چمدان پدرم M&M

چمدان پدرم

راه نجات ما نه در دانستن بلکه در آفریدن نهفته است.(1)

اورهان پاموک نویسنده‌ی معاصر ترکیه که جایزه‌ی نوبل ادبیات سال 2006 را از آن خود کرد، به رمان‌هایی چون کتاب سیاه، نام من سرخ، مو قرمز، برف و موزه معصومیت شهرت دارد. او بارها به دانشگاه‌های آمریکا و اروپا دعوت شده است تا تجربه‌ی نویسندگی خود را در قالب سمینار یا واحد درسی ارائه کند. پاموک هم به این دعوت‌ها لبیک گفته است و حاصل سخنرانی‌ها و تدریس‌های‌اش در سه کتاب با حجم کم به چاپ رسیده است: 1- چمدان پدرم(سه گفتار در باره‌ی نوشتن) 2- رمان‌نویس ساده‌نگر و رمان‌نویس اندیشمند و 3- با و بی‌تکلف(درس‌گفتارهای داستان‌نویسی) در این مقال و مجال، برای کسانی که علاقه‌مند آفرینش یک اثر مکتوب هستند، نکاتی از کتاب «چمدان پدرم» برجسته می‌کنم.

- نوشتن انتقال این نگاه معطوف به درون ما به واژه‌ها و نیز عبور انسان از درون خود و پی‌جویی صبورانه، سرسختانه و سرخوشانه‌ی جهان نو است./18

- برای نویسنده شدن، قبل از صبر و ریاضت، باید در درونمان انگیزه‌ی فرار از شلوغی، مردم، زندگی روزمره و چیزهای معمولی و پناه بردن به یک اتاق باشد./21

- بر این باورم که ادبیات ارزشمندترین گنجینه‌ای است که آدمیزاد برای درک و شناخت خود آفریده است./22

- نویسنده‌ای که با کتاب‌های‌اش به یک اتاق پناه می‌برد و در درون خود سفر آغاز می‌کند. با گذر سال‌ها، در آنجا اصول تخطی‌ناپذیر ادبیات خوب را هم کشف خواهد کرد. ادبیات مهارت روایت داستان خود به مثابه‌ی داستان دیگران است./22

- نوشتن و خواندن گویی خروج از یک جهان و آرام گرفتن در شگفتی و غرابت جهان دیگر بود./25

- به نظر من نویسنده بودن توقف بر روی زخم‌های پنهانی است که در درون خود داریم و صرفاً تا حدی از وجود آن‌ها مطلع‌ایم. نویسندگی یعنی کشف و شناخت صبورانه‌ی زخم‌ها و تبدیل آن‌ها به پاره‌ای از هویت خودآگاه‌مان./28

- کسی که سال‌ها در خلوت و تنهایی می‌نویسد، می‌خواهد صدایش را به جهانی بی مرکز برساند./28

- برای این می‌نویسم که فقط با تغییر دادن واقعیت، می‌توانم آن را برتابم./33

- برای این می‌نویسم که به جاودانگی کتابخانه‌ها و ماندگاری کتاب‌های‌ام در قفسه‌ها به طور کودکانه‌ای ایمان دارم./33

- برای احساس خوشبختی باید هر روز مقداری به ادبیات بپردازم. مثل بیمارانی که باید روزانه یک قاشق از دارویی خاص بخورند./40

- ترجیح می‌دهم کتابی بخوانم که نویسنده‌اش مرده باشد. برای این که سایه‌ی یک حسادت کوچک، طعم تعجب و تحسین قلبی‌ام را تلخ نکند./41

- بهترین درمان و بزرگترین منبع خوشبختی، روزانه نیم صفحه خوب نوشتن است./41

- دنیا آکنده از مجازات‌هایی است که انسان را از آرامش ادبیات دور می‌کند./43

- رمان پاره‌ای از خیالی را که ما برای فراموش کردن دنیای رنج‌آور به آن پناه می‌بریم به هم می‌پیوندد و یکپارچه می‌کند./46

- زیباترین سویه‌ی نویسندگی، اگر نویسنده‌ای خلّاق باشید، توانایی فراموش کردن دنیا مانند کودکان، توانایی احساس بی‌مسئولیتی در حین بازی و تفریح دلخواه است./48

- آیزر مبدع نظریه‌ای ادبی معطوف به مخاطب است. او می‌گوید: معنای یک کتاب زمان خوانده شدن شکل می‌گیرد./51

- موضوع ما (در رمان) تغییر دادن آن دیگری، بیگانه و دشمن‌ای است که در ذهن خود داریم./57

- هنر رمان، مهارت نقل داستان خودمان به عنوان داستان دیگران است./58

- هنر رمان به من آموخت که توانایی تشریک احساس حقارت‌هایی که مانند راز می‌خواهیم پنهان‌شان کنیم. با دیگران، به ما آزادی می‌دهد./63

- ادبیات خوب، استعداد ما را در تصور خود به جای دیگری مورد خطاب قرار می‌دهد و نه قدرت داوری‌مان را./65

- هنر رمان یکی از سنگ‌بناهای اصلی است که در کنار موسیقی ارکسترال و نقاشی پسانوزایی، اروپا را اروپا ساخته و هویت اروپایی را تعریف و نمایان کرده است./66

- آنچه مرا به نقاشی یا نوشتن می‌پیوندد، آرزوی پناه بردن به دنیای دوم است که از این دنیای عادی و آشنای آزارنده و خفه کننده و نومیدکننده، به مراتب ژرف‌تر و پیچیده‌تر و پربارتر است./69

