شریعتی و روحانیت

شریعتی و روحانیت

هر چند در این باره بسیار نوشته اند و زیاد گفته اند، اما من روایت خودم را از این ماجرا قلمی می کنم. در آغاز چند دیدگاه از دیگران ذکر می گردد و در پی آن خوانش خویش از این حکایت.

همه چیز از آنجا شروع می شود که دکترعلی شریعتی، پس از تعطیلی حسینیه ی ارشاد در نامه ای خصوصی خطاب به پدرش، برای معرفی اسلام نوین، غیر منحصر به نهاد دینی، طرح اسلام منهای آخوند را ارائه می دهد. البته پیش از این، بحث های فراوانی در مورد اندیشه و کارکرد روحانیت به زبان آورده بود، ولی این سخن را می توان آخرین تز دکتر شریعتی در باره ی دین و آینده ی دین تلقی کرد. گویا به تأسی از مرادش دکترمصدق پس از شکست نهضت ملی نفت، نظریه ی خود را با تز اقتصاد بدون نفت مقایسه می کند.

یادآور می شوم که پیش از شریعتی، پاره ای از بزرگان مانند مهندس بازرگان به این نکته متفطن شده اند که در اسلام عالم دینی داریم و صنفی به نام روحانی نداریم. شیخ ابراهیم زنجانی هم در کتاب خاطرات خود می نویسد: اولا بی هیچ شک و تردید، اسلام از امت و بشر یک صنف روحانی مقرّر نکرده، اسلام قطعا روحانی ندارد. یعنی یک صنف مخصوص از بشر را به یک جهتی از جهات و صفتی از صفات از سایرین امتیاز داده و مشخص نموده و اجرای یک یا چندین امر دینی را به آن صنف اختصاص داده باشد نیست که آن عمل را آن صنف اگر نکند درست نباشد و شغل آن صنف و اجرای آن کار بوده، خواه اُجرت و عوضی هم داشته یا نداشته باشد.(1)

نکته ی دیگر این که آیت الله مرتضی مطهری در سال 1341 در مقاله ی «مشکل اساسی در سازمان روحانیت»، تز اسلام منهای روحانیت را یک تز استعماری می داند و معتقد است هیچ چیز نمی تواند جانشین روحانیت شود. ظاهرا سخن دکتر شریعتی ربطی به این نظریه ندارد و چنان که از گفته های تحلیلگران برمی آید، شریعتی برداشت دیگری از آن دارد.

در این مجال پنج نظر در باره ی آخرین نامه ی شریعتی به پدرش روایت می شود. اولین راوی داستان، فرزندش احسان است. وی در گفتگوی مفصلی با فصلنامه ی «یادآور» می گوید: اسلام منهای آخوند یا معادل اقتصادی آن یعنی اقتصاد منهای نفت، تعبیری است از دکتر در زمانی که پس از تعطیلی ارشاد مخفی بود. برای معرفی اسلام نوین غیرمنحصر به نهاد دینی همچون اقتصاد ملی غیرمتکی به درآمد نفت، در نامه ای خصوصی به استاد محمدتقی شریعتی مطرح کرد. آخوند و آخوندیسم در ادبیات دکتر معنای خاصی دارد که با روحانیت متفاوت است و دکترشریعتی آن را به ویژه در مورد شماری از روحانیون که در جامعه ی روحانیت در رِده ی دوم و جزء بدنه و در حاشیه بودند، چهره هایی مانند شیخ قاسم اسلامی و شیخ احمد کافی... که علیه ارشاد به شدت فعّالیت می کردند، به کار می برد. گاهی اوقات، این افراد به خوبی شناخته شده هم نبودند مثل نوه ی آیت الله میلانی که می گفتند جزواتی را با عنوان دکتر چه می گوید؟ می نوشت و یا شخص دیگری که پرسش و پاسخ(البته بدون جواب) با دکترعلی شریعتی را منتشر کرده بود.

