مصداق بارز ساده زیستی
خبری در اسفندماه 1394 در میان دوستان پیچید که قرار است جناب دکترسعید مدنی جهت گذراندن ایام تبعید به بندرعباس عزیمت کنند. تصمیم گرفتیم برای استقبال به فرودگاه برویم. در آن روزها من خاطرات آیت الله نعمت الله صالحی نجف آبادی با عنوان «شوکران اندیشه» که به اهتمام حجت الاسلام مجتبی لطفی تنظیم شده است، می خواندم.
روز موعود فرا رسید. با چند تن از دوستان برای استقبال به فرودگاه رفتیم و پس از سلام و خوش آمدگویی ایشان را به یک غذاخوری دعوت کردیم. در آنجا گفتگویی صورت گرفت و من هم خاطراتی از کتاب «شوکران اندیشه» یادآور شدم. که در اینجا از متن کتاب «شوکران اندیشه» نقل قول می کنم.
آیت الله صالحی نجف آبادی می گوید: سال دوم تبعید- یعنی سال 1353- به دستور ساواک باید به تویسرکان می رفتم. آخر مردادماه مأموران شهربانی مرا تحت الحفظ به تویسرکان بردند، تحویل داده و رسید گرفتند. به محض ورود به تویسرکان وارد مدرسه ی علمیه آنجا شدم، از چند طلبه سؤال کردم که چون تبعیدی ام و قصد ماندن دارم می خواهم خانه ای اجاره کنم و از آنها آدرس بنگاه های معاملاتی را گرفتم. آقایی بود به نام آشیخ حسن علی پیشوایی که مسئول مدرسه و پیشنماز مسجد جولستان بود که به آن مسجد اعظم هم می گفتند. ایشان نماینده ی آقای گلپایگانی بود. من از ایشان شناختی نداشتم ولی ایشان گفته بود صالحی حق ندارد در مدرسه بماند و راه افتاده دنبال منزل می گردد مواظب باشید! در تویسرکان کسی نباید به ایشان منزل اجاره دهد، چون ضد امام حسین(ع) است! به دنبال این جوسازی ها چند روزی معطل ماندیم و خانواده در ابهر مانده بودند و کسی حاضر نبود به ما خانه اجاره دهد. تا این که برخی از طلبه ها با ما رفیق شدند از جمله آقای شیخ حبیب الله مجاهد که ایشان از قم ما را می شناخت و خودش، و پدرش آنجا خیلی به ما کمک کردند. یک آقایی بود به نام حاج باقر بلوری که کاسب بود و شنیده بود آقای پیشوایی از دادن خانه ی اجاره ای به من منع کرده، که آقای بلوری از این حرکت عصبانی شده و گفته بود: معنی ندارد یک روحانی را که شاه تبعید، و به او ظلم کرده و یک مبارز است این گونه بایکوت کنیم! این زشت است که یک روحانی راه بیفتد در شهر و بگوید به غریب و تبعیدی خانه ندهید؛ خلاصه آقای بلوری- که خدا تأییدش کند- دلش به حال ما سوخت و گفت حالا که آقای پیشوایی مانع از اجاره دادن منزل به شما شده، من گوشه ای از منزلم را به شما اجاره می دهم، گفتم: خدا پدرت را بیامرزد. خلاصه رفتیم و اثاث خانه مان را از ابهر به تویسرکان آوردیم.(1)
سختی های تبعید یک طرف و برخوردهایی که برخی روحانیون و ناآگاهان می کردند از طرف دیگر سبب شد در طول مدتی که تویسرکان بودم بر من خیلی سخت بگذرد. افرادی شب ها منزل ما را سنگباران می کردند. بچه های من که آن زمان کوچک بودند می ترسیدند و علت این کارها را می پرسیدند. می گفتم: نترسید چیزی نیست، این سنگ پرانی ها از ناحیه چند جن سرکش است که به زودی آنها را رام می کنم.! وقتی برای خرید نان به نانوایی سنگکی می رفتم بعضی ها قربة الی الله با سنگ های داغ که از نان سنگک