اخلاق ویژه**

اخلاق ویژه

گاه در زندگی بزرگان می خوانیم که نسبت به یک پدیده برخوردی خاص داشته اند و یا به عادتی خاص شهره بوده اند. آیا این نوع نگاه ها ارزش گرته برداری دارد؟ به نظرم می آید که ضرورتی ندارد که ما آن را یک ارزش بدانیم و از آن تقلید کنیم. چرا که سلیقه ی خاص برای آن فرد معنا پیدا کرده است نه برای دیگران. خصوصا اگر آن عادت و پدیده از جنس دینی باشد.

مثلا این که می گویند شیخ عباس قمی، صاحب مفاتیح الجنان به خاطر این که متوجه شد جمعیت زیادی پشت سر او نماز می خوانند برای جلوگیری از ریاکاری نماز جماعت مسجد گوهرشاد را ترک کرد. اگر این داستان درست باشد پس هر کسی با شنیدن الله اکبر مأمومین بسیار باید نماز جماعت را ترک کند. از طرفی نماز جماعت هم امری مستحب است. یا از او نقل می کنند وقتی در قم ساکن بود، شب ها موقع خواب پاهایش را دراز نمی کرد. علت را پرسیدند گفت: چون قم پر از ملائکه است!!

در مورد علامه امینی گفته اند برای نوشتن کتاب «الغدیر» روزی 18 ساعت به مطالعه و تحقیق مشغول بوده است. اولا این تلاش به یک دوره ای اختصاص دارد. نه این که او در طول عمر روزی 18 ساعت مطالعه می کرده است. ثانیا بر فرض این توانایی، قابل تقلید نیست نهایتا به ما می گوید که برای پژوهش باید وقت زیادی صرف کرد.

در هر صورت بزرگ بودن یک فرد به جوهر کار او برمی گردد نه به اخلاق خاصش. سلائق همواره شخصی هستند. اما همت ها و کوشش ها عام و قابل الگوبرداری. شخصیت های بزرگ را باید در آثارشان جستجو کرد نه در اخلاق ویژه ی آنها.

.

مرگ و زندگی(3)

مرگ و زندگی(3)

با اطلاع از سرطان و سکته ی خفیف مغزی مریلین، وِلکِید تزریق می شود(ص 72) پس از آن به درمان ایمونوگلوبولین پناه می برند.(ص 95) حال مریلین بدتر می شود. همکارش، آیوری او را غافلگیر می کند و با بیست نفر از نویسندگان و استادان دانشگاه و عکاسان و فیلمسازان به خانه ی او می روند و کتابی را با عنوان «نامه هایی به مریلین» تقدیمش می کنند.(ص 122)

در آخرین لحظه های زندگی، اروین همسرش را در آغوش می گیرد و می گوید: برای هزارمین بار می گویم: چقدر دوستت دارم و چقدر تحسینت می کنم و چقدر هر ذره از موفقیت های زندگی ام مدیون تو هستم. اما در مقابل پاسخ می شنود: تو اینها را خودت داشتی، تو مالک خلاقیتت هستی. من فقط کمکت کردم که بُروزش بدی.(ص 151) باز اروین اعتراف می کند که تو اتصال من با ادبیاتِ کلاسیک، با برترین های ادبیات و با فلسفه بودی: تو چشم اندازِ تنگ نظرانه ی مرا به جهان گسترده کردی. تو مرا با بزرگ ترین نویسندگان اندیشمند آشنا کردی.(ص 152)

پس از گذشت ده ماه، وقتی از هر دو روش درمان ناامید می شوند، با خوراندن داروهای کشنده، در حضور چهار فرزند و همسرانشان و هشت نوه، مریلین به مرگ تن می دهد.(ص 184) و اروین را تنها می گذارد.(ص 192)

چهل روز پس از مرگ مریلین، در جشن کریسمس، همه ی فرزندان و نوه هایش دور هم جمع می شوند و با تمام وجود، نبود مریلین را احساس می کنند. اروین می گوید: هفتاد سال پیاپی، شب کریسمس را با مریلین گذرانده ام... ولی امسال متفاوت است: شادی و جشنی نیست، درختی در کار نیست.(ص 211)

عکسی از مریلین در گوشه ای از اتاق نشیمن رو به دیوار نشسته است.. به آن خیره می شوم. بسیار زیباست، انگار لبانش زمزمه می کنند: فراموشم نکن... تو و من، عشق من، همیشه... فراموشم نکن. با دردی عمیق دور می شوم. درد بیش از آن است که طاقتش را داشته باشم. بلند بلند گریه می کنم. نمی دانم چه کنم.(ص 216)

مریلین همچنان در ذهنم پرسه می زند. نمی توانم به خودم بفهمانم که واقعا مُرده است. دیگر وجود ندارد. این واژه ها سراسیمه ام می کنند... بله، می دانم که مرگ در انتظارم است، که مرگ در انتظار هر موجود زنده ای است. ولی از وقتی مریلین مرده، مرگِ خودم به ذهنم راه نیافته است.(ص 252)

اروین در حالی که اضطراب های پس از مرگ همسر را سپری می کند؛ برای اولین بار، سه کتاب از نوشته های خودش یعنی درمان شوپنهاور(ص 237)، آفریدگان بی دوام(ص 259) و مامان و معنای زندگی(ص 265) را می خواند.

در بخش پایانی، نامه ای خطاب به مریلین می نویسد و می گوید: این چهارماهی که بی تو گذشته است دشوارترین ماه های عمرم بوده اند. به رغم تماس ها و دیدارهای بی شمار بچه ها و دوستانمان، من کِرخت و افسرده بوده ام و بسیار احساس تنهایی می کردم.(ص 278)

مرگ و زندگی(2)

مرگ و زندگی(2)

پیشینه ی دلواپسی از مرگ، به نویسندگان یونانی و رومی همچون سنکا، اپیکور و مارکوس اورلیوس می رسد. هر یک از اینها کوشیده اند به جهانی معنا بدهند که هستی هر فرد در آن، همچون جرقه ی ریزی از نور میان دو تاریکی بی نهایت - یکی پیش از زندگی و دیگری پس از آن - دیده می شود. این فیلسوفان با توصیه به بهترین شیوه های زندگی اجتماعی و عقلانی، می خواهند ما از مرگ نهراسیم، بلکه ناگزیری اش را در آرایش عظیم چیزها بپذیریم.(ص 162)

اروین یالوم پیش از این، کتاب «خیره به خورشید نگریستن» را پیرامون مرگ نوشته بود و فرازهایی از آن را در اثر مشترک آورده است. جمله ای از میلان کوندرا او را به وَجد می آورد. آنچه در مرگ بیش از هر چیز رعب آور است فقدان آینده نیست، بلکه از دست دادن گذشته است. در واقع، عمل فراموشی خود گونه ای مرگ است که همواره در زندگی حضور دارد.( ص 84)

از ص 49 کتاب خیره به خورشید نگریستن نقل می کند که همبستگی مثبتی میان اضطراب مرگ و حس زندگی نازیسته وجود دارد. به عبارت دیگر، هر چه بیشتر زندگی ات را نزیسته باشی، اضطرابِ مرگ بیشتری خواهی داشت.(ص 90)

برای تسلی خود باز از کتاب پیشین خود کمک می گیرد و سه برهان از اپیکور برای تسکین اضطرابِ مرگ به باورمندان غیرمذهبی نقل می کند. برهان اول: بعد از مرگ چیزی وجود ندارد که از آن بترسیم. برهان دوم: جایی که مرگ هست، من نیستم. و در برهان سوم آمده است: وضعیت نیستی پس از مرگ مشابه وضعیت نیستی پیش از تولد است.(ص 99)

مریلین، در اندیشه ی مرگ از روی ترحم یا همان اتانازی است، اما به خود نهیب می زند که یک بار دیگر، مانند دفعات متعدد دیگری در سال اخیر، از ذهنم گذشت که مرگ من فقط مال من نیست. باید آن را با کسانی که عاشقانه دوستم دارند شریک شوم، اول از همه با اروین و نیز با سایر اعضای خانواده و دوستان صمیمی.(ص 94) از آن سو، اروین می گوید: تصور دنیای بدون مریلین رعب آور است و فکرِ مُردنِ همزمان در کنار او از سَرم می گذرد.(ص 81)

مرگ و زندگی(1)

مرگ و زندگی(1)

کتاب های اروین یالوم را باید خواند. با این که گاه از مرگ سخن می گوید ولی امید به زندگی در آنها موج می زند. من سال هاست که با آثارش آشنایم. او شاگرد مبرّز رولو می، پدرِ روان شناسی اگزیستانسیالِ آمریکا و نویسنده ی کتاب تأثیرگذار «عشق و اراده» است. کتاب بی بدیل و مشهور یالوم «روان درمانی اگزیستانسیال» است که آدمی را با چهار عامل بنیادین هستی یعنی مرگ، آزادی، تنهایی و معنای زندگی آشنا می کند. وی چهار رمان، وقتی نیچه گریست، درمان شوپنهاور، دروغگویی بر مبل راحتی و مسئله ی اسپینوزا را نوشته است. در کتاب «من چگونه یالوم شدم» زندگی خود را شرح می دهد. او روانپزشک و همسرش مریلین یالوم استاد ادبیات تطبیقی است.

در سال 2019 که مریلین دچار سرطان سلول‌های پلاسما می شود؛ تصمیم می گیرند کتابی مشترک را به رشته ی تحریر در آورند و سرگذشت مواجهه با مرگ را بنویسند. این کتاب را می توان نوعی «نگارش درمانی» تلقی کرد که هم مرگ را برای مریلین آسان می کند و هم در مقابل، یالوم را به یک آرامش نسبی می رساند. نام این کتاب «موضوع مرگ و زندگی» است که مانند دیگر آثار یالوم، توسط دکتر سپیده حبیب ترجمه شده است. و من اکنون چاپ سیزدهم، سال 1403 را می خوانم. چاپ اول آن در سال 1400 از نشر قطره است. البته این کتاب با عنوان «مسئله ی بودن یا نبودن» توسط نازی اکبری نیز ترجمه شده است. انتشارات ققنوس 1400

در حالی که اروین 88 سال و مریلین 87 سال دارد، خود را زوج موفقی می دانند که عمری طولانی و رضایت مندانه ای داشته اند و موفقیت هایی بیشتر از آنچه تصور می شود، نصیب شان شده است و میلیون ها نسخه از کتاب هایشان به سی زبان به چاپ رسیده است.(ص 154)

او مدعی است هرگز در عمقِ عشقم به مریلین تردید نکرده ام: یقین دارم هرگز مردی بیش از این عاشق زنی نبوده است. چندین و چندبار در ماه های اخیر و زمانی که رنجش را می دیدم، به او گفتم: کاش می توانستم بیماریت رو از تو بگیرم. و منظورم این بود که حاضرم جانم را برایت بدهم.(ص 206) در جای دیگر می گوید: این طور نیست که افراد همیشه و در هر شرایطی به همسرشان افتخار کنند. ولی در مورد من تا حدود زیادی این گونه است. در هر موقعیتی، من همیشه به او افتخار می کردم. بسیار مفتخرم که همسر او بودم. همیشه وقار و دانش او را یک موهبت می دانستم.(ص 230)

مریلین یالوم می گوید: یک دستور برای همه وجود ندارد؛ هر کس باید آنچه را برایش مهم است خودش بیابد. ولی در طول راه سرنخ ها و نشانه هایی هست. من آموخته ام که بهترینِ خودم را در منابع بسیاری - نوشته یا نانوشته – جستجو کنم و بیابم. شاعران انگلیسی و آمریکایی، انجیل و تورات، پروست، ماکسین هانگ کینگستون، تماشای دسته ی کوچک بلدرچین ها و شکفتن یک غنچه ی گل سرخ،. خاطره ی والدینم، آموزگارانم و همکارانم را که گشاده دست و مهربان بودند، در خود دارم. و در درون قلبم بندی از مزمور بیست و سوم را دارم که می گوید: همانا خوبی و آمرزش در تمامی عمرم با من خواهد بود. می کوشم سزاوار این بند باشم و آن را به نسل بعد منتقل کنم. اکنون که عمر زمینی ام به پایان نزدیک می شود، می کوشم روزهای باقیمانده را در هماهنگی با این اصول بگذرانم.(ص 76)

مرگ و زندگی

مرگ و زندگی

کتاب های اروین یالوم را باید خواند. با این که گاه از مرگ سخن می گوید ولی امید به زندگی در آنها موج می زند. من سال هاست که با آثارش آشنایم. او شاگرد مبرّز رولو می، پدرِ روان شناسی اگزیستانسیالِ آمریکا و نویسنده ی کتاب تأثیرگذار «عشق و اراده» است. کتاب بی بدیل و مشهور یالوم «روان درمانی اگزیستانسیال» است که آدمی را با چهار عامل بنیادین هستی یعنی مرگ، آزادی، تنهایی و معنای زندگی آشنا می کند. وی چهار رمان، وقتی نیچه گریست، درمان شوپنهاور، دروغگویی بر مبل راحتی و مسئله ی اسپینوزا را نوشته است. در کتاب «من چگونه یالوم شدم» زندگی خود را شرح می دهد. او روانپزشک و همسرش مریلین یالوم استاد ادبیات تطبیقی است.

