شب هایی با استاد شبستری
استاد محمد مجتهد شبستری شخصیت متفاوتی دارد. او که در دهه ی چهل در نشریه ی مکتب اسلام قلم می زد، در دهه ی پنجاه به توصیه ی دکتر بهشتی به آلمان می رود و ضمن اقامت نماز در مسجد هامبورگ، به دانش هرمنوتیک علاقه مند می شود و همین رویکرد، آغازِ گونه ای تحول در تفکر و تحقیق اوست. پس از انقلاب به ایران برمی گردد و مدتی در صدا و سیما و پس از آن نماینده ی مجلس می شود اما پس از آن، برای همیشه از پست سیاسی فاصله می گیرد و در قالب هیئت علمی دانشگاه تهران به تدریس کلام اسلامی و مباحث هرمنوتیکی همت می گمارد. کتاب های «هرمنوتیک کتاب و سنت، ایمان و آزادی و نقدی بر قرآئت رسمی از دین» حاصل تتبعات آن بزرگوار است. در نیمه ی دوم دهه ی هشتاد از دانشگاه تهران بازنشسته شده و به سخنرانی در حسینیه ارشاد مشغول می شود. مجموعه ی مقالات و سخنرانی های او در کتابی به نام «نقد بنیادهای فقه و کلام» گردآوری شده و چون اجازه ی چاپ نداده اند، به صورت مجازی نشر یافته است. او در چند نوبت در دهه ی نود شمسی، به بهانه ی هوای مطلوب بندرعباس، چند روزی از دی ماه را در این بندر سپری می کرد. در سه دیداری که حضوری فعال داشتم، پس از اتمام نشست ها، به محض رسیدن به خانه، نکاتی را که بیان کرده بود، می نوشتم. این یادداشت ها حاصل آن دیدارهاست.
دیدار نخست
نقد قبض و بسط
در اوائل دی ماه 1394 دو روز مهمان دانشگاه پیام نور بندرعباس بود. من به اتفاق چند نفر از دوستان، فرصتی را برای گفت و گو با استاد سپری می کردیم. وقتی در کنار ساحل مشغول قدم زدن بود، گفت: مشائین از فلاسفه معتقد بودند که قدم زدن تأثیر فراوانی بر تمرکز ذهن و خلاقیت فکر دارد. من گاه با قدم زدن و مرور اندیشه هایم به نکات جدیدی می رسم. از استادش علامه طباطبایی یادی کرد و گفت: ایشان معتقد بود که خواندن نمازهای مستحبی هم مرا به درک بهتری از هستی می رساند. یعنی او به عبادات از جنبه ی عرفانی توجه خاصی داشت. در فرصتی هم به ذکر آیت الله منتظری پرداخت و گفت: دو هفته پس از شکست حصر نزد ایشان رفتم با لهجه ی اصفهانی گفت: این هرمنوتیک چی چی هست؟ اندکی توضیح دادم سپس گفت: تا می توانید در این باره بنویسید چون روحانیت از جهل مردم سوء استفاده می کند.
در نشست شبانه با اعضای هیئت علمی به نقد نظریه «قبض و بسط تئوریک شریعت» دکتر سروش اشاره کرد و گفت: ریشه ی این تقسیم بندی به اواخر قرن نوزده و اوائل قرن بیستم در غرب برمی گردد. که گروهی از روشنفکران مسیحی معتقد شدند روح حضرت مسیح در کلیسا حضور دائم و جاودانه دارد. ولی این حضور جاودانه را باید ثابت گرفت و در مقابل شناخت و تفسیر از این حضور ثابت، متغیر است. بنابراین ما باید به ثبات دین و تفسیر معرفت دینی قائل شویم. درادامه ی صحبت، دو شخصیت به نام های تیلور و لویز را مبتکران این ایده معرفی کرد و گفت: در فرصتی به معرفی این دو نگاه می پردازم. اما من تقسیم بندی دین و معرفت دینی را قبول ندارم و تقسیم نص کتاب و سنت و تفسیر نص را می پذیرم. با عقیده ی استاد ملکیان هم بر سر مهر نبود و گفت: جناب ملکیان مسائل دینی را نادیده می گیرد و می گوید: فقط عقلانیت و معنویت. حال آن که تجربه نشان داده است که عبادات دینی در ایجاد شخصیت سالم و تکامل شخصیتی تأثیرگذار بوده است. و ما نمی توانیم از آن صرف نظر کنیم. ما هنوز جایگزین مناسبی برای عبادت نمی دانیم. نمی توان از تجربیات گذشتگان گذشت و آنها را به عقلانیت تقلیل داد.
