برافراشتن پرچم امام حسین(ع)O&D

برافراشتن پرچم امام حسین(ع)

در بندرعباس قریب دو دهه است که آیین برافراشتن پرچم امام حسین(ع) در شب اول محرم در حسینیه‌ی زینبیه برگزار می‌شود. در این مراسم همگام با نواختن مارش عزا و برپایی عزاداری، پرچم قرمز منقّش به نام یا اباعبدالله الحسین برافراشته می‌گردد. پیش از مراسم، زیارت عاشورا خوانده می‌شود و یک نفر سخنرانی می‌کند. متن زیر تحریر شده‌ی گفته‌های من در سال 1395 در این آیین است.

بزرگترین آیینی که در فرهنگ شیعه بوده است و همچنان زنده است؛ آیین عزاداری حسینی است. تاریخ اسلام گواه بر این است که شیعیان پس از حادثه‌ی کربلا به توصیه‌ی ائمه‌ی اطهار(ع) در برپایی این آیین کوشا و پابرجا بوده‌اند. حتی در مواردی که حاکمان جور مانع از اجرای آشکار مراسم بوده‌اند، مخفیانه و با دشواری به سوگواری همت گماشته‌اند. پاره ای از اشعار و نوحه‌ها نشانگر این است که اگر دسترسی به زیارت کربلا برایشان مقدور نبوده است، آرزوی حضور در کنار مرقد اباعبدالله را در دل می‌پرورانده‌اند.

به یقین می‌توان گفت: دیگر آیین‌ها و عزاداری‌ها به تأسی از سنت عاشورایی شکل گرفته است. حتی مراسم ختم مردگان هم متأثر از آن سنت است. اگر بخواهیم علت این امر را جویا شویم به این نکته می‌رسیم که هویت شیعیان وابستگی تام و تمام به حادثه‌ی کربلا داشته و دارد. شیعه با عاشورا کسب هویت و حیثیت می‌کند.

در طول تاریخ، شیعه با برافراشتن پرچم عزای امام حسین(ع) انزجار خود را از ظلم و ظالم اعلام کرده است و با اعتراض به شهادت مظلومانه‌ی امام و هفتاد و دو یار باوفایش به حق خواهی خود می‌پردازد و با تشریح حادثه‌ی عاشورا، جنایات یزیدیان را برملا و آنها را رسوای تاریخ می‌کند و تا وقتی جرم و جنایت در تاریخ بشریت وجود دارد، خونخواهی و انتقام از ظالمان هم پابرجاست. بنابراین باید به شیعه حق داد که همچنان عزادار اباعبدالله الحسین(ع) باشد.

اما سؤال اساسی این است که چرا پس از 50 سال از ارتحال پیامبر اکرم(ص) این واقعه‌ی تراژیک و تلخ اتفاق افتاد؟ نبرد با یک دشمن بیرونی نبود بلکه جنگ با یک دوست و آن هم نوه‌ی پیامبر بود. چرا مسلمانانی که حتی برخی از آنها پیامبر و یارانش را از نزدیک دیده بودند و با گفتار و رفتار او آشنا بودند، به نبرد با فرزندش برخاستند؟ حلقه‌ی مفقوده‌ی این ماجرا کجاست؟ هر چند آنها تصور می‌کردند که قیام امام را در نطفه خفه کرده‌اند و کسی سراغ صحرای تفتیده‌ی کربلا را نمی‌گیرد و از این جنایات خبردار نمی‌شود. اما پیام خون سیدالشهداء و یارانش توسط امام سجاد و زینب کبری به تمام جهان مخابره شد و همچنان گوش فلک شنیدار آن واقعه‌ی جگرخراش است.

البته نمونه‌ی این قساوت‌ها و جنایت‌ها در طول تاریخ رخ داده است و حتی در زمان معاصر توسط طالبان و داعشیان در حال انجام است. ظهور داعش و بوکوحرام در سرزمین‌های اسلامی از زخم کهنه‌های دیروز پرده برمی‌دارد. و در حقیقت ادامه‌ی راه یزیدیان است.

در مقام پاسخ به پرسش فوق از کتاب «استثناگرایی اسلامی» آقای شادی حمید مدد می‌گیرم که ضمن مقایسه داعش با نهضت کربلا می‌نویسد: عدم تفکیک دو عنصر روح اسلام و ظواهر دین باعث وجود این نوع سلفی‌گری در جهان اسلام شده است. تا وقتی که مسلمانان به ظواهر دین دلخوشند و روح و جوهره دین را رها کرده‌اند دچار این نوع تشتت و اختلاف هستند.

ما باید بین گوهر دین و مسائل ظاهری آن تفکیک قائل شویم. برخی رفتارهای صدر اسلام در جوامع کنونی قابل اجرا نیست. پایداری بر روی برخی ظواهر دین، سبب بروز درگیری می‌شود. امروزه باید روح مسائل اسلامی را مبنای زندگی قرار داد. رعایت شریعت دین اسلام برای یک مسلمان امری ضروری است اما تعمیم آن در شرایع و جوامع دیگر مطلوب نیست.

ما باید با جهان از راه صلح و سازش حرف بزنیم. خصم و کینه اگر کارساز بود باید از گذشته تاکنون راه به جایی برده بود. دین اسلام دین رحمت و صلح و رواداری است. قرار بر این نیست که ما دیگران را مسلمان کنیم ما باید به وجوه اشتراک انسانی دست یازیم و همان وجوه را برجسته کنیم این که در قرآن آمده است قُل يا أَهلَ الكِتابِ تَعالَوا إِلىٰ كَلِمَةٍ سَواءٍ بَينَنا وَبَينَكُم أَلّا نَعبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلا نُشرِكَ بِهِ شَيئًا(آل عمران/64) برای ایجاد همین معناست. کلمه‌ی مشترک ادیان و آدمیان پرستش خدا و دوری از شرک است. اگر وحدت هستی دائرمدار حق است بقاء و ماندگاری دین نیز در گرو پذیرش وحدت است.

خلوص در عزادارى امام حسين(ع) O&D

خلوص در عزادارى امام حسين(ع)

از دوران كودكى كه برای عزادارى سالار شهيدان، در صف دسته‌جات عزادارى و نوحه خوانى و سينه زنى قرار مى‌گرفتم هميشه يك سؤال ذهنم را به شدت رنج مى‌داد كه چرا به رغم اين حركات بسيار سوزناك و گريه‌هاى عطشناك، اثرى کم بر روى افراد می‌گذارد و پس از پايان عزاداري‌ها، هر كس به سراغ كار و كسب اوليه خود مى‌رود و همه در حسرت ماه محرم سال آينده و برپايى عزادارى و سينه زنى‌هاى ديگر با هم به گفتگو مى‌پردازند.

و باز هر سال اين اعمال و خواسته‌ها تكرار مى‌شود ولى در قلب آدميان نه واقعه به جدّ تحليل مى‌شود و نه چشم و گوش از كار روزمره خويش در مى‌ماند و نه عبرتى و عزتى نصيب عزاداران مى‌شود. جز آن كه مراسمى را به پا داشته‌اند و از آن بهره‌ى اندکى گرفته‌اند يا مانند هر عادتى به تكرارش، لذتى و دردى بر چهره و قلب آدمى نشسته است و واقعه همچنان تكرار مى‌شود.

اكنون كه پس از آن دغدغه‌ى سؤال برانگيزم، سال‌ها مى‌گذرد و مطالعاتى هر چند اندك پيرامون تأثیر نهضت امام حسين(ع) بر روى افراد جامعه و نقش عزادارى بر تغيير رفتارها کرده‌ام، متوجه يك نكته اساسى شدم و آن اين كه با همه‌ى توصيه‌اى كه ائمه اطهار(ع) براى زنده نگهداشتن عاشورا و نهضت حسينى داشته‌اند و خود در فضاى خفقان‌آلود به عزادارى و احياى اين سنت پرداخته‌اند، به يك نکته‌ی جدى هم اشاره كرده‌اند و آن اخلاص در عمل است. همان ارزشى كه در تمام رفتار و اعمال عادى و غيرعادى آدمى نه فقط كارساز بلكه شاه بيت تمام غزل‌هاى خوش زندگی آدمی است. چرا که هر كس به اندازه‌ی اخلاصش از عمل بهره مى‌گيرد.

براى اين كه اين واژه را در قيام حسينى معنا كنيم و به سؤال ذهنى خود هم پاسخى داده باشم به تقرير و تحرير نكاتى مى‌پردازم.

پس از ظهور اسلام و زحمات طاقت فرساى پيامبر اكرم(ص) و حضرت على(ع) و صحابه‌ی مخلص آنها در ايجاد فضاى دينى خالص و نفى و ردّ دورويان و منافقان، حادثه‌اى با اخلاص‌تر و زيباتر از نهضت امام حسين(ع) و ياران با وفايش براى حفظ مكتب اسلام و احياى سنت‌هاى الهى و محمدى(ص) وجود ندارد. و رمز ماندگارى اين قيام و الگوپذيرى تمام نهضت‌هاى اسلامى در ميان مسلمانان به ميزان اخلاصى است كه قلوب عاشورائيان را پر كرده بود. مطمئناً رمز بقاى اين نهضت و پاسدارى از ارزش‌هاى اين سنت به اخلاص مردان و زنانى وابسته است كه اشك خويش را مخلصانه و آگاهانه در همراهى با بزرگترين تراژدى انسانى بر گونه‌هاى خود سرازير كرده‌اند. هر چند در مقابل برخى خواسته يا ناخواسته بزرگداشت اين نهضت را بهانه‌اى براى خودپسندی و آمال دنيوى خود قرار داده‌اند.

در برپايى مراسم حسینی جهت احياى عاشورا، سه گروه دست اندركار اند. واعظان و مدّاحان، صاحبان مجالس و مردم عزادار. هر كدام از اين گروه‌ها با نيات و انگيزه‌هاى مختلفى به كار خود مشغول مى‌شوند و مجموع آنها باعث شكل گيرى مجالس عزادارى براى حفظ سنت‌هاى عاشورايى مى‌گردد. در سرلوحه‌ى تمام كارها، اخلاص چون نگينى درخشان، بر انگشترى عقيق به ميزان كارآيى آنها نمره داده می‌شود و اعمالشان را امضاء مى‌كند.

