بعید نیست که واقعهی قطع شدن دست عباس برگرفته از شاهنامهی فردوسی و درفش کاویانی باشد
در یکی از متنهای پهلوی به نام یادگار زریران از درفش کاویانی با صفت پیروز نام رفته است که نشان فال نیک زدن برای پیروزی در جنگهاست.
در شاهنامه برای درفش کاویانی دو نوع صفت یاد شده است.
یکی صفات تابان، درفشان، فروزان، فروزنده و دلانگیز که اشاره به درخشندگی و زیبایی درفش کاویانی دارند، چه از جهت ریشههای رنگارنگ درفش (سرخ و زرد و بنفش) و چه به خاطر گوهرهای گوناگونی که بدان
آویخته یا دوخته بودند «و درفش کاویانی چنان میدرخشید که اندر شب تیره چون شید بود.»
و دیگر صفات همایون و خجسته که نشان تقدیس درفش کاویانی در میان ایرانیان است.
از این رو پیش از حرکت سپاه، پنج موبد درفش کاویان را بر میافراختند.
در هنگام نبرد، ایرانیان، چشمی به درفش کاویانی داشتند و اگر آن را در جای خود نمیدیدند و یا درفش به دست دشمن میافتاد روحیهٔ خود را میباختند.
برای مثال در جنگ پَشن وقتی فریبرز فرماندهٔ سپاه ایران با درفش کاویانی از جنگ میگریزد، بسیاری از پهلوانان، میدان نبرد را ترک میکنند و حتی گودرز نیز آهنگ گریز میکند.
در این هنگام گیو، پسر خود بیژن را به نزد فریبرز میفرستد که یا بازگردد و یا درفش را به بیژن دهد.
ولی فریبرز نه خود باز میگردد و نه درفش را به بیژن میدهد، بدین بهانه که درفش باید همیشه با سپهسالار باشد و پهلوانان دیگر شایستگی حمل درفش کاویان را ندارند.
بیژن که وضعیت سپاه ایران را در خطر میبیند شمشیر کشیده، درفش را به دو نیمه میکند و با نیمهای که به چنگ میآورد به سوی سپاه باز میگردد. در این هنگام ترکان که او را با درفش میبینند برای گرفتن درفش کاویان بدو حمله میکنند و از آن سو ایرانیان نیز به کمک بیژن میشتابند و در این نبرد بسیاری از پهلوانان ایران در راه دفاع از درفش کاویان جان میسپارند و از آن میان ریو نیز پسر کیکاوس.
در شاهنامه صحنۀ دیگری نیز هست که اهمیت درفش کاویان را نمایش میدهد.
در داستان جنگ گشتاسپ با ارجاسب ـ و همچنین در صورت پهلوی آن یادگار زریران - وقتی در گیراگیر نبرد، درفش کاویان بر زمین میافتد، یکی از پهلوانان ایران به نام «گرامی» از اسب پیاده شده، درفش را بر میگیرد و پس از زدودن آن از خاک دوباره بر اسب مینشیند، ولی در این هنگام ترکان او را دیده و محاصرهاش میکنند و یک دست او را میاندازند. گرامی، درفش را به دندان میگیرد و با یک دست میجنگد تا کشته میشود.
دکتر جلال خالقی مطلق
شاهنامهشناس و مصحّح شاهنامه
سخنهای دیرینه به کوشش علی دهباشی
صص ۲۰۵- ۲۰۲
.
#ایران
#شاهنامه #فردوسی
#جلال_خالقی_مطلق #درفش_کاویانی
مرز میان اسطوره و واقعه
هر چند روان شناسان بازگویی و بازتولید رنج را امری ناپسند میشمارند و به گذر کردن از آلام و ارائهی راه حلهایی برای خروج از بن بستهای غم آلود فرمان میدهند، اما غم نهادینهی عاشورایی خودش عبور از رنجها و غمها است و گسترش آن به معنای تثبیت هویت، و اشاعهی فرهنگ دینی و راهکارهایی برای نجات از دردهای زمانه است. و نهضت حسینی استقامت در مقابل گرفتاریهای زندگی را تبلیغ میکند. چرا که بیان اوج مصیبتها در عاشورا، سبب تحمل آسیبهای فردی و اجتماعی ما میشود و از سویی دغدغههای فردایی ما را هم التیام میبخشد.
