چرا باید رمان بخوانیم؟
رمان بخوانید. غرق شدن در یک رمان خوب و همراهی کردن با قهرمان اصلی داستان در فراز و نشیبها یک میانبر بین فکر کردن و عمل کردن است.(1)
هر آدم اهل مطالعهی جدّی، حتی اگر فقط رمان بخواند، بعد از یک دوره با فرهنگهای گوناگون آشنا و تا حدودی اُخت میشود.(2)
مقدمه
پیش از ورود به بحث چند نکتهی مقدماتی قابل ذکر است.
1- ادبیات نقاب است نقابی چنان کامل که وسوسهی بزرگ نویسندگان این است که در کتاب بمانند و حتی خود، کتاب شوند.(3) از مصادیق بارز رویکرد به ادبیات، مطالعهی کتابهای داستانی و رمان است که یکی از دستاوردهای دوران مدرن محسوب میشود. به قول عتیق رحیمی، نویسندهی افغان، با ادبیات نمیتوان دنیا را تغییر داد ولی کمک میکند که با این همه فاجعهها زندگی کنیم همین.(4)
2- رمانخوانی سادهترین نوع خواندن و عمومیترین نوع مطالعه در میان انسانهاست. از این رو کودکان با آن اُنس بیشتری دارند و معمولا مطالعهی نوجوانان و جوانان با رمانخوانی آغاز میشود.
3- رمان چون با مسائل روزمرهی آدمی رابطهی مستقیم دارد، ساده و قابل فهم و هضم است و نیاز به تحلیل چندانی ندارد. مگر رمانهای فلسفی که آن هم اندک است. از سوی دیگر «کسی که داستان بخواند حرفهای سخت را بهتر میفهمد»(5)
4- محتوا و مضمون یک رمان با زندگی نویسنده انطباق کامل ندارد. بخشی از آن حاصل مطالعات پیشین نویسنده است و پارهای هم به تخیلات و آرمانهای او برگشت دارد. چرا که در رمان شما با تلخ و شیرینیهایی مواجه میشوید که از ذهن خلاّق نویسنده تراوش کرده است و لزوما قابل انطباق با سرگذشت خود او یا خبردادن از یک واقعیت نیست. اما از برآیند آن میتوان نتیجهی مثبت گرفت.
5- این که چه نوع رمانی باید خوانده شود، یک امر ذوقی و سلیقهای است. رمانخوانی آغاز خوبی برای تشویق به اندیشیدن و فلسفیدن است. از این رو پارهای از فلاسفه رماننویس بودهاند. افلاطون، سهروردی، ابن سینا و ابن طفیل در گذشته و نیچه، سارتر، اکو، یوسا و مگی در دوران معاصر.
رمان خوانی
با توجه به این مقدمات باید گفت که خواندن کتاب، یک تجربهی شخصی است و نمیتوان با توصیف آن از سوی فرد دیگر به نتایج مطلوب رسید. چرا که دیگری فقط آنچه را پسندیده است و در ذهن دارد، حکایت میکند. یعنی بین تعریف کننده و شنونده، ذهن و گوش واسطه است. از طرفی خواندن لذت بیشتری دارد تا شنیدن. مزیت دیگر این است که خواننده مستقیما با کلمات و ترکیبات مواجه میشود و آنها را به خاطر میسپارد. یعنی در خواندن به جزئیات ماجرا توجه بیشتری صورت میگیرد. از طرفی آشنایی با واژگان جدید در صحبت کردن انعکاس مییابد.
گاهی خواندن رمان اندکی غمگینی ناگهان مرا به گذشته میبرد، چون برخی رمانها به سوگواریهای بزرگ موقّتی میمانند که عادتها را به هم میزنند و ما را دوباره با واقعیت زندگی رویارو میکنند، اما فقط چند ساعتی، همانند یک کابوس، زیرا نیروهای عادت و فراموشیای که از آنها زاده میشود و شادی که به دنبال میآورند و حاصل ناتوانی مغز آدمی در مبارزه با آن نیروها و بازآفرینی حقیقت است، بینهایت قویتر از القای بیش و کم هیپنوتیزگونهی یک کتاب خوب است که همانند هر القایی اثری بسیار گذرا دارد.(6)
رمان نتیجهی نهایی موضوعی نیست که مستقیما از زندگی برداشته شده بلکه به ناگزیر حاصل مجموعهای از تجربیات مهم و درجه دو و ظاهرا بیاهمیت است که به دورهها و موقعیتهایی متفاوت مربوط میشود و برخی از آنها در ژرفای ناخودآگاه او و برخی دیگر در حافظهی بیدارش نهفته است و باز برخی دیگر حاصل خواندههای اوست که به تدریج در تخیّل نویسنده به هم میرسند که چون آسیابی نیرومند همه را خرد میکند و از آنها مادهی تازهای میسازد و با کلمات و آرایشی خاص، به این مادهی جدید هستی دیگری میبخشد. از تخریب و خرد کردن واقعیت واقعی چیزی کاملا متفاوت پدید میآید که رونوشت آن نیست بلکه پاسخی به آن است و آن همان واقعیت داستانی است.(7)
