شبیه سازی مرگ

شبیه سازی مرگ

کیفیت حیات شما همان علت پنهان مرگ شماست(تو آن هستی، کمبل ص 80)

مقدمتا باید عرض کنم که انسان دائما می اندیشد و اصلا وجودش مرهون همین اندیشیدن مدام است. گویا هیچ انسانی از این موضوع فراغت ندارد. همیشه اندیشگی سبب می شود که نه فقط امور دنیوی و گذشته و آینده را بلکه امور پس از مرگ نیز همواره در ذهن خود مرور کند. یعنی با مشاهده ی مراسم تشییع و خاکسپاری دیگران، سرنوشت خود را برنامه ریزی و تصویرسازی می کند.

از نظر دانشمندان علوم شناختی، ما انسان ها ایده ی زندگی پس از مرگ را از روی زندگی مان در همین جا می سازیم. ما مرگ را نیز از دریچه ی زندگی می فهمیم؛ چرا که جز زندگی و حالات زنده بودن چیز دیگری در اختیار نداریم که از روی آن مردگی و حالات مردن را شبیه سازی کنیم.(علوم شناختی دین ص 186)

ما وقتی در مراسم تشییع و خاکسپاری دیگران شرکت می کنیم، تصوری از مرگ خود در ذهنمان خلجان می کند. به نوع مرگ خود و چگونگی تشییع و حضور افراد مختلف در این مراسم می اندیشیم. حتی حوادث پس از مرگ خود را نیز در ذهنمان مرور می کنیم. به تعبیر دیگر چون تصویر و تصور دیگری از جریان مرگ و رویدادهای پس از آن در ذهن نداریم به شبیه سازی مثبت آن دل می سپاریم. از این رو گاه در مقام وصیت، توصیه هایی را به زبان می آوریم یا در کاغذی مکتوب می کنیم. گاه به موارد جزیی هم اشاره می شود به این که مرا در فلان مکان یا به صورت خاص دفن کنید. متنی را بر سر قبر من بخوانید و یا فلان گفته ام را پخش نمایید. ام کلثوم، خواننده ی مشهور مصری، وصیت کرده بود که ترانه ی «اغدا القاک» را در هنگام خاکسپاری پخش کنید.

در فلسفه ی بودایی شکل های متفاوت موضوع ناخویشتنی،non-selfhood است که اخم را از چهره ی مرگ پاک می کند، فلسفه ی شرق، در تلخ ترین شکل ممکن به ما می آموزد که جسم و ذهن، آرایه های بی اهمیتی هستند، و آنگاه که جسم، یعنی جایگاه شعور، تمام شد و از بین رفت، جوهر واقعی انسان در کیهان پذیرنده و هماهنگ رها می شود. تصور کل بودن و تداوم، همچنین از آموزه های مکتب روان شناسی فراشخصی هم هست، که خود را بخشی از کل می داند و لاجرم آن تویی که از بین می رود به سادگی به شکل دیگری ادامه می یابد( مقاله ی من با مردن قدری خرده حساب دارم، ارتور کریستال به نقل از کتاب کذاب کبیر، گلی امامی ص ۸۴)

بازشناسی متون مقدس

بازشناسی متون مقدس

متون را می توان به دو بخش عمده، مقدس و غیرمقدس تقسیم کرد. این تقسیم بندی کمک می کند تا شاخص های آنها مورد ارزیابی و بازشناسی قرار گیرد. و ما به وجوه مقدس و راز ماندگاری شان بیشتر پی ببریم.

وداهای هندوان، توراتِ یهودیان، اناجیلِ اربعه ی مسیحیان و قرآنِ مسلمانان از جمله متون مقدسی هستند که در جهان قابل توجه هستند. مهمترین وجه اشتراک این متون، مضامین یکسان در ژانر ادبی و فرهنگی آنهاست.

جوامع دینی متون مقدس را با مواد عالی و هنرهای زیبا و نفیس تهیه و حفظ می کنند. مواجهه ی بسیار محترمانه مردم با این متون، داستان هایی که در باره ی نحوه پیدایش این متون نقل می کنند، تعصبی که بر سر تحریف نشدن و دگرگون نشدن این متون دارند، مناسک و آیین هایی که در باره ی این متون اجرا می کنند، جست و جوی مداومی که برای کشف و تفسیر متون این کتاب ها و استفاده از مضامین شان در زندگی از خود نشان می دهند، همه و همه از منظر علوم شناختی جالب توجه است.(علوم شناختی دین، نعیمه پورمحمدی ص 291)

وجوه مقدس سازی کتاب های مقدس

میربام لورینگ، عناصر هفتگانه ی زیر را در مفهوم کتاب های مقدس دخیل می داند.

اول: متون مقدس منشأ الهی یا محصول بینش، بصیرت یا درون بینی خاصی است.

دوم: با آنها به عنوان امری دارای اقتدار، قوی، تعرض ناپذیر و بسیار حرمت دار رفتار می شود.

سوم: محتوای این متون به عنوان دسته ی هنجار و امور معتبر برای اخلاق و رفتار جامعه در نظر گرفته می شود.

چهارم: آنها اعم از کتبی یا شفاهی، بسته و ثابت تلقی می شوند و نباید به آن اضافه یا از آن کم شود.

پنجم: متون مقدس کامل و جامع تلقی می شود و شامل هر چیزی دانسته می شود که مهم است و به کار همه ی جنبه های زندگی انسان می آید.

ششم: اعضای جامعه از این متون در زمینه های دینی و آیینی استفاده ی بسیار می کنند.

هفتم: متون مقدس حقایق غایی را عرضه می کنند.(همان ص 292)

راز ماندگار متون مقدس

1- خواندن متن کتاب مقدس به منزله ی پیروی از دین

2- مکتوب بودن متن مقدس و اثر آن در حافظه ی فعال

3- آثار فراطبیعی کتاب های مقدس

4- اقتدار کتاب های مقدس و علامت دهی عضویت در جامعه ی دیندار

5- منحصر به فرد بودن آنها و اعمال خاص سوگند و شهادت و تبرک و تعظیم

6- خود را مخاطب کتاب مقدس دانستن. به عنوان دستورالعمل

7- هویت بخشی به گروه دینداران

8- کمک فوق العاده برای بلوغ فردی و رشد اخلاقی(همان ص 294 تا 300)

نقش مناسک عاشورایی در اعتبارِ فردی و اجتماعی O&D

نقش مناسک عاشورایی در اعتبارِ فردی و اجتماعی

مقدمه

در آغاز انقلاب اسلامی ایران که انقلابیون مست حضور بودند، یک شب در مراسم حسینیه‌ی اعظم زادگاهم، بندر دیر، شاهد اخراج گروهی از جوانان از مراسم سینه زنی عاشورایی توسط همین انقلابیون بودم. با این که نوجوانی بیش نبودم، این طرد به مذاقم خوش نیامد و ناراحت شدم. آن خاطره‌ی تلخ که در کتاب «خاک غریب» هم به آن اشاره کرده‌ام، بهانه‌ای برای قلمی کردن مطلب فعلی است.

در آن کتاب آمده است: این بار دیدم افراد دیگری رشد کردند. آنهایی که با مسجد و منبر آشنا بودند هر چند گاه گروه اول هم در مساجد و حسینیه‌ها می‌دیدم. آرام آرام نسلی که انقلاب کرد آنها را از مسجد و حسینیه راند. و این را یکبار خودم در حسینیه‌ی اعظم دیّر شاهد بودم که اندکی ناراحت شدم. ناراحتی از این جهت که شاید حضورشان در حسینیه و مسجد به نوعی توبه‌ی پنهان محسوب شود و آنها هم بتوانند سهم‌شان را از این محافل بگیرند. چنان که افراد دیگری هم که به این مجالس می‌آیند از گرایش‌های مختلف برخوردارند. یکی برای پاداش، دیگری برای خودنمایی و شاید یکی برای سرپوش گذاشتن بر زشتی‌هایش. بنابراین تنوع در فلسفه‌ی حضور اقتضا می‌کند که ما کسی را از این مراسم و محافل نرانیم. مگر ما نمی‌گوییم بازا بازا هر آن چه هستی بازا چون درگه ما درگه ناامیدی نیست. مسجد و حسینیه درگه الهی‌اند که می‌توانند در فرد تحولی ایجاد کنند و مسیر زندگی شان را دگرگون نمایند. ما چه می‌دانیم شاید بخش وسیعی از توبه ها و تصمیم به انجام خوبی‌ها در همین مجالس شکل می‌گیرد.(1) یعنی مراسم و مناسک مذهبی خصوصا عاشورایی نقش عمیقی در اعتباربخشیِ فردی و اجتماعی دارد.

