شادای شُبیر(عاشقان حسین)7

شادای شُبیر(عاشقان حسین)

عاشورا در تابستان(7)

در فصل نهم به مراسم عاشورایی اشاره می کند که هر سال در مناطق روستایی لداخ رخ می دهد و به آن یوم اسد یا محرم دوم می گویند. وجه تسمیه آن این است که در برج اسد زمانی بین 21 جولای تا 21 اگوست برگزار می شود.(ص 321) تمام عالمانی که در روستا دیدم می دانستند که یوم اسد عمدتا منحصر به لداخ است. آنها می گفتند در دیگر قسمت های جهان تشیع، مثل ایران و جنوب عراق و لبنان، هیچ وقت محرم دوم نمی گیرند.(ص 330)

هر ساله در روستاهای بخش له، نه یکی که چهار مراسم اسد برگزار می شود. در چهار یکشنبه ی متوالی برج اسد. سنتا دو مناسک اول اسد را در چوشوت یوقما(سفلا) و در آخر هفته های بعدی در چوشوت گوما(علیا)، فیانگ و تیکسه. قطع نظر از این که مراسم در کجا برگزار می شود، نظام مراسم در این مراسم تابستانه به طور کلی یکسان است. مجلس یا تجمع سوگواری در شام شنبه می گیرند. در صبح یکشنبه، مجلسی دیگر و طولانی تر آغاز می شود که شامل چند خطبه و اجرای نوحه است.(ص 332)

اتفاقا در یکی از مراسم از دیوید پینالت دعوت به سخنرانی می شود و در جمع عزاداران چوشوت یوقما به زبان اردو صحبت می کند. موضوع منتخبم این بود: مشابهت قربان حضرت امام حسین، فداکاری امام حسین(ع) و فداکاری عیسی مسیح، با تأکید بر لزوم این که مسلمانان و مسیحیان از دین یکدیگر بیاموزند. آیاتی از قرآن، تکه هایی از شعر فارسی و مقالاتی از متفکر ایرانی علی شریعتی استفاده کردم.(ص 346)

مؤلف در آخرین فصل از کتاب به بازخورد کلاس های شیعه شناسی خود در آمریکا می پردازد و می گوید: هدف من مسلمان شدن نیست، حداقل از لحاظ تغییر اسم دینم، اما امیدوارم که مطالعاتم در باره ی اسلام من را تبدیل به آدمی بهتر و مسیحی ای بهتر کرده باشد.(ص 258) دانشجویان شیعه ام به نوبه ی خود فهمیدند برای صحبت هوشمندانه در باره ی آیین هایی که با آنها بزرگ شده اند، اما نصفه و نیمه درکش کرده اند، باید در اجتماع خودشان دست به کار میدانی مردم شناسانه بزنند.(ص 364)

من باور دارم که تشیع بینش های متمایزی برای عرضه به گفت و گوی های دینی دارد، بینش هایی که با الهیات رنج آن پیوند دارد.... برای فهم این نگاه لازم است دیدگاه شریعتی در باره ی نبرد کربلا را مطالعه کنیم او می گوید: عاشورا واقعه ای یک روز و نیمه نیست. این مسئله ابدیت تاریخ است.(ص 369)

تشیع با واقعیت وجودی رنج چهره به چهره می شود و آن را از پوچی نجات می دهد. تشیع با شناساندن نمونه ی برجسته ی زجر دیدن، یعنی شهادت حسین در کربلا و بیان آن به زبان شهادت و فداکاری داوطلبانه، رنج را تحمل پذیر می کند. نمادسازان شیعه این ماتریس توصیفی را گسترش داده اند و نمونه های دیگری از بی گناهان برحق را از هابیل گرفته تا ابراهیم، از مسیح تا محمد(ص) و خاندانش در آن جا داده اند. به صورتی که کل تاریخ را فهم پذیر می کند.(ص 371)

شادای شُبیر(عاشقان حسین)6

شادای شُبیر(عاشقان حسین)

بازتفسیر آموزه ی شفاعت(6)

پینالت دریافته که هدف نهایی عزاداری در پدیده ای به نام شفاعت قابل تحلیل است. از این رو در فصل هشتم ابتدا به مفهوم شفاعت در ادبیات مذهبی و کتب دوران پیشامدرن اشاره می کند و می گوید: در الهیات شیعی، میان این مفهوم قرآنی که فرد به لحاظ اخلاقی مسئول است و این که امامان قدرت شفاعت دارند، از طریق تفسیری باطنی از حوادث پیرامون نبرد کربلا و شهادت امام حسین آشتی برقرار می شود. در تفسیر که سنت اثنی عشری یا دوازده امامی عرضه می کند، امامان قابلیت شفاعت را به واسطه ی شهادت حسین در کربلا کسب کرده اند و هر مؤمنی از هر سن و سالی که باشد می تواند با مشارکت غیرمستقیم در تراژدی کربلا از شفاعت امامان برخوردار شود.(ص 278)

در میان کتاب های شیعی عصر صفوی نوشته های مجلسی در باره ی کربلا این ویژگی را دارند که در آنها بر مقدّر بودن قربانی شدن حسین تأکید می شود. مجلسی، در حمایت از نگاه خود به کربلا، آیات قرآن را تأویل می کند.(ص 282) او در کتاب «بحارالانوار» اشاره ی نسبتا مختصر قرآن به نوح و سیل را بسط می دهد تا میان آن و کربلا پیوندی برقرار سازد.(ص 283)

بادشاه حسین از نویسندگان معاصر با تحلیل سنتی زبان شناختی از واژه ی شفاعت شروع می کند اما بعد پیش تر می رود و از این عقیده ارزیابی تازه ای ارائه می دهد. وی به استناد آیه 255 سوره ی بقره می گوید: شفاعت به کلی مسئله ی پیوند روان ها به وسیله ی ریسمان عشق است. این معنا به خوبی در واژه ی شفاعت(به هم پیوستن) بیان می شود. با این حال، باید این را نیز گفت که در میان تمام خودفریبی ها این عشق است که همه گیرتر است... هیچ کس نمی تواند مطمئن باشد که واقعا آدمی را دوست می دارد مگر آن که در قلب خود شوقی بی پایان برای انجام عملی از سر وظیفه و به هر قیمت ممکن به خاطر او بیابد. پس هیچ کس نمی تواند مطمئن باشد که عاشق پیامبر و امامان است مگر آن که عمیقا محزون شود از انجام کاری که خود می داند آنان را محزون می کند.(ص 289)

بادشاه حسین در توجیه حدیثی به این مضمون که وقتی حسین در کربلا بر زمین افتاده بود صدایی آسمانی شنید که می گفت: یا حسین! بیارام که به خاطر تو، از میان گنهکاران، آن قدر از عاشقانِ تو می بخشم که راضی شوی. می نویسد: سؤالی که ممکن است در اینجا پیش بیاید این است که آیا بخشایش تعهد شده جوازی است برای دوستان امامان تا هر گناهی که خواستند انجام دهند. اگر این چنین باشد، تهدید به مجازات بدکاری ها که در بسیاری از آیات قرآن کریم آمده است، پوچ و تهی می شود.(ص 290)

از گفته های بسیاری از عزاداران محرمی که با آنها مصاحبه کرده بودم؛ همه می پذیرفتند که میان شفاعت و ماتم پیوندی برقرار است؛ اما اصرار می کردند که شایستگی فرد برای شفاعت شدن خلوصی به دست می آید که او در نیتش هنگام اجرای این عمل دارد.(ص 294) نویسنده در نهایت نتیجه می گیرد که عشق به اهل بیت پیامبر را می توان در همین عزاداری های به ظاهر غیرمنطقی جستجو کرد. وی می نویسد: در جوامع شیعی، در سطح مردم عادی، این گرایش وجود دارد که افراد خود را آن گروه از مسلمانانی تعریف کنند که عشقشان به خاندان پیامبر و ائمه ی پس از او از دیگر مسلمانان فراتر است. دست زدن به رفتارهای شدید و آشکارا غیرمنطقی، آسیب زدن به جسم خود با کارهایی مثل قمه زنی و زنجیرزنی، برای نشان دادن این است که فرد لیاقت قرار گرفتن در رده ی محبین اهل بیت را دارد. یعنی قرار گرفتن در رده ی مسلمانانی که شایستگی بهشت را با سوگواری به دست می آورند. ریاضت کشی محرمی مستلزم این است که برای تماشاچیان داخل جمع شیعه جنبه ای اثبات گر هم داشته باشد؛ بی توجه بودن به سلامت خود این ادعای فرد را که عشقی بی ریا و برآمده از خودگذشتگی به خاندان پیامبر دارد تأیید می کند.(ص 305)

هرمزگان در هجر دکتر فضلی@@

هو الحبیب

هرمزگان در هجر دکتر فضلی

به قلم: غلامرضا محب زاده

مقدمه

دوستی صفتی از صفات جمالی خدا است که در قلب بندگانش نهادینه می شود. دوستی، کمال و زیبایی را به ارمغان می آورد. دوستان موجبات پیشرفت همدیگر را فراهم می کنند و در حقیقت مکمل بخشی از خاطرات زندگی یکدیگرند. در باره ی دوستی و رفاقت، باید بسیار نوشت تا همگان قدردان این ودیعه ی الهی گردند. زیرا دوستی در میان بندگان و مخلوقات امانت زیبای الهی است. برای نوشتن پیرامون دوستی، ضرورتا باید به گذشته بازگشت و خاطرات روزهای آغازین آن دوران را ورق زد. نوشتن درباره ی دوستی، نوعی حضور در آن دوران است. بررسی تاریخ گذشته، همانند آینه ی جلوی خودرو است که با نگاه به آن، می توان عقب خودرو را مشاهده کرد و از بروز حادثه های ناخواسته اجتناب ورزید. با نگاه به تاریخ می توانیم با تفکر و تعقل، آینده ای زیبا را برای خود رقم بزنیم.

