زیستن با کتاب

زیستن با کتاب

به مناسبت برگزاری نمایشگاه کتاب تهران

کتاب زیستن با کتاب و قلم، حاصل پنج گفتگوی محمدحسین یزدانی راد با عبدالحسین آذرنگ است. در گفتگوی اول، زندگی آغازین وی مورد بررسی قرار می گیرد. پدرش کرمانشاهی و مادرش اصفهانی است و از آنجا که در روز عاشورا به دنیا می آید، نام او را عبدالحسین می گذارند. پس از اخذ دیپلم، برای تحصیل در رشته ی اقتصاد به شیراز می رود. با توجه به فضای حاکم بر دانشگاه شیراز، ابتدا در موقعیت سیاسی قرار می گیرد ولی پس از دستگیری، آرام آرام با سیاست خداحافظی می کند و از این که به خاطر سبیل گذاشتن اش او را چپ می خوانند می گوید: سبیل من کردی است. نه چپی!!(ص 56) مسئولیت امور خوابگاه و انتخاب کتاب برای کتابخانه او را با شغل آینده اش عجین می کند. در همین کتابخانه با شخصی به نام حسین صالحی آشنا می شود که فردی بسیار کتابخوان است. آذرنگ در باره ی توجه اش به ترجمه می گوید: پایه ی زبان انگلیسی ام از دانشگاه شیراز بود، چون درس هایی را به انگلیسی می خواندیم. به ترجمه هم علاقه داشتم، اما هر چه این در و آن در می زدم، راهی نمی یافتم که راه و چاه ترجمه کردن را نشان دهد. خودم شروع کردم به مقابله ی چند ترجمه با متن اصلی آنها که ببینم مترجمان اینها چطور کار کرده اند.(ص 72) دانشگاه شیراز و رشته ی اقتصاد را ترک می کند و به اصفهان می رود و در آنجا درس تاریخ می خواند. با ابوالحسن نجفی مترجم آشنا می شود و به جهان متن پی می برد. او خود می گوید: رابطه ام با هنر، ادبیات و حتی فلسفه به رابطه ی شخصی تبدیل شد. داستان و شعر را به گونه ای دیگر می دیدم و چیزهای تازه ای در آنها می یافتم. بعضی پرسش های هستی شناسانه ی فلسفه از حالت انتزاعی بیرون آمد و به صورت مسائل ملموسی تبدیل شد که خودم و با تجربه و احساس و ادراک شخصی خودم باید به آنها پاسخ می دادم. یکی از جلوه های بحران هستی شناختی همین است که ما را بر سر دوراهی هایی قرار می دهد که انتخاب هر کدام عملا به معنای تغییر مسیر زندگی است.(ص 78)

با نشریه ی جُنگ اصفهان به مدیریت محمد حقوقی همکاری می کند و بعد از پایان تحصیل به سربازی می رود. پس از اخذ کارشناسی ارشد کتابداری، با مؤسسه ی فرانکلین همایون صنعتی زاده و مؤسسه ی تحقیقات و مرکز اسناد فرهنگی آسیا همکاری می کند. و با شخصیت هایی چون ادیب سلطانی، نجف دریابندری، فردید، خرمشاهی و فانی آشنا می شود. و از میان این جمع، کامران فانی را به خاطر مطالعات عمیق اش می ستاید و احمد فردید را به علت شفاهی بودنش مورد نقد قرار می دهد. و در باره ی ادیب سلطانی می گوید: او که در ایران پزشکی خوانده بود و در خارج هم در چند رشته تحصیل کرده بود اما دانسته هایش بیشتر از راه خودآموزی بود. چند زبان را به همین ترتیب آموخته بود. از طریق رادیو به برنامه های روسی گوش داد تا گوشش با تلفظ ها به خوبی آشنا شود. خودآموز روسی هم داشت، متن خوانی هم می کرد.(ص 104)

از هر دو مؤسسه هم فاصله می گیرد و به مرکز نشر دانشگاهی به مدیریت دکتر نصرالله پورجوادی می رود. متأسفانه در فروردین 1375 پسرش، بامداد در یک حادثه ی رانندگی کشته می شود و همسرش شدیدا زخمی می گردد. برای معالجه ی همسر به نزد دخترش ماندانا به آمریکا می رود. در ونکوور مثانه اش را عمل می کند و مبلغ 12هزار دلار بدهکار می شود. تا این که با کار در مایکروسافتِ شهر بِل ویو مجاور سیاتل به ماهی 1400 دلار، می تواند بدهی خود را پرداخت کند. با فضای نشر الکترونیکی آشنا می شود و مقالات زیادی را ترجمه می کند و به نشریات داخلی چون جهان کتاب و کتاب هفته و نگاه نو می فرستد. که حاصل آن چاپ سه کتاب در حوزه ی نشر است.