رمانخوانی روح آدمی را لطیف و خواستههای او را ظریف میکند. فرد رمانخوان با قهرمان داستان، همداستان میشود و تا میتواند نقش او را در زندگیاش برجسته میکند. وقتی کتابش تغییر میکند، پارهای از کارکردهای قهرمان پیشین در ضمیر او نهادینه میشوند. و برای تکمیل شخصیتاش سراغ رمان دیگری میگیرد و زندگی خود را در دیگری جستوجو میکند. و با پناه بردن از رمانی به رمان دیگر قهرمانان در جلویش به رژه میروند. چون به تعبیر لوکاچ «قهرمان رمان موجودی است معمایی و ناتمام که در جستوجوی ارزشهای خویش است.»(8)
کشف خویشتن
هر فرد روشن ضمیر به دنبال کشف خود است ولی دریافت خود، کار فوقالعاده دشواری است. یعنی باید از خویش فاصله بگیری تا خودت را دریابی. وقتی انسان از خودش فاصله میگیرد اطراف خود را بهتر میبیند. بنابراین ناچار میشود اول دیگران را جستجو کند و از پی این جستجو بخشی از زوایای وجود حقیقی خود را کشف میکند. و باید به سان پازلی آنها را کنار هم بچیند تا خود را دریابد. گلی ترقی رماننویس معاصر میگوید: نوشتن آن{خواب زمستانی} برایم ضروری بود. حیات درونیام در این قصهها برملا شده بود. به جای فرو بلعیدن و سرپوش گذاشتن روی دردها و ضعفها، برعکس، آنها را عریان و نامستور بیرون افکنده بودم. برای همین است که خلّاقیت هنری جنبهی درمانی دارد. این حرف را امروز میزنم بعد از سالها، وقتی نشستم و آن را برای خودم تجزیه و تحلیل کردم دیدم نوشتههای من اکثرا جنبهی اتوبیوگرافی دارند، چه به صورت واقعی و برونی- مثل «خاطرههای پراکنده» - چه به صورت اعترافی نمادین.(9)
این نکته قابل تأمل است که ما همگی خود را گم کردهایم و برای یافتن خود به دیگران چنگ میزنیم و زندگی آنان را مرور میکنیم. فلسفهی رمانخوانی همین است. آدمی قصهی قهرمان رمان را دنبال میکند تا شاید خود را در او بیابد اما پس از اتمام رمان متوجه میشود که قهرمان، پارهای از وجود اوست یا اصلا گمشدهاش در او نیست. از این رو سراغ داستان دیگری میرود و همچنان این ماجرا ادامه پیدا میکند و پارههای پازل وجودش را که مییابد؛ کنار هم میگذارد تا شاید کامل شود ولی همچنان نقص در داستان و وجود به هم گره میخورد. و هیچ گاه به کمال نمیرسد چرا که ما در جهان نقصها به سر میبریم و به قول ایزابل آلنده جهان بیشرح و تفسیر است آنچه میدانیم کمتر از آن است که نمیدانیم و حتی چیزهایی که میدانیم کاملا نمیشناسیم. البته لازم به ذکر است که نه فقط خواندن رمان ما را به مقصد وجود نمیرساند بلکه خواندن کتابهای دیگر نیز وافی به مقصد و مقصود نیست. ولی ما ناچار از خواندن هستیم. بنابراین رمز خواندن کشف خویشتن است.
شروع رمانخوانی
برای رمانخوانی بهتر است از داستانهای کوتاه شروع کنید. «چون رمانها و داستانهای کوتاه یک دنیای شبیهسازی شدهی عالی برای شما محسوب میشوند.»(10) مثل داستانهای محمدعلی جمالزاده، ویلیام اُ هنری و آنتوان چخوف. بعد سراغ داستانهای متوسط مانند آثار جلال آل احمد و غلامحسین ساعدی بگیرید سپس با رمانهای نیمهبلند نظیر کارهای بزرگ علوی، زؤیا پیرزاد، ابراهیم گلستان، سیمین دانشور، بلقیس سلیمانی و مصطفی مستور خو کنید و در پایان به داستانهای بلند که شاهکارهای ادبی هستند مانند رمانهای ویکتور هوگو، فئودور داستایفسکی، جان اشتاینبک و لئو تولستوی و یا معاصرانی چون گابریل گارسیا مارکز، محمود دولتآبادی، عباس معروفی، رضا امیرخانی، اورحان پاموک، هاروکی موراکامی و خالد حسینی پناه ببرید.