گروه اول: واعظان و مدّاحان، در اين مجالس، تاثيرگذارترين گروه روضه خوانان و مديحه سرايان هستند كه با گفتار و كردار خود ديگران را راهنمايى و ارشاد مى‌كنند. مرحوم محدث نورى در كتاب «لوء لوء و مرجان» - كه در آداب اهل منبر نوشته است- پس از ذكر احاديث بسيار در برپايى مراسم عزادارى امام حسين(ع) دو ويژگى اصلى اهل منبر را اخلاص و راستگويى مى‌داند و در توصيف اين دو ويژگى و توصيه به اهل منبر، نكات ارزنده‌اى يادآور مى‌شود. وى در تقبيح بى‌اخلاصى واعظان حكايتى را نقل مى‌كند كه واعظ معروفى در ماه رمضان با تعيين قراردادى به منبر رفت. وسط ماه بانى كمتر از قرارداد به او پرداخت. وى نيز در روز بيست و يكم ماه رمضان در حالى كه بالاى منبر مشغول ذكر مصيبت بود و هر كس به سر خود مى‌زد از منبر فرود آمد و به سراغ بانى رفت، تا مى‌توانست بر سر او زد كه باقى مبلغ مى‌دهى يا نه... آقاى بيچاره ديد سر نزديك است باد كند و كسى ملتفت اين مجلس محرابيه نيست ناچار قبول كرد و او را اطمينان داد. دست از سر او كشيد و براى دعا كردن با اين حالت خويش و دل خرم به عرشه‌ى منبر خزيد. مرحوم محدث نورى پس از ذكر اين واقعه مى‌نويسد: الحق با اين قلب خراب و عمل سراب لايق وعظ انام(مردم) و افتخار نمودن به چاكرى امام حسين(ع) خواهد بود.(1)

هر چند از اين داستان و بازنويسى آن سال‌ها مى‌گذرد و شايد طرح آن براى نسل امروز زيبا جلوه نكند ولى متأسفانه به گونه‌هاى امروزى همين داستان در ميان برخى واعظان و مدّاحان تكرار مى‌شود و مردم در حين مراسم و يا پس از اتمام جلسات با تعيين قرارداد و مبلغ آن آشنا مى‌شوند و به درجه‌ى اخلاص مدّاحان و روضه خوانان پى مى‌برند. اين كه آنها نيز نياز معيشتى دارند و بايد مخارجشان تأمين شود، مسئله ديگرى است ولى نويسنده‌ى كتاب از قول حسن بن على شعبه در كتاب «تحف العقول» روايت كرده است كه مفضّل بن عمر به اصحاب خود وصيت مى‌كرد و مى‌گفت لا تأكلواالناس آل محمد عليهم السلام و آن گاه از امام صادق(ع) روايتى تكان دهنده در باره‌ی تأمين از راه عزادارى بيان مى‌كند. و در ادامه‌ى آن مى‌نويسد: در تفسير شيخ رازى روايت است از رسول خدا(ص) كه فرمود شب معراج مرا به آسمان بردند جماعتى را ديدم كه لب‌هاى ايشان را مى‌بريدند چندان كه مى‌بريدند باز ديگر باره تمام مى‌شد من گفتم: اى جبرئيل اينان چه كسانى هستند؟ گفت :هولاء خطباء امتك يقولون ما لايفعلون و يأمرون الناس بالبر و تنسون انفسهم اينان واعظان امت تو هستند، آنچه را كه خود انجام نمى‌دهند مى‌گويند و مردم را به نيكويى ولى خود را فراموش مى‌كنند.(2)

البته ترديدى نيست كه در ميان مدّاحان و واعظان انسان‌هاى مخلص و شيفته‌اى هم يافت مى‌شوند كه قلب‌هاى آنان مالامال از عشق به خدا و پيامبر و ائمه اطهار(ع) است و نام آنان همواره يادآور نهضت عاشورايى است ولى استفاده ابزارى از مضامين و مفاهيم دينى هميشه دين را در چشم مردم خوار كرده است. فرياد شهيد مطهرى در كتاب «حماسه حسينى» متوجه سودجويان از مصاديق دينى است.

يكى ديگر از مسائلى كه واعظان و مدّاحان به آن توصيه شده‌اند، پرهيز از دروغگويى و افراط و تفريط در بيان واقعه عاشورا است. به تعبير شهيد مطهرى، نوحه بسيار بسيار خوب است ائمه اطهار(ع) دستور مى‌دادند افرادى كه شاعر بودند، نوحه خوان و نوحه سرا بودند، بيايند براى آنها ذكر مصيبت بكنند. آنها شعر مى‌خوانند و اظهار گريه مى‌كردند، نوحه سرايى و سينه زنى و زنجير زنى، من با همه‌ى اينها موافقم ولى به شرط اين كه شعارها، شعارهاى حسينى باشد نه شعارهاى من درآوردى. نوجوان اكبر من، نوجوان اكبر من شعار حسينى نيست.(3)

اما گروه دوم يعنى صاحبان مجالس، كسانى كه به عشق امام حسين(ع) و زنده نگهداشتن عاشورا همواره با برپايى مجالس سوگوارى، ادامه دهنده‌ی راه امامان شيعه و عمل كننده به توصيه‌هاى آن بزرگواران هستند. اين گروه نيز همواره در خطر بى‌اخلاصى و رياكارى هستند و بايد بدانند به ميزان اخلاص آنها، اعمالشان پذيرفته مى‌شود. مرحوم آيت الله حاج ميرزا جواد ملكى تبريزى صاحب المراقبات، در فصل اول كتاب خود كه پيرامون مراقبات ماه محرم است، در بخش رعايت اخلاص خطاب اصلى خود را متوجه صاحبان مجالس کرده است و مى‌نويسد: آنچه در اين باب و غير آن اهميت دارد اين است كه اين كارها را به خاطر رسم و عادت انجام نداده و سعى كنيم اين كارها را با نيتى خالص و براى رضاى خدا انجام داده و در خلوص خود نيز صادق باشيم. زيرا كار كوچكى كه با نيت خالصانه و صادقانه همراه باشد، بهتر از كارهاى زيادى است كه خلوص و صداقت در آن نباشد. حتى اگر چندين هزار برابر باشد، اين مطلب به خوبى از عبادت‌هاى حضرت آدم(ع) و شيطان فهميده مى‌شود. زيرا عبادت‌هاى چندين هزار ساله شيطان او را از جاودانگى در آتش نجات نداد، ولى يك توبه حضرت آدم(ع) باعث بخشش خطا و برگزيدن او شد.

صدق در اخلاص تنها با لطف خاص خداوند در حق بندگانش به وجود مى‌آيد و اگر بنده فقط سعى خود را به كار گيرد و بفهمد كه نمى‌تواند به آن دست يابد و در پى آن از خداوند كمك خواست و آيه‌ی أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ(نمل /62) شامل حال او گردد؛ درهاى عنايت پروردگار بر او گشوده مى‌شود. زيرا او كريم و بخشنده است و بخشش به بندگان مضطرى را كه درب او مى‌كوبند، دوست دارد.

در هنگام انجام اعمال نيز بايد مراقب باشد كه ريا و دوستى ستايش مردم در نيت او وارد نشود و براى اين كه بفهمد ريا در نيتش وارد شده يا نه، مى تواند به جاى اين كه مثلا در خانه‌ى خود عزادارى را برپا كند در منزل دوست خود اين كار را انجام دهد. به طورى كه مردم ندانند او مجلس را برگزار كرده است. آن گاه ببيند حال قلب او از اين كار تغيير پيدا مى‌كند و حال او در سنگين بودن مخارج عزادارى و كمى آن، يا خوشحالى او از شكوه مجلس يا سادگى آن متفاوت است.

در صورتى كه مردم بدانند او برپا كننده‌ى مجلس عزا مى‌باشد يا ندانند و اگر در تمام اين مسائل تفاوتى نديد، ببيند كه آيا دوست دارد سخنران و روضه‌خوانى را كه براى عزادارى دعوت مى‌كند، از كسانى باشد كه معروف هستند و در مجالس اعيان و اشراف به ذكر مصائب امام(ع) مى‌پردازند يا نه. به خصوص در صورتى كه مصائبى را كه غير معروفين از امام(ع) نقل مى‌كنند در منابع معتبر بوده‌اند و از اين جهت از لحاظ شرعى بهتر مى‌باشد و يا ببيند آيا براى او فرق مى‌كند كه اهل مجلس او از فقرا يا ثروتمندان باشند و اگر در اين ملاك‌هايى كه براى تشخيص ريا ذكر نموديم كه راه براى ورود ريا در عزاداري‌اش بسيار وسيع مى‌باشد و براى بستن اين راه بايد عمل خود را از ديگران بپوشاند و آن را مخفى نمايد. بدين شكل كه مجلس عزادارى را در منزل دوستش منعقد نمايد و به گونه‌اى عمل كند كه كسى نداند مجلس را او برگزار کرده است و تلاش كند عمل خود را از هر جهت صحيح انجام دهد به اين ترتيب كه كسى را براى خواندن مصيبت دعوت كند كه با تقوا و در خواندن مصيبت راستگو باشد. و نيز احترام به شركت كنندگان فقير و غنى براى او فرقى نكرده و براى احترام گذاشتن به آنان امتيازات دينى را رعايت كنند نه امتيازات دنيوى را، زيرا صحت اعمال اسرار زيادى دارد كه در افزايش پاداش آنها مؤثر است.(4)

بنابراين صاحبان مجالس بايد از رقابت‌هاى كاذب با ديگر مجالس پرهيز نمايند و در دعوت مدّاحان و روضه‌خوانان دقت کنند و بدانند از كدام ثروت، روضه‌ی امام حسين(ع) را برپا مى‌كنند.

اما گروه سوم: مردم عزادار كه با عشق به امام حسين(ع) در اين مراسم شركت مى‌كنند بايد اثر عزادارى را در قلب خود جستجو کنند. چقدر اين مراسم آنها را به خداى امام حسين(ع) نزديك و از گناه دور مى‌كند. ملاك در عزادارى سینه زنی و زنجیرزنی نيست. بلكه قلب پاك و چشم گريان است. هدف اين گردهمايى‌ها زنده نگه داشتن محرّم و توجه به فلسفه‌ی شهادت امام حسين(ع) است. همواره اعمال آدمى را با درجه‌ى اخلاص و ميزان توجه به فلسفه‌ى عزادارى مى‌سنجند، نه به نوع عمل و كارهاى جنبى آن. عزادار اباعبدالله بايد واقعا عزادار او باشد نه در ضمن عزادارى مرتكب گناه و يا اذيت و آزار ديگرى شود.

به هر حال اصلى‌ترين عمل در برپايى مجالس عزادارى امام حسين(ع) خلوص در نيت است و هر يك از گروه‌هاى سه گانه‌ی مدّاحان و روضه‌خوانان، صاحبان مجالس و عزاداران نياز مبرم به حفظ اخلاص در عزادارى دارند و اين درس اخلاقى است كه امام حسين(ع) در اين نهضت ماندگار به همه‌ى بشر هديه داد.

او در آخرين لحظه‌هاى حيات خود پس از شهادت ياران و در تنهايى خود فرمود: الهى رضى بر ضائك و تسليما لامرك لا معبود سواك (خدايا به رضاى تو راضيم و تسليم امر تو هستم چون غير از تو معشوقى ندارم)، چنان كه در دعاى عرفه قبل از حركت به كربلا فرمود: تو پناه منى وقتى راه‌ها با همه وسعتشان تنگ مى‌شوند.

-----------------------------------

1 - لوء لوء و مرجان ص 30

2 - همان ص 31

3 - حماسه حسينى ج 2 ص 58

4 - المراقبات ص 52

چرا باید رمان بخوانیم؟ M&M

چرا باید رمان بخوانیم؟

رمان بخوانید. غرق شدن در یک رمان خوب و همراهی کردن با قهرمان اصلی داستان در فراز و نشیب‌ها یک میانبر بین فکر کردن و عمل کردن است.(1)

هر آدم اهل مطالعهی جدّی، حتی اگر فقط رمان بخواند، بعد از یک دوره با فرهنگ‌های گوناگون آشنا و تا حدودی اُخت می‌شود.(2)

مقدمه

پیش از ورود به بحث چند نکته‌ی مقدماتی قابل ذکر است.

1- ادبیات نقاب است نقابی چنان کامل که وسوسه‌ی بزرگ نویسندگان این است که در کتاب بمانند و حتی خود، کتاب شوند.(3) از مصادیق بارز رویکرد به ادبیات، مطالعه‌ی کتاب‌های داستانی و رمان است که یکی از دستاوردهای دوران مدرن محسوب می‌شود. به قول عتیق رحیمی، نویسنده‌ی افغان، با ادبیات نمی‌توان دنیا را تغییر داد ولی کمک می‌کند که با این همه فاجعه‌ها زندگی کنیم همین.(4)

2- رمان‌خوانی ساده‌ترین نوع خواندن و عمومی‌ترین نوع مطالعه در میان انسان‌هاست. از این رو کودکان با آن اُنس بیشتری دارند و معمولا مطالعه‌ی نوجوانان و جوانان با رمان‌خوانی آغاز می‌شود.

3- رمان چون با مسائل روزمره‌ی آدمی رابطه‌ی مستقیم دارد، ساده و قابل فهم و هضم است و نیاز به تحلیل چندانی ندارد. مگر رمان‌های فلسفی که آن هم اندک است. از سوی دیگر «کسی که داستان بخواند حرف‌های سخت را بهتر می‌فهمد»(5)

4- محتوا و مضمون یک رمان با زندگی نویسنده انطباق کامل ندارد. بخشی از آن حاصل مطالعات پیشین نویسنده است و پاره‌ای هم به تخیلات و آرمان‌های او برگشت دارد. چرا که در رمان شما با تلخ و شیرینی‌هایی مواجه می‌شوید که از ذهن خلاّق نویسنده تراوش کرده است و لزوما قابل انطباق با سرگذشت خود او یا خبردادن از یک واقعیت نیست. اما از برآیند آن می‌توان نتیجه‌ی مثبت گرفت.