در سال 2019 که مریلین دچار سرطان سلول‌های پلاسما می شود؛ تصمیم می گیرند کتابی مشترک را به رشته ی تحریر در آورند و سرگذشت مواجهه با مرگ را بنویسند. این کتاب را می توان نوعی «نگارش درمانی» تلقی کرد که هم مرگ را برای مریلین آسان می کند و هم در مقابل، یالوم را به یک آرامش نسبی می رساند. نام این کتاب «موضوع مرگ و زندگی» است که مانند دیگر آثار یالوم، توسط دکتر سپیده حبیب ترجمه شده است. نام این کتاب «موضوع مرگ و زندگی» است که مانند دیگر آثارش، دکتر سپیده حبیب آن را ترجمه کرده است و من اکنون چاپ سیزدهم، سال 1403 را می خوانم. چاپ اول آن در سال 1400 از نشر قطره است. البته این کتاب با عنوان «مسئله ی بودن یا نبودن» توسط نازی اکبری نیز ترجمه شده است. انتشارات ققنوس 1400

در حالی که اروین 88 سال و مریلین 87 سال دارد، خود را زوج موفقی می دانند که عمری طولانی و رضایت مندانه ای داشته اند و موفقیت هایی بیشتر از آنچه تصور می شود، نصیب شان شده است و میلیون ها نسخه از کتاب هایشان به سی زبان به چاپ رسیده است.(ص 154)

او مدعی است هرگز در عمقِ عشقم به مریلین تردید نکرده ام: یقین دارم هرگز مردی بیش از این عاشق زنی نبوده است. چندین و چندبار در ماه های اخیر و زمانی که رنجش را می دیدم، به او گفتم: کاش می توانستم بیماریت رو از تو بگیرم. و منظورم این بود که حاضرم جانم را برایت بدهم.(ص 206) در جای دیگر می گوید: این طور نیست که افراد همیشه و در هر شرایطی به همسرشان افتخار کنند. ولی در مورد من تا حدود زیادی این گونه است. در هر موقعیتی، من همیشه به او افتخار می کردم. بسیار مفتخرم که همسر او بودم. همیشه وقار و دانش او را یک موهبت می دانستم.(ص 230)

مریلین یالوم می گوید: یک دستور برای همه وجود ندارد؛ هر کس باید آنچه را برایش مهم است خودش بیابد. ولی در طول راه سرنخ ها و نشانه هایی هست. من آموخته ام که بهترینِ خودم را در منابع بسیاری - نوشته یا نانوشته – جستجو کنم و بیابم. شاعران انگلیسی و آمریکایی، انجیل و تورات، پروست، ماکسین هانگ کینگستون، تماشای دسته ی کوچک بلدرچین ها و شکفتن یک غنچه ی گل سرخ،. خاطره ی والدینم، آموزگارانم و همکارانم را که گشاده دست و مهربان بودند، در خود دارم. و در درون قلبم بندی از مزمور بیست و سوم را دارم که می گوید: همانا خوبی و آمرزش در تمامی عمرم با من خواهد بود. می کوشم سزاوار این بند باشم و آن را به نسل بعد منتقل کنم. اکنون که عمر زمینی ام به پایان نزدیک می شود، می کوشم روزهای باقیمانده را در هماهنگی با این اصول بگذرانم.(ص 76)

پیشینه ی دلواپسی از مرگ، به نویسندگان یونانی و رومی همچون سنکا، اپیکور و مارکوس اورلیوس می رسد. هر یک از اینها کوشیده اند به جهانی معنا بدهند که هستی هر فرد در آن، همچون جرقه ی ریزی از نور میان دو تاریکی بی نهایت - یکی پیش از زندگی و دیگری پس از آن - دیده می شود. این فیلسوفان با توصیه به بهترین شیوه های زندگی اجتماعی و عقلانی، می خواهند ما از مرگ نهراسیم، بلکه ناگزیری اش را در آرایش عظیم چیزها بپذیریم.(ص 162)

اروین یالوم پیش از این، کتاب «خیره به خورشید نگریستن» را پیرامون مرگ نوشته بود و فرازهایی از آن را در اثر مشترک آورده است. جمله ای از میلان کوندرا او را به وَجد می آورد. آنچه در مرگ بیش از هر چیز رعب آور است فقدان آینده نیست، بلکه از دست دادن گذشته است. در واقع، عمل فراموشی خود گونه ای مرگ است که همواره در زندگی حضور دارد.( ص 84)

از ص 49 کتاب خیره به خورشید نگریستن نقل می کند که همبستگی مثبتی میان اضطراب مرگ و حس زندگی نازیسته وجود دارد. به عبارت دیگر، هر چه بیشتر زندگی ات را نزیسته باشی، اضطرابِ مرگ بیشتری خواهی داشت.(ص 90)

برای تسلی خود باز از کتاب پیشین خود کمک می گیرد و سه برهان از اپیکور برای تسکین اضطرابِ مرگ به باورمندان غیرمذهبی نقل می کند. برهان اول: بعد از مرگ چیزی وجود ندارد که از آن بترسیم. برهان دوم: جایی که مرگ هست، من نیستم. و در برهان سوم آمده است: وضعیت نیستی پس از مرگ مشابه وضعیت نیستی پیش از تولد است.(ص 99)

مریلین، در اندیشه ی مرگ از روی ترحم یا همان اتانازی است، اما به خود نهیب می زند که یک بار دیگر، مانند دفعات متعدد دیگری در سال اخیر، از ذهنم گذشت که مرگ من فقط مال من نیست. باید آن را با کسانی که عاشقانه دوستم دارند شریک شوم، اول از همه با اروین و نیز با سایر اعضای خانواده و دوستان صمیمی.(ص 94) از آن سو، اروین می گوید: تصور دنیای بدون مریلین رعب آور است و فکرِ مُردنِ همزمان در کنار او از سَرم می گذرد.(ص 81)

با اطلاع از سرطان و سکته ی خفیف مغزی مریلین، وِلکِید تزریق می شود(ص 72) پس از آن به درمان ایمونوگلوبولین پناه می برند.(ص 95) حال مریلین بدتر می شود. همکارش، آیوری او را غافلگیر می کند و با بیست نفر از نویسندگان و استادان دانشگاه و عکاسان و فیلمسازان به خانه ی او می روند و کتابی را با عنوان «نامه هایی به مریلین» تقدیمش می کنند.(ص 122)

در آخرین لحظه های زندگی، اروین همسرش را در آغوش می گیرد و می گوید: برای هزارمین بار می گویم: چقدر دوستت دارم و چقدر تحسینت می کنم و چقدر هر ذره از موفقیت های زندگی ام مدیون تو هستم. اما در مقابل پاسخ می شنود: تو اینها را خودت داشتی، تو مالک خلاقیتت هستی. من فقط کمکت کردم که بُروزش بدی.(ص 151) باز اروین اعتراف می کند که تو اتصال من با ادبیاتِ کلاسیک، با برترین های ادبیات و با فلسفه بودی: تو چشم اندازِ تنگ نظرانه ی مرا به جهان گسترده کردی. تو مرا با بزرگ ترین نویسندگان اندیشمند آشنا کردی.(ص 152)

پس از گذشت ده ماه، وقتی از هر دو روش درمان ناامید می شوند، با خوراندن داروهای کشنده، در حضور چهار فرزند و همسرانشان و هشت نوه، مریلین به مرگ تن می دهد.(ص 184) و اروین را تنها می گذارد.(ص 192)

چهل روز پس از مرگ مریلین، در جشن کریسمس، همه ی فرزندان و نوه هایش دور هم جمع می شوند و با تمام وجود، نبود مریلین را احساس می کنند. اروین می گوید: هفتاد سال پیاپی، شب کریسمس را با مریلین گذرانده ام... ولی امسال متفاوت است: شادی و جشنی نیست، درختی در کار نیست.(ص 211)

عکسی از مریلین در گوشه ای از اتاق نشیمن رو به دیوار نشسته است.. به آن خیره می شوم. بسیار زیباست، انگار لبانش زمزمه می کنند: فراموشم نکن... تو و من، عشق من، همیشه... فراموشم نکن. با دردی عمیق دور می شوم. درد بیش از آن است که طاقتش را داشته باشم. بلند بلند گریه می کنم. نمی دانم چه کنم.(ص 216)

مریلین همچنان در ذهنم پرسه می زند. نمی توانم به خودم بفهمانم که واقعا مُرده است. دیگر وجود ندارد. این واژه ها سراسیمه ام می کنند... بله، می دانم که مرگ در انتظارم است، که مرگ در انتظار هر موجود زنده ای است. ولی از وقتی مریلین مرده، مرگِ خودم به ذهنم راه نیافته است.(ص 252)

اروین در حالی که اضطراب های پس از مرگ همسر را سپری می کند؛ برای اولین بار، سه کتاب از نوشته های خودش یعنی درمان شوپنهاور(ص 237)، آفریدگان بی دوام(ص 259) و مامان و معنای زندگی(ص 265) را می خواند.