واقعهی عاشورا در ذهن و زبان شاعران، مبلّغان و مدّاحان شیعی چیزی جز بروز یک اسطوره نیست. یعنی همواره گفتهها و سرودههای آنها بیانی از فراواقعیتها یا به زبان امروزی ناواقعگرایی هاست. این که قدسیان و فرشتگان با نظّاره گری حادثه، روایت خود را بازگو میکنند تا آن را سوزناک تر جلوه دهند و یا زمین و آسمان به ذکر حادثه همت میگمارند،(1) همه حکایتی از اسطوره بودن ماجراست.
مبنای مناسک و آیینها و اشعار نینوایی روایتگری محض است. هرچه از فضای تاریخی واقعه دورتر میشویم، سوز و گداز آن بیشتر میشود. چنان که کتابهای مقتل فقط در صدد بیان جریانات عاطفی عاشورا هستند. یا شاعری چون محتشم کاشانی در غزل مشهورش در پی اسطورهسازی عاشوراست، نه یادآوری وقایع. وقتی میگوید:
در بارگاه قدس که جای ملال نیست سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جِنّ و مَلَک، بر آدمیان نوحه میکنند گویا عزای اشرف اولاد آدم است (2)
شاعر با این که میداند در جهان بالا ملال جایی ندارد ولی باز فرشتگان را عزادار امام حسین(ع) میبیند. در حقیقت، همراهی عناصر بیرونی در انتقال سوگ به درون قلب شیعیان را بازتاب میدهد. دیگر اشعار و مدایح هم هر چه از واقعه فاصله میگیرند و به سوی ناواقع گرایی پیش میروند، سوزناکتر و غمبارتر میشوند.
ياس ميگويد: حسين احساس ميگويد: حسين در كنار علقمه عباس ميگويد: حسين
خاك ميگويد: حسين افلاك ميگويد: حسين هر كسي كو خورده شير پاك ميگويد: حسين(3)
آیا این نوع نگاه، چیزی جز تراژدی کردن حادثه است؟ به تعبیر دیگر، تمام عناصر سازندهی مدیحهها، درصدد پررنگ کردن اندوه منبعث از واقعهی عاشورا هستند تا نه دیروز و امروز بلکه تمام دوران را شامل شوند. سرزمین کربلا در درون خود، غمی نهفته دارد که نازدودنی است. حتی وقتی مدّاح یا روضه خوانی از ابیات حافظ به مثابهی زبان حال کمک میگیرد و با صوتی حزین میگوید:
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس گویا ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
در حقیقت دارد به اسطورهی عاشورا میاندیشد. بهاء الدین خرمشاهی مینویسد: یادم میآید که روضه خوان خوش ذوقی این دو بیت را در وصف حال امام حسین(ع) میخواند که فوق العاده مناسب بود.(4)
تا اینجا همه چیز حول محور امام حسین(ع) و یاران باوفایش میچرخد ولی همین که از این فضا خارج میشویم و درصدد تحلیل اخلاقی، سیاسی، عرفانی و اجتماعی واقعه بر میآییم، داستان رنگ و بوی دیگری به خود میگیرد. عناصر غم انگیز و پرتنش به کنار میروند و صحنهی نبرد خاستگاه امیال و خواستههای دنیوی میشوند و ذهن به سوی انگیزهها و انگیختههای افراد سوق پیدا میکند.