سال 1381 به ایران برمی گردد و با دایرة المعارف بزرگ اسلامی به مدیریت بجنوردی همکاری می کند و در باره ی نشر، ویرایش، ترجمه و تألیف دست به تحقیق می زند. بر این باور است که نشر سه ستون دارد. قشر خریدار، خواننده و واکنشگر. وی می گوید: خواندن، ضرورت است، نه فضیلت. همان قدر ضروری است که نیازهای دیگر ما. اگر سامانه ی آموزشی و فرهنگی جامعه ای نسل های خود را طوری بار آورد که یاد بگیرند مسائل و مشکلات خود را از راه خواندن بشناسند و راه حل آنها را از راه خواندن بیابند، از خواندن بیاموزند، لذت روحی و معنوی ببرند، توانایی های خود را ارتقا دهند، از کمبودهای خود بکاهند، پا به پای جهان حرکت کنند، به قدرت های آفرینشی، به تفکر خلاق، به نگرش انتقادی و تحلیلی دست یابند، نیازی شکل می گیرد که به نیاز مؤثر بر نشر، بر تولید و عرصه ی آثار تبدیل می شود و آنگاه مانند محرکه ی پیش رانی نشر را به حرکت وامی دارد.(ص 202)

روایتی از تبعید

مصداق بارز ساده زیستی
روایتی از تبعید سعید مدنی در بندرعباس


مقدمه
در سال 1380 به بهانه ی سخنرانی پیرامون توسعه ی فرهنگی استان هرمزگان، پس از تبیین تأثیرپذیری سه قدرت دین، دولت و فرهنگ در جهت توسعه ی یک جامعه، به پدیده ی بومی گرایی و سرحدی ستیزی در فرهنگ عمومی مردمان این دیار اشاره کردم و گفتم: متأسفانه هنوز دو واژه ی بومی و غیربومی از حافظه ی مردم بندرعباس پاک نشده است و بر اساس آمار اخیر در قشر تحصیل کرده ی این استان چالش بین بومی و غیر بومی گسترش یافته است. این در حالی است که فرهنگ، مرزها را در نوردیده است و دیگر این واژگان کارساز نیست. امروز ما در دنیایی زندگی می کنیم که به رغم تعصبات قومی، زبانی و دینی، وجوه اشتراک و جنبه های پلورآلیستی حرف اول را می زنند.
این نگاه، سخنران بعدی یعنی دکترشهریار مشیری را برنتافت و با بازخوردی تند، به مقابله برخاست و گفت: پیش از انقلاب، بندرعباس تبعیدگاه بوده است و این امر از یاد و خاطر مردم نمی رود از این رو به ناچار واژه ی غیربومی را خلق کرده اند تا بر آنهایی که حسب جبر اجتماعی یا سیاسی زمانه به اینجا آمده اند، اطلاق کنند. بعدها هم که استاندار وقت خواستار کاهش فتیله ی بومی و غیر بومی شد؛ پاره ای از اصحاب رسانه بر او تاختند و او را متهم کردند که خود موجبات این اختلاف را فراهم کرده اید. متعاقب واکنش های مطبوعاتی، من هم در پاسخ به نشریه ی نوپای دریای اندیشه مقاله ای با عنوان «نگاهی به پدیده ی بومی و غیر بومی» در ندای هرمزگان نوشتم و گفتم: البته تب این آلرژی سراسر کشور پهناور ایران خصوصا مناطق مرزی از شمال و جنوب، شرق و غرب را در نوردیده است و هر کدام به نوعی و با نگاهی به این پدیده نظر دارند اما ظاهرا مردم این استان گوی سبقت را از دیگران ربوده اند و در صف اول مبارزه با این عنصر اجتماعی سال هاست که به نزاع و کشمکش دچارند ولی متأسفانه تاکنون جنبه های مختلف و متناقض این مساله بررسی نشده است و به صورت یک امر لاینحل و پیچیده و پارادوکسیکال باقی مانده است. با گذشت سال ها از این کشمکش ها، حکایت همچنان باقی است و به رغم درخواست برگزاری سمیناری جهت بررسی پیامدهای این رویکرد تاکنون اقدامی صورت نگرفته است. (1)
پس از گذر سال ها در سال 1394 شاهد تبعید چند نفر از جمله دکترسعید مدنی به بندرعباس بودیم. سخنان دکتر مشیری را با خود زمزمه کردم و گفتم: او راست می گفت. ظاهرا بر پیشانی بندرعباس، تبعیدگاه نقش بسته است. بماند که زمانه عوض شده و معنای تبعید هم به کلی تغییر کرده است.


