معنای زندگی

در باره‌ی معنای زندگی کتاب‌های بسیاری در این دوران به چاپ رسیده است. از آثار مهم این عرصه کتاب «معنای زندگی» تری ایگلتون با ترجمه‌ی عباس مخبر است. در اینجا بر خلاف معمول بدون اظهار نظر چکیده‌ی آن بازنویس می‌شود.

بخش اول با یک پرسش از ویتگنشتاین شروع می‌شود. چرا به جای هیچ چیز چیزی وجود دارد؟ ویتگنشتاین در کتاب پژوهش‌های فلسفی بر تفاوت پرسش‌های واقعی و قلابی کاملاً آگاه است.(ص 16) وی بر این باور بود که بسیاری از معماهای فلسفی ناشی از کاربرد نادرست زبان به این شیوه است. جمله‌ی من درد دارم شبیه من کلاه دارم است که منجر به وجود تجربیات خصوصی دارد.(ص18) به نظر ویتگنشتاین وظیفه‌ی فیلسوف بیشتر منحلّ کردن این قبیل پرسش‌هاست نه حلّ آن‌ها. نشان دادن این که آن‌ها بیشتر محصول اختلاط انواع بازی‌های زبانی هستند.(ص20) ژاک دریدا آن را نوعی ساختارشکنی و ویتگنشتاین آن را نوعی زبان‌درمانی می‌داند.(ص22)

کارل مارکس به گونه‌ای مُبهم به درک این نکته رسید که انسان‌ها تنها مسائلی را مطرح می‌کنند که می‌توانند آن‌ها را حلّ کنند. علت این امر تا اندازه‌ای آن است که پرسش‌ها در خلاء مطرح نمی‌شود.(ص24)

هایدگر در کتاب «هستی و زمان» خود بر این نظر است که انسان‌ها به سبب توانایی به پرسش کشیدن وجود خود، از سایر موجودات متمایز می‌شوند.(ص34) تأمل کردن در باره‌ی بودن در جهان، خود بخشی از شیوه‌ی بودن در جهان است.(ص36)

شاید به رغم دعاوی بسیار کلی هایدگر انسان‌های پیشامدرن کمتر از انسان‌های مدرن زیر سیطره‌ی پرسش معنای زندگی قرار داشتند. چرا که نه تنها باورهای دینی آن‌ها مهیای طرح این پرسش نبود بلکه تجارب اجتماعی آن‌ها نیز چندان معضل‌آفرین نبود.(ص40) برای متفکران پسامدرن از قبیل فیلسوف فرانسوی ژیل دلوز حتی معنا نیز اصطلاحی مشکوک است.(ص42) یکی از دلائل تقلّای بیشتر قرن بیستم در عرصه‌ی اندیشه‌ورزی در باب معنای وجود ارزان شدن بیش از حدّ بهای زندگی انسان‌ها در این دوره بود.(ص50)

از نظر بعضی مدرنیست‌ها هنر نماینده آخرین سرپناه شکننده‌ی ارزش‌های انسانی در تمدن بشری بود تمدنی که خود هنر نیز به گونه‌ای تحقیرآمیز به آن پشت کرده بود.(ص55)

چرا پرسش معنای زندگی در دوران مدرنیته سربرآورده است؟ شاید یک دلیلش آن باشد که در زندگی مدرن بیش از حدّ زیاد و بیش از حدّ کم است.(ص64)

هنگامی که نظام باورهای سنتی در مقابل بحران تاریخی رو به اضمحلال می‌نهد پرسش معنای زندگی حضور خود را بر صحنه تحمیل می‌کند.(ص65)

از دیدگاه اغلب کسانی که سخت در پی معنای زندگی هستند آنچه پیش از هر چیز اهمیت دارد نفس جست‌وجو است اما از نظر لیبرال‌ها و پسامدرنیست‌ها آنچه اهمیت دارد غوغای نشاط‌انگیز خودِ گفت‌وگو است که احتمالاً حامل همان قدر معناست که ما قادر به کشف آن هستیم معنای زندگی در جست‌وجو برای معنای زندگی نهفته است.(ص66)