در بخش پایانی، نامه ای خطاب به مریلین می نویسد و می گوید: این چهارماهی که بی تو گذشته است دشوارترین ماه های عمرم بوده اند. به رغم تماس ها و دیدارهای بی شمار بچه ها و دوستانمان، من کِرخت و افسرده بوده ام و بسیار احساس تنهایی می کردم.(ص 278)

جنون جاودانگی

جنون جاودانگی

ای انسان نادان! تو نمی دانی که خود مکمل آفرینشی؟ آیا فکر کرده ای که زندگی بی مرگ چه صورتی می توانست داشته باشد. در آن صورت نمی توانستم عشق را به انسان هدیه کنم. مادیت هستی نمی توانست کثرت نژاد انسان فناناپذیر را کفاف بدهد. پس پسر، همسر یا پدری نمی توانست وجود داشته باشد... انسان به عذاب ابدی گرفتار می شد.(مقاله اهورامزدا در کتاب فلسفه هستی به نقل از کتاب از تصویر تا اسطوره ص 392)

از زمانی که مردن در درون ما آغاز می شود، مرگ را زندگی می کنیم. یعنی به قطع علاقه ای نائل می آییم که مجازمان می دارد رستاخیز را بی واسطه در ابدیت تجربه کنیم. رستاخیز در ابدیت، درست همان لحظه ای آغاز می شود که از دنیا قطع علاقه کرده و در درون خود مرده باشیم.(فانوس جادویی زمان ص 390)

زندگی یک آدم مرده در نظر ما فورا تمام نمی شود، در نوعی هاله ی زندگی شناور می ماند که هیچ ربطی به جاودانگی واقعی ندارد، اما مایه ی آن می شود که به همان حالت زمان زنده بودنش افکارمان را اشغال کند. انگار در سفر است.(در جستجوی زمان از دست رفته ج 6 ص 111)

این که مهرمان به آدم های مرده کم تر می شود نه از آن روست که ایشان مرده اند، بل از این که خودمان می میریم.(در جستجوی زمان از دست رفته ج 6 ص 214)

- گاه در اعماق وجودم حس می کنم در جهان معنایی هست، خدایی هست. می دانم که این مرگ واقعی است اما چون نمی خواهم مرگ را در روشنی روز ببینم، ذهنم طرحی به هم می بافد و می گوید: گوش کن تو نخواهی مرد، نگران نباش.اولیس /272

- دلم می خواهد بمیرم چون موجودی با تاریخ مصرف هستم. اولیس 117

- اوج انسان همانا خداست و ما به این اوج نمی رسیم مگر از راه مرگ.(سرگشته ی راه حق ص )

- مرگ پایان نیست بلکه آغاز است. زندگی راستین پس از مرگ آغاز می شود.(همان ص )

- هر گونه تغییر در توانایی مغز با بخشی از مرگ مرادف است.(جستجو ج1 ص 56)

- تا زمانی که زنده ایم می توانیم از مرگ صحبت کنیم نه بعد از مردن.(دخمه، ساراماگو ص 35)

- زمانی در زندگی فرا می رسد که فقط باید به حمل بدن خودمان کفایت می کنیم.(همان ص 251)

- حتی در زمان مرگ هم نمی خواهیم ناتوان جلوه کنیم و می گوییم خوبم.(کوری، ساراماگو ص 48)

- این قدر از مرگ می ترسیم که همیشه می خواهیم از تقصیر اموات بگذریم.(همان ص 318)

- بیماری دوره ی کارآموزی مرگ است و نخستین مرحله ی آن دلسوزی بر خویشتن است.(دلهره ی هستی، آلبر کامو ص 135)

- اغلب می گوییم که زمان مرگ نامعلوم است اما هنگام گفتنش این زمان را چنان در نظر می آوریم که در فضای گنگ و دوردست جا داشته باشد. تصور نمی کنیم که ربطی با روزی داشته باشد که آغاز شده است.(جستجو ج3 ص 385)

- استیو جابز نابغه ی اروپایی، پس از تشخیص بیماری سرطانش در باره ی رهایی از هشت نگرانی دنیوی(لذت و درد، برد و باخت، شهرت و بی آبرویی و ستایش و سرزنش) گفت: یادآوری این که به زودی خواهم مُرد، مهم ترین ابزاری است که تا به حال برای گرفتن تصمیم های بزرگ در زندگی ام با آن مواجه شده ام. چون تقریبا همه چیز- تمام انتظارات ظاهری، هر نوع غروری، هر نوع بیمی از گرفتاری یا شکست - در برابر مرگ ناپدید می شود و تنها چیزی که به راستی اهمیت دارد باقی می ماند. بهترین راهی که برای پرهیز از دام اندیشیدن به این که چیزی برای از دست دادن داریم، می شناسم، یادآوری این است که روزی می میریم.(با تردید و تغییر زیبا زندگی کنیم ص 69)

- این خیال که مرده ای و دیگران بی تو زندگی می کنند و زندگی آنها روال طبیعی خود را در پیش گرفته، آسودگی بزرگی به انسان می بخشد.(آخرین انار دنیا، بختیار علی، ترجمه ی مریوان حلبچه ای ص 16)

- کسی که بخواهد اعتنایی به مرگ نکند، باید تا به آخر دنبال زنده هایی بگردد که آنها را از دست داده... راه آنهایی که اعتنا به مرگ ندارند فرق می کند، راه درازتر و پیچیده تری است.(همان ص 377)

- آنچه در مرگ بیش از هر چیز رعب آور است فقدان آینده نیست، بلکه از دست دادن گذشته است. در واقع، عمل فراموشی خود گونه ای مرگ است که همواره در زندگی حضور دارد.(میلان کوندرا به نقل از خیره به خورشید، یالوم ص 12)

مرز میان اسطوره و واقعه O&D

بعید نیست که واقعه‌ی قطع شدن دست عباس برگرفته از شاهنامه‌ی فردوسی و درفش کاویانی باشد

در یکی از متن‌های پهلوی به نام یادگار زریران از درفش کاویانی با صفت پیروز نام رفته است که نشان فال نیک زدن برای پیروزی در جنگ‌هاست.
در شاهنامه برای درفش کاویانی دو نوع صفت یاد شده است.
یکی صفات تابان، درفشان، فروزان، فروزنده و دل‌انگیز که اشاره به درخشندگی و زیبایی درفش کاویانی دارند، چه از جهت ریشه‌های رنگارنگ درفش (سرخ و زرد و بنفش) و چه به خاطر گوهرهای گوناگونی که بدان
آویخته یا دوخته بودند «و درفش کاویانی چنان می‌درخشید که اندر شب تیره چون شید بود.»
و دیگر صفات همایون و خجسته که نشان تقدیس درفش کاویانی در میان ایرانیان است.
از این رو پیش از حرکت سپاه، پنج موبد درفش کاویان را بر می‌افراختند.
در هنگام نبرد، ایرانیان، چشمی به درفش کاویانی داشتند و اگر آن را در جای خود نمی‌دیدند و یا درفش به دست دشمن می‌افتاد روحیهٔ خود را می‌باختند.
برای مثال در جنگ پَشن وقتی فریبرز فرماندهٔ سپاه ایران با درفش کاویانی از جنگ می‌گریزد، بسیاری از پهلوانان، میدان نبرد را ترک می‌کنند و حتی گودرز نیز آهنگ گریز می‌کند.
در این هنگام گیو، پسر خود بیژن را به نزد فریبرز می‌فرستد که یا بازگردد و یا درفش را به بیژن دهد.
ولی فریبرز نه خود باز می‌گردد و نه درفش را به بیژن می‌دهد، بدین بهانه که درفش باید همیشه با سپهسالار باشد و پهلوانان دیگر شایستگی حمل درفش کاویان را ندارند.
بیژن که وضعیت سپاه ایران را در خطر می‌بیند شمشیر کشیده، درفش را به دو نیمه می‌کند و با نیمه‌ای که به چنگ می‌آورد به سوی سپاه باز می‌گردد. در این هنگام ترکان که او را با درفش می‌بینند برای گرفتن درفش کاویان بدو حمله می‌کنند و از آن سو ایرانیان نیز به کمک بیژن می‌شتابند و در این نبرد بسیاری از پهلوانان ایران در راه دفاع از درفش کاویان جان می‌سپارند و از آن میان ریو نیز پسر کیکاوس.

در شاهنامه صحنۀ دیگری نیز هست که اهمیت درفش کاویان را نمایش می‌دهد.
در داستان جنگ گشتاسپ با ارجاسب ـ و همچنین در صورت پهلوی آن یادگار زریران - وقتی در گیراگیر نبرد، درفش کاویان بر زمین می‌افتد، یکی از پهلوانان ایران به نام «گرامی» از اسب پیاده شده، درفش را بر می‌گیرد و پس از زدودن آن از خاک دوباره بر اسب می‌نشیند، ولی در این هنگام ترکان او را دیده و محاصره‌اش می‌کنند و یک دست او را می‌اندازند. گرامی، درفش را به دندان می‌گیرد و با یک دست می‌جنگد تا کشته می‌شود.

دکتر جلال خالقی مطلق
شاهنامه‌شناس و مصحّح شاهنامه
سخن‌های دیرینه به کوشش علی دهباشی
صص ۲۰۵- ۲۰۲
.
#ایران
#شاهنامه #فردوسی
#جلال_خالقی_مطلق #درفش_کاویانی

مرز میان اسطوره و واقعه

هر چند روان شناسان بازگویی و بازتولید رنج را امری ناپسند می‌شمارند و به گذر کردن از آلام و ارائه‌ی راه حل‌هایی برای خروج از بن بست‌های غم آلود فرمان می‌دهند، اما غم نهادینه‌ی عاشورایی خودش عبور از رنج‌ها و غم‌ها است و گسترش آن به معنای تثبیت هویت، و اشاعه‌ی فرهنگ دینی و راهکارهایی برای نجات از دردهای زمانه است. و نهضت حسینی استقامت در مقابل گرفتاری‌های زندگی را تبلیغ می‌کند. چرا که بیان اوج مصیبت‌ها در عاشورا، سبب تحمل آسیب‌های فردی و اجتماعی ما می‌شود و از سویی دغدغه‌های فردایی ما را هم التیام می‌بخشد.

واقعه‌ی عاشورا در ذهن و زبان شاعران، مبلّغان و مدّاحان شیعی چیزی جز بروز یک اسطوره نیست. یعنی همواره گفته‌ها و سروده‌های آنها بیانی از فراواقعیت‌ها یا به زبان امروزی ناواقع‌گرایی هاست. این که قدسیان و فرشتگان با نظّاره گری حادثه، روایت خود را بازگو می‌کنند تا آن را سوزناک تر جلوه دهند و یا زمین و آسمان به ذکر حادثه همت می‌گمارند،(1) همه حکایتی از اسطوره بودن ماجراست.

مبنای مناسک و آیین‌ها و اشعار نینوایی روایتگری محض است. هرچه از فضای تاریخی واقعه دورتر می‌شویم، سوز و گداز آن بیشتر می‌شود. چنان که کتاب‌های مقتل فقط در صدد بیان جریانات عاطفی عاشورا هستند. یا شاعری چون محتشم کاشانی در غزل مشهورش در پی اسطوره‌سازی عاشوراست، نه یادآوری وقایع. وقتی می‌گوید:

در بارگاه قدس که جای ملال نیست سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جِنّ و مَلَک، بر آدمیان نوحه می‌کنند گویا عزای اشرف اولاد آدم است (2)

شاعر با این که می‌داند در جهان بالا ملال جایی ندارد ولی باز فرشتگان را عزادار امام حسین(ع) می‌بیند. در حقیقت، همراهی عناصر بیرونی در انتقال سوگ به درون قلب شیعیان را بازتاب می‌دهد. دیگر اشعار و مدایح هم هر چه از واقعه فاصله می‌گیرند و به سوی ناواقع گرایی پیش می‌روند، سوزناک‌تر و غمبارتر می‌شوند.

ياس مي‌گويد: حسين احساس مي‌گويد: حسين در كنار علقمه عباس مي‌گويد: حسين

خاك مي‌گويد: حسين افلاك مي‌گويد: حسين هر كسي كو خورده شير پاك مي‌گويد: حسين(3)

آیا این نوع نگاه، چیزی جز تراژدی کردن حادثه است؟ به تعبیر دیگر، تمام عناصر سازنده‌ی مدیحه‌ها، درصدد پررنگ کردن اندوه منبعث از واقعه‌ی عاشورا هستند تا نه دیروز و امروز بلکه تمام دوران را شامل شوند. سرزمین کربلا در درون خود، غمی نهفته دارد که نازدودنی است. حتی وقتی مدّاح یا روضه خوانی از ابیات حافظ به مثابه‌ی زبان حال کمک می‌گیرد و با صوتی حزین می‌گوید:

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس گویا ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

در حقیقت دارد به اسطوره‌ی عاشورا می‌اندیشد. بهاء الدین خرمشاهی می‌نویسد: یادم می‌آید که روضه خوان خوش ذوقی این دو بیت را در وصف حال امام حسین(ع) می‌خواند که فوق العاده مناسب بود.(4)

تا اینجا همه چیز حول محور امام حسین(ع) و یاران باوفایش می‌چرخد ولی همین که از این فضا خارج می‌شویم و درصدد تحلیل اخلاقی، سیاسی، عرفانی و اجتماعی واقعه بر می‌آییم، داستان رنگ و بوی دیگری به خود می‌گیرد. عناصر غم انگیز و پرتنش به کنار می‌روند و صحنه‌ی نبرد خاستگاه امیال و خواسته‌های دنیوی می‌شوند و ذهن به سوی انگیزه‌ها و انگیخته‌های افراد سوق پیدا می‌کند.

