نقد:
۱-سلسله مقالات جناب دکتر فضلی ،محقق و پژوهشگرمحترم تحت عنوان "آیاخدامرده است؟"که برگرفته از عبارت مشهورنیچه فیلسوف آلمانی است ،گامی است جدید ومهم درزمینه مباحث فلسفی وکلامی .
جدید است از آنرو که به طرح مباحث تابو شکن پرد اخته وموضوعی چالشی را برای طرح و بررسی برگزیده است‌. واین امر در پیشینه فکری ما (ما به عنوان تاریخ فلسفی این سرزمین )کمتر مسبوق به سابقه است.چه آنکه فلاسفه و متکلمین ما بیشتر به شرح و تفسیر آراءوافکاربزرگان پرد اخته اند وتفکر و اندیشه ورزی به معنای واقعی کلمه مغفول مانده است.به نظر حقیر (هرچند جای طرح آن در این مختصر مقال نیست واگر حمل برگزافه گویی نشود )ما چیزی به نام فلسفه نداریم وهرآنچه که مهر فلسفه اسلامی برجبین آن خورده است فقط و فقط کلام است وبس.
ومهم است از آنرو که وظیفه ذاتی یک محقق که در زمینه مباحث فلسفی به پژو هش و تحقیق می پردازد اینست که برپایه آموخته های خویش،و با جرح و تعدیل آنها با ابزارخرد و اندیشه به گسترش ادراک و تعمیق افق دید آدمی کمک کند و افق های جدید را درمقابل دیدگان ما بگشاید .چیزی که میراث فلسفه غرب راغنی ساخته و درمقابل تاریخ فکری ما از آن بی بهره است. بنابراین صرف طرح این گونه مباحث امری میمون و مبارک است
۲-محقق محترم در سلسله مقالات خود به درستی سعی نموده است که به تشریح و تبیین اندیشه نیچه پرداخته و مرادگوینده را باتوجه به اقوال دیگر متفکران و اندیشمندان توضیح دهد بدون اینکه بخواهد خود به قضاوت در آراء آنها بپردازد. واین خود نقطه قوت این نوشتار می تواند باشد این ویژگی از ابتدایی ترین اصول یک تحقیق علمی است . هرچند بسیا ی آن را نادیده می انگارند . اینکه آیا در این امرموفق بوده است یاخیر ؟ پاسخ به این سوال بر عهده خواننده است .ولی یک نکته اساسی وجود دارد که به نظر حقیر در این سلسله مقالات مغفول مانده است .
نکته ای را که به عنوان نقطه قوت در بالا عرض شدمی تواند حالت پارادوکسیکال(متناقض نما)داشته باشد .بدین توضیح که تا آنجا که محقق گرامی به روایت نقطه نظرات سایر اندیشمندان پرداخته و سعی نموده که این کار را صادقانه انجام دهد ، قابل تقدیر است ولی مشکل دقیقا از همین جا آغاز می گرددکه به دلیل اینکه محقق محترم در همین سطح مانده و گامی به پیش نمی گذارد و رسالت خود را صرفا به روایت اقوال و آراء دیگر متفکران محدود کر ده است ، باعث می گردد نوشتار ابتر مانده و محقق محترم صرفا نقش یک راوی منفعل را برعهده گرفته واین موضوع به نقطه ضعف وی تبدیل می گردد . فراهم آوردن مقدمات مرتبط صرفا پیش زمینه ای برای هدفی مهم تر است .شرط لازم است اما شرط کافی نیست وزمانی که نوشتار در همین سطح بماند از اهداف اولیه خود عد ول کرده است . در حقیقت این سلسه گفتارها از سطح یک تحقیق علمی و متقن به سطح مجموعه ای از ارجاعات نزول می کند . و همین امر باعث گردیده که
به نظر حقیر هدف اصلی مقاله که تبیین اندیشه نیچه است مغفول بماند وخواننده در انتها به کنه گفته وی رهنمون نگردد
۳-انوار رنسانس (عصر روشنگری )که بر مغرب زمین تابید نه تنها جهان غرب که کل کره خاکی را درنوردید وهمه جنبه های زندگی آدمی را تحت الشعاع خود قرار داد. درحقیقت با این زایش(رنسانس) نه تنها تفکر جدید ،که می توان گفت جهانی جدید و انسانی جدید متولد شد. انسان قبل از رنسانس مرد و موجودی جدید پابه عرصه وجود گذاشت که سرتاپا با نیاکان خود تفاوت ماهوی داشت . این تفاوت ماحصل دو علت عمده بود :
اول اینکه باتحقیقات دانشمندان امثال داروین مشخص شد که انسان جایگاه الوهی وخلیفه
الهی خود را از دست داده است. انسان نه تنها اشرف مخلوقات و دایر مدار خقلت نیست، بلکه اجداد اوبه میمون ها می رسد . آدمی موجودی شد در ردیف سایر موجودات که هیچ علت غایی برای وی و جهان طبیعت متصور نیست . بنابراین آن اهداف متعالی که کلام مسیحی برای انسان و جهان خلقت و نسبت بین آن دو و ارتباط آنها باحضرت باریتعالی تعریف می کرد محو شد و فروریخت . جهان طبیعت تبدیل شد به یک سلسله روابط علی و معلولی پیچیده و خود تنظیم گر که بدون نیاز به هیچ گونه خالق ماوراء طبیعی به حیات خود ادامه می دهد .
