آخرت گرایی در نهضت حسینی

آخرت گرایی در نهضت حسینی

در باره ی معاد با دوستی، مشغول سخن بودیم. به یک باره گفت: اگر آخرتی قابل فرض نباشد، حرکت امام حسین(ع) و این همه زجر و زحمت یاران و همراهان هدر می رود. با او همداستان شدم و گفتم: حرف درستی است و نیازمند به واکاوی و واگشایی. خصوصا در جهان امروز که عاقبت اندیشی و آخرت گرایی در میان آدمیان کم رنگ و تمام فکر و ذکرشان در رسیدن به خواسته های دنیوی خلاصه شده است.

تردیدی نیست که تاریخ شاهد شکست ظاهری امام حسین(ع) و پیروزی مخالفان بود. اما ماندگاری و یادبود سالانه ی این قیام، حکایت رویارویی دو هدف دنیوی و اُخروی است. و حکومت یزید به رغم این همه وعده و وعید چند سالی بیشتر دوام نیاورد. چون وجدان عمومی جامعه در پذیرش حاکمیت او دچار دگردیسی شدید شد.

تاکنون نهضت حسینی با رویکردهای سیاسی، عرفانی و اجتماعی مورد ارزیابی قرار گرفته است اما ظاهرا به آخرت گرایی در مورد این نبرد کمتر التفات می شود. در این مقال با استناد به پاره ای روایت های تاریخی منقول از کتاب «روضةالشهدا»، موضوع آخرت گرایی در نهضت حسینی برجسته می شود. عاقبت گرایی و آخرت پیشگی یاران امام حسین(ع) در رویارویی با خصم زبون کاملا هویداست. شواهدی از آنها بیانگر این اندیشه است.

1) عمر سعد زمانی نیک سر در پیش انداخت. پس سر برآورد و گفت: ای بُریر، یقین می دانم که هر که با ایشان قتال کند و حقوق ایشان را غصب نماید، لامحاله جای او جحیم و جزای او عذاب الیم خواهد بود، اما من ترک ملک ری نمی توانم کرد و دل از حکومت و ایالت برنمی توانم گرفت. بُریر فرمود که یابن سعد، هر که هوس ملک ری کند هر آیینه بساط خدمت حق را طی کند و مرکب سعادت به تیغ شقاوت پی کند و مرد نیکبخت و عاقل اینچنین کارها کی کند؟(روضةالشهدا ص 483)

این سخنان نشان می دهد که عمرسعد برای رسیدن به قدرت سیاسی تلاش بسیار کرده بود. البته آرزواندیشی عمربن سعد برای دستیابی به حکومت ری در گفتگوی طولانی وی در شب عاشورا با امام حسین(ع) بیشتر آشکار می شود.

2) در گرمی تاختن سر راه بر سامر اَزُدی گرفت. سامر چون زُهیر را دید از بیم او بلرزید و از راه نصیحت درآمده، گفت: ای شهسوار مضمار محاربت و ای نامدار میدان مبارزت، شرم نداری که مال و منال و اهل و عیال خود را می گذاری و روی به تقویت حسین و تمشیت مهمات او می آری؟ زُهیر گفت: ای ناکس دون، تو را شرم می باید داشت که شمشیر در روی اهل بیت پیغمبر می کشی و برای نعمت فانی دنیوی، عقوبت اُخروی اختیار می کنی. سامر خواست که دیگر سخن گوید که زُهیر نیزه بر دهنش زد که سِنان نیزه از قفایش بیرون آمد، فی الحال از مرکب در افتاد و جان بداد.(روضةالشهدا ص 509)

از این دیالوگ کاملا در می یابیم که نبرد دو لشکر بر سر چیست و افراد هر یک از جناح ها چه چیزی را در سر می پرورانند. و خواست گروهی از آنان، چگونه با منویات حاکم زمانه گره خورده است.