نویسنده در بخش دوم کتاب مسئله معنا را مورد ارزیابی قرار می‌دهد و می‌گوید: از دیدگاه میلیون‌ها انسانی که باورهای دینی دارند معنای زندگی از جنس کیستی است نه چیستی.(ص73)

گاهی مفهوم معنا به مثابه‌ی کنش است و گاه به مثابه‌ی ساختار زبانی یعنی منظورت چیست؟ یا در زبان معنای این واژه چیست؟(ص78) کسانی که زندگی خود را بی‌معنا می‌دانند بیشتر منظورشان فاقد اهمیت است. و زندگی من بی‌معناست یک جمله‌ی وجودی است نه منطقی.(ص84)

به نظر می‌رسد که زندگی مثل یک سخنرانی پرطمطراق معنادار باشد اما در واقع ملال‌آور است مانند یک هنرپیشه ناشی وانمود می‌کند که معنادار است اما فاقد معناست.(ص90)

ما غالباً از شبکه‌ی پیچیده‌ی معناها در یک نمایشنامه شکسپیر صحبت می‌کنیم بدون آن که فرض کنیم شکسپیر در لحظه‌ی نوشتن آن کلمات، این معانی را در سر داشته است... ویتگنشتاین می‌گوید من واقعاً با قلم فکر می‌کنم چون مغزم غالباً از آنچه که دستانم می‌نویسد چیزی نمی‌داند.(ص104)

شوپنهاور می‌گوید اراده از طریق بازتولید واقعیت، خود را بازتولید می‌کند هر چند از این کار مطلقاً هیچ هدفی ندارد.(ص105) از آنجا که اراده مطلقاً قائم به ذات است مقصد خود را تماماً در خود دارد... اراده ما را گمراه می‌کند و به این باور می‌رساند که آنچه خود می‌خواهد همان چیزی است که ما می‌خواهیم.(ص106)

زیستن با ایمان، دمیدن معنا در زندگی است. بر اساس این دیدگاه معنای زندگی پرسشی در حوزه‌ی سبک زندگی شخص است نه محتوای آن.(ص116)

نویسنده با توجه به گفته‌ی شوپنهاور که همه‌ی خواست‌ها از فقدان، کمبود و رنج زاده می‌شوند.(ص120) بخش سوم را با عنوان کسوف معنا دنبال می‌کند و از باب نمونه نمایش در انتظار گودو بکت را که پیرامون رنج وجودی و ملال زیستن و انتظار عبث است؛ می‌نویسد: آیا انتظار گودو یک اتفاق است یا تعلیق یک اتفاق؟ عمل انتظار کشیدن نوعی نیستی است. تعویق مداوم معنا و تدارک آینده‌ای که نوعی شیوه‌ی زندگی در زمان حال نیز هست. این مطلب گویای آن است که زیستن به تعویق انداختن معنای غایی است و هرچند عمل به تعویق انداختن آن تحمّل زندگی را دشوار می‌سازد اما باعث استمرار حرکت آن می‌شود.(ص131)

معنا یک فرایند همواره پایان نیافته هست نوعی حرکت از یک نشانه به نشانه‌ای دیگر، بدون ترس یا امید بسته شدن. در باره‌ی این هر تکه‌ی معنا می‌توانیم دست کم از یک بابت مطمئن باشیم و آن این که همواره در سرچشمه‌ی آن معنای بیشتری وجود دارد.(ص 135)

چیزها باید ذاتاً معنادار باشند نه این که ما آن‌ها را معنادار کنیم و همه‌ی این معناها باید به یک معنای کلی و فراگیر منتهی شوند اگر معنای معناها وجود نداشته باشد اصولاً معنایی وجود نخواهد داشت.(ص142)

معناها تفسیرهای جهان‌اند و لذا به ما وابسته‌اند صحبت کردن از معناهای ذاتی تلاش برای توصیف آن چیزی است که عملاً در واقعیت وجود دارد اما این ما هستیم که آن را توصیف می‌کنیم.(ص143)