شما اگر کتاب «جانشینی محمد(ص)» اثر ویلفرد مادلونگ آلمانی را بخوانید، درمییابید که چگونه قبایل عرب برای دستیابی به قدرت تلاش میکنند و جنگ طلبی خود را به رخ تاریخ میکشند. به این که اگر قبیلهای، جنگاور پا به رکاب دارد، میتواند در صحنهی سیاسی و اجتماعی جامعه بماند و نقش ایفا کند، در غیر این صورت باید حذف شود. تلاش معاویه برای ماندگاری در صحنهی سیاسی منوط به وفاداری رزمندگان قبایلی است که به طمع مالی و یا شهرت اجتماعی میجنگند و در مقابل حضرت علی(ع) گروههایی که تعلل و تردید در نبرد دارند، مورد خطاب قرار میدهد که چرا در دفاع از حق ناتوان هستید؟ همه چیز توجیه اجتماعی و سیاسی میشود.
هر چند مؤلف بر اساس آیات قرآن در حفظ پیوندهای خویشاوندی، خاندان پیامبر را تنها وارثان معنوی و مادی او میداند.(5) اما مادلونگ اگر میخواست جریان را تا سال 61 هجری بنویسد، همین روند را ادامه میداد. همین نگرش در قلم نویسندگان مسلمان غیرشیعی هم وجود دارد. حال اگر به کتابهایی چون تاریخ طبری و تذکرة الخواص سبط بن جوزی و الطبقات الکبری ابن سعد مراجعه کنیم، واقعهی عاشورا به گونهی دیگری تشریح میشود. برای نمونه ابوالفرج اصفهانی در کتاب مقاتل الطالبین، حضرت عباس را این گونه توصیف میکند:
و یُکنّی اَباالفضل. و اُمه اُم البنین ایضا، و هو اکبرُ ولدها، و هو آخرُ مَن قُتل من اِخوته لاُمه و اَبیه، لانّه کان له عَقب، ولم یکن لهم، فقدّمَهم بینَ یدیه، فَقُتلوا جمیعا، فحازَ مواریثُهم، ثم تَقدم فقُتل، فوَرثهم و ایاه عبیدالله، و نازعَه فی ذالک عمُّه عمرُبن علی، فصُولح علی شیء رَضِیَ به.
کنیه اش ابالفضل بود و مادرش ام البنین. وی بزرگترین فرزند امّ البنین بود و پس از سه برادرِ(6) خود به شهادت رسید، زیرا وی دارای فرزند بود و از این رو آنان را پیش انداخت تا وارث آنها باشد، خود نیز پس از آنها به میدان رفت تا هر چه را به ارث برده به فرزندانش ارث دهد. پسرش «عبیدالله» وارث همه آنها شد، عمویش عمربن علی بن ابیطالب با عبیدالله بر سر میراث فرزندان ام البنین نزاع كرد، اما این ماجرا به صلح گرایید؛ زیرا عمربن علی با مبلغی راضی شد.
مرحوم علی اکبر غفاری، مصحّح مقاتل الطالبیین، پس از ترجمه این واقعه مینویسد: این نظر مؤلف است و بسیار خُنُک(7)، بلکه خلاف انصاف است و هرگز چنین شخصیتی مثل عباس بن علی علیه السلام، در چنین موقع حسّاسی نظر به این امور پست دنیوی نخواهد داشت و سرباز فداکاری چون او معقول نیست، چنین فکر ناپسندی در آن هنگام در مخیّلهاش خطور کند.(8)
یا بر خلاف آنچه که در منابر و مقاتل امروزی در مورد چگونگی شهادت ابوالفضل گفته میشود، به این که حضرت به شریعهی فرات رفت تا آب به طفلان برساند. پس از پرکردن مشک آب، دشمن ابتدا وی را محاصره کرد و اول دست راستش را قطع کردند، مشک را به دست چپ گرفت. دست چپش را قطع کردند، مشک را به دندان گرفت. لشکریان یزید او را دوباره محاصره کردند و به شهادت رساندند. اما سید بن طاووس واقعه را این گونه شرح میدهد. راوى گويد: تشنگى بر حسين عليه السّلام سخت شد، و بر مركب مسنّات نشست و ارادهی فرات را نمود و اين در حالى بود كه برادرش عباس در پيش رويش، قرار داشت.