3) جوان گفت: یابن رسول الله قبول کردم که در روز قیامت وی(همسر) را بازطلبم و چون به دولت شفاعت جدّ بزرگوارت(ص) رخصت دخول در جنت یابم، بی وی قدم در آن منزل ننهم و من او را به شما سپردم و شما به مخدرات حجرات طهارت سپارید. این بگفت و روی به میدان نهاد با عذاری چون گل شکفته و رخساری چون ماه دوهفته بر مرکبی چو عمر گرامی رونده و چون اجل ناگهان به سر خصم رسنده، سوار شده زرهی داوودی پوشیده و خفتان زره آکنده بر روی آن فروکشیده نیزه ی خطی به دست راست گرفته و سپر مکی بر دوش چپ افکنده رجزی آغاز کرد...(ص 541)

در این روایت، شهادت جوان تازه ازدواج کرده ای به نام وهب بن عبدالله کلبی و گفتگوی او و همسرش با امام حسین(ع) آمده است و نهایت ایثار از جان را نشان می دهد.

4) هاشم گفت: ای ناکس، این دو سه روزه اختیار فانی را دولت نام نهاده ای و جاه بی اعتبار دنیاگذاران را اقبال لقب داده ای؟

گفتم به کسی که چیست دولت؟ گفتا/ روزی دو سه دو باشد و باقی همه لت

نه دولت جهان را اعتباری است نه اقبال جهانیان را ثباتی و قراری

اگر دهد به تو جام جهان نما دنیا/ به نیم جو مستان صدهزار جام جمش

کشیده دار قدم از حریم حرمت او/ که بیشتر همه نامحرم اند در حرمش

ای سمعان بیا و دیده ی انصاف بگشای و به نعیم باقی بهشت رغبت نموده، از سر این جیفه ی از سگان واپس مانده درگذر و کمر خدمت فرزند مصطفی(ص) بر میان جان بسته، دولت رضای الهی و سعادت عطایای نامتناهی به دست آر.

چون می نوانی به منزل روحانیان رسید/ حیف است در بوادی غولان قدم زدن(ص 535)

رضای الهی و جستجوی سعادت اُخروی در این دیالوگ کاملا مشهود است و طرف مقابل را به عبور از دنیای فانی و نعمات زودگذر آن راهنمایی می کند.

5) عمر سعد جواب داد که شما را وقت نیامد که از سر نافرمانی درگذرید و به عاقبت خود فرونگرید. درِ سلامت بر خویش بگشائید و به بیعت یزید و متابعت پسر زیاد در آیید؟ قاسم بر وی و بر اُمرای وی نفرین کرد و گفت: ای شقی، دین را به دنیای دنیّ بفروخته ای و متاع امانت را به آتش خیانت سوخته. بدین عجوزه ی غدّار فریفته گشته ای و قباله ی خواستگاری او به دست غرور نوشته و ندانسته که او به عقد هر که درآید، دو سه روزی پیش با او نپاید.

جمیله ای است عروس جهان ولی خوش باش/ که این مخدّره در عقد کس نمی آید(ص 568)

این همان قاسم بن الحسن است که از قصه ی عروسی او با دختر امام حسین(ع) به عنوان یک خرافه یاد می شود و در کتاب «روضة الشهدا» فقط یک صفحه به آن ماجرا اختصاص یافته است. اما من تصور می کنم در روز عاشورا این موضوع در قالب یک گفتگو طرح شد. یعنی قرار بود قاسم با دخترِ عمویش ازدواج کند ولی نبرد پیشامده مانع این پیوند گردید. و طرح تفصیلی آن در مقاتل، می تواند به تلفیق درام و تراژدی در صحنه ی نبرد بیانجامد. چنان که در روایت سوم، همین مسأله به گونه ای دیگر بیان شد.

در هر صورت همین که پیروان امام حسین(ع) در پی دستیابی به شهادت در راه خدا و پیوستن به پیامبر اسلام(ص) در سرای جاویدان بودند؛ بهترین گواه در جهت اثبات آخرت گرایی آنهاست و این خواسته در شب عاشورا و در روز آن با رجزخوانی های آنها آشکارتر می شود. امام هم در مواجهه با یاران بر این نکته تأکید می کردند. و خود هم در راهیابی به این مقصد از هیچ امری فروگذار نکردند. خصوصا لحظه ی پایانی حیات که فرمود: الهی رضا برضاک و تسلیما لامرک لامعبود سواک.