یادآوری این نکته هم حائز اهمیت است که طرح این مسئله به معنی پذیرش خرافه‌ها و ناسخته‌های این گونه مراسم نیست. چرا که نگارنده‌ی این سطور، پیش از این در چند مقاله در پی پیرایه زدایی‌های عاشورایی برآمده است.

اسطوره‌ی عاشورا

محکم ترین پشتیبان و پشتوانه‌ی شیعیان، تبدیل کردن حادثه‌ی کربلا به یک اسطوره برای تمام دوران است. هر قومی در پی اسطوره سازی برای هویت بخشی خود در بستر تاریخ بوده است. فاجعه‌ی کربلا درام عظیم تاریخی و مذهبی در شیعه است که توان و شأن اسطوره شدن دارد. شیعیان خوب دریافته اند که با اسطوره‌ سازی می‌توان نهضتی را زنده نگه داشت. از این رو نه فقط در ایران بلکه در عراق، هند و پاکستان چنین گرایشی وجود دارد.

اسطوره‌ها کارکردهای نمادین دارند و حفظ این نمادها امری ضروری است. برافراشتن پرچم سیاه و سرخ، شبیه سازی، علم گردانی، روضه خوانی و سینه زنی و زنجیرزنی بیانی روشن از همین نمادها هستند و از نظر روان شناختی پذیرش یک واقعه از طریق نمادها به مراتب آسان تر است.

مهمترین عنصر در جذب نمادهای اسطوره‌ای، هویت سازی است. از این رو مردم برای حفظ هویت مذهبی و فرهنگی در پرتو نمادها، تردیدی ندارند که باید از تمام امکانات گذشته و مدرن در جهت تقویت و پیشبرد مناسک بهره گرفت. به رغم این که جهان امروز در پی یکسان سازی و جهان وطنی پیش می رود اما از آن سو، عوامل هویت ساز نیز فعّال هستند. پیوستن به نشانه‌ها و نمادهای قومی و مذهبی در قالب مناسک و مراسم، امری اجتناب ناپذیر است.
از طرفی اسطوره‌ها آثار روانی و اخلاقی بسیاری در پی دارند. در مقابل هجوم بی وقفه‌ی یأس و ناامیدی‌های زیستی زمانه، وجود این نوع مراسم یک نوع حس مقاومت در افراد ایجاد و تا حدودی آنها را واکسینه می‌کند. بروز بیماری‌ها و وجود ویروس‌های ناشناخته، ضرورت توسل به اسطوره‌ها را بیشتر کرده است. شفاطلبی و عافیت خواهی، سکه‌ی رایج خواسته‌ها و دعاها در این نوع مراسم و مناسک است.

مناسک مذهبی

مناسک و تشریفات جزیی از دین‌اند. آنها ما را از لحاظ روانی به دیگران و به میراث فرهنگی مشترک خود نزدیک‌تر می‌کنند. و این امر یگانگی ما را به منبع مفروض هر نوع خیر و نیرو تضمین می کند و باعث می‌شود احساس کنیم که می‌توانیم حتی بر مرگ غلبه کنیم. آیین جنبه‌ی مهم ایمان است که در حین غم و اندوه نقشی سازنده ایفا می‌کند. به عبارتی، آیین برای آن که حسّ امنیت ایجاد کند معانی سازنده‌ی جدیدی به دست می‌دهد باید به نحوی سازنده از خود بیگانه کننده باشد به تعبیر دیگر، آیین شخص را از هیجاناتش دور می‌کند و باعث می‌شود که به جهان بازگردد. فرایندی که مانع خودنگرانی وسواسی است... در سطح دیگر، آیین‌ها ایجاد ساختار می‌کنند حمایت اجتماعی پدید می‌آورند و اغلب باعث دوری از غم و اندوه می‌شوند. تشریفات رسمی موجب می‌شود که افراد داغدیده درد فقدان را از سر بگذرانند. مرگ زندگی بازماندگان را تلخ می‌کند و ایدئولوژی و آیین مذهبی می‌توانند ثبات را به زندگی ماتم زدگان بازگردانند.(2)

نعیمه پورمحمدی در کتاب «علوم شناختی دین» می‌نویسد: مناسک مدت‌ها است هدف تحقیقات گسترده‌ی علمی، به ویژه در رشته‌ی مردم شناسی دینی، است... دانشمندان علوم شناختی دین، مناسک را همچون رفتاری طبیعی که با سوگیری‌های شناختی یا فرهنگی ما به شدت مرتبط است، می‌شناسند و مناسک را از همین وجه شناختی‌اش دنبال می‌کنند.(3)

وی با توجه به پژوهش‌های فراوانی که در این عرصه صورت گرفته است، ده مورد از کارکرد مناسک و آیین‌های مذهبی را برشمرده است که عبارتند از: 1- فقدان سازوکار علیّ مناسک 2- دستورالعمل دقیق، سخت، پرتکرار و پرمرحله‌ی مناسک 3- دفع خطر و دفع طرد اجتماعی با اجرای مناسک 4- نظام شهودی یادگیری مناسک 5- عنصر فراطبیعی در مناسک مذهبی 6- مناسک آموزه‌ای و مناسک نمایشی/ مناسک پرتکرار و مناسک برانگیزاننده 7- کارکرد ضد اضطراب مناسک 8- کارکرد علامت دهی پرهزینه‌ی مناسک 9- کارکرد افزایش یا کاهش اعتبار مناسک 10- کارکرد تقویت پیوندهای درون گروهی مناسک.(4)

اعتبار فردی و اجتماعی

در میان ده مؤلفه‌ای که دکتر نعیمه پورمحمدی عنوان کرده است با توجه به عنوان بحث، سه مورد آن یعنی کارکرد ضد اضطراب مناسک و دفع خطر و دفع طرد اجتماعی و کارکرد تقویت پیوندهای درون گروهی مناسک، برجسته می‌شود.

مناسک بر روی فرد تأثیرات روان شناختی حیاتی همچون کاهش اضطراب در مواجهه با بی اطمینانی، تنظیم عاطفی و بهبود بهزیستی روانی دارد.(5) ریچارد سوسیس و همکارانش نمونه‌ای از زنان را در طول جنگ بررسی کردند و دریافتند که میزان بیشتر تلاوت کتاب مقدس در میانشان با میزان کمتر اضطراب رابطه‌ی مستقیم دارد. همچنین دریافتند زنانی که در طول جنگ، مراسم منظم تلاوت داشتند، پس از جنگ استرس و فشارهای کمتری تحمل می‌کردند. از این رو به این نتیجه رسیدند که مراسم به بازیابی حس تسلط بر زندگی و مهار آن و مواجهه با اضطراب‌ها و فشار روانی کمک می‌کند.(6)

تحقیقات علوم رشدی و شناختی نشان می‌دهد که ویژگی‌های منحصر به فردی در کنش‌های مناسک وجود دارد که باعث می‌شود احتمال تکثیر و انتقالشان به شدت افزایش یابد. یکی از این ویژگی‌ها دفع خطر است... ویژگی دیگری که باعث تکثیر و انتقال وافر مناسک است، دفع طرد اجتماعی با انجام دادن مناسک است. رفتارهای تقلیدی، خطر طرد گروه را برطرف می‌کند. بنابراین؛ تهدید طرد اجتماعی و از دست دادن موقعیت در گروه انگیزه‌ای قوی است که مردم به سمت تقلید از مراسم و آیین ها بروند تا مطمئن شوند چتر گروه بر سرشان همچنان گسترده خواهد ماند.(7)

شرکت در مناسک کمک می‌کند اشخاص پیوندهای درون گروهی‌شان را تحکیم و از آن محافظت کنند. مناسک اجرا شده بخشی از خاطرات مشترک همه‌ی اعضای گروه است که میانشان عواطف مشترکی ایجاد می‌کند که ناشی از این نوع تجربیات فیزیولوژیکی است. اجرای این مناسک چنان هویت گروهی‌ای می‌سازد و آن را تحکیم می‌کند که اگر تهاجم یا خطری گروه را تهدید کند هر شخص حاضر است برای گروه فداکاری کند و بمیرد، چرا که خود را عضو گروه حساب می‌کند.(8)

عزاداری مظهر اتّحاد

پیش از آغاز ماه محرم، اعضای هیئت‌های عزاداری، در فضایی بسیار عاطفی و صمیمی، تمام لوازم سینه زنی و زنجیر زنی که معمولا در انبار حسینیه‌ها و مساجد نگه داری می‌شود؛ غبار روبی و بازسازی می‌کنند. و در جلسات متعدد، مسئولیت هر فردی مشخص می شود. سیاه پوشی حسینیه‌ها و گذرگاه‌های منتهی به آنها از اولین اقدامات افراد هیئت است. پس از آن با برگزاری مقدمات اولیه چون پرچم گردانی و دمام زنی، مردم را به این مراسم دعوت می‌کنند. مردم مناسکی را که برای اجرایش بسیار کوشیده‌اند، برای خود بسیار کارآمد و معنادار تفسیر می‌کنند.