- بسیاری اوقات، بیش‌تر از خود زندگی، معنایی که به آن می‌دهیم دلیل احساس خوشبختی یا بدبختی ماست. همه‌ی عمرم را برای بررسی این معنا صرف کردم./70

- به نظرم این سخن مالارمه که هر چیزی که در دنیا وجود دارد برای ورود به کتاب است، کاملاً درست است. رمان‌ها هنوز بزرگترین استعداد آدمیزاد، یعنی قوه‌ی تخیّل و توان درک دیگران به بهترین شکل ممکن باز می‌نمایانند./71

--------------------------------------------

1- فلسفه، معرفت و حقیقت، نیچه ص 100

معنای زندگی M&M

معنای زندگی

در باره‌ی معنای زندگی کتاب‌های بسیاری در این دوران به چاپ رسیده است. از آثار مهم این عرصه کتاب «معنای زندگی» تری ایگلتون با ترجمه‌ی عباس مخبر است. در اینجا بر خلاف معمول بدون اظهار نظر چکیده‌ی آن بازنویس می‌شود.

بخش اول با یک پرسش از ویتگنشتاین شروع می‌شود. چرا به جای هیچ چیز چیزی وجود دارد؟ ویتگنشتاین در کتاب پژوهش‌های فلسفی بر تفاوت پرسش‌های واقعی و قلابی کاملاً آگاه است.(ص 16) وی بر این باور بود که بسیاری از معماهای فلسفی ناشی از کاربرد نادرست زبان به این شیوه است. جمله‌ی من درد دارم شبیه من کلاه دارم است که منجر به وجود تجربیات خصوصی دارد.(ص18) به نظر ویتگنشتاین وظیفه‌ی فیلسوف بیشتر منحلّ کردن این قبیل پرسش‌هاست نه حلّ آن‌ها. نشان دادن این که آن‌ها بیشتر محصول اختلاط انواع بازی‌های زبانی هستند.(ص20) ژاک دریدا آن را نوعی ساختارشکنی و ویتگنشتاین آن را نوعی زبان‌درمانی می‌داند.(ص22)

کارل مارکس به گونه‌ای مُبهم به درک این نکته رسید که انسان‌ها تنها مسائلی را مطرح می‌کنند که می‌توانند آن‌ها را حلّ کنند. علت این امر تا اندازه‌ای آن است که پرسش‌ها در خلاء مطرح نمی‌شود.(ص24)

هایدگر در کتاب «هستی و زمان» خود بر این نظر است که انسان‌ها به سبب توانایی به پرسش کشیدن وجود خود، از سایر موجودات متمایز می‌شوند.(ص34) تأمل کردن در باره‌ی بودن در جهان، خود بخشی از شیوه‌ی بودن در جهان است.(ص36)

شاید به رغم دعاوی بسیار کلی هایدگر انسان‌های پیشامدرن کمتر از انسان‌های مدرن زیر سیطره‌ی پرسش معنای زندگی قرار داشتند. چرا که نه تنها باورهای دینی آن‌ها مهیای طرح این پرسش نبود بلکه تجارب اجتماعی آن‌ها نیز چندان معضل‌آفرین نبود.(ص40) برای متفکران پسامدرن از قبیل فیلسوف فرانسوی ژیل دلوز حتی معنا نیز اصطلاحی مشکوک است.(ص42) یکی از دلائل تقلّای بیشتر قرن بیستم در عرصه‌ی اندیشه‌ورزی در باب معنای وجود ارزان شدن بیش از حدّ بهای زندگی انسان‌ها در این دوره بود.(ص50)

از نظر بعضی مدرنیست‌ها هنر نماینده آخرین سرپناه شکننده‌ی ارزش‌های انسانی در تمدن بشری بود تمدنی که خود هنر نیز به گونه‌ای تحقیرآمیز به آن پشت کرده بود.(ص55)

چرا پرسش معنای زندگی در دوران مدرنیته سربرآورده است؟ شاید یک دلیلش آن باشد که در زندگی مدرن بیش از حدّ زیاد و بیش از حدّ کم است.(ص64)

هنگامی که نظام باورهای سنتی در مقابل بحران تاریخی رو به اضمحلال می‌نهد پرسش معنای زندگی حضور خود را بر صحنه تحمیل می‌کند.(ص65)

از دیدگاه اغلب کسانی که سخت در پی معنای زندگی هستند آنچه پیش از هر چیز اهمیت دارد نفس جست‌وجو است اما از نظر لیبرال‌ها و پسامدرنیست‌ها آنچه اهمیت دارد غوغای نشاط‌انگیز خودِ گفت‌وگو است که احتمالاً حامل همان قدر معناست که ما قادر به کشف آن هستیم معنای زندگی در جست‌وجو برای معنای زندگی نهفته است.(ص66)

نویسنده در بخش دوم کتاب مسئله معنا را مورد ارزیابی قرار می‌دهد و می‌گوید: از دیدگاه میلیون‌ها انسانی که باورهای دینی دارند معنای زندگی از جنس کیستی است نه چیستی.(ص73)

گاهی مفهوم معنا به مثابه‌ی کنش است و گاه به مثابه‌ی ساختار زبانی یعنی منظورت چیست؟ یا در زبان معنای این واژه چیست؟(ص78) کسانی که زندگی خود را بی‌معنا می‌دانند بیشتر منظورشان فاقد اهمیت است. و زندگی من بی‌معناست یک جمله‌ی وجودی است نه منطقی.(ص84)