مزایای رمانخوانی
برای پرداختن به مزایای رمانخوانی ابتدا باید دریابیم که نویسنده با چه نیّت و اهدافی به نگارش یک رمان دست میزند. در رمان به چه مسائل و موضوعاتی اهمیت میدهد؟ و چگونه روایت داستان را پیش میبرد؟ ساختار را بر اساس چه اندیشهای سامان داده است و در طول رمان چه حوادثی رخ مینمایاند؟
مسلما رماننویس با انگیزههای مختلف و متفاوت دست به خلق یک اثر میزند که پارهای از آنها در موقع نوشتن آشکار میشود و برخی از آنها هم در ضمیر خود نگه میدارد. از طرفی خواننده هم با خواندن روایت و حکایت به پارهای از آنها پی میبرد. و شاید نویسنده هم دوست دارد خواننده با حدس و گمانهای خود به بعضی از آن نیّات دسترسی پیدا کند. به تعبیر پاموک ما با بخش دیگر ذهنمان در مورد این که روایت نویسنده چه مقدار حاوی تجربهی زیستی و چه مقدار مربوط به قوهی تخیل اوست؛ کنجکاوی میکنیم.(11) اما چنان که هرمنوتیکرها گفتهاند: نیّت اولیهی مؤلّف مهم نیست و آشکار و پنهان بودن آن در روند متنخوانی تأثیر چندانی ندارد. اما ویژگی قدرتمند رمان این است که در لحظاتی که نویسنده را کاملا فراموش کردهایم او در متن بیشترین حضور را دارد.(12)
روژه مارتن دوگار خود در مراسم دریافت جایزه نوبل میگوید: رماننویس واقعی کسی است که میخواهد همواره در شناخت انسان پیشتر برود و در هریک از شخصیتهایی که میآفریند زندگی فردی را آشکار کند، یعنی نشان دهد که هر موجود انسانی نمونهای است که هرگز تکرار نخواهد شد. اگر اثر رماننویس بخت جاودانگی داشته باشد به یُمن کمیّت و کیفیّت زندگیهای منحصربه فردی است که توانسته است به صحنه بیاورد. ولی این به تنهایی کافی نیست. رماننویس باید زندگی کلی را نیز حس کند، باید اثرش نشان دهندهی جهانبینی خاص او باشد. هر یک از آفریدههای رماننویس واقعی همواره بیش و کم در اندیشهی هستی و ماورای هستی است و شرح زندگانی هریک از این موجودات، بیش از آن که تحقیقی در بارهی انسان باشد، پرسش اضطرابآمیزی در بارهی معنای زندگی است.(13)
فلوبر میگوید: من برای خودم اصلی دارم و آن این است که نویسنده نباید خودش را موضوع کارش بکند. هنرمند باید آن چنان در کارش حضور داشته باشد که خداوند در آفرینش، نادیدنی و قادر متعال، حضور او باید در همه جا احساس شود، اما هرگز به چشم نیاید.(14)
رمان نتیجهی نهایی موضوعی نیست که مستقیما از زندگی برداشته شده، بلکه به ناگزیر، حاصل مجموعهای از تجربیات مهم و درجهی دو و ظاهرا بیاهمیت است که به دورهها و موقعیتهایی متفاوت مربوط میشود و برخی از آنها در ژرفای ناخودآگاه او و بررخی دیگر در حافظهی بیدارش نهفته است، و باز برخی دیگر حاصل خواندههای اوست که به تدریج در تخیّل نویسنده به هم میرسند که چون آسیابی نیرومند همه را خرد میکند و از آنها مادهی تازهای میسازد و کلمات و آرایشی خاص، به این مادهی جدید هستی دیگری میبخشد. از تخریب و خرد کردن واقعیت واقعی چیزی کاملا متفاوت پدید میآید که رونوشت آن نیست بلکه پاسخی به آن است و آن همانا واقعیت داستانی است.(15)
هانا آرنت میگوید: هیچ فلسفه، هیچ تحلیل، هیچ پندی را، هر قدرعمیق باشد، نمیتوان در شدّت و غنای معنایی با داستانی که به خوبی روایت شده قیاس کرد و اضافه میکند که اخیرا علاقهای جدید پدید آمده که به جای توجه به نظریهسازیها یا توصیفهای صرف، به داستانگویی میپردازند. از نظر او داستانها در مقایسه با نظریههای صوری یا انتزاعی رویکرد بهتری به مسائل پیش مینهند. قدرت داستانگویی هم در مفهومپردازی از راه داستانگویی است و هم در قدرت تبیینکنندگی داستانگویی. در بُعد مفهومپردازی، هر داستانی میتواند چیز جدیدی به دامنهی تجربهی انسان اضافه کند، چرا که تصویری متفاوت از انواع روابط ارائه میدهد. و نیز در هر داستان آنچه باید به خاطرمان بماند با داستان دیگر متفاوت است. در بُعد تبیین نیز داستانها نوعی الگوی اخلاقی مثبت و منفی برای ما به وجود میآورند.(16)
هنرمند واقعی کسی است که به هنگام خلق یک اثر، از خود نیمهآگاه است. درست نمیداند خودش کیست. به شناختن خود از خلال اثر خود و پس از خلق آن، موفّق میشود. داستایفسکی هرگز درصدد جستجوی خود برنیامده است، بلکه خود را سر از پا نشناخته در آثارش ریخته است. در هر یک از شخصیتهای کتابهایاش گم گشته، به نحوی که در هر یک از آنها او را باز میشناسیم.(17)
در حقیقت، رمان برشی از زندگی فردی یا جمعی آدمیان را روایت میکند. مانند کتاب «موزهی معصومیت» اثر اورحان پاموک و «سمفونی مردگان» نوشتهی عباس معروفی و «خوشههای خشم» کاری از جان اشتاینبک که اولی زندگی شخصی یک دانشجو و دومی زندگی یک خانواده را در اردبیل ایران و سومی تلاش جمعی گروهی از آمریکائیان را به تصویر کشیدهاند. اما روایت چون منطبق بر نیّت نویسندگان و کارکرد شخصی آنهاست؛ بنابراین داوری در بارهی آن آسان نیست. چرا که به قول موراکامی، داستاننویسی آشکار کردن تنها بخشی از چیزی است که در ذهن شما میگذرد. نه همهی آن. بنابراین باید حکم به تعلیق نیّت و اهداف نویسنده داد.