موارد سه گانه‌ای که در بخش قبلی بیان شد بر آیین عاشورایی هم قابل تطبیق است. اولا با خواندن زیارت عاشورا و دیگر ادعیه‌ی وارده در مساجد و محافل حسینی، شیعیان احساس امنیت روانی بیشتری پیدا می‌کنند. در این مراسم علاوه بر زیارت خوانی، ذکر مصیبتی هم صورت می‌گیرد.

اعضای هیئت خود را برای برگزاری مراسم سینه زنی و زنجیرزنی آماده می‌کنند. معمولا مراسم از حسینیه و مسجد محل شروع و مسیرهایی انتخاب و حرکت صورت می‌گیرد. در این مسیر افرادی به جمع هیئت می‌پیوندند و دیگران اعم از زن و مرد، هیئت را همراهی می‌کنند.

تمام این مراتب و مراسم در جهت اتحاد و همدلی صورت می‌گیرد. مردمی هم که هیئت را همراهی می‌کنند، با زدن بر سر و سینه و ریختن اشک، به گونه‌ای خود را شریک ماجرا می‌دانند. این آیین‌ها در روزهای تاسوعا و عاشورا به اوج خود می‌رسد. خصوصا وقتی که با تعزیه و شبیه سازی همراه باشد.
دیوید پینالت در فصل هفتم کتاب «اسب کربلا» می‌نویسد: به علت برگزاری مراسم باشکوه شبیه ذوالجناح در شهر له پایتخت لداخ هند و حضور پررنگ ساکنان اعم از شیعه و سنی و بودایی نوعی اتحاد و همبستگی در میان آنان ایجاد شده است.
مؤلف که بارها به شهر له رفته است، می‌گوید: تا جایی که من می‌فهمم، این آیین نه تنها تنش‌ها را از بین مسلمان‌ها و بودایی‌ها کاهش می‌دهد بلکه میان خود مسلمان‌های شهر، بین شیعه و سنی نیز میانجیگر است. این آیین به صورتی برگزار می‌شود که تا حد مشخصی بتواند نمایشی از آشتی طایفه‌ای نشان دهد و در عین حال تمایزات میان طوایف(مشخص‌تر از همه میان شیعه و سنی) حفظ و برجسته شود.(9)

--------------------------------

1- خاک غریب ص 47

2- روان شناسی دین، ترجمه محمد دهقانی ص 325

3- علوم شناختی دین ص 227

4- همان صص 227-254

5- همان ص 239

6- همان ص 241

7- همان ص 234

8- همان ص 247

9- اسب کربلا ص 250

باز حسین می آید**

باز حسین می آید با پرچمی به دست از صحرای تفتیده ی کربلا، برای برملا کردن نیت های شوم و پنهان قداره بندان بزرگ تاریخ که چشم در چشم خلائق، آشکارا دروغ می گویند تا به اریکه ی قدرت برسند.

باز حسین می آید با فریادی بلند از پهندشت نینوا، که اگر دین ندارید، آزاده باشید و روح و روان خود را به دیگران نفروشید و جان عزیز خود را در راه مطامع دیگران فدا نکنید.

باز حسین می آید این بار با کوله باری از تجربه های تاریخ، که ای انسان ها، تاریخِ گذشته ی خود را مرور کنید تا گرفتار خطاهای فاحشِ زمانه نشوید و در چرخه ی ننگ و نیرنگ، به دام زورمداران نیافتید.

باز حسین می آید با بیان اندیشه ای برخاسته از عمق عقل، ای آدم هایی که دم از دانایی می زنید برای رهایی از چنگ ظلمت و نادانی باید هشیارانه زندگی کنید و از عوام فریبی ها و خرافه گرایی ها هر چند به نام دین پرهیز نمائید.

باز حسین می آید با امید به بازگشایی راه رهایی، ای آنهایی که پرچم مرا به دست دارید، نکند به بیراهه گام نهید و با این که بر طبل من می کوبید، ناخواسته، عمری یزیدانه بزیید.

چیدن کتابخانه

گزارش یک کتاب

کورت وونه گات در پایان مصاحبه ی مفصلی که پاریس ریویو با او داشته است می گوید: ما کمبود نویسنده ی خوب نداریم، چیزی که کم داریم خواننده است. پیشنهاد می کنم هر فرد بیکار پیش از آن که کمک هزینه ی تامین اجتماعی اش را دریافت کند موظف شود یک گزارش کتاب ارائه کند.(هنر داستان نویسی ص ۱۸۷)

مقدمتا عرض کنم که نقد و بررسی کتاب را باید جدی گرفت. این امر سبب می شود که قدرت درک ما در مواجهه با کتاب ارتقا یابد و به روش شناسی کتاب ها آگاه شویم و با نگرش دقیق به مطالعه بپردازیم. کتاب شناسان برجسته ای چون ایرج افشار، علامه قزوینی، محیط طباطبایی، منوچهر ستوده و علی اکبر غفاری با نقد کتب محقق شده اند. از مستشرقین شخصیتی چون پروفسور مادلونگ 160 نقد کتاب را در کارنامه ی خود دارد. یا ویلیام آروین در کتاب «دانش خطرناک» به نقد و بررسی کتاب های شرق شناسی می پردازد.

در هر صورت نفس نقد کتاب ما را درمطالعه ی متون حساس می کند و از تسلیم شدن محض در مقابل نویسندگان برحذر می دارد. این امر در حوزه ی علوم انسانی از ضرورت بیشتری برخوردار است چرا که مؤلفان این عرصه با اکتفا به حافظه و بدون توجه به صحت و سقم داده ها به گزاره های تاریخی، فرهنگی و اجتماعی می پردازند. نمونه ی بارز آن را می توان در کتاب «نگاهی به حماسه حسینی استاد مطهری» نوشته ی صالحی نجف آبادی یافت.

بنابراین برای بررسی و پژوهش پیرامون یک کتاب نیازمند دقت و موشکافی بسیار هستیم. غیر از آنچه که معمول است. مانند شناخت اولیه ی مولف و تاریخ نشر و تصحیح و تحشیه بر کتاب، ما باید برای دستیابی به کنه نظر مولف گذشته ی تاریخی و فرهنگی او و زمانه اش را دریافت کنیم. وارسی محتوای کتاب نیز ضروری است. باید دیدگاه های موافق و مخالف اثر نیز واکاوی شود. تمام این موارد در حوزه ی کتابشناسی منجر به دانشی جدید و برداشتی متفاوت از کتاب ها می شود.

چیدن کتابخانه

بهترین توصیف گونه ی ما انسان ها شاید حیوان قادر به خواندن باشد.(1)

«برچیدن کتابخانه ام» اثر آلبرتو مانگل با ترجمه ی نیما م. اشرفی را می توان با «زیستن با کتاب» طریف خالدی، ترجمه ی محمدرضا مروارید در یک راستا دانست. هر دو نویسنده، زندگی خودنوشت شان را بر اساس کتاب هایی که خوانده اند؛ در معرض دید ما قرار می دهند. دکترخالدی با نگاه کلاسیک و متأثر از ابن خلدون به بازسازی اندیشه های دینی می پردازد ولی مانگل در نوجوانی بخت یارش بوده و با بورخس، رمان نویس معاصر، همنشین شده و برای این نویسنده ی نابینا کتاب می خوانده(2) یعنی به گونه ای جا پای استادش بورخس گذاشته است.(3) و همچنین به والتر بنیامین در جُستار مشهورش با عنوان «چیدن کتابخانه ام، گفتاری در باره ی گردآوری»(4) تأسی جسته است و می گوید: بنیامین بیرون آوردن حدود دوهزار کتاب خود را از کارتن غنیمت شمرد تا تأملی در باب موهبت‌ها و مسئولیت‌های کتاب‌خوان بودن کند.(5)

دکتر خالدی در کتابش، تلاش می کند زندگی با کتاب ها نه آدم ها را به تصویر بکشد. لذا می گوید: در طول عمر خود، مدت زمانی را که با کتاب سر کرده ام خیلی بیش از زمانی بوده که با مردم گذرانده ام؛ دلیلش شاید این باشد که در کتاب به آرامشی رسیده ام که با بیشتر مردم به آن دست نیافته ام؛ بنابراین، اکنون دوستانی اندک، اما کتاب های زیادی دارم که به آنها عشق می ورزم. سال های عمر من سپری شد و جهان حقیقی من جهان خواندن بود و نوشتن.(6)