به نظر می‌رسد که زندگی مثل یک سخنرانی پرطمطراق معنادار باشد اما در واقع ملال‌آور است مانند یک هنرپیشه ناشی وانمود می‌کند که معنادار است اما فاقد معناست.(ص90)

ما غالباً از شبکه‌ی پیچیده‌ی معناها در یک نمایشنامه شکسپیر صحبت می‌کنیم بدون آن که فرض کنیم شکسپیر در لحظه‌ی نوشتن آن کلمات، این معانی را در سر داشته است... ویتگنشتاین می‌گوید من واقعاً با قلم فکر می‌کنم چون مغزم غالباً از آنچه که دستانم می‌نویسد چیزی نمی‌داند.(ص104)

شوپنهاور می‌گوید اراده از طریق بازتولید واقعیت، خود را بازتولید می‌کند هر چند از این کار مطلقاً هیچ هدفی ندارد.(ص105) از آنجا که اراده مطلقاً قائم به ذات است مقصد خود را تماماً در خود دارد... اراده ما را گمراه می‌کند و به این باور می‌رساند که آنچه خود می‌خواهد همان چیزی است که ما می‌خواهیم.(ص106)

زیستن با ایمان، دمیدن معنا در زندگی است. بر اساس این دیدگاه معنای زندگی پرسشی در حوزه‌ی سبک زندگی شخص است نه محتوای آن.(ص116)

نویسنده با توجه به گفته‌ی شوپنهاور که همه‌ی خواست‌ها از فقدان، کمبود و رنج زاده می‌شوند.(ص120) بخش سوم را با عنوان کسوف معنا دنبال می‌کند و از باب نمونه نمایش در انتظار گودو بکت را که پیرامون رنج وجودی و ملال زیستن و انتظار عبث است؛ می‌نویسد: آیا انتظار گودو یک اتفاق است یا تعلیق یک اتفاق؟ عمل انتظار کشیدن نوعی نیستی است. تعویق مداوم معنا و تدارک آینده‌ای که نوعی شیوه‌ی زندگی در زمان حال نیز هست. این مطلب گویای آن است که زیستن به تعویق انداختن معنای غایی است و هرچند عمل به تعویق انداختن آن تحمّل زندگی را دشوار می‌سازد اما باعث استمرار حرکت آن می‌شود.(ص131)

معنا یک فرایند همواره پایان نیافته هست نوعی حرکت از یک نشانه به نشانه‌ای دیگر، بدون ترس یا امید بسته شدن. در باره‌ی این هر تکه‌ی معنا می‌توانیم دست کم از یک بابت مطمئن باشیم و آن این که همواره در سرچشمه‌ی آن معنای بیشتری وجود دارد.(ص 135)

چیزها باید ذاتاً معنادار باشند نه این که ما آن‌ها را معنادار کنیم و همه‌ی این معناها باید به یک معنای کلی و فراگیر منتهی شوند اگر معنای معناها وجود نداشته باشد اصولاً معنایی وجود نخواهد داشت.(ص142)

معناها تفسیرهای جهان‌اند و لذا به ما وابسته‌اند صحبت کردن از معناهای ذاتی تلاش برای توصیف آن چیزی است که عملاً در واقعیت وجود دارد اما این ما هستیم که آن را توصیف می‌کنیم.(ص143)

فروید بر این عقیده بود که معنای زندگی مرگ است.(ص144) نیچه می‌نویسد: در نهایت انسان در اشیاء چیزی نمی‌یابد مگر آنچه خود در آن‌ها قرار داده است.(ص145)

برای کسانی که به خداوند یا هر نیروی هوشمند دیگری در کنه کائنات اعتقاد دارند زندگی دارای معانی و مقاصد ذاتی است چرا که خود یک مصنوع است.(ص149) انسان یگانه منبع معنا در جهان است اما جهان به این گونه معنا داشتن پشت کرده و آن را به عرصه‌ی دلخواسته بودن رانده است.(ص162)

هر نقشه‌ی زندگی معناداری که نتواند با واقعیات خویشاوندی، اجتماعی، جنسیت، مرگ، بازی، سوگواری، بیماری، خنده، کار، ارتباطات و نظایر آن سازگار شود ما را به جایی نخواهد برد این معانی با اختلاف در فرهنگ‌ها جریان وجودی هر فرد را تشکیل می‌دهد.(ص166)

ایگلتون بخش پایانی را با این سؤال شروع می‌کند که آیا زندگی همان چیزی است که می‌سازیدش؟ اگر معنای زندگی در هدف مشترک انسان‌ها نهفته باشد در این صورت در باره‌ی چیستی آن چندان تردیدی وجود ندارد. آنچه هر کسی برای رسیدن به آن تلاش می‌کند خوشبختی است.(ص175)

همان طور که ویتگنشتاین می‌گوید: جسم بهترین تصویر روح است. اگر می‌خواهید روح کسی را رصد کنید ببینید چه کاری انجام می‌دهد. از دیدگاه ارسطو خوشبختی از رهگذر فضیلت به دست می‌آید و فضیلت قبل از هر چیز نوعی کارکرد اجتماعی است نه نگرش ذهنی.(ص177) ارسطو آدم‌های با فضیلت را کسانی می‌داند که از انجام کار نیک لذّت می‌برند و کسانی که بدون لذّت بردن کار خوب انجام می‌دهند حقیقتاً با فضیلت نیستند.(ص181)