فروید بر این عقیده بود که معنای زندگی مرگ است.(ص144) نیچه می‌نویسد: در نهایت انسان در اشیاء چیزی نمی‌یابد مگر آنچه خود در آن‌ها قرار داده است.(ص145)

برای کسانی که به خداوند یا هر نیروی هوشمند دیگری در کنه کائنات اعتقاد دارند زندگی دارای معانی و مقاصد ذاتی است چرا که خود یک مصنوع است.(ص149) انسان یگانه منبع معنا در جهان است اما جهان به این گونه معنا داشتن پشت کرده و آن را به عرصه‌ی دلخواسته بودن رانده است.(ص162)

هر نقشه‌ی زندگی معناداری که نتواند با واقعیات خویشاوندی، اجتماعی، جنسیت، مرگ، بازی، سوگواری، بیماری، خنده، کار، ارتباطات و نظایر آن سازگار شود ما را به جایی نخواهد برد این معانی با اختلاف در فرهنگ‌ها جریان وجودی هر فرد را تشکیل می‌دهد.(ص166)

ایگلتون بخش پایانی را با این سؤال شروع می‌کند که آیا زندگی همان چیزی است که می‌سازیدش؟ اگر معنای زندگی در هدف مشترک انسان‌ها نهفته باشد در این صورت در باره‌ی چیستی آن چندان تردیدی وجود ندارد. آنچه هر کسی برای رسیدن به آن تلاش می‌کند خوشبختی است.(ص175)

همان طور که ویتگنشتاین می‌گوید: جسم بهترین تصویر روح است. اگر می‌خواهید روح کسی را رصد کنید ببینید چه کاری انجام می‌دهد. از دیدگاه ارسطو خوشبختی از رهگذر فضیلت به دست می‌آید و فضیلت قبل از هر چیز نوعی کارکرد اجتماعی است نه نگرش ذهنی.(ص177) ارسطو آدم‌های با فضیلت را کسانی می‌داند که از انجام کار نیک لذّت می‌برند و کسانی که بدون لذّت بردن کار خوب انجام می‌دهند حقیقتاً با فضیلت نیستند.(ص181)

مرگ به جای تهی کردن زندگی از ارزش، آن را فشرده‌تر می‌کند و ارتقاء می‌دهد.(ص196) لذّت دیوانه‌وار ناشی از دم غنیمت دانستن، استراتژی نومیدانه‌ای برای غلبه بر مرگ است نه فهمیدن آن. رویکرد لذّت‌جویانه، فرود آوردن سر تعظیم در مقابل مرگی است که سعی دارد انکارش کند به رغم همه‌ی جلوه‌فروشی‌های‌اش دیدگاهی بدبینانه است حال آن که پذیرش مرگ دیدگاهی واقع‌بینانه است... آگاهی بر محدویت زندگی آگاهی بر وابستگی ما به دیگران است.(ص196)

میل که از دیدگاه فرویدی نیروی محرّک زندگی است در فقدان درونی خود مرگ را منعکس می‌کند که سرانجام ما را به آن هدایت خواهد کرد.(ص199)

معنای زندگی بیشتر نوعی کردار است تا یک گزاره یعنی صورت معینی از زندگی است.(ص201) معنای زندگی راه حلّی برای یک مسئله نیست بلکه زیستن به شیوه‌ای معین است. یعنی اخلاقی است چیزی جدای از زندگی نیست بلکه چیزی است که زیستن را به امری ارزشمند بدل می‌کند.(ص203) آن چه رازآمیز است چگونه بودن جهان نیست بلکه بودن آن است.(ویتگنشتاین)

تبحر در عشق ورزیدن امری کاملاً غیرشخصی است نمونه‌ی اعلای آن دوست داشتن غریبه‌هاست می‌توان گفت عشق همان معنای زندگی است.(ص 205) به قول السدیرمک اینتایر انسان ارسطویی با عشق بیگانه است.(ص209)

پس ما هم با او همنوا می‌شویم و می‌گوییم:

صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر گشودن پرستو شدن