دوم اینکه تصور خداوند به عنوان خالق هستی ،نه اینکه نفی شده باشد ،خیر،نادیده انگاشته شد . به قول شهید مطهری در کتاب"علل گرایش به مادیگرایی" نقش خداوند در اداره جهان و نسبت خداوند باعلم ،بدینگونه تعریف شد که هرچه علم پیشرفت کرده و به تبیین علمی جهان موفق شد ،وتوانست به کشف طبیعت نایل گردد،به همان نسبت خداوند عقب نشینی کرد تابدانجا که از همه وظایف و نقش های خود در جهان هستی انصراف داد .وبه عنوان یک بازیگر ،بدون اینکه هیچ گونه نقشی در فرآیند رویدادها داشته باشد گوشه خلوت گزیدوخلوت نشین شد و بدون اینکه نیاز به انکار آن باشد نقش جدیدخود را که همان بی نقشی بود پذیرفت و آرام آرام باهرگامی که علم به پیش می گذاشت ،عقب نشینی کرد تا آنجا که بالکل محو شد .(البته اینکه هنوز مسیحیت توانسته است به حیات خود ادامه دهد موضوع این مقال نیست وخود مبحثی مستقل می طلبد ولی اگربخواهم در یک کلمه عرض کنم باید بگویم که مسیحیت اگرتوانسته تاکنون در برابرتندبادهای فلسفه مغرب زمین به حیات خود ادامه دهد صرفا به این دلیل است که تعریف خود را از مسیحیت به عنوان "دین"،به مسیحیت به عنوان "ایمان "تقلیل داده است. )
اگر نیچه به عنوان یکی از بانیان عصر روشنگری (رنسانس) می گوید که "خدا مرده است " می خواهد جهانی جدید را که با رنسانس زاده شده است به تصویر بکشد که در آن انسان اشرف مخلوقات از عرش به فرش هبوط کرده است و جهان طبیعت بدون هیچ گونه دخالتی از خارج،خودمختار به راه خود ادامه می دهد . در این فضا جهان هستی، همین طبیعت مادی است و چیزی ماوراء آن وجود ندارد
۳- به جز گزاره های توتولوژیک(این همانی )که در آنها محمول عین موضوع است و هیچ گونه ارزش علمی ندارد ،به لحاظ منطق جدید ،گزاره هابه دو دسته کلی تقسیم می گردند .در اولین سطح تقسیم بندی گزاره ها یا "معقول"هستند ویا "غیرمعقول". و در سطح دوم گزاره های معقول به دودسته گزاره های "صادق"ویا"کاذب "تقسیم می شوند. بنابراین اگر گزاره ای قابلیت "صدق"و"کذب "نداشته باشد به عنوان گزاره "نامعقول" شمرده شده و قابل اعتنا نخو اهد بود . اینست که امروزه معیار "ابطال پذیری"به عنوان معیار فارق علم و غیر علم شمرده می شود . بنابراین تمامی گزاره های مربوط به "خد ا" از آنجا که ابطال پذیر نیست ، پس در ردیف گزاره های نامعقول تقسیم بندی می شود و این از ثمرات بینش جدیدی است که با رنسانس زاده شده است.درمیراث فلسفه مغرب زمین که مبتنی بر سنت تفکر و اندیشه است ،هیچ چیز در مقابل خرد و اندیشه آدمی مصونیت ندارد و انسان می تو اند به نقد هرایده و اندیشه ای بپردازد بدون هیچ گونه محدودیتی .عقل آدمی وامدار هیچ گونه تصوری نیست و صرفا در مقابل کشف حقیقت خاضع است. قاعده "ابطال پذیری "فرزند خلف چنین دیدگاهی است . بنابراین تمامی گزاره هایی را که قابلیت "ابطال پذیری "نداشته باشند را امروزه به عنوان گزاره های نامعقول دسته بندی کر ده و بازدن مهر غیرعلمی برجبین آن ، آنرا غیر قابل توجه می دانند. بنابراین
سخن اندیشمند آلمانی که خود زاده رنسانس وعصر روشنگری بشریت بود نیز در این چارچوب فکری قابل تعمق است .
استادگرامی حتما زیاده گویی و ورود به این مباحث حقیر را حمل بر بی ادبی ننمایند./ سینا سعدینی