دکتر بین علما و نهاد روحانیت هم تفکیک قائل بود و اگر به روحانی عادی می تاخت برای دفاع از علم و تعهد و بازگشت به مفهوم اسلامی و شیعی مقامِ عالم بود. دکتر به قول خودش، به تشیع صفوی یا روحانیتِ نزدیک به دستگاه حاکمه ی آن دوران و ادوار بعدی و در کل 400 سال گذشته انتقاداتی داشته و در «دریغ ها و آرزوها» می گوید که عملکرد روحانیت، به ویژه در 40 سال گذشته منفی تر بوده و جز تک چهر هایی که نماینده ی کل نهاد روحانیت نبوده اند مثل آیات خمینی و طالقانی و زنجانی... و در گذشته، امثال سیدجمال و میرزای شیرازی، اکثریت را شامل همان حکم می داند و تأکید می کند که بحث او در باره ی نهاد روحانیت و برایند کارکرد تاریخی اوست... نکته ی مهم در اینجا این است که لفظ «منها» در اینجا به معنای حذف نیست بلکه نفی انحصار است. شریعتی خود از هردو طرف پدری و مادری متعلق به یک روحانی بود و پدربزرگ و عمو و پدر همگی تحصیلات حوزوی در سطح اجتهاد داشتند. خود دکتر هم مقدمات را در حوزه و نزد پدرش خوانده بود و با نظام آموزشی حوزه آشنایی و ارتباط داشت که آثار و اسناد و حتی عکس های آن موجود است.

بنابراین دکتر همیشه نسبت به روحانیت بحث های انتقادی داشت و به قشری از روحانیت که متحجر بودند و حرکت حسینیه ی ارشاد را تکفیر می کردند و سخت در برابرش ایستاده بودند و به خصوص قشری که نزدیک به دستگاه هم بودند، حملات تندی می کرد که اتفاقا باب طبع برخی از روحانیون هم بود. مثلا مرحوم حسن لاهوتی می گفت: من هر وقت دو فراز از آثار شریعتی می خوانم، بسیار لذت می برم. یکی آنجا که احوال برخی از روحانیون را توصیف می کند و دیگر آنجا که از چشمان آن دختر اثیری در «باغ ابسرواتوار» در کویر سخن می گوید. این نشان می دهد که توصیفات دکتر از سر شناخت مورد و پدیدارشناسانه بود. یعنی به تعلیق در آوردن داوری و بازگشت به خود امور.(2)

همچنین در یک مصاحبه با صدای ایران در باره ی نامه ی شریعتی به پدرش می گوید: البته در آن منظور کل روحانیت نیست بلکه گرایش تحجر و تعصب و انحطاطی در روحانیت است که ایشان به نام آخوندیسم ذکر کرده است.(3)

دکتر محمدمهدی جعفری، یار دیرینه ی شریعتی نیز این گونه روایت می کند: یکی از چیزهایی که دکترشریعتی می گفت به دین بسته شده و اساسا جزء دین نیست، دستگاه روحانیت است می گفت این دستگاه و سازمان از مسیحیت اقتباس شده است و این اتفاق هم از دوره ی صفویه روی داده است. در تاریخ ایران چاپ آکسفورد در جلد پنجم آن سازمان های رسمی دوره ی صفویه توصیف شده که مردم را به روحانی و غیرروحانی تقسیم می کنند. دکترشریعتی می گفت روحانیت به عنوان یک سازمان از دوره ی صفویه پدید آمده. در اسلام ما عالم دینی داریم اما روحانیت به این معنا نداریم. در طول تاریخ علمای ما عمدتا شغل داشتند و معاش شان را از طریق آن شغل تأمین می کردند و وابسته به دستگاه رسمی نبودند و لذا می توانستند کارشان را به درستی انجام بدهند. بعد که تشکیلاتی به نام روحانیت درست شد و روحانیون در دوره ی صفویه وابسته ی حکام و بعد هم وابسته ی مردم شدند. یک سلسله از خرافات و مسائل اضافی به دین وارد شد.(4)

لطف الله میثمی نقد شریعتی به روحانیت را نقدی سیستماتیک می داند و می گوید: یکی از ارکان اندیشه ی شریعتی رهایی از متافیزیک یونان بود. وقتی او می گفت: اسلام منهای روحانیت، به نظرم بیشتر سیستم آموزش و فلسفه ی روحانیت مدنظرش بود که کلید فهمش همان متافیزیک یونان و منطق ارسطو است. او در جاهایی روحانیت را تأیید کرده است به عنوان نمونه می گفت: به جای روحانیت بگوییم علمای اسلام.(5)