لشكر عمر بن سعد متعرّض آنان شدند، مردى از بنى دارم تيرى به سوى حسين عليه السّلام گشود كه به زير زنخ امام اصابت كرد، امام تير را كشيد و دست زير زنخ گرفت تا دو كف دست از خون آكنده شد و آن را پرتاب كرد و گفت: «خداوندا حقّا از آنچه به فرزند دختر پيامبر شده و مى شود نزدت شكايت دارم».
بعد عبّاس را از حسين عليه السّلام جدا كردند و او را احاطه نمودند تا آن كه وى را شهيد نمودند- قدس اللَّه روحه- حسين عليه السّلام در مرگ برادر به شدّت گريست و شاعر در اين باره مىگويد:
أحقّ النّاس أن يبكى عليه فتى أبكى الحسين بكربلاء
أخوه و ابن والده عليّ أبوالفضل المضرّج بالدّماء
و من واساه لا يثنيه شيء و جادله على عطش بماء
سزاوارترين مردم به اين كه برادر گريسته شود
جوانمردى است كه (شهادتش) حسين را به گريه آورد
برادرش و پسر پدرش على،
ابوالفضلى كه با خونش سرخ رو گرديد
او كه با حسين مساوات و مواسات كرد
حتّى در تشنگى با او مواسات كرد(9)
بنابراین آنچه در فرهنگ عاشورایی ماندگاری دارد، همین نگاه اسطورهای است. از این رو واعظان شیعی حتی تحلیل تاریخیِ روحانی برجستهای چون آیتالله صالحی نجفآبادی در کتاب «شهید جاوید» را برنمیتابند چرا که حادثه را از اسطوره بودن خارج میکند و با نگرش خود نه فقط علم و عصمت امام حسین(ع) را به نقد میکشد بلکه مرز بین واقعه و اسطوره را در هم میشکند.
به خاطر داشته باشید که اسطوره یک برنامهی عمل است. شما تنها وقتی به حقیقت آن پی میبرید که آن را در زندگی خود به کار گیرید.(10) لازم به یادآوری است که اسطورههای پساتاریخی افسانههای واقعی هستند. یعنی در عین حال که اسطورهاند اما از یک واقعیت تاریخی هم خبر میدهند که قابل انکار نیست. افسانه به خودی خود فضیلتمند نیست چون روایتی است که هم حقیقت دارد و هم کاذب است.
از طرفی، اسطورهی پساتاریخی ای چون عاشورا در ذهن و زبان راویان و شاعران چنان ترسیم میشود که قابل تجربه در دیگر حوادث نیست ولی کاربردی غیرمستقیم دارد. مثلا برای خاموش کردن رویداد تلخی است که واقع شده است یا برای اطفا حریقی است که شاید در آینده شعلهور شود. بنابراین فقط باید به آن ایمان آورد و آن را پذیرفت. چون از جنس امور غیبی و دست نایافتنی است.
حال به تحلیلهایی که در دوران معاصر بیان شده است میپردازیم. لازم به ذکر است که تنوع دیدگاهها متأثر از شرایطی است که جامعه در آن قرار میگیرد. یعنی ریشهی این نظرات را باید در تحولات اجتماعی و تغییرات سیاسی جستجو کرد.
پیش از انقلاب اسلامی دیدگاه سیاسی سه اندیشمند شیعی برجسته شد. اولین این افراد، خارج از غوغاسالاری و فریاد و فغانها سر در گریبان قلم به تاریخ صدر اسلام و مؤرّخان متقدم نظر انداخت و با الهام از کتاب الارشاد شیخ مفید، انگیزهی قیام امام حسین(ع) را رسیدن به حکومت اسلامی در پرتو سرنگونی رژیم غاصب یزیدی دانست. مرحوم آیتالله نعمتالله صالحی نجفآبادی که عمری را در تحقیق و پژوهشِ منابع اسلامی با نگاه تیزبینانه و نقّادانه گذراند و آثار بسیاری را از سردرد دین و پالایش آموزههای دینی از خود به یادگار گذاشت، در کتاب مشهور خود «شهید جاوید» با تقسیمبندی دوران قیام امام حسین(ع) به چهار دوره و بررسی اسناد و مدارک تاریخی و بیانات امام در طول شش ماه مبارزهی خستگی ناپذیرش، هدف امام از قیام را دستیابی به قدرت و تشکیل حکومت اسلامی میداند. اما این تحلیل که موجب خدشه دار شدن علم امام در پیشبینیها بود؛ نه تنها مورد قبول همعصران ایشان قرار نگرفت بلکه به شدت به مقابله با آن پرداختند و کتب و مقالات بسیاری در نقدش به نگارش در آوردند، هر چند برخی از این نقدها با تکفیر و تفسیق و تهدید همراه بود ولی موج جدیدی را به راه انداخت. لازم به یادآوری است که از پیشینیان به غیر از شیخ مفید، شیخ طوسی و سیدمرتضی علمالهدی بر این باور بودهاند.