این حال و هوای دکترخالدی در اندیشه های آلن دو باتن هم موج می زند. آنجا که می گوید: در خواندن، دوستی ناگهان به اصل نابش باز می گردد. با کتاب هیچ نیازی به خوش رویی دروغین وجود ندارد و اگر شبی را با این دوستان(کتاب ها) به سر ببریم، علتش این است که از صمیم قلب خواسته ایم. به همین دلیل است که پروست ترجیح می داد با اوراق صحافی شده نمایشنامه وقت بگذراند تا نمایشنامه نویس زنده.(7) دقیقا همین حرف ها در کتاب مورد بحث هم آمده است. مانگل می گوید: کتاب های کتابخانه ام نوید تسلی و امکان گفت و گوهای روشنگر به من می دادند. هر بار که یکی از آنها را در دستم می گرفتم، خاطره ی دوستی هایی را زنده می کرد که نه نیازی به معارفه داشتند، نه آداب معمول، نه تظاهر و نه پنهان کردن عواطف.(ص 64)

از این رو در آغاز کتاب، با نقل این جمله از سیسرو که انسان با کشف تمام زیبایی های جهان، ولو از آسمان ها، لذتی نمی برد مگر همدمی داشته باشد تا هم بخشِ لذتش باشد.(8)، با دکترخالدی و دو باتن هم آواست. ولی روایت او از جنس دیگری است. وی کتاب خود را در یازده بخش یعنی یک مرثیه و ده گریز سامان داده است تا پاره ای از ملاحظات ساختارشکنانه ی خود را با ما در میان بگذارد. او در همان بخش اول علت نامگذاری گریز را توضیح می دهد و می گوید: شاید دلیلش این باشد که نمی توانم خط فکری ام را صاف و مستقیم نگه دارم. منحرف می شوم. گریز می زنم. حس می کنم نمی توانم از یک نقطه ی واقعی شروع کنم و چند گام حساب شده بردارم تا به سرمنزل مطلوب برسم. هر قدر اراده ی اولیه ام استوار باشد، در مسیر گم می شوم. مکث می کنم تا نقل قولی را تحسین یا به حکایتی گوش کنم؛ پرسش هایی حواسم را پرت می کنند که با هدفم بیگانه اند و موج افکار متداعی مرا با خود می برد. آغاز حرفم در باره ی چیزی است و انجامش چیزی دیگر.(ص ۲۲)

عاشق فضای کتابخانه

مانگل در بخش اول کتاب می نویسد: کتابخانه ام را حسب نیاز و سلیقه ی خودم می چیدم. خلاف کتابخانه های عمومی، کتابخانه ی من نیاز به برچسب های رایج نداشت تا سایر خوانندگان بفهمندشان و مشترکا استفاده شان کنند...بعضی موضوعات- تاریخچه ی کتاب، تفاسیر کتاب مقدّس، افسانه ی فاوست، ادبیات و فلسفه ی رنسانس، مطالعات همجنس خواهان و کتاب های علوم طبیعیِ قرون وسطی- قفسه های جداگانه ای داشتند. برای برخی نویسنده ها و ژانرها هم امتیاز قائل می شدم: هزاران رُمان کارآگاهی ولی معدود داستان جاسوسی، بیش از ارسطو کتاب های افلاطون، همه ی آثار زولا، انگشت شمار آثار موپاسان، تمام آثار جان هاوکس و سینتیا اُزیک، ولی تک و توک آثار نویسندگان فهرست پرفروش های نیویورک تایمز را گردآوری می کردم. توی قفسه ها چندین کتاب به درد نخور داشتم که دورشان نینداختم تا وقتی نیاز به نمونه ای از کتاب های به درد نخور شد، دستم خالی نباشد. بالزاک در کتاب «پسرعمو پون» توجیهی برای این رفتار وسواس گونه آورده: وسواس لذتی است که به مقام اندیشه نائل شده.(ص 19)

- در همین آغاز شما با جنس کتاب های او آشنا می شوید چرا که نویسندگان مورد علاقه اش را برجسته می کند. در رأس کتاب هایش تفاسیر کتاب مقدّس یعنی تورات وجود دارد و به افلاطون بیش از ارسطو بها می دهد و چون از هدیه دادن کتاب تنفر دارد؛ در مواقع ضروری، کتاب های به درد نخورش را به دیگران می بخشد.

به نظرم اغلب کتابخانه ام بود که کیستی ام را هویدا می کرد، به من خویشتنِ متغیّری می داد که طی سال ها دائم دگرگون می شد. به رغم این ها، رابطه ام با کتابخانه ها همیشه رابطه ای عجیب بوده. من عاشق فضای کتابخانه ام. عاشق ساختمان هایی عمومی هستم که به نماد هویتی می مانند که جامعه برای خودش برمی گزیند؛ مجلّل یا محبوب، مرعوب یا صمیمی.(ص 21)

از اولین خاطراتم(لابد از دو یا سه سالگی) قفسه ی پر از کتابِ روی دیوار بالای تختخوابم است که پرستارم داستان شبم را از آن انتخاب می کرد. این اولین کتابخانه ی شخصی ام بود؛ حدود یک سال بعدتر که یاد گرفتم خودم بخوانم، آن کتابخانه که دیگر روی زمین سفت جایش امن بود قلمرو خصوصیِ من شد.(ص ۲۳)

کتابخانه ی بعدی ام همزمان با دهه ی بلوغم در بوئنوس آیرس پا گرفت... بعد از آن، نوبت به کتابخانه ی نوجوانی ام رسید که در سال های دبیرستان پا گرفت و تقریبا همه ی کتاب هایی را که تا امروز برایم ارزشمندند در خود جا داده بود.(ص ۲۴)

هرجا اقامت می کردم، کم کم کتابخانه ای، انگار با زایشی خودجوش، جوانه می زد. در پاریس و لندن و میلان، در گرمای شرجی جزیره ی تاهیتی که پنج سال آزگار آنجا ناشر بودم. در تورنتو و کلگری، کتاب جمع می کردم و وقتِ رفتن که می شد، در کارتن می گذاشتم شان و وامی داشتم شان تا جای ممکن در انبار تابوت مانند صبورانه به انتظار و امید واهیِ رستاخیز بمانند.(ص 25)

همیشه کتابخانه های عمومی را دوست می داشتم، ولی باید به یک تناقض اعتراف کنم؛ کار کردن در کتابخانه پسندِ من نیست. بی اندازه بی صبرم. دوست ندارم منتظر کتاب هایی که می خواهم، بمانم... مثل غارتگرانِ حریص دوست دارم کتابی که می خوانم از آنِ خودم باشد.

شاید به همین خاطر است که با کتابخانه های مجازی هم سرِ سازگاری ندارم، هر چه باشد نمی توانی روح را حقیقتا تسخیر کنی... همچون تومای حواری، من برای باورم محتاج لمسم.(ص 26)

- در این فرازها دقیقا جا پای دکترطریف خالدی گذاشته است و پیش از آن که از آدمیان حرف بزند، فضای کتابخانه و مناظر عمومی ساختمان ها برایش جذابیت دارد. از اوان کودکی به کتاب دسترسی داشته و به خواندن شان مشغول بوده است. از مهاجرت های مکرر، به واسطه ی شغل پدر(9)، برمی آید که از انسان های پیرامون گریزان است و دل به متون سپرده است.(10) به رغم دلدادگی به کتابخانه های عمومی، دوست دارد در کتابخانه ی شخصی خود نفس بکشد و چون تومای قدیس از حواریون مسیح که بیشتر به علت شکاکی در مورد زنده‌شدن مسیح معروف است و تا خود دست در زخم‌های مسیح نبرد، باور نکرد که مسیح زنده شده‌ است؛ از لمس کردن کتاب هایش لذت می برد.

کتابخانه آشیانه ی خاطرات

گریز اول: تمام جمع های ما در نهایت مفردند... ما محکومیم به تک بودگی.(ص 29) می گویند ارسطو(یا شاید جالینوس) گفته: «همه ی حیوانات پس از جفت گیری غمگین می شوند، جز خروس که بنا می کند به آواز.» شاید همه ی هم خوابگی ها- با تصاویر، کتاب ها، آدم ها، ساکنان مجازی دنیای غیرواقعی- حُزن به بار می آورند، چون به ما یادآوری می کنند که عاقبت تنهاییم.(ص 32) حرف من این است که کتابخانه ی عمومی، با متون مجازی و چاپی شان، ابزاری ضروری برای زدودن تنهایی اند.(11) من عاشق کتابخانه های عمومی ام و هر وقت در شهری ناشناخته هستم اولین جایی که می روم کتابخانه اش است. ولی فقط در کتابخانه ی شخصی خودم می توانم آسوده کار کنم. کتابخانه ام لاکِ پشتم بود.(ص 33)

چیدن و برچیدن دو روی یک میل اند و هر دو به لحظات پرآشوب معنا می بخشند. بنیامین می نویسد: «هستی مجموعه دار چنین است، وامانده در جدال میان نظم و بی نظمی.» شاید هم میان چیدن و برچیدن... چیدن کتابخانه، شاید به این خاطر که اساسا آشوبناک است، کنشی خلاقه به شمار می رود، و در هر کنشِ خلاقه ای مواد و مصالح به کار رفته ماهیتش را حین گذار از دست می دهد؛ جزئی از چیزی متفاوت می شود، چیزی که در برگیرنده و در عین حال دگرگون کننده اش است.(ص 34)