تقی رحمانی ضمن ردّ نظریه ی میثمی می گوید: نقد من به شریعتی از منظر سیاسی است و نقدی راهبردی است این که می گویید شاید منظور شریعتی منطق ارسطو بوده است، به نظر من شاید زمانی حوزه از منطق ارسطو نجات یابد یا نیابد اما به هر حال سازمان دین نیاز است... شریعتی در حد آرمانی آن خوب بحث کرده است اما نباید سازمان دین هدف قرار می گرفت. در اینجا باید اصلاح دین مطرح می شد. این اصلاح همواره سازمان دین را با پرسش مواجه می کند. هیچ تحولی در تاریخ صد ساله ی ما بدون روحانیت چه درست و چه نادرست صورت نگرفته است. در نهایت می گوید: اگر با نگاه امروز خود در زمان شریعتی بودم به او توصیه می کردم اسلام منهای روحانیت را مطرح نکند. چون با پروژه ی اصلاح دینداری سازگار نیست. شاید بهتر بود می گفت: اسلام به اضافه ی روشنفکر دینی.(6)

شریعتی در دوره ی آخر اندیشه ی خود شعار اسلام منهای روحانیت را به عنوان یک استراتژی می دهد. این استراتژی بر ایدئولوژی هم تأثیر می گذارد. اما در دوره ی دوم فکری خود معتقد به تعامل با علمای دین ضمن حفظ استقلال بود. به نظر من این درست تر است یعنی به جای واسطه زدایی از رابطه ی انسان و خدا، باید واسطه ها را متنوع و زیاد کرد. شریعتی در دوره ی دوم خود این کار را کرد و موفق بود اما چند ماه پیش از فوتش، اسلام منهای روحانیت را مطرح کرد و درست نتوانست منظور خود را بگوید از این حرف شریعتی بد برداشت شد و خوب فهم نشد و با یک رادیکالیسم همراه شد و برخی سوء استفاده کردند. به نظر من سازمان های دینی باید وجود داشته باشند و احزاب جای آن را نمی گیرند. در دهه ی شصت فکر می کردند که حزب کادر همه جانبه تربیت می کند که جای همه چیز را خواهد گرفت. احزاب سیاسی نباید جای دین را بگیرند. این اشتباه است. اسلام سیاسی است و می خواهد در جامعه و سیاست دخالت کند در نتیجه نهاد دین باید وجود داشته باشد. اما این نهاد دین را باید متنوع کرد.(7)

سوسن شریعتی می گوید: دکتر شریعتی معتقد است نقد و اصلاح دین از منظر یک مؤمن پیش شرط بقای دین است و از منظر یک غیردیندار شرط عبور به دموکراسی... نقد نهاد روحانیت فقط نقد واسطه ها نیست بلکه نقد نوعی متولی گری است. شریعتی نمی خواهد عالم دین را حذف کند بلکه می خواهد این امکان را فراهم کند که دین و نگاه به آن موضوع گفتگوی رویکردهای مختلف باشد و نه موضوع صرف کلام و فقه. او نمی خواهد که ایمان به تخصص تبدیل شود بلکه می خواهد که تخصص مقام قدسی نیابد.(8)

خوانش خویش از روایت

اولا اگر پروژه ی شریعتی امکان تحقق داشت، دوستان و همفکران شریعتی آن را عملی می کردند. هر چند برداشت اولیه از گروه فرقان به رهبری اکبر گودرزی همین است، ولی ظاهرا این گروه اهداف دیگری را در سر می پروراندند.(9)

ثانیا به قول دکتر بهشتی در زمانی که دانشجویان به هر دلیلی از روحانیت فاصله گرفته بودند، شریعتی تنها کسی بود که آنها را به طرف اسلام و شخصیت های اسلامی جذب کرد.(10)