شما اگر کتاب «جانشینی محمد(ص)» اثر ویلفرد مادلونگ آلمانی را بخوانید، درمی‌یابید که چگونه قبایل عرب برای دستیابی به قدرت تلاش می‌کنند و جنگ طلبی خود را به رخ تاریخ می‌کشند. به این که اگر قبیله‌ای، جنگاور پا به رکاب دارد، می‌تواند در صحنه‌ی سیاسی و اجتماعی جامعه بماند و نقش ایفا کند، در غیر این صورت باید حذف شود. تلاش معاویه برای ماندگاری در صحنه‌ی سیاسی منوط به وفاداری رزمندگان قبایلی است که به طمع مالی و یا شهرت اجتماعی می‌جنگند و در مقابل حضرت علی(ع) گروه‌هایی که تعلل و تردید در نبرد دارند، مورد خطاب قرار می‌دهد که چرا در دفاع از حق ناتوان هستید؟ همه چیز توجیه اجتماعی و سیاسی می‌شود.

هر چند مؤلف بر اساس آیات قرآن در حفظ پیوندهای خویشاوندی، خاندان پیامبر را تنها وارثان معنوی و مادی او می‌داند.(5) اما مادلونگ اگر می‌خواست جریان را تا سال 61 هجری بنویسد، همین روند را ادامه می‌داد. همین نگرش در قلم نویسندگان مسلمان غیرشیعی هم وجود دارد. حال اگر به کتاب‌هایی چون تاریخ طبری و تذکرة الخواص سبط بن جوزی و الطبقات الکبری ابن سعد مراجعه کنیم، واقعه‌ی عاشورا به گونه‌ی دیگری تشریح می‌شود. برای نمونه ابوالفرج اصفهانی در کتاب مقاتل الطالبین، حضرت عباس را این گونه توصیف می‌کند:

و یُکنّی اَباالفضل. و اُمه اُم البنین ایضا، و هو اکبرُ ولدها، و هو آخرُ مَن قُتل من اِخوته لاُمه و اَبیه، لانّه کان له عَقب، ولم یکن لهم، فقدّمَهم بینَ یدیه، فَقُتلوا جمیعا، فحازَ مواریثُهم، ثم تَقدم فقُتل، فوَرثهم و ایاه عبیدالله، و نازعَه فی ذالک عمُّه عمرُبن علی، فصُولح علی شیء رَضِیَ به.

کنیه اش ابالفضل بود و مادرش ام البنین. وی بزرگ‌ترین فرزند امّ البنین بود و پس از سه برادرِ(6) خود به شهادت رسید، زیرا وی دارای فرزند بود و از این رو آنان را پیش انداخت تا وارث آنها باشد، خود نیز پس از آنها به میدان رفت تا هر چه را به ارث برده به فرزندانش ارث دهد. پسرش «عبیدالله» وارث همه آنها شد، عمویش عمربن‌ علی ‌بن ‌ابی‌طالب با عبیدالله بر سر میراث فرزندان ام البنین نزاع كرد، اما این ماجرا به صلح گرایید؛ زیرا عمربن ‌علی با مبلغی راضی شد.

مرحوم علی اکبر غفاری، مصحّح مقاتل الطالبیین، پس از ترجمه این واقعه می‌نویسد: این نظر مؤلف است و بسیار خُنُک(7)، بلکه خلاف انصاف است و هرگز چنین شخصیتی مثل عباس‌ بن ‌علی علیه السلام، در چنین موقع حسّاسی نظر به این امور پست دنیوی نخواهد داشت و سرباز فداکاری چون او معقول نیست، چنین فکر ناپسندی در آن هنگام در مخیّله‌اش خطور کند.(8)

یا بر خلاف آنچه که در منابر و مقاتل امروزی در مورد چگونگی شهادت ابوالفضل گفته می‌شود، به این که حضرت به شریعه‌ی فرات رفت تا آب به طفلان برساند. پس از پرکردن مشک آب، دشمن ابتدا وی را محاصره کرد و اول دست راستش را قطع کردند، مشک را به دست چپ گرفت. دست چپش را قطع کردند، مشک را به دندان گرفت. لشکریان یزید او را دوباره محاصره کردند و به شهادت رساندند. اما سید بن طاووس واقعه را این گونه شرح می‌دهد. راوى گويد: تشنگى بر حسين عليه السّلام سخت شد، و بر مركب مسنّات نشست و اراده‌ی فرات را نمود و اين در حالى بود كه برادرش عباس در پيش رويش، قرار داشت.

لشكر عمر بن سعد متعرّض آنان شدند، مردى از بنى دارم تيرى به سوى حسين عليه السّلام گشود كه به زير زنخ امام اصابت كرد، امام تير را كشيد و دست زير زنخ گرفت تا دو كف دست از خون آكنده شد و آن را پرتاب كرد و گفت: «خداوندا حقّا از آنچه به فرزند دختر پيامبر شده و مى‏ شود نزدت شكايت دارم».

بعد عبّاس را از حسين عليه السّلام جدا كردند و او را احاطه نمودند تا آن كه وى را شهيد نمودند- قدس اللَّه روحه- حسين عليه السّلام در مرگ برادر به شدّت گريست و شاعر در اين باره مى‌گويد:

أحقّ النّاس أن يبكى عليه فتى أبكى الحسين بكربلاء

أخوه و ابن والده عليّ أبوالفضل المضرّج بالدّماء

و من واساه لا يثنيه شي‏ء و جادله على عطش بماء

سزاوارترين مردم به اين كه برادر گريسته شود

جوانمردى است كه (شهادتش) حسين را به گريه آورد

برادرش و پسر پدرش على،

ابوالفضلى كه با خونش سرخ رو گرديد

او كه با حسين مساوات و مواسات كرد

حتّى در تشنگى با او مواسات كرد(9)

بنابراین آنچه در فرهنگ عاشورایی ماندگاری دارد، همین نگاه اسطوره‌ای است. از این رو واعظان شیعی حتی تحلیل تاریخیِ روحانی برجسته‌ای چون آیت‌الله صالحی نجف‌آبادی در کتاب «شهید جاوید» را برنمی‌تابند چرا که حادثه را از اسطوره بودن خارج می‌کند و با نگرش خود نه فقط علم و عصمت امام حسین(ع) را به نقد می‌کشد بلکه مرز بین واقعه و اسطوره را در هم می‌شکند.

به خاطر داشته باشید که اسطوره یک برنامه‌ی عمل است. شما تنها وقتی به حقیقت آن پی می‌برید که آن را در زندگی خود به کار گیرید.(10) لازم به یادآوری است که اسطوره‌های پساتاریخی افسانه‌های واقعی هستند. یعنی در عین حال که اسطوره‌اند اما از یک واقعیت تاریخی هم خبر می‌دهند که قابل انکار نیست. افسانه به خودی خود فضیلت‌مند نیست چون روایتی است که هم حقیقت دارد و هم کاذب است.

از طرفی، اسطوره‌ی پساتاریخی ای چون عاشورا در ذهن و زبان راویان و شاعران چنان ترسیم می‌شود که قابل تجربه در دیگر حوادث نیست ولی کاربردی غیرمستقیم دارد. مثلا برای خاموش کردن رویداد تلخی است که واقع شده است یا برای اطفا حریقی است که شاید در آینده شعله‌ور شود. بنابراین فقط باید به آن ایمان آورد و آن را پذیرفت. چون از جنس امور غیبی و دست نایافتنی است.

حال به تحلیل‌هایی که در دوران معاصر بیان شده است می‌پردازیم. لازم به ذکر است که تنوع دیدگاه‌ها متأثر از شرایطی است که جامعه در آن قرار می‌گیرد. یعنی ریشه‌ی این نظرات را باید در تحولات اجتماعی و تغییرات سیاسی جستجو کرد.

پیش از انقلاب اسلامی دیدگاه سیاسی سه اندیشمند شیعی برجسته شد. اولین این افراد، خارج از غوغاسالاری و فریاد و فغان‌ها سر در گریبان قلم به تاریخ صدر اسلام و مؤرّخان متقدم نظر انداخت و با الهام از کتاب الارشاد شیخ مفید، انگیزه‌ی قیام امام حسین(ع) را رسیدن به حکومت اسلامی در پرتو سرنگونی رژیم غاصب یزیدی دانست. مرحوم آیت‌الله نعمت‌الله صالحی نجف‌آبادی که عمری را در تحقیق و پژوهشِ منابع اسلامی با نگاه تیزبینانه و نقّادانه گذراند و آثار بسیاری را از سردرد دین و پالایش آموزه‌های دینی از خود به یادگار گذاشت، در کتاب مشهور خود «شهید جاوید» با تقسیم‌بندی دوران قیام امام حسین(ع) به چهار دوره و بررسی اسناد و مدارک تاریخی و بیانات امام در طول شش ماه مبارزه‌ی خستگی ناپذیرش، هدف امام از قیام را دستیابی به قدرت و تشکیل حکومت اسلامی می‌داند. اما این تحلیل که موجب خدشه دار شدن علم امام در پیش‌بینی‌ها بود؛ نه تنها مورد قبول همعصران ایشان قرار نگرفت بلکه به شدت به مقابله با آن پرداختند و کتب و مقالات بسیاری در نقدش به نگارش در آوردند، هر چند برخی از این نقدها با تکفیر و تفسیق و تهدید همراه بود ولی موج جدیدی را به راه انداخت. لازم به یادآوری است که از پیشینیان به غیر از شیخ مفید، شیخ طوسی و سیدمرتضی علم‌الهدی بر این باور بوده‌اند.

دکتر علی شریعتی با توجه به نگاهی که به تاریخ صدر اسلام داشت و چهره‌های درخشان این دوران را در قالب سیمای محمد(ص) و علی(ع) گونه‌ای براساطیر و فاطمه فاطمه است و حسین وارث آدم، باز آفرینی می‌کرد؛ هدف قیام امام حسین(ع) را در شهادت جستجو می‌کرد. وی معتقد بود که شهادت بزرگترین هدف امام بود، با این شعار که اگر می‌توانی بمیران و اگر نمی‌توانی بمیر.(11) از گذشتگان، سیدبن طاووس، صاحبِ لهوف و از معاصران، دکتر محمد ابراهیم آیتی در کتاب گفتار عاشورا و سیدموسی صدر در کتاب سفر شهادت همین ایده را تقویت کرده‌اند.

شریعتی در دو سخنرانی مشهور خود به نام شهادت و پس از شهادت چنان در باره‌ی شهادت سخن گفت که شهید شدن را منتهای آرزوی مبارزان اسلامی در طول تاریخ جلوه گر ساخت، به طوری که می‌گویند بسیاری از کسانی که در صف مقدّم مبارزه با رژیم پهلوی بودند دیگراز مرگ هراسی به دل راه نمی‌دادند و شهادت را به عنوان یک هدف بزرگ تعقیب می‌کردند و مرگ سرخ را مرگ انتخابی مجاهد می‌دانستند.