5- این که چه نوع رمانی باید خوانده شود، یک امر ذوقی و سلیقه‌ای است. رمان‌خوانی آغاز خوبی برای تشویق به اندیشیدن و فلسفیدن است. از این رو پاره‌ای از فلاسفه رمان‌نویس بوده‌اند. افلاطون، سهروردی، ابن سینا و ابن طفیل در گذشته و نیچه، سارتر، اکو، یوسا و مگی در دوران معاصر.

رمان خوانی

با توجه به این مقدمات باید گفت که خواندن کتاب، یک تجربه‌ی شخصی است و نمی‌توان با توصیف آن از سوی فرد دیگر به نتایج مطلوب رسید. چرا که دیگری فقط آنچه را پسندیده است و در ذهن دارد، حکایت می‌کند. یعنی بین تعریف کننده و شنونده، ذهن و گوش واسطه است. از طرفی خواندن لذت بیشتری دارد تا شنیدن. مزیت دیگر این است که خواننده مستقیما با کلمات و ترکیبات مواجه می‌شود و آن‌ها را به خاطر می‌سپارد. یعنی در خواندن به جزئیات ماجرا توجه بیشتری صورت می‌گیرد. از طرفی آشنایی با واژگان جدید در صحبت کردن انعکاس می‌یابد.

گاهی خواندن رمان اندکی غمگینی ناگهان مرا به گذشته می‌برد، چون برخی رمان‌ها به سوگواری‌های بزرگ موقّتی می‌مانند که عادت‌ها را به هم می‌زنند و ما را دوباره با واقعیت زندگی رویارو می‌کنند، اما فقط چند ساعتی، همانند یک کابوس، زیرا نیروهای عادت و فراموشی‌ای که از آن‌ها زاده می‌شود و شادی که به دنبال می‌آورند و حاصل ناتوانی مغز آدمی در مبارزه با آن نیروها و بازآفرینی حقیقت است، بی‌نهایت قوی‌تر از القای بیش و کم هیپنوتیزگونه‌ی یک کتاب خوب است که همانند هر القایی اثری بسیار گذرا دارد.(6)

رمان نتیجه‌ی نهایی موضوعی نیست که مستقیما از زندگی برداشته شده بلکه به ناگزیر حاصل مجموعه‌ای از تجربیات مهم و درجه دو و ظاهرا بی‌اهمیت است که به دوره‌ها و موقعیت‌هایی متفاوت مربوط می‌شود و برخی از آن‌ها در ژرفای ناخودآگاه او و برخی دیگر در حافظه‌ی بیدارش نهفته است و باز برخی دیگر حاصل خوانده‌های اوست که به تدریج در تخیّل نویسنده به هم می‌رسند که چون آسیابی نیرومند همه را خرد می‌کند و از آن‌ها ماده‌ی تازه‌ای می‌سازد و با کلمات و آرایشی خاص، به این ماده‌ی جدید هستی دیگری می‌بخشد. از تخریب و خرد کردن واقعیت واقعی چیزی کاملا متفاوت پدید می‌آید که رونوشت آن نیست بلکه پاسخی به آن است و آن همان واقعیت داستانی است.(7)

رمان‌خوانی روح آدمی را لطیف و خواسته‌های او را ظریف می‌کند. فرد رمان‌خوان با قهرمان داستان، همداستان می‌شود و تا میتواند نقش او را در زندگیاش برجسته میکند. وقتی کتابش تغییر میکند، پاره‌ای از کارکردهای قهرمان پیشین در ضمیر او نهادینه می‌شوند. و برای تکمیل شخصیت‌اش سراغ رمان دیگری می‌گیرد و زندگی خود را در دیگری جست‌و‌جو می‌کند. و با پناه بردن از رمانی به رمان دیگر قهرمانان در جلویش به رژه می‌روند. چون به تعبیر لوکاچ «قهرمان رمان موجودی است معمایی و ناتمام که در جست‌و‌جوی ارزش‌های خویش است.»(8)

کشف خویشتن

هر فرد روشن ضمیر به دنبال کشف خود است ولی دریافت خود، کار فوق‌العاده دشواری است. یعنی باید از خویش فاصله بگیری تا خودت را دریابی. وقتی انسان از خودش فاصله می‌گیرد اطراف خود را بهتر می‌بیند. بنابراین ناچار می‌شود اول دیگران را جستجو کند و از پی این جستجو بخشی از زوایای وجود حقیقی خود را کشف می‌کند. و باید به سان پازلی آن‌ها را کنار هم بچیند تا خود را دریابد. گلی ترقی رمان‌نویس معاصر می‌گوید: نوشتن آن{خواب زمستانی} برایم ضروری بود. حیات درونی‌ام در این قصه‌ها برملا شده بود. به جای فرو بلعیدن و سرپوش گذاشتن روی دردها و ضعف‌ها، برعکس، آن‌ها را عریان و نامستور بیرون افکنده بودم. برای همین است که خلّاقیت هنری جنبه‌ی درمانی دارد. این حرف را امروز می‌زنم بعد از سال‌ها، وقتی نشستم و آن را برای خودم تجزیه و تحلیل کردم دیدم نوشته‌های من اکثرا جنبه‌ی اتوبیوگرافی دارند، چه به صورت واقعی و برونی- مثل «خاطره‌های پراکنده» - چه به صورت اعترافی نمادین.(9)

این نکته قابل تأمل است که ما همگی خود را گم کرده‌ایم و برای یافتن خود به دیگران چنگ می‌زنیم و زندگی آنان را مرور می‌کنیم. فلسفه‌ی رمان‌خوانی همین است. آدمی قصه‌ی قهرمان رمان را دنبال می‌کند تا شاید خود را در او بیابد اما پس از اتمام رمان متوجه می‌شود که قهرمان، پاره‌ای از وجود اوست یا اصلا گمشده‌اش در او نیست. از این رو سراغ داستان دیگری می‌رود و همچنان این ماجرا ادامه پیدا می‌کند و پاره‌های پازل وجودش را که می‌یابد؛ کنار هم می‌گذارد تا شاید کامل شود ولی همچنان نقص در داستان و وجود به هم گره می‌خورد. و هیچ گاه به کمال نمی‌رسد چرا که ما در جهان نقص‌ها به سر می‌بریم و به قول ایزابل آلنده جهان بی‌شرح و تفسیر است آنچه می‌دانیم کمتر از آن است که نمی‌دانیم و حتی چیزهایی که می‌دانیم کاملا نمی‌شناسیم. البته لازم به ذکر است که نه فقط خواندن رمان ما را به مقصد وجود نمی‌رساند بلکه خواندن کتاب‌های دیگر نیز وافی به مقصد و مقصود نیست. ولی ما ناچار از خواندن هستیم. بنابراین رمز خواندن کشف خویشتن است.

شروع رمان‌خوانی

برای رمان‌خوانی بهتر است از داستان‌های کوتاه شروع کنید. «چون رمان‌ها و داستان‌های کوتاه یک دنیای شبیه‌سازی شده‌ی عالی برای شما محسوب می‌شوند.»(10) مثل داستان‌های محمدعلی جمالزاده، ویلیام اُ هنری و آنتوان چخوف. بعد سراغ داستان‌های متوسط مانند آثار جلال آل احمد و غلامحسین ساعدی بگیرید سپس با رمان‌های نیمه‌بلند نظیر کارهای بزرگ علوی، زؤیا پیرزاد، ابراهیم گلستان، سیمین دانشور، بلقیس سلیمانی و مصطفی مستور خو کنید و در پایان به داستان‌های بلند که شاهکارهای ادبی هستند مانند رمان‌های ویکتور هوگو، فئودور داستایفسکی، جان اشتاین‌بک و لئو تولستوی و یا معاصرانی چون گابریل گارسیا مارکز، محمود دولت‌آبادی، عباس معروفی، رضا امیرخانی، اورحان پاموک، هاروکی موراکامی و خالد حسینی پناه ببرید.

مزایای رمان‌خوانی

برای پرداختن به مزایای رمان‌خوانی ابتدا باید دریابیم که نویسنده با چه نیّت و اهدافی به نگارش یک رمان دست می‌زند. در رمان به چه مسائل و موضوعاتی اهمیت می‌دهد؟ و چگونه روایت داستان را پیش می‌برد؟ ساختار را بر اساس چه اندیشه‌ای سامان داده است و در طول رمان چه حوادثی رخ می‌نمایاند؟

مسلما رمان‌نویس با انگیزه‌های مختلف و متفاوت دست به خلق یک اثر می‌زند که پاره‌ای از آن‌ها در موقع نوشتن آشکار می‌شود و برخی از آن‌ها هم در ضمیر خود نگه می‌دارد. از طرفی خواننده هم با خواندن روایت و حکایت به پاره‌ای از آن‌ها پی می‌برد. و شاید نویسنده هم دوست دارد خواننده با حدس و گمان‌های خود به بعضی از آن نیّات دسترسی پیدا کند. به تعبیر پاموک ما با بخش دیگر ذهنمان در مورد این که روایت نویسنده چه مقدار حاوی تجربه‌ی زیستی و چه مقدار مربوط به قوه‌ی تخیل اوست؛ کنجکاوی می‌کنیم.(11) اما چنان که هرمنوتیکرها گفته‌اند: نیّت اولیه‌ی مؤلّف مهم نیست و آشکار و پنهان بودن آن در روند متن‌خوانی تأثیر چندانی ندارد. اما ویژگی قدرتمند رمان این است که در لحظاتی که نویسنده را کاملا فراموش کرده‌ایم او در متن بیشترین حضور را دارد.(12)

روژه مارتن دوگار خود در مراسم دریافت جایزه نوبل می‌گوید: رمان‌نویس واقعی کسی است که می‌خواهد همواره در شناخت انسان پیش‌تر برود و در هریک از شخصیت‌هایی که می‌آفریند زندگی فردی را آشکار کند، یعنی نشان دهد که هر موجود انسانی نمونه‌ای است که هرگز تکرار نخواهد شد. اگر اثر رمان‌نویس بخت جاودانگی داشته باشد به یُمن کمیّت و کیفیّت زندگی‌های منحصربه فردی است که توانسته است به صحنه بیاورد. ولی این به تنهایی کافی نیست. رمان‌نویس باید زندگی کلی را نیز حس کند، باید اثرش نشان دهنده‌ی جهان‌بینی خاص او باشد. هر یک از آفریده‌های رمان‌نویس واقعی همواره بیش و کم در اندیشه‌ی هستی و ماورای هستی است و شرح زندگانی هریک از این موجودات، بیش از آن که تحقیقی در باره‌ی انسان باشد، پرسش اضطراب‌آمیزی در باره‌ی معنای زندگی است.(13)

فلوبر می‌گوید: من برای خودم اصلی دارم و آن این است که نویسنده نباید خودش را موضوع کارش بکند. هنرمند باید آن چنان در کارش حضور داشته باشد که خداوند در آفرینش، نادیدنی و قادر متعال، حضور او باید در همه جا احساس شود، اما هرگز به چشم نیاید.(14)

رمان نتیجه‌ی نهایی موضوعی نیست که مستقیما از زندگی برداشته شده، بلکه به ناگزیر، حاصل مجموعه‌ای از تجربیات مهم و درجه‌ی دو و ظاهرا بی‌اهمیت است که به دوره‌ها و موقعیت‌هایی متفاوت مربوط می‌شود و برخی از آن‌ها در ژرفای ناخودآگاه او و بررخی دیگر در حافظه‌ی بیدارش نهفته است، و باز برخی دیگر حاصل خوانده‌های اوست که به تدریج در تخیّل نویسنده به هم می‌رسند که چون آسیابی نیرومند همه را خرد می‌کند و از آن‌ها ماده‌ی تازه‌ای می‌سازد و کلمات و آرایشی خاص، به این ماده‌ی جدید هستی دیگری می‌بخشد. از تخریب و خرد کردن واقعیت واقعی چیزی کاملا متفاوت پدید می‌آید که رونوشت آن نیست بلکه پاسخی به آن است و آن همانا واقعیت داستانی است.(15)