دکتر علی شریعتی با توجه به نگاهی که به تاریخ صدر اسلام داشت و چهرههای درخشان این دوران را در قالب سیمای محمد(ص) و علی(ع) گونهای براساطیر و فاطمه فاطمه است و حسین وارث آدم، باز آفرینی میکرد؛ هدف قیام امام حسین(ع) را در شهادت جستجو میکرد. وی معتقد بود که شهادت بزرگترین هدف امام بود، با این شعار که اگر میتوانی بمیران و اگر نمیتوانی بمیر.(11) از گذشتگان، سیدبن طاووس، صاحبِ لهوف و از معاصران، دکتر محمد ابراهیم آیتی در کتاب گفتار عاشورا و سیدموسی صدر در کتاب سفر شهادت همین ایده را تقویت کردهاند.
شریعتی در دو سخنرانی مشهور خود به نام شهادت و پس از شهادت چنان در بارهی شهادت سخن گفت که شهید شدن را منتهای آرزوی مبارزان اسلامی در طول تاریخ جلوه گر ساخت، به طوری که میگویند بسیاری از کسانی که در صف مقدّم مبارزه با رژیم پهلوی بودند دیگراز مرگ هراسی به دل راه نمیدادند و شهادت را به عنوان یک هدف بزرگ تعقیب میکردند و مرگ سرخ را مرگ انتخابی مجاهد میدانستند.
سومین شخصیتی که پا به عرصه گذاشت و در ضمن نقد اندیشههای سنتی در بیان حوادث و وقایع، تحریفات عاشورا را برشمرد، آیتالله مرتضی مطهری بود. وی برداشتهای سطحی و ظاهری از قیام اباعبدالله که به شکل روضه خوانی از دورهی صفویه تا قاجاریه بیان میشد، به شدت مورد حمله قرارداد و به بازبینی نهضت امام حسین(ع) پرداخت. مطهری انگیزهی امام حسین(ع) از قیام عاشورا را احیای عنصر امر به معروف و نهی از منکر دانست. مجموعه سخنرانیهای ایشان در کتاب سه جلدی حماسه حسینی گردآوری شده است. ایشان ضمن نقد ایدههای رایج مکتوب و شفاهی قیام امام حسین(ع) حتی به نقد آراء مرحوم صالحی نجفآبادی و دکتر شریعتی پرداخت به این معنا که هدف امام احیای امر به معروف و نهی از منکر در جهت اصلاح ساختار جامعهی دینی بود چه به شهادتش منجر شود و چه به حکومت اسلامی دست یابد. صالحی نجفآبادی با نقل دو فراز از کتاب حماسه حسینی، نظر استاد مطهری را تلفیقی از دو نظر سابق میداند.(12)
در این میان کتاب شهید جاوید با نقدهای زیادی مواجه شد و برخی عالمان مقالات و کتابهایی در ردّ آن نوشتند. در اینجا اشارهای به نظرات شهید مطهری و دکتر شریعتی در نقد کتاب «شهید جاوید» خالی از لطف نیست. مرتضی مطهری، پس از دریافت کتاب، در نامهای به صالحی نجفآبادی هر چند با پارهای از استنباطهای مؤلف موافق نیست ولی از انتشار کتاب خرسند است و آن را قدمی در راه تکامل اجتماع میداند. اما در جلد سوم حماسه حسینی وقتی یادداشتهای ایشان در نقد کتاب چاپ میشود، رعایت انصاف را نمیکند تا آنجا که صالحی نجفآبادی میگوید: در این یادداشتهای ابتدایی بعضی از برداشتهای سطحی از کتاب «شهید جاوید» وجود دارد که مطابق واقع نیست و نسبتهایی به اینجانب داده شده است که برخلاف حقیقت است. مثلا آن شهید بزرگوار نوشتهاند: از کتاب آقای صالحی برمیآید که امام حسین(ع) بعد از یأس از پیروزی نظامی حاضر بود با یزید بیعت کند. و این مطلب را در چهار جای دیگر نیز به «شهید جاوید» نسبت دادهاند. و نیز نوشتهاند: از «شهید جاوید» برمیآید که امام حسین(ع) در اواخر کار حاضر بود از امر به معروف و نهی از منکر دست بردارد.