وقتی در باره ی دیدگاه خود پیرامون فرضی بودن شخصیت ها در داستان های مثنوی مولانا طرح سؤال کردم گفت: با ایده ی شما موافقم. من نه فقط در مثنوی بلکه در قرآن هم قائل به روایت هستم. یادآور می شوم استاد در یک سخنرانی با عنوان «زبان روایت در مثنوی» می گوید: مولوی یک راوی شکایتگر است. و لازمه ی این نوع روایتگری و زبان، گوش بودن است. پس از بیان روایت، در توجیه اخلاقی و دینی آن هم از روایت استفاده می کند به گونه ای به ترسیم وتصویر آن حکمت اشاره می کند که انسان خیال می کند دارد روایت دیگری را برای استحکام و یا بیان حکمت روایت قبلی بیان کرده است. و این نگاه خاص مولوی است. آنگاه اضافه کردم که اقبال لاهوری و فضل الرحمان هم معتقدند که بیان زندگی پیامبران در قرآن روایی است و منطبق بر واقعیت نیست. استاد هم تأیید کرد. سپس از دکتر مجتبوی نقل قول کرد که وقتی در آمریکا تحصیل می کرده است در کلاس تیلیخ کسی از او می پرسد شما از مسیحی حرف می زنید که می گویند انسانی ساده بوده است. تیلیخ جواب داد نه من از مسیح تاریخی حرف نمی زنم من از مسیح آرمانی حرف می زنم.
در حضور دوستان با طرح این سؤال که اکنون وضعیت استادان و دانشجویان چگونه است؟ پاسخ های متفاوتی از سوی حاضران بیان شد. پس از دریافت آن سخنان گفت: برای رغبت به علم اندوزی و تفکر باید کاری کرد. در پایان یکی از دوستان گفت: در باره ی سنگسار، طبق قانون جدید، قاضی مخیر بین اجرای حکم سنگسار و اعدام است. گفت: من این حکم را نمی دانستم و باید به تصحیح مقاله ای که در این زمینه نوشته ام، بپردازم.
دیدار دوم
سراب شریعت
شب های دی ماه سال 1397ما بودیم و ماه، چه شب های شیرینی، گفت و گوی های کوتاه و دوستانه با استاد محمد مجتهد شبستری که از قرائت رسمی دین فاصله و از رسم زمانه خسته و از بحث های جدی سیر شده و به خواندن رمان پناه برده بود. خود می گفت: کتاب «وقتی نیچه گریست» اثر آروین یالوم را برای مطالعه انتخاب کرده ام. اتفاقا در آغاز این کتاب آمده است: دکتر برویر در حال گذراندن تعطیلات است و علاقه ای به موضوع های مهم ندارد و او اصلا به این دلیل به ونیز آمده که از موضوع های مهم فرار کند. وقتی علت انتخاب پرسیدیم، گفت: هر چه در باره ی نیچه باشد، دوست دارم. چون بزرگانی مثل او، شخصیت های قاطی بودند. به یاد سخن دکترمرتضی مردیها افتادم که در باره ی داستایفسکی و کتاب «برادران کارامازوف» اش همین تعبیر را به کار برده بود. استاد قدم زدن در وسعت ساحل را نوازشی می دانست بر دل زخمین و سنگین اش.
از همین سخنان آغازین معلوم می شود که استاد شبستری از افکار و اندیشه های پیشین خویش، فاصله گرفته و در جهانی دیگر سیر می کند. با گذشت نیم قرن حضور در عرصه ی اندیشگی، از فقه عبور کرده است و تشکیل حکومت اسلامی را امری مطلوب نمی داند و برای روحانیت جایگاهی قائل نیست و معتقد است که روحانیت مثل بختک روی دین افتاده است. او بر دین مسلط است نه دین بر او. روحانیت عصمت پیامبر و امام را طرح می کند تا نقش خودش را برجسته کند.او می گوید: در دیداری که رجایی با آیت الله مرعشی نجفی داشت. مرعشی گفته بود: مسائل سیاست را از اهل سیاست بخواهید. پروژه ی هرمنوتیک خود را دنبال می کند. و از این که فریادش، مخاطبانی را به اندیشیدن واداشته؛ خشنود است. نسبت به آینده ی جامعه امیدوار نیست و بحران های موجود را به نوعی ابهام زایی و سرخوردگی از سوی افراد جامعه تفسیر می کند. همه ی اینها اکنون در کتاب جدیدش به نام «نقد بنیادین فقه و کلام» بازتاب یافته است.
یک شب وقتی ماه را در آسمان صاف و پرستاره ی بندرعباس مشاهده نمود گفت: ما و ماه چه زیبا!! دوستان تصویرهایی از آن فضا گرفتند. قدم زنان از باریکه ی آبی در جزر ساحل، گذر کردیم، گفت: حضرت موسی و یارانش هم از این آبراه ها مسیر خود را بازیافته و فرعونیان گرفتار مد دریا شدند. قرآن همه ی حوادث طبیعی را به خدا نسبت می دهد. حتی زندگی و مرگ انسان ها را. دوست ظریفی اشاره کرد، این مطلب در حقیقت پاسخی به اعجازهای قرآنی بود که ده دقیقه ی پیش، از او پرسیدیم.
قرآن را محصول نگاه موّحدانه ی پیامبر از هستی می داند و می گوید: نبوت و وحی به معنای موحدانه نگریستن به عالم و آدم است و دستاوردهای پیامبر(فرآوردههای وحی) و مدعیات او صدق و کذب بردار نیستند لذا تمام قرآن، کلام پیامبر(ص) است. از دیدگاه شبستری متن قرآن در عین حال که منشأ وحیانی دارد؛ کلام انسان(پیامبر) هم هست آنچه در این کتاب یافت می شود، جنبه ی معرفتی ندارد. نوعی بینش است. از این رو نبوت پیامبراسلام(ص) طریقیت دارد نه موضوعیت. مسئله ی اصلی پیامبر، معرفی خدا بود.