سومین شخصیتی که پا به عرصه گذاشت و در ضمن نقد اندیشه‌های سنتی در بیان حوادث و وقایع، تحریفات عاشورا را برشمرد، آیت‌الله مرتضی مطهری بود. وی برداشت‌های سطحی و ظاهری از قیام اباعبدالله که به شکل روضه خوانی از دوره‌ی صفویه تا قاجاریه بیان می‌شد، به شدت مورد حمله قرارداد و به بازبینی نهضت امام حسین(ع) پرداخت. مطهری انگیزه‌ی امام حسین(ع) از قیام عاشورا را احیای عنصر امر به معروف و نهی از منکر دانست. مجموعه سخنرانی‌های ایشان در کتاب سه جلدی حماسه حسینی گردآوری شده است. ایشان ضمن نقد ایده‌های رایج مکتوب و شفاهی قیام امام حسین(ع) حتی به نقد آراء مرحوم صالحی نجف‌آبادی و دکتر شریعتی پرداخت به این معنا که هدف امام احیای امر به معروف و نهی از منکر در جهت اصلاح ساختار جامعه‌ی دینی بود چه به شهادتش منجر شود و چه به حکومت اسلامی دست یابد. صالحی نجف‌آبادی با نقل دو فراز از کتاب حماسه حسینی، نظر استاد مطهری را تلفیقی از دو نظر سابق می‌داند.(12)

در این میان کتاب شهید جاوید با نقدهای زیادی مواجه شد و برخی عالمان مقالات و کتاب‌هایی در ردّ آن نوشتند. در اینجا اشاره‌ای به نظرات شهید مطهری و دکتر شریعتی در نقد کتاب «شهید جاوید» خالی از لطف نیست. مرتضی مطهری، پس از دریافت کتاب، در نامه‌ای به صالحی نجف‌آبادی هر چند با پاره‌ای از استنباط‌های مؤلف موافق نیست ولی از انتشار کتاب خرسند است و آن را قدمی در راه تکامل اجتماع می‌داند. اما در جلد سوم حماسه حسینی وقتی یادداشت‌های ایشان در نقد کتاب چاپ می‌شود، رعایت انصاف را نمی‌کند تا آنجا که صالحی نجف‌آبادی می‌گوید: در این یادداشت‌های ابتدایی بعضی از برداشت‌های سطحی از کتاب «شهید جاوید» وجود دارد که مطابق واقع نیست و نسبت‌هایی به اینجانب داده شده است که برخلاف حقیقت است. مثلا آن شهید بزرگوار نوشته‌اند: از کتاب آقای صالحی برمی‌آید که امام حسین(ع) بعد از یأس از پیروزی نظامی حاضر بود با یزید بیعت کند. و این مطلب را در چهار جای دیگر نیز به «شهید جاوید» نسبت داده‌اند. و نیز نوشته‌اند: از «شهید جاوید» برمی‌آید که امام حسین(ع) در اواخر کار حاضر بود از امر به معروف و نهی از منکر دست بردارد.

این نسبت‌ها برخلاف حقیقت است و اینجانب هرگز در «شهید جاوید» چنین نگفته‌ام و اینها برداشت‌هایی شتابزده و ابتدایی است که فرسنگ‌ها با حقیقت فاصله دارد و هر کس «شهید جاوید» را خوانده باشد این عبارات شهید مطهری را که بخواند دچار تعجب و حیرت می‌شود که چگونه ایشان چیزهایی را که در کتاب نامبرده نیست، سهوا به آن نسبت داده‌اند.(13)

اما دکتر شریعتی در بخش از سخنرانی‌ای با عنوان شهادت می‌گوید: اخیرا کتابی منتشر شده که خیلی هم مشهور شده و عده‌ی زیادی بدان حمله کرده‌اند، و ارزش این کتاب بیشتر به همان حمله‌هایی است که بدان کرده‌اند، و من به سهم خودم آن را تنها کتابی دیدم - در میان کتبی که فضلای ما نوشته‌اند- که تحقیقی است. اسناد را همه آورده، مخالف و موافق را طرح کرده، و تجزیه و تحلیل و نقد کرده و حتی گستاخی ردّ و اثبات داشته؛ گستاخی به این معنی که نظر علمی تازه ارائه می‌دهد و مطالعه‌ی وسیع داشته و مآخذ بسیار فراوانی را مطالعه کرده، و به یک کار تحقیقی علمی پرداخته است. و این ارزش‌هایی است که من برای این کتاب قائلم و برای نویسنده‌اش که نمی‌شناسم، ولی به عنوان مرد علم و تحقیق جدی و تحلیل و ابتکار و استقلال فکری، به وی، ارادت می‌ورزم که در این محیط هوچیگری و وراجی و عوام فریبی و تقلید و تکرار مکررات چنین قلم‌هایی با ارزش‌اند. اما یک اختلاف نظر علمی با وی دارم و متأسفانه یک اختلاف نظر اساسی! این تز ایشان یک تز مشهور است و آن این است که بسیاری چون وی معتقدند که حسین از مدینه قیام کرد به عنوان این که قیام سیاسی یا نظامی کند علیه حکومت و علیه رژیم، و بعد رژیم حاکم را سرنگون کند و بعد حق خودش را و حق مردم را با به دست گرفتن زمام جامعه احقاق بکند. این یک ایده‌آل است اما ایده‌آلی که متأسفانه واقعیت‌های خارجی با آن سازگار نیست.(14)

وی در سخنرانی دیگری با عنوان «شهادت» می‌گوید: این است که نظریه‌ی «شهید جاوید» که رسالت عاشورا را قیام و جهاد برای نابود کردن نظام یزیدی تفسیر می‌کند، از آن گونه شهادت صفوی- صوفی – مسیحی که بزرگترین توطئه دوستانه علیه عاشورا و امام حسین است، مثبت‌تر و مترقی‌تر است، زیرا این نظریه قیام جسین را جهادی شکست خورده، چون اُحد به رهبری پیغمبر یا جنگ با معاویه به رهبری امام حسن می‌شمارد.

اما نظریه‌ی من، در این که شهادت به معنی اخص آن، در اسلام یک حکم بعد از جهاد است و شهید، هنگامی به میدان می‌آید که مجاهد شکست خورده است، نظریه‌ای است برتر، مترقی‌تر و موجه‌تر از نظریه‌ی قیام شکست خورده‌ی حسین. قبل از حسین، شهادت به این عنوان- البته بسیار ساده‌تر و کوچک‌تر- سابقه داشته است، هم در زندگی پیامبر و هم در زندگی علی.(15)

خلاصه آن که پیش از انقلاب اسلامی سه گفتمان در باره‌ی این هدف شکل گرفت. اولین بار صالحی نجف آبادی در کتاب شهید جاوید هدف امام را رسیدن به حکومت تلقی کرد و پس از او دکتر شریعتی شهادت را عنصر اساسی این حادثه برای رسوا کردن یزید دانست و بعد از او شهید مطهری عنصر امر به معروف و نهی از منکر را عنصر اصلی قیام اباعبدالله(ع) فرض کرد. هر چند در هر سه گفتمان وسیله جای هدف را پر کرده است اما در زمان خود تأثیرگذار بود. پس از انقلاب اسلامی این خوانش در قالب آزادی سیاسی و اجتماعی و حق مخالف مفهوم سازی شد.(16)

در خوانش سیاسی، حادثه‌ی عاشورا با طراحی و برنامه ریزی از پیش تعیین شده برای سرنگونی رژیم یزید در یک روند تاریخی شکل گرفته است. به این که امام حسین(ع) با هدفی بلندمدت دست به یک انقلاب می‌زند و تمام تلاش خود را معطوف و مصروف آن می‌کند.

اما در ادامه با خوانش عرفانی مواجه هستیم که در آغاز دکترعبدالکریم سروش به تأسی از برداشت مولانا از واقعه‌ی عاشورا به این خوانش دامن زد و در ادامه استاد مصطفی ملکیان و دکتر آرش نراقی از آن استقبال کردند و به بازنگری حرکت امام در قالب اخلاقی و معنوی همت گماشتند.

مولانا با نگاهی عارفانه و تجربت اندیشانه، درون این شخصیت‌ها را واکاویده است. به این که رسیدن به وصال معشوق جای سرور و شادی دارد. وی در غزل مشهور خود این زاویه‌ی دید را برجسته کرده است.

کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی

کجایید ای سبک روحان عاشق پرنده‌تر ز مرغان هوایی

کجایید ای شهان آسمانی بدانسته فلک را درگشایی

کجایید ای ز جان و جا رهیده کسی مر عقل را گوید کجایی

کجایید ای در زندان شکسته بداده وام داران را رهایی

کجایید ای در مخزن گشاده کجایید ای نوای بی‌نوایی

در آن بحرید کاین عالم کف او است زمانی بیش دارید آشنایی

کف دریاست صورت‌های عالم ز کف بگذر اگر اهل صفایی

مولانا در مثنوی معنوی هم با همین رویکرد به خوانش عرفانی از عاشورا پرداخته است و می‌گوید:

روز عاشورا نمی‌دانی که هست ماتم جانی که از قرنی به هست

پیش مؤمن کی بود این قصه خوار قدر عشق گوش عشق گوشوار

پیش مؤمن ماتم آن پاک روح شهره‌تر باشد زصد طوفان نوح

چون که ایشان خسرو دین بوده‌اند وقت شادی گشت بگسستند بند

سوی شادروان دولت تافتند گنده و زنجیر انداختند

با وجود برجسته شدن خوانش عرفانی و سیاسی از واقعه‌ی عاشورا در اوائل انقلاب، دوباره ما شاهد جان گرفتن خوانش اسطوره‌ای از این رخداد مذهبی هستیم. در خوانش اسطوره‌ای مبنا گسترش و تکثیر یک رویداد واقعی تاریخی در بستر زمان و مکان نامحدود است. توضیح این که اسطوره‌ها به دو نوع اسطوره‌های پیشاتاریخی و اسطوره‌های پساتاریخی قابل تقسیم اند. از آنجا که در طول تاریخ گرایش آدمیان به خلق و کشف اسطوره‌ها بوده است، پیش از تاریخ مکتوب، به تعبیر قرآن اساطیرالاولین شکل گرفته است. در این نوع اسطوره‌ها خیال هسته‌ی مرکزی است. یعنی موجودات فراانسانی در زندگی بشر حضور مستقیم دارند. اساطیرالاولین پشتوانه‌ی تاریخی ندارند بلکه ذهن جستجوگر و ماجراجوی آدمی آنها را برساخته است. اگر قرآن به تقابل با این گونه اسطوره‌ها می‌پردازد، چون شائبه‌ی شرک و چند خدایی در آنها بسیار است. و به موجودات و عناصر طبیعت قدرت استقلال عطا می‌کند و همین امر مانع درک توحید و یکتاپرستی می‌شود. قرآن برای گریز از شرک آلودگی و استقلال موجودات طبیعی از آنها فاصله می‌گیرد و آدمیان را به خدای واحد ارجاع می‌دهد.

به رغم این نگاه منفی قرآن، وجود این گونه اساطیر برای ارضا و اشباع تخیلات آدمی امری مطلوب است. در گفتمان‌های جدید خصوصا در حوزه‌ی ادبیات و تاریخ ادیان هنوز هم این نگاه پررنگ و برجسته است. در هر صورت وجود همین اسطوره و خیال‌پردازی سبب شده است که پاره‌ای از حوداث تاریخی برای ماندگاری از آن بهره بگیرند. عاشورا در فرهنگ شیعه مصداق بارزی از این اقتباس است. کلام امام صادق(ع) کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا دقیقا بیانی از اسطوره‌ای کردن حادثه‌ی کربلاست که می‌توان آن را به همه‌ی دوره‌های تاریخی تعمیم داد.

از طرفی در روایات دینی تأکید فراوان شده است که بزرگداشت حادثه‌ی عاشورا ثواب فراوان دارد و هر فرد به اندازه‌ی تلاشش در زنده نگه داشتن این واقعه پاداش می‌گیرد. تا آنجا که گریه بر امام حسین(ع) و یارانش بهشت شیعیان را تضمین می‌کند و نذورات و تبرکات موجب شفاعت امام در آخرت می‌شود.

چکیده آن که گفتمان اسطوره‌ای عاشورا، ناشی از گرایش مدام شیعیان در راستای هویت بخشی و فرجام خواهی است و همواره بر دیگر تحلیل‌های تاریخی و سیاسی سیطره دارد. از این رو آیین‌ها و اشعار مذهبی بازسازی می‌شوند و گسترش می‌یابند. مثلا متن نوحه‌ای که با صدای حسین فخری خوانده می‌شود، چقدر غم انگیز است. گویا تمام حادثه در همین کلمات خلاصه می‌شود.

