فلسفه ی نیایش

فلسفه ی نیایش

به مناسبت شهادت علی(ع)

امشب شب عزیز و عظیمی است. عزیز به خاطر این که یکی از شب های قدرمحسوب می شود. اما عظیم چون ما در این شب شاهد مصیبتی بزرگ هستیم. مولایمان علی بر اثر ضربت ابن ملجم در صبحگاه روز نوزدهم ماه مبارک رمضان در بستر بیماری افتاده و فرزندان و خویشان را به حضور پذیرفته است تا آخرین صحبت ها و وصایا را با آنان در میان بگذارد. شما با این لحظه های جانسوز آشنایید و بارها از زبان واعظان و مدّاحان شنیده اید. این که بر آن امام همام چه گذشت و چه سفارش هایی کرد و چگونه آن آنات را گذراند. بنابراین در این مورد سخن نخواهم گفت. دوست دارم در مورد نیایش او با پروردگار در جلوت و خلوت سخنی را طرح کنم. و همچنین در مورد فلسفه و ضرورت نیایش مطلبی را بیان نمایم.

آخرین دعای علی(ع) فزت و رب الکعبه بود که پس از ضربت بر زبانش جاری شد. این دعا حکایت تمام خواسته ها و درخواست هایش بود. این جمله ی کوتاه بیانی پرمعنا از رابطه ی عبد و مولاست. هم رستگاری خود را رقم زده که خواست دیرینه اش از خداوند است و هم خدا را به عنوان رب الکعبه معرفی کرده است. البته از این گونه مناجات ها در طول حیاتش فراوان دارد. اصلا گفتارش همه از جنس دعاست. او همواره خود را شیفته ی معبودی می داند که هستی وامدار اوست. و از اوست و به سوی او برمی گردد.(انا لله و انا الیه راجعون) در عین حال که در مقابل دشمن، شهامت و شجاعت دارد اما در مقابل عظمت الهی خود را عاجز و ناتوان به حساب می آورد. البته امام علی را می توان از نگاه فلسفی، اجتماعی، سیاسی و اخلاقی مورد ارزیابی قرار داد ولی من ترجیح می دهم وجه عبادی و دعایی او را برجسته کنم. البته از یک جهت می توان گفت: تمام گفتار و رفتار حضرت در راستای روابطش با خدا قابل توجیه است. تسلیم شدنش به پیامبر اسلام و جنگیدنش با دشمن و یاری رسانی اش به فقرا و مستمندان همه برای خدا بود. به قول مولوی

تو ترازوی احدخو بوده ای بل زبانه ی هر ترازو بوده ای

تو تبار و اصل و خویشم بوده ای تو فروغ شمع کیشم بوده ای

احدخویی تعبیر لطیفی است یعنی تو خصلت خدایی داری. از طرفی نه فقط او را به ترازوی احدخویی توصیف می کند؛ بلکه می گوید: دیگر انسان ها و ترازوها را باید با تو میزان کرد. یعنی تو معیار حق هستی چون او خود را با حق میزان کرده بود. شاید این بیت عبارت دیگر جمله پیامبر اسلام(ص) باشد که فرمود علی مع الحق و الحق مع علی یدور حیث دار. او رابطه اش را با خدا محکم کرده بود. لذا دیگر روابط او را باید در پرتو همین ارتباط معنا کرد. برخلاف ما که روابطمان را با دیگران هماهنگ می کنیم و در صورت اختلال، به خدا التجا و التماس می کنیم. یعنی نعل وارونه می زنیم. هرجا دچار ناملایمات شدیم به خدا پناه می بریم. حال آن که در مکتب علی(ع) قضیه معکوس است. او چون رابطه اش با خدا مستحکم و متعالی است دیگر مسائل را از آن زاویه می بیند.

حال پرسش اساسی این است که حضرت علی(ع) چگونه این مسیر را پیموده است. تردیدی نیست که معلم اول و آخر او پیامبر اکرم(ص) بوده است. چنان که بارها در نهج البلاغه به این امر اعتراف کرده است که من در این مکتب پرورش یافته ام. خود را مدیون و مرهون ارشادات و هدایت های پیامبر اسلام می داند. پیامبری که به وحی متصل است.