این نسبتها برخلاف حقیقت است و اینجانب هرگز در «شهید جاوید» چنین نگفتهام و اینها برداشتهایی شتابزده و ابتدایی است که فرسنگها با حقیقت فاصله دارد و هر کس «شهید جاوید» را خوانده باشد این عبارات شهید مطهری را که بخواند دچار تعجب و حیرت میشود که چگونه ایشان چیزهایی را که در کتاب نامبرده نیست، سهوا به آن نسبت دادهاند.(13)
اما دکتر شریعتی در بخش از سخنرانیای با عنوان شهادت میگوید: اخیرا کتابی منتشر شده که خیلی هم مشهور شده و عدهی زیادی بدان حمله کردهاند، و ارزش این کتاب بیشتر به همان حملههایی است که بدان کردهاند، و من به سهم خودم آن را تنها کتابی دیدم - در میان کتبی که فضلای ما نوشتهاند- که تحقیقی است. اسناد را همه آورده، مخالف و موافق را طرح کرده، و تجزیه و تحلیل و نقد کرده و حتی گستاخی ردّ و اثبات داشته؛ گستاخی به این معنی که نظر علمی تازه ارائه میدهد و مطالعهی وسیع داشته و مآخذ بسیار فراوانی را مطالعه کرده، و به یک کار تحقیقی علمی پرداخته است. و این ارزشهایی است که من برای این کتاب قائلم و برای نویسندهاش که نمیشناسم، ولی به عنوان مرد علم و تحقیق جدی و تحلیل و ابتکار و استقلال فکری، به وی، ارادت میورزم که در این محیط هوچیگری و وراجی و عوام فریبی و تقلید و تکرار مکررات چنین قلمهایی با ارزشاند. اما یک اختلاف نظر علمی با وی دارم و متأسفانه یک اختلاف نظر اساسی! این تز ایشان یک تز مشهور است و آن این است که بسیاری چون وی معتقدند که حسین از مدینه قیام کرد به عنوان این که قیام سیاسی یا نظامی کند علیه حکومت و علیه رژیم، و بعد رژیم حاکم را سرنگون کند و بعد حق خودش را و حق مردم را با به دست گرفتن زمام جامعه احقاق بکند. این یک ایدهآل است اما ایدهآلی که متأسفانه واقعیتهای خارجی با آن سازگار نیست.(14)
وی در سخنرانی دیگری با عنوان «شهادت» میگوید: این است که نظریهی «شهید جاوید» که رسالت عاشورا را قیام و جهاد برای نابود کردن نظام یزیدی تفسیر میکند، از آن گونه شهادت صفوی- صوفی – مسیحی که بزرگترین توطئه دوستانه علیه عاشورا و امام حسین است، مثبتتر و مترقیتر است، زیرا این نظریه قیام جسین را جهادی شکست خورده، چون اُحد به رهبری پیغمبر یا جنگ با معاویه به رهبری امام حسن میشمارد.