تجربه ی نخستین

زیبا و بجاست درباره ی رفیقی سخن گفت که سال ها، بودن و زیستن و نوشتن علمی و فراگیری شیوه های پژوهش را با او تجربه کرده ام. اولین دیدار من با دکترعباس فضلی، در دهه ی هشتاد در مسجد آل عبای بندرعباس به واسطه ی آقای عباس مکی آبادی رقم خورد. آری او را انسانی متواضع، بردبار، فاضلی بی ریا و اندیشمندی اهل قلم یافتم. چرا که در آن سال ها کمتر کسی در هرمزگان قرآن پژوهی را با سبک علمی و نوین ارائه می کرد. در واقع او فارغ التحصیل کارشناسی ارشد از دانشگاه تهران در رشته ی علوم قرآنی بود و در ارائه ی مطالب علمی، بسیار مشتاق به نظر می رسید و از پختگی لازم و توشه ی علمی سرشاری برخوردار بود


عضو هیئت علمی دانشگاه


با گذشت زمان، ماندگاری و استخدام ایشان به عنوان عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی در گروه معارف با نگاه و سبکی نو، روشنایی و رونقی تازه به دانشگاه و مراکز علمی بخشید. دانشجویان رشته های مختلف در دانشگاه پیام نور و دانشگاه هرمزگان و پزشکی و علمی کاربردی از او به خوبی یاد می کنند. آن استاد فخیم بسیار اهل مطالعه و تحقیق است. لذا هیچ گاه بی مورد و بدون چارچوب، سخنی را بر زبان نمی راند. با توجه به چنین فضائلی از اقبال بی نظیری میان دانشگاهیان و دوستان بر خوردار شد. اما برخی افراد از این اقبال، حسادت ورزیده و به انحاء مختلف، با ایجاد حاشیه سازی در صدد حذف اجتماعی آن مرد بزرگ برآمدند. هر چند به زعم خودشان تا حدودی موفق بودند اما زهی خیال باطل، آن عالم فرهیخته رشد چشمگیری یافت. زیرا علاوه بر پذیرفته شدن به عنوان عضو هیئت علمی در دانشگاه علوم پزشکی، با توجه به توانمندی که در او وجود داشت، توانست از بورسیه ی تحصیلی خارج از کشور نیز بهره مند شود.


تحصیل در خارج از کشور


برای ادامه ی تحصیل به کشور هندوستان و شهر زیبای میسور سفر کرد. و در آنجا به رشد علمی خود توجه وافر نمود. سپس با توانایی علمی مضاعفی وارد هرمزگان شد و به کارهای علمی از جمله تحقیق و پژوهش مبادرت ورزید. کتاب های متنوعی را به نگارش در آورد و به جامعه ی دانش دوست عرضه نمود. به عنوان نمونه می توان از کتاب هایی چون سفرنامه هند، مغازله با مرگ و زیستن در نوشتن یاد کرد.


زیباترین نگاه


تشویق به مطالعه کردن و نوشتن را می توان زیباترین نگاه او به حساب آورد. زیرا لذت زیبایی مطالعه و نوشتن و با متن بودن را لمس کرده است. انگار دم و بازدمش مطالعه ی کتاب است. وقتی او را در لباس روحانیت مشاهده می کنید؛ به یکباره آن شیوه ی تفکر و تعقل تداعی شده از این قشر فرو می ریزد و اندیشه ای متفاوت در ذهن شکل می گیرد. گویا به خوانشی نو از هستی و دین دست یافته است. چرا که سخنانی سفته و بکر بر زبان جاری می کند که برای تشنگان طریق دانش حظی دوچندان حاصل می شود. همگان بر وجود چنین ویژگی در او اذعان دارند.


در نگاه دانشجویان


فراموش نکرده ام هنگامی که متن نوشته شده توسط دانشجوی رشته ی پزشکی در وصف دکتر فضلی را مطالعه می کردم؛ دریافتم آن دانشجو به واسطه ی تفاوت ها و نگاه های زیبا و مجتهدانه ی فضلی، از جمله ارائه ی نگرشی نو نسبت به دین، او را به کلاس و بحث یک روحانی نو اندیش دینی علاقمند ساخته است. زیرا او دین را با خوانش امروزی برایشان تبیین کرده بود. تردیدی نیست بشر امروزی، در روز روشن، چراغ به دست، دنبال چنین انسان های متفکری می گردد تا به واسطه ی آنها، به نگرشی نو از دین دست پیدا کند و روحش را جلا دهد.


زیستن در هرمزگان


دکتر فضلی در کنار همه ی خوبی ها و بدی ها، به مدت سی سال در هرمزگان زیسته است. او جزئی از تاریخ هرمزگان محسوب می شود. اکثرا به او و مطالب زیبایش که در روزنامه های محلی و کشوری منتشر می شود، عادت کرده اند. ایشان با نوشتن مطالب متفاوت و متمایز، به معرفی دین و اخلاق همت می گمارد. حضورش در محافل دوستانه و مکان های مختلف با مباحث و گفتگوهای علمی همراه است. خود بارها شاهد نشست های پربار علمی ایشان بوده ام. وی همگان را توصیه به مطالعه ی کتب مختلف از جمله رمان می کند، زیرا با متن بودن را آب حیاتی برای روح اهل علم می داند.

مطالعه و نوشتن


سخنرانی اخیر ایشان در آیین رونمایی از کتاب «مقام زن، منزلت مادر» نوشته ی دکتر ذاکری را هرگز فراموش نخواهم کرد. زیرا در نقد خود، طلاب هرمزگان را توصیه به مطالعه و نوشتن کرده است. او راست می گوید ما روحانیون مطالعه و نوشتن را به دست فراموشی سپرده ایم و فقط به ریسمان سیاست تمسک جسته ایم.


سیاست در نگاه او


امروزه مباحث روز جامعه، موضوع بحث بیشتر جلسات و افراد اهل خرد است. دکتر فضلی، مانند دیگران در اجتماع دارای اندیشه ی سیاسی است. اما در سیاست خود را نباخته و به دنبال پست سیاسی در هیچکدام از دولت ها نبوده است. گرایش افراد با نگرش های سیاسی مختلف، برایش مهم نیست. بلکه شخصیت انسانی و علمی فرد در نگاه او مهمترین مسئله است زیرا هرگاه با افرادِ طالب علم روبه رو می شود با آنها به گفتگوی علمی می پردازد. آنها را به سوی دریای بیکران مطالعه و تحقیق سوق می دهد. حقیقتا همه با او و در کنار او بهره ی علمی می برند.


صدای شیپور بازنشستگی


فضلی نیمی از عمر خود را با هرمزگانی ها نفس کشید و زیستن را با آنها تجربه کرد. خوشی ها و ناخوشی ها را برای خود زیبا رقم زد. اما اینک صدای شیپور بازنشستگی اش به گوش می رسد. هر چند دانشگاه و دانشجویانش و هرمزگان و دوستانش، به رفتنش از استان رغبتی نشان نمی دهند اما به ظاهر عزمش برای رفتن جزم است. از این رو دوستان دلتنگ رفتنش هستند. زیرا دیگر صدای زیبا، نرم، شیرین و هنری او را جهت دعوت به مباحث علمی در استان نخواهیم شنید یا بهتر بگویم سفرهایش جهت دیدار دوستان به نقاط مختلف استان مشاهده نخواهیم کرد. الحق ایشان مصداقِ«ذخائر الارض رجالها» است. اکنون هرمزگان مانده است و هجر او.

سعدی شیرازی، شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی، زیبا فرموده است:
بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید
روی میمون تو دیدن در دولت بگشاید
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را

تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

شادای شُبیر(عاشقان حسین)5

شادای شُبیر(عاشقان حسین)

عاشورا مظهر اتحاد(5)

نویسنده برخلاف آنچه که در فصل پنجم پیرامون تفاوت مراسم سنی ها و شیعیان در عزاداری امام حسین(ع) بیان کرد؛ در فصل هفتم با اشاره به اختلافات تاریخی شیعیان با جمعیت بودایی ها و اهل سنت ساکن در شهر له پایتخت لداخ، بر این باور است که به علت برگزاری مراسم باشکوه شبیه ذوالجناح در این شهر و حضور پررنگ ساکنان اعم از شیعه و سنی و بودایی نوعی اتحاد و همبستگی در میان آنان ایجاد شده است.

مؤلف که بارها به شهر له رفته است، می گوید: تا جایی که من می فهمم، این آیین نه تنها تنش ها را از بین مسلمان ها و بودایی ها کاهش می دهد بلکه میان خود مسلمان های شهر، بین شیعه و سنی نیز میانجیگر است. این آیین به صورتی برگزار می شود که تا حد مشخصی بتواند نمایشی از آشتی طایفه ای نشان دهد و در عین حال تمایزات میان طوایف(مشخص تر از همه میان شیعه و سنی) حفظ و برجسته شود.(ص 250)

در نهم محرّم حدود پنج شش نفر از له سوار بر ماشین به روستای همجوار به نام چوشوت می روند تا اسبی را بیاورند که برای انجام نقش شبیه ذوالجناح برگزیده شده است. در چوشوت، نریان را سوار ماشین باری ای متعلق به فدای حسین کردند و بعد به مکانی در شی در ساحل سند رفتند. آنجا اسب را داخل رود بردند و با صابون و آب سرد سرتاسر بدنش را شستند.(ص 251)

کامیون را از رودخانه در آوردند و به له برگشتند و اسب را در حیاط هتل یاک تیل جا دادند. ساعت نه صبح روز عاشورا، همین گروه به هتل برگشت. امجد چوب بخور را گیراند و جلوی اسب توی زمین فرو برد. بعد به دقت شروع به آماده کردن اسب، پارچه ای نذری دور گردنش بست و بعد تسمه ای به ظرافت سوزن دوزی شده به پوزش بست. جمع مخلوطی از کارمندان هتل، شامل مسلمان و بودایی لداخی و هندوی نپالی، در اطراف ایستاده و غرق تماشا بودند و هر از گاهی نظری هم می دادند.(ص 251)

امجد از یاک تیل و از مسیر جاده ی اولدفورت اسب را هدایت کرد و از پشت خیابان های محله ی زنگستی تا مسجد بالتی یا همان مسجد اصلی شیعیان رفت. آنجا در حیاطی کنار مسجد با دیوارهایی کوتاه، افراد انجمن امامیه اسب را برای حرکت در دسته آماده کردند. ابتدا روی بدن و یال هایش با رنگ قرمز خط هایی کشیدند که نشان دهنده ی زخم هایی بود که هم ذوالجناح و هم سوارش خورده بودند. بعد جهازش را بستند: عرق گیری از جنس ابریشم چینی، زین و متصل به زین تجهیزات امام: عمامه، سپر و شمشیر؛ و رحلی از جنس صندل که روی آن به دقت نسخه ای از قرآن قرار داده و در سوره ی یاسین بازش کرده بودند. بعد دو کبوتر زنده را به زین بستند.(ص 252)