مغازله با مرگ

مغازله با مرگ

عجبا! صحنه کربلا ناگهان در پيش چشمم، به پهنه ی تماميِ زمين گسترده شد و صف هفتاد و دوتني که به فرماندهي حسين در کنار فرات ايستاده است، در طول تاريخ کشيده شد که ابتدايش، از آدم - آغاز پيدايش نوع انسان در جهان- آغاز مي شود و انتهايش تا ... آخرالزمان، پايان تاريخ، ادامه دارد!(شریعتی،1392: 25)

تصور نمی کنم در جهان هستی کسی را بتوان یافت که پیش تر و بیش تر از امام حسین(ع) با مرگ مغازله و معاشقه کرده باشد. هر چند پدر بزرگوارش علی بن ابیطالب(ع) در مواجهه ی با مرگ خویش، فریاد فزت و رب الکعبه را سر داد و رهایی و آزادگی خود را در رستگاری جستجو نمود اما شهادتش در صحنه ی نبرد نبود. امام حسین در مکه پیش از حرکت به سوی عراق خطبه ای خواند و بعد از ثنای خداوند فرمود: خط الموت على ولد آدم، مخط القلاده على جيده الفتاه. مرگ بر گردن فرزند آدم، زيبايى گردنبندى است بر گردن دخترى جوان.(ابن طاووس،1395 126)

و در ظهر عاشورا پس از مشاهده ی شهادت فرزندان و برادر و یاران خویش در واپسین دم حادثه فرمود: الهی رضا برضاک و تسلیم لامرک لامعبود سواک. و چه زیبا شهادتی را انتخاب کرد. از میان سخنان بسیاری که پیرامون شهادت آن امام همام بیان شده است، تعابیری بهتر از آنچه دکترعلی شریعتی گفته است، نیافتم لذا به آن گفته ها التجا و اکتفا می کنم.

حسين آموخت که«مرگ سياه»، سرنوشت شوم مردم زبوني است که به هر ننگي تن مي دهند تا «زنده بمانند»؛ چه، کساني که گستاخي آن را ندارند که «شهادت» را انتخاب کنند، «مرگ» آنان را انتخاب خواهد کرد!(شریعتی،1392: 204)

پس در فرهنگ ما شهادت مرگي نيست که دشمن ما بر مجاهد تحميل کند. شهادت مرگ دلخواهي است که مجاهد با همه ی آگاهي و همه ی منطق و شعور و بيداری و بينايي خويش، خود انتخاب مي کند!(ص 237)

و شهيد يعني حاضر! کساني که مرگ سرخ را به دست خويش- به عنوان نشان دادن عشق خويش به حقيقتي که دارد مي ميرد و به عنوان تنها سلاح برای جهاد در راه ارزش های بزرگي که دارد مسخ مي شود- انتخاب مي کنند شهيدند، حي و حاضر و شاهد و ناظرند، نه تنها در پيشگاه خدا که در پيشگاه خلق نيز و در هر عصری و قرني و هرزمان و زميني.(ص 251)

و زیباتر از این گفته ها بیانی است که در کتاب «نیایش» سروده است. آنجا که می گوید: و این است که حسین، در پایان آن روز سرخ، در موج خن همه ی کسانش، آراسته، شسته و عطر زده و جامه ی زیبا پوشیده، - نسیم شهادت که بر او قوی تر می وزد و بوی خون خویش را که صریح تر استشمام می کند- از شوق بی تاب تر و از شادی برافروخته تر می شود، تا آن جا که خصم نابینا نیز نمی بیند و با شگفتی و سرزنش، می پرسد که: مگر داماد شده ای ای پسر ابی طالب؟!

و پاسخ می دهد، سرفراز و سرشار پیروزی که آری!

حجله ی سرخ را آراسته اند، همسر زیبای شهادت- که با مرگ، عقد زندگی بسته است- اکنون وارد می شود!(ص 125)

سوگنامه

نگاهی منصفانه

بی انصافی و بوقلمون صفتی، دو صفتی است که مرتضی مطهری به ملاحسین واعظ کاشفی صاحب کتاب «روضة الشهدا» نثار کرده است.(حماسه حسینی ص 95) پس از او داود فیرحی و بسیاری دیگر در ارائه ی این دو نسبت کم نگذاشتند. در این میان، رسول جعفریان این کتاب را به عنوان یک اثر ادبی و رمان تاریخی پذیرفته است.(تأملی در نهضت عاشورا ص 352) و رحمانی از منظر جامعه شناسی تاریخی به کتاب نگریسته و معتقد است گسترش سیطره ی تشیع صفوی به مناسک جمعی خاصی نیازمند بود تا بتواند وجدان جمعی شیعه ی ایرانی را به زبان و فرهنگ ایرانی بازتولید کند تا هم هویت ایرانی را نشان دهد و هم هویتی مذهبی را. مرکزیت این حرکت با گفتمان کربلا بود. در محدوده ی زبان فارسی اثری که این گفتمان را بیان کند و محمل بسط آن باشد، روضة الشهدا است.(به نقل از مقدمه ی روضة الشهدا به تصحیح حسن ذوالفقاری و... ص 37)