اما نظریهی من، در این که شهادت به معنی اخص آن، در اسلام یک حکم بعد از جهاد است و شهید، هنگامی به میدان میآید که مجاهد شکست خورده است، نظریهای است برتر، مترقیتر و موجهتر از نظریهی قیام شکست خوردهی حسین. قبل از حسین، شهادت به این عنوان- البته بسیار سادهتر و کوچکتر- سابقه داشته است، هم در زندگی پیامبر و هم در زندگی علی.(15)
خلاصه آن که پیش از انقلاب اسلامی سه گفتمان در بارهی این هدف شکل گرفت. اولین بار صالحی نجف آبادی در کتاب شهید جاوید هدف امام را رسیدن به حکومت تلقی کرد و پس از او دکتر شریعتی شهادت را عنصر اساسی این حادثه برای رسوا کردن یزید دانست و بعد از او شهید مطهری عنصر امر به معروف و نهی از منکر را عنصر اصلی قیام اباعبدالله(ع) فرض کرد. هر چند در هر سه گفتمان وسیله جای هدف را پر کرده است اما در زمان خود تأثیرگذار بود. پس از انقلاب اسلامی این خوانش در قالب آزادی سیاسی و اجتماعی و حق مخالف مفهوم سازی شد.(16)
در خوانش سیاسی، حادثهی عاشورا با طراحی و برنامه ریزی از پیش تعیین شده برای سرنگونی رژیم یزید در یک روند تاریخی شکل گرفته است. به این که امام حسین(ع) با هدفی بلندمدت دست به یک انقلاب میزند و تمام تلاش خود را معطوف و مصروف آن میکند.
اما در ادامه با خوانش عرفانی مواجه هستیم که در آغاز دکترعبدالکریم سروش به تأسی از برداشت مولانا از واقعهی عاشورا به این خوانش دامن زد و در ادامه استاد مصطفی ملکیان و دکتر آرش نراقی از آن استقبال کردند و به بازنگری حرکت امام در قالب اخلاقی و معنوی همت گماشتند.
مولانا با نگاهی عارفانه و تجربت اندیشانه، درون این شخصیتها را واکاویده است. به این که رسیدن به وصال معشوق جای سرور و شادی دارد. وی در غزل مشهور خود این زاویهی دید را برجسته کرده است.
کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق پرندهتر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته بداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده کجایید ای نوای بینوایی
در آن بحرید کاین عالم کف او است زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورتهای عالم ز کف بگذر اگر اهل صفایی
مولانا در مثنوی معنوی هم با همین رویکرد به خوانش عرفانی از عاشورا پرداخته است و میگوید:
روز عاشورا نمیدانی که هست ماتم جانی که از قرنی به هست
پیش مؤمن کی بود این قصه خوار قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مؤمن ماتم آن پاک روح شهرهتر باشد زصد طوفان نوح
چون که ایشان خسرو دین بودهاند وقت شادی گشت بگسستند بند
سوی شادروان دولت تافتند گنده و زنجیر انداختند
با وجود برجسته شدن خوانش عرفانی و سیاسی از واقعهی عاشورا در اوائل انقلاب، دوباره ما شاهد جان گرفتن خوانش اسطورهای از این رخداد مذهبی هستیم. در خوانش اسطورهای مبنا گسترش و تکثیر یک رویداد واقعی تاریخی در بستر زمان و مکان نامحدود است. توضیح این که اسطورهها به دو نوع اسطورههای پیشاتاریخی و اسطورههای پساتاریخی قابل تقسیم اند. از آنجا که در طول تاریخ گرایش آدمیان به خلق و کشف اسطورهها بوده است، پیش از تاریخ مکتوب، به تعبیر قرآن اساطیرالاولین شکل گرفته است. در این نوع اسطورهها خیال هستهی مرکزی است. یعنی موجودات فراانسانی در زندگی بشر حضور مستقیم دارند. اساطیرالاولین پشتوانهی تاریخی ندارند بلکه ذهن جستجوگر و ماجراجوی آدمی آنها را برساخته است. اگر قرآن به تقابل با این گونه اسطورهها میپردازد، چون شائبهی شرک و چند خدایی در آنها بسیار است. و به موجودات و عناصر طبیعت قدرت استقلال عطا میکند و همین امر مانع درک توحید و یکتاپرستی میشود. قرآن برای گریز از شرک آلودگی و استقلال موجودات طبیعی از آنها فاصله میگیرد و آدمیان را به خدای واحد ارجاع میدهد.