نکتهی اساسی آن است که به قول پاموک رماننویسها ابتدا میخواهند موضوعات الف، ب و ج را روایت کنند سپس برای روایت این موضوعات مناسبترین شخصیتها را به تخیّل در میآورند.(18) یعنی شخصیتها از پس موضوعات ظاهر میشوند و مهم مسائل و موضوعاتی هستند که مصنّف در صدد بیان آنهاست.
در رمانخوانی نگرش ما به هستی دچار دگرگونی میشود. ما با همراهی قهرمان داستان به نوعی همذاتپنداری تن میدهیم و از زاویهی نگاه او به پیرامون خود خیره میشویم و با طرز فکر قهرمان و متر و معیار او، آدمیان را مورد سنجش قرار میدهیم و در نهایت با مقایسهی زندگی خود با شخصیت اصلی داستان، یا با او همراه میشویم و یا به حال او میگرییم و خدا را شکر میکنیم که ما چون او نیستیم و از این که زندگی دیگری را تجربه میکنیم، احساس خاطری خرسند در ما ایجاد میشود. به تعبیر پاموک، رمانها ساختارهای ویژهای هستند که زمینهای فراهم میکنند تا ما بدون احساس ناآرامی به طور همزمان اندیشههای متباین را باور و به طور همزمان اشخاص را درک کنیم.(19)
نکتهی دیگر این که رمانخوانی، مرور سرگذشت دیگران و آشنایی با رنج و سختی دیگر انسانهاست. در کشاکش ماجراهایی که رخ میدهد، فرد، خود را آمادهی رویارویی با آنها میکند. این همذاتپنداری درسی است که رمان به ما میدهد و گاه نیز احساسات ما را جریحهدار میکند. افراد افسرده و زندانیان بیشتر تمایل به خواندن داستانهای پراحساس و خشن دارند. و سرنوشت خود را در این گونه رمانها جستجو میکنند. البته هنری مِنسل، فیلسوف انگلیسی، رمانهای احساسی را مُضر میداند. در هر صورت ما کمتر به شنیدن داستان دیگران عادت داریم. همهاش دوست داریم حکایت خودمان را نقل کنیم. گوش کردن به روایت و سخن دیگری، هنری ظریف محسوب میشود.
آدمی فربه شود از راه گوش جانور فربه شود از حلق و نوش
توجه به سرنوشت دیگران سبب احساس مسئولیّت نسبت به خود و دیگران است. یکی از پیآمدهای رمانخوانی همراهی و همدردی با دیگران و بیرون آمدن از لاک خودخواهی و خودپرستی است. همان عنصری که مانع از درک حقیقت میشود. به تعبیر حافظ
تا فضل و عقل بینی بیمعرفت نشینی یک نکتهات بگویم خود را مبین که رستی
با وجود دیگری است که ما معنا پیدا میکنیم و میتوانیم اثرگذار باشیم. به قول عباس معروفی «آدم تا داستان نخواند معنی زندگی را نمیفهمد».(20)
روابط و مناسبات اجتماعی با خواندن رمان شکل دیگری به خود میگیرد. داستان، روایتی از زندگی یک فرد در مواجههی با دیگران است. به این که آدمی در برخورد با آدمیان و طبیعت پیرامون چه واکنشی از خود بروز میدهد؟ یا برای رهایی از یک بحران چه راهحلهایی را پیش میگیرد؟ از چه چیزهایی رنج میبرد؟ و به چه پدیدههایی چنگ میزند؟ چگونه خود را از مهلکهای نجات میبخشد؟ و پیروزی و شکست را چگونه تجربه میکند؟ دیالوگ و گفتگو بین او و دیگران چگونه صورت میگیرد؟ چرا از یکی خوشش میآید و از دیگری تنفر دارد؟ چه کسانی او را کمک میدهند و چه افرادی سدّ راهش میشوند؟ اینها تمام اتفاقاتی است که ما هم در صحنهی زندگی واقعی با آن درگیر هستیم.