انصافا اگر از چند روایت افسانه ای و اسامی جعلی بگذریم؛ کتاب «روضةالشهدا» از نمونه های فاخر و فخیم نثر ادبی و تاریخیِ فرهنگِ فارسی است. ابوالحسن شعرانی در مقدمه ی این کتاب پس از بیان نقل های ضعیف می نویسد: از نقل ضعیف در روضةالشهدا عجب نباید داشت چون در ادای مقصود واعظ قوی است اگرچه برای مقصود مؤرخ کافی نیست. ملاحسین کاشفی نه فقط در این باره سرآمد بوده بلکه دیگر آثار او هم بسیار مفید و قابل استفاده است. به قول دکترسروش بهترین گزیده ی مثنوی مولوی به نام «لب لباب مثنوی» از آن اوست. دکتر ذوالفقاری کتاب «فتوت نامه سلطانی» او را بزرگترین و مفیدترین متن در باره ی فتوت در زبان های فارسی، عربی و ترکی می داند.(مقدمه روضةالشهدا ص 24) همچنین کتاب تفسیر «مواهب علیّه» وی را جزء بهترین تفسیرهای باقیمانده از قرن نهم هجری به حساب می آورد. آته بعد از ترجمه ی تفسیر طبری، آن را دومین تفسیر قابل ذکر در فارسی می داند که از نظر شیوه ی بیان و پرمغز بودن قابل اعتناست.(تاریخ ادبیات فارسی ص 217) از این نقل قول ها می توان نتیجه گرفت که قلم ملاحسین کاشفی در هر زمینه ای که چرخیده است بهترین ها را ارائه کرده است.

از این تحسین و تمجیدهای کلی که بگذریم. محتوای کتاب «روضة الشهدا» هم بی نظیر است. وی به سبک سعدی در گلستان، پس از ذکر یک یا دو پاراگراف، با توجه به حافظه ی قوی ای که داشته، به مناسبتِ موضوع، اشعاری از شعرای بزرگ را ذکر می کند و گاه سروده هایی از خود به نگارش در می آورد. از طرفی در ترجمه ی آیات و روایات و اشعار به فارسی با نثری ادبی و دقت کافی روبه رو هستیم. و می توان مؤلف را از این جهت هم مورد ارزیابی قرار داد. خصوصا که در مواردی اشعار عربی را به مثنوی فارسی برگردانده است.(ص 431)

به عنوان نمونه در مقدمه ی کتاب با اشاره به آیه ی 155 بقره آمده است. آزمایش الهی به چند نوع در آیه واقع شده بشی من الخوف... به چیزی از ترس که آن خوف الهی باشد یا بیم دشمنان و الجوع... و به کرسنگی که ان قحط است یا تنگی یا روزه داشتن و انقص من الاموال... و نقصان بعضی از مال ها به تاراج حادثات یا اخراج زکات و صدقات و الانفس... به نقصان در نفس ها که آن بیماری باشد و ضعف و عجز یا احتیاج و بینوایی و الثمرات البقره 155؛ و به نقصان میوه ها و تلف شدن محصولات به آفات ارضی و سماوی یا مرگ فرزندان که میوه ی باغ دل اند و روشنی چراغ بصر و ثمره ی نهال پدر و مادر و بشر الصابرین... و بشارت ده صبرکنندگان را که در این بلیات طریقه ی شکیبایی پیش آرند و مرسوم جزع و فزع و شکایت فرو گذارند.