به قول بنیامین، از آنجا که کتابخانه آشیانه ی خاطرات است، چیدنش سریعا به مناسکی یادافزا مبدّل می شود. بنیامین می نویسد: «نه افکار بلکه تصاویر و خاطرات» در این حین تداعی می شوند.(ص 36)

- در گریز اول، چون بنیامین، برای نجات از تنهایی به باز و بسته کردن کارتن هایی که پر از کتاب است پناه می برد. تعبیر کتابخانه ام لاکِ پشت من بود؛ استعاره ای بس زیباست. انسانی را فرض کنید که همواره با کارتن هایی بر پشت در جهان اندیشه ها سیر می کند و تصاویر و خاطراتش را به یاد می آورد. تأثیرپذیری اش از جستار بنیامین در همین جملات کاملا هویداست. البته در کودکی هم شاهد لک و لک لاک پشت ها در کنار ساحل اسرائیل بوده است.(ص 21)

مختل شدن روزمرگی

گریز دوم: هستیِ آفریده های ادبیِ موفّق همان قدر نویسنده ها را مبهوت می کند که خوانندگان شان را. فقط بخشی از این جلوه های باروری به ما می رسد. سروانتس می گوید قصه ی فردی که آرزو دارد شوالیه ای عدالت جو شود وقتی به ذهنش رسید که ناعادلانه به زندان افتاده بود و داشت می پژمرد. قصه ی عواقب اسفناک خیال پردازی های مادام بواری وقتی به ذهن فلوبر رسید که بریده ای از روزنامه ای را خواند. بِرَدبری می گوید اولین جرقه های جهان خوفناک فارنهایت 451 وقتی به ذهنش خطور کرد که اوایل دهه ی 1950 زوجی را دید که دست در دستِ هم در پیاده رو لس آنجلس قدم می زدند و یک گوشِ هر کدام با سیم به یک رادیو همراه وصل بود.(ص 37)

- پرمسلم است که نویسندگانِ کتاب ها و کارگردانانِ سینما، فیلم و کتاب خود را با یک جرقه ی ذهنی خلق کرده اند. در جهان امروز، پی بردن به پشت صحنه های کتاب و فیلم، کمک شایانی برای درک و تحلیل آنها دارد. از این رو دُن کیشوت اولین رُمان عصر مدرن لقب می گیرد و یوسا در کتاب «عیش مدام» از افکار فلوبر رونمایی می کند.

حین کتاب خواندن هم مثل زندگی ام اهمیت چندانی به غافلگیری نمی دهم.... کودکی ام اغلب به زندگی کولی وار گذشت؛ به همین خاطر، دوست داشتم ماجرای آدم هایی را بخوانم که یک جا ساکن و به کار روزمره شان مشغول اند. در عین حال، می دانستم که بدون مختل شدن روزمرگی خبری هم از ماجراجویی نخواهد بود. شاید این ایده تحت تأثیر این فرض بود که اختلال ها- بداقبالی ها، بی عدالتی ها، بلاها، رنج ها- جزو شروط لازم آفرینش ادبی اند. پادشاه آلکینوئوس اودیسه می گوید: «خدایان برای آدمیان ادبار می بافند تا اخلافشان چیزی برای سرودن داشته باشند.» من آن سرود می خواستم اما بافته اش نه.(ص 45)

- پارادوکس بررسی زندگی آدم های ساکن در غربت و سیّار زیستن، سبب خلق آثار ادبی می شود و این امر مانگل را بر آن داشت تا کتاب هایی چون مسافر، کتابخانه در شب و تاریخ کتابخوانی(12) را به رشته ی تحریر در آورد.

ما می خوانیم تا بپرسیم

گریز سوم: از ارسطو به این سو(شاید حتی بسیار پیش تر از او) فیلسوفان، هنرمندان، روان شناسان و الهیات دانان کوشیده اند سرچشمه ی بارقه ی خلاقیت و چه بسا سرچشمه ی تفکر را در حالات سودازدگی، که می شود گفت تعریف ناشدنی است، بیابند. سودازده بودن، غم زده و ماتم زده و مغموم بودن(بنا به باور عموم) به صلاح هنرمند است. می گویند بینوایی هنرِ خوب می آفریند.(ص 47)

فلیپ لارکین در شعر «هیچ کتابی مجال آن ندارد» این دو حالت عاطفی را شرح می دهد؛ یکی سودازده، همدل با رنج ها و دیگری خودپسندانه، سرخوش و بی اعتنا به دردهای جهان. این خیال باطل که هنرمند برای خلق اثر محتاج رنج است قصه را واژگون تعریف می کند. بی شک رنج بر پیشانی انسان نوشته شده و شعرها همین رنج را توصیف می کنند. ولی شعر از پس بینوایی می آید؛ نه در پیچاپیچ بینوایی، که در یادکردش و در فراغتی که به واسطه ی نوشتن فراهم می آید.(ص 48)

- یعنی انسانی که دوران رنج و محنت را سپری کرده است؛ فرصت واگویی آنها را دارد. چه در قالب شعر و چه به صورت نثر. بینوایان ویکتور هوگو و برادران کارمازوف داستایفسکی و آرزو های بزرگ چارلز دیکنز بیانی از سودازدگی و دردهای از سر گذشته اند.

کتاب های کافکا دیگر دم دستم نیستند، ولی در دفترچه ای که همه جا همراه دارم چند خط از نامه هایش را نوشته ام، از جمله این: «ما می خوانیم تا بپرسیم» حقیقتا همین طور است. وقتی کافکا می خوانم، حس می کنم سؤال هایی که استنباط کرده ام همیشه ورای فهم من اند. وعده ی پاسخ می دهند ولی نه حالا، شاید دفعه ی بعد، صفحه ی بعد. چیزی در نوشتارش مرا به سوی تقریب ها، شهودها، رؤیاهای خواب و بیداری، ولی نه هرگز فهم کامل، سوق می دهد. آثار کافکا موشکافانه اند، طور کنایه آمیزی نفس گیرند، و هر صفحه اش- به نقل از خود او- «لحظه به لحظه با خشم» حاصل شده. کافکا تردیدهایی تمام عیار به دست می دهد که با بسیاری از تردیدهای من همخوان اند.(ص 53)

- عشق به کافکا چه بسا ناشی از هم آیینی و هم زبانی او باشد. مشهور است که فرانتس کافکا به دوست نزدیک خود ماکس برود وصیت کرده بود که تمام آثار او را نخوانده بسوزاند. ماکس برود از این دستور وصیت‌نامه سرپیچی کرد و بیشتر آثار کافکا را منتشر کرد و دوست خود را به شهرت جهانی رساند. پُرآوازه‌ترین آثار کافکا، رمان کوتاه مسخ و رمان های محاکمه ی آمریکا و رمان ناتمام قصر هستند. اصطلاحاً، به فضاهای داستانی که موقعیت‌های پیش‌پاافتاده را به شکلی نامعقول و فراواقع‌گرایانه توصیف می کنند، فضای کافکایی می گویند.

التیام بخشیِ کتابخانه

گریز چهارم: بی عدالتی هایی که امانم را می بُرند باعث می شوند حس کنم بیشتر با شاه لیر سنخیت دارم تا ایوب. دلم می خواهد، مثل آن پیرمرد بی فکرِ ساده لوح، بی پروا بگویم: «چنان انتقامی از هر دوی شما بگیرم/ که دنیا نتواند...چنان کاری کنم که .../هنوز ندانم چه کاری؛ ولی بی تردید مرگبار خواهد بود.»(ص 57)

شکسپیر مشتاق کندوکاو این خصلت رازآلود انسان بود. تقریبا همه ی نمایشنامه های او دست کم یک رگه از انتقام در خود دارند.... از دید مارکوس آندرونیکوس، برادر خردمند تیتوس، انتقام در سیر وقایع نهفته است، خارج از اراده ی انسان، در «آنچه خداوند برای انتقام بر ما فاش می کند.»(ص 59)

تسلی از ضروریات است. اشیای تسلی بخش روی میزِ کنار تخت من کتاب ها هستند.(همیشه بوده اند) و خود کتابخانه ام مکانی تسلی بخش و تسکینی التیام بخش بود. شاید دلیل التیام بخشی کتاب ها این باشد که حقیقتا در تصرف ما نیستند؛ آنها هستند که ما را تسخیر می کنند.(ص 63)

- نویسنده از طریق مطالعه و نوشتن از انتقام های ناشی از بی عدالتی های زمانه صرف نظر می کند.(13) شاه لیر تراژدی بزرگ ویلیام شکسپیر در پنج پرده را در نظر می گیرد که چگونه در پی حرف های دخترانش به فکر انتقام می افتد. ولی در نهایت به دلسوزی آنها پی می برد.