شب اول تبعید
در اسفندماه 1394 خبری در میان دوستان پیچید که قرار است جناب دکترسعید مدنی جهت گذراندن ایام تبعید به بندرعباس عزیمت کنند. تصمیم گرفتیم برای استقبال به فرودگاه برویم. در آن روزها من خاطرات آیت الله نعمت الله صالحی نجف آبادی با عنوان «شوکران اندیشه» که به اهتمام حجت الاسلام مجتبی لطفی تنظیم شده است، می خواندم. اتفاقا همین روزها هم مصادف با درگذشت آن نواندیش دینی است.(16 اردیبهشت 1385)
روز موعود فرا رسید. با چند تن از دوستان برای استقبال به فرودگاه رفتیم و پس از سلام و خوش آمدگویی ایشان را به یک غذاخوری دعوت کردیم. در آنجا گفتگویی صورت گرفت و من هم خاطراتی از کتاب «شوکران اندیشه» یادآور شدم. که در اینجا از کتاب «شوکران اندیشه» نقل قول می کنم. آیت الله صالحی نجف آبادی می گوید: سال دوم تبعید- یعنی سال 1353- به دستور ساواک باید به تویسرکان می رفتم. آخر مردادماه مأموران شهربانی مرا تحت الحفظ به تویسرکان بردند، تحویل داده و رسید گرفتند. به محض ورود به تویسرکان وارد مدرسه ی علمیه آنجا شدم، از چند طلبه سؤال کردم که چون تبعیدی ام و قصد ماندن دارم می خواهم خانه ای اجاره کنم و از آنها آدرس بنگاه های معاملاتی را گرفتم. آقایی بود به نام آشیخ حسن علی پیشوایی که مسئول مدرسه و پیشنماز مسجد جولستان بود که به آن مسجد اعظم هم می گفتند. ایشان نماینده ی آقای گلپایگانی بود. من از ایشان شناختی نداشتم ولی ایشان گفته بود صالحی حق ندارد در مدرسه بماند و راه افتاده دنبال منزل می گردد مواظب باشید! در تویسرکان کسی نباید به ایشان منزل اجاره دهد، چون ضد امام حسین(ع) است! به دنبال این جوسازی ها چند روزی معطل ماندیم و خانواده در ابهر مانده بودند و کسی حاضر نبود به ما خانه اجاره دهد. تا این که برخی از طلبه ها با ما رفیق شدند از جمله آقای شیخ حبیب الله مجاهد که ایشان از قم ما را می شناخت و خودش، و پدرش آنجا خیلی به ما کمک کردند. یک آقایی بود به نام حاج باقر بلوری که کاسب بود و شنیده بود آقای پیشوایی از دادن خانه ی اجاره ای به من منع کرده، که آقای بلوری از این حرکت عصبانی شده و گفته بود: معنی ندارد یک روحانی را که شاه تبعید، و به او ظلم کرده و یک مبارز است این گونه بایکوت کنیم! این زشت است که یک روحانی راه بیفتد در شهر و بگوید به غریب و تبعیدی خانهندهید؛ خلاصه آقای بلوری- که خدا تأییدش کند- دلش به حال ما سوخت و گفت حالا که آقای پیشوایی مانع از اجاره دادن منزل به شما شده، من گوشه ای از منزلم را به شما اجاره می دهم، گفتم: خدا پدرت را بیامرزد. خلاصه رفتیم و اثاث خانه مان را از ابهر به تویسرکان آوردیم.(2)
سختی های تبعید یک طرف و برخوردهایی که برخی روحانیون و ناآگاهان می کردند از طرف دیگر سبب شد در طول مدتی که تویسرکان بودم بر من خیلی سخت بگذرد. افرادی شب ها منزل ما را سنگباران می کردند. بچه های من که آن زمان کوچک بودند می ترسیدند و علت این کارها را می پرسیدند. می گفتم: نترسید چیزی نیست، این سنگ پرانی ها از ناحیه چند جن سرکش است که به زودی آنها را رام می کنم.! وقتی برای خرید نان به نانوایی سنگکی می رفتم بعضی ها قربة الی الله با سنگ های داغ که از نان سنگک جدا می کردند، مرا هدف قرار می دادند. از بعضی روحانیون هم که در شهر بودند خواسته بودم حاضرم با شما بحث و گفتگوی علمی کنم ولی نمی پذیرفتند. گاهی اوقات که به طور اتفاقی در کوچه و خیابان با هم روبه رو می شدیم، روی خود را برمی گرداندند و مسیرشان را عوض می کردند! ما انتظاز نداشتیم اینها از یک روحانی تبعیدی دلجویی یا سرکشی کنند بلکه حداقل می توانستند نمک روی زخم ما نپاشند و اختلاف های فکری و علمی را در جایش مطرح کنند نه این که به گونه ای جو بسازند که در آن غربت، به من سنگ بزنند! با این که می دانستند من طرفدار آیت الله خمینی هستم.(3)
با نقل مفصّل حکایت تبعیدی آیت الله صالحی، مقایسه ای بین امروز و دیروز کردم که دیگر از این خبرها نیست. و خطاب به دکترمدنی گفتم: شما در اینجا احساس غربت نمی کنید و بر خلاف صالحی نجف آبادی، با سنگ و ناسزاگویی روبه رو نمی شوید. همینطور هم شد و در طول یک و سال نیم که از تبعیدی ایشان گذشت، من نشنیدم که از جانب کسی توهینی صورت گرفته باشد. تصور می کنم خیلی از مردم بندرعباس حتی نمی دانستند که جناب سعید مدنی در اینجا تبعید شده است. چنان که ما هم از تبعیدی های دیگر اطلاع چندانی نداشتیم. در هر صورت، او را تا خانه ای که پیش از این در منطقه ی خواجه عطا با چشم انداز دریا اجاره کرده بود، همراهی کردیم. و با هم قرار گذاشتیم در ایام هفته به او سر بزنیم و تنهایش نگذاریم.