متصل شد چون دلت با آن عدن هین بگو مهراس از خالی شدن

امر قل زین آمدنش کی راستین کم نخواهد شد بگو دریاست این

با الگوگیری از پیامبر(ص) او زندگی را در گفت و گو و مناجات با حق جستجو می کند. لذا همواره به نیایش می پردازد. در نهج البلاغه آمده است: مَنْ أَصْلَحَ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ، أَصْلَحَ اللَّهُ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النَّاسِ؛ وَ مَنْ أَصْلَحَ أَمْرَ آخِرَتِهِ، أَصْلَحَ اللَّهُ لَهُ أَمْرَ دُنْيَاهُ؛ وَ مَنْ كَانَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ وَاعِظٌ، كَانَ عَلَيْهِ مِنَ اللَّهِ حَافِظٌ.(حکمت 89)

نهج البلاغه پر است از این کلمات و جملات پندآموز. ناله ها و فریادهای علی در مواجهه با رویدادهای پیرامون اعم از جنگ یا برخوردهای مردمی و سیاسی، بر همگان ثابت شده است. دعای کمیل علی سرشار از مضامین و معانی عرفانی در توصیف خدا و بندگان اوست.

حضرتش خوب دریافته بود که به رغم گردن فرازی و تکبر، آدمی در مقابل سرشت و سرنوشت بسیار ناتوان است. تصور نکنید وقتی در دعای کمیل به تبع قرآن می گوید: ظلمت نفسی مرادش دیگران است. نه او خطاب به خود این را می گوید. واقعا در مقابل بزرگی و عظمت الهی خود را ضعیف می داند. اعلام عجز علی تا آنجاست که می گوید اگر مرا به جهنم ببری؛ حق داری ولی در آنجا هم باز تو را صدا می زنم و تو را می خواهم.

نکته ی دوم این که او دریافته بود که چون آدمیان روحیه ی تزلزل و تبختر و تکبر دارند؛ نباید به آنها دل بست و به آنها وابسته شد. به قول مولوی

همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم/ همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم

حرام دارم با مردمان سخن گفتن/ و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم

یا چنان که در جای دیگر می گوید:

آدمی خوارند اغلب مردمان از سلام علیک شان کم جو امان

بنابراین التماس و التجا فقط با خدا رواست. نه با مردم. همان امری که در جهان مدرن کم رنگ شده است و اومانیسم جای خداپرستی را گرفته است. تصور نکنید مراد این است که مردم بدند نه بلکه منظور این است که انسان موجودی ضعیف و ناتوان است و حضرت علی(ع) به این ماهیت خود و دیگران پی برده بود. این ناتوانی و یا به تعبیر قرآن فقر امکانی است(فاطر/15) که بخشش را معنا می بخشد و کمک به دیگران را ضروری می کند و دلسوزی را به ظهور می رساند و همت آدمی در مددرسانی به دیگران را توجیه می کند.

اگر بخواهم مطلب را دقیق تر بیان کنم. نیایش یک امر جهانی و همگانی است. به قول فریدریش هایلر، نیایش بیان گوهرین همه ی ادیان جهان است.(نیایش ص 235) هر فرد اعم از این که به چه دین و مذهبی وابسته است نیازمند به نیایش است. بهترین آثار ماندگار عرفانی در تاریخ متعلق به شخصیت هایی است که گرایش الهی- انسانی آنها بیشتر بوده است و از حوزه ی دینی و ملی خود پا را فراتر گذاشته اند. نمونه ها و شواهد تاریخی زیادی بر این مطلب صحه می گذارد. پیامبران الهی در این زمینه گوی سبقت را از دیگران ربوده اند. آنها در خلوت خود با خدای بزرگ راز و نیازی داشته اند و یا از سوی خدا مأمور این کار شده اند.

خطاب قرآن به پیامبر که من الیل فتهجد به نافلة لک عسی ان یبعثک ربک مقاما محمودا(اسراء/79) بیانی از این رویکرد است. حضرت محمد(ص) برای رسیدن به مقام محمود نیازمند شب زنده داری است. البته این بیداری زمینه ساز تفکر در آفرینش هستی است که در آیه ی دیگر فرمود: الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السموات و الارض. پس از این تأمل و تفکر آدمی فریاد برآورد که ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک فقنا عذاب النار(آل عمران/191)

یکی از آثار روزه ی رمضان سحرخیزی است. تهجد یعنی شب زنده داری و بیداری کشیدن در شب. و این مخصوص رمضان نیست بلکه در همه ی زمان ها امری مطلوب و نیکوست. الان باید دریابیم که چرا حضرت علی(ع) همواره نیمه های شب برمی خواست و با خدای خود به مناجات می پرداخت. این رویه در تمام امامان شیعه امری معمول بوده است. اصلا گفتگو با خدا امری مطلوب م نیکوست. دعای عرفه ی امام حسین نمونه ای از این حرکت است. دعای ابوحمزه ی ثمالی از امام سجاد(ع) حکایت همین معناست.