مرگ به جای تهی کردن زندگی از ارزش، آن را فشرده‌تر می‌کند و ارتقاء می‌دهد.(ص196) لذّت دیوانه‌وار ناشی از دم غنیمت دانستن، استراتژی نومیدانه‌ای برای غلبه بر مرگ است نه فهمیدن آن. رویکرد لذّت‌جویانه، فرود آوردن سر تعظیم در مقابل مرگی است که سعی دارد انکارش کند به رغم همه‌ی جلوه‌فروشی‌های‌اش دیدگاهی بدبینانه است حال آن که پذیرش مرگ دیدگاهی واقع‌بینانه است... آگاهی بر محدویت زندگی آگاهی بر وابستگی ما به دیگران است.(ص196)

میل که از دیدگاه فرویدی نیروی محرّک زندگی است در فقدان درونی خود مرگ را منعکس می‌کند که سرانجام ما را به آن هدایت خواهد کرد.(ص199)

معنای زندگی بیشتر نوعی کردار است تا یک گزاره یعنی صورت معینی از زندگی است.(ص201) معنای زندگی راه حلّی برای یک مسئله نیست بلکه زیستن به شیوه‌ای معین است. یعنی اخلاقی است چیزی جدای از زندگی نیست بلکه چیزی است که زیستن را به امری ارزشمند بدل می‌کند.(ص203) آن چه رازآمیز است چگونه بودن جهان نیست بلکه بودن آن است.(ویتگنشتاین)

تبحر در عشق ورزیدن امری کاملاً غیرشخصی است نمونه‌ی اعلای آن دوست داشتن غریبه‌هاست می‌توان گفت عشق همان معنای زندگی است.(ص 205) به قول السدیرمک اینتایر انسان ارسطویی با عشق بیگانه است.(ص209)

پس ما هم با او همنوا می‌شویم و می‌گوییم:

صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر گشودن پرستو شدن

گروه چهارم

گروه چهارم

تاکنون سه گروه اهل کتاب را معرفی کرده‌ام. یک گروه که تفنّنی می‌خوانند. گروه دوم آنان که به جبر مدرسه و دانشگاه با کتاب اُنس می‌گیرند و گروه سوم کسانی که در پی پرسش ذهنی به دنبال پاسخی در کتب هستند. گروه اول و دوم از دایره‌ی مطالعه خارج‌اند و فقط گروه سوم اهل مطالعه محسوب می‌شوند.

اخیراً دریافته‌ام گروه چهارمی هم وجود دارد که وقتی کتابی را به دست می‌گیرند به خواندن مقدمه‌ی نویسنده یا مترجم و یا بخشی از مطالب آغازین کتاب اکتفا می‌کنند یا این که با خواندن اجمالی کتابی در سایتی و شنیدن پادکستی خود را خواننده‌ی آن کتاب به حساب می‌آورند. گویا در صدد این هستند که به دیگران بفهمانند که ما اهل مطالعه هستیم و در زمینه‌های مختلف کتاب می‌خوانیم.

گروه چهارم اطلاعات خود را به صورت پراکنده از منابع مختلف می‌گیرند و همین خواندن‌های معمولی را مبنای گفتار و نوشتار خود قرار می‌دهند. و فلسفه‌ی حضورشان در جلسات این است که به گونه‌ای خود را محقّ و محقّق نشان دهند و یا نقش مخالف و رقیب را بازی کنند. این گروه در مطالعه تابع جو حاکم بر جامعه هستند. یعنی ملاک‌شان در خواندن کتاب استقبال عمومی جامعه از آن کتاب است.

متأسفانه باید بگویم که این گروه هم اهل مطالعه محسوب نمی‌شوند؛ چرا که مطالعه در پی پرسش ذهنی خود فرد شکل می‌گیرد نه به حسب پرسش دیگری و یا جو حاکم بر توده‌ی مردم. به تعبیر دیگر، مطالعه روشنی‌بخش فکر فردی است نه روح جمعی. چون اصل در مطالعه پاسخ به دغدغه‌های درونی است حال آن که ارائه‌ی مطلبی به دیگران فرع بر اندیشیدن و مطالعه کردن است و در صورت اشتراک‌گذاری در قالب درد مشترک بازخورد پیدا می‌کند و وقتی آحاد جامعه این رویکرد را داشته باشند و از آن استقبال کنند، آرام آرام این نگرش فردی تبدیل به روح جمعی می‌شود و آثار و پیامدهای مثبت آن در جامعه می‌شکفد. هر چند رسیدن به این هدف سال‌ها انتظار را طلب می‌کند.

کتاب‌نویسی عاملی برای تغییر

کتاب‌نویسی عاملی برای تحمل و تغییر

دکتر سریع‌القلم می‌گوید: هر کسی که بتواند 50 صفحه در مورد خودش بنویسد، از

EQ

بالایی برخوردار است. ولی من 500 صفحه در مورد خود نوشته‌ام.

مری پیفر، روان‌شناس امریکایی، در کتاب تأثیرگذار خود به نام سرزمین دیگر: تمایلات در سرزمین هیجانی سالمندان می‌نویسد که افراد در سنین پیری به دنبال منزلگاه وجودی خود می‌گردند. آن‌ها می‌پرسند: زندگی من چقدر مفید بوده؟ آیا عمرم به خوبی گذشته؟ چقدر برای دیگران اهمیت داشتم؟ چه چیزی در گذشته‌ام دارم که بتوانم به آن افتخار کنم؟ آیا انسان‌های خوبی را دوست داشته‌ام؟ و به دنبال خانه و گوشه‌ی دنجی می‌گردند که بتوانند در آن آسوده و راحت باشند، مفید باشند و دوست داشته شوند.(شادمانی انتخاب شماست ص 162)