در توضیح این مطلب باید اشاره کنم که استاد در مقالات قرآئت نبوی از جهان آورده است: درتجربه ی پیامبر فهم جهان مقدم بر تفسیر جهان یا عین آن است. او خبر می دهد که جهان را چگونه می بیند نه اینکه جهان چگونه است؟ بنابراین از زاویه ی هرمنوتیکی، متن قران به مشابه یک فهم تفسیری از جهان یک نمود است و هر چیزی که نمود است با فهم و تفسیر دوباره ممکن است فهمیده شود آن هم در وجهی از وجوه و نه با احاطه ی تمام حقیقت آن نمود.
چکیده ی نظر استاد شبستری این است که قرآن یک قرائت نبوی از جهان است. و بررسی تاریخی این متن میتواند ما را به فهم دقیق آن برساند. پس در داستان نجات حضرت موسی و یاران او از دریا و غرق شدن فرعون و اصحابش می خواهد، محوریت خدا را در هستی تبیین نماید. چنان که در داستان های پیامبران دیگر و زندگی اقوام گذشته نوعی روایت گری مد نظر است نه بیان واقعیت های موجود آن عصر. حتی در بیان چگونگی به وجود آمدن پدیده ها در صدد واکاوی علمی و زیستی آنها نیست. یعنی قرآن به مسائل علمی نگاه پدیدارشناسانه نمیکند بلکه رابطه ی آنها را با خدا مشخص می کند.
در مقابل بر اساس دیدگاه دکتر عبدالکریم سروش، شخصیت پیامبراسلام(ص) در فرایند وحی موضوعیت دارد نه طریقیت. وی با رویکردی عرفانی مبتنی بر متافیزک وصال به توجیه مکانیسم وحی می پردازد. و با بسط تجربه ی نبوی در صدد بیان مفاهیم و داده های قرآنی است و در نهایت با طرح نظریه ی رؤیای رسولانه و نگاه صدرایی به توجیه آیات به ظاهر متناقض قرآن و توصیفات آن از قیامت همت می گمارد. اما استاد شبستری بر این باور است که اصلا زبان قرآن انسانی است و ملاک فهم و تفسیر قرآن مواجهه ی با یک امر زبانی و انسانی است
یک شب، وقتی از دریا در اندیشه ی مولانا سخن رفت و این که مولوی دریا را ندیده است، چگونه از دریا دم می زند؟ فرمود: پرسش جالبی است اما مولانا تصویری از دریا در ذهن داشته که این گونه حرف زده است.
کف دریاست صورت های عالم / زکف بگذر اگر اهل صفایی
علم دریایی است بی حد و کنار/ طالب علم است غواص بحار
در نگنجد عشق در گفت و شنید/ عشق دریایی است قعرش ناپدید
یکی از دوستان یادآور شد: در افغانستان به رود جیحون و رود سیحون، سیردریا و آمودریا می گویند. در مقابل برای دریا لفظ بحر به کار می برند. شاید مولانا هم متأثر از این فرهنگ است. البته باید گفت: مولانا در مهاجرت خانوادگی از بلخ به آسیای صغیر رفته و در آنجا دریای مدیترانه را هم دیده و پس از آن در قونیه اقامت گزیده است.
از اوائل ورودش به حوزه ی علمیه ی قم این گونه تعریف می کرد: من و برادرم محسن در یک حجره ی مدرسه ی خان(بروجردی) به سر می بردیم. از همان اول، خط من از محسن جدا بود. گاه می رفتم به گذر خان و از مغازه ای، شیرینی می خریدم. یک روز متوجه شدم در پستوی مغازه، الاغی همواره دور خودش می چرخد(الحمار الطاحونه) بعد فهمیدم که دارد کنجدها را خرد می کند. من هم الان روزی یک ساعت به تنهایی دور هتل هما(محل اقامت) می چرخم. البته خارج از این شوخی، استاد در فرصت دیگری گفت: یکی از شیوه های اندیشیدن پیاده روی است ظاهرا کاربرد کلمه ی مشاء بر ارسطو و پیروان او به علت گفت و گو کردن در حال قدم زدن بوده است.