من بر این باورم که اعترافات بزرگان مذهبی نوعی نیایش به درگاه خداست. اعترافات آگوستین را بخوانید گویا علی است که دارد دعای کمیل می خواند و یا امام زین العابدین است که نیایش می کند. آگوستین مسیحی متعلق به قرن چهارم میلادی است. در فرهنگ اسلامی کتاب «المنقذ من الضلال» اثر غزالی هم حکایت یک اعتراف بزرگ است. حتی اعترافات روسوی فرانسوی و تولستوی روسی هم در همین راستا قابل تحلیل و بررسی است.

شخصیت های بزرگ فلسفی و عرفانی ما هم در این زمینه قلم فرسایی کرده اند. مقامات عارفان ابن سینا از نمط نهم اشارات بیشترین تبیین و شرح به خود دیده است. گرایش های پیامبرانه ی در میان عارفان از احمد غزالی تا نجم الدین رازی زبانزد است. دیوان شمس و مثنوی مولانا پر است از ربنا و ای خدا

ای خدا این وصل را هجران مکن/ سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار/ قصد این مستان و این بستان مکن

من بر این باورم که دانشمندان و پژوهشگران عرصه های مختلف علمی نیز از قابلیت های نیایشی برخوردار بوده اند. رمز ماندگاری یاد و نام بزرگان فراسویی ایده های آنهاست. آنها دریافته اند با اتصال به معبود و معشوق می توان ادعایی کرد و آثاری از خود به جای گذاشت.

در زمان معاصر که اندیشه های سکولار و بی دینی بر جهان سایه افکنده است؛ باز نیایش است که راه گشاست. دکتر شریعتی در کتاب «نیایش» خود افسون زده ی امام سجاد(ع) است. وقتی در فرانسه تحصیل می کرده است به دنبال کتاب «نیایش» الکسیس کارل بوده است تا آن را دوباره ترجمه کند. لویی ماسینیون را به خاطر گرایش های دینی و عرفانی اش همواره می ستاید. جرج جورداق مسیحی را به علت معرفی علی(ع) به جامعه ی مسیحیت تحسین می کند. رونالد والش آمریکایی کتاب « گفت و گو با خدا» را به نگارش در می آورد. فریدریش هایلر الهیات دان آلمانی کتاب ارزشمند «نیایش» را نوشته است. او کسی بود که در یک شنبه ها مراسم دعایی مشترک بین همه ی مردم ساکن در محل خود با باورهای مختلف برگزار می کرد. آنه ماری شیمل متأثر از استادش هایلر به عرفان اسلامی روی می آورد.

همه ی اینها را گفتم تا به این مطلب برسم که نیایش با خدا وجه اشتراک تمام ادیان و مذاهب است. دعا آدمی را بیشتر با خدا آشنا می کند. مناجات خصوصا در تنهایی مظهر اشراق و تجلی عشق به پروردگار است. بنابراین این همه تأکید برای برگزاری مراسم دعا و آیین نیایش به تأسی از پیامبران و امامان و عارفان در جهت زدودن کبر و نخوت ماست. در این حالات و آنات است که انسان در می یابد چه قدر ناتوان و ناشکر است.

نکته ی دیگر این که ما خدا را خرج جزئیات زندگی می کنیم. و نوع خواسته هایم ناچیز و بی ارزش است از این رو گاه به استجابت نمی رسد چرا که این خواسنه ها یا به اندک تلاشی به دست می آید یا بهتر آن است که اجابت نشود به قول مولوی:

بس دعاها کان زیان است و هلاک/ از کرم می نشنود یزدان پاک(مثنوی 2/140)

حال آن که به قول دکترسروش دعا اِبراز بندگی است نه اَبزار زندگی. متأسفانه ما از ارزش دعا کاسته ایم. ارتباط با خدا را فقط برای سلامتی خود و شفای بیماران و رفع گرفتاری ها و آمرزش مردگان می خواهیم. اینها همه خوب است ولی نباید خدای بزرگ را تنها برای این خواسته ها خواست. به تعبیر مولوی

قصد گنجی کن که این سود و زیان/ در تبع آید تو آن را فرع دان

هر که کارد قصد گندم باشدش/ کاه خود اندر تبع می آیدش

قصد کعبه کن چو وقت حج بود/ چون که رفتی مکه هم دیده شود

قصد در معراج دید دوست بود/ در تبع عرش و ملائک هم نمود

بیایید خدا را برای آشنایی با او و توصیف نعمات و آلاء او بخواهیم. فلسفه ی نیایش گفتگو ما با معبود است. چنان که در ربناهای قرآنی آمده است. مضامین دعاهای مأثور و مقبول امامان هم فقط توصیف خدا و اعلام عجز ماست. حکیم الهی قمشه ای در یک غزل این گونه می سراید:

چه خوش است یک شب بکشی هوا را/ به خلوص خواهی زخدا خدا را

به حضور خوانی ورقی ز قرآن/ فکنی در آتش کتب ریا را

شود آن که گاهی بدهند راهی/ به حضور شاهی چو من گدا را

طلبم رفیقی که دهد بشارت/ به وصال یاری دل مبتلا را

روحانیت از نگاه حق شناس

روحانیت از نگاه حق شناس

نگاهی به کتاب «از فیضیه تا پیکار»

  با ذکر چهار مقدمه به بررسی بخشی از کتاب فوق می پردازم

اول: کتاب هایی که عنوان از.... تا ... را یدک می کشند؛ معمولا بیانگر زندگینامه، خاطرات یا سفرنامه ی نویسنده هستند. نمونه اش همین کتاب و کتاب هایی چون «از لس آنجلس تا قزوین»- عباس عبدی، «از پاریز تا پاریس»- دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی، «از کاخ شاه تا زندان اوین»- دکتر احسان نراقی، «از قیطریه تا اورنج کانتی»- سید حمیدرضا صدر و .....

دوم: همواره معتقد بوده و هستم که هر فرد، جز آن که در مورد کتابی خاص، مطلبی را می خواند و یا به نقدی می نگرد؛ باید خودش کتاب مورد نظر را مطالعه کند. درک و تجربه ی شخصی از یک متن می تواند متفاوت از نظر دیگران باشد. چه بسا تحلیل دیگران نوعی پیش داوری را تقویت کند و یا این که ما را از خواندن کتاب منصرف نماید.

    محمد قوچانی در فصلنامه ی «آگاهی نو شماره 5»  قریب به 80 صفحه به نقد و بررسی کتاب مذکور پرداخته و به گونه ای قلم فرسایی کرده است ولی بیشتر تحلیل های اش، متأثر از مجموعه ی پنج جلدی «نقد الهیات سیاسی» است که در حال تدوین آن است و کمتر به محتوای کتاب مذکور مربوط می شود. از طرفی نوعی سوگیری در این نگاه وجود دارد که با فضای فکری و نوشتاری نویسنده ی کتاب یعنی تراب حق شناس همخوانی ندارد. تجربه های تراب هر چند گاه در نقد شیوه های مبارزاتی مجاهدین و پیکاری هاست اما از سویی روند انقلاب اسلامی از سال 42 تا 57 و بعد استقرار نظام جمهوری اسلامی را به چالش می کشد. در کتاب، شخصیت های بزرگ معاصر گاه بی رحمانه مورد نقد قرار می گیرند و نویسنده در ذهن خود آنها را به محاکمه می کشاند. اما این موارد در بررسی قوچانی غایب است. شاید ملاحظات سیاسی و نگاه ژورنالیستی مانع بیان آنها شده است.

   منظور از بیان این نکات آن نیست که ایشان قصد انتقام یا انتقاد مفرط از نظام دارد بلکه مراد این است که در تحلیل قوچانی همه چیز به صورت عادی و صرف نظر از جبهه گیری نقل شده است. مثلا در بخش اول با نام پیکار با حوزه می گوید: حق شناس تا آخر نسبت به حوزه ی علمیه نظر مثبت داشت.(آگاهی نو، ش 5 ص 78) حال آن که در پاره ای صفحات کتاب او به نقد روند حوزه و شخصیت های تأثیرگذار آن می پردازد. بیان نوع مباحث در حوزه و یا آزادی انتخاب مدرس برای تحصیل در آن از زبان حق شناس، دلیلی بر آزادی اندیشه و عبور از خط قرمزهای طلبگی نیست. من که خود تجربه ی تحصیل در این حوزه را داشته ام کمتر به این مسئله وقوف یافته ام ولی به محض ورود به دانشگاه تهران و روبه رو شدن با اساتید و گفت و گو با دانشجویان متوجه نگاه تازه و متفاوت شدم. در هر صورت آنچه در ذهن من از کلیت کتاب می گذرد برخلاف قوچانی، رویکردی منتقدانه و در عین حال منصفانه است که پس از گذر سال ها تجربه و تحقیق از قلم مؤلف تراوش کرده است.