هانا آرنت می‌گوید: هیچ فلسفه، هیچ تحلیل، هیچ پندی را، هر قدرعمیق باشد، نمی‌توان در شدّت و غنای معنایی با داستانی که به خوبی روایت شده قیاس کرد و اضافه می‌کند که اخیرا علاقه‌ای جدید پدید آمده که به جای توجه به نظریه‌سازی‌ها یا توصیف‌های صرف، به داستان‌گویی می‌پردازند. از نظر او داستان‌ها در مقایسه با نظریه‌های صوری یا انتزاعی رویکرد بهتری به مسائل پیش می‌نهند. قدرت داستان‌گویی هم در مفهوم‌پردازی از راه داستان‌گویی است و هم در قدرت تبیین‌کنندگی داستان‌گویی. در بُعد مفهوم‌پردازی، هر داستانی می‌تواند چیز جدیدی به دامنه‌ی تجربه‌ی انسان اضافه کند، چرا که تصویری متفاوت از انواع روابط ارائه می‌دهد. و نیز در هر داستان آنچه باید به خاطرمان بماند با داستان دیگر متفاوت است. در بُعد تبیین نیز داستان‌ها نوعی الگوی اخلاقی مثبت و منفی برای ما به وجود می‌آورند.(16)

هنرمند واقعی کسی است که به هنگام خلق یک اثر، از خود نیمه‌آگاه است. درست نمی‌داند خودش کیست. به شناختن خود از خلال اثر خود و پس از خلق آن، موفّق می‌شود. داستایفسکی هرگز درصدد جستجوی خود برنیامده است، بلکه خود را سر از پا نشناخته در آثارش ریخته است. در هر یک از شخصیت‌های کتاب‌های‌اش گم گشته، به نحوی که در هر یک از آن‌ها او را باز می‌شناسیم.(17)

در حقیقت، رمان برشی از زندگی فردی یا جمعی آدمیان را روایت می‌کند. مانند کتاب «موزه‌ی معصومیت» اثر اورحان پاموک و «سمفونی مردگان» نوشته‌ی عباس معروفی و «خوشه‌های خشم» کاری از جان اشتاین‌بک که اولی زندگی شخصی یک دانشجو و دومی زندگی یک خانواده را در اردبیل ایران و سومی تلاش جمعی گروهی از آمریکائیان را به تصویر کشیده‌اند. اما روایت چون منطبق بر نیّت نویسندگان و کارکرد شخصی آن‌هاست؛ بنابراین داوری در باره‌ی آن آسان نیست. چرا که به قول موراکامی، داستان‌نویسی آشکار کردن تنها بخشی از چیزی است که در ذهن شما می‌گذرد. نه همه‌ی آن. بنابراین باید حکم به تعلیق نیّت و اهداف نویسنده داد.

نکته‌ی اساسی آن است که به قول پاموک رمان‌نویس‌ها ابتدا می‌خواهند موضوعات الف، ب و ج را روایت کنند سپس برای روایت این موضوعات مناسب‌ترین شخصیت‌ها را به تخیّل در می‌آورند.(18) یعنی شخصیت‌ها از پس موضوعات ظاهر می‌شوند و مهم مسائل و موضوعاتی هستند که مصنّف در صدد بیان آن‌هاست.

در رمان‌خوانی نگرش ما به هستی دچار دگرگونی می‌شود. ما با همراهی قهرمان داستان به نوعی همذات‌پنداری تن می‌دهیم و از زاویه‌ی نگاه او به پیرامون خود خیره می‌شویم و با طرز فکر قهرمان و متر و معیار او، آدمیان را مورد سنجش قرار می‌دهیم و در نهایت با مقایسه‌ی زندگی خود با شخصیت اصلی داستان، یا با او همراه می‌شویم و یا به حال او می‌گرییم و خدا را شکر می‌کنیم که ما چون او نیستیم و از این که زندگی دیگری را تجربه می‌کنیم، احساس خاطری خرسند در ما ایجاد می‌شود. به تعبیر پاموک، رمان‌ها ساختارهای ویژه‌ای هستند که زمینه‌ای فراهم می‌کنند تا ما بدون احساس ناآرامی به طور همزمان اندیشه‌های متباین را باور و به طور همزمان اشخاص را درک کنیم.(19)

نکته‌ی دیگر این که رمان‌خوانی، مرور سرگذشت دیگران و آشنایی با رنج و سختی دیگر انسان‌هاست. در کشاکش ماجراهایی که رخ می‌دهد، فرد، خود را آماده‌ی رویارویی با آن‌ها می‌کند. این همذات‌پنداری درسی است که رمان به ما می‌دهد و گاه نیز احساسات ما را جریحه‌دار می‌کند. افراد افسرده و زندانیان بیشتر تمایل به خواندن داستان‌های پراحساس و خشن دارند. و سرنوشت خود را در این گونه رمان‌ها جستجو می‌کنند. البته هنری مِنسل، فیلسوف انگلیسی، رمان‌های احساسی را مُضر می‌داند. در هر صورت ما کمتر به شنیدن داستان دیگران عادت داریم. همه‌اش دوست داریم حکایت خودمان را نقل کنیم. گوش کردن به روایت و سخن دیگری، هنری ظریف محسوب می‌شود.

آدمی فربه شود از راه گوش جانور فربه شود از حلق و نوش

توجه به سرنوشت دیگران سبب احساس مسئولیّت نسبت به خود و دیگران است. یکی از پی‌آمدهای رمان‌خوانی همراهی و همدردی با دیگران و بیرون آمدن از لاک خودخواهی و خودپرستی است. همان عنصری که مانع از درک حقیقت می‌شود. به تعبیر حافظ

تا فضل و عقل بینی بی‌معرفت نشینی یک نکته‌ات بگویم خود را مبین که رستی

با وجود دیگری است که ما معنا پیدا می‌کنیم و می‌توانیم اثرگذار باشیم. به قول عباس معروفی «آدم تا داستان نخواند معنی زندگی را نمی‌فهمد».(20)

روابط و مناسبات اجتماعی با خواندن رمان شکل دیگری به خود می‌گیرد. داستان، روایتی از زندگی یک فرد در مواجهه‌ی با دیگران است. به این که آدمی در برخورد با آدمیان و طبیعت پیرامون چه واکنشی از خود بروز می‌دهد؟ یا برای رهایی از یک بحران چه راه‌حل‌هایی را پیش می‌گیرد؟ از چه چیزهایی رنج می‌برد؟ و به چه پدیده‌هایی چنگ می‌زند؟ چگونه خود را از مهلکه‌ای نجات می‌بخشد؟ و پیروزی و شکست را چگونه تجربه می‌کند؟ دیالوگ و گفتگو بین او و دیگران چگونه صورت می‌گیرد؟ چرا از یکی خوشش می‌آید و از دیگری تنفر دارد؟ چه کسانی او را کمک می‌دهند و چه افرادی سدّ راهش می‌شوند؟ اینها تمام اتفاقاتی است که ما هم در صحنه‌ی زندگی واقعی با آن درگیر هستیم.

از طرفی با خواندن رمان درمی‌یابیم که فقط ما با مشکل مواجه نیستیم، دیگران هم همین تجربه‌های تلخ را از سر گذرانده‌اند. این همدلی و همذات‌پنداری تا حدودی ما را آرام می‌کند و زخم‌های روحی و جسمی ما را التیام می‌بخشد. با رمان‌خوانی متوجه می‌شویم که گاه سخنی می‌تواند باعث رنجش شخصیت داستان یا گفته و ایده‌ای موجب مسرت و شادمانی وی گردد. وقتی فهمیدیم درد مشترک داریم، همدیگر را بهتر و بیشتر تحمل می‌کنیم. و دیگران را به رسمیت می‌شناسیم و فردیت و استقلال‌شان را ارج می‌نهیم. بنابراین عجولانه در مورد آنها داوری نمی‌کنیم.

درک کردن یک فرد، پیش از داوری اخلاقی، دانستن این نکته است که دنیا در نظر آن شخص چگونه دیده می‌شود.(21) در حقیقت رمان‌خوانی نوعی تعلیق داوری در باره‌ی دیگران است. باز به گفته‌ی پاموک، کارِ رمان، دور نگه داشتن خواننده از داوری‌های اخلاقی در خصوص شخصیت‌هاست.(22) یعنی با مشاهده‌ی یک رفتار از دیگری نمی‌توان در باره‌اش قضاوت کرد. باید تمام جوانب آن را در نظر گرفت. با داستان‌خوانی است که متوجه‌ی پیچیدگی روابط انسانی و مناسبات اجتماعی آدمیان می‌شویم. درمی‌یابیم که چقدر انسان‌ها رازآلودند. و داوری در باره‌ی آنها چه دشوار است. با درک این پدیده‌ها فروتن و متواضع می‌شویم. چنان که تری ایگلتون می‌نویسد: تئاتر(رمان) می‌تواند حقیقتی را به ما بیاموزد. این حقیقت عبارت است از واهی بودن ماهیت هستی و حیات ما. تئاتر می‌تواند ما را متوجه این نکته کند که زندگی ما کیفیتی رؤیاگونه دارد و کوتاه و ناپایدار است و بنیادهای محکم و استواری ندارد. بدین قرار، تئاتر می‌تواند با یادآوری گذرا بودن زندگی، فضیلت فروتنی را به ما بیاموزد. این خود موفقیتی ارزشمند است. چون بیشتر مشکلات اخلاقی از این فرض ناخودآگاه سرچشمه می‌گیرد که تا ابد خواهیم زیست. در واقع زندگی ما نیز مانند نمایشنامه‌ی توفان با پایانی قطعی روبه‌ رو خواهد شد.(23)

خانم سبا حیدرخانی در این باره می‌گوید: بر اساس مطالعاتی که روان‌شناسان در سال‌های 2006 و 2009 انجام داده‌اند، کسانی که رمان می‌خوانند میان انسان‌ها بیشترین قدرت همدلی با دیگران را دارند و قابلیتی دارند با عنوان تئوری ذهن که در کنار آنچه خود به آن اعتقاد دارند، می‌توانند عقاید، نظر و علائق دیگری را مد نظر قرار دهند و در باره‌ی آن قضاوت کنند.

آنها می‌توانند بدون این که عقاید دیگران را رد کنند یا از عقیده‌ی خودشان دست بردارند از شنیدن عقاید دیگران لذت ببرند. تعجبی هم ندارد که کتابخوان‌ها آدم‌های بهتری باشند. کتاب خواندن تجربه کردن زندگی دیگران به چشم غیرواقعی است. یادگرفتن این نکته که چطور بدون این که خودت در ماجرایی دخیل باشی بتوانی دنیا را در چارچوب دیگری ببینی. کتابخوان‌ها به روح هزاران آدم و خرد جمعی همه‌ی این آدم‌ها دسترسی دارند. آنها چیزهایی دیده‌اند که غیر کتابخوان‌ها امکان ندارد از آن سر در بیاورند و مرگ انسان‌هایی را تجربه کرده‌اند که شما هرگز آنها را نمی‌شناسید. آنها یاد گرفته‌اند که زن بودن چیست و مرد بودن یعنی چه؟ فهمیده‌اند که تماشای رنج دیگران یعنی چه؟ کتابخوان‌ها از سن‌شان بسیار عاقل‌ترند.