آن روزها صحبت از آموزش و پرورش و حذف مشق شب دانش آموزان و واکنش آیت الله سبحانی بود. وقتی داستان را شنید گفت: آقای سبحانی خودش خیلی زحمت می کشید و کتاب های بسیاری را می خواند. اما مکارم باهوش بود و خیلی نیاز به مطالعه نداشت. ما در نشریه ی مکتب اسلام با هم همکار بودیم. آقای سبحانی فکر می کند دیگران هم باید مثل او از همان دوران اولیه ی زندگی زحمت بکشند. و متوجه نیست که زمانه عوض شده است. یادآوری این نکته بجاست که آیت الله سبحانی پس از سخنرانی جناب شبستری در دانشگاه اصفهان در اسفند 87 پیرامون انتظار ما از پیامبران واکنش نشان داده و گفته بود: این نواندیش دینی به هنگام اقامت در آلمان شب ها به درس کلام مسیحی می رفت و از آن تأثیر پذیرفته است. البته ایشان هم پاسخ مفصلی به یادداشت سبحانی داده و گفته بود: من شب ها به درس کلام مسیحی نرفته ام بلکه پس از آموختن زبان آلمانی در باره ی مباحث هرمنوتیکی به مطالعه پرداخته و به آن افتخار می کنم.(ر.ک به کتاب نقد بنیادهای فقه و کلام)
یک شب صحبت آیت الله بروجردی شد. من کتاب «نیروهای مذهبی در بستر حرکت نهضت ملی» اثر دکتر علی رهنما را به ایشان معرفی کردم. درخواست کرد شب بعد کتاب را با خود بیاورم. زمانی که روی جلد کتاب را که تصویری از آیت الله بروجردی و آیت الله کاشانی و نواب صفوی بود، مشاهده کرد گفت: اینها یک جور زندگی کرده اند و ما به شکل دیگری می زییم. پس از مطالعه ی مروری کتاب در هتل اقامت، گفت: نویسنده اشراف بالایی نسبت به حوادث کودتای بیست و هشت مرداد داشته و نکات ظریفی را پیرامون شخصیت های مذهبی آن دوران بیان کرده است. من مطلبی در باره ی مصدق و کاشانی در مصاحبه ای زیر عنوان در جستجوی معنای معناها نقل کرده ام که دقیق نبود و این نویسنده درست گفته است. باید یک جوری آن گفته ها را تصحیح کنم.
یکی از همراهان از او پرسید: استاد چند سال است که لباس طلبگی نمی پوشید؟ گفت حدودا ده سال است. راحت شدم. بعد سؤال کرد علت خاصی داشت؟ پاسخ داد: من از این لباس منتفع نبودم و حتی گاه برای من مضار هم داشت. الان خیلی احساس راحتی می کنم.
یکی از دوستان از کار جدید آیت الله نکونام در باره ی تفسیر قرآن به روش ترتیب نزول پرسید گفت: این رویکرد لازمه اش پذیرش تاریخمندی قرآن است. یعنی نوعی سکولار دیدن دین. به این که قرآن یک سخن انسانی است و در بستری زمانمند و فضایی تاریخی شکل گرفته است.
یک بار صحبت از مسجد هامبورگ آلمان شد فرمود: در دهه ی 30 چند تاجر ایرانی در هامبورگ آلمان مسجدی ساختند تا شیعیان در آن اجتماع کنند و آموزش دینی ببینند. پس از ساخت آن مسجد از آیت الله بروجردی تقاضای روحانی کردند ایشان ابتدا آقای محمدی و سپس محققی فرستادند. پس از فوت آیت الله بروجردی در سال 44 با همکاری آیت الله میلانی و مرتضی حائری، آیت الله بهشتی به مدت پنج عازم هامبورگ شد. پس از آن به پیشنهاد بهشتی، من بیش از 9 سال در آنجا حضور داشتم. چون بهشتی پیش از این با من آشنا بود. وی در سال 1344 جلسه ای جهت بررسی دیدگاه ها پیرامون حکومت اسلامی تشکیل داد که آقای هاشمی رفسنجانی و چند تن از روحانیون حضور داشتند و من در آن جلسه با توجه به مطالعاتی که در باره ی قانون اساسی و حقوق اساسی داشتم طرحی را ارائه دادم و آقای بهشتی خوشش آمد. البته پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران و انتخابات ریاست جمهوری که منجر به پیروزی ابوالحسن بنی صدر شد، آقای بهشتی تغییر رویه داد. و به نگاه اسلام سنتی برگشت و معتقد بود اگر ما دیدگاه روشنفکران اسلامی را دنبال کنیم جا برای امثال بنی صدر باز می شود و حاکمیت از دست ما خارج می شود. لذا لایحه ی قصاص را به مجلس برد و تصویب شد.
در جریان انقلاب اسلامی ایران، آمریکایی ها وقتی قلدری های شاه را دیدند که حتی به فکر ساخت بمب هسته ای است، حمایت خود را از او برداشتند و برای این که ایران به دست شوروی نیفتد از امام خمینی حمایت کردند. وقتی ایشان در نوفل لوشاتو اقامت داشتند در یک ساختمانی نزدیک به محل اقامت امام مستقر شدند و آنجا را مانیتور می کردند. از خبرنگاران اروپایی و امریکایی برای پوشش خبرهای ایران استفاده می کردند.(پرویز ثابتی می گوید: تبلیغات رسانه ای از طرف غربی ها(به ویژه انگلیس و آمریکا) و محافل چپ و لیبرال غرب در 6ماه آخر، قبل از انقلاب(به ویژه پس از انتقال خمینی به فرانسه) صورت گرفت. در دامگه حادثه ص 530) و چند بار هم با بهشتی و ابراهیم یزدی در باره ی مسائل آینده ی ایران مذاکره کردند. اما پس از پیروزی انقلاب، وزیر دادگستری وقت امریکا گفته بود: آقای خمینی ما را فریب داد و انقلاب به مسیر دیگری رفت.