سوم: هنوز که هنوز است گفت و گوی مفصل دکتر مهدی محقق و دکتر سید جعفر شهیدی در کیهان فرهنگی دهه ی شصت در خاطرم خطور می کند. آن دو بزرگوار در آن مصاحبه پیرامون کارکرد حوزه و دانشگاه نقطه نظرات خود را بیان کرده اند. در بخشی از آن مصاحبه دکتر شهیدی به رویکرد ایرانیان پس از تأثیرگذاری فتوای میرزای شیرازی در تحریم تنباکو که زمینه ساز نهضت مشروطه در ایران شد، اشاره می کند و می گوید: نسل دوم از مشروطه که به ایران مهاجرت کردند در ترغیب فرزندان خود برای تحصیل در حوزه های علمیه تلاش فراوان نمودند." تصور می کنم تراب حق شناس یکی از مصادیق آن دوران است.

چهارم: خاطرات حق شناس روایتی دست اول از روزگار مجاهدین خلق ایران است. او در طول مبارزات فکری و عملی اش نه به زندان افتاد و نه مجبور به اعتراف شد و نه پس از شکست های پیاپی مجاهدین در حلقه ی آنها ماندگار شد.  بنابراین می توان از ناگفته های میان سطور کتاب به حقایق جدیدی دست یافت. در مقابل این روایت دو روایت دیگر وجود دارد که چنگی به دل نمی زند. یکی روایت ملی- مذهبی هاست که عبور از مجاهدین نخستین را برنمی تابند و از محمد حنیف نژاد اسطوره می سازند. و دیگری روایت اصولگرایان که بر اساس اسناد و مدارک به جا مانده از آن دوران با سوگیری هایی همراه است و گزینشی عمل می کنند.

 

   تراب حق شناس(1322-1394) این کتاب را پس از مرگ همسرش پوران بازرگان در سال 1385 و به اصرار دوستانش نگارش کرده و توسط انتشارات اندیشه و پیکار در پاریس به چاپ رسانده است.

   در آغاز نویسنده ضمن بیان فضای مذهبی و فرهنگی زادگاهش جهرم متأثر از حوادث پس از عصر مشروطه می گوید: تقریبا در سن 7-8 سالگی... مرا به مکتب خانه فرستادند تا قرآن را هم بیاموزم. به این ترتیب تمام قرآن و نیمی از مفاتیح الجنان را یاد گرفتم.(از فیضیه تا پیکار ص 28)

   از آنجا که پدر و مادرش از تبار روحانیت اند، علاقه مندی خود را به روحانیون جهرم اعلام نموده و می نویسد: شهر ما بین 15  تا 20 روحانی از پیش نماز و منبری و روضه خوان داشت که برخی از آنها برای امرار معاش شغلی غیر از آخوندی داشتند از جمله معلمی در دبستان یا دبیرستان. از نقش آنها به عنوان روحانی که بگذریم به لحاظ شخصی آدم هایی بودند درستکار و مثل همه زندگی می کردند. مثلا از این عده فقط یک نفر دو زن داشت. تعدد زوجات در آن سالها بین روحانیون ایران تا آنجا که می شناسم نادر بود. دلیلش را به درستی نمی دانم. احتمال زیاد رواج آداب مدرن تک همسری در کنار دشواری های مادی. اما در جمهوری اسلامی که قانون دینی با قدرت سیاسی همراه شده تعدد زوجات و مفاسد بیداد می کند(ص 36)

   من با این تغییر ناگهانی در جمهوری اسلامی با نویسنده همدل نیستم. بر اساس یک آمار که سال 95 منتشر شده است، کمتر از سه درصد ایرانیان چند همسری را انتخاب کرده اند. البته این آمار در مناطق مرزی چون هرمزگان و سیستان بیشتر است. و اتفاقا یکی از چیزهایی که در میان مسئولان به تأسی از رهبران درجه اول نظام گسترش نیافت، همین امر بود.