کاستی زبان

گریز پنجم: روت پَدِل می گوید: «گردآوری عبارت است از اِعمال قدرت بر چیزی تحمل ناپذیر.» به گمانم این همواره آرزوی تحقق نیافته ی من در رابطه ام با کتاب ها بوده است... اکنون همه ی اینها، دست کم عجالتا از دستم رفته و جز سایه هایی مبهم چیزی در خاطرم نمانده است.(ص 73)

از قول مادربزرگش می نویسد: گم کردن و از دست دادن آن قدرها هم بد نیست، چون یاد می گیری نه از چیزی که داری بلکه از چیزی که به خاطر داری لذت ببری. باید آرام آرام با از دست دادن بسازی... ولی برای گم کردن ابتدا باید یافت. اگر گم کردن(یا امکانش) ذاتی هر نیت و هر امیدی باشد، پس آن نیت، آن امید، آن میل به ساخت چیزی که از خاکستر حیات می یابد جزیی از همه ی چیزهایی است که از دست می دهیم.(ص 75)

بنابر اقوال دینی، زبان ما موهبتی(یا شاید تنبیهی) از جانب خداوند است که بعد از ماجرای برج بابل، یعنی وقتی خداوند زبان یگانه ی تمام بشر را به هزاران زبانی که امروز به کار می بریم پراکند، نصیب مان شده است... هر بار که چیزی را در قالب کلمات بیان می کنیم، همزمان باورمان به قدرت زبان در بازآفرینی و انتقال تجربه مان از جهان را اظهار می داریم و در عین حال به کاستی های زبان در نامیدنِ تمام و کمال این تجربه اذعان می کنیم.(ص 76)

- این بخش مرا به یاد واکنش غزالی می اندازد که در سفری وقتی یادداشت هایش توسط رهزنان مورد تهدید قرار گرفت، او را بر آن داشت تا آنچه را می داند به خاطر بسپارد. اما در جهان امروز با وجود ابزارهای الکترونیکی، راحت می توان به ثبت خاطرات و دست نوشته ها همت گماشت. مگر این که بگوئیم مانگل از چیز دیگری حرف می زند و در پی بازیافت اندیشه های ذهنی به ظاهر فراموش شده است.

هوس خواندن

گریز ششم: بنابر تفسیر تلمود که در کتاب افسانه های یهودیان اثر لوئیس گینزبرگ آمده، در باغ عدن مار به حوا گفت: «خداوند خود نخستین میوه ی درخت را تناول کرد و سپس جهان را آفرید. به همین سبب، شما را از خوردنش برحذر داشته تا مبادا جهان های دیگری بیافرینید. زیرا از کسی پوشیده نیست که صنعتگران از هم صنفانِ خود بیزارند.»(ص 80)

بورخس سراسر زندگی اش در کندوکاو این حقیقت بود. از اولین مطالعاتش در بوئنوس آیرس تا آخرین نوشته هایش که در بستر مرگ در ژنو برایش تحریر می کردند، هر متن در ذهنش گواهی شده بود بر این تناقض ادبیِ نامیده شدن بدون نامیدن و هستی بخشی متعاقبش. از نوجوانی به بعد، به نظر می رسید در هر کتابی که می خواند چیزی، همچون هیولایی نافرمان، از چنگش می گریزد، ولی هوس خواندن صفحه ای دیگر، وعده ی اندریافتی درخشان تر در خوانش بعدی، برایش می ماند. در هر صفحه ای که می نوشت نیز چیزی به این اعتراف وامی داشتش که نویسنده ارباب بی چون و چرای آفریده اش، گولمش، نیست. این تنگنای دوجانبه، این وعده ی مکاشفه ای که هر کتاب به خواننده و آن وعید شکستی که به نویسنده اش می دهد، به فعل ادبی سیلانی یکنواخت می بخشد.(ص 85)

آفریده های ما، گولم ها یا کتابخانه هایمان، دست بالا اشارتی به رونوشتی از شهود مبهم ما از واقعیت هستند، واقعیتی که خود تقلیدی ناقص از صورتی ازلی و وصف ناپذیر است. این دستاورد امتیاز بی مانند و بی مقدار ماست. تنها هنرِ هم سنگ واقعیت(به باور دانته و بورخس و محققان تلمود) از آنِ خداوند است.(ص 86)

همه می دانیم ثباتی که در زندگی می جوییم، تکرار قصه هایی که پنداری دل مان را خوش می کنند. همه چیز همچون گذشته و حال باقی می ماند، موهوم است. تقدیر ما(قرن هاست اُوید در گوش مان می خواند) در تغییر است، تغییر در ما سرشته شده، و هر قصه ای که می گوییم و هر قصه ای که می خوانیم دست کمی از رودخانه ی هراکلیتوس ندارد، استعاره ای که(این را نیز) بارها تکرار خواهیم کرد.(ص 93)

- نویسنده کاملا بر این امر واقف است که خواندن برای رسیدن به یک روایت ملموس از هستی است که با سرشت ما سازگار باشد. یعنی این قدر بیاندیشیم که به خوانشی متفاوت از دیگران برسیم و یا به تعبیری به درک معنای معناها که در خداوند جلوه گر است، دسترسی پیدا کنیم.

روایت رؤیا

گریز هفتم: رؤیاهای واقعی، خلاف وادی بیداری، لاف همه دانی نمی زنند. رؤیاها، باز هم خلاف وادی بیداری، حاکی از وضعیت وجودیِ اثبات پذیر و ملموسی نیستند که درک کامل مان از آنها تنها منوط به زمانی بی انتها و حس هایی بی نقص باشد. رؤیاها فروتنانه وضعیت پرنقص شان، ماهیت متلّون و متغیّر و ناپایدارشان را تصدیق می کنند... البته اگر اقرار کنیم وادی بیداری، که به نحوی مطلوب به قصه درش می آوریم، نیز گسیختگیِ خود را دارد، نقل رؤیاها را می توان صرفا شیوه ی دیگر قصه گویی، به همان دقتِ رمان های واقع گرا دانست.(ص 98)

اهمیتی ندارد که منِ خواننده بدانم رؤیاهایی که یوسف برای برادرانش تعریف می کند بناست پیشگویانه باشند، یا رؤیاهایی که بخت النصر به دانیال نبی می گوید بناست تمثیلی باشند، یا رؤیای یوسف در باره ی آبستن شدن مریم مقدس بناست تبیینی باشد؛ هر کدام از این رؤیاها در روایتی که شامل شان می شود کارگر است و حقانیتش را از آن روایت می گیرد و همزمان آن را روشن می سازد.(ص 100)

در ادبیات، کاربرد رؤیا اغلب این است که ناممکن ها را، همچون مهی درون شکاف دیوار، به تاروپود زندگی روزمره بیاورد. از بخت بد، اغلب رؤیاها را دلیل باورناپذیری پیرنگ می دانند، در صورتی که این تمهید به سبب خام دستی نویسنده است که عقیم می ماند.(ص 102)

بورخس می گفت مکاشفه نامیدن شعر دانته دقیق نیست، زیرا مکاشفه کشف و شهودی ناگهانی است که در لحظه اندریافت به طور کامل محقق می شود، ولی کمدی الهی طی صد بند در زنجیره ای از یادگیری و تجربه ها بسط می یابد. سفر دانته نه از جنس مکاشفه، که از جنس رؤیاست.(ص 105)

در ایام جوانی ام، فرهنگ لغت برای آنهایی که به مطالعه علاقه مند بودند شیئی جادویی با قدرت های اسرارآمیز بود. دلیل نخستش این بود که به ما می گفتند تقریبا الف تا یای زبان مشترک مان در این کتاب کوچک و قطور هست...دلیل دوم این بود که وقتی به کلمات دشواری در قصه برمی خوریم، فرهنگ لغت همچون سیبولایی(14) سخاوتمند به تمام پرسش هایمان پاسخ می داد.(ص 108)

بنابه گفته ی واربورگ، کتابی که با آن آشناییتی داریم اغلب آن کتاب مورد نیازمان نیست؛ کتاب ناشناخته ی مجاورش در همان قفسه است که معلومات حیاتی را در خود دارد. همین حرف را می شود در باره ی فرهنگ لغت گفت. البته در عصر الکترونیک، شاید فرهنگ لغت مجازی کمتر مجال چنین اقبال نطلبیده یا فرصت آن پرت اندیشیِ دل انگیز را فراهم کند.(ص 109)

- در این بخش از رؤیا و فرهنگ لغت سخن می گوید. تصور می کنم روایت رؤیا را از زبان فروید بازگو می کند به این که در آن واقعیتی بروز می کند که مشوب به پندار و توهم بیرونی نیست. چنان که به نقل از بورخس شعر دانته را از جنس رؤیا می داند و نه مکاشفه ی عرفانی. از طرف دیگر دلبستگی به فرهنگ لغت در مطالعات اولیه تجربه ای است که هر کتابخوانی بدان اعتراف می کند.