جام محنت خورند و دم نزنند/ جز به راه وفا قدم نزنند

خوش بسوزند در بلا چون عود/ که از ایشان برون نیاید دود(ص 92)

یادآور می شوم تا آنجا که من اطلاع دارم، هیچ مفسری در ذیل این آیه به جنبه های دینی ای چون خوف خدا و اخراج زکات به مثابه ی یک امتحان الهی اشاره نکرده است. البته مصنف در باب هشتم هم روایتی از قول پیامبر در تبیین ابتلا ذکر کرده است.(ص 402)

در مورد وصیت کردن فرزند ابراهیم می نگارد: اسماعیل گفت: یاخلیل الله، می دانم که چون به خانه باز روی مادر فراق دیده، هاجر هجران کشیده، چون مرا همراه تو نبیند؛ هر آیینه بجوشد و از غصه بخروشد. به درد دل آغاز زاری کند و از سوز سینه و حرارت جگر نعره زند و درخواست من آن است که با وی درشتی نکنی و سخن سخت نگویی که فراق فرزندان بر مادران به غایت صعب باشد و او را به تلطّف دلداری فرمائی و ابواب تسکین و تسلی روی دل وی بگشایی. سلام من به وی رسانی و بگویی اسماعیل گفت: ای مادر، مرا بحل کن و در فراق من صبور باش که خدای تعالی صابران را دوست می دارد. ای مادر، در هر گل زمین که جوان تازه روی بینی از گل رخسار خون آلوده ی من به دعا یاد کنی و بر هر رهگذر که دلبر خرامنده مشاهده فرمائی از سرو قامت من در جای راستان بر اندیشی. ای مادر، این فرزند مستمند به دیدار تو خو کرده بود و به خدمت و ملازمت تو انس گرفته، از سر خاکم قدم باز مدار و زیارت مرا از خاطر عاطر فرو مگذار.

بر سر خاکم نشین ای شمع و درد من ببین/ در فراقت اشک گرم و آه سرد من ببین

جام حسرت خورده و از خشت بالین کرده ام/ نازنینا در فراقت خواب و خورد من ببین(ص127)

اشاره به آرایه های ادبی چون هاجر هجران کشیده، جوش و خروش، دلبر خرامنده و خاطر عاطر...در متن فوق بی نظیر است.

در هر صورت، این کتاب در ده باب تنظیم شده است که فقط یک باب آن در مورد عاشوراست. و ظاهرا همه ی حملات متوجه ی همین فصل است. حال آن که این باب نیز از زیبائی ادبی و اشعار پرمغزی برخوردار است. به گونه ای که ذاکران و واعظان با استفاده از این کتاب، به بیان بهتری دست یافته اند. نمونه ای از آن چنین است:

ذکر شهادت هاشم بن عتبه، در این محل ناگاه از دست راست حسین از بیابان سواری بیرون آمد. بر خنگی تازی نژاد نشسته و بر گستوانی با جلال زرین و سیمین در روی کشیده، مرکبی که در مهاوی معرکه چون قطرات غمام فرودویدی و بر مصاعد معرکه چون دخان به اندک زمانی به دامن آسمان رسیدی

برق رو و آبروش آن که به رفتار خوش/ شام بدی در حبش صبح شدی در ختن

مرکبی بدین زیبایی به جولان درآمده و راکبش خفتانی لعل چون چهره ی مرّیخ درخشان پوشیده و خُودی عادی چون افسر کیوان بر سر نهاده و نیزه ای چون مار ارقم بر دست گرفته و کمانی بلند در بازوی ارجمند افکنده جعبه ی پر از تیر خدنگ بر میان بسته و شمشیر یمانی به زهر آب داده، حمایل کرده و سپر مکّی از پس پشت درآویخته، چون شیر ژیان به جوشش و چون ببر بیان به غرش درآمده، سراپای میدان بگردیده، رجز می خواند و چون از ترید و جولان فارغ شد، روی به سپاه مخالف آورده نعره زد که ای لشکر کوفه و شام و ای بی رحمان خون آشام، هر که مرا داند، خود داند و هر که نداند، بداند منم هاشم بن عتبه ی وقاص، برادرزاده ی سعد وقاصم و پسر عمّ عمرسعد بی اخلاصم.(ص 534)

واقعا عبارات زیبا و بی نظیری تدارک دیده است. واج آرایی در متن غوغا می کند. من تاکنون تصور می کردم واژه ی ترکیبی «پس پشت» از ابتکارات جلال آل احمد است. اما اکنون درمی یابم که از اکتشافات کاشفی است. صفت بی اخلاصی را به عمرسعد دادن هم هنر اوست. شامیان را خون آشام خواندن نیز بسیار پرمعناست.