روز دیگر وقتی بحث از انقلاب و پیامدهای آن شد، گفت: ما به خواست های دمکراتیک خود نرسیدیم چرا که این خواسته خیلی تلاش طلب می کند و نیاز به کارهای مبنایی و عمیق دارد. غرب هم به سادگی به این خواسته دسترسی پیدا نکرد. من فکر می کنم مردم ایران بیش از این که از فقر مالی رنج ببرند از این که انسانیت شان زیر سؤال رفته رنج می برند. چون به گونه ای همه اعم از سرمایه دار و فقیر از وضع مملکت راضی نیستند. یعنی نمی دانند تکلیف شان چیست سردرگم اند. همه چیز مبهم است.
من وقتی به آلمان می روم معمولا به کتاب فروشی ها سری می زنم یک روز کتابی دیدم که محتوای آن مقالاتی پیرامون دمکراسی بود. آن را خریداری نمودم در مقاله ی اول نویسنده مدعی شده بود منشأ دموکراسی حسادت ذاتی بشر است. چون وقتی فردی به قدرت می رسد دیگران نسبت به او حسادت می ورزند و در کارش خدشه وارد می کنند. برای این که این حسادت فروکش کند بشر به توزیع قدرت اندیشید یعنی با یک نگاه روانشناختی دیگران می گویند: سهم من از قدرت کجاست؟ با این رویکرد حکومت دموکراتیک شکل گرفت. بنابراین موضوع خیلی ظریف و عمیق است.
در دوره ی مجلس اول با چند نفر از نماینده ها به کشور سوریه رفته بودیم در لابی هتل سه نفر توریست آلمانی هم حضور داشتند. با آنها به زبان آلمانی صحبت کردم. وقتی فهمید ما نماینده ی مجلس از ایران هستیم یکی از آنها گفت: دیگر دوره حکومت دینی گذشته است. شما بر چه اساسی می خواهید حکومت اسلامی برپا کنید؟ این مطلب مرا یاد کتاب «انقلاب دینی چیست؟» مرحوم شایگان می اندازد که ظاهرا بیانگر همین نظر است.
یک روز با ماشین داشتیم از پاسگاه پلیس راه عبور می کردیم، روی تابلویی نوشته شده بود: تخلف از قوانین راهنمایی و رانندگی شرعا حرام است/ امام خمینی. وقتی متن را خواند گفت: دقیقا مشکل از همین جا شروع می شود. ما باید فقه را به قانون تبدیل نماییم نه این که قانون را توجیه فقهی کنیم.
استاد شبستری به پرسش های از جنس آخرت همواره جواب سربالا می داد. یکی از دوستان پرسید ما را به دلیل فلان کار به جهنم که نمی برند؟ در مقام پاسخ گفت: در باره ی جهنم از من نپرسید. یک بار هم خودم گفتم: مراد از معاد در نگاه ملاصدرا چیست؟ خصوصا این که دکترسروش از آن را در بحث رؤیای رسولانه کمک می گیرد. گفت: بگذار دریا تماشا کنیم.
شبی در یک غذاخوری بیرون شهر منتظر آماده شدن غذا بودیم استاد گفت: یک موسیقی ندارید تا گوش بدهیم؟ من غزل شراب حقیقت از دکترسروش، با آواز قاسم زاده به مناسبت هفتاد و سه سالگی سروش، برایش گذاشتم.
در گفت و گوی خویشم و در جست و جوی خویش
هیچ آرزوم نیست به جز آرزوی خویش
در غربتم، سپرده به بیگانگان وطن
هنگام رجعت است زغربت به کوی خویش
عمریست بر کناره ی دریا نشسته ام
تا آب رفته باز رسانم به جوی خویش
آیینه وار روی به بیگانه تا به کی؟
آیینه ای به دست کنم روبه روی خویش
ما را به غمگساری خصمان امید نیست
لاتقنطوی خویشم و لاتحزنوی خویش
با شیخ شهر گوی که ظالم به چه فتاد
تا سنگ تجربت نزند بر سبوی خویش
ناشسته روی و پشت به محراب و بی حضور
خیز ای فقیه مدرسه نو کن وضوی خویش
اکنون که آبروی شریعت بریختی
برگرد سوی خانه پی آبروی خویش
ما نیز جامه های کرامت رفو کنیم
تا جامه عاریت نکنیم از عدوی خویش
شرط است کز سراب شریعت چو بگذریم
تر سازم از شراب حقیقت گلوی خویش
به دقت گوش داد و در پایان گفت: آنهایی که داخل هستند یک جور مشکل دارند و آنهایی که در خارج اند گونه ای دیگر
جالب است پس از چند روز این بخش پایانی را به دکترعبدالکریم سروش ایمیل کردم. در پاسخ، از ایشان و بنده تشکر کرد.