از طرفی با خواندن رمان درمییابیم که فقط ما با مشکل مواجه نیستیم، دیگران هم همین تجربههای تلخ را از سر گذراندهاند. این همدلی و همذاتپنداری تا حدودی ما را آرام میکند و زخمهای روحی و جسمی ما را التیام میبخشد. با رمانخوانی متوجه میشویم که گاه سخنی میتواند باعث رنجش شخصیت داستان یا گفته و ایدهای موجب مسرت و شادمانی وی گردد. وقتی فهمیدیم درد مشترک داریم، همدیگر را بهتر و بیشتر تحمل میکنیم. و دیگران را به رسمیت میشناسیم و فردیت و استقلالشان را ارج مینهیم. بنابراین عجولانه در مورد آنها داوری نمیکنیم.
درک کردن یک فرد، پیش از داوری اخلاقی، دانستن این نکته است که دنیا در نظر آن شخص چگونه دیده میشود.(21) در حقیقت رمانخوانی نوعی تعلیق داوری در بارهی دیگران است. باز به گفتهی پاموک، کارِ رمان، دور نگه داشتن خواننده از داوریهای اخلاقی در خصوص شخصیتهاست.(22) یعنی با مشاهدهی یک رفتار از دیگری نمیتوان در بارهاش قضاوت کرد. باید تمام جوانب آن را در نظر گرفت. با داستانخوانی است که متوجهی پیچیدگی روابط انسانی و مناسبات اجتماعی آدمیان میشویم. درمییابیم که چقدر انسانها رازآلودند. و داوری در بارهی آنها چه دشوار است. با درک این پدیدهها فروتن و متواضع میشویم. چنان که تری ایگلتون مینویسد: تئاتر(رمان) میتواند حقیقتی را به ما بیاموزد. این حقیقت عبارت است از واهی بودن ماهیت هستی و حیات ما. تئاتر میتواند ما را متوجه این نکته کند که زندگی ما کیفیتی رؤیاگونه دارد و کوتاه و ناپایدار است و بنیادهای محکم و استواری ندارد. بدین قرار، تئاتر میتواند با یادآوری گذرا بودن زندگی، فضیلت فروتنی را به ما بیاموزد. این خود موفقیتی ارزشمند است. چون بیشتر مشکلات اخلاقی از این فرض ناخودآگاه سرچشمه میگیرد که تا ابد خواهیم زیست. در واقع زندگی ما نیز مانند نمایشنامهی توفان با پایانی قطعی روبه رو خواهد شد.(23)
خانم سبا حیدرخانی در این باره میگوید: بر اساس مطالعاتی که روانشناسان در سالهای 2006 و 2009 انجام دادهاند، کسانی که رمان میخوانند میان انسانها بیشترین قدرت همدلی با دیگران را دارند و قابلیتی دارند با عنوان تئوری ذهن که در کنار آنچه خود به آن اعتقاد دارند، میتوانند عقاید، نظر و علائق دیگری را مد نظر قرار دهند و در بارهی آن قضاوت کنند.
آنها میتوانند بدون این که عقاید دیگران را رد کنند یا از عقیدهی خودشان دست بردارند از شنیدن عقاید دیگران لذت ببرند. تعجبی هم ندارد که کتابخوانها آدمهای بهتری باشند. کتاب خواندن تجربه کردن زندگی دیگران به چشم غیرواقعی است. یادگرفتن این نکته که چطور بدون این که خودت در ماجرایی دخیل باشی بتوانی دنیا را در چارچوب دیگری ببینی. کتابخوانها به روح هزاران آدم و خرد جمعی همهی این آدمها دسترسی دارند. آنها چیزهایی دیدهاند که غیر کتابخوانها امکان ندارد از آن سر در بیاورند و مرگ انسانهایی را تجربه کردهاند که شما هرگز آنها را نمیشناسید. آنها یاد گرفتهاند که زن بودن چیست و مرد بودن یعنی چه؟ فهمیدهاند که تماشای رنج دیگران یعنی چه؟ کتابخوانها از سنشان بسیار عاقلترند.