برنامه های روزانه
در مدت تبعید، برنامه ی روتین و روزانه ی سعید مدنی این بود که صبح ها ساعت ده برای اعلام حضور به دفتری در نیروی انتظامی مراجعه می کرد. البته در تابستان به بعد از ظهر منتقل شد. در موقع بازگشت روزنامه ی شرق را می گرفت و به خانه می آمد. معمولا ملاقات دوستان در عصرها و شب ها صورت می گرفت. نشست ها با اخبار روز شروع می شد و در ادامه یک بحث سیاسی یا اجتماعی در می گرفت و ما از نظرات دکتر بهره می گرفتیم. پذیرایی از دوستان را خود به عهده می گرفت و گاه آنها را به ناهار یا شامی دعوت می کرد. غذاهای مختلفی می پخت که بسیار خوشمزه بود. تلویزیون ایشان بر روی شبکه ی بی بی سی تنظیم شده بود و از ساعت 5 عصر تا نیمه شب روشن بود. در موقع پخش خبر توسط این شبکه، تحلیلی از مسائل روز بیان می کرد. در ضمن یک میز بزرگ در قسمت پذیرایی بود که کتاب هایی روی آن قرار داشت و در وقت تنهایی به پژوهش می پرداخت. و موقع شام یا ناهار آنها را در گوشه ای جمع می کرد.
من هفته ای یک یا دوبار به تنهایی و گاه با دوستان به ایشان سر می زدم. وقت هایی با هم پیاده روی می کردیم و یا به شام و ناهاری دعوت می شدم. نشست ها فرصتی بود تا از دیدگاه سیاسی و اجتماعی ایشان بهره ی وافی ببرم و با کتاب هایی که نوشته بود و یا پیرامون آن تحقیق می کرد، آشنا شوم. در ضمن نیم نگاهی هم به مطالب روزنامه ی شرق بیاندازم. آنچه که بیش از این، قلب مرا می ربود، اخلاق فردی آن بزرگوار بود. از اغراق گویی در باره ی دیگران پرهیز می کرد و اگر ما در باره ی کسی سخنی تند بر زبان می آوردیم، با لبخندی پاسخ می داد. او مصداق بارز ساده زیستی بود و بازرگان گونه منشِ ملی مذهبی را رعایت می کرد.


دیدارها
یک بار به من گفت: چند روز دیگر دکتر احسان شریعتی مهمان من است شما هم برای صرف ناهار بیایید. پذیرفتم و پس از پایان کلاس دانشگاهی، به منزل ایشان رفتم. وقتی وارد شدم مهمان را ندیدم. گفتم دکتر شریعتی کجاست؟ گفت: در اتاق نماز می خواند. در گفتگو با دکتر شریعتی، شیفتگی ام نسبت به پدرش را اظهار داشتم و اندکی در مورد دکترعلی شریعتی بحث کردیم. او بعد از ظهر در دانشگاه آزاد اسلامی بندرعباس سخنرانی داشت. می گفت: این دعوت بهانه ای برای دیدار دکترسعید مدنی بود.
یک روز هم محمد نوری زاد آمده بود. شب ایشان را ملاقات کردم. پیرامون مسائل سیاسی و اجتماعی کشور سخنان اغراق آمیزی بر زبان آورد که دکتر مدنی آنها را برنتافت و مستقیما از او انتقاد کرد. از فعالیت های هنری و خبری خود در بشاگرد هرمزگان سخن راند و گفت: من بودم که با تهیه ی گزارش هایی از آن منطقه و پخش آن از صدا و سیما برای اولین بار بشاگرد را بر سر زبان ها انداختم.
در چند فرصت هم همسر و دخترانش به دیدارش شتافتند. شبی من هم حضور داشتم و با دخترش صبا در مورد رساله ی دانشگاهی اش با عنوان «حسینیۀ ارشاد: بررسی نسبت کالبد با سیاق فرهنگی و اجتماعی» صحبت کردم. پایان‌نامه را با دکتر زهره تفضلی به عنوان استاد راهنما و دکتر مهرداد قیومی بیدهندی و دکتر سارا شریعتی مزینانی به عنوان استادان مشاور گرفته بود. او می خواست تا برای آخرین اصلاحات رساله از پدرش مشورت بگیرد.
یک روز هم قرار ملاقاتی با یک دانشجوی دانشگاه پیام نور داشتم. در کنار ساحل به مدت یک ساعت صحبت کردیم پس از آن گفتم: من الان به خانه ی دکترمدنی می روم. جریان تبعید شدنش به بندرعباس را می دانست. تا نزدیکی های خانه اش مرا همراهی کرد و بعد گفت: اگر اجازه بدهید من همین جا با شما خداحافظی کنم؛ چون می ترسم برای استخدام شدنم با مشکل مواجه شوم! دلنگرانی اش را درک کردم و گفتم: مشکلی نیست. با من خداحافظی کرد و رفت. همین اتفاق برای یک دانشجوی دیگر هم افتاد که از آمدن به منزل دکتر مدنی عذرخواهی کرد و من هم پذیرفتم.