من در این زندگینامه از جریان خطی روایت پرهیز می کنم و به درآمیختگی زمان گذشته و حال و آینده می اندیشم به گونه ای که به تعلیق زمان تن می دهم. یعنی از واقعیت موجود فرار می کنم و به واقعیت مفروض نزدیک می شوم. برای من زمان خطی معنا ندارد تا بتواند روایت زندگی را توصیف کند بلکه زمان و رویدادهای واقع شده در آن را بهانه ای برای بیان نظرات و انتقادات خود از آدمیان و گرایش های دینی و اجتماعی و اخلاقی آنها است. چنان که می دانید توضیح رویداد و توصیف سفر برای رهایی از سفر و رویداد است. گویا خواسته ام همه چیز را از جمله زمان و مکان را فدای ایده های مطلوب و خودخواسته ی خود کنم. حادثه را بهانه کرده ام تا نقد خود را از کنش های اخلاقی و اجتماعی جامعه طرح کنم. و بیزاری خودرا از آنچه اتفاق افتاده یا می افتد بروز دهم. نه فقط حادثه که زمان و مکان هم بهانه ی نقدند. از طرفی خیلی به جریان بینامتنیت وابسته ام مثلا با این که امید را عنصری تأثیرگذار در روند حیات می دانم ولی از اونامونو نقل می کنم که پناه بردن به خاطره بهتر از امیدورزی است. از آغاز تا پایان کتای امر بینامتنیت را پاس می دارم.

زندگینامه‌نویسی بهانه‌ای است برای القای اندیشه‌ی تحمل و تحوّل فردی در قالب نقد اندیشه‌های پیشین و انتقاد از وضع موجود برای رسیدن به یک امر مطلوب که در آن همه چیز در حال دگرگونی و دگردیسی است. و تجدیدنظر در زندگینامه و افزودن و ویراستن بر کتاب به این معناست که پروژه‌ی پیشین کفاف نمی‌دهد و باید اصلاح و پالایش شود. نه فقط نوشته بلکه اندیشه و رفتار نیز همواره نیازمند بازنگری و تغییر است و ما باید با همین تردیدها و تغییرها زندگی کنیم و بر خود ببالیم و افتخار کنیم که زیستن‌مان ایستا و منفعل نیست بل همواره فعّال و پویاست.

پس از نقد هشت صفحه‌ای جناب حمزه مؤمنی بر کتاب «خاک غریب» که در پیوست هشتم چاپ دوم آورده‌ام؛ بر آن شدم که تجدید نظر اساسی در کتاب را به انجام رسانم. البته از اولین کتاب تا آخرین نوشته‌ام همیشه در حال ویراستاری، اضافه و حذف هستم و از این کار لذّت می‌برم و این را مدیون مطالعاتی هستم که دائماً صورت می‌گیرد و مرا از مرداب بودن پرهیز می‌دهد. بازخوانی و بازبینی نوشته‌ها فرصتی برای تغییر بینش و روش پذیرفته شده در زندگی نیز هست. هر چند بروز خارجی نداشته باشد.

آنچه مرا راغب به پیرایش و ویرایش دائمی می‌کند حس انتقادی و اعتراضی نسبت به گذشته‌‌هاست. من همواره منتقد مباحث دینی و مسائل اخلاقی و اجتماعی جامعه بوده و هستم . انتقاد از روحانیت که در این کتاب بسیار آمده است ناشی از وضعی است که در آن به سر می‌بریم. بدون آن که از فرد خاصی نام ببرم رفتارهای‌شان را به نقد کشیده‌ام و اگر نام فردی هم آورده‌ام چون حادثه با او رقم خورده است و برای گشودن معنا ناچار از فضاسازی بوده‌ام. البته یک نکته هم بگویم و آن این که به رغم همه‌ی بحران‌هایی که برای دین و دینداری رخ می‌دهد، بر این باورم که دین همچنان زنده و پویاست. گویا در جوهره‌ی وجودی هر کس خدا لانه کرده است.

از این که اخلاق عمومی جامعه را به نقد بکشم اِبایی ندارم چرا که دوست دارم رفتارهای اخلاقی و اجتماعی پیرامونم سمت و سوی دیگری به خود بگیرد. از این رو به جای رویارویی مستقیم با افراد، در خلوت خود آن‌ها را نقد می‌کنم. خصوصاً در این سن و سال که رسالت اجتماعی و آموزش مستقیم من به سر آمده است. یعنی به کتاب‌ها پناه می‌برم تا دیگران را به چالش بکشم.

در لابلای کتاب تا توانسته‌ام به انتقاد از وضعیت سیاسی موجود پرداخته‌ام. ولی از برخورد چکشی و رادیکال چه وقتی در فضای سیاسی حضور داشتم و چه اکنون که بازنشسته شده‌ام پرهیز کرده‌‌ و می‌کنم. معتقدم که تندروی‌ها سیاسی و بداخلاقی‌های هیجانی جواب نمی‌دهد چون کوتاه و ناپایدارند. واکنش‌های عقلانی ماندگارترند.