رویارویی مداوم با رفتارهای گاه متناقض دیگران و دریافت متفاوت در اثر رمان خوانی، لایه‌های دیگر زندگی را برای ما آشکار می‌سازد. ما در اثر مواجهه با این لایه‌ها به نوعی آرمان‌خواهی و رویارویی دعوت می‌شویم. و خود را در جهان‌های مختلف مشاهده می‌کنیم. و از اینجاست که می‌توانیم راه‌های مختلف را تجربه و در نهایت راهی برای برون‌رفت از مشکلات و تنگناهای زندگی خود بیابیم.(24)

نکته‌ی قابل ذکر دیگر این که رمان کشف جامعه‌ی مدرن است و با داستان، قصه و اسطوره فرق می‌کند. رمان آمیزه‌ای از رؤیا و واقعیت است. هر چند در آن عنصر خیال موج می‌زند اما بیان آن برای کنار آمدن با واقعیات است. پیشرفت بشر حاصل همین رؤیاپردازی‌ها و آرمان‌خواهی‌هاست. عتیق رحیمی نویسنده‌ی افغان در گفت‌وگویی آورده است: میلان کوندرا می‌گوید: رمان هنری خاص اروپاست. رمان در دوره‌ی رنسانس به وجود آمد. دوره‌ای که نگاه انسان از آسمان به زمین افتاد و انسان و انسان‌گرایی محور کار هنرمندان و اندیشمندان قرار گرفت. سوژه‌ی انسانی به وجود آمد. و به ویژه فردیت فرد انسانی با تمام ضعف و ناتوانی‌اش، با تمام چالش‌های درونی و بیرونی‌اش، با تمام بزرگی و کوچکی هستی‌اش، ماده‌ی قصه گویی شد. نه ابرانسان‌های مقدس و اسطوره‌ای و تاریخی. باری اگر به چنین شخصیت‌ها می‌پرداختند، آنها را با نگاه بس انسانی و شخصی نقاشی و نقالی می‌کردند.(25) از طرفی همین میلان کوندرا در کتاب «هنر رمان» می‌گوید: اگر کسی رمان نخواند قادر به درک جامعه‌ی مدرن نیست. زیرا رمان تفاوت‌های رفتاری و گفتاری آدمیان را برجسته می‌کند و فردیت آنها را به رخ می‌کشد. فهم فردیّت دیگران باعث آزادی‌طلبی می‌شود و از بستر آزادی است که دمکراسی شکل می‌گیرد. از این رو جامعه‌ای که رمان نمی‌خواند، روی آزادی و دمکراسی را نمی‌بیند. هر گاه جوانان یک جامعه علاقه‌مند به خواندن سرنوشت دیگران شوند، آن جامعه روی سعادت و خوشبختی را خواهد دید و فلسفه و مهارت‌های زندگی به منصه‌ی ظهور می‌رسد. چنان که پاموک هم این تجربه را از سر گذرانده است و می‌گوید: من با خواندن رمان تدریجا از دنیای سنتی وارد عالم مدرن شدم. این در عین حال به معنای کنده شدن از جماعتی که باید به آن تعلق داشت و ورود به تنهایی بود.(26)

رمان‌های خواندنی

تصور من این است که پیش از خواندن یک کتاب رمان باید نسبت به موضوع و تم اصلی آن آگاهی اجمالی داشت تا با همان فرض کلی، به جزئیات رویدادها بپردازیم و از دیالوگ‌ها بهره بگیریم و با دقت و ظرافت بیشتری داستان را دنبال کنیم. مهمترین عاملی که ما را به سوی یک رمان و داستان سوق می‌دهد، درک اجمالی از موضوع آن و علاقه‌مندی تحقیق و جست‌وجو در باره‌ی موضوع مورد نظر است. حال برای این که به پاره‌ای از تم‌های اصلی رمان‌های مشهور جهان‌آگاهی یابید مصادیقی را نام می‌برم.

اگر می‌خواهید در باره‌ی فلاکت آدمیان و درگیر شدن با مشکلات اولیه‌ی زندگی انسان‌ها اطلاعاتی کسب کنید، می‌توانید کتاب‌هایی چون «خوشه‌های خشم» اثر ماندگار جان اشتاین‌بک، «گرسنه» اثر کنوت هامسون، «آس و پاس» جورج اورول و «بینوایان» ویکتور هوگو را بخوانید.(27) اگر بر آن هستید که از رنج جانکاه بشر با نگاه هستی‌شناسانه آگاهی یابید لازم است کتاب‌های زیر را نوش جان کنید «رنج‌های ورتر جوان» اثر یوهان ولفگانگ فون گوته، «مرد زیر زمینی» کاری از داستایفسکی و «بچه‌های آربات» نویسنده آناتولی زیباکوف و اگر از عشق و یا زندگی زناشویی خود سرخورده شده‌اید کتاب‌های «زن سی ساله» اثر دو بالزاک و «کشیش دهکده» به نویسندگی آندره ژید یا «خانواده تیپو» روژه مارتن دوگار را توصیه می‌کنم.

آنچه که آدمی را رها نمی‌کند و همواره دوست دارد پیرامونش مطلبی را بخواند یا لحظاتی در باره‌اش فکر کند، پدیده‌ی مرگ است. رمان‌هایی چون «آخرین روز یک محکوم» ویکتور هوگو و «مرگ ایوان ایلیچ» تولستوی و «قدیس مانوئل نیکوکار» اثر میگل د اونامونو، «خاطرات خانه مردگان» نوشته‌ی داستایفسکی و «مواجهه با مرگ» اثر براین مگی راهنمای خوبی است.

تردیدی نیست که در باره‌ی موضوعات مطرح شده، کتاب‌های بسیار دیگری قابل معرفی و خواندن است و رمان‌های بی شماری پیرامون زندگی خانوادگی، اجتماعی و سیاسی آدمیان به رشته‌ی تحریر درآمده است و همچنان نگارش می‌شود. اما معرفی کتاب‌های مذکور برای آشنایی با موضوعات بود.

معرفی یک کتاب

در پایان به معرفی کتاب «رنج‌های ورتر جوان» اثر یوهان ولفگانگ فون گوته می‌پردازم. این رمان از کارهای اولیه‌ی نویسنده است که با استقبال بی‌نظیری در آلمان و فرانسه مواجه شد و جوانان بسیاری از رفتار و سبک لباس‌های ورتر و شارلوت، دو قهرمان رمان، تقلید کردند و عطر جدیدی به نام گلاب ورتر به بازار آمد.

این کتاب روایتی داستانی است در باره‌ی درگیری ذهنی راوی تا مرحله‌ی خودکشی که در قالب نامه‌نگاری نوشته شده و نویسنده‌اش سنت فردگرایی افراطی روسویی را تغییر داده است. این کتاب بر بعضی از خودنگاره‌های هنری که دل مشغولی‌های شوق‌آمیز هنرمندان را بازتاب می‌دادند نیز تأثیر فراوانی گذاشت. در آثار برخی از نویسندگان اروپایی، مثل نوالیس، بایرون و مری رابینسون، همین مدلِ «خود» با روش‌های مختلف برای جست‌وجوهای فردی و تک‌نفره‌ی راوی به کار گرفته شده است. والت ویتمَن و هنری دیوید ثورو هم از قالب روایت جست‌وجو برای بازنمایی جویندگان درون‌نگر در دل چشم‌اندازهای روستایی و شهری، در گرماگرم بحران‌ها و فراز و فرودهای جمهوری آمریکا استفاده کردند.(28)

رنج‌های ورتر جوان داستانی است از جوان عاشق‌پیشه‌ای به نام ورتر که نقّاش است و از قضا عاشق زنی شده که شوهر دارد. زن با آن که او را دوست دارد اما چون از شوهری خوب برخوردار است، به ناچار او را پس می‌زند و ورتر تنها راه نجات خود را در خودکشی می‌بیند. برخی از نوشتن این رمان بسیار خشمگین شدند و مدعی بودند که این اثری شیطانی است کاری که عمل خودکشی را به مثابه‌ی عملی مجاز و زیبا و نشئت گرفته از روحیه‌ای شجاع، حساس، عاشق و شاعرانه آشکار می‌سازد.

گوته در جایی از داستان آورده است. هر قانونی طبیعت را خفه خواهد کرد و اجازه‌ی شکوفایی و بیان حقیقت آن را نخواهد داد. این درست مانند وضعیت عشق است. مردی جوان، دل در گرو عشق زیبارویی می‌بازد. او همه‌ی ساعات روز را در کنار او سپری می‌کند و همهی قابلیت‌های خویش را نثار می‌کند. ناگهان بورژوای شریفی از راه می‌رسد و به او می‌گوید: آقای جوان دوست داشتن در روح انسان است.(29)

گوته کتاب را در مدت چهار هفته به رشته‌ی تحریر در آورد. این کتاب توسط پانزده مترجم به زبان فرانسوی ترجمه شد. نخستین برگردان انگلیسی آن در سال 1779 به بازار آمد. اما در ایران، محمد صفّارزاده در سال 1303 شمسی آن را به فارسی برگرداند. محمدعلی سپانلو آن را یکی از قله‌های رمانتیک می‌داند.(30) ناپلئون شش بار آن را ‌خواند. چندین نویسنده از این کتاب سرمشق می‌گیرند. مثل ویکتور هوگو، لامارتین و آندره ژید. وقتی از گوته در باره‌ی اثرش می‌پرسند، می‌گوید: این تنویر الهی به دوران جوانی من برمی‌گردد که من نبوغ داشتم مانند موتزارت یا رافائل.(31)

البته روایت داستان ناشی از عشق شکست‌خورده‌ای است که گوته خود بدان دچار شده بود و به نظر خودش به کمک ورتر از چنگال خودکشی رهایی یافت. به قول هادولا در کتاب «اشتیاق، زندگی‌نامه‌ی روان‌شناختی گوته »، وی با نوشتن «رنج‌های ورتر جوان» موقتاً بر تعارض‌هایی که برخاسته از محدودیت‌های روزمره، سرخوردگی عشقی و خودشیفتگی شخصی است، غلبه می‌کند.(32) این روایت ما را به یاد گفته‌ی لا روشفوکو(80- 1613) مؤلّف فرانسوی، می‌اندازد که زمانی گفته بود، اگر رمانی نبود، هرگز کسی عاشق نمی‌شد.(33)

عشق گوته به شارلوت به هر نحوی توجیه کنیم و هر چه بیشتر شارلوت را بشناسیم، تفاوت بین احساس شاعر به شارلوت و عشق جنون‌آسای ورتر به محبوب خود بیشتر روشن می‌شود و این واقعیت را ثابت می‌کند که داستان ورتر تا چه حدّ مولود نیروی خیالی اوست. در این تردیدی نیست که گوته به خاطر عشق شارلوت دچار اندوه عمیق شد اما هرگز از این عشق به مرحله‌ی فاجعه نرسید. مثل همیشه راه رهایی خویش را دریافت که گریز اختیار کند.(34)

موفقیت داستان رنج‌های ورتر جوان بیشتر مرهون جوّ ناخوشایند آن دوران و یا به تعبیری دیگر معلول بیماری روز بود. در دوران شکوفایی مکتب رمانتیک، تشویش و دلهره‌ی ذهنی و دلتنگی از تألمات و مشکلات موجود، بر زندگانی و بر جان و دل مردم سنگینی می‌کرد. تأثیر این داستان در ادبیات فرانسه روی شاتوبریان در شخصیت رنه و همچنین در نمایشنامه‌ی شاترتن اثر آلفرد دوینی آشکار شد و نفوذ آن در ادبیات بریتانیا در آثار برجسته‌ی بایرن و اشعار شللی درخشید.(35)

توماس کارلایل علت موفقیت کتاب «رنج‌های ورتر جوان» را این گونه توصیف می‌کند. این کتاب به همه‌ی ناآرامی‌های بی‌نام و نارضایی‌هایی بی‌نشان که روح مردم آن عصر را به درد آورده بود، تسکین بخشود و امکان سخن گفتن داد.(36)

در این میان فرانک فوردی نویسنده‌ی کتاب «قدرت خواندن» به نقد این کتاب پرداخته است و فصل پنجم کتاب را به آسیب‌های اجتماعی مطالعه از جمله خودکشی بر اثر خواندن کتاب رمان «رنج‌های ورتر جوان» اثر گوته اختصاص داده است.(37) به این‌که خواندن این کتاب آثار شومی بر جوانان اروپایی و پس از آن آمریکایی گذاشته است. در ادامه به اثرات تخریبی کتاب «تصویر دوریان گری» اشاره می‌کند و می‌نویسد: یکی از کسانی که «تصویر دوریان گری» اثر اسکار وایلد را مرور کرده بود در نکوهش آن چنین گفت: داستانی برخاسته از ادبیات جذامی منحطان فرانسوی، کتابی زهرآلود که فضایش آلوده به بوی تعفّن فساد اخلاقی و معنوی است. یک روایت پرکینه از تباهی روحی و جسمی یک جوان با نشاط لطیف و طلایی.(38)

تصور من این است که آثار مثبت دو کتاب نامبرده به مراتب بیشتر از آسیب‌هایی است که از زبان منتقدان بیان شده است. برای بررسی کتاب گوته به کتاب هشت جلدی «تاریخ نقد جدید» اثر رنه ولک مراجعه کردم. در بخش معرفی گوته بیش از بیست صفحه مطلب نوشته است بدون این که به این کتاب اشارتی کند. همچنین در معرفی اسکار وایلد فقط به این که برخی، آثار او را نمی‌پسندند، اکتفا کرده است. بنابراین نظر فوردی را نباید جدّی گرفت.