سالروز درگذشت شریعتی
آخرین خاطره ای که به یاد دارم، روزی از جناب سعید مدنی، که مدیر اجرایی تهیه و تنظیم نوار «ای تو خموش پرسخن» به مناسبت دهمین سالروز درگذشت دکترعلی شریعتی از سوی بنیاد شط(شریعتی- طالقانی) به او واگذار شده بود، پرسیدم برای انتخاب خواننده چه کار کردید؟ پاسخ داد: برای خواندن سرود به سراغ چند خواننده از جمله محمدرضا شجریان رفتیم. وقتی پیشنهاد را ارائه دادیم، شجریان پاسخ داد: من برای شخص خاصی نمی خوانم. تا این که در نهایت علیرضا افتخاری پذیرفت و غزلی از مولانا را خواند. پس از شنیدن این حکایت، من که شیفته ی شریعتی بودم طبیعتا از این که شجریان پاسخ منفی داده است، ناراحت شدم. و به افتخاری افتخار کردم. اما بعد از این که همو در حافظیه ی شیراز برای احمدی‌نژاد خواند، دریافتم که حق با شجریان بود.(4)
----------------------------------------------

1- خاک غریب، شصت سال تجربه ی زیسته، عباس فضلی ص 117
2- شوکران اندیشه ص 184
3- همان مصدر ص 188
4- مغازله با مرگ، عباس فضلی ص 85

مصداق بارز ساده زیستی

مصداق بارز ساده زیستی

خبری در اسفندماه 1394 در میان دوستان پیچید که قرار است جناب دکترسعید مدنی جهت گذراندن ایام تبعید به بندرعباس عزیمت کنند. تصمیم گرفتیم برای استقبال به فرودگاه برویم. در آن روزها من خاطرات آیت الله نعمت الله صالحی نجف آبادی با عنوان «شوکران اندیشه» که به اهتمام حجت الاسلام مجتبی لطفی تنظیم شده است، می خواندم.

روز موعود فرا رسید. با چند تن از دوستان برای استقبال به فرودگاه رفتیم و پس از سلام و خوش آمدگویی ایشان را به یک غذاخوری دعوت کردیم. در آنجا گفتگویی صورت گرفت و من هم خاطراتی از کتاب «شوکران اندیشه» یادآور شدم. که در اینجا از متن کتاب «شوکران اندیشه» نقل قول می کنم.

آیت الله صالحی نجف آبادی می گوید: سال دوم تبعید- یعنی سال 1353- به دستور ساواک باید به تویسرکان می رفتم. آخر مردادماه مأموران شهربانی مرا تحت الحفظ به تویسرکان بردند، تحویل داده و رسید گرفتند. به محض ورود به تویسرکان وارد مدرسه ی علمیه آنجا شدم، از چند طلبه سؤال کردم که چون تبعیدی ام و قصد ماندن دارم می خواهم خانه ای اجاره کنم و از آنها آدرس بنگاه های معاملاتی را گرفتم. آقایی بود به نام آشیخ حسن علی پیشوایی که مسئول مدرسه و پیشنماز مسجد جولستان بود که به آن مسجد اعظم هم می گفتند. ایشان نماینده ی آقای گلپایگانی بود. من از ایشان شناختی نداشتم ولی ایشان گفته بود صالحی حق ندارد در مدرسه بماند و راه افتاده دنبال منزل می گردد مواظب باشید! در تویسرکان کسی نباید به ایشان منزل اجاره دهد، چون ضد امام حسین(ع) است! به دنبال این جوسازی ها چند روزی معطل ماندیم و خانواده در ابهر مانده بودند و کسی حاضر نبود به ما خانه اجاره دهد. تا این که برخی از طلبه ها با ما رفیق شدند از جمله آقای شیخ حبیب الله مجاهد که ایشان از قم ما را می شناخت و خودش، و پدرش آنجا خیلی به ما کمک کردند. یک آقایی بود به نام حاج باقر بلوری که کاسب بود و شنیده بود آقای پیشوایی از دادن خانه ی اجاره ای به من منع کرده، که آقای بلوری از این حرکت عصبانی شده و گفته بود: معنی ندارد یک روحانی را که شاه تبعید، و به او ظلم کرده و یک مبارز است این گونه بایکوت کنیم! این زشت است که یک روحانی راه بیفتد در شهر و بگوید به غریب و تبعیدی خانه ندهید؛ خلاصه آقای بلوری- که خدا تأییدش کند- دلش به حال ما سوخت و گفت حالا که آقای پیشوایی مانع از اجاره دادن منزل به شما شده، من گوشه ای از منزلم را به شما اجاره می دهم، گفتم: خدا پدرت را بیامرزد. خلاصه رفتیم و اثاث خانه مان را از ابهر به تویسرکان آوردیم.(1)