به رغم این نگاه منفی قرآن، وجود این گونه اساطیر برای ارضا و اشباع تخیلات آدمی امری مطلوب است. در گفتمانهای جدید خصوصا در حوزهی ادبیات و تاریخ ادیان هنوز هم این نگاه پررنگ و برجسته است. در هر صورت وجود همین اسطوره و خیالپردازی سبب شده است که پارهای از حوداث تاریخی برای ماندگاری از آن بهره بگیرند. عاشورا در فرهنگ شیعه مصداق بارزی از این اقتباس است. کلام امام صادق(ع) کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا دقیقا بیانی از اسطورهای کردن حادثهی کربلاست که میتوان آن را به همهی دورههای تاریخی تعمیم داد.
از طرفی در روایات دینی تأکید فراوان شده است که بزرگداشت حادثهی عاشورا ثواب فراوان دارد و هر فرد به اندازهی تلاشش در زنده نگه داشتن این واقعه پاداش میگیرد. تا آنجا که گریه بر امام حسین(ع) و یارانش بهشت شیعیان را تضمین میکند و نذورات و تبرکات موجب شفاعت امام در آخرت میشود.
چکیده آن که گفتمان اسطورهای عاشورا، ناشی از گرایش مدام شیعیان در راستای هویت بخشی و فرجام خواهی است و همواره بر دیگر تحلیلهای تاریخی و سیاسی سیطره دارد. از این رو آیینها و اشعار مذهبی بازسازی میشوند و گسترش مییابند. مثلا متن نوحهای که با صدای حسین فخری خوانده میشود، چقدر غم انگیز است. گویا تمام حادثه در همین کلمات خلاصه میشود.
دشنه...بر لب تشنه، خنجر...بر تار حنجر، در خواب...کودک بی تاب، خاموش...طفل در آغوش، زینب...آیهها بر لب،
خواهر...داغ برادر، عباس...بوی گل یاس، اکبر...لالهی پرپر، بیدار...سینهی تب دار، فریاد...این همه بیداد، هیهات...شام خرابات، گریان...محفل یاران، آتش...شعلهی سرکش، بستر...خیمه خاکستر، عالم...غرقه در ماتم، بر لب...نالههای شب.
--------------------------------
1- نمونهی بارز آن را میتوان در این اشعار محتشم کاشانی دید؛ آنجا که میسراید: روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار/ خورشید سر برهنه برآمد زکوهسار موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه/ ابری به بارش آمد و بگریست زار زار......(دیوان محتشم کاشانی ص 282)
2- دیوان محتشم کاشانی ص 280
3- سرودهای از حمید علیمی
4- فرار از فلسفه ص 164
5- وی کتاب خود را در ردّ نظریهی لامنس در مثلث قدرت ابوبکر، عُمر و ابوعبیده در زمان حیات رسول خدا(ص) که کایتانی در کتاب «تاریخ اسلام»ش آن را مناسبترین تبیین ریشههای خلافت میدانست، نوشته است.
6- سه برادر ابوالفضل که در کربلا به شهادت رسیدند عبارتند از عبدالله و جعفر و عثمان
7- به نظر میرسد مراد از خنُک، بی معنایی است.
8- ترجمهی مقاتل الطالبین، سیدهاشم رسولی محلاتی با تصحیح علی اکبر غفاری پاورقی ص 81
9- لهوف،علی بن موسی ابن طاووس، ترجمه میر ابوطالبی، دلیل ما، قم،1380،ص151
10- از دل من تا دل تو، کارن آرمسترانگ، ترجمهی مرضیه سلیمانی ص 178
11- حسین وارث آدم ص 195
12- نگاهی به حماسه حسینی ص 23
13- همان ص 31
14- حسین وارث آدم ص 149
15- همان ص 189
16- دکتر محسن کدیور در یک سخنرانی به این دیدگاه اشاره میکند.