------------------------------------

1- هنر خوب زندگی کردن، دوبلی ص 188

2- نوشتن در غربت ص380

3- ادبیات چیست؟ ص 197

4- ماهنامه تجربه شماره 69 مهرماه 1399 ص 114

5- افسانه‌ی یک نجیب‌زاده ایرانی، محسن دامادی ص 18

6- در جستجوی زمان از دست رفته ج۶ ص ۱۷۲

7- عیش مدام ص 97

8- ادبیات چیست؟ ص 178

9- تاریخ، فرهنگ و ادبیات، مجموع بیست گفت‌وگو، علی دهباشی ص 14

10- هنر خوب زندگی کردن ص 223

11- رمان‌نویس ساده‌نگر و رمان‌نویس اندیشمند ص 35

12- همان ص 57

13- روژه مارتَن دو گار(زاده ۳۱ مارس ۱۸۸۱ - درگذشته ۲۲ اوت ۱۹۵۸) نویسنده‌ی فرانسوی بود که برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات 1937 شد.

14- نامه‌ی مورخ 18 مارس 1857 به نقل از عیش مدام ص 137

15- عیش مدام ص 97

16- به نقل از مقدمه‌ی کتاب «در باره شر» ص 92

17- داستایفسکی، آندره ژید، ترجمه‌ی سیروس ذکاء ص 60

18- رمان‌نویس ساده‌نگر و رمان‌نویس اندیشمند ص 80

19- همان ص 43

20- سمفونی مردگان ص 331

21- رمان‌نویس ساده‌نگر و رمان‌نویس اندیشمند ص 74

22- همان ص 164

23- آثار ادبی را چگونه باید خواند، تری ایگلتون، ترجمه محسن ملکی و بهزاد صادقی، نشر هرمس ص 62

24- گفت و گو با نشریه سرزمین من

25- ماهنامه تجربه ش 69 مهرماه 1399 ص 114

26- رمان‌نویس ساده‌نگر و رمان‌نویس اندیشمند ص 113 همچنین درس‌گفتارهای داستان‌نویسی ص 147

27- شهرت ویکتور هوگو به خاطر کتاب‌های‌اش نبود بلکه یک نفر از قول او گفته بود که قانون اساسی ما نه برای انسان‌ها که برای فرشتگان آسمانی نوشته شده است.(عشق در زمان وبا ص 261)

28- ادبیاتِ من، سدونی اسمیت و جولیا واتسون، ترجمه‌ی رؤیا پورآذر ص 196

29- رنج‌های ورتر جوان ص 128

30- نگاه اول شخص، گفت‌وگوهای علی عبداللهی با شاعران و نویسندگان ایران و جهان ص 99

31- پیش‌گفتار کتاب ص 20

32- اشتیاق، زندگی‌نامه‌ی روان‌شناختی گوته ص 137

33- بینامتنیت ص 109

34- تراژدی فاوست، حسن شهبازی ص 142

35- ادبیات تطبیقی ص 442

36- تراژدی فاوست، حسن شهبازی ص 145

37- قدرت خواندن از ص 139 تا 170

38- قدرت خواندن ص 178

من و تو M&M

من و تو

مارتین بوبر به عنوان فیلسوفی دشوارنویس شهره است و گویا خود بدین امر تعمد داشته است. تا آنجا که صدای همکارش روزن تسوایک در ترجمه‌ی کتاب مقدّس را در آورده است. والتر کافمن نیز که برگردان انگلیسی از آلمانی کتاب «من و تو» ی بوبر را عهده دار بوده است به این دشوارنویسی او اشارت می‌کند. وی در مقدمه‌ی بلندی که بر کتاب مذکور نوشته است برای این که از اندیشه و قلم بوبر فاصله نگیرد در وصف نگارش او داد سخن داده است.

ما باید بیاموزیم که احساس کنیم کتاب ما را مخاطب قرار می‌دهد به مانند موجودی انسانی از فراسوی آن، چنان که گویی انسانی مستقیماً با ما سخن می‌گوید کتاب یا مقاله یا شعر خوب، عمدتاً شیئی نیست که مورد استفاده قرار گیرد یا تجربه شود، بلکه صوت شماست، صوتی که مرا مخاطب قرار می‌دهد و پاسخ می‌خواهد. چند نفرند کسانی که بوبر و کی یرکگارد را به این طریق می‌خوانند یا نیچه و هگل را؟ تولستوی یا اوریپید را یا کتاب مقدّس را؟ به عبارت دیگر بهتر است بگوییم اصلاً کسی می‌خواند؟ ولی بوبر می‌خواهد که آثارش به این طریق خوانده شود.(ص 36)

آن گاه با ظرافت تمام ویژگی‌های یک مترجم خوب را بر می‌شمارد و من از این کتاب همین ویژگی‌ها را نقل می‌کنم.

1- آنچه می‌توان از بوبر به عنوان مترجم آموخت، پیش از آن که شخص به بررسی نحوه‌ی ترجمه‌ی او بپردازد تعهد اساسی مترجم نسبت به نویسنده است. من به عنوان مترجم به هیچ وجه حق ندارم متنی را که فراروی من قرار دارد به عنوان متنی که می‌توان در آن هر گونه دخل و تصرفی کرد، مورد استفاده قرار دهم. اینجا صحنه‌ی بازی یا اعمال نظر نیست از این متن نمی‌توان به عنوان مبنا یا چیزی از این قبیل استفاده کرد، این صورت مشخصی است که به من احتیاج دارد وظیفه‌ی من کمک کردن به او در ابراز نیاتش است.(ص38)

2- چه بسا به ما گفته شود که هر نسلی به ترجمه مربوط به عصر خود نیاز دارد و هر کتابی باید با عبارات خاص آن دوره نوشته شود و اگر مورد شعر است ایده‌آل آن اشعار الیوت است. همین! ناشر فقط ترجمه‌ی جدید می‌خواهد. ولی اصولاً چرا باید شعر هولدرلین و ریلکه و گوته در گوش ما آوای اثر الیوت را داشته باشد؟ آیا برعکس می‌شد الیوت را وادار کرد به سبک ریلکه چیز بنویسد؟ یا شاید برشت؟ یا سبکی که ناشر یا ناقد آن را صدایی تازه بینگارد؟(ص39)

3- متن کتاب بوبر را باید به همان شیوه‌ای ترجمه کرد که او خود عامل به آن بود. صدا باید صدای او باشد و اندیشه‌ها و تصاویر و الحان به خود او تعلق داشته باشد ولی اگر خواننده در کمال اضطراب فریاد برآورد: ولی این که انگلیسی نیست باید در جواب گفت: درست است ولی متن آلمانی آن هم آلمانی نیست. متن بوبر سرشار از عبارات ساختگی، اصطلاحات جدید و دیگر موارد غیرمتعارف است و بوبر در زمان خویش به خاطر نحوه‌ی نگارشش، افسانه‌ای به حساب می‌آمد. خواندن بوبر کاری مشکل است آنچه مسلم است بوبر نمی‌خواست که اثرش به نحوی گذرا و فقط یک بار آن هم محض اطلاع خوانده شود. بوبر در صدد بود که از سرعت خواننده بکاهد و او را وادار کند که بسیاری از عبارات و پاراگراف‌ها را دوباره بخواند.(ص 40)

4- هیچ کس نباید با تأنی و دقتی بیشتر از یک مترجم که کار خویش را بسیار جدّی می‌گیرد و در طرح اولیه مکرراً تجدید نظر می‌کند عبارتی را بخواند و آن را دریابد. هیچ کس به اندازه‌ی یک مترجم باوجدان، شقوقی را که برای القای یک مفهوم می‌تواند مورد استفاده قرار گیرد و ارجحیت یکی را بر دیگری نمایان سازد بررسی نمی‌کند.(ص 40)

در پایان به ذکر نمونه‌هایی از کتاب که مصنف با ایده‌ی خاصی بیان کرده است می‌پردازد.

آن خردمند دیگر M&M

آن خردمند دیگر

کتاب «آن خردمند دیگر» اثر هنری ون دایک، شاعر و نویسنده‌ی خوش‌طبع و عارف‌پیشه‌ی آمریکایی با برگردان دکتر حسین الهی قمشه‌ای، داستانی تخیّلی در باره‌ی یک مغ زرتشتی به نام «اردوان» است که با دانش ستاره‌شناسی پیش‌بینی تولد حضرت مسیح راهی بیت‌اللحم می‌شود. کتاب با مقدمه‌ای از مترجم و یادداشت کوتاهی از لئو بوسکالیا مزیّن شده است.

اردوان پس از این که عزمش جزم می‌شود، دوستانی را به خانه دعوت می‌کند و با بیان خبر مذکور آنان را به این راه فرا می‌خواند ولی کسی دعوتش را اجابت نمی‌کند. لذا خود یک تنه با اسبش راهی کعبه‌ی دیدار می‌شود.

او پیش از حرکت همه‌ی دارایی‌های خود را به سه گوهر تبدیل می‌کند تا با خود به حضور آن نوزادی ببرد که از بدو تولد پادشاه است. آن سه گوهر از قضا سه رنگ پرچم ایران را تشکیل می‌دهند. یکی زُمرد است که سبز رنگ است و رمز خرمی و حیات و سرزندگی است و یکی مروارید که سفید است و رمز پاکی و دوستی و شرافت و نجابت است و سومی یک قطعه یاقوت سرخ است که هم رمز عشق و دلدادگی و هم جهد و تلاش در راه معشوق است.(ص 29)

او سی و سه سال از عمرش را در مواجه با حوادث گوناگون در جستجوی حضرت مسیح سپری می‌کند و سرانجام توفیق حضور می‌یابد.

البته زمینه‌ی ذهنی این داستان، داستان واقعی سه خردمند ایرانی است که از طریق ستاره‌شناسی و مطالعه‌ی متون کهن و پیش‌گویی‌های انبیای پیشین دریافتند که در زمانی معین و مقدر شهریاری عظیم از میان بنی‌اسرائیل ظهور خواهد کرد که ملکوتش جهان را خواهد گرفت و به دیدار آن نوزاد که از آغاز تولد پادشاه بود شتافتند و برای او هدیه‌هایی از طلا و مورد و کندر بردند. این داستان در فرهنگ مسیحیت بسیار معروف و در نقاشی‌های امثال داوینچی نیز انعکاس یافته است و نمایشنامه‌ی "شب دوازدهم" اثر ویلیام شکسپیر اشارتی به همین دیدار دارد.