وقتی بستن کبوترها به سلامت تمام شد و تزیین اسب به پایان رسید، مردها شروع کردند به خواندن نوحه و سینه زنی. بعد ذوالجناح را از مسجد بیرون آوردند تا به جمعیت منتظر در خیابان بپیوندد. در آن هنگام دسته ی عاشورا شروع شد. از مسجد بالتی به مسجد جامع و از آنجا به بازار اصلی و در نهایت به ماتم سرای شیعیان می رسد.(ص 253) امام جماعت سُنی بیرون از مسجد جامع به حاضران خوشآمد گفت و صحبت هایی خلاصه اما فصیح در باب قربان حضرت حسین ایراد کرد، تا پیش درآمدی باشد برای خطابه ی اصلی که شیخ میرزا، از ماتم سرای شیعیان بیان کرد. حضور کنار هم امام جماعت سنی و ملای شیعه بالای پله های مسجد، و هیئت مدیره ی انجمن معین اسلام و اعضای انجمن امامیه، در چشم هر غیر مسلمانی که این صحنه را تماشا می کرد مطمئنا تصویری قانع کننده از وجود هارمونی میان فرقه های مختلف اسلامی ارائه می داد.(ص 267)

شادای شُبیر(عاشقان حسین)4

شادای شُبیر(عاشقان حسین)

شبیه ذوالجناح(4)

دیوید پینالت در فصل ششم با عنوان «اسب کربلا» به شهر له پایتخت لداخ که نام دیگر تبت غربی است، می رود و از نزدیک، اسب گردانی عاشورائیان را مشاهده می کند. محل اجتماع شیعیان در حیدرآباد عاشوراخانه اما در لداخ ماتم سرا نام دارد. بالای سردرش، پلاکاردی نصب است که روی آن تصویر شبیه ذوالجناح کشیده اند. در پائین تصویر نوشته شده است: شرف انسان را تو بازگرداندی. تا قیامت جهان پیغامت را فراموش نخواهد کرد.(ص 210)

جی. کالمارد، در مروری بر رسوم عزاداری ایرانیان، به استفاده از اسب در دسته های تشییع جنازه در دوره ی پیش از اسلام توجه می کند. آنری ماسه در پژوهشی فولکلور با عنوان «عقاید و رسم های ایرانی» متوجه می شود در ایران قرن نوزدهم هنوز هم به احترام اعیان هنگام مرگشان اسبی بی سوار را با دسته ی تشییع همراه می کنند. و از زین اسب سلاح های فرد مُرده و قرآنش را آویزان می کنند. این رسم ایرانی که بر اسب فرد در گذشته قرآن بیاویزند با مراسم های عاشورایی امروز لداخ مطابقت دارد.(ص 221)

ماسه روایت های اولین جهانگردان اروپایی از دسته های عاشورا در ایران را جمع آوری می کند، از جمله روایت تاورنیه از اصفهان در سال 1667، آدام اولریوس از اردبیل در سال 1676، لوبرون از اصفهان در سال 1704 و موریه از تهران، مابین سال های 1810 تا 1816. این شاهدان عینی دسته های عاشورا را توصیف می کنند و از اسب های بی سواری می گویند که به نشانه ی شهدای کربلا از خیابان ها گذر داده می شدند. گاهی روی بدن این حیوانات نقش باورپذیری از زخم می کشیدند. نمد و شنل اسب را هم با تیر سوراخ می کردند.(ص 221)

ماسه روایت مردی انگلیسی به نام اس. جی. ویلسون را که شاهد دسته ی ذوالجناح در تبریز اواخر قرن نوزدهم بوده، خلاصه بیان می کند. ویلسون متوجه حضور اسبی می شود که بر پشتش کبوتران سفیدی گذاشته اند. منظور از این پرنده ها یادآوری افسانه ای قرون وسطایی بدین مضمون بوده که دو کبوتر در روز شهادت حسین بر فراز کربلا پرواز می کنند و شاهد شهادت او هستند. آنها در میدان فرود می آیند و بال های خود را به خون آغشته می کنند و به مکه و مدینه می روند تا ساکنین این دو شهر مقدس را از شهادت نواده ی پیامبر آگاه نمایند.(ص 221)

غلام حسین نجفی لاهوری در کتابی با تمسک به آیات قرآن کریم در سوره ی العادیات، از تکریم شبیه ذوالجناح دفاع می کند و می نویسد: در روز عاشورا، شیعیان یاد آن رزمنده های مقدسی را گرامی می دارند که در جهاد علیه بی عدالتی بنوامیه در زمین کربلا شرکت کردند. مؤمنین همچنین، در کنار پاسداشت یاد این اشخاص، یاد آن اسب هایی را نیز گرامی می دارند که در میدان کربلا از تشنگی و گرسنگی رنج بردند، اسب هایی که در میدان جنگ، همچون رزمندگان مقدس، مورد اصابت تیرها و نیزه ها قرار گرفتند.(ص 233)

شادای شُبیر(عاشقان حسین)3

شادای شُبیر(عاشقان حسین)

آیین شیعی در محیط سُنّی(3)

نویسنده از منابع بی شمار شیعی پیرامون عاشورا، صرفا به کتاب «الارشاد» شیخ مفید و «روضة الشهداء» کاشفی و «بحار الانوار» مجلسی در صحت و سقم حوادث عاشورا مراجعه داشته است و در توجیه مناسک محرم فقط به مقالات و اشعاری که در آن مناطق در دسترس هست اکتفا می کند.

وی با نقل روایت هایی از کتب پیشینیان و اشعار پسینیان به نقد و بررسی محتوایی آنها همت می گمارد و می گوید: من هنگام بحث در باره ی زنان خاندان ائمه، در جاهای مختلف تأیید کردم که میان مضبوط تاریخی و ادبیات مذهبی ناهمخوانی وجود دارد. از جمله در باب عروسی فاطمه ی کبری و دفن شهدا و در باب وضعیت همسر افسانه ای حسین یعنی شهربانو. من برای این ناهمخوانی ها تأکید زیادی نکردم؛ چون معتقدم در فهم دینداری شیعی، آنچه مهم است آن قدرها تعیین صحت تاریخی حوادث نیست، بلکه داشتن چشم انداز و جهان بینی است، یعنی آنچه جمعا تجربه می شود و همه در آن سهیم اند و حقیقت دانسته می شود.(ص 165) در نهایت بر این باور است که اقتضای اسطوره بودن عاشورا ما را به پذیرش تناقض های گفتاری و رفتاری در صحنه ی کربلا راهنمایی می کند.(ص 166)

در فصل پنجم تحت عنوان «آیین شیعی در محیطی سُنّی» به برپایی مراسم عزاداری محرّم در دارجیلینگ در غرب بنگال می پردازد و می نویسد: مسلمانان در دارجیلینگ در اقلیت اند اما در طی محرّم مسلمانان بیش از نسبت جمعیتی شان در معرض دید قرار می گیرند.(ص 180) طبل زنی و چوب زنی در بازار سُفلی، تحت نظارت دو کمیته ی محرّمی است که اهالی محله مدیریتشان می کنند. یکی از این دو کمیته برای محله ی دکتر ذاکرحسین باستی است و دیگری برای صدر بازار. احساس رقابت قابل توجهی میان این دو کمیته وجود دارد. از پنجم محرّم هر کدام از کمیته ها دسته های شبانه ای را در محله ی خود تشکیل می دهند. دسته ها در طول مسیر در نقاطِ از قبل تعیین شده ای متوقف می شوند و تماشاچیان را با طبل زنی و لاتی زنی و باتوم چرخانی به سمت خود می کشند. در باتوم چرخانی دو سر چوب ها را آتش می زنند و در هوا می چرخانند.(ص 181)

برای کسی که با مجالس محله های شیعه آشنا باشد. میلادهای محرّمی مثل آن که در دارجیلینگ در آن شرکت کردم، به دلایل متعدد جالب توجه است. اول از همه این که تعداد کمی در آن شرکت می کنند. دوم با این که واعظ با قدرت سخن می گوید، هیچ تلاشی نمی کند که بابت رنج های حسین مردم را متأثر کند و به هیچ صورت دیگری هم تلاش نمی کند اشکی از مردم بگیرد. سوم با این که مردم با توجه گوش می دهند، هیچ ناله و بر زانو کوفتن و صورت در دستمال فروبردنی انجام نمی دهند و هیچ نشانه ای از اندوه زیاده از حدّ آن طور که در اجتماعات محرّمی شیعیان در محیط هایی از حیدرآباد و لداخ گرفته تا شیکاگو دیده بودم از خود نشان نمی دهند.(ص 184)

جا دارد در اینجا بر گفته ها و مشاهده های مؤلف نقدی زده شود. اولا مراسم و مناسکی که بدون حضور شیعیان اجرا شود، نمی توان بزرگداشت امام حسین(ع) تلقی کرد. ثانیا این مراسم منتقدان بسیاری از جمله دیوبندی ها را به دنبال داشته است به گونه ای که به خود مؤلف گفته اند: چیزی که اینجا می بینی همان کارهایی است که یزید ستمگر و افرادش انجام می دادند نه حسین.(ص 188) ثالثا به اعتراف خود نویسنده در این گردهمایی ها عده ای به شُرب خمر و پایکوبی می پردازند.(ص 188)

مسلمانانی که در واقع در دسته های محرّم دارجیلینگ شرکت می کنند، می پذیرند که عملا هیچ شیعه ای در شهر نیست. آنها مناسک دارجیلینگ را به صورت های مختلف توضیح می دهند؛ بعضی ادعا می کنند که دارجیلینگ زمانی اقلیت قابل توجه شیعه ای داشته؛ اما بعد از جدایی{هند و پاکستان} و استقلال از آنجا رفته اند. منابع من می گفتند: این شیعیان سال های دور این مراسم را شروع کرده اند.(ص 190) شیعه ها محرّم را زمانی برای فقدان و اندوه می دانند و برای همین وقتشان را به گریه و سینه زنی می گذرانند؛ اما سُنّی ها محرم را زمانی برای بزرگداشت پیروزی معنوی امام حسین می دانند.(ص 191) در هر صورت مؤلف در این گزارش به متفاوت بودن مراسم و تبدیل شدن آن به یک کارناول شادی خبر می دهد. و این تداعی همان جمله ی زیارت عاشورا است که فرمود: یوم تبرکت به بنوامیه.

شادای شُبیر(عاشقان حسین)2

شادای شُبیر(عاشقان حسین)

عزاداری های نامشروع(2)

نویسنده در فصل سوم با توجه به ورود خرافات در مراسم عاشورا به استناد حدیثی منقول از کتاب «الفقه علی مذاهب الخمسه» اثر مرحوم محمدجواد مغنیه مبنی بر تقدم عقل بر دین و حیا و با اشاره به جزوه ی فارسی سیدمحسن امین عاملی در مورد عزاداری های نامشروع که در مناطق شیعه نشین هند منتشر شده است، زنجیرزنی و سینه زنی های خونین در این نواحی را خلاف عقل و شرع می داند.(ص 87)

وی در ادامه می نویسد: زنجیرزنی و دیگر انواع خون بار ماتم، نسل ها هدف انتقاد مسلمانان سنّی بوده است. اما وِرنِر اِنده در مطالعه ای که در سال 1978 منتشر شد نشان داد که در دهه های اخیر شیعیان نیز از این رسم انتقاد کرده اند. اِنده در مطالعه اش توجه ویژه ای به محسن امین عاملی(فوت 1952) کرده است، محققی شیعه و لبنانی که در سال 1927 مقاله ای در تقبیح آیین زنجیرزنی و بدعت بودن آن نوشت. از نظر اِنده هدف عاملی این نبود که عزاداری محرّم را به کلی منع کند، بلکه این بود که با محدود کردن جنبه های آزار دهنده تر آیین های شیعی فعالیت های تبلیغی این فرقه را تسهیل کند.