دشنه...بر لب تشنه، خنجر...بر تار حنجر، در خواب...کودک بی تاب، خاموش...طفل در آغوش، زینب...آیه‌ها بر لب،

خواهر...داغ برادر، عباس...بوی گل یاس، اکبر...لاله‌ی پرپر، بیدار...سینه‌ی تب دار، فریاد...این همه بیداد، هیهات...شام خرابات، گریان...محفل یاران، آتش...شعله‌ی سرکش، بستر...خیمه خاکستر، عالم...غرقه در ماتم، بر لب...ناله‌های شب.

--------------------------------

1- نمونه‌ی بارز آن را می‌توان در این اشعار محتشم کاشانی دید؛ آنجا که می‌سراید: روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار/ خورشید سر برهنه برآمد زکوهسار موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه/ ابری به بارش آمد و بگریست زار زار......(دیوان محتشم کاشانی ص 282)

2- دیوان محتشم کاشانی ص 280

3- سروده‌ای از حمید علیمی

4- فرار از فلسفه ص 164

5- وی کتاب خود را در ردّ نظریه‌ی لامنس در مثلث قدرت ابوبکر، عُمر و ابوعبیده در زمان حیات رسول خدا(ص) که کایتانی در کتاب «تاریخ اسلام»ش آن را مناسب‌ترین تبیین ریشه‌های خلافت می‌دانست، نوشته است.

6- سه برادر ابوالفضل که در کربلا به شهادت رسیدند عبارتند از عبدالله و جعفر و عثمان

7- به نظر می‌رسد مراد از خنُک، بی معنایی است.

8- ترجمه‌ی مقاتل الطالبین، سیدهاشم رسولی محلاتی با تصحیح علی اکبر غفاری پاورقی ص 81

9- لهوف،علی بن موسی ابن طاووس، ترجمه میر ابوطالبی، دلیل ما، قم،1380،ص151

10- از دل من تا دل تو، کارن آرمسترانگ، ترجمه‌ی مرضیه سلیمانی ص 178

11- حسین وارث آدم ص 195

12- نگاهی به حماسه حسینی ص 23

13- همان ص 31

14- حسین وارث آدم ص 149

15- همان ص 189

16- دکتر محسن کدیور در یک سخنرانی به این دیدگاه اشاره می‌کند.

اولیس

اولیس

شیوه ی نگارش جویس این گونه بود که چند ردیف عبارت می نوشت، سپس وقتی فصلی از کتاب شکل می گرفت، هر عبارت را با رنگی خاص می زد تا معلوم شود این عبارت به کجای فصل باید برود. شگفت انگیز است که تقریبا هیچ چیز حذف نمی شد اما هیچ خواننده ای با نگاه کردن به یادداشت ها نمی توانست سر در بیاورد که این تکه پاره ها چطور قرار است کنار هم بنشینند و همدیگر را کامل کنند. سرانجام پس از هفت سال کار مستمر، در 29 اکتبر 1921 با آرامش خاطر اعلام کرد که تمام شد. ناگفته نماند که تا پایان ژانویه ی 1922 نیز به بازنویسی و ویرایش ادامه داد. با این همه، چاپخانه ای کارآمد و ناشری فداکار، موریس وارنر تی یر و سیلویا بیچ آمریکایی، مالک کتابفروشی شکسپیر اند کمپانی در پاریس موفق شدند این اثر را در تاریخ مقرر چاپ کنند. در روز دوم فوریه ی 1922 چهلمین سال روز تولد جیمز جویس، دو نسخه از کتاب را به نویسنده تقدیم کردند.(المن 1982: 523)

ریچارد المن در اثری به نام جیمز جویس- حتی بعدها، هنگام گفت و گو با یکی از دوستانش در باره ی داستان نویسی، با تأکید می گوید: همه چیز را از اول برنامه ریزی نکن، زیرا چیزهای خوب، خودشان هنگام نوشتن می آیند.(1982:360 به نقل از مقدمه ی اولیس با ترجمه ی اکرم پدرام نیا ص 25)

دست نوشته های جویس گویای این واقعیت است که او تا آخرین روزی که ویراست نهایی این اثر منتشر شد، از نوشتن، بازنویسی، اصلاح و افزودن جزئیاتی که به داستان عمق و جان بیشتری می بخشید، دست برنداشت.(همان ص 26)

حال برخی نکات نغز از رمان اولیس را مرور می کنیم.

- روزگار عزم می کند چنان درس جانانه ای به ما بدهد که تا آخر عمر نتوانیم به کارش ببندیم/5

- همان موقع بود که از فکرم خطور کرد می توانم وقتم را صرف نوشتن سرگذشتم کنم./6

- در دنیا ی واقعی، معنای آزادی این است که مجبوری قبول کنی خودت همه چیز را رقم بزنی حتی اگر معلوم شود داستانی که از زندگی ات ساخته ای گند و متعفن است./7

- یادت باشد آدم ها با ساده کردن رویدادهای پیچیده قانع می شوند و همین راضی شان می کند./7

- بعد از این همه عمر آخر نفهمیدم نسبت به پدرم ترحم داشته باشم، بی اعتنا باشم، ستایشش کنم، محکومش کنم یا فراموشش کنم/8

- آزادی در این است که سر و قیافه ی دیوان ها را داشته باشی./9

- اگر همرنگ جماعت شوی و از خودت فکر و نظری نداشته باشی، مرگ ناگهانی و وحشتناکی سراغت می آید./10

- کلید شادکامی در این است که سطح توقعاتت را پایین نگه داری./12

- وقتی همه ی تلاشت را صرف آن می کنی که کسی را فراموش کنی، خود آن تلاش تبدیل به خاطره می شود. بعد مجبوری فراموش کردن را فراموش کنی و خود آن هم خاطره ی دیگری می شود./16

- غرور اولین چیزی است که باید ازش خلاص شوی. غرور وجود دارد تا باهاش احساس خوبی به خودت داشته باشی./17

- تنها راه مستقل فکر کردن این است که گزینه هایی خاص خودت بسازی، گزینه هایی که وجود ندارند./19

- درک نمی کردم که چرا آدم ها درست از همان چیزی بیزار هستند که برای آن دست و پا می شکنند./37

- زندگی برای تری یک بازی بود و بازی ها همیشه عین زندگی بودند./40

- اگر داستایفسکی را بخوانی می بینی که به پوشکین اشاره کرده. می روی پوشکین را می خوانی و می بینی به دانته اشاره کرده. بنابراین می روی دانته می خوانی و.. /48

- ببینید از من نصیحت، دنبال این نباشید که آوازه در کنید. تا جایی که می توانید ناشناس بمانید./56

- تو زندگی را تنهایی تجربه می کنی، می توانی هر چقدر می خواهی با کسی دیگر رابطه نزدیک داشته باشی اما همیشه پاره ای از تو و وجودت هست که ارتباط پذیر نیست. تنهایی می میری، این تجربه فقط از آن توست. شاهد دسته ای تماشاچی که تو را دوست دارند به دیدنت بیایند، اما انزوای تو، از تولد تا مرگ، به تمامی رخنه پذیر نیست. اگر مرگ همان تنهایی، البته تا ابد باشد چطور؟ .. یک انزوای ناشکستنی، سنگدلانه و لایتناهی. ما نمی دانیم مرگ چیست. شاید همین باشد./62

- فقط آدم هایی که به چیزهای روزمره چسبیده اند، خودشان را نابود می کنند./62

- همگی در گنداب به سر می بریم اما عده ای به ستارگان چشم دوخته اند.(اسکار وایلد)/67

- جهان را از منظر ابدیت نگاه کن.(اسپینوزا) /67

- به انسان نقاب بده تا حقیقت را بگوید.(اسکار وایلد) /69

- هیچی به اندازه ی حس گناه مثل خوره به جان آدم نمی افتد./72

- جنون واگیردار نیست، اما تاریخ بشر آکنده است از قصه های جنون جمعی./78

- توی ابدیت آزادی هست./88

- خیانت کلاه های مختلفی به سر می گذارد./92

- وقتی از دنیا چشم می پوشی، دنیا هم از تو چشم می پوشد./95

- مردم همواره بر کسی که معیارهای بسیار فردی برای زندگی خود برمی گزیند خشم می گیرند./95

- مردم فکر می کنند برای رشد کردن به نورافکن احتیاج دارند. هیچ کس تاب تحمل ناشناس ماندن را ندارد./113

- آدم ها زیاد از حد به خودشان اعتماد می کنند. اجازه می دهند انچه که به عنوان حقیقت می شناسند بر زندگی شان حکمفرما شود./116

- دلم می خواهد بمیرم چون موجودی با تاریخ مصرف هستم./117

- نویسنده ها همیشه خلاف جریان جامعه شنا می کنند./121

- انسان معمولا در تنهایی موجود احمقی است اما در جمع یک کودن تمام معناست./147

- منظور ما از سلامتی تنها زمانی است که از زوال تدریجی جسممان ناآگاهیم./155

- وقتی در بستر احتضار می افتی، تشخیص بیماری ات تسلی بخش می شود./155

- شرم اور است شاهد انسان زنده ای باشی که در پایان عمر در خودش تأمل می کند و می بیند تنها چیزی که باید به آغوش مرگ ببرد، شرم از به کمال نزیستن است./157

- وقتی چیزی را نمی خواهی که یک آدم دیگر دارد، آن وقت است که تقریبا هیچ جا و موقعیتی را نمی خواهی./163

- شاید خاطره تنها چیزی در این دنیا باشد که حقیقتا می توانیم آن را به نفع خودمان دستکاری کنیم./168

- سرک کشیدن در زندگی های پایان یافته، عین بی نزاکتی است./171

- معنای ایمان همان برداشتی است که از خالق داریم و تصور می کنیم تا وقتی از او نخواهیم به زمزمه های ذهن ما گوش نمی کند./181

- عشق ربط چندانی به طرف مقابل ندارد، آنچه در توست اهمیت دارد./211

- آدم ها رازهایشان را جای دیگری پنهان می کنند نه در چهره هایشان. آنها رنج هایشان را در چهره آشکار می کنند./224

- زندگی در تنهایی ، دستگاه ایمنی ذهن را ضعیف می کند و مغزتان در برابر حملات افکار عجیب تسلیم می شود./228

- برای دعا کردن حتما نباید مذهبی باشید، دعا دیگر جزیی از ایمان نیست بلکه میراثی فرهنگی است که از سینما و تلویزیون به ما می رسد./241

- زیستن در جهان ساده است، وقتی همرنگ جماعت می شوی. زیستن در انزوا ساده است وقتی با خودت یکی هستی اما بزرگمرد کسی است که در میان جمع، با شادی تمام، استقلال انزوای خود را حفظ می کند./254

- آدم مقروض آرزو می کند ولی نعمتش بمیرد./261

- هزار تو همواره استعاره ای دم دستی برای روح، با وضعیت انسانی یا پیچیدگی یک روند یا مسیری به سوی خداوند است./262

- نیچه یک چکش بود. شوپنهاور یک چکش بود. داروین یک چکش بود./272

- گاه در اعماق وجودم حس می کنم در جهان معنایی هست، خدایی هست. می دانم که این مرگ واقعی است اما چون نمی خواهم مرگ را در روشنی روز ببینم، ذهنم طرحی به هم می بافد و می گوید: گوش کن تو نخواهی مرد، نگران نباش./272

شریعتی و روحانیت

شریعتی و روحانیت

هر چند در این باره بسیار نوشته اند و زیاد گفته اند، اما من روایت خودم را از این ماجرا قلمی می کنم. در آغاز چند دیدگاه از دیگران ذکر می گردد و در پی آن خوانش خویش از این حکایت.