مرگ پدیده ای دراماتیک

مرگ پدیده ای دراماتیک

         "مقوله ی ترورهای سیاسی حکایت غریبی است. معمولا شخصیتی که ترور می شود از هویت ترورکننده اش آگاه نیست. در حالی که کسی که ترور می کند خوب قربانی اش را می شناسد و در باره اش تحقیق کرده. با این وصف نام آنها در تاریخ به هم گره خورده مثل ترور آبراهام لینکلن توسط جان وایلکس بوث یا ترور جان اف کندی توسط لی هاروی اسوالد. حسنعلی منصور و محمد بخارایی برای چند ثانیه پس از اینکه منصور از ماشین پیاده شد؛ روبه روی هم قرار می گیرند و به هم نگاه می کنند. بعد گلوله ها شلیک می شوند و تمام می کنند. با این وصف نام و زندگی انها که از دو بستر دور از هم آمده بودند. با هم در دل تاریخ گره می خورد. ترکیبی هم طعنه آمیز و غریب و هم دراماتیک."

            متن فوق بخشی از گفت و گوی حمیدرضا صدر پیرامون کتاب "سیصد و بیست و پنج" در مهرنامه شماره 52 تیرماه 96 ص 294 است. ضمن این که در بیان صدر نکات قابل تأملی وجود دارد اما می توان بر آن نقدی زد که گره خوردن نام دو شخص در یک حادثه دلیلی بر شهرت یکسان آنان در تاریخ نیست. چنان که ما نام لینکلن را بارها شنیده ایم ولی بوث بی نام و نشان است. و گاه افراد در تقابل و تضاد یاد می شوند. از طرفی هیچ شاهدی وجود ندارد که ترور شونده از ترورکننده آگاه نباشد. یا این که ترورکننده با آگاهی کامل سراغ سوژه رفته باشد. کاربرد واژه ی ترور کور هم دلیل روشنی بر این مدعاست. می توان گفت که بیشتر ترورهای سیاسی در تاریخ ناشی از یک تعصب کور و ناشیانه صورت گرفته که به جای مذاکره و محاکمه، گروهی برای حذف رقیب اقدام به ترور او کرده اند. و اگر حدیث منقول از پیامبر اسلام(ص) که فرموده: الاسلام قید الفتک(میزان الحکمه ج9 ص4509) درست باشد نفس ترور کردن زیر سوال قرار می گیرد.

        اما با نقل این گفته از نویسنده ی کتاب "سیصد و بیست و پنج" بنا ندارم که در باره ی سیاست و یا پیرامون شخصیت حسنعلی منصور و محمد بخارایی عضو هیئت موتلفه  و یا در باره ی ترور و پیامدهای آن و یا حتی در مورد آنچه به ذهن شمای خواننده می رسد؛ سخنی بگویم بلکه قصد دارم اندکی در باره ی مفهوم مرگ و نوع مواجهه ی فرد با مرگ، مطلبی را قلمی کنم. فرض کلی این است که ملک الموت به عنوان یک تروریست جهانی چگونه به سراغ آدمیان می آید؟ البته این فرض هم بر مبنای پیش فرضی است که ملک الموت را فرشته ای بدانیم. والا تحلیل به سمت دیگری سوق پیدا می کند.

         حال با توجه به گفته ی منقول از صدر مبنی بر این که در ترورهای سیاسی ترورکننده، با خصوصیات کامل ترورشونده آشناست و از وضعیت گذشته و حال او اطلاعاتی دارد؛ آیا ما هم در مواجهه ی با پدیده ی مرگ به شناخت کامل دست یافته ایم؟ آیا انسان ها ملک الموت را کاملا می شناسند و یا یک شناخت نسبی و مبهمی از آن فرشته دارند؟ فرض سوم این که هر دو نسبت به هم شناخت کامل دارند. این سه فرض چنان که اشاره شد بر اساس این باور هست که ملک الموت فرشته ی مرگ است و جان آدمیان را در هر کجا که باشند؛ می ستاند اما اگر فرض های دیگری در میان باشد مثل این که ملک الموت در درون آدمی است و هر کسی ملک الموت خود را دارد و یا بر اساس نگاه علمی که مرگ را ناشی از تحلیل جسمانی و یا از کار افتادگی یکی از قوای اصلی یعنی قلب و مغز می داند. با معنا و مفهوم دیگری سرو کار داریم.

            در هر صورت اگر نگرش ما نسبت به مرگ و مأمور مرگ تغییر کند و به شناخت نسبی و یا کاملی دست یازیم مطمئنا با یک پدیده و موجود دیگری مواجه خواهیم شد. با فروض متفاوتی که در باره ی پدیده ی مردن قابل فرض است؛ تمامی آنها به یک جریان ختم می شود و آن قالب تهی کردن آدمی است که با کلمات و جملات مختلفی ادا می شود. هر عامل و حتی پیش فرضی که موجب به وجود آمدن این مسأله شود در هر صورت نوعی مواجه محسوب می گردد. حال اگر این رودررویی با شناخت نسبی  صورت گیرد مسلما زیباتر جلوه می کند. و فرض مطلوب این است که به یک شناخت کامل برسد البته تردیدی نیست که این معرفت از جنس معرفت های عقلانی و حسانی نیست بلکه نوعی شناخت فراعقلی و فراحسی است. یعنی نوعی درک و باور که منجر به مواجهه ی رفیقانه می شود نه رقیبانه. این که پیامبران و عارفان پس از شناخت نسبی از خدا، اصرار دارند که ما با مرگ دوست شویم و پذیرای آن گردیم همین است. مرگ پدیده ای عجیب و دراماتیک است. به قول مولوی مرگ همرنگ آدمی است.

مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست     پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست

       و این تغییر نگاه از تحول شناختی نسبت به هستی و زندگی نشأت می گیرد. بنابر این برای این که به این معرفت برسیم باید تجدید نظری به زیستن داشته باشیم و مصداقی از این حدیث گردیم. کما تعیشون تموتون و کما تموتون تبعثون.

راست قامتی از خطه ی جنوب

راست قامتی از خطه ی جنوب

            دو هفته پیش به اتفاق یکی از دوستان در تهران خدمت حاج سید مصطفی حسینی بوشهری رسیدیم. علی رغم وضعیت جسمانی ناسفته که در این سن و سال سراغ همه را می گیرد؛ از نظر روحی سرحال بود. پس از پرسش از اوضاع زمانه در حوزه ی معارف دینی به گفتگو پرداختیم. از لابلای کلماتش دریافتم که همچنان در بیان دغدغه ها و نگرانی های فکری و اجتماعی خویش ثابت قدم است. او همواره از خط کشی های فرقه ای و اختلافات شیعه و سنی رنج می برد. آرزوی اتحاد واقعی و آرمان وحدت حقیقی دل و جانش را فرا گرفته است. درگیریهای مسلمانان در اقصی نقاط جهان اسلام و زد و بند های سیاسی دوران را برنمی تابد. تکیه کلام او بیان بروز اختلافات در جوامع اسلامی است.

           می گفت: چرا عالمان دینی و سیاستمداران حکومتی در راستای اتحاد گام بر نمی دارند و همواره عوامل تفرقه را برجسته می کنند؟ و تآکید می کرد که قرآن کریم باید مبنای اعتصام به حبل الهی باشد. از طرفی قرآن در معرفی رفتار الگویی پیامبر اسلام(ص) سند بسیار محکمی است. به خاطر دارم در یکی از دیدارهای پیشین گفت: ما در دعای قنوت نماز عید فطر و عید قربان می گوییم: الذی جعلته للمسلمین عیدا  یعنی عید همه ی مسلمان است. شیعه و سنی ندارد. پس چرا ما با افق متفاوت و دید مختلف به این اعیاد نگاه می کنیم.

      واکنش من در قبال این گفته ها این بود که تفرقه های فکری و عقیدتی امری عادی است در ادیان دیگر هم قابل ملاحظه است هر مذهب و مسلکی برای هویت بخشی خود نیازمند یک چارچوب فکری و خط کشی های فرقه ای است اما سخن شما درست است که این هویت بخشی ها نباید منجر به تفرقه ها و زد و بندی های سیاسی شود.

       تا حدودی سخنم را پذیرفت ولی بر این ایده استوار بود که اتحاد در مبانی مانع از بروز اختلافات سیاسی می شود. برآمدن و پیروزی مجدد روحانی در انتخابات را به فال نیک می گرفت. و در زمان تبلیغات دیگران را به رآی دادن به روحانی و ورود به عرصه ی دموکراتیک سیاسی ترغیب کرده بود.

         بخش دوم گفتگو پیرامون کارهای تحقیقی اش بود. گویا در پی تجدید چاپ کتاب تفسیر تک جلدی اش برآمده است. در ضمن بحث گفت: اخیرا متوجه نکته ی قرآنی شده ام در آیه 5 سوره ی بینه آمده است ما امروا الا لیعبدوا الله مخلصین له الدین حنفاء و اقیموا الصلوة و یوتوا الزکات و ذلک دین القیمة. بیشتر مترجمان و مفسران دین القیمة را صفت و موصوف گرفته اند حال آن که مضاف و مضاف الیه است. از طرفی قیمة را استوار و محکم معنا کرده اند ولی این ترجمه دقیق نیست چرا که قیمة بر اساس کتاب "العین " خلیل بن احمد فراهیدی جمع قائم و به معنی راست قامتان است. بنابر این معنای آیه می شود این دین راست قامتان است.

       با این گونه تفطن های قرآنی ایشان بیگانه نیستم هر چند با مباحث هرمنوتیکی بر سر مهر نیست ولی در نگاه سنتی پیشتاز است. باز به خاطر می آورم در نشست های دهه ی شصت وقتی نظر مرا در تفسیر آیه ولایت اکمال(مائده 3) پرسید به تفصیل نظر علامه طباطبایی را بیان کردم در مقام پاسخ گفت: نظر علامه چنگی به دل نمی زند و نمی توانم آن را بپذیرم. از همان زمان به استقلال فکری و دینی او پی بردم و همین نگاه را مبنای اندیشگی خود قرار دادم و به این که نباید شیفته ی آرای دیگران شد. حتی اگر آن فرد علامه باشد. چرا که رشد و شکوفایی دین و دانش در گرو پای نهادن بر دوش بزرگان است نه پا به پای آنان راه رفتن. اندیشه ی گذشتگان در بستر تاریخی و اجتماعی آن دوران قابل درک و دریافت است. و زمانه ی جدید تفسیر جدیدتری را اقتضا می کند. به قول مولوی

هین سخن تازه بگو تا که جهان تازه شود   وارهد از هر دو جهان بی حد و اندازه شود

          یادآوری سومی هم بجاست که در دهه ی هشتاد درخواست بزرگداشتی پیرامون شخصیت علمی حسینی در بوشهر دادم و مقدمات اولیه هم با ریاست مرکز بوشهرشناسی صورت گرفت ولی راه به جایی نبرد و تنها به درج مقاله ای با عنوان "دویدن در پی آواز حقیقت" اکتفا نمودم. گویا روند مرده پرستی ما همچنان ادامه دارد و می ترسم دهه ی نود هم سپری شود یا آن بزرگوار قالب تهی کند و ما در حسرت برپایی یک بزرگداشت بمانیم.

        گویا سرنوشت همه ی راست قامتان تاریخ این است که زمانه آنان را بر نمی تابد و پس از نشستن گرد و غبار تاریخ، چهره ی آنان هویدا می شود. باز به سروده ای از مولانا متوسل می شوم که از این سخن حضرت علی(ع) وام گرفته است "بارض عالمها ملجم و جاهلها مکرم"

جاهلان سرور شدندست و زبیم      عاقلان سرها کشیده در گلیم

کشف خویشتن

 

  کشف خویشتن

           هر فرد روشن ضمیر به دنبال کشف خود است ولی دریافت خود، کار فوق العاده سختی است. یعنی باید از خویش فاصله بگیری تا خودت را دریابی. وقتی انسان از خودش فاصله می گیرد اطراف خود را بهتر می بیند. بنابراین ناچار می شود اول دیگران را جستجو کند و از پی این جستجو بخشی از زوایای وجود حقیقی خود را کشف می کند. و باید بسان پازلی آنها را کنار هم بچیند تا خود را دریابد.