سخن اِنده بر دل نویسنده نشسته است از این رو بلافاصله می گوید: من از این جهت جذبّ استدلال عاملی شدم که استدلال های او اکنون در هند رواج دارد. در سال 1997 هنگام دیدار از کارگیل که شهری است در لداخ در نزدیکی مرز با پاکستان، به من کپی ای از جزوه ای به زبان فارسی دادند که جمهوری اسلامی ایران آن را چاپ و توزیع کرده بود. این جزوه در موضوع محرّم بود و حاوی ترجمه ی بخش هایی از مقاله ی عاملی. تا آنجا که گروهی از محققان شیعه ی لداخی استدلال عاملی را مطالعه کرده و مصمم بودند که رسوم محرّم را در هند اصلاح کنند.(ص 88) در نسخه ی فارسی متن عاملی توجیه زیر را برای تقبیح ماتم خون بار می آورد: دین اسلام دین عقل انسان است لذا مسلمانان واقعی کاملا پیرو عقل است پس هر عملی که ضد عقل باشد بی شک ممنوع است.(ص 89)

در جای دیگر می نویسد: در جزوه چنین آمده که زخمی کردن سر خود که نه سود دنیوی دارد و نه اجر اُخروی باعث آسیب به خود می شود و این کاری است که در شریعت الهی ممنوع است به این ترتیب این رسم باعث شده شیعیانِ اهل بیت پیامبر در چشم مردمان به دیده ی وهن نگریسته شوند. بلاشک این رسم برخاسته از وساوس شیاطین است.(ص 92) وی چون ماسینیون، با ذکر اشعار کربلایی، به تداعی های مسیحی می رسد و به شیعیان حق می دهد که خود را شریک اذواق و مواجید شهدای کربلا خصوصا امام حسین(ع) و ابوالفضل العباس بدانند و ناله و شیون سر دهند.(ص 124)

مصنف در فصل چهارم نقش زنان در ادبیات دینی شیعه را برجسته می کند و با حضور در مراسم زنان در شهر حیدرآباد به واکاوی این مناسک می پردازد. قبل از بیان نظرات و مشاهدات جناب پینالت، خاطره ای از کتاب «سفرنامه هند» در مورد عاشوراخانه نقل می کنم. این ساختمان در منطقه ی شیعه نشین میسوربا جمعیت دوهزار نفری قرار دارد. با توجه به این که جمعیت میسور 700 هزار نفر است و 200 هزار نفر آن مسلمان هستند تعداد شیعیان یک درصد می شود. مردم این ناحیه بسیار فقیر هستند. این را می توان از ساختمان ها و کوچه هایشان دریافت. کمی آن طرف ترمسجد جعفریه بود که نماز جمعه ی شیعیان به امامت حاج آقای رضوی از علمای کشمیر اقامه می شد و گاه ایرانی ها در آن مراسم شرکت می کردند.

وقتی به عاشورا خانه رسیدیم جز جمعیت 70 نفری ما، کسی حضور نداشت ظاهرا مسئولان عاشوراخانه گفته بودند: چون خانم ها در حسینیه می آیند ما مراسم خود را در جای دیگری برگزار می کنیم. گویا شیعیان اینجا تحت تأثیر تفکر سنیان از ورود زنان به محافل مذهبی اکراه دارند. حال آن که در جمع ما حدود 40 نفر از زنان حضور داشتند و در گوشه ای از عاشوراخانه برنامه ها را دنبال می کردند.(سفرنامه هند ص 116)

پینالت هم می گوید: دانش من از محرّم زنانِ حیدرآباد تا بعد از ظهر داغ در اگوست 1989 در حاشیه ی شهر حیدرآباد در شهر قدیم تماما غیرمستقیم بود.(ص 127) اما با راهنمایی یکی از اهالی به یک درگاه خانوادگی راه می یابد و با مشاهده ی علم و پرچم هایی به گروهی از زنان برخورد می کند و می نویسد: جلوی عَلَم ها بیست و چند زن سیاه پوش به صورت های خودشان می زدند و سرودی برای شهدا می خواندند. زنی پیر، سیاه پوش مثل بقیه، سرود را رهبری می کرد. هماهنگ با هم به سینه هایشان می زدند؛ محزون و شَدید، خیلی شبیه به گردهمایی های مردان که بارها دیده بودم. اعجاب برانگیز! طبق غریزه دستم را به سمت دفترچه بردم.

بعد، در میان زنانی که نزدیک تر بودن توجّهم به یک نفر جلب شد. جوان بود و تنها از پشت دیده می شد. حجابش شل شده و موهای زیبای تیره اش باز بود و آزادانه موج برمی داشت و در همان لحظه یکّه خوردم و متوجه شدم که حضور من چقدر در آنجا اشتباه است. اوریپید درونم را آن قدر می شناختم که بدانم نمی خواهد برای مایندادسِ هیچ کسی نقش پنتئوس را بازی کند. رو برگرداندم و فرار را بر قرار ترجیح دادم.(ص 128)

شادای شُبیر(عاشقان حسین)1

شادای شُبیر(عاشقان حسین)

محرّم در حیدرآباد(1)

دیوید پینالت، استاد مطالعات عربی و اسلامی از گروه مطالعات شرق دانشگاه پنسیلوانیای آمریکا در کتاب «اسب کربلا» با ترجمه ی طاها ربانی، با عنوان فرعی زیستِ مذهبی مسلمانان در هند، تحقیقات میدانی خود را از سال 1989 تا 1999 در ده فصل گزارش می کند. در آستانه ی ماه محرّم، مشتاقانه به خواندن کتاب مذکور دل سپردم و پاره ای از ملاحظات خود را یادداشت کردم.

نویسنده هر چند اطلاعات دقیقی از تاریخ تشیع به دست نمی دهد اما در انعکاس و پیامدهای مناسک محرّم در مناطقی از هند به خوبی عمل کرده است. وی آثار پیشینیان اعم از سفرنامه ها، مقالات و اشعار را مورد بررسی قرار داده و به استناد آن مکتوبات، در پی راستی آزمایی تحقیقات و مشاهدات خود است.

در فصل آغازین به مناسک محرّم در حیدرآباد هند می پردازد و می گوید: در طی این مدت هر چه در باره ی شهر حیدرآباد پیدا می کردم می خواندم. فهمیدم که این شهر چندین قرن پایتخت سلسله ای شیعی بوده که از مراسم سالانه ی محرّم و بزرگداشت شهدای کربلا حمایت دولتی می کرده است. آن طور که خواندم، حتی امروزه نیز حیدرآباد یکی از بهترین مکان ها در شبه قاره برای مشاهده ی شعائر شیعی است.(ص 45)

آنگاه به نقل از مقاله ی «محرّم در حیدرآباد» که توسط کشیش دی. تی. لیندل، آموزگار و مسیونر ساکن حیدرآباد در نشریه ی البشیر، بولتن مؤسسه ی مسیحی مطالعات اسلامی چاپ شده است، می نویسد: در ایام محرّم گروه هایی حرفه ای از جوانان به صورت ریتمیک سینه زنی می کنند. گاهی به خودشان زخم می زنند، طوری که غرق در خون می شوند. حُزن عمیق این اتفاقات برای هر کسی که شاهدش باشد، تجربه ای تکان دهنده است.(ص 45)

در فصل دوم نیم نگاهی به سنّت شیعی دارد و می گوید: به حسب تخمین یازده درصد جمعیت هند را مسلمانان تشکیل می دهند و شیعیان حدود ده درصد از جامعه ی مسلمان هستند.(ص 64) اما هندوها مرتّب به مراسم بزرگداشت امام حسین در محرم کشیده می شوند و او را طوری تکریم می کنند که گویی یک «خدای مرگ» هندی است و در مقابل در مراسم شیعی شهرهایی مثل حیدرآباد از آیین ها و پیکرنگاری هایی استفاده می شود که نشان دهنده ی تأثیر سُنّت های بومی منطقه ی جنوب آسیا است.(ص 65)

مؤلفان شیعه ی هند در نوشته های سال های اخیرشان ادعا کرده اند که پیوند تشیع با هند به اندازه ی خود نبرد کربلا قدمت دارد. این مؤلفان روایت هایی بدین مضمون نقل می کنند که امام حسین از تمایلش به پناه بردن به هند گفته است که همسرش شهربانو سببا با پادشاه هندی، چاندرا گوپتا، نسبت داشته، که گروهی از سلحشوران هندی معروف به «برهمن های موهیال» به عراق رفتند و مختار ثقفی را در گرفتن انتقام شکست حسین یاری دادند و این که در قرن هفتم و هشتم میلادی هند پناهگاهی برای شیعیانی بوده که تحت تعقیب خلیفه ی دمشق و بغداد بوده اند.(ص 66)

دقیقا همین رویکردها در فرهنگ و زبان ایرانی انعکاس یافته است و اگر با واقعیت تاریخی تطابق نداشته باشد، حداقل اظهار آرزویی است که در برانگیختن احساسات مذهبی و دل سپاری های دینی مؤثر بوده است. و اِشعاری به جمله ی یا لیتنی کنت معهم فافوز فوزا عظیمای قرآنی و یا زیارتی دارد.