همه چیز از آنجا شروع می شود که دکترعلی شریعتی، پس از تعطیلی حسینیه ی ارشاد در نامه ای خصوصی خطاب به پدرش، برای معرفی اسلام نوین، غیر منحصر به نهاد دینی، طرح اسلام منهای آخوند را ارائه می دهد. البته پیش از این، بحث های فراوانی در مورد اندیشه و کارکرد روحانیت به زبان آورده بود، ولی این سخن را می توان آخرین تز دکتر شریعتی در باره ی دین و آینده ی دین تلقی کرد. گویا به تأسی از مرادش دکترمصدق پس از شکست نهضت ملی نفت، نظریه ی خود را با تز اقتصاد بدون نفت مقایسه می کند.

یادآور می شوم که پیش از شریعتی، پاره ای از بزرگان مانند مهندس بازرگان به این نکته متفطن شده اند که در اسلام عالم دینی داریم و صنفی به نام روحانی نداریم. شیخ ابراهیم زنجانی هم در کتاب خاطرات خود می نویسد: اولا بی هیچ شک و تردید، اسلام از امت و بشر یک صنف روحانی مقرّر نکرده، اسلام قطعا روحانی ندارد. یعنی یک صنف مخصوص از بشر را به یک جهتی از جهات و صفتی از صفات از سایرین امتیاز داده و مشخص نموده و اجرای یک یا چندین امر دینی را به آن صنف اختصاص داده باشد نیست که آن عمل را آن صنف اگر نکند درست نباشد و شغل آن صنف و اجرای آن کار بوده، خواه اُجرت و عوضی هم داشته یا نداشته باشد.(1)

نکته ی دیگر این که آیت الله مرتضی مطهری در سال 1341 در مقاله ی «مشکل اساسی در سازمان روحانیت»، تز اسلام منهای روحانیت را یک تز استعماری می داند و معتقد است هیچ چیز نمی تواند جانشین روحانیت شود. ظاهرا سخن دکتر شریعتی ربطی به این نظریه ندارد و چنان که از گفته های تحلیلگران برمی آید، شریعتی برداشت دیگری از آن دارد.

در این مجال پنج نظر در باره ی آخرین نامه ی شریعتی به پدرش روایت می شود. اولین راوی داستان، فرزندش احسان است. وی در گفتگوی مفصلی با فصلنامه ی «یادآور» می گوید: اسلام منهای آخوند یا معادل اقتصادی آن یعنی اقتصاد منهای نفت، تعبیری است از دکتر در زمانی که پس از تعطیلی ارشاد مخفی بود. برای معرفی اسلام نوین غیرمنحصر به نهاد دینی همچون اقتصاد ملی غیرمتکی به درآمد نفت، در نامه ای خصوصی به استاد محمدتقی شریعتی مطرح کرد. آخوند و آخوندیسم در ادبیات دکتر معنای خاصی دارد که با روحانیت متفاوت است و دکترشریعتی آن را به ویژه در مورد شماری از روحانیون که در جامعه ی روحانیت در رِده ی دوم و جزء بدنه و در حاشیه بودند، چهره هایی مانند شیخ قاسم اسلامی و شیخ احمد کافی... که علیه ارشاد به شدت فعّالیت می کردند، به کار می برد. گاهی اوقات، این افراد به خوبی شناخته شده هم نبودند مثل نوه ی آیت الله میلانی که می گفتند جزواتی را با عنوان دکتر چه می گوید؟ می نوشت و یا شخص دیگری که پرسش و پاسخ(البته بدون جواب) با دکترعلی شریعتی را منتشر کرده بود.

دکتر بین علما و نهاد روحانیت هم تفکیک قائل بود و اگر به روحانی عادی می تاخت برای دفاع از علم و تعهد و بازگشت به مفهوم اسلامی و شیعی مقامِ عالم بود. دکتر به قول خودش، به تشیع صفوی یا روحانیتِ نزدیک به دستگاه حاکمه ی آن دوران و ادوار بعدی و در کل 400 سال گذشته انتقاداتی داشته و در «دریغ ها و آرزوها» می گوید که عملکرد روحانیت، به ویژه در 40 سال گذشته منفی تر بوده و جز تک چهر هایی که نماینده ی کل نهاد روحانیت نبوده اند مثل آیات خمینی و طالقانی و زنجانی... و در گذشته، امثال سیدجمال و میرزای شیرازی، اکثریت را شامل همان حکم می داند و تأکید می کند که بحث او در باره ی نهاد روحانیت و برایند کارکرد تاریخی اوست... نکته ی مهم در اینجا این است که لفظ «منها» در اینجا به معنای حذف نیست بلکه نفی انحصار است. شریعتی خود از هردو طرف پدری و مادری متعلق به یک روحانی بود و پدربزرگ و عمو و پدر همگی تحصیلات حوزوی در سطح اجتهاد داشتند. خود دکتر هم مقدمات را در حوزه و نزد پدرش خوانده بود و با نظام آموزشی حوزه آشنایی و ارتباط داشت که آثار و اسناد و حتی عکس های آن موجود است.

بنابراین دکتر همیشه نسبت به روحانیت بحث های انتقادی داشت و به قشری از روحانیت که متحجر بودند و حرکت حسینیه ی ارشاد را تکفیر می کردند و سخت در برابرش ایستاده بودند و به خصوص قشری که نزدیک به دستگاه هم بودند، حملات تندی می کرد که اتفاقا باب طبع برخی از روحانیون هم بود. مثلا مرحوم حسن لاهوتی می گفت: من هر وقت دو فراز از آثار شریعتی می خوانم، بسیار لذت می برم. یکی آنجا که احوال برخی از روحانیون را توصیف می کند و دیگر آنجا که از چشمان آن دختر اثیری در «باغ ابسرواتوار» در کویر سخن می گوید. این نشان می دهد که توصیفات دکتر از سر شناخت مورد و پدیدارشناسانه بود. یعنی به تعلیق در آوردن داوری و بازگشت به خود امور.(2)

همچنین در یک مصاحبه با صدای ایران در باره ی نامه ی شریعتی به پدرش می گوید: البته در آن منظور کل روحانیت نیست بلکه گرایش تحجر و تعصب و انحطاطی در روحانیت است که ایشان به نام آخوندیسم ذکر کرده است.(3)

دکتر محمدمهدی جعفری، یار دیرینه ی شریعتی نیز این گونه روایت می کند: یکی از چیزهایی که دکترشریعتی می گفت به دین بسته شده و اساسا جزء دین نیست، دستگاه روحانیت است می گفت این دستگاه و سازمان از مسیحیت اقتباس شده است و این اتفاق هم از دوره ی صفویه روی داده است. در تاریخ ایران چاپ آکسفورد در جلد پنجم آن سازمان های رسمی دوره ی صفویه توصیف شده که مردم را به روحانی و غیرروحانی تقسیم می کنند. دکترشریعتی می گفت روحانیت به عنوان یک سازمان از دوره ی صفویه پدید آمده. در اسلام ما عالم دینی داریم اما روحانیت به این معنا نداریم. در طول تاریخ علمای ما عمدتا شغل داشتند و معاش شان را از طریق آن شغل تأمین می کردند و وابسته به دستگاه رسمی نبودند و لذا می توانستند کارشان را به درستی انجام بدهند. بعد که تشکیلاتی به نام روحانیت درست شد و روحانیون در دوره ی صفویه وابسته ی حکام و بعد هم وابسته ی مردم شدند. یک سلسله از خرافات و مسائل اضافی به دین وارد شد.(4)

لطف الله میثمی نقد شریعتی به روحانیت را نقدی سیستماتیک می داند و می گوید: یکی از ارکان اندیشه ی شریعتی رهایی از متافیزیک یونان بود. وقتی او می گفت: اسلام منهای روحانیت، به نظرم بیشتر سیستم آموزش و فلسفه ی روحانیت مدنظرش بود که کلید فهمش همان متافیزیک یونان و منطق ارسطو است. او در جاهایی روحانیت را تأیید کرده است به عنوان نمونه می گفت: به جای روحانیت بگوییم علمای اسلام.(5)

تقی رحمانی ضمن ردّ نظریه ی میثمی می گوید: نقد من به شریعتی از منظر سیاسی است و نقدی راهبردی است این که می گویید شاید منظور شریعتی منطق ارسطو بوده است، به نظر من شاید زمانی حوزه از منطق ارسطو نجات یابد یا نیابد اما به هر حال سازمان دین نیاز است... شریعتی در حد آرمانی آن خوب بحث کرده است اما نباید سازمان دین هدف قرار می گرفت. در اینجا باید اصلاح دین مطرح می شد. این اصلاح همواره سازمان دین را با پرسش مواجه می کند. هیچ تحولی در تاریخ صد ساله ی ما بدون روحانیت چه درست و چه نادرست صورت نگرفته است. در نهایت می گوید: اگر با نگاه امروز خود در زمان شریعتی بودم به او توصیه می کردم اسلام منهای روحانیت را مطرح نکند. چون با پروژه ی اصلاح دینداری سازگار نیست. شاید بهتر بود می گفت: اسلام به اضافه ی روشنفکر دینی.(6)

شریعتی در دوره ی آخر اندیشه ی خود شعار اسلام منهای روحانیت را به عنوان یک استراتژی می دهد. این استراتژی بر ایدئولوژی هم تأثیر می گذارد. اما در دوره ی دوم فکری خود معتقد به تعامل با علمای دین ضمن حفظ استقلال بود. به نظر من این درست تر است یعنی به جای واسطه زدایی از رابطه ی انسان و خدا، باید واسطه ها را متنوع و زیاد کرد. شریعتی در دوره ی دوم خود این کار را کرد و موفق بود اما چند ماه پیش از فوتش، اسلام منهای روحانیت را مطرح کرد و درست نتوانست منظور خود را بگوید از این حرف شریعتی بد برداشت شد و خوب فهم نشد و با یک رادیکالیسم همراه شد و برخی سوء استفاده کردند. به نظر من سازمان های دینی باید وجود داشته باشند و احزاب جای آن را نمی گیرند. در دهه ی شصت فکر می کردند که حزب کادر همه جانبه تربیت می کند که جای همه چیز را خواهد گرفت. احزاب سیاسی نباید جای دین را بگیرند. این اشتباه است. اسلام سیاسی است و می خواهد در جامعه و سیاست دخالت کند در نتیجه نهاد دین باید وجود داشته باشد. اما این نهاد دین را باید متنوع کرد.(7)

سوسن شریعتی می گوید: دکتر شریعتی معتقد است نقد و اصلاح دین از منظر یک مؤمن پیش شرط بقای دین است و از منظر یک غیردیندار شرط عبور به دموکراسی... نقد نهاد روحانیت فقط نقد واسطه ها نیست بلکه نقد نوعی متولی گری است. شریعتی نمی خواهد عالم دین را حذف کند بلکه می خواهد این امکان را فراهم کند که دین و نگاه به آن موضوع گفتگوی رویکردهای مختلف باشد و نه موضوع صرف کلام و فقه. او نمی خواهد که ایمان به تخصص تبدیل شود بلکه می خواهد که تخصص مقام قدسی نیابد.(8)

خوانش خویش از روایت

اولا اگر پروژه ی شریعتی امکان تحقق داشت، دوستان و همفکران شریعتی آن را عملی می کردند. هر چند برداشت اولیه از گروه فرقان به رهبری اکبر گودرزی همین است، ولی ظاهرا این گروه اهداف دیگری را در سر می پروراندند.(9)

ثانیا به قول دکتر بهشتی در زمانی که دانشجویان به هر دلیلی از روحانیت فاصله گرفته بودند، شریعتی تنها کسی بود که آنها را به طرف اسلام و شخصیت های اسلامی جذب کرد.(10)