مهمترین عنصر مورد نقد مواجهه با بحران‌های فرهنگی جامعه است که از نگرش سطحی توده‌ی مردم سرچشمه می‌گیرد و برای تجدیدنظر در این رفتارها نیازمند به مطالعه هستیم. افراد جامعه اگر مطالعه کنند مطمئناً به تغییر روش و منش تن می‌دهند. اهل مطالعه پویا و سرزنده هستند. آن‌ها از آنچه در کتاب‌هاست برای تغییر و تحوّل خود و جامعه بهره می‌گیرند. افراد اهل کتاب در مواجهه با اندیشه‌های مخالف از سعه‌ی صدر برخوردارند. برای آن‌ها رشد و تکامل معنا پیدا می‌کند و از این که به اصلاح خود و دیگران مشغول شوند، احساس شادمانی می‌کنند. خواندن کتاب به ما طریق زیستن و اندیشیدن را می‌آموزد و یاد می‌دهد که به آنچه هستیم اکتفا نکنیم. همواره در صدد ارتقاء و استعلاء باشیم و از درجا زدن پرهیز کنیم. ارزش زیستن به بالا رفتن است. هر کسی هر جایی هست وقتی یک گام به جلو بردارد بُرد کرده است. من از زندگی روتین و معمولی فرار می‌کنم و اگر در نوشته‌های‌ام از آن سخن می‌رانم برای عبور از آن‌هاست نه پذیرش و ماندن در آن‌ها. توصیف یک رفتار به معنای پذیرش و یا تأیید آن نیست بلکه روشی برای تغییر و تنبّه است.

بیان خاطرات را بهانه کرده‌‌ام که به اصلاح اندیشه و گفتار و رفتار جامعه‌ی هدف بپردازم. گویا این امر حاصل رسوباتی است که از زندگی در دوران پیشین مانده است و در قالب نوشتن احیا می‌شود. اصلاً زندگینامه‌ها را با همین نگاه می‌خوانم و با همین قصد مطلبی نگارش می‌کنم. بیان جزئیات زندگی برای بازیابی خود است. عدم رضایت از وضع موجود و رسیدن به امر مطلوب امری پسندیده است.

البته کتاب خاک غریب یک روی دیگری هم دارد. آنجا که دلبستگی‌های مرا نشانه رفته است. کتابخوانی، پیاده‌روی، گوش دادن به موسیقی، نوشتن و یا با بزرگان نشستن از جمله اموری است که در کتاب می‌توان آن‌ها را جستجو کرد. توصیه ی مکرر به مطالعه در جای جای کتاب شاید گاه موجب ملال خواننده شود اما هیچ گاه این ملال مانع از تکرار موضوع نشده است.

ثبت اطلاعات در مورد افرادی که پیرامون من بوده‌اند و ذکر نکاتی از زندگی آن‌ها حکایت این معناست که همواره خواسته‌ام جهات مثبت خود و دیگران را به مخاطب منتقل کنم. اوج این نگاه در سفرنامه‌ی هند من تجلی یافته است. از مثبت‌نگری و شادمانی ناشی از آن لذّت می‌برم. بیان درددل‌ها و نابسامانی‌های زندگی چیزی جز حس ترحّم دیگران در پی ندارد از این رو بسیار اندک این موارد را ذکر کرده‌ام.

یک نکته هم یادآوری کنم. برای این که یک فرد از نظر فکری رشد کند به توصیه‌ها و یا رفتارهایی که از سوی نزدیکانی غیر از پدر و مادر ارائه می‌شود، نیاز دارد. گاه یک تلنگر دینی یا اخلاقی مبنای تمام زندگی‌ فرد می‌شود. و او را در مسیر خاصی قرار می‌دهد. در زندگی من یک معلّم بود که مرا به خواندن کتاب تشویق کرد و در میان آشنایان پسرخاله‌هایی داشتم که اهل مطالعه بودند.

ملاقات با سیدحسین خمینی KH

ملاقات با سیدحسین خمینی

در تابستان سال 1386 به اتفاق دوستم حسین عامری به منزل سیدحسین خمینی نوه‌ی امام خمینی رفتیم. ماه رمضان بود. می‌گفت: من مریض هستم و توان روزه گرفتن را ندارم. وقتی گفتگو گل انداخت از تاریخ و فراز و نشیب‌های دوره‌ی اسلامی آن سخن راند. تاریخ اسلام را بیشتر با تفکرات معاویه‌ای در عرصه‌ی سیاست منطبق می‌دانست. این اندیشه، به گونه‌ای سوء‌استفاده از سیاست را در ذهن تداعی می‌کرد. علاقه‌مند به مطالعات تاریخی بود. و در انطباق مسائل زمانه به استناد تاریخ صدر اسلام در دوران بنی‌امیه و بنی‌عباس مثال‌ها زد.

من گفتگو را به جریان انقلاب اسلامی و حوادث پس از پیروزی کشاندم. بر دیدگاه سی سال پیش خود اصرار داشت و می‌گفت: الان که 50 سال دارم هنوز به حرف‌هایی که در مسجد گوهرشاد مشهد علیه نظام و امام زدم اعتقاد دارم. پس از آن واقعه، پدربزرگ مرا به تهران فرا خواند. یک هفته در خانه‌اش بودم تا این که گفت: می‌روی قم و فقط درس می‌خوانی. در مقام پاسخ گفتم: باشه من امر شما را اطاعت می‌کنم اما نه به عنوان ولی فقیه بلکه به عنوان پدربزرگ که قیّم نوه محسوب می‌شود. در اثنای صحبت در مورد مسائل روز ضمن ستودن بنی صدر و بازرگان گفت: احمدی‌نژاد پوپولیست و ناکارامد است. سیدمحمد خاتمی رئیس جمهور سابق بی‌عرضه است چون از موقعیتی که برایش پیش آمد، استفاده بهینه نکرد. اصلاً حضور روحانیت در عرصه‌ی سیاست به زیان دین است.