نکته ی اساسی دیگر این که مناسک محرّم نوعی هویت بخشی به شیعیان در طول تاریخ بوده است. چنان که یورتسوی در تحلیل زد و خوردهای سنی ها و شیعیان در دهه ی 1970 می گوید: آشوب های فرقه ای لاکنو به اجتماع شیعیان فرصتی داد تا بر هویت جمعی خود تأکید کنند. شیعیان به عنوان طبقه ای مجزا از مسلمانان به ندرت در جامعه و تاریخ هند ظهور داشته اند... تشیع نشانگر بخش عمدتا پنهانی از اسلام هندی است.(ص 74)

آیا شریعتی متأثر از ماسینیون بود؟

آیا شریعتی متأثر از ماسینیون بود؟

عجبا می خواهند با اندیشه هایی که چکیده ی افکار ماسینیون مستشار وزارت مستعمرات فرانسه در شمال آفریقا و سرپرست مبلغان مسیحی در مصر و افکار گورویچ یهودی ماتریالیست و اندیشه های ژان پل سارتر اگزیستانسیالیست ضد خدا و عقاید دورکهایم جامعه شناس ضدمذهب است، اسلام نوین بسازند، پس و علی الاسلام السلام.(نامه به امام خمینی، از کتاب نامه ها و ناگفته ها شهید مطهری)

شریعتی در کتاب نیایش هم ماسینیون را می ستاید که دریایی از دانش بود و 27 سال تمام در زندگی سلمان، نخستین بنیانگذار تاریخ شیعه در ایران، غرق شد و تمام عمر را به تحقیق و جمع همه ی اطلاعات موجود در طول تاریخ و در همه ی اسناد و آثار و مآخذ عربی و فارسی و ترکی و لاتین و حتی مغولی، راجع به زندگی و شخصیت و تأثیر شخصیت حضرت فاطمه پس از مرگش در تاریخ ملت ها، پرداخت و هر گاه از فاطمه، از عرفان اسلامی و از سلمان سخن می گفت، سراپا مشتعل می شد.(نیایش ص 118)

این روزها که مشغول خواندن کتاب «اسب کربلا» اثر دیوید پینالت آمریکایی هستم تا در باره ی عاشورا مطلبی را قلمی کنم. به نقل قول هایی از لویی ماسینیون در مورد شخصیت حضرت زهرا(ع) برخورد کردم که با آنچه در مورد تأثیرپذیری دکتر شریعتی از ماسینیون گفته اند؛ همخوانی ندارد. لازم به ذکر است که شریعتی شیفته ی ماسینیون بوده است و در کتاب «هبوط در کویر» مقاله ی دوست داشتن از عشق برتر است می گوید: آنچه من از ماسینیون در مغز استخوانم، در عمق فطرتم، احساس می کنم. آن که در حیاتش احساس می کردم هر روز، دست در دست او، به آن نمی دانم کجایی که همواره حسرت دور افتادنش را داریم، نزدیک تر می شوم، و در نگاهش آن نمی دانم که ای را که همیشه در انتظار بازیافتنش بی آرامیم، می بینم.(ص 326)

اول به ذکر چند فراز از کتاب «مسلمانی در جستجوی ناکجاآباد» اثر ماندگار دکترعلی رهنما می پردازم و سپس نقل قول های ماسینیون از شخصیت حضرت زهرا از زبان پینالت ذکر می کنم و در پایان نظر دکترشریعتی از کتاب «فاطمه فاطمه است» نقل می شود.

گویا شریعتی در فاصله ی سال های 1960 و 1962، همکار پژوهشی اسلامشناس کاتولیک و برجسته ی فرانسوی، لویی ماسینیون، بوده است. ماسینیون در اواخر عمر خود، سرگرم تألیف زندگی نامه ی فاطمه، دختر پیامبر و همسر امام علی، بود. شریعتی به یاد می آورد که در این طرح دستیار ماسینیون بود و مسئولیت جمع آوری، مطالعه و ترجمه ی متون فارسی مربوط به سیره ی فاطمه را به عهده داشت. در سال 1351/1972، شریعتی در آغاز سخنرانی طولانی، شاعرانه و پراحساس خود در مورد شخصیت و سیره ی فاطمه در تالار حسینیه ی ارشاد، از دین خویش به ماسینیون یاد کرده و فروتنانه گفته بود که این سخنرانی صرفا گزارشی از تحقیقات و یافته های ماسینیون است. این سخنرانی بسیار معروف که طی آن شریعتی به ستایش مقام زن در اسلام پرداخته بود، بعدا با عنوان فاطمه فاطمه است به چاپ رسید و منتشر شد.(مسلمانی در جستجوی ناکجاآباد ص 178)

دکتر رهنما پس از ذکر خاطره ای از دانیل پسر لویی ماسینیون مبنی بر ملاقات شریعتی با پدرش در منزل می نویسد: دترامو و مونسلون، زندگینامه نویسان ماسینیون، نیز تأیید کرده اند که در فاصله ی سال های 1960 تا 1962 شریعتی با ماسینیون در باب زندگی فاطمه همکاری پژوهشی داشته است.(ص 179)

اما پینالت در معرفی حضرت فاطمه(ع) به تحقیقات ماسینیون ارجاع می دهد و می گوید: ماسینیون در مطالعات متعددش در باره ی تعلق خاطر شیعیان به فاطمه، بر نقش مرکزی او در مباهله تأکید می کند. ماسینیون آنها را «گروگان» صحت پیغام پیامبرانه ی پدر فاطمه می خواند. فاطمه آزادانه پذیرفته بود که هر بلایی که قرار بود بابت اظهار صریح پیام های قرآنی بر سر محمد بیاید، بر سر او نیز بیاید.(اسب کربلا ص 133) مؤلف پس از ذکر وقایع پس از مرگ پیامبر اسلام که منجر به حمله ی خلیفه دوم به خانه ی علی و زخمی کردن فاطمه و سقط فرزندش شد، می نویسد: ماسینیون می گوید: این کودک شهید شد. او نمونه ی اعلا از تمام معصومان مقدس در اسلام است. ماسینیون پسر فاطمه را به اطفالی که به دستور شاه هِرود کشته شدند و شرحش در داستان تولد مسیح در انجیل آمده است، ربط می دهد و با این ویژگی مشخصه ی خودش را بروز می دهد. یعنی میل به این که میان روحانیت مسیحی و روحانیت شیعی به دنبال مشابهت ها بگردد و همچنین میل به همدلی با درک شیعی(در تقابل با درک سنی) از تاریخ مقدس.(ص 134) پس از این نقل قول به شفاعت حضرتش در قیامت و ذکر ادعیه ای از مفاتیح الجنان می پردازد.(ص 135)

اما به نظر می رسد آنچه شریعتی در کتاب «فاطمه فاطمه است» خود در مورد حضرت زهرا می گوید با خوانش سنتی ماسینیون از آن حضرت، خصوصا بر اساس پژوهش هایی که در دوران معاصر از تاریخ اولیه ی اسلام صورت گرفته است، هماهنگی وجود ندارد. شریعتی در مقدمه ی کتاب می نویسد:

آنچه می خوانید، سخنرانی من است در موسسه ارشاد. ابتدا خواستم گزارشی بدهم از تحقیقات پروفسور لویی ماسینیون، درباره شخصیت و شرح حال پیچیده ی حضرت فاطمه(س)، و به خصوص اثر عمیق و انقلابی خاطره ی او در جامعه های مسلمان و تحولات دامنه دار تاریخ اسلام، اختصاصا برای دانشجویانم در کلاس درس(تاریخ و شناخت ادیان) و (جامعه شناسی مذهبی) و (اسلام شناسی). به مجلس که‌ آمدم، دیدم جز دانشجویان، بسیاری دیگر هم آمده اند. وجود جلسه، مساله فوری تر را ایجاب می کند. بر آن شدم که به این(سوال مقدر) که امروز به شدت در جامعه ی ما مطرح است، جواب بگویم که زنانی که در قالب های سنتی قدیم مانده اند، مساله ای برایشان مطرح نیست؛ و زنانی که قالب های وارداتی جدید را پذیرفته اند ، مساله برایشان حل شده است.

اما در میان این دو نوع (زنان قالبی)، آنها که نه می توانند آن شکل قدیم موروثی را تحمل کنند و نه به این شکل تحمیلی تسلیم شوند، چه باید بکنند؟ اینان می خواهند خود را انتخاب کنند، خود را بسازند. الگو می خواهند، نمونه ایده آل. برای اینان مساله ی(چگونه شدن) مطرح است. فاطمه با بودن خویش، پاسخ به این پرسش است.

از همین مقدمه در می یابیم که شریعتی از ماسینیون و گفته هایش در مورد دختر پیامبر عبور کرده است و در پی چاره جویی برای نجات نسلی است که در وانفسای الگوگیری درمانده شده است.

پس از مقدمه با عناوینی چون فاطمه بودن، فاطمه تنها وارث محمد، مسجد، خانه فاطمه، فاطمه، مادر پدرش!، فاطمه و همسرش علی، فاطمه و سختی های زندگی، فاطمه و فراق پدر، فاطمه و مبارزه، پرکشیدن فاطمه و در نهایت با جملات زیر خلاصه ی نظرش را اینچنین بیان می کند.

فاطمه این چنین زیست و این چنین مُرد و پس از مرگش زندگی دیگری را در تاریخ آغاز کرد. در چهره همه ستمدیدگان که بعدها در تاریخ اسلام بسیار شدند هاله‌ای از فاطمه پیدا بود. غصب شدگان، پایمال شدگان و همه قربانیان زور و فریب، نام فاطمه را شعار خویش داشتند. یاد فاطمه، در توالی قرون، پرورش می‌یافت و در زیر تازیانه‌های بی‌رحم و خونین خلافت‌های جور و حکومت‌های بیداد و غصب، رشد می‌یافت و همه دلهای مجروح را لبریز می‌ساخت.

این است که همه جا در تاریخ ملت‌های مسلمان و توده‌های محروم در امت اسلامی، فاطمه منبع الهام آزادی و حق خواهی و عدالت طلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعیض بوده است. از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است ، فاطمه یک زن بود، آنچنان که اسلام می‌خواهد که زن باشد. "تصویر سیمای" او را پیامبر، خود رسم کرده بود واو را در کوره‌های سختی و فقر و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.

وی در همه ابعاد گوناگون "زن بودن" نمونه شده بود. مظهر یک "دختر"، در برابر پدرش. مظهر یک "همسر"، در برابر شویش. مظهر یک "مادر" ، در برابر فرزندانش. مظهر یک "زن مبارز و مسئول"، در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش. وی خود یک "امام" است. یعنی یک نمونه مثالی، یک تیپ ایده آل برای، یک "اُسوه" یک "شاهد" برای هر زنی که می‌خواهد "شدن خویش" را خود انتخاب کند

او با طفولیت شگفتش، با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجی و داخلی در خانه پدرش، خانه همسرش، در جامعه‌اش، در اندیشه و رفتار و زندگیش، "چگونه بودن" را به زن پاسخ می‌داد.

شریعتی در پایان سخنرانی با ذکر سخنی از بوسوئه در مورد مریم، گفته ی جاودانه ی خودش را در باره ی حضرت زهرا چنین بیان می کند.

