پروست‌پژوهی(12)

توصیه به مطالعه(3)

از این فکت‌ها می‌توان نتیجه گرفت که پروست سخت شیفته‌ و متأثر از رمان‌های شرقی بود، اما همینگز بر این باور است که او پیرو سبک تالستوی بود. آنجا که می‌گوید: این رمان بیشتر به جنگ و صلح تالستوی شبیه است تا به آنا کارنینای او که در سال‌های 1873-1876 نوشته شده است.(مارسل پروست ص 18) البته پروست از دو کتاب آنا کارنینا و رستاخیز تالستوی هم یادی می‌کند.(ج4 ص 391) این شباهتِ سبک ناشی از این است که پروست مانند تالستوی در این دو کتاب و همچنین کتاب «جنگ و صلح» توجه جدّی به پردازش شخصیت‌ها دارد و آنان را از نظر ظاهری و نوع پوشش به خوبی ترسیم می‌کند. چنان که مجالس و محافل آن‌ها را به زیبایی می‌آراید.

از طرفی، مهدی سحابی مترجم برجسته‌ی ایرانی در دیباچه‌ی جلد چهارم جستجو آن را با کتاب کمدی الهی دانته مقایسه می‌کند.(ج ۴ ص هفت) از این رو می‌توان گفت: پروست سبکی تلفیقی از نویسندگان مختلف را انتخاب کرده بود ولی از گفته‌های خودش برمی‌آید بیشتر با رمان‌های شرقی اُنس و الفتی داشته است.

جالب این که در این کتاب از کشیشان خبری نیست و تنها نماینده‌ی این قشر در کتاب، کشیش کلیسای روستایی کومبره (یا همان ایلیه) است.(مارسل پروست ص 22) آقای پروست در نخستین ملاقات‌شان برای این که کمی سر به سر کشیش بگذارد، از او پرسید: آیا کتاب «گل‌های شرّ» بودلر را خوانده؟ کشیش هم جواب داده بود این کتاب را از خودم جدا نمی‌کنم. اگر بوی ناخوشایند رنج و سختی را حس نکنیم چطور می‌توان به شمیم خوش تقوا و پرهیزکاری رسید؟(آقای پروست ص 166) چنان که از دکتر سولیه پرسید که آیا آثار برگسون را خوانده است و این پرسش اهمیت بنیادی داشت.(دیباچه ج1 ص 39)

برای آشنایی با سبک شعر شارل بودلر باید کتاب «جنون هشیاری» اثر داریوش شایگان را خواند. وی در مورد گرایش شعری بودلر می‌نویسد: شاعران پیش از او از نیکی سخن گفته بودند، او به عکس شرّ را ترسیم می‌کند. پیش‌تر شاعران در ستایش خداوند قلم فرسوده بودند، او سرود شیطان را سر می‌دهد.(...) دیگران می‌کوشیدند رایحه‌ی گل‌های سرخ را به مشام برسانند، او شامه را به استنشاق بوی گندابه‌ی لاشه فرا می‌خواند. دیگران نفس زیبا را می‌جستند، او در پی ترسیم زیبایی وحشتناک است. زیبایی شیطان که به راستی ابلیسی است. آخر، هر چه گل بود پبش از او دیگران نغمه‌ای برایش سروده بودند پس او بر خود تکلیف می‌کند در گلخانه‌های خفه کننده‌ی باغبانی نگران، گل مطرود شرّ و مرگ را بستاید.(جنون هشیاری ص 25) از کلمات قصار بودلر این است که در هر انسانی، دو موضع همزمان وجود دارد. یکی به سوی خدا و یکی به سوی شیطان.(همان ص 50)

در هر صورت مذهب در رمان «جستجو» جایی ندارد و کلیسای کومبره تنها به منزله‌ی یادگارهایی مطرح می‌شوند که ارزش‌های زیباشناختی دارند.(مارسل پروست ص 22) خود معترف است: تنها چیزی که از این دنیا دوست دارم، چند کلیسا، یکی دوتا کتاب و چندتایی تابلو است.( ج1 ص 209) لازم به ذکر است که کومبره، روستای خیالی و زاده‌ی ذهن مارسل پروست بود. و به تعبیر دکتر داریوش شایگان، همواره تداعی‌گر کودکی راوی و محیط خانوادگی اوست.(فانوس جادویی زمان ص 159)

در قرن نوزدهم کلیسا همواره نماد اصلی مذهب بوده است. چنان که در داستان‌های چارلز دیکنز از آن زیاد یاد می‌شود. گویا این نویسندگان از دل کلیسا برخاسته‌اند و یا برای ادای حاجات به کلیسا می‌رفته‌اند. چنان که غسل تعمید هم در کلیسا صورت می‌گرفته است. گوستاو فلوبر هم همواره از کلیسا سخن می‌گوید. وی در نامه‌ی 22 مه 1853 به لوییز می‌نویسد: معیار سنجش روح گستردگی تمنای اوست، همچنان که ارتفاع کلیسا از بلندی ناقوس آن قیاس می‌گیریم.