سختی های تبعید یک طرف و برخوردهایی که برخی روحانیون و ناآگاهان می کردند از طرف دیگر سبب شد در طول مدتی که تویسرکان بودم بر من خیلی سخت بگذرد. افرادی شب ها منزل ما را سنگباران می کردند. بچه های من که آن زمان کوچک بودند می ترسیدند و علت این کارها را می پرسیدند. می گفتم: نترسید چیزی نیست، این سنگ پرانی ها از ناحیه چند جن سرکش است که به زودی آنها را رام می کنم.! وقتی برای خرید نان به نانوایی سنگکی می رفتم بعضی ها قربة الی الله با سنگ های داغ که از نان سنگک جدا می کردند، مرا هدف قرار می دادند. از بعضی روحانیون هم که در شهر بودند خواسته بودم حاضرم با شما بحث و گفتگوی علمی کنم ولی نمی پذیرفتند. گاهی اوقات که به طور اتفاقی در کوچه و خیابان با هم روبه رو می شدیم، روی خود را برمی گرداندند و مسیرشان را عوض می کردند! ما انتظاز نداشتیم اینها از یک روحانی تبعیدی دلجویی یا سرکشی کنند بلکه حداقل می توانستند نمک روی زخم ما نپاشند و اختلاف های فکری و علمی را در جایش مطرح کنند نه این که به گونه ای جو بسازند که در آن غربت، به من سنگ بزنند! با این که می دانستند من طرفدار آیت الله خمینی هستم.(2)

با نقل مفصّل حکایت تبعیدی آیت الله صالحی، مقایسه ای بین امروز و دیروز کردم که دیگر از این خبرها نیست. و خطاب به دکترمدنی گفتم: شما در اینجا احساس غربت نمی کنید و بر خلاف صالحی نجف آبادی، با سنگ و ناسزاگویی روبه رو نمی شوید. همینطور هم شد و در طول یک و سال نیم که از تبعیدی ایشان گذشت، من نشنیدم که از جانب کسی توهینی صورت گرفته باشد. تصور می کنم خیلی از مردم بندرعباس حتی نمی دانستند که جناب سعید مدنی در اینجا تبعید شده است. چنان که ما هم از تبعیدی های دیگر اطلاع چندانی نداشتیم. در هر صورت، او را تا خانه ای که پیش از این در منطقه ی خواجه عطا با چشم انداز دریا اجاره کرده بود، همراهی کردیم. و با هم قرار گذاشتیم در ایام هفته به او سر بزنیم و تنهایش نگذاریم.

برنامه های روزانه

در مدت تبعید، برنامه ی روتین و روزانه ی سعید مدنی این بود که صبح ها ساعت ده برای اعلام حضور به دفتری در نیروی انتظامی مراجعه می کرد. البته در تابستان به بعد از ظهرها منتقل شد. در موقع بازگشت روزنامه ی شرق را می گرفت و به خانه می آمد. معمولا ملاقات دوستان در عصرها و شب ها صورت می گرفت. نشست ها با اخبار روز شروع می شد و در ادامه یک بحث سیاسی یا اجتماعی در می گرفت و ما از نظرات دکتر بهره می گرفتیم. پذیرایی از دوستان را خود به عهده می گرفت و گاه آنها را به ناهار یا شامی دعوت می کرد. غذاهای مختلفی می پخت که بسیار خوشمزه بود. تلویزیون ایشان بر روی شبکه ی بی بی سی تنظیم شده بود و از ساعت 5 عصر تا نیمه شب روشن بود. در موقع پخش خبر توسط این شبکه، تحلیلی از مسائل روز بیان می شد. در ضمن یک میز بزرگ در قسمت پذیرایی بود که کتاب هایی روی آن قرار داشت و در وقت تنهایی به پژوهش می پرداخت. و موقع شام یا ناهار آنها را در گوشه ای جمع می کرد.

من هفته ای یک یا دوبار به تنهایی و گاه با دوستان به ایشان سر می زدم. وقت هایی با هم پیاده روی می کردیم و یا به شام و ناهاری دعوت می شدم. نشست ها فرصتی بود تا از دیدگاه سیاسی و اجتماعی ایشان بهره ی وافی ببرم و با کتاب هایی که نوشته بود یا پیرامون آن تحقیق می کرد، آشنا شوم. در ضمن نیم نگاهی هم به مطالب روزنامه ی شرق بیاندازم. آنچه که بیش از این، قلب مرا می ربود، اخلاق فردی آن بزرگوار بود. از اغراق گویی در باره ی دیگران پرهیز می کرد و اگر ما در باره ی کسی سخنی می گفتیم با لبخندی پاسخ می داد. او مصداق بارز ساده زیستی بود. بازرگان گونه منش ملی مذهبی را رعایت می کرد.