نمی‌دانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟ خواستم از "بوسوئه" تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لوئی، از "مریم" سخن می‌گفت. گفت، هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده‌اند. هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملتها در شرق و غرب، ارزشهای مریم را بیان کرده‌اند. هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان، در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاقه‌شان را بکار گرفته‌اند. هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان، چهره نگاران، پیکره سازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندیهای اعجازگر کرده‌اند. اما مجموعه گفته‌ها و اندیشه‌ها و کوشش‌ها و هنرمندی‌های همه در طول این قرنهای بسیار، به اندازه این یک کلمه نتوانسته‌اند عظمت‌های مریم را باز گویند که

"مریم مادر عیسی است"

و من خواستم با چنین شیوه‌ای از فاطمه بگویم، باز درماندم.

خواستم بگویم: فاطمه دختر خدیجه بزرگ است دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه دختر محمدۖ است دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه همسر علی است دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه مادر حسنین است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه فاطمه است...

در هر صورت این خوانش با آنچه که از ماسینیون نقل شد، هیچ همگرایی ندارد. جناب دکتر رهنما بدون آن که به قیاس بین گفته های ماسینیون و شریعتی بپردازد، می نویسد: روش خاص شریعتی در اتخاذ یک فکر، نحوه ی تبیین آن و تبدیل آن به ابزاری بالقوه برای کنش سیاسی تنها وجه تمایز افکار وی با نظریات لویی ماسینیون بود.(مسلمانی در جستجوی ناکجاآباد ص 181)

سعید نفیسی می نویسد: یکی از کسانی که بیشتر در این شبهات شگرف(نسبت به تصوف ایرانی) فرو رفته و غوطه خورده است لویی ماسینیون فرانسوی است که چون کاتولیک بسیار متعصب کوته نظر بود، نتیجه ی کارهای او به مقیاس عقل و علم نمی خورد و بیشتر جنبه ی تبلیغات دینی و سیاسی داشت تا جنبه ی علمی محض و مجرد.(سرچشمه تصوف در ایران ص ۵۶)

ابوالحسن بنی صدر به یاد می آورد که مدت کوتاهی پس از ورود به پاریس در نوامبر 1963، شریعتی از تحقیقات ماسینیون در مورد زندگی فاطمه صحبت و از وی با احترام یاد کرده بود. بنی صدر که ماسینیون را نمی شناخت، در مورد وی پرس و جو کرده بود و پس از این که فهمیده بود وی یک مستشرق است، با عصبانیت گفته بود «اوریانتالیسم هم یک نوع شارلاتانیسم است» شریعتی در پاسخ گفته بود«نه! این یکی خیلی فرق می کند.(ص 182)

پشت صحنه ی سیاست

پشت صحنه ی سیاست

مقدمه

باید عرض کنم که من نشریاتی که به نقد و بررسی کتاب می پردازند، بسیار می پسندم و معمولا آنها را خریداری کرده و می خوانم. اخیرا نخستین شماره ی کتاب نامه ی آگاهی نو را که 19 کتاب فارسی و 25 کتاب خارجی را بررسی کرده بود، مطالعه کردم. از مجموع مطالبی که در این نشریه آمده، بررسی رمان «مسند عقاب» اثر کارلوس فوئنتس که حاوی شش مقاله است را با دقت بیشتری دنبال کردم و پس از آن خودِ کتاب را که به تازگی توسط مهدی سرائی ترجمه شده است، خواندم. این یادداشت حاصل تلاش فکری من در این راستاست.

معرفی نویسنده و کتاب

کارلوس فوئنتس مکزیکی، در عمر 83 ساله ی خود بیش از 60 اثر در قالب رمان، داستان کوتاه، نمایشنامه و مقاله از خود به یادگار گذاشته است. وی سال ها در فرانسه به عنوان سفیر مشغول به فعالیت بوده است. حضور او در فرانسه موجب تقویت بُعد رمان نویسی او شده است به طوری که خود می گوید: که مثل تمام مردم جهان با خواندن رمان فرانسوی پرورش یافته ام. و برای نمونه از شخصیت هایی چون الکساندر دوما و ویکتور هوگو و ژول ورن یاد می کند.(مسند عقاب ص 342)

از میان رمان هایی که نوشته است چهارتای آنها از شهرت بیشتری برخوردارند که عبارتند از: زمین ما، گرینگوی پیر، مرگ آرتیمو کروز و مَسند عقاب. البته در پایان عمر یعنی سال 2012 هم رمان «فدریکو در بالکن» را به اتمام رساند.

کارلوس فوئنتس از منتقدان سرسخت انقلاب مکزیک بود زیرا تصور می کرد این انقلاب از اهداف خود دور شده است. «مرگ آرتیمو کروز» را که در دهه ی شصت میلادی نوشت در انتقاد از انقلابیونی بود که با شعارهای پرطمطراق به قدرت رسیده بودند اما لذت ماندن در قدرت و بهره بردن از مزایای آن، انقلابیون را به مسیر دیگری کشانده بود.(کتاب نامه شماره 1 در گفت و گو با مهدی سرائی ص 291)

در «مسند عقاب» فوئنتس بار دیگر فضای فعلی مکزیک و دور شدن انقلاب از آرمان هایش را به تصویر می کشد و با اشاره به رؤسای جمهوری سابق مزیک نشان می دهد این کشور چه دردهایی را در چند سده ی گذشته تجربه کرده است. «مسند عقاب» روایتی از نخبگان قدرت در مکزیک و نظرات آنها در باره ی حکومت است. ارجاعات فراوان به کتاب شهریار ماکیاولی گواهی بر این موضوع است و نشان می دهد نخبگان قدرت چه نظراتی در باره ی نحوی اداره ی کشور دارند.(همان ص 292)

این رمان در قالب نامه نگاری چند شخصیت سیاسی و نظامی شکل می گیرد. شیوه ای که در آن بهتر می توان از پشت صحنه ی سیاست پرده برداشت و نقشه های ضد و نقیض آنها را افشا کرد. هر چند محتوای نامه ها گاه جنبه ی عاشقانه و اروتیک به خود می گیرد اما این شیوه از دیرباز برای جذب مخاطب و همراهی او در ادامه ی داستان به عنوان ترفندی کارآمد در پاره ای از رمان های مدرن قابل ردیابی است. نمونه ی بارز از این دست، رمان بیچارگان داستایفسکی است که آن را در بیست سالگی نوشته است.

گزاره ی اصلی

تصور می کنم جمله ی کلیدی در مورد سیاست این است که پیچ و مهره ی هیچ دولتی بدون روغن فساد به حرکت در نمی آید.(ص 56) همگان می دانند فساد سیستم را روغن کاری می کند یا اگر مایلید موجب روان سازی می شود. فساد موجب به جریان افتادن و کارایی سیستم می شود.(ص 225) و در نهایت تأکید می کند: فراموش نکن که فساد این سیستم را روغن کاری می کند. بیشتر سیاست مداران، صاحب منصبان، پیمان کاران و غیره و غیره راهی جز این دوره ی شش ساله برای ثروتمند شدن ندارند. سپس به دست فراموشی سپرده می شوند اما دقیقا به این دلیل می خواهند فراموش شوند که کسی متهمشان نکند.(ص 327) اتفاقا مترجم محترم هم جمله ی پایانی را در پشت صفحه ی کتاب آورده است.

تعریف سیاست

نویسنده در لابه لای نامه ها، ذهنش به نقطه نظرات بسیاری در تعریف سیاست معطوف می شود و می گوید: سیاست هنر وعده دادن بدون عمل کردن است.(ص 95) فراموش نکنید در عرصه ی سیاست آغازی وجود ندارد فقط بزنگاه ها هستند و تلاش برای قاپیدن آنها در هوا. این نام دیگر زیرک بودن است.(ص 221) قدرت موجب می شود حتی زشت ترین ها زیباترین به نظر آیند اما آینه ی درونی قدرت در وجود همه ی ماست و درون آن می توانیم بیم ها، خستگی ها و بی اعتمادی ها را ببینیم.(ص 223) سیاست هنر احتمالات نیست بلکه دیوارنوشته ای از اتفاقات پیش بینی نشده است. سیاست خطوط معوّج تصادفی است.(ص 290) سیاست اقدامی است برای اختفای واقعیت ها و نادانسته ها(ص 304) سیاست ادامه ی جنگ با ابزاری دیگر است.(ص 384) و در نهایت می نویسد: سیاست هنر ناممکن هاست.(ص 422) اما واقعیت محض این است که عرصه ی سیاست ضیافت شام قبایل وحشی است.(ص 442) قدرت جمع وحشتناک آرزوها و سرکوب ها، حمله ها و دفاع ها و لحظات شکست و پیروزی است.(ص 443) و آخرین جمله او عرصه ی سیاست بیان عمومی تمایلات خصوصی است.(ص 444)

سیاستمدار

اما در معرفی فرد سیاست پیشه بر این باور است که سیاستمدار نباید از ندانم کاری هایش ردّی باقی بگذارد، چون این کار به اعتماد به نفسش لطمه می زند و حسادت دیگران را نیز برمی انگیزد.(ص 18) و در ادامه می نویسد: سیاستمدار می تواند با پول ذهن روشنفکر را بسته نگه دارد اما نمی تواند به آنها اعتماد کند. عاقبت، روشنفکر ساز مخالفش را کوک می کند و این موضوع همیشه برای سیاستمدار خیانت تلقی خواهد شد.(ص 66) کسانی که جاه طلبی بیشتری دارند، شکست می خورند یا بهای گزافی بابتش پرداخت می کنند.(ص 268) از قول ماکیاولی نقل می کند: از آنجا که انسان ها ذاتا پلیدند و هرگز وفادار نمی مانند، تو هم بی وفا و شرور باش. هنر شهریار در این نهفته است که از این واقعیت پلید در راه منافع خود استفاده کند اما باید این طور در نظر آید که برای منافع تمام مردم اقدام می کند.(ص 380) و در نهایت می نویسد: هر فردی می تواند فعالیت در عرصه ی سیاست را متوقف کند اما نمی تواند از عواقب اقدامات سیاسی اش فرار کند.(ص 405)

ریاست جمهوری

از آنجا که عنوان رمان یعنی «مسند عقاب» کنایه از تصاحب هرم قدرت است در جای جای کتاب به این مقام و کارکرد آن توجه جدی دارد و به توصیه و تذکار می پردازد. مانند این که هر رئیس جمهوری واقعیت خودش را خلق می کند اما از آنجا که دوباره انتخاب نمی شود، مجبور به عقب نشینی می شود. واقعیت از شروع به محو شدن می کند و افسانه ی تاریخی جایگزینش می شود.(ص 269) رئیس جمهور سابق قدرتش را از دست می دهد اما گروهی از پاچه خواران احاطه اش می کنند. حالا دیگر نمی تواند مردم را فریب دهد. حالا دیگر متحدانش او را فریب می دهند وسوسه ی انتقام را در سرش می اندازند. گولش می زنند که خیال کند قیاس ناپذیر است. ابرمرد است.(ص 269) باید قبل از رئیس جمهور شدن رنج بکشید و بیاموزید. در غیر این صورت، در دوره ی ریاست جمهوری رنج می کشید و می آموزید اما به بهای کشور.(ص 272) یک رئیس جمهور هرگز متولد نمی شود و پرورش نمی یابد او محصول پندار ملتی است یا محصول وهم جمعی(ص 289) و ماکیاولی وار فریاد می زند ایمن تر آن است که بیشتر از تو بترسند تا دوستت داشته باشند.(ص 444)