دیدار سوم
خوانش روایی قرآن
هشت شب با شبستری
در شب اول(دی ماه سال 1398) پیرامون تجربه های پیامبران و عارفان بحث شد. آیا این تجربه ها قابل توصیف است؟ آیا میتوان از آنها مطلبی آموخت؟ استاد فرمود: آن طور که استیس در کتاب عرفان و فلسفه گفته: می توان برای آنها استدلال کرد. غزالی هم می گوید: برای درک تجربه های پیامبران، فرد باید خودش اندک تجربه ای داشته باشد. هر دو نکته قابل تحلیل و تأمل است.
از طرفی ما با عالمی به نام عالم خیال روبه رو هستیم. پیامبران و عارفان تجربه ی خود را تخیلّ خلّاق می نامند. با وجود عالم خیال، میتوان گفت این اتفاقات در این عالم رخ می دهد. البته نه این که عالم خیال یک جهان دیگری است بلکه عالم واقع فقط این نیست که ما میبینیم و درک میکنیم. این که برخی این تجربه را توهم خوانده اند، درست نیست. چون توهم یعنی ادعا و بیان امری که خلاف واقع است یا چیزی را که موجود پنداشته میشود، وجود نداشته باشد. چنان که در روانشناسی هم به آن اشاره شده است. وقتی مریض میگوید: من فکر می کنم کسی مرا تعقیب می کند. روانشناس میگوید: هذیان می گوید و این گونه نیست که او ادعا می کند.
درباره ی مرحوم شایگان سخنی رفت و ایشان اشاره کرد که شایگان آدم جامعی بود. او به خانه ی ما می آمد و گاهی هم من به خانه ی ایشان میرفتم. ما با هم دوست بودیم. خود ایشان برای من تعریف کرد که نزد علامه طباطبایی نشسته بودم از عالم برزخ سؤال کردم. دستش روی دست من گذاشت و مرا به عالم برزخ برد. پس از لحظاتی وقتی دستش را برداشت، من به حالت عادی برگشتم. البته این اتفاق در کتاب «زیر آسمان های جهان» ص 71 نیز ذکر شده است.
دومین شب، صحبت از مطالعات قرآنی شد. استاد گفت: در برلین آلمان مؤسسه ی قرآنی راه اندازی شده است که در آن سید علی آقایی و خانم خادم الشریعه پیرامون مسائل عهدین و قرآن تحقیق میکنند و یک کتاب هم پیرامون وجوه اشتراک و افتراق داستان های پیامبران در قرآن و عهدین منتشر کردهاند. این تحقیقات برای گسترش مشترکات ادیان خیلی مهم است. البته در ایران کسانی چون دکتر احمد پاکتچی و محمود واعظی و حیدر عیوضی هم در این باره تلاشهایی کرده اند و آثاری به چاپ رسانده اند. در مجموع رویکرد انطباقی به قرآن در سالهای اخیر گسترش یافته است. باز در این زمینه دکترحسن انصاری نیز تحقیقات بسیار خوبی دارد.
درباره ی شخصیت کارل یاسپرس سخن رفت، فرمود: من در این روزها کتابی که ایشان پیرامون اسپینوزا نوشته است، می خوانم. در ضمن ایشان کتابی دارد به نام «روانشناسی جهان بینی ها» که خیلی خواندنی است. کتاب «آگوستین» هم یکی از نوشته های اوست. هانا آرنت هم تز دکتری خود را با نام «مفهوم عشق نزد آگوستین» زیر نظر یاسپرس گذراند.
شب سوم پیرامون داعش و چگونگی تشکیل دولت اسلامی بحث شد. استاد گفت: برای من خیلی جای سؤال است که این گروه چگونه به وجود آمد؟ و چه اهدافی را دنبال می کرد؟ یک تحلیل آن است که این گروه با هدایت یهودی ها شکل گرفت. آنها درصدد این بودند که اسلام را مکتبی خشن جلوه دهند و اسلام را به عنوان دین خشونت معرفی کنند. یهودیان در طول تاریخ در اقلیت بوده و همواره درصدد توطئه و نقشه برای ماندگاری خود بوده اند یهودی ها معمولاً انسان های باهوشی هستند. حرکت هیتلر در مبارزه با یهودیت ناشی از حقد و حسدی بود که در آلمانی ها وجود داشت و توانست این همه کشتار رخ دهد. من در یک سمینار با گروهی از طلاب یهودی برخورد کردم که خیلی مغرور بودند حتی بیشتر از طلبههای خودمان.
در حاشیه، بحث از مفهوم «دیگری» شد که شبستری اشاره کرد اولین بار رودلف اتو متوجه این مسئله شد. او گفت ما با وجود دیگری است که به شناختی از خود می رسیم. بعدها دیگران این موضوع را ادامه دادند. من یک سخنرانی درباره ی این موضوع دارم.
شب چهارم به تفاوت بین شعور و عقل پرداخت. عقل قابلیت استنتاج و استدلال دارد اما شعور نوعی توجه به پیرامون است. از این رو حیوانات دارای شعور هستند ولی عقل ندارند. یعنی با محیط پیرامون خود خو می گیرند و یا تعلیم پذیر هستند. در مستندهای راز بقا به ارتباط بین برخی حیوانات با محیط پرداخته میشود. این که علامه طباطبایی وحی را شعور مرموز خوانده است از این رو است که پیامبر اسلام یک ارتباط خاصی با محیط پیرامون خود برقرار کرد. البته در همه ی انسانها شعور بالقوة وجود دارد اما پیامبران آن را به فعلیت رسانده اند.