مؤلف در فصول دیگر هم با درایت ادبی و روایتی خاص به زندگی پاره ای از انبیاء سلف و سپس پیامبر اسلام و حضرت زهرا و علی مرتضی و امام حسن مجتبی پرداخته است. و دو باب آن هم در مناقب امام حسین و شهادت مسلم بن عقیل است و باب دهم هم به وقایع پس از عاشورا اختصاص دارد. چنان که در باب پنجم پس از ذکر صفات حضرت علی(ع) می گوید: چون مطاوی این اوراق گنجایش تفصیل صفات مرتضوی ندارد و مقصد اصلی از تألیف این کتاب ذکر احوال شهدای اهل بیت است و بر این قدر اختصار افتاد.(ص 320)

بنابراین همت مصنف، بیشتر مصروف بیان بلاها و سختی هایی است که بر پیامبران و امامان و اولیای الهی رفته است تا بتواند مصائبی که بر امام حسین(ع) وارد شده را بهتر تشریح نماید. در حقیقت این کتاب تاریخی نیست بلکه سوگنامه ای است برای کنار آمدن با رنج هایی که در طول زندگی به آدمیان می رسد و این اثر را نصیب عزاداران حسینی کرده است.

بر خلاف آنچه که مشهور است، تصور می کنم واعظان و مدّاحان و حتی ناقدان، از عصر صفوی تاکنون این کتاب را به مثابه ی یک رمان تاریخی درنیافته اند بلکه فقط به نقل چند داستان از این کتاب اکتفا کرده و بیشتر به نقل قول شفاهی از دیگر واعظان پرداخته اند و به خواندن متن آن التفات جدّی نداشته اند. چرا که متن کتاب ثقیل است و هر فردی نمی تواند به خواندن آن همت گمارد. بنابراین لازم است بار دیگر به کتاب «روضة الشهدا» توجه نمود و از نسبت های ناروا و غیرمنصفانه پرهیز کرد و این کتاب را با نگاه مثبت و به مثابه ی یک رمان تاریخی و اثر ادبی خواند.

تفسیر عرفانی**

تفسیر عرفانی

همواره در این اندیشه‌ام که تلقّی عارفان از آیات قرآنی متفاوت از مفسّرانی بوده است که در طول تاریخ به تفسیر آیات الهی همت گماشته‌اند. اما این نگاه تا حدودی پنهان مانده است. تلاش در جهت احیاء این رویکرد می‌تواند ما را از تک محوری در عرصه‌ی قرآن پژوهی نجات بخشد و اندیشه‌ی ما را به بازنگری تفسیری سوق دهد.

به عنوان نمونه در مقدمه‌ی کتاب «روضة الشهداء» اثر ملاحسین واعظ کاشفی با اشاره به آیه‌ی 155 بقره آمده است. آزمایش الهی به چند نوع در آیه واقع شده بشی من الخوف... به چیزی از ترس که آن خوف الهی باشد یا بیم دشمنان و الجوع... و به گرسنگی که آن قحط است یا تنگی یا روزه داشتن و نقص من الاموال... و نقصان بعضی از مال‌ها به تاراج حادثات یا اخراج زکات و صدقات و الانفس... به نقصان در نفس‌ها که آن بیماری باشد و ضعف و عجز یا احتیاج و بینوایی و الثمرات البقره 155؛ و به نقصان میوه‌ها و تلف شدن محصولات به آفات ارضی و سماوی یا مرگ فرزندان که میوه‌ی باغ دل‌اند و روشنی چراغ بصر و ثمره‌ی نهال پدر و مادر و بشّر الصابرین... و بشارت دِه صبرکنندگان را که در این بلیّات طریقه‌ی شکیبایی پیش آرند و مرسوم جزع و فزع و شکایت فرو گذارند.(ص 92)

یا اسپینوزا در کتاب «رساله الهی سیاسی» خود در مورد خوردن میوه‌ی ممنوعه توسط آدم می‌نویسد: به نظر می‌رسد که معنایش این است که خدا به آدم دستور می‌دهد که نیک را به خاطر نیکویی اش بطلبد و نه به خاطر تضادش با آنچه بد است. که یعنی خیر را به خاطر دوست داشتن خیر بخواهد نه به خاطر ترس از عذاب.(ص 183)