رویارویی مداوم با رفتارهای گاه متناقض دیگران و دریافت متفاوت در اثر رمان خوانی، لایههای دیگر زندگی را برای ما آشکار میسازد. ما در اثر مواجهه با این لایهها به نوعی آرمانخواهی و رویارویی دعوت میشویم. و خود را در جهانهای مختلف مشاهده میکنیم. و از اینجاست که میتوانیم راههای مختلف را تجربه و در نهایت راهی برای برونرفت از مشکلات و تنگناهای زندگی خود بیابیم.(24)
نکتهی قابل ذکر دیگر این که رمان کشف جامعهی مدرن است و با داستان، قصه و اسطوره فرق میکند. رمان آمیزهای از رؤیا و واقعیت است. هر چند در آن عنصر خیال موج میزند اما بیان آن برای کنار آمدن با واقعیات است. پیشرفت بشر حاصل همین رؤیاپردازیها و آرمانخواهیهاست. عتیق رحیمی نویسندهی افغان در گفتوگویی آورده است: میلان کوندرا میگوید: رمان هنری خاص اروپاست. رمان در دورهی رنسانس به وجود آمد. دورهای که نگاه انسان از آسمان به زمین افتاد و انسان و انسانگرایی محور کار هنرمندان و اندیشمندان قرار گرفت. سوژهی انسانی به وجود آمد. و به ویژه فردیت فرد انسانی با تمام ضعف و ناتوانیاش، با تمام چالشهای درونی و بیرونیاش، با تمام بزرگی و کوچکی هستیاش، مادهی قصه گویی شد. نه ابرانسانهای مقدس و اسطورهای و تاریخی. باری اگر به چنین شخصیتها میپرداختند، آنها را با نگاه بس انسانی و شخصی نقاشی و نقالی میکردند.(25) از طرفی همین میلان کوندرا در کتاب «هنر رمان» میگوید: اگر کسی رمان نخواند قادر به درک جامعهی مدرن نیست. زیرا رمان تفاوتهای رفتاری و گفتاری آدمیان را برجسته میکند و فردیت آنها را به رخ میکشد. فهم فردیّت دیگران باعث آزادیطلبی میشود و از بستر آزادی است که دمکراسی شکل میگیرد. از این رو جامعهای که رمان نمیخواند، روی آزادی و دمکراسی را نمیبیند. هر گاه جوانان یک جامعه علاقهمند به خواندن سرنوشت دیگران شوند، آن جامعه روی سعادت و خوشبختی را خواهد دید و فلسفه و مهارتهای زندگی به منصهی ظهور میرسد. چنان که پاموک هم این تجربه را از سر گذرانده است و میگوید: من با خواندن رمان تدریجا از دنیای سنتی وارد عالم مدرن شدم. این در عین حال به معنای کنده شدن از جماعتی که باید به آن تعلق داشت و ورود به تنهایی بود.(26)
رمانهای خواندنی
تصور من این است که پیش از خواندن یک کتاب رمان باید نسبت به موضوع و تم اصلی آن آگاهی اجمالی داشت تا با همان فرض کلی، به جزئیات رویدادها بپردازیم و از دیالوگها بهره بگیریم و با دقت و ظرافت بیشتری داستان را دنبال کنیم. مهمترین عاملی که ما را به سوی یک رمان و داستان سوق میدهد، درک اجمالی از موضوع آن و علاقهمندی تحقیق و جستوجو در بارهی موضوع مورد نظر است. حال برای این که به پارهای از تمهای اصلی رمانهای مشهور جهانآگاهی یابید مصادیقی را نام میبرم.
اگر میخواهید در بارهی فلاکت آدمیان و درگیر شدن با مشکلات اولیهی زندگی انسانها اطلاعاتی کسب کنید، میتوانید کتابهایی چون «خوشههای خشم» اثر ماندگار جان اشتاینبک، «گرسنه» اثر کنوت هامسون، «آس و پاس» جورج اورول و «بینوایان» ویکتور هوگو را بخوانید.(27) اگر بر آن هستید که از رنج جانکاه بشر با نگاه هستیشناسانه آگاهی یابید لازم است کتابهای زیر را نوش جان کنید «رنجهای ورتر جوان» اثر یوهان ولفگانگ فون گوته، «مرد زیر زمینی» کاری از داستایفسکی و «بچههای آربات» نویسنده آناتولی زیباکوف و اگر از عشق و یا زندگی زناشویی خود سرخورده شدهاید کتابهای «زن سی ساله» اثر دو بالزاک و «کشیش دهکده» به نویسندگی آندره ژید یا «خانواده تیپو» روژه مارتن دوگار را توصیه میکنم.
آنچه که آدمی را رها نمیکند و همواره دوست دارد پیرامونش مطلبی را بخواند یا لحظاتی در بارهاش فکر کند، پدیدهی مرگ است. رمانهایی چون «آخرین روز یک محکوم» ویکتور هوگو و «مرگ ایوان ایلیچ» تولستوی و «قدیس مانوئل نیکوکار» اثر میگل د اونامونو، «خاطرات خانه مردگان» نوشتهی داستایفسکی و «مواجهه با مرگ» اثر براین مگی راهنمای خوبی است.
تردیدی نیست که در بارهی موضوعات مطرح شده، کتابهای بسیار دیگری قابل معرفی و خواندن است و رمانهای بی شماری پیرامون زندگی خانوادگی، اجتماعی و سیاسی آدمیان به رشتهی تحریر درآمده است و همچنان نگارش میشود. اما معرفی کتابهای مذکور برای آشنایی با موضوعات بود.
معرفی یک کتاب
در پایان به معرفی کتاب «رنجهای ورتر جوان» اثر یوهان ولفگانگ فون گوته میپردازم. این رمان از کارهای اولیهی نویسنده است که با استقبال بینظیری در آلمان و فرانسه مواجه شد و جوانان بسیاری از رفتار و سبک لباسهای ورتر و شارلوت، دو قهرمان رمان، تقلید کردند و عطر جدیدی به نام گلاب ورتر به بازار آمد.