اشاره ای هم به یک سفر کرد و گفت: من برای یک دوره ی شش ماهه جهت تحقیق پیرامون هرمنوتیک قرآن به برلین آلمان رفتم و کتابهای بسیاری از ایران با خود بردم ولی مدتی که در آنجا بودم فقط توانستم سه جلد از آن کتاب ها را مطالعه کنم. چون کتاب های جدیدی در زمینه ی هرمنوتیک به چاپ رسیده بود و در گفتگو با دانشمندان پاره ای مباجث ردّ و بدل می شد. موقع بازگشت به خاطر حجم بسیار کتب، ۷۰۰ یورو اضافه بار خوردم که متصدی آلمانی آن را پرداخت کرد
در پایان غزلی از عطار با صدای شجریان پخش شد و ایشان گفت: واقعا حال ما را توصیف میکند
ره میخانه و مسجد کدام است که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است نه در میخانه که خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است بجویید ای عزیزان کین کدام است
به میخانه امامی مست خفته است نمیدانم که آن بت را چه نام است
مرا کعبه خرابات است امروز حریفم قاضی و ساقی امام است
برو عطار کو خود میشناسد که سرور کیست و سرگردان کدام است
در شب پنجم از مطهری و بهشتی سخن گفت. مطهری شخصیتی فلسفی بود اما بهشتی اهل تشکیلات و مسائل اجتماعی و سیاسی بود. ایشان در قم مؤسسه ی دین و دانش راه انداخت و زبان انگلیسی تدریس می کرد. با مصباح یزدی و قدوسی مدرسه ی حقانی راه اندازی کردند. در دهه ی چهل جلساتی با سرپرستی ایشان و حضور باهنر، جنتی و مصباح یزدی و بنده پیرامون حکومت اسلامی تشکیل میشد و گاهی اوقات هاشمی رفسنجانی هم حضور پیدا می کرد. بهشتی در دوره ای به تهران رفت و در آموزش و پرورش با همکاری گلزاده غفوری و محمدجواد باهنر متصدی تنظیم برنامه های درسی تعلیمات دینی شد. اما مرتضی مطهری ظاهرا به خاطر مسائل مالی، مجبور به مهاجرت به تهران شد و با همکاری حسینعلی راشد به دانشگاه راه پیدا کرد. راشد مشوق حضور مطهری در تهران بود. بعدها با سید حسین نصر هم آشنا شد و در جلسات انجمن فلسفه حضور پیدا میکرد. در دانشکده ی معقول و منقول(الهیات و معارف اسلامی) هم تدریس میکردند. راشد چون خانمش لباس روشن می پوشید و خودش هم در رادیو سخنرانی می کرد، خیلی مورد تأیید علمای تهران نبود و نسبت به او زاویه داشتند. پس از انقلاب وقتی حقوق او از رادیو قطع شد، مطهری وساطت کرد تا دوباره برقرار شود.
شب ششم درباره ی وحی و دین صحبت کرد وحی را تجربه ی خاص پیامبری می دانست که حضرت محمد(ص) به مدد غیبی از آن اطلاع پیدا کرد. پیامبر معتقد بود که این نگاه و تجربه اثرگذار خواهد بود. من در مقالات «قرائت نبوی از جهان» گفته ام از آیات قرآن بر نمیآید که خداوند دینی را نازل کرده باشد. این فقها و متکلمین هستند که مجموع اعتقادات و اخلاق و احکام را دین نامیده اند. اصرار من بر تاریخی بودن فقه و کلام از این روست که این نوع علوم با قدرت آمیخته شده است و هر رویکردی که حاکمیت داشته توسط این گروه تقویت شده است.
غزالی در احیاء علوم الدین ایمان را به سه نوع تقسیم می کند ایمان شهودی همان که پیامبران دارند ایشان معتقد بود اگر کسی قزوه ای از این تجربه شهودی داشته باشد خوب میفهمد که پیامبران چه ایمانی داشته اند. اما نوع دوم ایمان ظنی و گمانی است که پاره ای آدمیان به آن توجه دارند و نوع سوم ایمان تقلیدی است که بیشتر عوام از آن برخوردارند وحی از نوع اول یعنی ایمان شهودی است.
در شب هفتم سخن از حافظ و نگاه اش به زندگی رفت. استاد گفت: اگر به اختصار و اجمال بخواهم در باره ی حافظ نظر دهم این است که او بین عشق حقیقی و مجازی جمع کرده بود. در اشعاری که حافظ از نشستن در کنار یار سخن میگوید نمیتوان آن را حمل بر معنای مجازی نمود. حافظ مصداق بارز المجاز قنطرة الحقیقه بود. این که بگوییم همه ی اشعار حافظ عرفانی است(مطهری) یا همه اش عشق زمینی است.(شاملو) درست نیست. این که برخی گفته اند حافظ قصد سخن سرایی داشته است بدون هیچ گونه تجربه ی عشقی(خرمشاهی)، این هم به نظر من نمی تواند درست باشد. من یک دوستی داشتم می گفت یک بانوی خوش سیما روبه روی من نشسته بود من فقط غرق زیبایی اش شده بودم و اصلا او را نمی دیدم. حافظ هم چنین تجربه هایی را از سر گذرانده است.