از طرفی روحانیت از ایده های شریعتی برای سرعت بخشیدن به حرکت انقلاب استفاده ی مطلوب کرد. دکتر سروش در این باره می گوید: روحانیت اگرچه با شریعتی میانه ای نداشت اما به خوبی از این تحلیل او استفاده کرد. روحانیت طرفدار انقلاب بستری که شریعتی آماده کرده بود، تفسیری از عاشورا را تبلیغ کرد که مستلزم مبارزه با ظلم و شهادت بود. این تفسیر از اساس متفاوت و متعارض با تفسیری بود که روحانیت پیش از آن از عاشورا می کرد. هیچ فقیه و عالمی تکریم نهضت امام حسین را به عنوان مجوزی برای مبارزه علیه حکومت مستقر ندانسته بود. چنین حرفی در هیچ کتاب فقهی مشاهده نمی شود. حتی امامان بعد از امام حسین نیز چنین استفاده ای از عاشورا نکردند. نگرش غالب در روحانیت اشک ریختن بر مصیبت امام حسین با هدف ایجاد صفای باطن بود. تا ضمن برقراری ارتباط روحی، آن هویت شیعی تداوم یابد.(11)

ستیز کردن با یک قشر یا اندیشه به معنای از بین بردن آن است. اما نقد یک اندیشه و یا یک صنف امری مطلوب و در راستای بازسازی و اصلاح آن صورت می گیرد. شریعتی همواره منتقد روحانیت و معترض به پاره ای از سخنان و افکار آنان بود. این را نباید حمل بر حمله ی همه جانبه برای نابودی کرد.(12) به قول تقی رحمانی، آراسموس پدر اومانیسم غرب به لوتر توصیه می کند که با کلیسا تعامل کنیم نه تقابل. با توجه به تجربه ی غرب من اعتقاد دارم این توصیه درست بوده است اما کلیسای کاتولیک نرمش نشان نداد.(13)

استاد ملکیان هم در مقاله ای تلویحا به این نکته اشاره دارد. آنجا که می نویسد: در ذیل آیه ی اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله، حدیثی از امام باقر(ع) نقل شده است که شخصی پرسید آیا واقعا یهود و نصارا علمای خود را می پرستیدند؟ حضرت می فرماید: منظور آن است که ایشان با علما و روحانیون خود چنان رفتاری می کردند که فقط با خداوند می توان آن رفتار را داشت. یعنی فقط خدا را می توان موجودی دانست که سخنش فوق چون و چرا باشد، در حالی که این قوم با علمای خود چنین معامله ای می کردند. این تلقی از روحانیت که به نظر من روحانیت پرستی است به خودی خود یکی از مواضع اصلاح دین 2 و اسلام 2 است. البته روحانیت پرستی به معنای روحانیت ستیزی نیست.(14)

شریعتی در یک سخنرانی مشهور به نام تخصص، می گوید: من از وقتی امیدوار شدم که اسلام به جایی می رسد که از انحصار روحانیت خارج شود و در ادامه می گوید: اسلام از توی نسل های غیررسمی فداکاران و فدائیان و واقعا عاشقانی پیدا کرده که هیچ انتظاری نمی رفت و آنها بدون این که در چارچوب پول و دین محصور باشند، عاشقانه اسلام را حس کرده اند. زمان را حس کرده اند و جهت تاریخ را حس کرده اند و الان می بینیم چهره ی اسلام را در سطح جهانی عوض کرده اند و با مرگ روحانیت رسمی ما خوشبختانه اسلام نخواهد مرد. چکیده آن که شریعتی ناامید از همه جا و همه کس، فریاد می زند که دین باید بماند و در یک بن بست سیاسی و اجتماعی و حتی ایدئولوژیکی چاره ای جز این ندارد که مکتب را از انحصار گروهی خارج سازد و برای حفظ دین و دستاوردهای دینی، متولیان بیشتری را فرا بخواند.