از عمویش احمد خمینی پرسیدم، جواب داد: عمو پس از فوت پدربزرگ آرام نداشت و این اواخر از نظر روانی، کاملاً به هم ریخته بود. ما به صورت مخفیانه به استان‌های کشور مسافرت می‌کردیم. بندرعباس شما هم آمدیم. به بندر لنگه رفتیم. معمولاً مسافرت‌ها با ماشین بود. عمویم نیاز به استراحت داشت. حوادث پیرامون او را خسته کرده بود. گفتم: خودت الان چه کار می‌کنی؟ پاسخ داد: بیشتر وقت‌ها در خانه هستم و مطالعه می‌کنم. گاهی اوقات هم با دوستان به اطراف تهران می‌رویم. از نیروهای امنیتی پرسیدم گفت: تلفن‌هایم را کنترل می‌کنند و گاهی هم به من زنگ می‌زنند. البته من هم به کارهای‌شان عادت کرده‌ام. رفت و آمدهایم را زیر نظر دارند.

بعد از ظهری بود و ملاقات ما یک ساعت طول کشید. هر چند از ناراحتی پا می‌نالید ولی سرحال به نظر می‌رسید و قاطعانه سخن می‌گفت. روزه نبود و گاه میوه‌ای نوش جان می‌کرد. واسطه‌ی ما برای این دیدار، شیخ علی صابری از اهالی خُورگوی بندرعباس بود. یک سال بعد هم سراغش گرفتیم. گفت: وقت ندارم و می‌خواهم به جایی بروم. گویا آن نشست، جلسه‌ی اول و آخر ما بود. در هر صورت او هم برگی از تاریخ انقلاب اسلامی ایران است و در آن روز، حرف‌های‌اش بوی مخالفت و تنفر می‌داد از همه کس و از همه چیز.

مکتب کلاسیسم و مکتب رمانتیسم

تفاوت‌های مکتب کلاسیسم و مکتب رمانتیسم

ظهور مکتب رمانتیسم در انگلستان سپس در آلمان، فرانسه، اسپانیا و ایتالیا پیش از آن که نهضتی علیه راسیونالیسم قرن روشنگری باشد، حرکتی در مقابل کلاسیسم بود. این مکتب شاخص‌های مکتب کلاسیسم را به چالش کشید و اصول و قوانین جدیدی را پایه‌ریزی کرد که منجر به احقاق حقوق انسان‌ها شد چنان که انقلابات سیاسی و اجتماعی در کشورها مدیون همین رویکرد است. از طرفی زمینه را برای تمام مکتب‌های جدید ادبی مانند رئالیسم، ناتورالیسم، سمبولیسم و اگزیستانسیالیسم که از پی آن آمدند هموار ساخت.(1)

- کلاسیسم عقل را فلسفه‌ی زیبایی و ادب معرفی می‌کند ولی رمانتیسم قلب و عاطفه را منبع زیبایی می‌داند. عقل در اعتقاد پیروان این مکتب مرادف با ذوق سلیم و داوری درست است. عقل وسیله‌ی عمده برای کسب معرفت و تثبیت اصول موضوعه است.(2)

- در کلاسیسم شعر زبان عقل است و باید از موهومات و خیالات دوری کرد به عقیده پیروان این مکتب افکار خود را باید بر پایه‌ی استدلال استوار کرد که گویای احساس عمومی جامعه باشد اما پیروان مکتب رمانتیسم اختیار خود را به دل سپردند. زیرا قلب سرچشمه‌ی الهام است و راهبری است که هرگز راه خطا نمی‌پوید و جایگاه وجدان است. مثلا شهرزاد در هزار و یک شب تنها از راه عشق و محبت و بدون دخالت عقل و منطق، خوی انسانی را به سلطان بازمی‌گرداند، و او را از غریزه‌ی حیوانی و درندگی بازپس می‌گرداند و بدین نحوه است که محبت، نماد و کلید رازگشایی حقایق می‌گردد.

- در مکتب کلاسیسم زیبایی چیزی جز انعکاس حقیقت نیست و زیبایی در هر زمان و مکان همان جلوه را دارد که طبیعت دارد اما در نزد فلاسفه‌ی عاطفه‌گرا بازگشت زیبایی به ذوق است و ذوق امری شخصی است و هنرمند به قریحه و نبوغ نیاز دارد. پیروان رمانتیک به ادبیات به عنوان اثری از تراوشات نبوغ فردی می‌نگریستند و آن را به صورت قالب کشیدن افکار و آراء در یک سلسله قواعد سنتی پذیرا نبودند. شیفت شعر از کلاسیک به شعر سپید حاصل همین کشمکش‌ها بود.

- در اشعار و داستان‌های کلاسیک هیچ انسانی از طبقه‌ی خود به طبقه‌ی پست‌تر نمی‌رود. سَرور همیشه سرور است و خدمتکار همواره خدمتکار باقی می‌ماند اما در مکتب رمانتیسم زیبایی نفوس انسانی اعم از وضیع و شریف ستوده می‌شود. بنابر نظریه‌ی ارسطو و پیروان مکتب کلاسیسم، شخصیت‌های تراژدی باید از طبقه‌ی ممتاز و نجیب‌زادگان و درباریان باشند اما در نمایشنامه‌ی کمدی قهرمانان می‌توانند از طبقات پایین و عادی روی صحنه ظاهر شوند.(3)

- حماسه و تراژدی در دوره‌ی کلاسیسم در قالب شعر بیان می‌شد اما در قرن اخیر در قالب نثر در آمده است. شعر کلاسیک باید اخلاقی باشد و فضایل دینی و اجتماعی را رواج دهد اما پیروان مکتب رمانتیسم علیه اهداف اخلاقی عصیان کردند و معتقد شدند که ادبیات بازتابی از عواطف است. از این رو ما با عصیان طبقات پایین جامعه روبه‌رو می‌شویم که نمونه‌اش را می‌توان در فیلم انگل دید.