        این نکته قابل تأمل است که ما همگی خود را گم کرده ایم و برای یافتن خود به دیگران چنگ می زنیم و زندگی آنان را مرور می کنیم. فلسفه ی رمان خوانی همین است. آدمی قصه ی قهرمان رمان را دنبال می کند تا شاید خود را در او بیابد اما پس از اتمام رمان متوجه می شود که گمشده اش او نیست و یا این که پاره ای از وجود اوست از این رو سراغ داستان دیگری می رود و همچنان این قصه ادامه پیدا می کند و تکه تکه های وجودش را که می یابد؛ کنار هم می گذارد تا شاید کامل شود ولی همچنان نقص در داستان و وجود به هم گره می خورد. و هیچگاه به کمال نمی رسد چرا که ما در جهان نقص ها به سر می بریم و به قول ایزابل آلنده "جهان بی شرح و تفسیر است آنچه می دانیم کمتر از آن است که نمی دانیم و حتی چیزهایی که می دانیم کاملا نمی شناسیم"

    نه فقط خواندن رمان ما را به مقصد وجود نمی رساند بلکه خواندن کتاب های دیگر نیز وافی به مقصد و مقصود نیست. ولی ما ناچار از خواندن هستیم. رمز این که باید بخوانیم کشف خویشتن است. 

سبک نگارش بلادی بوشهری

 

سبک نگارش بلادی بوشهری

نویسنده: عباس فضلی- دانشگاه علوم پزشکی هرمزگان

       آیت الله سید بلادی بوشهری از شخصیت های بنام و مبارز خطه ی جنوب است که در نجف متولد شد(1291ق) در سال 1300 به همراه پدر به بوشهر هجرت نموده و دروس حوزوی خود را تا پایان دوره ی سطح در همان شهر گذراند در سال 1311 به زادگاهش نجف برگشته و پس از سه سال دوباره در بوشهر و سپس شیراز سکونت اختیار می کند.

      با آغاز جنگ جهانی اول و ورود نیروهای انگلستان به ایران به همراه رییس علی دلواری پرچم مخالفت با نیروهای انگلیس را برافراشت و علیه انگلیس ها فتوای جهاد صادر کرد. با سقوط بوشهر در سال 1333 به شیراز مهاجرت نمود و پس از هفت سال تدریس و تالیف و خدمت به مردم شیراز به وطنش بوشهر بازگشت.

     وی علاوه بر مبارزه با استعمار انگلیس بیش از 80 جلد کتاب و رساله به فارسی و عربی  در موضوعات مختلف فقه، اصول، فلسفه، منطق، پزشکی، هیئت تاریخ اسلام و اهل بیت(ع) به جامعه ی علمی تقدیم کرد. ازجمله آثار عربی آن بزرگوارعبارتند از:

1-انزال الیمین فی شرح الاحادیث الاربعین

2-الردود السته

3-الماثورفی الدین فی تجویز نساء المسلمین

4-البصر الحدید فی معرفة الهیئة علی الطراز الجدید

در این مقاله ضمن معرفی آثار عربی ایشان به سبک نگارش و تاثیرپذیری آنها از فرهنگ عراقی و حوزه ی نجف اشاره می شود

کلیدواژه ها – بلادی بوشهری، سبک نگارش، زبان عربی

 

سیاسی نبودن

سیاسی نبودن

          کتابی در دست خواندن دارم به نام " نویسندگان نباید سیاسی باشند" این کتاب مجموعه گفتگوهایی است با شخصیت های جهانی امثال امبرتو اکو، سوزان سانتاگ، جورج اورول، لشک کولاکوفسکی و .... که به ترتیب کتاب نام گل سرخ، علیه تفسیر، قلعه ی حیوانات و 1984، درس هایی کوچک در باب مقولاتی بزرگ را از آنان خوانده ام.

         این کتاب به همت هاشم بناپور ترجمه و ظاهرا عنوان کتاب را از سخن زیرین به نقل از ادواردو گالئانو اقتباس کرده است.

" نویسندگان باید هویت خود را در مقام انسان و نویسنده ای با کمال حفظ کنند. آنان باید بگویند؛ آنچه را که می خواهند بگویند. واژه ها باید واقعی باشند و باید از دل برآیند. در غیر این صورت ساختگی خواهند بود. وقتی شما امر می کنید که سیاسی باشیم این واقعا به فاجعه می انجامد.... به اصطلاح به رئالیسم سوسیالیستی ختم می شود که به اندازه رئالیسم کاپیتالیستی خطرناک است." ص 58

        هر چند ترجمه ی متن روان نیست ولی نفس گفتگو با اندیشمندان مبارک است. تصور می کنم در یک مناظره و گفتگو بهتر می توان به کنه اندیشه ی نویسندگان پی برد. البته گوینده پیش از این اذعان می دارد که " نویسنده سیاسی فقط نوعی برچسب است ما همه سیاسی هستیم حتی اگر خودمان ندانیم، هویت سیاسی مشخص نیست این تجارت انگ زنی بسیار خطرناک است." ص57

        بارها نسبت به این پدیده اندیشیده ام که نویسنده ی حقیقی باید از سیاست فاصله بگیرد. تا بتواند به نقد وضع موجود پرداخته و موقعیتی مطلوب را دنبال کند. از طرفی رمز ماندگاری کتابهای بزرگان را در همین رویکرد جست و جو می کنم.   

جهان گزینشی**

جهان گزینشی

من سالهاست با پدیده ای به نام تلویزیون قهرم. این نفرت شاید به پانزده سال پیش بر می گردد؛ زمانی که کتاب "زندگی در عیش، مردن در خوشی" اثر ماندگار نیل پستمن، جامعه شناس برجسته ی آمریکایی، با ترجمه ی فارسی از آلمانی دکتر صادق طباطبایی را به مطالعه گرفتم. البته اکنون که به کتاب مذکور مراجعه می کنم؛ درمی یابم که این کتاب به تنهایی نمی توانسته مرا به این مسیر کشانده باشد. پس باید جنبه های دیگری نیز در شکل گیری این ماجرا دخیل بوده اند. مثلا کتاب "جامعه شناسی ارتباط جمعی" ژان کازنو و یا برخی رفتارهای پیرامونی بی تأثیر نبوده اند. ولی در مجموع از این امر پشیمان نیستم. چرا که همین قهر موجب رابطه ی تنگاتنگی با کتاب و نوشتن شده است و مرا از مضرات تک منبعی بودن بر حذر داشته است. در کنار آن با رادیو رابطه ام بد نیست. و با شبکه های اجتماعی و رسانه های مجازی و مکتوب نیز گزینشی عمل می کنم. از نشریات زرد و حتی ماهنامه ها یا فصلنامه هایی که ایده ی خاصی را القا می کنند؛ بدم می آید.

ذکر این مسائل مقدمه ای بود برای طرح این موضوع که چگونه نفرت از چیزی موجب روی آوری به امری دیگر می شود. و این روی آوری نیازمند مطالبه ی مطلوب و گذر از وضع موجود است. به قول عرفا چون ما در جهان تزاحم ها به سر می بریم به ناچار در فضای اقیانوسی گزینش ها غوطه وریم. دریافت پیشین من از تلویزیون این بود که بسان پدیده ی منبر یک طرفه و مونولوگی است. و همین امر سبب بروز عنصر تقلید اجتماعی و القای تک منبعی می گردد. و امروزه این امر بر همگان مبرهن شده و طشت رسوایی آن از بام اندیشه ها بر زمین افتاده است. و مواجهه های مسخره گی و طنزی در فضای مجازی به نوعی ناشی از همین رویکرد سترونی است. یادمان باشد که تحول بینشی و تطور اندیشگی در فضای دیالوگی و گفت وگوی دوجانبه یا چند جانبه شکل می گیرد. و صد البته که ماندن در این جو مه آلود دردی را دوا نمی کند. بلکه نفرت از چیزی باید منجر به روی آوری به امری مطلوب شود. هر چند برخی دوست دارند در این فضای سرگردانی به سر ببرند. ولی در مقابل عده ای راه چاره را در خواندن و نوشتن جستجو می کنند. چکیده ی سخن آن که جهان تزاحمی، ما را به دنیای گزینشی دعوت می کند و اقتضای ورود به این جهان استفاده ی مطلوب از دگردیسی هاست.

سرگذشت فلسفه

 سرگذشت فلسفه

       دو روز است که وقت خود را صرف خواندن کتاب "سرگذشت فلسفه" اثر پرفسور براین مگی با ترجمه ی حسن کامشاد نموده ام. این کتاب که مزین به تصاویر فیلسوفان بزرگ ازسقراط یونانی تا هایدگر آلمانی است؛ داستان جذاب 2500 سال فلسفه را در مغرب زمین به نمایش می گذارد. و از مبتدی تا منتهی می تواند از آن بهره ببرد. شاید بتوان ادعا کرد پس از کتاب "دنیای سوفی" یوستین گردر باز هم با ترجمه ی حسن کامشاد هر فلسفه دوستی باید این کتاب را بخواند. البته  گردر نروژی با بیان رمانتیک فلسفی، دل دوستداران فلسفه غرب را ربوده است.

          در همین ایام نیم نگاهی هم به کتاب "تاریخ فلسفه غرب" اثر برتراند راسل با ترجمه ی خوشخوان نجف دریابندری در دو جلد انداختم. تصورم بر این است که این سومین کتابی است که برای شناخت فرایند تحولات فلسفه مغرب زمین باید خوانده شود و اگر می خواهید این پکیج تاریخی شکل نهایی به خود بگیرد و آخرین پازل سرگذشت فلسفه ی غرب هم تکمیل شود. ضرورت دارد کتاب 9 جلدی تاریخ فلسفه فردریک کاپلستون نیز از سر بگذرانید.

       لازم به ذکر است که جامعه ی امروز اروپایی  با یک کتاب پیچیده ی دیگری به نام "تاریخ فلسفه ی راتلج" روبروست که در 45 جلد با ویراستاران مختلفی منتشر و تاکنون پنج جلد آن به همت مترجمان به فارسی برگردانده شده است.  

       حال از باب نمونه پاره ای از نظریه پردازی های آرتور شوپنهاور که اخیرا کتاب "در باره ی حکمت زندگی" او را خوانده ام با بیان براین مگی در کتاب سرگذشت فلسفه مرور می کنم.

- شوپنهاور به نقش خواست به عنوان نیروی غیرعقلی در سرشت بشر تأکید می ورزید و به این بحث پرداخت که هنر نوعی شناخت است که مطیع خواست نیست. وی هنر را یگانه راه گریز از جهان فاقد عقل شمرد(ص 138)

- انگیزه همان علت است منتها علتی که در درون تجربه می شود. هستی پدیده(فنومن) متفاوت از هستی ذات معقول(نومن) نیست بلکه همان هستی است که به نحوی دیگر شناخته می شود.(ص 140)

- به عقیده شوپنهاور این شفقت است نه عقلانیت که کانت به اشتباه گفت که شالوده ی اصول اخلاقی است. شفقت مایه و پایه روابط میان اشخاص نیز است.(ص 141)

- شوپنهاور علاوه بر پیشگامی اش در پیوند دادن اندیشه ی شرق و غرب، نخستین فیلسوف بزرگ غربی است که علنا و بی پرده منکر وجود خدا شد. هابز و هیوم هم چه بسا در واقع منکر خدا بودند. اما آنها در زمانی می زیستند که انکار وجود خدا در نوشته ای چاپی جرم جنایی بود.(ص 143)

- از دیدگاه شوپنهاور برای رهایی موقت از بند سیاهچال تاریک این جهان یک راه وجود دارد و آن راه هنر است. در تابلو نقاشی، پیکره، شعر، نمایش و از همه بیشتر در موسیقی، عذاب بی وقفه خواست و تمنا که سرتاسر زندگی دامن ما را چسبیده، فرو می نشیند.(ص 144)