سیاست در مکزیک

برای نویسنده، مکزیک مصداق بارزی از گفته هایش است و به نقد جدی قدرت در این کشور می پردازد و با صراحت تمام می گوید: مکزیک کشوری است که ابتدا قهرمان هایش را به قتل می رساند و سپس مجسمه ای برایشان بنا می کند.(ص 130) از این رو در صفحات پایانی رمان می نویسد: این آخرین نصیحت من است که کاملا مراقب باش تا مبادا تو را به قتل برساند. چرا که جنایت هایی که بدون پروای کشته شدن انجام می شوند رایج تر از جنایت هایی هستند که با اراده ی کشتن انجام می شوند.(ص 409) سیاستمدار مکزیکی هرگز نوشته ای از خودش به جا نمی گذارد.(ص 139) تفاوت مکزیک با ایالات متحده و اروپا در این است که در آن کشورها متهم را مجازات می کنند و در آمریکای لاتین به او جایزه می دهند یا بی خیال اتهاماتش می شوند.(ص 226) در مکزیک، دزد بر مرد صادق تقدم دارد که البته او هم دزد بعدی است. عقبه ی سیاست مکزیک را پاچه خواران، دزدان، باج گیران، دغل بازان و سربازان خوش آب و رنگ آنها تشکیل می دهند.(ص 345) چرا که پاک و معصوم بودن بدترین دشمن قدرت است.(ص 356)

دروغ گفتن

عنصر دروغ در سیاست پرکاربرد است. از این رو می گوید: توفیق پیدا کردن در دروغ گفتن بیش از آنچه زندگی از ما مطالبه می کند مستلزم صرف زمان و توجه است. باید تمام توش و توان را برای پرورش دروغی موفقیت آمیز صرف کنید که دقیقا آن چیزی است که از زندگی سیاسی باید در نظر داشته باشیم.(ص 308) برای پذیرش دروغ در عرصه ی سیاست تا آنجا پیش می رود که می گوید: دروغگوی خوب بودن حرفه ای است که نیازمند زمان فراوانی است باید خودت را تماما وقف دروغ کنی و دقیقا این چیزی است که سیاست در اختیار فرد می گذارد.(ص 424) چون در هر ارتباط انسانی، نبرد میان واقعیت و دروغ در جریان است.(ص 448) در جایی می گوید: گفته های سیاسی من تا سرحد تهوع تکرار شده اند اما سخنانی هم هستند که آنها را فقط برای خودم نگه داشته ام مثلا در نبردهای بزرگ اشرار پشت سر قهرمانان می آیند. یا در عرصه ی سیاست، پروانه ی نیمروز همان خون آشام شامگاه است.(ص 344)

زن سیاسی

یادآوری تفاوت حضور زنان و مردان در سیاست با یک نگاه روان شناختی، خواندن رمان را جذاب تر و نکات اساسی را برجسته تر می کند مثل این که هر چه قدر هم که ما زنان پیشرفت کنیم همچنان قانون نانوشته ای بر جامعه ی ما سیطره دارد. تمام پلیدی های مردان بخشیده می شوند اما خطاهای زنان هرگز(ص 303) مردان از زنانی که توانایی تفکر و اقدام دارند، هراس دارند.(ص 307) زنان از یکدیگر نفرت دارند و پنهان کردن نفرت خود را می آموزند. اما مردان همدیگر را دوست دارند و پنهان کردن احساسات خود را فرا می گیرند. در هر دو مورد فضیلت های ما نقاط ضعف ما محسوب می شوند.(ص 444)

📕#مسند_عقاب

✍#کارلوس_فوئنتس

مترجم :مهدی سرائی
نشر افق

ماجرای داستان در ۲۰۲۰ اتفاق می‌افتد‌، دو سال از دوران ریاست‌جمهوری لورنزوتران، فردی شایسته که چندان عمل‌گرا نیست، درست شبیه همه سیاستمدارانی که در مکزیک دارای منصب هستند و البته این شامل افراد کابینه تران نیز که مشغول برنامه‌ریزی برای انتخابات بعدی ۲۰۲۴ هستند هم می‌شود. رقابت در اینجا کاملا آزادانه است؛ زیرا قانون اساسی کشور، رییس‌جمهور را تنها به یک فرصت شش ساله محدود می کند. به‌ قول یکی از شخصیت‌ های سیاسی: «هنگامی که پای بحث درمورد سیاست مکزیک به میان می‌آید باید گفت ما فقط هر ۶ سال یک‌بار پوست می‌اندازیم!»

انقلاب مکزیک یکی از موضوعاتی است که کارلوس فوئنتس همیشه به آن انتقاد داشت. او در «مسند عقاب» تلاش کرده سیمایی از وضعیت سیاسی این‌کشور را به تصویر بکشد؛ رئیس‌جمهوری در احاطه وزیران و مشاوران که هریک در خفا سودای رسیدن به قدرت دارند اما فقط یک‌نفر است که میتوان زمام امور را به دست گرفته و بر مسند عقاب تکیه بزند به‌ ماجرای مداخله آمریکا در امور مکزیک پرداخته و به‌خلاف گذشته می‌گوید این‌مداخله رنگ و بوی نظامی یا اقتصادی ندارد بلکه برای قطع امکانات ارتباطی مکزیک با جهان بیرون است. در این‌داستان، رئیس‌جمهور مکزیک به‌خاطر انتقاد از مداخله آمریکا در کلمبیا، با بحرانی ناگهانی روبرو می‌شود که تمام سیاستمداران را دست به قلم کرده و باعث می‌شود شروع به نامه‌نگاری کنند. از خلال این‌نامه‌ها تاریخ و فرهنگ مکزیک روایت می‌شود.

متن کتاب:

«آقای رئیس‌جمهور، شهرت شما به این دلیل بود که همیشه در سکوت مخفی می‌شدید، به زبان بی‌زبانی پاسخ می‌دادید، سکوت را به نمادی در ارتباطات سیاسی ارتقا دادید، پاسخ‌های گنگ را به هنری در این‌عرصه تبدیل کردید و اقتدار نگاهتان همچون وحی منزل تلقین میشد.»

ادامه داد: «از نظر من سیاست‌مدار باید همچون خلبان ژاپنی باشد؛ مسلح، اما بدون چتر نجات.»

در وهله‌ اول، فراموش نکن که فساد این سیستم را روغن‌کاری می‌کند. بیشتر سیاستمداران، صاحب منصبان، پیمانکاران و غیره و غیره راهی جز این دوره‌ شش ساله برای ثروتمند شدن ندارند، سپس بدست فراموشی سپرده می‌شوند. اما...دقیقا به این دلیل می‌خواهند فراموش شوند که کسی متهمشان نکند"

حافظ بس M&M

حافظ بس

تردیدی نیست که حافظ شیرازی پیچیده‌ترین شاعر تمام دوران است. به رغم کتب و مقالات و سخنرانی‌هایی که از گذشته‌ی تاریخ تاکنون در باره‌ی او نوشته‌اند و گفته‌اند، هنوز از چهره‌ی پُرابهام و ایهام او همچون شعرهای‌اش، رازگشایی نشده است. کمتر نویسنده و گوینده‌ای است که بتواند به ضرس قاطع در مورد اندیشه‌های او اظهار نظرِ نهایی کند. گویا اندیشه‌های حافظی همچون مفاهیم جبر و اختیار ناگشودنی و حل‌ناشدنی هستند. به قول دکتر مرتضوی تنها در شاعری حافظ اجماع و اتفاق نظر وجود دارد و شناخت شخصیت حقیقی او بسیار مشکل است.(1)

در این میان اظهارنظرهای ساده و عامیانه، راه را بر تحقیقات دقیق بسته است و نقل ترجمه‌های ظاهری و عادی اشعار حافظ، پژوهشگران را از درک اندیشه‌ی او عاجز کرده است. از طرفی تناقض‌های گفتاری در دیوان او منجر به طرح نظرات پارادوکسیکالی چون روشنفکر مسلمان(فردید) عارف واصل(فروزانفر، همایی، مطهری) رند تمام(هومن، آشوری) و زمینی صرف(شاملو) انسان مافوق(خرمشاهی) گناه‌شناس ماهر(سروش) شده است. به تعبیر ظریف زرین کوب حافظ تا دیروز زیاده آسمانی بود، امروز گه گاه زیاده زمینی شده است.(2)

اما تصور می‌کنم حافظ هیچ کدام از این شخصیت‌های خیالی نیست بلکه او در بازی با کلمات و مفاهیم به کار گرفته در اشعار شاعران پیش از خود گوی سبقت را از همگان ربوده است تا انعکاسی از چکیده‌ی اندیشه‌های پیشینیان و بازتابی از تمدن ایرانی-اسلامی در قرن هشتم باشد و گویا او به شیب و شیفت این میراث آگاه بود که چنین جلوه‌گری می‌کرد. حافظ کسی است که هر چند به فارسی‌گویی خویش می‌نازید، اما دهانش پر از عربی بود. چرا که دواوین شعری عرب زبانانی چون ابونواس، بحتری، متنبّی و ابوالعلای معرّی را خوانده بود و به تفاسیر قرآن بیضایی، فخر رازی و کشّاف زمخشری مراجعه‌ی مکرر داشت و از بلاغت و فصاحت ناب عربی در فرهنگ شعر فارسی بهره‌های تام گرفته بود. مجموعه‌هایی چون الاغانی ابوالفرج اصفهانی، حماسه‌ی ابوتمام و بحتری را از نظر گذرانده بود و با کتاب‌های عرفانی همچون عوارف المعارف شیخ سهروردی، حکمة الاشراق سهروردی و فصوص‌الحکم ابن‌عربی و شروح آن آشنا بود. از طرفی با دیوان شاعران فارسی زبان چون شاهنامه‌ی فردوسی، رباعیات خیامی، مثنوی مولوی، خمسه‌ی نظامی، کلیات سعدی و همعصران خود مانند عبیدزاکانی، خواجوی کرمانی نیز خو گرفته بود.