------------------------------

1- خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی ص 30 به اهتمام غلامحسین میرزا صالح، انتشارات کویر، آبان 1380

2- مجله یادآور شماره 6، 7 و 8 ص 226، 1389

3- مصاحبه ی صدای ایران با دکتر احسان شریعتی 26 خرداد 1393

4- مصاحبه با دکتر محمد مهدی جعفری، مجله یادآور شماره 6، 7 و 8 ص 217

5- چشم انداز ایران ش 64 ص 62 آبان و آذر 1389

6- چشم انداز ایران ش 64 همان ص 14

7- چشم انداز ایران ش 64 ص 66

8- چشم انداز ایران ش 64 ص 72

9- به کتاب ایران و انقلاب اسلامی، حامد الگار و اسناد لانه ی جاسوسی کتاب دوم ص 203 و کتاب سوم ص 476 مراجعه شود.

10- مصاحبه با حسین مهدیان، مجله یادآور شماره 6، 7 و 8 ص 141

11- سخنرانی در شب عاشورا 1394 با عنوان عاشورا، اسطوره و هویت

12- به مصاحبه ی اسدالله بادامچیان در مجله یادآور شماره 6، 7 و 8 ص 131 مراجعه شود.

13- چشم انداز ایران ش 64ص 14

14- مقاله ی اصلاح گری در دین به چه معناست؟ در بازتاب اندیشه 1379شماره ی 1و 2

سخنرانی سیاسی

سخنرانی در جمع حامیان میرحسین موسوی

درود بر همه شمایی که در این میتینگ انتخاباتی گرد هم آمده اید. سلام بر یاران موسوی و حامیان خاتمی. درود بر همه ی کسانی که برای رهایی این مرز و بوم به تلاشی دست می زنند. سلام بر سخن آن گاه که متولد می شود. سوگند به قلم آن گاه که می نگارد و صداهای خفته را بیدار می کند. سلام بر استقلال و سلام بر آزادی. خداوند آدمی را آزاد آفرید تا بنده ی کسی نباشد و در چند روز حیات، حیاتی جاودانه را برای خویش بسازد و به تعیین سرنوشت خویش بپردازد. انسان ها طبعا از دیکتاتوری و خفقان از هر نوعش که باشد بیزارند و پرواز در فضای باز را آرزو می کنند. بشر متمدن امروزی در سایه سار دمکراسی در آرزوی آزادی به سر می برد.