این کتاب روایتی داستانی است در بارهی درگیری ذهنی راوی تا مرحلهی خودکشی که در قالب نامهنگاری نوشته شده و نویسندهاش سنت فردگرایی افراطی روسویی را تغییر داده است. این کتاب بر بعضی از خودنگارههای هنری که دل مشغولیهای شوقآمیز هنرمندان را بازتاب میدادند نیز تأثیر فراوانی گذاشت. در آثار برخی از نویسندگان اروپایی، مثل نوالیس، بایرون و مری رابینسون، همین مدلِ «خود» با روشهای مختلف برای جستوجوهای فردی و تکنفرهی راوی به کار گرفته شده است. والت ویتمَن و هنری دیوید ثورو هم از قالب روایت جستوجو برای بازنمایی جویندگان دروننگر در دل چشماندازهای روستایی و شهری، در گرماگرم بحرانها و فراز و فرودهای جمهوری آمریکا استفاده کردند.(28)
رنجهای ورتر جوان داستانی است از جوان عاشقپیشهای به نام ورتر که نقّاش است و از قضا عاشق زنی شده که شوهر دارد. زن با آن که او را دوست دارد اما چون از شوهری خوب برخوردار است، به ناچار او را پس میزند و ورتر تنها راه نجات خود را در خودکشی میبیند. برخی از نوشتن این رمان بسیار خشمگین شدند و مدعی بودند که این اثری شیطانی است کاری که عمل خودکشی را به مثابهی عملی مجاز و زیبا و نشئت گرفته از روحیهای شجاع، حساس، عاشق و شاعرانه آشکار میسازد.
گوته در جایی از داستان آورده است. هر قانونی طبیعت را خفه خواهد کرد و اجازهی شکوفایی و بیان حقیقت آن را نخواهد داد. این درست مانند وضعیت عشق است. مردی جوان، دل در گرو عشق زیبارویی میبازد. او همهی ساعات روز را در کنار او سپری میکند و همهی قابلیتهای خویش را نثار میکند. ناگهان بورژوای شریفی از راه میرسد و به او میگوید: آقای جوان دوست داشتن در روح انسان است.(29)
گوته کتاب را در مدت چهار هفته به رشتهی تحریر در آورد. این کتاب توسط پانزده مترجم به زبان فرانسوی ترجمه شد. نخستین برگردان انگلیسی آن در سال 1779 به بازار آمد. اما در ایران، محمد صفّارزاده در سال 1303 شمسی آن را به فارسی برگرداند. محمدعلی سپانلو آن را یکی از قلههای رمانتیک میداند.(30) ناپلئون شش بار آن را خواند. چندین نویسنده از این کتاب سرمشق میگیرند. مثل ویکتور هوگو، لامارتین و آندره ژید. وقتی از گوته در بارهی اثرش میپرسند، میگوید: این تنویر الهی به دوران جوانی من برمیگردد که من نبوغ داشتم مانند موتزارت یا رافائل.(31)
البته روایت داستان ناشی از عشق شکستخوردهای است که گوته خود بدان دچار شده بود و به نظر خودش به کمک ورتر از چنگال خودکشی رهایی یافت. به قول هادولا در کتاب «اشتیاق، زندگینامهی روانشناختی گوته »، وی با نوشتن «رنجهای ورتر جوان» موقتاً بر تعارضهایی که برخاسته از محدودیتهای روزمره، سرخوردگی عشقی و خودشیفتگی شخصی است، غلبه میکند.(32) این روایت ما را به یاد گفتهی لا روشفوکو(80- 1613) مؤلّف فرانسوی، میاندازد که زمانی گفته بود، اگر رمانی نبود، هرگز کسی عاشق نمیشد.(33)
عشق گوته به شارلوت به هر نحوی توجیه کنیم و هر چه بیشتر شارلوت را بشناسیم، تفاوت بین احساس شاعر به شارلوت و عشق جنونآسای ورتر به محبوب خود بیشتر روشن میشود و این واقعیت را ثابت میکند که داستان ورتر تا چه حدّ مولود نیروی خیالی اوست. در این تردیدی نیست که گوته به خاطر عشق شارلوت دچار اندوه عمیق شد اما هرگز از این عشق به مرحلهی فاجعه نرسید. مثل همیشه راه رهایی خویش را دریافت که گریز اختیار کند.(34)
موفقیت داستان رنجهای ورتر جوان بیشتر مرهون جوّ ناخوشایند آن دوران و یا به تعبیری دیگر معلول بیماری روز بود. در دوران شکوفایی مکتب رمانتیک، تشویش و دلهرهی ذهنی و دلتنگی از تألمات و مشکلات موجود، بر زندگانی و بر جان و دل مردم سنگینی میکرد. تأثیر این داستان در ادبیات فرانسه روی شاتوبریان در شخصیت رنه و همچنین در نمایشنامهی شاترتن اثر آلفرد دوینی آشکار شد و نفوذ آن در ادبیات بریتانیا در آثار برجستهی بایرن و اشعار شللی درخشید.(35)