از طرفی روحانیت از ایده های شریعتی برای سرعت بخشیدن به حرکت انقلاب استفاده ی مطلوب کرد. دکتر سروش در این باره می گوید: روحانیت اگرچه با شریعتی میانه ای نداشت اما به خوبی از این تحلیل او استفاده کرد. روحانیت طرفدار انقلاب بستری که شریعتی آماده کرده بود، تفسیری از عاشورا را تبلیغ کرد که مستلزم مبارزه با ظلم و شهادت بود. این تفسیر از اساس متفاوت و متعارض با تفسیری بود که روحانیت پیش از آن از عاشورا می کرد. هیچ فقیه و عالمی تکریم نهضت امام حسین را به عنوان مجوزی برای مبارزه علیه حکومت مستقر ندانسته بود. چنین حرفی در هیچ کتاب فقهی مشاهده نمی شود. حتی امامان بعد از امام حسین نیز چنین استفاده ای از عاشورا نکردند. نگرش غالب در روحانیت اشک ریختن بر مصیبت امام حسین با هدف ایجاد صفای باطن بود. تا ضمن برقراری ارتباط روحی، آن هویت شیعی تداوم یابد.(11)

ستیز کردن با یک قشر یا اندیشه به معنای از بین بردن آن است. اما نقد یک اندیشه و یا یک صنف امری مطلوب و در راستای بازسازی و اصلاح آن صورت می گیرد. شریعتی همواره منتقد روحانیت و معترض به پاره ای از سخنان و افکار آنان بود. این را نباید حمل بر حمله ی همه جانبه برای نابودی کرد.(12) به قول تقی رحمانی، آراسموس پدر اومانیسم غرب به لوتر توصیه می کند که با کلیسا تعامل کنیم نه تقابل. با توجه به تجربه ی غرب من اعتقاد دارم این توصیه درست بوده است اما کلیسای کاتولیک نرمش نشان نداد.(13)

استاد ملکیان هم در مقاله ای تلویحا به این نکته اشاره دارد. آنجا که می نویسد: در ذیل آیه ی اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله، حدیثی از امام باقر(ع) نقل شده است که شخصی پرسید آیا واقعا یهود و نصارا علمای خود را می پرستیدند؟ حضرت می فرماید: منظور آن است که ایشان با علما و روحانیون خود چنان رفتاری می کردند که فقط با خداوند می توان آن رفتار را داشت. یعنی فقط خدا را می توان موجودی دانست که سخنش فوق چون و چرا باشد، در حالی که این قوم با علمای خود چنین معامله ای می کردند. این تلقی از روحانیت که به نظر من روحانیت پرستی است به خودی خود یکی از مواضع اصلاح دین 2 و اسلام 2 است. البته روحانیت پرستی به معنای روحانیت ستیزی نیست.(14)

شریعتی در یک سخنرانی مشهور به نام تخصص، می گوید: من از وقتی امیدوار شدم که اسلام به جایی می رسد که از انحصار روحانیت خارج شود و در ادامه می گوید: اسلام از توی نسل های غیررسمی فداکاران و فدائیان و واقعا عاشقانی پیدا کرده که هیچ انتظاری نمی رفت و آنها بدون این که در چارچوب پول و دین محصور باشند، عاشقانه اسلام را حس کرده اند. زمان را حس کرده اند و جهت تاریخ را حس کرده اند و الان می بینیم چهره ی اسلام را در سطح جهانی عوض کرده اند و با مرگ روحانیت رسمی ما خوشبختانه اسلام نخواهد مرد. چکیده آن که شریعتی ناامید از همه جا و همه کس، فریاد می زند که دین باید بماند و در یک بن بست سیاسی و اجتماعی و حتی ایدئولوژیکی چاره ای جز این ندارد که مکتب را از انحصار گروهی خارج سازد و برای حفظ دین و دستاوردهای دینی، متولیان بیشتری را فرا بخواند.

------------------------------

1- خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی ص 30 به اهتمام غلامحسین میرزا صالح، انتشارات کویر، آبان 1380

2- مجله یادآور شماره 6، 7 و 8 ص 226، 1389

3- مصاحبه ی صدای ایران با دکتر احسان شریعتی 26 خرداد 1393

4- مصاحبه با دکتر محمد مهدی جعفری، مجله یادآور شماره 6، 7 و 8 ص 217

5- چشم انداز ایران ش 64 ص 62 آبان و آذر 1389

6- چشم انداز ایران ش 64 همان ص 14

7- چشم انداز ایران ش 64 ص 66

8- چشم انداز ایران ش 64 ص 72

9- به کتاب ایران و انقلاب اسلامی، حامد الگار و اسناد لانه ی جاسوسی کتاب دوم ص 203 و کتاب سوم ص 476 مراجعه شود.

10- مصاحبه با حسین مهدیان، مجله یادآور شماره 6، 7 و 8 ص 141

11- سخنرانی در شب عاشورا 1394 با عنوان عاشورا، اسطوره و هویت

12- به مصاحبه ی اسدالله بادامچیان در مجله یادآور شماره 6، 7 و 8 ص 131 مراجعه شود.

13- چشم انداز ایران ش 64ص 14

14- مقاله ی اصلاح گری در دین به چه معناست؟ در بازتاب اندیشه 1379شماره ی 1و 2

سخنرانی سیاسی

سخنرانی در جمع حامیان میرحسین موسوی

درود بر همه شمایی که در این میتینگ انتخاباتی گرد هم آمده اید. سلام بر یاران موسوی و حامیان خاتمی. درود بر همه ی کسانی که برای رهایی این مرز و بوم به تلاشی دست می زنند. سلام بر سخن آن گاه که متولد می شود. سوگند به قلم آن گاه که می نگارد و صداهای خفته را بیدار می کند. سلام بر استقلال و سلام بر آزادی. خداوند آدمی را آزاد آفرید تا بنده ی کسی نباشد و در چند روز حیات، حیاتی جاودانه را برای خویش بسازد و به تعیین سرنوشت خویش بپردازد. انسان ها طبعا از دیکتاتوری و خفقان از هر نوعش که باشد بیزارند و پرواز در فضای باز را آرزو می کنند. بشر متمدن امروزی در سایه سار دمکراسی در آرزوی آزادی به سر می برد.

ملت ایران سی سال پیش به هوای استقلال و آزادی، جمهوری اسلامی را به رهبری امام خمینی ایجاد کردند، تا از یوغ استعمار و استحمار و استبداد نجات یابند. توده ی مردم با حضور پررنگ خود به بهار آزادی دست یافتند و حکومت دینی را شکل دادند . جنگ های داخلی آغاز شد و مقاومت مردم مانع از سقوط انقلاب گردید. جنگ خارجی تحمیل شد و صدام با حمایت ابرقدرت ها، استان های غربی و جنوبی ما را اشغال کرد. فتح الفتوح بیت المقدس خرمشهر را آزاد کرد و پس از هشت سال دفاع مقدس جنگ به پایان رسید و با وجود شهیدان و جانبازان و آزادگان بسیاری، این پیروزی نصیب ما شد. هشت سال پس از ان به سازندگی خرابه های بازمانده از جنگ گذشت. درگیرو دار توسعه ی اقتصادی و سازندگی توسعه ی سیاسی و آزادی های اجتماعی به فراموشی سپرده شد. دوم خرداد 76 بار دیگر بغض جامعه ترکید و اصلاحات متولد شد. هشت سال در هوای جامعه ی مدنی بوی آزادی به مشام رسید. تحرک اجتماعی و نشاط مردمی شکل گرفت و روزنامه ها نفس کشیدند و پرواز را آغاز کردند، اما باز در پیچ و تابی دیگر مطبوعات به صورت فله ای مهر و موم شدند و آزادی های اجتماعی مسدود شد. از دل این سرخوردگی های سیاسی و اجتماعی احمدی نژاد متولد شد و چهار سال بر ما حکومت کرد و ما امروز به سال 1376 بازگشته ایم و بار دیگر خواستار زایش دوم خرداد دیگری هستیم. عزت دیرینه ی ما در جهان سیاست پایمال شد و ما را با سومالی و زیمباوه مقایسه کردند. دولت در سایه ی عدالت و مهرورزی، فقر را به جای نفت به جامعه ارزانی داشته است. خاتمی با شعار زنده باد مخالف من در صحنه ی سیاست حضور یافت ولی امروز مخالفان و منتقدان حکومت، حق سخن گفتن ندارند و اگر هم حرفی بزنند صدای شان به جایی نمی رسد. در دولت نهم سازمان برنامه ریزی منحل شد، تا وزیران و استانداران و مسئولان هر کاری را که خواستند انجام دهند و پاسخگوی کسی نباشند. یعنی بدون برنامه ریزی و کارشناسی پول نفت را تاراج کنند و با قیمت بیست برابری نفت، نتوانند حتی یک پروژه ی بزرگ ملی را راه اندازی کنند. در مدت چهار سال 9 وزیر عزل شوند یعنی نه در اقتصاد ثباتی داشته باشیم و نه در سیاست. و در این چهار سال تلاش همه جانبه ما شاهد بازگشت و ارتجاع باشیم. امروز صدا و سیمای ما مدافع و مبلغ دولت است یعنی از رسانه ی ملی به رسانه ی دولتی تبدیل شده است. در قالب سهام عدالت به توزیع فقر پرداخته اند و با عزت ملت بازی می کنند. جالب اینجاست آنچه را که چهار سال پیش وعده داده بودند، در ایام آزاد انتخابات به توزیع بن و پول و چک می پردازند. آیا اینها معنایش خریداری رأی نیست؟ چرا شورای نگهبان بر این امور نظارتی ندارد؟ گویا بازرسان انتخابات مرده اند و این تخلفات را نمی بینند. ما چگونه می توانیم به دولت نهم اعتماد کنیم وقتی هنوز معلوم نشده است که اختلاس های شهرداری تهران چه شد؟ سه میلیارد هزینه ی نفت کجا رفت؟ در دولت نهم دین به سخره گرفته شده است و هر افتضاحی که پیش می آید به عنوان معجزه و هاله ی نور تلقی می شود. با مظاهر دینی هم به گونه ی دولتی برخورد می شود. دین نقش ابزاری پیدا کرده است. به حوزه های علمیه ی و مراجع تقلید بی اعتنایی می شود. من بعید می دانم که متولیان دولت نهم درد دین داشته باشند. ما امروز گرد هم آمده ایم تا خواستار توقف و تغییر شویم و با حمایت از میرحسین موسوی عزت از دست رفته مان را بازیابیم. ما از موسوی حمایت می کنیم تا از عوام فریبی ی دولت نجات یابیم. موسوی مورد تأیید امام بود. موسوی مرد دوران بحران و صادق، ساده و بی آلایش است. به جوانان و آزادی آنها بها می دهد. وقتی در آستانه ی انتخابات روزنامه یاس نو پس از سال ها توقیف بازگشایی می شود، دولت نهم تحمل یک شماره ی آن هم ندارد و دوباره تعطیل می شود. هر روز با پول به دلجویی گروه ها و اقشار جامعه می پردازند. از شنبه توزیع چک پول پنجاه هزارتومانی بین پرستاران را شروع کرده اند. به تمامی مستخدمین دولت از 20 تا 30 درصد اضافه حقوق تعلق گرفته است.

حال اگر ما بخواهیم دوم خرداد دیگری بیافرینیم باید همگی در انتخابات شرکت کنیم. قهر هر فرد از صندوق نشان از ادامه ی کار دولت نهم است. چرا که همین دولت در قهر مردم از صندوق ها شکل گرفت و امروز هم فضا را به گونه ای پیش می برند که باز 20 میلیون رأی خاموش همچنان خاموش بماند، ولی به توصیه ی خاتمی باید آراء خاموش را به آتشفشانی تبدیل کرد و در 22 خرداد حماسه ای دیگر آفرید. شما مردم شریف با حضورتان در انتخابات که حق مسلم شماست، باید با آری گفتن به موسوی حماسه بیافرینید. در پایان به همه ی شما می گویم: پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است.