ملت ایران سی سال پیش به هوای استقلال و آزادی، جمهوری اسلامی را به رهبری امام خمینی ایجاد کردند، تا از یوغ استعمار و استحمار و استبداد نجات یابند. توده ی مردم با حضور پررنگ خود به بهار آزادی دست یافتند و حکومت دینی را شکل دادند . جنگ های داخلی آغاز شد و مقاومت مردم مانع از سقوط انقلاب گردید. جنگ خارجی تحمیل شد و صدام با حمایت ابرقدرت ها، استان های غربی و جنوبی ما را اشغال کرد. فتح الفتوح بیت المقدس خرمشهر را آزاد کرد و پس از هشت سال دفاع مقدس جنگ به پایان رسید و با وجود شهیدان و جانبازان و آزادگان بسیاری، این پیروزی نصیب ما شد. هشت سال پس از ان به سازندگی خرابه های بازمانده از جنگ گذشت. درگیرو دار توسعه ی اقتصادی و سازندگی توسعه ی سیاسی و آزادی های اجتماعی به فراموشی سپرده شد. دوم خرداد 76 بار دیگر بغض جامعه ترکید و اصلاحات متولد شد. هشت سال در هوای جامعه ی مدنی بوی آزادی به مشام رسید. تحرک اجتماعی و نشاط مردمی شکل گرفت و روزنامه ها نفس کشیدند و پرواز را آغاز کردند، اما باز در پیچ و تابی دیگر مطبوعات به صورت فله ای مهر و موم شدند و آزادی های اجتماعی مسدود شد. از دل این سرخوردگی های سیاسی و اجتماعی احمدی نژاد متولد شد و چهار سال بر ما حکومت کرد و ما امروز به سال 1376 بازگشته ایم و بار دیگر خواستار زایش دوم خرداد دیگری هستیم. عزت دیرینه ی ما در جهان سیاست پایمال شد و ما را با سومالی و زیمباوه مقایسه کردند. دولت در سایه ی عدالت و مهرورزی، فقر را به جای نفت به جامعه ارزانی داشته است. خاتمی با شعار زنده باد مخالف من در صحنه ی سیاست حضور یافت ولی امروز مخالفان و منتقدان حکومت، حق سخن گفتن ندارند و اگر هم حرفی بزنند صدای شان به جایی نمی رسد. در دولت نهم سازمان برنامه ریزی منحل شد، تا وزیران و استانداران و مسئولان هر کاری را که خواستند انجام دهند و پاسخگوی کسی نباشند. یعنی بدون برنامه ریزی و کارشناسی پول نفت را تاراج کنند و با قیمت بیست برابری نفت، نتوانند حتی یک پروژه ی بزرگ ملی را راه اندازی کنند. در مدت چهار سال 9 وزیر عزل شوند یعنی نه در اقتصاد ثباتی داشته باشیم و نه در سیاست. و در این چهار سال تلاش همه جانبه ما شاهد بازگشت و ارتجاع باشیم. امروز صدا و سیمای ما مدافع و مبلغ دولت است یعنی از رسانه ی ملی به رسانه ی دولتی تبدیل شده است. در قالب سهام عدالت به توزیع فقر پرداخته اند و با عزت ملت بازی می کنند. جالب اینجاست آنچه را که چهار سال پیش وعده داده بودند، در ایام آزاد انتخابات به توزیع بن و پول و چک می پردازند. آیا اینها معنایش خریداری رأی نیست؟ چرا شورای نگهبان بر این امور نظارتی ندارد؟ گویا بازرسان انتخابات مرده اند و این تخلفات را نمی بینند. ما چگونه می توانیم به دولت نهم اعتماد کنیم وقتی هنوز معلوم نشده است که اختلاس های شهرداری تهران چه شد؟ سه میلیارد هزینه ی نفت کجا رفت؟ در دولت نهم دین به سخره گرفته شده است و هر افتضاحی که پیش می آید به عنوان معجزه و هاله ی نور تلقی می شود. با مظاهر دینی هم به گونه ی دولتی برخورد می شود. دین نقش ابزاری پیدا کرده است. به حوزه های علمیه ی و مراجع تقلید بی اعتنایی می شود. من بعید می دانم که متولیان دولت نهم درد دین داشته باشند. ما امروز گرد هم آمده ایم تا خواستار توقف و تغییر شویم و با حمایت از میرحسین موسوی عزت از دست رفته مان را بازیابیم. ما از موسوی حمایت می کنیم تا از عوام فریبی ی دولت نجات یابیم. موسوی مورد تأیید امام بود. موسوی مرد دوران بحران و صادق، ساده و بی آلایش است. به جوانان و آزادی آنها بها می دهد. وقتی در آستانه ی انتخابات روزنامه یاس نو پس از سال ها توقیف بازگشایی می شود، دولت نهم تحمل یک شماره ی آن هم ندارد و دوباره تعطیل می شود. هر روز با پول به دلجویی گروه ها و اقشار جامعه می پردازند. از شنبه توزیع چک پول پنجاه هزارتومانی بین پرستاران را شروع کرده اند. به تمامی مستخدمین دولت از 20 تا 30 درصد اضافه حقوق تعلق گرفته است.

حال اگر ما بخواهیم دوم خرداد دیگری بیافرینیم باید همگی در انتخابات شرکت کنیم. قهر هر فرد از صندوق نشان از ادامه ی کار دولت نهم است. چرا که همین دولت در قهر مردم از صندوق ها شکل گرفت و امروز هم فضا را به گونه ای پیش می برند که باز 20 میلیون رأی خاموش همچنان خاموش بماند، ولی به توصیه ی خاتمی باید آراء خاموش را به آتشفشانی تبدیل کرد و در 22 خرداد حماسه ای دیگر آفرید. شما مردم شریف با حضورتان در انتخابات که حق مسلم شماست، باید با آری گفتن به موسوی حماسه بیافرینید. در پایان به همه ی شما می گویم: پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است.

فلسفه ی مواجهه

فلسفه ی مواجهه

خود مواجهه امری فلسفی است. چون در ان نوعی نگاه به متن برجسته می شود. از طرفی در زبان دلوزی معنای فلسفه کشف و خلق مفاهیم و مضامین جدید است. بنابراین در مواجهه با متن ما ضمن پرداختن به تراکیب و مفاهیم به تغییر نگرش در متن هم اشاره می کنیم. هر چه هست زبان شناسی جدید ما را به درک متفاوتی از گفته ها و متون راهنمایی می کند.