فرهنگ لغت خوانی

گریز هشتم: فرهنگ نویسان انسان های حیرت آوری هستند که بیش از هر چیز با کلمات به وجد می آیند.. فرهنگ خوانان نیز دست کمی از فرهنگ نویسان ندارند. فلوبر، که خود فرهنگ خوان قهاری بود، در فرهنگ باورهای عامه به تمسخر فرهنگ لغت را این طور تعریف می کند: فرهنگ لغت فقط به کار نادانان می آید. گابریل گارسیا مارکز، حین نوشتن صدسال تنهایی، هر روزش را با خواندن فرهنگ لغات فرهنگستان سلطنتی اسپانیا آغاز می کرد.(ص 112)

یک چهارم جمعیت جهان از نوشتار غیرالفبایی استفاده می کنند. مثلا چینی ها و ژاپنی ها روش های دیگری برای سامان بخشیِ فرهنگ هایشان دارند. چینی ها سه نظام برای فرهنگ نگاری چاره کردند: چینش به ترتیبِ مقوله ی معنایی، عناصر بصری و تلفظ.(ص 115)

ما همان زبانی هستیم که به آن سخن می گوییم، فرهنگ لغت زندگینامه ی ماست.(15) هر آنچه می دانیم، هر آنچه خیال می کنیم، هر آنچه می طلبیم یا بیمش را داریم، هر دستاورد و هر امر کم اهمیتی در فرهنگ لغتی هست. امروزه عبارت فرهنگ لغت با دائرة المعارف ممزوج شده و نه تنها به سیاهه ی کلمات، بلکه به گنجینه ی موضوعیِ هر آنچه زیر آفتاب است، از جمله خود خورشید، نیز اطلاق می شود.(ص 116)

به زعم نوالیس، قدرت زبان در این نیست که کلمات پدیده ها را تعریف می کنند، بلکه در این است که روابط بین کلمات مانند روابط بین پدیده هاست. در نتیجه، فرهنگ لغت مجموعه ای از محک هاست، و نقاط خاصی را در شبکه ای تودرتو و قیاس ناپذیر نشان می کند که ماهیت یگانه اش همچنان بر ما پوشیده است ولی سحابی هایش به ما فرصت نیم نگاهی، هر چند مختصر، هر چند جزیی، به کردوکار جهانی را می دهد که در آن هر آنچه گم می کنیم گردآورده و هر آنچه فراموش می کنیم به خاطر آورده می شود.(ص 118)

مَثل لاتین «گفتار پر می گیرد، ولی نوشتار ماندنی است» دو مفهوم مکمّل دارد. یکی آنکه کلماتی که به زبان می آوریم قدرت اوج گیری دارند، ولی آنهایی که می نویسیم در کاغذ ریشه می کنند؛ دیگر این که کلماتِ به زبان آورده می توانند پرواز کنند و ناپدید شوند، ولی کلمات مکتوب تا به وقت نیاز افسارخورده باقی می مانند. فرهنگ لغت در عمل کلمات مان را، هم به منظور حفظ آنها و هم بازپس دادن شان، گردآوری می کند تا نشان مان دهد در طول زمان چه نام هایی بر تجربیات مان گذاشته ایم و در ضمن برخی از آن نام ها را کنار می گذارد و با آیین تعمید از نو زنده شان می کند. بدین معنا، فرهنگ پاسدار زندگی است؛ مایه ی حیات زبان را تثبیت و تقویت می کند.(ص 119)

- پس از آن که از تجارب اولیه ی استفاده از فرهنگ لغت سخن گفت، به این نکته پی می برد که فرهنگ لغت همیشه هم کارساز نیست چرا که وابستگی به آن مانع از خلاقیت آدمی می شود. و از سویی یک سوم جمعیت جهان از فرهنگنامه های تصویر برای ادای مقصود استفاده می کنند. ولی در هر صورت فرهنگ با همین ره آوردهای کلمات است که جان می گیرد. و ما برای ماندگاری اندیشه چاره ای جز روبه رو شدن با واژه ها نداریم.

جهانِ روایی

گریز نهم: واقعیت خیالی کتاب ها به تمام جوانب زندگی مان سرایت می کند. عواطف و کردار ما زیر سایه ی احساسات و سلوک شخصیت های ادبی است و حتی احوال خنثای طبیعت را نیز به واسطه ی توصیفات ادبی درمی یابیم، امری که جان راسکین«مغلطه ی اسف بار» می خواندش. این نشت و سرایت، این سبک تفکر، که می طلبد اصطلاح بهتری برایش وضع شود، به ما می باوراند که جهان پیرامون جهانی روایی است و چشم اندازها و رویدادها بخشی از قصه ای هستند که همزمان با خلقش ناگزیریم از آن تبعیت کنیم. همین خوش باوریِ خیال پردازانه است که باعث می شود شهر باستانی تروا را از زیر خاک بیرون بیاوریم و البته پی شکار تک شاخی باشیم که بنابر حکایتی چینی، چیزی از آن نمی دانیم زیرا حجب و حیایش نمی گذارد پیش چشم انسان ظاهر گردد.(ص 125)

وقتی نوجوان بودم، بی شک تحت تأثیر بورخس، سعی کردم چند داستان فانتزی بنویسم که حالا خوشبختانه گم شان کرده ام. خاطرم هست یکی از آنها در باره ی عقلِ کل تحمل ناپذیری بود که شیطان، یادم نیست در ازای چه چیزی، قدرت زمامداری جهان را به او داده بود. ناگهان این آدم ساده لوح متوجه می شود باید هم زمان به همه چیز رسیدگی کند، از بالا آوردن خورشید تا برگردان هر ورقی، از افتادن هر برگی تا هدایت خون در هر رگی. ناگفته پیداست که این عقل کل به دلیل ازدیاد باورنکردنیِ وظایف از پا افتاد.(ص 134)

- این که ما در جهان روایت ها به سر می بریم تردیدی نیست و هر گونه روایتی از هستی به تقویت علم هرمنوتیک کمک می کند. و فلسفه ی ساخت قصه ها برای بیان تکثر و دگرگونی روایت هاست. چنان که نویسنده هم متآثر از بورخس، داستانی فانتزی را طراحی کرده است که شیطان نقش اصلی را در جهان پیرامون بازی می کند و در نهایت عقل آدمی از کار می افتد.

اهمیت کتابخوانی

گریز دهم: آیا ادبیات نقشی در پرورش شهروند مسئول دارد یا خیر؟ برخی، هم صدا با تحوت(16)، باور دارند ما می توانیم از ادبیات بیاموزیم، در تجربیات پیشینیان مان سهیم شویم و از طریق محفوظات مان از معرفتی که طی قرن ها گرد آمده به فرزانگی دست یابیم. دیگرانی که با فرعون هم دل اند هم صدا با دابلیو. اچ. آدن می گویند «شعر هیچ اتفاقی برنمی انگیزد» و معلوماتی که با نوشتن محفوظ مانده به فرزانگی نمی انجامد و ما هیچ چیز از واژه های خیالی نمی آموزیم و ناملایمات روزگار گواهی بر سرشکستگی ادبیات است.(ص 138)

با نگاهی به آمارها متوجه می شویم که کتاب خوانان- به ویژه آنهایی که قادر به خواندن آثار روشنگر و خلاقه اند- بخش بسیار کوچکی از کل شهروندان را تشکیل می دهند. دیکنز در رمان دوست مشترک مان می گوید: کسی که سواد خواندن داشته باشد هیچ وقت مانند کسی که سواد ندارد به کتاب نگاه نمی کند، حتی اگر آن کتاب بسته و روی قفسه باشد.(ص 144)

به گمان من، کتابخانه ی ملی باید روش هایی به کار ببندد که به واسطه ی آنها تمام شهروندان از اهمیت کتاب خوانی، در وهله ی اول به عنوان مهارتی اساسی و سپس به عنوان راهی برای برانگیختن و رهاسازی تخیل، آگاه شوند. من اعتقاد چندانی به برنامه های کتاب خوانی دولتی که در کانادا یا بسیاری از کشورها دیدم ندارم... بنابر تجربه ی من، الگوی کتاب خوانِ مشتاق اغلب(اما نه همیشه) مؤثر است. گاهی تجربه ی دوست، شریک زندگی، معلم، یا کتابداری که آشکارا با خواندن صفحه ای متأثر شده می تواند برانگیزاننده ی، اگر نگوییم تقلید بلافصل، دست کم کنجکاوی باشد. به گمانم این نقطه ی شروع خوبی است.(ص 145)

- نویسنده در گریز پایانی ذهنش معطوف به اهمیت کتابخوانی و گسترش کتابخانه ها می شود. و مطالعه را چیزی جز پرورش تخیل خلاق نمی داند. هر چند بر این باور است که صِرف ادبیات خواندن هم کفایت نمی کند. در نهایت به ما توصیه می کند که پیرامون خود را اعم از شریک زندگی و یا معلم و کتابدار را فراموش نکنید. چه بسا تجربه های آنها سبب تحولی شگرف در درون شما شوند. یعنی از به اشتراک گذاشتن خواندنی ها خود با دیگران غافل نشوید همین کاری که خود او به آن مبادرت ورزیده است.