دیدارها

یک بار به من گفت: چند روز دیگر دکتر احسان شریعتی مهمان من است شما هم برای صرف ناهار بیایید. پذیرفتم و پس از پایان کلاسِ درس به منزل ایشان رفتم. وقتی وارد شدم مهمان را ندیدم. گفتم دکتر شریعتی کجاست؟ گفت: در اتاق نماز می خواند. در گفتگو با دکتر شریعتی، شیفتگی ام نسبت به پدرش، دکترعلی شریعتی اظهار داشتم. او بعد از ظهر در دانشگاه آزاد اسلامی بندرعباس سخنرانی داشت. می گفت: این دعوت بهانه ای برای دیدار دکترسعید مدنی بود.

یک روز هم محمد نوری زاد آمده بود. شب ایشان را ملاقات کردم. پیرامون مسائل سیاسی و اجتماعی کشور سخنان اغراق آمیزی بر زبان آورد که دکتر مدنی آنها را برنتافت و مستقیما از او انتقاد کرد. از فعالیت های هنری و خبری خود در بشاگرد هرمزگان سخن راند و گفت: من بودم که با تهیه ی گزارش هایی از آن منطقه و پخش آن از صدا و سیما برای اولین بار بشاگرد را بر سر زبان ها انداختم.

در چند فرصت هم همسر و دخترانش به دیدارش شتافتند. شبی من هم حضور داشتم و با دخترش صبا در مورد رساله ی دانشگاهی اش گفتگو کردم. عنوان تز «حسینیۀ ارشاد: بررسی نسبت کالبد با سیاق فرهنگی و اجتماعی» و استاد راهنمای اش دکتر زهره تفضلی بود و دو استاد مشاور داشت، اولی دکتر مهرداد قیومی بیدهندی و مشاور دوم دکتر سارا شریعتی مزینانی. او آمده بود تا برای آخرین اصلاحات رساله از پدرش مشورت بگیرد.

یک روز هم قرار ملاقاتی با یک دانشجوی دانشگاه پیام نور داشتم. در کنار ساحل به مدت یک ساعت صحبت کردیم پس از آن گفتم: من الان به خانه ی دکترمدنی می روم. جریان تبعید شدنش به بندرعباس را می دانست. تا نزدیکی های خانه اش مرا همراهی کرد و بعد گفت: اگر اجازه بدهید من همین جا با شما خداحافظی کنم؛ چون می ترسم برای استخدام شدنم با مشکل مواجه شوم! دلنگرانی اش را درک کردم و گفتم: مشکلی نیست. با من خداحافظی کرد و رفت. همین اتفاق برای یک دانشجوی دیگر هم افتاد که از آمدن به منزل دکتر مدنی عذرخواهی کرد و من هم پذیرفتم.

سالروز درگذشت شریعتی

روزی از جناب سعید مدنی، که مدیر اجرایی تهیه و تنظیم نوار «ای تو خموش پرسخن» به مناسبت دهمین سالروز درگذشت دکترعلی شریعتی از سوی بنیاد شط(شریعتی- طالقانی) به او واگذار شده بود، پرسیدم برای انتخاب خواننده چه کار کردید؟ پاسخ داد: برای خواندن سرود به سراغ چند خواننده از جمله محمدرضا شجریان رفتیم. وقتی پیشنهاد را ارائه دادیم، شجریان پاسخ داد: من برای شخص خاصی نمی خوانم. تا این که در نهایت علیرضا افتخاری پذیرفت و غزلی از مولانا را خواند. پس از شنیدن این حکایت، من که شیفته ی شریعتی بودم طبیعتا از این که شجریان پاسخ منفی داده است، ناراحت شدم. و به افتخاری افتخار کردم. اما بعد از این که همو در حافظیه ی شیراز برای احمدی‌نژاد خواند، دریافتم که حق با شجریان بود.(3)

----------------------------------------------

1- شوکران اندیشه ص 184

2- همان مصدر ص 188

3- مغازله با مرگ، عباس فضلی ص 85

مطالعه کردن**

مطالعه کردن

کتابی را که در دست داشت، به من داد و گفت: داشتم این را می خواندم. به کتاب نگاه کردم و دیدم اصول روان شناسی اثر ویلیام جیمز است. البته این کتاب گذشته از آن که در علم روان شناسی مرجعی معتبر است کتابی بسیار خواندنی نیز هست، اما هیچ انتظار نداشتم آن را در دست مرد هوانورد بسیار جوانی که تا ساعت پنج صبح سرگرم رقص و تفریح بوده است، ببینم. پرسیدم چرا این کتاب را می خوانید؟

- برای این که آدم نادانی هستم و می خواهم چیزی یاد بگیرم.(لبه ی تیغ ص 40)

در این دیالوگ تفاوت بین خواندن و مطالعه آشکار می شود. لاری با این که خلبان است سراغ یک کتاب روان شناسی را گرفته است تا خود را بیابد. چون به نادانی خود اعتراف می کند و رابطه ای بین شغل و دغدغه های فردی اش نمی یابد.