رمزگشایی از متون خودش گونه ای افق گشایی است. تجزیه و تحلیل یک متن یعنی عبور از سطح و ظاهر متن و ورود به عمق و لایه های درونی ان که منجر به درک بهتر و گسترده تری از متن می شود.

یعنی مواجهه خودش یک گفتگوست. در رویارویی سخن می روید یعنی همین امر هم نوعی زایش معناست. چنان که بریان مگی در کتاب مواجهه با مرگ سخن می گوید.

از طرفی ساختار یک متن با توجه به عواملی که موجب پدید آمدن آن می شود در بررسی زباسناسی یک امر فلسفی است. اصولا تجزیه و تحلیل هر معنایی منجر به یک نگاه فلسفی می شود. چرا که در آن فاکتورهای مهمی دخیل هستند که باعث ساخت آن و گسترشش می شود.

به قول ژاک دریدا، فیلسوف فرانسوی، معانی موجود در زبان هرگز ثابت نیستند بلکه مقولاتی در حال پردازش اند که همواره به تعویق می افتند. به طریق اولی معانی در متن ها برجسته هم سیال و پرمعنا هستند.

سفر با اپیکور M&M

سفر با اپیکور

هر فردی که سنش از شصت می‌گذرد، باید معنایی از زندگی که به خشنودی و خوشبختی منتهی شود تدارک ببیند. اما برای رسیدن به این ساز و کار، نیازمند مطالعه‌ی کتاب‌هایی هست که در این زمینه - خصوصاً با رویکرد فلسفی - نگارش شده است. برای آشنایی با این روند، کتاب‌هایی چون «هنر پیر شدن» اثر شوپنهاور و شادمانی انتخاب شماست نوشته‌ی جان لِلَند خواندنی است. اکنون پاره‌ای از گزاره‌های کتاب سفر با اپیکور با عنوان فرعی، سفری به یونان باستان، در جستجوی یک زندگی رضایت‌بخش، اثر نویسنده‌ی آمریکایی، دانیل کلاین با ترجمه‌ی مهدی نمازیان نقل می‌کنم.

در این دوران با آگاهی از سالمندی‌مان و انتخاب‌هایی که برای شاد زیستن داریم می‌توانیم تصمیم بگیریم که چگونه این دوران زندگی را سپری کنیم. در این راه البته می‌توانیم به اندیشه‌ی فیلسوفان بزرگی مانند افلاطون، اپیکور، سنکا، مونتنی، سارتر و اریکسون که نتیجه‌ی تعمق‌شان در سالمندی است توجه کنیم و ببینیم که عقاید آن‌ها تا چه اندازه با ارزش‌های خود ما همخوانی دارد. با این کار می‌توانیم به تمایل خود برای فیلسوفانه پیر شدن نیز پاسخ بدهیم.(ص ۱۱۸)

اپیکور بر این باور بود که سالمندی اوج زندگی و در واقع ثمره‌ی آن است. او در مجموعه‌ای که به نام گفتارهای واتیکان معروف است می‌گوید: خوش اقبال، جوان نیست، بلکه کهنسالی است که خوب زندگی کرده. چون جوان هنوز در میان امواج عقاید مختلف در نوسان است، اما کهنسال در بندر پهلو گرفته و شادکامی خود را تضمین کرده است.(ص ۱۸)

اپیکور ما را بر آن می‌دارد تا از آرزوهای محال دست بکشیم و با تکیه بر قناعت مختص به خودش، شیرینی آزادی را بچشیم. به تعبیر اپیکور، سالمندی که از بند کارهای روزمره و زد و بندهای سیاسی رهاست، فرصت پرداختن به خود را دارد.(ص ۲۷) او می‌گوید: از میان تمام چیزهایی که حکمت به منظور کمک به یک نفر برای شاد زیستن فراهم می‌کند، ارزشمندترین‌شان دوستی و رفاقت است.(ص ۲۹)