- نویسندگان کلاسیک تنها برای طبقه‌ی ممتاز جامعه می‌نوشتند آنها غالباً از طبقه‌ی متوسط و مرفه‌الحال بورژوا بودند که به طبقه‌ی اشراف وابستگی داشتند. رمان مدرن با طبقات زیرین جامعه سروکار دارد بینوایان هوگو و آرزوهای بزرگ دیکنز نمونه‌‌ای از این رویکرد است.

- برخلاف ادبیات کلاسیک که به اصول اجتماعی و اخلاقی جامعه پایبند بود، اما در ادبیات رمانتیسم جزیی‌نگری و بررسی ابعاد مختلف زندگی شخصی افراد ملاک است. مثلاً در دیوان سعدی و حافظ اصول کلی اخلاق مد نظر است ولی شعرای معاصر بیشتر به امور فردی توجه دارند.

- پیروان مکتب رمانتیسم با زنده نگاه داشتن عواطف و آرزوها به سوی گسترش عدالت اجتماعی گام برمی‌دارند و از حقوق فردی در برابر ستمگران دفاع می‌کنند اما پیروان کلاسیسم حقوق افراد را فدای حقوق اجتماع می‌کردند. به قول دکتر غنیمی، پیروان این مکتب کمال سعادت آینده‌ی انسان را وابسته به تحقق سیطره‌ی بلوغ و رشد آگاهی انسان‌ها می‌دانند و این همان روند رمانتیکی ایده‌آلیستی است که سرشت ذاتی بر آن حاکم است.(4)

- عصر رمانتیسم، دوران بالندگی ناسیونالیسم و میهن‌پرستی در اروپا بود. پیروان این مکتب در بزرگداشت افتخارات و جانبازی‌های پدران در راه آزادی تلاش می‌کردند و آنها را در رمان‌ها و نمایشنامه‌های‌شان منعکس می‌ساختند. پیوسته می‌کوشیدند تا در داستان‌ها و نمایشنامه‌های خود حال و هوای عصر و یا محلی را که حادثه در آن روی داده است بیافرینند.(5)

----------------------------------

1- ادبیات تطبیقی، دکتر محمد غنیمی هلال، ترجمه‌ی دکتر سیدمرتضی آیت‌الله‌زاده شیرازی ص 63

2- ادبیات تطبیقی ص 491

3- ادبیات تطبیقی ص 174

4- ادبیات تطبیقی ص 338

5- ادبیات تطبیقی ص 493

آرزوی ماندن ولی مردن

آرزوی ماندن ولی مردن

هیچ نشانه‌ای از بیماری در او نبود که خبر از مرگش بدهد. در پایان 1877، او طرحی برای کارهای آتی‌اش در ده سال آینده ریخته بود؛ و دلیلی نبود که تردید کند چنین عمری هنوز برایش باقی است. کمتر از سه ماه پیش از مرگش با شادمانی نوشت که می‌خواهد بیست سال دیگر زندگی کند و بنویسد... داستایفسکی برادران کارامازوف را در پاییز به پایان برد و اعلام کرد که یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده در 1881 از سر گرفته خواهد شد و مرتبا انتشار خواهد یافت... هیجانات روز یکشنبه، بیست و پنجم ژانویه‌ی 1881 بنیه‌ی ضعیف داستایفسکی را به کلّی فرسود. همان شب یکی از رگ‌های اصلی ریه‌ی او پاره شد و روز بعد خونریزی متناوبا ادامه یافت... از آن سخت‌جانی گربه که زمانی در نامه‌ای به ورانگل لافش را زده بود دیگر خبری نبود. تقلاهای او دیگر به پایان آمده بود او به خوشبختی خانوادگی و به شهرت ادبی رسیده بود و دیگر مقاومتی در برابر مرگ نداشت... نشانه‌ی مرگ نزدیک است و با یقین به آنا گفت که همان روز خواهد مُرد.(1)

این سرنوشت داستایفسکی مرا به یاد کسانی می‌اندازد که آرزوی عمر طولانی داشتند ولی اجل مهلت‌شان نداد. کتاب سنگی بر گوری جلال آل احمد در دی ماه 1342 نگارش شده است و نویسنده، آرزوی عمر هفتاد ساله می‌کند.(2) اما در سال 1348 یعنی 46 سالگی، دارفانی را وداع می‌کند. دکترعباس زریاب خویی آرزوی عمر نودساله داشت، اما در 75 سالگی رخت از این جهان بربست. لطفعلی‌خان معدل شیرازی هم می‌گفت: طوری زندگی می‌کنم که صد سال عمر خواهم کرد، ولی در 59 سالگی فوت کرد. چنان که مهاتما گاندی گفته بود من 125 سال عمر می‌کنم ولی در 78 سالگی ترور شد.(3)

فرنک هریس واقعا خیال می‌کرد بی‌همتاست. یک دفعه به من گفت که صد سال عمر خواهد کرد. از او پرسیدم راز کار چیست، گفت خیلی ساده است. تلمبه‌ای برای شکمم خریده‌ام، نیم ساعت بعد از هر غذا خود را تخلیه می‌کنم. تصورش را بکنید! اما تلمبه خیلی کارگر نیفتاد. عجیب است که زودتر نکشتش.(4)

--------------------------------------------

1- داستایفسکی، جدال شک و ایمان ص 378

2- سنگی بر گوری ص 54

3- سقراط اکسپرس ص 195

4- هنر داستان‌نویسی، به نقل از جیمز تربر ص ۳۹