در ادامه بار دیگر لاری را در حال مطالعه می بینیم که می گوید: الان در آستانه ی آنچه می خواستم، هستم. در برابر خود پهنه های دنیای روح آدمی را می بینم که مدام مرا به خود می خواند. باید به این سفر دور و دراز بروم.

- در این پهنه ها انتظار پیدا کردن چه چیزی را داری؟

- جواب پرسش های خودم را.

نگاهی چنان شیطنت بار به ایزابل کرد که اگر او وی را می شناخت، بی گمان سخن او را به شوخی می گرفت. - می خواهم فکر خودم را یکسره کنم که آیا خدایی هست یا خدایی نیست. می خواهم دربیابم چرا بدی وجود دارد. می خواهم بدانم آیا در تن من روحی نیستی ناپذیر هست یا آن که وقتی مُردم، کارم به آخر رسیده.

- اما آخر لاری، مردم هزار سال است که همین سؤال ها را از خود می کنند. اگر این پرسش ها جوابی داشت، حتما تا حالا کسی جواب آنها را دریافته بود.

لاری نیشخندی زد و ایزابل به آهنگی تند به وی پرخاش کرد: طوری می خندی که گویی من حرف احمقانه ای زده ام.

- بر عکس، من فکر می کنم حرف بسیار عاقلانه ای می زنی، اما از طرف دیگر، انسان ممکن است این طور دلیل بیاورد که چون بشر این سؤال ها را هزارها سال است از خود کرده است، همین ثابت می کند که از تکرار آنها ناگزیر است. گذشته از این، نمی شود گفت کسی جواب این سؤال ها را درنیافته. در این باره، بیش از آنچه سؤال هست، جواب وجود دارد و خیلی ها به جواب هایی رسیده اند که برایشان قانع کننده بوده، مثلا رویزبروک.(همان ص 88)

لاری در بخش دوم گفتگو دقیقا معنای مطالعه کردن را بازگو می کند که به رغم پاسخ هایی که دیگران به پرسش های اساسی داده اند ولی هر فردی باید خود به جواب قانع کننده ای دست یابد.

معنای وطن**

معنای وطن

عارف قزوینی می گوید: اگر من هیچ خدمتی دیگر به موسیقی و ادبیات ایران نکرده باشم، وقتی تصنیف وطنی ساخته ام که ایرانی از ده هزار نفر، یک نفر نمی دانست وطن یعنی چه. تنها تصور می کردند وطن شهر یا دهی است که انسان در آنجا زاییده شده باشد.(1)

با این گفته سرنوشت حدیث «حب الوطن من الایمان» معلوم می شود. اولا به عقیده ی بسیاری از محدثین و مفسرین قرآن این حدیث از پیامبر اسلام(ص) صادر نشده است.(2) و بر فرض صدور، به قول ابوالفتوح رازی، مراد از وطن مکه است که هنگام هجرت به مدینه از زبان پیامبر جاری شد.(3)

از سویی عارفان این حدیث را به مسکن یار و عالم ملکوت تأویل برده اند. چنان که مولوی می سراید:

مسکن یار است و شهر شاه من پیش عاشق این بود حب الوطن

از دم حب الوطن بگذر مَایست که وطن آن سوست جان این سوی نیست

گر وطن خواهی گذر زان سوی شط این حدیث راست را کم خوان غلط

شیخ بهایی هم در کتاب نان و حلوا می گوید:

گنج علم «ما ظَهَر مَع ما بَطَن» گفت: از ایمان بود حُبُّ الوطن

این وطن، مصر و عراق و شام نیست این وطن، شهریست کان را نام نیست

زانکه از دنیاست، این اوطان تمام مدح دنیا کی کند «خیر الاَنام»

حبِّ دنیا هست رأس هر خطا از خطا کی می‌شود ایمان عطا

ای خوش آنکو یابد از توفیق بهر کاورد رو سوی آن بی‌نام شهر

تو در این اوطان، غریبی ای پسر! خو به غربت کرده‌ای، خاکت به سر!

آنقدر در شهر تن ماندی اسیر کان وطن، یکباره رفتت از ضمیر

رو بتاب از جسم و جان را شاد کن موطن اصلی خود را یاد کن

----------------------------------------------

1- دیوان ص 334

2- مستدرک سفینة البحار ج 10 ص 375 و اعیان الشیعه ج 1 ص 301

3- روض الجنان ج 17 ص 299