اپیکور بر این باور بود که لذّت‌های ذهنی بر لذّت‌های جسمانی مقدّم هستند. به دلیل آن که ذهن از این امتیاز برخوردار است تا در باب لذت‌های گذشته تأمل و لذت‌های آینده را پیش‌بینی کند. به قول سیسرون، فیلسوف رومی، پرداختن به لذّت‌های ذهنی است که لذّت‌های پایدار و ابدی را به وجود می‌آورد.(ص ۵۷)

اپیکور در نامه‌ای به منیسوس می‌نویسد: سالمند در فرصتی ایدئال قرار دارد تا ذهنش را روی اندیشه‌های جدید بگشاید، بی آن که نگران آینده‌اش باشد. چنین شخصی نیاز ندارد تا نگران حرکت بعدی‌اش باشد، چون شطرنج زندگی‌اش تمام شده است. او آزاد است تا در مورد هر آنچه دلش بخواهد فکر کند.(ص ۵۸) در ادامه می‌نویسد: هنگامی که شخص به کهنسالی می‌رسد، با یادآوری اتفاق‌های خوشایند گذشته می‌تواند احساس جوانی کند.(ص ۵۹) ارسطو هم در ریطوریقا می‌نویسد: سالمندان بیش از آن که با امید زندگی کنند با خاطره زندگی می‌کنند، زیرا در مقایسه با گذشته‌ی طولانی، مقدار کمی از زندگی برای‌شان باقی مانده است. همین، علت پرحرفی آن‌هاست. مدام از گذشته حرف می‌زنند، زیرا از به یاد آوردنش لذّت می‌برند.(ص ۵۹)

مونتنی می‌نویسد: اپیکور بود که به من آموخت اگر در پی لذّتی، درد وجود داشته باشد بهتر است از آن لذّت دست کشید و رنجی را که به لذت‌های بزرگ‌تر می‌انجامد به جان خرید.(ص ۳۱)

سنکا، فیلسوف رواقی رومی، در یکی از نامه‌های‌اش به فرماندار سیسیلی، لوسیلیوس، می‌نویسد: زندگی برخی را با سرعت بیشتری به بندرگاه می‌رساند، بندرگاهی که همه قرار است روزی به آن برسند. حتی اگر چند صباحی بیشتر بر امواج زندگی سوار باشند. آدم عاقل به چنین زندگی دل نمی‌بندد زیرا اصل زندگی ارزشمند نیست، بلکه خوب زندگی کردن است که ارزش دارد. به همین ترتیب، عاقل کسی است که تا آنجا که باید و نه تا آنجا که می‌تواند زندگی کند. او همواره کیفیت زندگی را مدّ نظر دارد و از توجه به کمّیت آن گریزان است و در حالی که بیشتر وقایع زندگی، برای‌اش مشکل‌ساز می‌شود و آرامش ذهنی‌اش را بر هم می‌زند، خود را از قید و بند رها می‌سازد... زیرا چنین شخصی از زندگی‌اش نهایت استفاده را برده است و چیزی برای از دست دادن ندارد. مسئله دیر مردن یا زود مردن نیست، بلکه خوب مردن یا از بیماری مردن است و خوب مردن یعنی رهایی از خطر بیمار زندگی کردن.(ص ۹۹)

اریکسون دوران سالمندی را دوران بلوغ می‌نامد. اریکسون در هر دوره تنشی محوری را مطرح می‌کند که برای ادامه‌ی حیات بایستی از آن عبور کرد. مثلاً در دوران جوانی تنش اصلی میان رابطه‌ی صمیمانه و تنهایی است. اقدام صحیح برقراری رابطه‌ی عاشقانه با دیگران است در حالی که نتیجه‌ی آن تنهایی و انزواست. در سالمندی این تنش میان تمامیّت من و ناامیدی است. احساس کمال نداشتن و تمامیّت من سبب می‌شود که فرد از مرگ بترسد و احساس شکستگی جبران‌ناپذیری کند و در قبال زندگی بهتر گذشته حسرت بخورد و ناامیدی را تجربه کند. مهم‌ترین کاری که در این دوره باید انجام داد، تأمل در باب زندگی گذشته است.(ص ۶۰)