از تمام اینها گذشته، حافظ با قرآن و قرائت‌های هفتگانه و روایات چهارده‌گانه‌ی قرآن مأنوس و لقب خود را از آنها وام گرفته بود. از سوی دیگر، به مسائل علوم قرآنی و مباحث عرفانی- فلسفی و کلام اسلامی اشراف و آگاهی کامل داشت. به قول اریک شرودر دیوان حافظ سرشار از تصوف است و معنای زندگی و آثار وی اساساً دینی و متافیزیکی است. حتی نقدی زیباشناختی از شعر او که شبکه‌ی پیچیده‌ی اشارات متافیزیکی را نشان ندهد، از نظر زیباشناسی سطحی خواهد بود.(3) در حقیقت، غزلیات او بازتابی از تمامی آموخته‌ها و آموزهای پیشینیان فرهنگ دینی و ادب فارسی بود.

در دوران معاصر بسیار سخن‌ها گفته‌اند تا افکار حافظ را برملا کنند و کارکردهای عصری او را هویدا نمایند اما به رغم کوشش‌های فراوان راه به جایی نبرده‌اند بلکه به ظنّ و زعم خود یار او گشته‌اند، تا آنجا که شاعری چون امیری فیروزکوهی ندای «حافظ بس» را سر داد و فریاد زد دیگر از حافظ سخن نگوئید و دیگر شاعران و خطیبان را دریابید. اما کسی به اقتراح او وقعی ننهاد و همچنان می‌گویند و می‌سرایند و در مورد این شاعر شیرین سخن، قلم‌فرسایی می‌کنند. اما به خاطر ابهام تاریخی دوران حافظی و حالات شخصی او، چاره‌ای جز حدس و گمان در ارائه‌ی پژوهش‌ها نیست. همین قدر که از حافظ گفتن، سخت و طاقت‌فرساست؛ از حافظان زمان سخن به میان آوردن نیز امری ناسنجیده و بی‌معناست. روزگاری، ملک‌الشعرای بهار پروین اعتصامی را حافظ زمان نامید. بعدها باب شد که سیمین بهبهانی و محمدحسین شهریار را به این نام بخوانند و پاره‌ای درصدد برآمدند که هوشنگ ابتهاج را حافظ دوران لقب دهند. تمام این تعارفات، بازی کردن با افکار و رفتار پیشینیان است. چرا که حافظ فقط در بافتار اجتماعی و سیاسی دوران خودش قابل ارزیابی است و هیچ کس در هیچ دورانی نمی‌تواند جایگزین او گردد. تصور می‌کنم این حکم در مورد دیگر شخصیت‌های بزرگ دینی و سیاسی و حتی علمی قابل تسری است. زمان و زمانه‌ی هر انسانی خاص خود اوست و انطباق و اتفاق در باره‌ی هیچ فردی مصداق ندارد و مُصدَّق نیست. بگذاریم هر انسانی تنها و با ویژگی‌های منحصر به فردش بماند و از مقایسه‌ها و تطبیق‌های نارسا پرهیز کنیم. به قول سلین، گذشته حرام‌زاده است. در خیال‌پروری ذوبت می‌کند و سعی می‌کند واقعیت دور از بزک را بازسازی کند.(4) نهایت چیزی که در باره‌ی دیگران می‌توان ادعا کرد، بهره‌وری ناقص از اندیشه‌های آنان است. بنابراین من شعارِ حافظ بسِ فیروزکوهی را این گونه تصحیح می‌کنم که حافظ یک نفر بود و بس. خلاقیت و هنرِ کار و ابتکار در تغییر موضع و موضوع است نه بازگشت به گذشته و گذشتگان. شاید یکی از علل پسرفت جهان سومی‌ها همین داوری‌های تطبیقی است.

ریفاتر می‌گوید: گسترده‌ترین شاکله‌ی قابل تحلیلی که در ادبیات متصور می‌شویم باید همان متن باشد و نه مجموعه‌ای از متون. به گفته‌ی او، متن خود به خاطر یکتایی خویش، رمزگشایی خاص خود را تحت کنترل دارد.(5)

----------------------------------

1- در مکتب حافظ س ۴۵۳

2- از کوچه رندان ص ۱۹۸

3- فراسوی ایمان و کفر، لئونارد لویزن، ترجمه‌ی دکتر مجدالدین کیوانی ص ۲۷۵

4- کتاب‌نامه آگاهی نو ش 1 ص 201

5- بینامتنیت، گراهام آلن ص ۱۶۶

غزل خداحافظی@@

غزل خداحافظی

سلام عرض می کنم خدمت همکاران گرامی که زحمت حضور در این جلسه را بر خود هموار کرده اند. تشکیل این آئین جهت بازنشستگان اداری می تواند امری مبارک و میمون باشد و فکر می کنم اگر در طول سال دوبار این جلسات شکل بگیرد، هم تجدید خاطره ای با همکاران است و هم یادکردی از آنهایی که این اداره را ترک کرده اند. من این پیشنهاد را به جناب دکترنجاتی دادم امیدوارم کارگر افتد. اتفاقا می توان در همین نشست ها از برخی مشکلات هم گره گشایی کرد.

در هر صورت، اول قرار بود از طرف بچه های کارگزینی جلسه ای برای بازنشستگی جناب ملایی تشکیل شود که خانم معتمدی و خانم لنجم پیشنهاد دادند که برای خانم پژمان و آقای قلندری هم گرفته شود که در نهایت تجمیع شد و با همکاری ریاست دانشکده و امور اداری و پرسنل محترم امروز ما شاهد حضور هر سه عزیز در این نشست هستیم. و خاطره ی با هم بودن را تجربه می کنیم.

اولا عنوان بازنشسته ترجمه

Retired

Re انگلیسی است. تایرد به معنی خسته و از کار افتاده است و

که اول کلمه قرار گرفته است به معنای بازگشت و دوباره است مانند

Resend- Repeat

در فرهنگ فارسی خسته را به نشسته ترجمه کرده اند و عنوان بازنشسته را انتخاب کرده اند. این که در بین عوام بازنشسته را به با زن نشسته ادا می کنند درست نیست چون خانم های بازنشسته را شامل نمی شود. حالا شاید یکی در مقام توجیه بگوید: آنها هم با زن های دیگر از جمله مادرشان نشست و برخاست می کنند. در هر صورت این مسئله بیشتر جنبه ی طنز دارد تا بیان یک واقعیت. بگذریم.

امروز سه عزیز بازنشسته به نام های ابراهیم ملایی و جناب محمد قلندری و سرکارخانم یاسمین پژمان در جمع ما حضور دارند تا خاطره های گذشته مرور شود. البته بعد از صحبت های من، از آنها می خواهیم که حداقل یک خاطره ی خوشی را تعریف کنند. و اگر دوستان هم از این عزیزان خاطره ای دارند نقل کنند.

جناب ملایی حکم پیشکسوت را دارد که سال ها در دانشکده ی پزشکی مسئولیت نامه رسانی، تهیه و توزیع نامه ها و احکام اداری همکاران و اعضای هئیت علمی را عهده دار بودند. و خیلی از اسرار مالی و حقوقی را در اختیار و به آنها دسترسی داشتند. دانستن این اطلاعات و عادت کردن به حضور در میان شخصیت های مختلف و متفاوت از او انسانی صبور و کم ماجراجو ساخته بود. چرا که کمتر به افشای نامه ها تن می داد و کار خود را می کرد. امیدوارم جانشین او هم این حس را داشته باشد و همچنان محرم اسرار همکاران باشد. جناب قلندری هم مردی پرتلاش و کم توقع و آماده ی کار بودند. در هر بخشی که قرار می گرفت از دل و جان مایع می گذاشت و همیشه با رویی خندان و روحیه ای گشاده به استقبال زحمت ها می رفت. من هم چون با بخش انگل شناسی مأنوس بودم ایشان را در آنجا زیارت می کردم و صداقتش را دریافتم.

اما سرکارخانم پژمان هم که در مراکز مختلف دانشگاه و دانشکده از خدمات تا آموزش فعالیت داشت، خانمی زحمتکش بود. البته گاهی با همکاران دعوای لفظی می کرد و وقت هایی هم سر به سر دانشجویان می گذاشت و به خود من می گفت: خیلی به بچه های دانشجو بها ندهید. خانم پژمان مادری دارد که به او وابسته است و فکر می کنم الان خوشحال است که می تواند وقت بیشتری در کنار مادر عزیزش سپری کند. برای هر سه بزرگوار بازنشسته آرزوی بهروزی و عاقبت به خیری داریم. هر جا هستند خدا یار و نگهدارشان باشد.

اما چون می دانم این آخرین جلسه ای است که خود من در میان شما هستم و تا چند ماه دیگر من هم از این دانشکده خداحافظی می کنم چند جمله ای هم در مورد خودم بگویم. به جرئت و با جسارت تمام می توانم بگویم که من تنها هئیت علمی دانشگاه هستم که کارمندان را بیشتر از اعضای هئیت علمی و مسئولان این دانشگاه دوست دارم و گاه هم سر به سرشان می گذارم. از این پرسنل خاکساری و فروتنی را آموخته ام. همیشه مدافع آنها بوده ام و اگر برایم مقدور بوده گاه از کارشان گره گشایی کرده ام. و اگر هم قادر به انجام امری نبوده ام حداقل به حرف شان گوش داده ام.

من اوائل که به دانشکده ی پزشکی آمدم در صدد بودم که یک درمانگاهی در منطقه ی کمربندی برای فقرا راه اندازی کنم که نشد. پس ازناامیدی از این کار به تدریس و تحقیق اکتفا کردم و تا حالا هم که در آستانه ی بازنشستگی هستم از همکاران و پرسنل راضی هستم. من زندگی ساده ای دارم و کمتر به مسائل و وسائل شخصی وابسته ام. لباس هایی که دارم متعلق به ده سال پیش است. در طول ماه جز چند کتاب چیز دیگری نمی خرم و هم اکنون با همسرم و یک فرزند در یک خانه ی آپارتمانی در حاشیه ی شیراز زندگی می کنم. زندگی ساده و فقیرانه را دوست دارم و در فکر جمع آوری مال و منال نیستم. از حقوقی که از دانشگاه می گیرم خرج سه خانواده را می دهم و با سه مؤسسه ی خیریه هم همکاری دارم. در طول زندگی اداری از گرفتن پست و حکم پرهیز می کردم و امروز در این آخرین جلسه از تمام پرسنل و مسئولان حلالیت می طلبم و امیدورام اگر در انجام کار کاستی داشته ام و یا اگر به کسی تندی کرده ام؛ مرا ببخشند. خداوند عاقبت همه ی ما را ختم به خیر کند.