   تراب از جهرم به قم می رود تا گمشده ی خود را بیابد. روش آموزشی حوزه که درس، مباحثه و آمادگی بود را می پسندد(ص 52) و از زیست و منش روحانیون خاطره ی مثبتی دارد.(ص 53 و 55) ضمن این که آیت الله بروجردی را می ستاید اما از تک صدایی او در حوزه ی علمیه انتقاد می کند.(ص 57) از حاشیه نویسی انتقادی علامه طباطبایی بر کتاب بحارالانوار مجلسی(ص 58) و موقعیت متناقض نما و فارسی نویسی او به خوبی یاد می کند.(ص 64) در مورد آیت الله شریعتمداری می نویسد: او با وجود محافظه کاری سیاسی در روش شناسی متجدد بود. روش تدریس دارالتبلیغ مدرن بود چنان که مدتی دکتر امیرحسین آریانپور در آنجا انگلیسی تدریس می کرد.(ص 67) نشریه مکتب اسلام و مکتب تشیع حاصل فعالیت روشنفکران دینی می داند.(ص 96) حق شناس به مرزبندی روحانیت سنتی و انقلابی اشاره می کند و به نقد اولی ها می پردازد. وی با صراحت می گوید: اساسا روحانیت هرگز یک دست نبوده است.(ص 73) البته این سخن او بر دیگر گروه ها و نهادهای اجتماعی نیز صادق است. مگر روشنفکران در ایران یک دست بوده اند از سکولار تا مذهبی در میان آنها حضور دارد. پاره ای از آنان ترکیب روشنفکر دینی را هم برنمی تابند. در هر صورت، از مجموع گزارشات وی در مورد وضعیت تحصیل و مدرسان در قم برمی آید که در مدت سه سال اقامت در قم بیشتر حس کنجکاوی خود را ارضا نموده و کمتر به درس و بحث علاقه داشته است.

   در سال 1339 با شرکت در کنکور دانشسرای عالی و پذیرش در رشته ی زبان انگلیسی به تحصیل می پردازد.(ص 75) رئیس دانشسرای عالی دکتر محمود صناعی یکی از نویسندگان ومترجمان تراز اول کشور بود. ولی این مهندس بازرگان و شریعت سنگلجی بود که به نیازهای جوانان مذهبی آن دوران پاسخ می دادند. با این که آبشخور فکری مجاهدین نخستین، تفسیر قرآن شریعت سنگلجی و کتاب راه طی شده و ذره ی بی انتهای بازرگان بود اما با نقد صریح او از مارکسیسم، مجاهدین از او فاصله گرفتند.(ص 196)

   حق شناس می نویسد: محمد حنیف نژاد در جلسه ای در منزل لطف الله میثمی با حضور سید مرتضی جزایری گفت: همه ی بلاهایی که مسلمان ها می کشند از دست هم لباسی های شماست و جزایری هم مجبور شد این گفته را تأیید کند. این درکی بود که در انجمن اسلامی نسبت به روحانیت وجود داشت در واقع نوعی اسلام بدون روحانیت(ص 91)

   یکی از عواملی که تلاش و مبارزه ی مجاهدین خلق را توجیه می کند، بی تعلقی آنها به زندگی بود. مجاهدین گویا از حافظ آموخته بودند که غلام همت آنم که زیر چرخ کبود/ زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است. تراب در این باره می گوید: ادامه ی مبارزه پس از 15 خرداد و در جو یأس آلود و پلیسی موجود، نیاز به سبک باری و جسارت و فداکاری داشت. این عبارت را که در مقدمه ی کتاب گل های بدی اثر شارل بودلر شاعر فرانسوی، ترجمه ی محمدعلی ندوشن خوانده بودم و زبان حال ما بود، هنوز به یاد دارم. در راهی که در پیش داریم باید سبک بار باشیم نه با کوله بارهای سنگین ثروت و شهرت و رفاه. من گمان می کنم که این تنها وضع ما مجاهدین نبود بلکه همه ی گروه های انقلابی که در دهه ی 1340 شکل گرفتند چه با درک مذهبی و چه مارکسیستی با زندگی خود و آینده ی شخصی شان همین برخورد را داشته اند. برای مبارزه همه چیز، برای منافع فردی خودمان هیچ چیز. چنین بود که خانواده و شغل و اعتبارات دلخوش کنک اجتماعی به راحتی زیر پا گذارده می شد. و افراد با آرمان خواهی کم نظیری خود را آماده ی مبارزه ی سرنوشت ساز با رژیمی می کردند که هیچ مشروعیتی نداشت و امید می رفت که با سقوط آن راه آزادی و عدالت اجتماعی گشوده شود.(ص 157)

  انجمن ضد بهائیت را شیخ محمود حلبی ساکن مشهد به راه انداخته بود. با سازماندهی گسترده ای که همه ی ایران را فرا کرفت و بسیاری از جوانان را سرگرم می کرد و از مبارزه ی سیاسی دور می داشت و به همین دلیل مورد حمایت ساواک بود.(ص 160) بنابراین تحلیل عمادالدین باقی در کتاب «حزب قاعدین» در مورد انجمن حجتیه درست بود؛ هر چند ایشان پس از سال ها از نظر خود برگشت.