توماس کارلایل علت موفقیت کتاب «رنجهای ورتر جوان» را این گونه توصیف میکند. این کتاب به همهی ناآرامیهای بینام و نارضاییهایی بینشان که روح مردم آن عصر را به درد آورده بود، تسکین بخشود و امکان سخن گفتن داد.(36)
در این میان فرانک فوردی نویسندهی کتاب «قدرت خواندن» به نقد این کتاب پرداخته است و فصل پنجم کتاب را به آسیبهای اجتماعی مطالعه از جمله خودکشی بر اثر خواندن کتاب رمان «رنجهای ورتر جوان» اثر گوته اختصاص داده است.(37) به اینکه خواندن این کتاب آثار شومی بر جوانان اروپایی و پس از آن آمریکایی گذاشته است. در ادامه به اثرات تخریبی کتاب «تصویر دوریان گری» اشاره میکند و مینویسد: یکی از کسانی که «تصویر دوریان گری» اثر اسکار وایلد را مرور کرده بود در نکوهش آن چنین گفت: داستانی برخاسته از ادبیات جذامی منحطان فرانسوی، کتابی زهرآلود که فضایش آلوده به بوی تعفّن فساد اخلاقی و معنوی است. یک روایت پرکینه از تباهی روحی و جسمی یک جوان با نشاط لطیف و طلایی.(38)
تصور من این است که آثار مثبت دو کتاب نامبرده به مراتب بیشتر از آسیبهایی است که از زبان منتقدان بیان شده است. برای بررسی کتاب گوته به کتاب هشت جلدی «تاریخ نقد جدید» اثر رنه ولک مراجعه کردم. در بخش معرفی گوته بیش از بیست صفحه مطلب نوشته است بدون این که به این کتاب اشارتی کند. همچنین در معرفی اسکار وایلد فقط به این که برخی، آثار او را نمیپسندند، اکتفا کرده است. بنابراین نظر فوردی را نباید جدّی گرفت.
------------------------------------
1- هنر خوب زندگی کردن، دوبلی ص 188
2- نوشتن در غربت ص380
3- ادبیات چیست؟ ص 197
4- ماهنامه تجربه شماره 69 مهرماه 1399 ص 114
5- افسانهی یک نجیبزاده ایرانی، محسن دامادی ص 18
6- در جستجوی زمان از دست رفته ج۶ ص ۱۷۲
7- عیش مدام ص 97
8- ادبیات چیست؟ ص 178
9- تاریخ، فرهنگ و ادبیات، مجموع بیست گفتوگو، علی دهباشی ص 14
10- هنر خوب زندگی کردن ص 223
11- رماننویس سادهنگر و رماننویس اندیشمند ص 35
12- همان ص 57
13- روژه مارتَن دو گار(زاده ۳۱ مارس ۱۸۸۱ - درگذشته ۲۲ اوت ۱۹۵۸) نویسندهی فرانسوی بود که برندهی جایزه نوبل ادبیات 1937 شد.
14- نامهی مورخ 18 مارس 1857 به نقل از عیش مدام ص 137
15- عیش مدام ص 97
16- به نقل از مقدمهی کتاب «در باره شر» ص 92
17- داستایفسکی، آندره ژید، ترجمهی سیروس ذکاء ص 60
18- رماننویس سادهنگر و رماننویس اندیشمند ص 80
19- همان ص 43
20- سمفونی مردگان ص 331
21- رماننویس سادهنگر و رماننویس اندیشمند ص 74
22- همان ص 164
23- آثار ادبی را چگونه باید خواند، تری ایگلتون، ترجمه محسن ملکی و بهزاد صادقی، نشر هرمس ص 62
24- گفت و گو با نشریه سرزمین من
25- ماهنامه تجربه ش 69 مهرماه 1399 ص 114
26- رماننویس سادهنگر و رماننویس اندیشمند ص 113 همچنین درسگفتارهای داستاننویسی ص 147
27- شهرت ویکتور هوگو به خاطر کتابهایاش نبود بلکه یک نفر از قول او گفته بود که قانون اساسی ما نه برای انسانها که برای فرشتگان آسمانی نوشته شده است.(عشق در زمان وبا ص 261)
28- ادبیاتِ من، سدونی اسمیت و جولیا واتسون، ترجمهی رؤیا پورآذر ص 196
29- رنجهای ورتر جوان ص 128
30- نگاه اول شخص، گفتوگوهای علی عبداللهی با شاعران و نویسندگان ایران و جهان ص 99
31- پیشگفتار کتاب ص 20
32- اشتیاق، زندگینامهی روانشناختی گوته ص 137
33- بینامتنیت ص 109
34- تراژدی فاوست، حسن شهبازی ص 142
35- ادبیات تطبیقی ص 442
36- تراژدی فاوست، حسن شهبازی ص 145
37- قدرت خواندن از ص 139 تا 170
38- قدرت خواندن ص 178