جدا می کردند، مرا هدف قرار می دادند. از بعضی روحانیون هم که در شهر بودند خواسته بودم حاضرم با شما بحث و گفتگوی علمی کنم ولی نمی پذیرفتند. گاهی اوقات که به طور اتفاقی در کوچه و خیابان با هم روبه رو می شدیم، روی خود را برمی گرداندند و مسیرشان را عوض می کردند! ما انتظاز نداشتیم اینها از یک روحانی تبعیدی دلجویی یا سرکشی کنند بلکه حداقل می توانستند نمک روی زخم ما نپاشند و اختلاف های فکری و علمی را در جایش مطرح کنند نه این که به گونه ای جو بسازند که در آن غربت، به من سنگ بزنند! با این که می دانستند من طرفدار آیت الله خمینی هستم.(2)
با نقل مفصّل حکایت تبعیدی آیت الله صالحی، مقایسه ای بین امروز و دیروز کردم که دیگر از این خبرها نیست. و خطاب به دکترمدنی گفتم: شما در اینجا احساس غربت نمی کنید و بر خلاف صالحی نجف آبادی، با سنگ و ناسزاگویی روبه رو نمی شوید. همینطور هم شد و در طول یک و سال نیم که از تبعیدی ایشان گذشت، من نشنیدم که از جانب کسی توهینی صورت گرفته باشد. تصور می کنم خیلی از مردم بندرعباس حتی نمی دانستند که جناب سعید مدنی در اینجا تبعید شده است. چنان که ما هم از تبعیدی های دیگر اطلاع چندانی نداشتیم. در هر صورت، او را تا خانه ای که پیش از این در منطقه ی خواجه عطا با چشم انداز دریا اجاره کرده بود، همراهی کردیم. و با هم قرار گذاشتیم در ایام هفته به او سر بزنیم و تنهایش نگذاریم.
برنامه های روزانه
در مدت تبعید، برنامه ی روتین و روزانه ی سعید مدنی این بود که صبح ها ساعت ده برای اعلام حضور به دفتری در نیروی انتظامی مراجعه می کرد. البته در تابستان به بعد از ظهرها منتقل شد. در موقع بازگشت روزنامه ی شرق را می گرفت و به خانه می آمد. معمولا ملاقات دوستان در عصرها و شب ها صورت می گرفت. نشست ها با اخبار روز شروع می شد و در ادامه یک بحث سیاسی یا اجتماعی در می گرفت و ما از نظرات دکتر بهره می گرفتیم. پذیرایی از دوستان را خود به عهده می گرفت و گاه آنها را به ناهار یا شامی دعوت می کرد. غذاهای مختلفی می پخت که بسیار خوشمزه بود. تلویزیون ایشان بر روی شبکه ی بی بی سی تنظیم شده بود و از ساعت 5 عصر تا نیمه شب روشن بود. در موقع پخش خبر توسط این شبکه، تحلیلی از مسائل روز بیان می شد. در ضمن یک میز بزرگ در قسمت پذیرایی بود که کتاب هایی روی آن قرار داشت و در وقت تنهایی به پژوهش می پرداخت. و موقع شام یا ناهار آنها را در گوشه ای جمع می کرد.
من هفته ای یک یا دوبار به تنهایی و گاه با دوستان به ایشان سر می زدم. وقت هایی با هم پیاده روی می کردیم و یا به شام و ناهاری دعوت می شدم. نشست ها فرصتی بود تا از دیدگاه سیاسی و اجتماعی ایشان بهره ی وافی ببرم و با کتاب هایی که نوشته بود یا پیرامون آن تحقیق می کرد، آشنا شوم. در ضمن نیم نگاهی هم به مطالب روزنامه ی شرق بیاندازم. آنچه که بیش از این، قلب مرا می ربود، اخلاق فردی آن بزرگوار بود. از اغراق گویی در باره ی دیگران پرهیز می کرد و اگر ما در باره ی کسی سخنی می گفتیم با لبخندی پاسخ می داد. او مصداق بارز ساده زیستی بود. بازرگان گونه منش ملی مذهبی را رعایت می کرد.