-----------------------------------------------------

1- برچیدن کتابخانه ام، آلبرتو مانگل، ترجمه ی نیما م. اشرفی، انتشارات مان کتاب سال 1401 ص 98 با این توصیف یک تعریف دیگر برای آدمی در فرهنگ لغت افزوده شد. پس از آن که او را حیوان ناطق یا موجود عصیانگر و یا حیوان پرسشگر و... خوانده اند.

2- همان مصدر، یادداشت مترجم ص 11

3- برچیدن کتابخانه ام ص22 و 134

4- بنیامین این جستار را در اواخر سال 1931 به رشته ی تحریر در آورد. در آن دوره، کم‌و‌بیش دو سال بود که از همسر خود «دورا» طلاق گرفته و خانه ی سابق خود را ترک کرده بود تا به آپارتمانی جدید نقل مکان کند. وی در بخشی از مقاله می گوید: یکی از زیباترین خاطرات مجموعه‌دار لحظه‌ای است که کتابی را نجات داده که ممکن نبود حتی به آن فکر کند، چه برسد به آن از سر حسرت نگاهی بیندازد، آن هم بدین دلیل که کتاب را تنها و رهاشده در بازار یافته بوده و آن را خریده تا آزادی را نثارش کند ــ همان‌طور که شاهزاده در «هزار و یک شب» برده‌ای زیبا را ابتیاع می‌کند. متوجه هستید که از نظر مجموعه‌دار کتاب، آزادی حقیقی همه ی کتاب‌ها در جایی بر قفسه‌های کتابخانه ی او نهفته است. در جای دیگر می گوید: از میان همه ی اشکال مختلف به‌دست‌آوردن کتاب‌ها، هیچ چیز را به اندازه ی این‌که خودمان یک کتاب بنویسیم شایستۀ تقدیر نمی‌دانند. این مقاله تاکنون سه ترجمه در ایران به خود دیده است. اولین بار احمد اخوت و پس از او محسن ملکی و فائقه سرشوقی.

آلبرتو مانگل می نویسد: سال 1931 والتر بنیامین جستاری کوتاه و حالا مشهوری در باره ی رابطه ی بین کتاب ها و خوانندگان شان نوشت. نام جستارش را «چیدن کتابخانه ام: گفتاری در باب گردآوری» گذاشت و بیرون آوردن حدود دوهزار کتاب خود از کارتن را غنیمت شمرد تا تأملی در باب موهبت ها و مسئولیت های کتابخوان بودن کند. یک سال پیش تر، بنیامین جدایی تلخی را از سر گذرانده بود و می خواست از خانه ی سابق شان به آپارتمان کوچک مبله ای اثاث بکشد که قرار بود آنجا، به قول خودش، برای اولین بار تک و تنها، همچون یک فرد بالغ زندگی کند. آن زمان بنیامین مردی «در آستانه ی چهل سالگی، بی هیچ مایملک، دارایی، خانه یا سرمایه» بود. شاید بیراه نباشد که تأملاتش در باب کتاب ها را عملی به جبران فروپاشی زندگی مشترکش بدانیم.(برچیدن کتابخانه ام ص 34)

5- برچیدن کتابخانه ام ص 34

6- زیستن با کتاب، طریف خالدی، ترجمه ی محمدرضا مروارید ص 15

7- پروست چگونه زندگی شما را دگرگون می کند ص 142

8- سیسرو، در باب دوستی ص88

9- پدرش سفیر آرژانتین در چند کشور بوده است.(برچیدن کتابخانه ام ص 20)

10- به قول رولان بارت متن کتاب با انسان پرسه گرد قابل مقایسه است.(بینامتنیت، گراهام آلن، ترجمه ی پیام یزدانجو ص 101)

11- هیچ وقت در کتابخانه ام احساس تنهایی نکرده ام.(برچیدن کتابخانه ام ص 24)

12- در این میان فقط کتاب «تاریخ کتابخوانی» توسط قاسم رحیمیان به فارسی ترجمه شده است.

13- آثار بزرگ قلمی مولود نوعی حس بی عدالتی است.(ارنست همینگوی، به نقل از کتاب «هنر داستان نویسی» ترجمه ی حسن کامشاد ص 95)

14- اولین پیشگوی پارسی

15- سایمون دنتیث، باختین شناس اخیر می نویسد: لغت نامه ها گورستان زبان اند.(بینامتنیت، گراهام آلن، ترجمه ی پیام یزدانجو ص 34

16 - اولین انسان تاریخ که تبدیل به خدا شد.

مرگ و رنج

مرگ و رنج

ما همواره مهمان رنج در زندگی هستیم و مرگ هم فرجام تمام آفریدگان. پادشاه ادیسه می گوید: خدایان برای آدمیان ادبار می بافند تا اخلاف شان چیزی برای سرودن داشته باشند. از این رو ما در رنجی که می بریم غرقیم. تمام زندگی و تلاش ما با رنج همراه است. گویا هر موفقیتی در انبوهی از رنج و درد پیچیده شده است. وقتی زندگی بزرگان را می خوانیم زحمت ها و مرارت های آنها را مرو می کنیم و باور می کنیم که برای پیشرفت باید زجر کشید.

اما بزرگترین رنج آدمی مشاهده ی مرگ دیگران است و برای برخی مرگ تدریجی خود است اصلا کوشش های آدمی برای رد کردم مرگ است مقاومت در برابر مردن است . شادی ها حتی از نوع کاذبش برای فرار از پدیده ی مرگ است چرا که زادن ما می زاید و در طول زندگی چون سایه ما را تعقیب می کند. عرب ها ضرب المثلی دارند که می گویند: ینادی مناد کل یوم/ لدوا للموت وابنوا للخراب یعنی یک هاتف غیبی هر روز ندا می دهد بزایید برای مردن و بسازید برای خراب کردن. زندگی با همین تهدیدها از سوی مرگ و تخریب ها از سوی دیگران روبه روست.

حال جای یک سؤال است که رنج و مرگ چه ضرورتی دارد؟ چرا آدمی باید همواره با رنج و زجر بزیید در مقام پاسخ باید گفت همین درد و رنج اس که به زندگی معنا می بخشد و ما را از غفلت و سرمستی نجات می دهد. انسان تا رنج می بیند بیدار است چرا که ساختار وجودی ما با رنج عجین است به تعبیر قرآن لقد خلقنا الانسان فی کبد. چنان که سموم بدن توسط کبد جمع و دفع می شود می توان سموم زندگی را با رنج التیام بخشید. پاسخ دیگر این است که وجود آدمی همواره تمایل به زشتی ها و ناملایمات دارد بی قانونی را می پذیرد از هرج و مرج لذت می برد و این رنج و زحمت ها ترمزی هستند تا تمایلات ما را سامان دهد و به راه راست و درست هدایت کند آدمی در رنج هاست که به خدای خود پناه می برد گویا خود خدا این رنج ها را آفریده است که ما را به او متوجه کند. از کمک بخواهیم ایاک نعبد و ایاک نستعین بگوییم اسن پاسخ ها در زندگی معمولی رخ می دهد اما عرفا می گویند برای رهایی از رنج ها باید سراغ زندگی رفت باید به تماشای زندگی پرداخت و در حال تماشای با مرگ مواجه شویم.

ارنست همینگوی می گوید: آنهایی که زود می روند همواره عزیزترند زیرا دیگر کسی ستیز طولانی، خسته کننده و بی امان آنان را برای انجام کارها بنابر اعتقادشان پیش از مرگشان نمی بیند. کسانی که می میرند یا زود و آسان و با موجبات نیکو صحنه را ترک می گویند برتری دارند چون انسان اند و قابل درک. ناکامی و هراس ناپیدا بسیار انسانی و بسیار دوست داشتنی است.(هنر داستان نویسی، گفتگو با ارنست همینگوی ص 93)

تنها به شرطی از رنجی خلاص می شویم که آن را کامل حس کنیم.(در جستجوی زمان از دست رفته ج۶ ص ۱۴۰)

این که مهرمان به آدم های مرده کم تر می شود نه از آن روست که ایشان مرده اند، بل از این که خودمان می میریم.(همان ص ۲۱۴)