نگرانی از مردن
مونتنی می گوید: تمام حکمت و عقلانیتِ دنیا در نهایت به این غایت می رسد که نهراسیدن از مرگ را به ما بیاموزد.(سقراط اکسپرس ص 342)
هیچ چیز مثل نحوه ی مرگ به زندگی شبیه نیست.(عشق در زمان وبا ص 431)
از آنجا که مرگ با زندگی آمیخته است، آدمی در طول حیات، مرگ را در کنار خود جستجو می کند. از این رو برخی مرگ را سایه ی زندگی تصویر کرده اند که گویا همواره ما را تعقیب می کند. یعنی همواره دغدغه ی حضور آن را در زندگی خود احساس می کنیم. البته این نکته غیر از آن است که چه اتفاقاتی بعد از مرگ می تواند رخ دهد یا ما چه نسبتی با قیامت ادیان داریم. پس از گذر میانسالی این نگاه پررنگ تر می شود. آدمی کارهای نکرده اش را جلوی خود مشاهده می کند و سراسیمه نسبت به انجام یا عدم موفقیت در انجام آن نگران است. درست همین حس و حال لودویگ ویتگنشتاین داشته است. من وقتی مشغول یک کاری هستم مدام نگرانم که مبادا قبل از اتمام آن بمیرم(لودویگ ویتگنشتاین، وظیفه ای به نام نبوغ ص 307) وی در سفری که با پینسنت به نروژ رفته بود. دوستش می نویسد: به طرز بیمارگونه ای واهمه دارد که پیش از حل مشکلات «نظریه ی انواع» بمیرد و همین طور پیش از نوشتن بقیه ی افکارش به صورتی که برای مردم جهان قابل فهم باشد و به درد علم منطق بخورد. تا حالا خیلی نوشته - راسل بهش قول داده که اگر مُرد، کارهایش را منتشر کند- ولی خودش معتقد است چیزهایی که تا حالا نوشته طوری نیست که روش های حقیقی اندیشه ی او را روشن کند. که البته مهم تر از نتایج مشخصی است که گرفته. همیشه می گوید یقین دارد که چهار سال دیگر می میرد- ولی امروز حرف از دوماه می زد.(همان ص 108)
در مقابل پروست یک بار با اطمینان به سلست گفته بود: شما زنده خواهید ماند و وقتی من مُردم تحقق آنچه که برایتان گفتم، خواهید دید. کتابم را خواهید خواند. بله تمام دنیا کتابهایم را خواهند خواند. شما شگفتی اثرم را در مقابل دیدگان مردم خواهید دید و در این شگفتی سهیم خواهید بود.(آقای پروست ص 407) بسیار خوب سلست عزیز، امشب کلمه پایان را نوشتم و با لبخند اضافه کرد: دیگر میتوانم بمیرم... مهم این است که بعد از این دیگر نگران نیستم. اثرم می تواند چاپ شود. زندگی ام را برای هیچ به هدر نداده ام.(همان ص 433)
می توان گفت که مرگ عبث نیست، و مرده همچنان بر ما اثر می گذارد. تأثیرش حتی از یک آدم زنده بیشتر است زیرا از آنجا که شناخت واقعیت راستین تنها از ذهن برمی آید، و کاری معنوی می طلبد، فقط آن چیزهایی را براستی می شناسیم که ناگزیر باید به یاری اندیشه بازسازی کنیم، چیزهایی که زندگی هر روزه از ما پنهان می کند.... دیگر این که ما، در این آیین سوگ مردگانمان، به نوعی آنچه را که ایشان دوست می داشتند پرستش می کنیم.(ج4 ص198)
زمانی که سربازی بخواهد بی پروایی اش از مرگ را به زبان عامیانه بیان کند، با اشاره به کسانی که جانش را به خطر می اندازد داد می زند ما که رفتیم به درک!(ج4 ص 420)
بیشتر زنده ماندن چاره ی مرگ نیست، همان طور که امید هم چاره ی استیصال نیست. دوای این هر دو درد یک چیز است: پذیرفتن. مونتنی مثل سیمون دوبوار به چنین مرحله ای رسیده بود، نه پذیرفتنی نیم بند، که پذیرفتن از ته دل و از سر سخاوت. پذیرفتن مرگف و پذیرفتن زندگی، و پذیرفتن خودش.(سقراط اکسپرس ص 354)
تجربه های مرگ آرام
ویتگنشتاین به خاطر مرگ پدرش(بر اثر سرطان) دیر به کمبریج برگشت. پدرش بیش از دو سال با بیماری جانکاهی دست و پنجه نرم کرد، و مرگش به نوعی مایه ی آرامش بود. ویتگنشتاین در 21 ژوئیه به راسل نوشت:
دیروز عصر پدرم مُرد؛ به زیباترین مرگی که می توانم تصور کنم؛ بدون ذره ای درد، و در حالی که مثل یک بچه خوابیده بود! در آخرین ساعات نه فقط غمگین نبودم، بلکه بی نهایت خوشحال بودم. فکر می کنم چنین مرگی به اندازه یک زندگی کامل می ارزد.(لودویگ ویتگنشتاین، وظیفه ای به نام نبوغ ص 92)
ویلیام جیمز در کتابش، اقسام تجربه های دینی، ارزش معنوی مواجه شدن قهرمانانه با مرگ را خاطر نشان می کند. جیمز می نویسد: یک انسان هر قدر هم ضعیف، اگر حاضر باشد خطر مرگ را به جان بخرد، و بالاتر از آن قهرمانانه در {راه} خدمتی که برگزیده به سراغش برود، این اقدام او را برای همیشه مقدس می گرداند.(به نقل از لودویگ ویتگنشتاین، وظیفه ای به نام نبوغ ص 136)
بی شک، این شناختِ مرگ و همراه با آن مشاهده ی رنج و درد حیات است که نیرومندترین محرک را برای تأمل فلسفی و تفاسیر متافیزیکی از جهان فراهم می آورد.(شوپنهاور، جهان همچون اراده و تصور به نقل از لودویگ ویتگنشتاین ص 165)
خاطرات پس از مرگ(عنوانی است که نویسنده شاتو بریان برای کتابش انتخاب کرده است.)
تخیلاتی که هر انسان برای جوادث پس از مرگ خود ترسیم می کند.این تخیلات معمولا در تنهایی و یا با حضور در تشییع جنازه و مجلس ختم دیگری در ذهن افراد شکل می گیرد و برای خود آرزوهایی تصور می کند که خود شاهد آن نیست. از طرفی وقتی می شنود که در مراسم پس از مرگ فردی رخدادهای عجیبی به وقوع پیوست بهتر از آن را برای خود ترسیم می کند. گویا آدمیان با این تصورات قصه ی هولناک پس از مرگ را برای خود شیرین و با طراوت می کنند. البته این گونه تصاویر را می توان در برخی رمان ها هم جست و جو کرد.
+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 9:43 توسط عباس فضلی
|