دیدارها
یک بار به من گفت: چند روز دیگر دکتر احسان شریعتی مهمان من است شما هم برای صرف ناهار بیایید. پذیرفتم و پس از پایان کلاسِ درس به منزل ایشان رفتم. وقتی وارد شدم مهمان را ندیدم. گفتم دکتر شریعتی کجاست؟ گفت: در اتاق نماز می خواند. در گفتگو با دکتر شریعتی، شیفتگی ام نسبت به پدرش، دکترعلی شریعتی اظهار داشتم. او بعد از ظهر در دانشگاه آزاد اسلامی بندرعباس سخنرانی داشت. می گفت: این دعوت بهانه ای برای دیدار دکترسعید مدنی بود.
یک روز هم محمد نوری زاد آمده بود. شب ایشان را ملاقات کردم. پیرامون مسائل سیاسی و اجتماعی کشور سخنان اغراق آمیزی بر زبان آورد که دکتر مدنی آنها را برنتافت و مستقیما از او انتقاد کرد. از فعالیت های هنری و خبری خود در بشاگرد هرمزگان سخن راند و گفت: من بودم که با تهیه ی گزارش هایی از آن منطقه و پخش آن از صدا و سیما برای اولین بار بشاگرد را بر سر زبان ها انداختم.
در چند فرصت هم همسر و دخترانش به دیدارش شتافتند. شبی من هم حضور داشتم و با دخترش صبا در مورد رساله ی دانشگاهی اش گفتگو کردم. عنوان تز «حسینیۀ ارشاد: بررسی نسبت کالبد با سیاق فرهنگی و اجتماعی» و استاد راهنمای اش دکتر زهره تفضلی بود و دو استاد مشاور داشت، اولی دکتر مهرداد قیومی بیدهندی و مشاور دوم دکتر سارا شریعتی مزینانی. او آمده بود تا برای آخرین اصلاحات رساله از پدرش مشورت بگیرد.
یک روز هم قرار ملاقاتی با یک دانشجوی دانشگاه پیام نور داشتم. در کنار ساحل به مدت یک ساعت صحبت کردیم پس از آن گفتم: من الان به خانه ی دکترمدنی می روم. جریان تبعید شدنش به بندرعباس را می دانست. تا نزدیکی های خانه اش مرا همراهی کرد و بعد گفت: اگر اجازه بدهید من همین جا با شما خداحافظی کنم؛ چون می ترسم برای استخدام شدنم با مشکل مواجه شوم! دلنگرانی اش را درک کردم و گفتم: مشکلی نیست. با من خداحافظی کرد و رفت. همین اتفاق برای یک دانشجوی دیگر هم افتاد که از آمدن به منزل دکتر مدنی عذرخواهی کرد و من هم پذیرفتم.
سالروز درگذشت شریعتی
روزی از جناب سعید مدنی، که مدیر اجرایی تهیه و تنظیم نوار «ای تو خموش پرسخن» به مناسبت دهمین سالروز درگذشت دکترعلی شریعتی از سوی بنیاد شط(شریعتی- طالقانی) به او واگذار شده بود، پرسیدم برای انتخاب خواننده چه کار کردید؟ پاسخ داد: برای خواندن سرود به سراغ چند خواننده از جمله محمدرضا شجریان رفتیم. وقتی پیشنهاد را ارائه دادیم، شجریان پاسخ داد: من برای شخص خاصی نمی خوانم. تا این که در نهایت علیرضا افتخاری پذیرفت و غزلی از مولانا را خواند. پس از شنیدن این حکایت، من که شیفته ی شریعتی بودم طبیعتا از این که شجریان پاسخ منفی داده است، ناراحت شدم. و به افتخاری افتخار کردم. اما بعد از این که همو در حافظیه ی شیراز برای احمدینژاد خواند، دریافتم که حق با شجریان بود.(3)
----------------------------------------------
1- شوکران اندیشه ص 184
2- همان مصدر ص 188
3- مغازله با مرگ، عباس فضلی ص 85
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 17:51 توسط عباس فضلی
|