    در دوره ی بسیار کوتاهی، زمانی که قصد تدوین ایدئولوژی خودمان(مجاهدین) را داشتیم فکر کردیم که در حلّ بعضی از این مسائل ممکن است برخی از روحانیون مترقی بتوانند کمک مؤثری باشند. مثلا فکر کردیم مطهری می تواند به نوعی همکاری کند. در طی چند تماسی که با این افراد گرفتیم که من نیز در جریان آن بودم. به این نتیجه رسیدیم که آنها نمی توانند در یاری رساندن به ایدئولوژی اسلامی  ای که می بایست به درد ما بخورد کمکی محسوب شوند، چون اصلا چنین چیزی در توان شان نبود. جمع بندی ما در آن لحظه چنین بود. یک بار مطلبی نوشته بودم با این مضمون که چگونه باید قرآن را مطالعه کرد و آموخت.  با سعید محسن به دیدن آقای مطهری رفتیم و او مقاله را خواند و بسیار تعجب کرد. از مطلب خوشش آمد و بعدا در یک سخنرانی هم گفت که یکی از جوانان پیش من آمد و یک چیزی نوشته بود که من حظّ کردم و... ولی همین تعجب او گویای دوری نظری او نسبت به ما بود.(ص 158)

   به یاد دارم که در عین احترامی که سازمان برای طالقانی قائل بود و بسیاری از برداشت های نوین او را از قرآن قبول داشت یعنی تفسیر مادی، اجتماعی و سیاسی وی را از قرآن مؤید برداشت های انقلابی خود از تحولات جامعه می دانست ولی این که طالقانی در پایان سوره های قرآن، طبق سنت برخی مفسرین، ثواب خواندن سوره را می نوشت، همیشه باعث تعجب رفقا بود. سعید محسن به شوخی می گفت بالاخره آقا آخوند هم هست!! ما آن را به حساب زیرکی ها و توجیهات آخوندی می گذاشتیم که طالقانی برای خود به آنها متوسل می شد و از آن می گذشتیم.(ص 176)

 

مستوری مرگ

مستوری مرگ

مراد از مستوری مرگ پنهان ماندن چرایی مرگ در ذهن و زبان ما است. این امر در جهان مدرن افزایش یافته است یعنی اندیشه و ابزار جهان جدید ما را به غفلت بیشتر از پدیده ی مرگ رهنمون می کند. البته چیرگی روزمرگی در زندگی نیز مزید بر علت و منجر به فراموشی مرگ می شود. تولستوی در داستان کوتاه «مرگ ایوان ایلیچ» دقیقا به این مسئله اشاره دارد. به قول گری ر. جان، یکی از نکته های اساسی مورد توجه تولستوی در نوول این است که آدم ها، عموما، در پنهان کردن حقیقت غایی از خودشان مهارت زیادی دارند. و او از هیچ کوششی فروگذار نمی کند تا نقاب هایی را پس بزند، که ما به وسیله ی آنها تلاش می کنیم شمایل مرگ را در خودآگاهمان مستور نگه داریم.(تولستوی و مرگ ص 11)جفری کلایو هم می گوید: عمل دائمی به رفتار بدلی با دیگران، به ناراستی با خویشتن و کوششی بیهوده در راه پنهان نگه داشتن رویدادهای مهم، به ویژه مرگ، از خود شخصی می انجامد.(همان ص 18)

در توضیح و تفهیم این مهم باید گفت: اولین پرسش ما انسان ها در رویارویی با مرگ دیگری به کیفیت و چگونگی مردن متوفی برمی گردد. به این که چه عاملی زندگی او را پایان داد؟ یا به صورت ساده تر چه شد که مرد؟ گویا به تعداد آدمیان عوامل مرگ وجود دارد. یعنی هر انسانی مرگ منحصر به فردی را تجربه می کند. یکی به شهادت، یکی به خودکشی و دیگری با سکته ی مغزی یا قلبی. فردی عمری را در دریا زندگی کرده است سرانجام در خشکی جان را به جان آفرین تسلیم می کند و انسانی دیگر در خشکی به سر می برد اما مرگش در آب رقم می خورد. یکی در دوران جنینی می میرد و دیگری دو قرن را نظاره گر است. از این رو می توان گفت: روایت مردن تکرارناپذیر است و تشریح رخداد مرگ از زبان بازماندگان و خویشان نقل مجالس ترحیم و تعزیت می شود. اما از چرایی مرگ کمتر پرسش می شود. این گفته ی ظریف که هر کس با چرایی مرگ و زندگی آشنا شود با هر چگونگی آن خواهد ساخت، دقیقا حکایت این معناست که اولویت با چرایی مرگ است.