آخرین شب، یعنی شب هشتم، بحث های متنوعی شد. بر اساس آنچه به حافظه سپرده ام، چکیده ی آن را نگارش می کنم. اول بحث از اصول فقه شد که صورت مکتوب آن در قرن دوم توسط محمد بن ادریس شافعی تنظیم و نوشته شد. ایشان فرمود: از قرآئن به دست میآید که شافعی این اصول را از دین یهودیت گرفته باشد. چون با اصول کلی و مبانی فقهی یهودیت همخوانی دارد.
از تحولات سیاسی در جهان مدرن سخن رفت. استاد اشاره کرد که مبنای حکومت پس از پیامبر اسلام تاکنون خلافت بوده است. مفاهیم سیاسی جدید در میان مسلمانان اصلا رایج نبوده است. مثلا کتاب احکام السلطانیه ماوردی همه اش بحث بر سر این بوده که چگونه می توان آن کسی که در صدر حکومت نشسته است، همه چیز را به او رساند. یعنی همه چیز سلسله وار به او ختم میشود. مسلمانان در هیچ دورهای از این تفکر خارج نشدند. آنها مفاهیم سیاسی را وارد حاکمیت نکردند. قانون اساسی که ما داریم هم همان نگاه را تقویت میکند یا آنچه بر ترکیه میرود همان احیای خلافت است. اردوغان خود را خلیفه مسلمین می خواند. مسلمانان درصدد استفاده از قوانین سیاسی مدرن و مفاهیم جدید بر نیامده اند. جهان مدرن با این ایده شکل گرفت که چگونه باید حکومت کرد نه این که چه کسی باید حکومت کند. اما در فرهنگ اسلامی خلافت و ولایت مطرح بوده بعد از پیامبر اسلام دعوا بر سر خلافت و جانشینی او بود.
درباره ی سلسله مقالات قرآئت نبوی از جهان گفت: این مقالات را خیلی وقت نوشته ام اما اکنون در نظر دارم مقاله ی دیگری بر آنها بیافزایم که به نوعی متفاوت از مقالات پیشین است و آن این که من این متن یعنی قرآن را این گونه روایت میکنم نه این که پیامبر این متن را چگونه نوشته یا بیان کرده است. این دو با هم تفاوت دارد من نظرم اولی است ولی این مقالات، ظاهرا دومی را تداعی میکند. می خواهم نام این مجموعه را عوض کنم و نام جدیدی را برای آن انتخاب کنم و آن خوانش روایی قرآن یعنی من این متن را این گونه قرائت می کنم.
جناب دکتر سروش به دنبال این است که وحی و مکانیسم وحی را بیان کند. هرچند در کتابی که اخیراً از ایشان منتشر شده به نام «کلام محمد رویای محمد» در آغاز در باره ی کلام پیامبر و نیاز به وجود خوابگرد برای تعبیر این کلام سخن می گوید اما در صفحات پایانی می نویسد: قرآن باید به گونه ای تفسیر شود و این دو با هم نمی خواند. ولی من کاری به وحی ندارم من می خواهم بدانم این متن چه می گوید؟ و چه برداشتی می توان از آن در کنار دیگر برداشت ها داشت؟ نقد من به برداشت رسمی از دین است که با مسائل امروزی همخوانی ندارد. این قرآئت ها تا قیامت ادامه دارد. تمام این مباحث در یک فضای آزاد قابل بررسی و نقد است. این متن یک معنا را نمی پذیرد بلکه ما از معنایی به معنای دیگر می رسیم. یعنی نوعی نگاه هرمنوتیکی به متن، خارج از ایده و نظر مؤلف، حالا مؤلف هر کس باشد خدا یا پیامبر.
از مولانا سخن رفت و استاد فرمود: من معتقدم اسلام قبل از مولانا و بعد از مثنوی او کاملا متفاوت است. مولوی یک قرائت جدیدی از مسائل اسلامی و اخلاقی ارائه داد که پیش از آن مطرح نبود. او قرآن را جوری دیگر می فهمید. چنان که در مثنوی آورده است.
در پایان یادی کرد از مرگ جنید بغدادی و گفت: اخیراً در تذکرةالاولیاء عطار می خواندم که جنید در حال احتضار ناراحت بود کسی از او پرسید تو یک عمر در راه خدا تلاش کردی چرا نگران هستی؟ گفت: من الان خودم را در حالی می بینم که گویا ریسمان وجودم از این سو به آن سو می رود و نمی دانم در کدام سو می ایستد؟ جایی که ایمان است یا جایی که کفر است؟ بعد اشاره ای به جمعی که گرداگردش حلقه زده بودند کرد و گفت: شما مواظب ایمان خود باشید.