تصور نکنید چرایی مرگ موضوعی فلسفی و نیازمند به بحث و بیان ادله ی عقلانی است و فقط فیلسوفان باید در باره ی آن نظر دهند بلکه مراد این است که یک فرد در مواجهه با مرگ چه حقایقی را درونی کرده است. شخصی کردن مفهوم مرگ یعنی چگونه می توانی بدون حضور و نظر دیگران به مرگ خویش بیاندیشی و به قول مولوی آن را در آغوش بگیری

مرگ اگر مرد است گو نزد من آی

تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

من از او جانی ستانم جاودان

او زمن دلقی ستاند رنگ رنگ

چنان که در جای دیگر می گوید:

مرگ ما هست عروسی ابد

سر آن چیست هو الله احد

این ابیات اشاره به راز و فلسفه ی مرگ دارد اما نه بر اساس ادله ی فلسفی، بلکه با درک شهودی و شخصی از مرگ. همان درکی که قادر است ما را به معنایی از زندگی سوق دهد

جولیان یانگ فیلسوف معاصر آمریکایی در کتاب «فلسفه ی قاره ای و معنای زندگی» می نویسد: وقوف به تناهی خویشتن، چیزی بیش از صرف فهمیدن این مطلب است که زمانی برای از دست دادن وجود ندارد... اگر کسی بر مرگ خویش از پیش نظر افکنده، زندگی خود را به مثابه ی یک کل ساده شده می فهمد و از این رو قادر به تشخیص گزینه های اساسی از مشغولیات بی اهمیت و ناچیز می گردد... این زندگی قویا معنادار است.( فلسفه ی قاره ای و معنای زندگی ص 284) او می گوید: معنای زندگی در تناهی خویشتن نهفته است یعنی تو دریابی که با محدودیت در زندگی مواجه هستی. وقتی امری ذهن و زبان ما را به خود مشغول کند ما را به ابد متصل می نماید و به وجود می رساند که مفهومی است جاودان در مقابل موجود که ذاتش میرندگی است. اتصال در زبان مولانا اصل اصیل حقیقت است و جدایی بیماری دائمی آدمی و ما با این درد و رنج روزگار را سپری می کنیم.

عامل دیگری که موجب درک چرایی مرگ و معنا می شود تنهایی است. این که انسان دریابد که واقعا تنهاست تعبیر زیبای قرآن را مد نظر داشته باشید که می گوید: و لقد جئتمونا فرادی کما خلقناکم اول مرة(انعام/94) انسان موجودی است که تنها آفریده شده و تنها به سوی خدا می رود.

شاید این که در روان شناسی معاصر، گفتگو با خویشتن را موضوعی اساسی تلقی می کنند؛ مراد همین بودگی در هستی و معنابخشی به این بودگی است. به این که از باشندگان و هستندگان پیرامون حذر کنید و با خود حدیث نفس کنید. گفت و گوی درونی حاصل کشمکش های فکری و روحی آدمی است. فردی که به این عرصه پا می گذارد تنهایی را دوست دارد.

یکی از مظاهر این تنهایی تنهایی دم مرگ است که به قول نوربرت الیاس در جامعه مدرن از زندگی آدمیان رخت بربسته است. مرگ آگاهی و مرگ هراسی های ما حول محور چگونگی مرگ می چرخد. حتی مرگ اندیشی هم معلول همین اندیشه است. ما بنا نداریم از سطح ساده و روزمره ی مرگ گذر کنیم و به درک شهودی و شخصی از مرگ برسیم. مرگ به ما می گوید جهان زیسته ی ما محدود است و زندگی ما کوتاه است و فرصت کمی برای زیستن داریم. بنابراین باید وقت را مغنتم بشماریم. به قول حافظ

هر وقت خوش که دست دهد مغنتم شمار

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار

غمخوار خویش باش غم روزگار چیست

ساده اندیشی است که گمان کنیم مراد حافظ از وقت خوش خوشگذرانی است. چون در مصرع دوم می گوید: کس را وقوف نیست که پایان کار چیست یعنی نمی دانی که زندگی تو کی به پایان می رسد. باید زمان حال را دریابی. از طرفی در بیت دوم می گوید: پیوند عمر بسته به مویی است یعنی هیچ پایداری در جهان وجود ندارد. به شهرت، قدرت و ثروت خود نبالید همه اش نابودشدنی است. بعد می گوید: غمخوار خویش باش غم روزگار چیست یعنی عاقبت کار خود را در نظر بگیر. وابسته به دیگران و نظرات آنها نباش. غم خودت را بخور. چون در نهایت در تنهایی خودت قرار می گیری و با خودت روبرو می شوی. برای برخی بهترین و برای پاره ای بدترین مواجهه، مواجهه با خود و مرگ است