تلاقی عید و عزا**

تلاقی عید و عزا

عید باستانی نوروز(1404) ایرانیان و فارسی‌زبانان از راه می‌رسد اما این بار با عزا و سوگواری امام‌المتقین حضرت علی بن ابی طالب(ع) همراه شده است. این تلاقی و برخوردهای مناسبتی به ما می‌گوید که تلقی خودمان را از ایّام و گذر عمر اصلاح کنیم. تصور می‌کنم ظهور دوباره‌ی طبیعت و فرارسیدن نوروز به معنای هله هله کردن و شادیخواری صرف نیست. چنان که خوش بودن هم به معنای خوشباشی و خوشگذرانی نیست. این برداشت عامیانه مرا به یاد بیت وزین مولوی می‌اندازد که فرمود:

اُستن این عالم ای جان غفلت است هوشیاری این جهان را آفت است

گویا شادی و شادخواری عوامانه مصداق بارز غفلتی است که عالم را فرا گرفته است و هوشیاری رعایت این تلاقی و تلقی‌هاست، هر چند با عمومیت هستی در تضاد باشد.

این مقدمه را عرض کردم تا یادآور شوم که ما آدمیان پیش و بیش از آن که جهان را در غفلت‌ها بگذرانیم، باید در هوشیاری‌های‌اش جستجو کنیم. رعایت شب‌های قدر و قتل امام اول شیعیان بر هر مسلمانی خصوصاً شیعیان لازم و ضروری است. حرمت نهادن به شب‌های قدر ناشی از تأمل و درک مؤمنانه از دین خداست. زمان شادی‌ها را که از ما نگرفته‌اند. تازه مستی طبیعت از بروز و ظهور سبزه‌ها و درختان هشداری است که ای آدمیان به خود آیید و دریابید که شما هم حشر و نشری دوباره دارید.

کدام دانه فرو رفت در زمین که نرُست چرا به دانه‌ی انسانت این گمان باشد

ادعای مسلمانی به ادا در آوردن که نیست بلکه به رعایت موازین اخلاقی و حقوقی مناسبت‌ها و رسوم است. چرا که گسست دین و فرهنگ سبب فاصله‌گیری از سنت‌های پیشین می‌شود. مبارک بودن عید نوروز برای یک مسلمان یادآور تبرّک جستن از طبیعت سرسبز و خرمی‌ست که شادی‌اش مصادف با غور کردن و عبرت‌آموزی از آن باشد و تلاقی عید و عزا به معنای دستی بر سینه و دستی به کف زدن نیست بلکه هر دو دست باید به سوی خدای سبحان بلند کنیم و سربلندی و عزتی را طلب کنیم که فرجامش نیکی به خود و نیک‌خواهی برای دیگران باشد.

برای آنان که آمدند

برای آنان که آمدند

تصور این که روزی معلم کلاس اول راهنمایی سال های دور، در مقابل جمعی که دانش آموزش حضور دارد، بنشیند و در باره ی زندگی اش سخن بگوید، دور از ذهن و عین است. اما پس از گذشت پنجاه سال این اتفاق افتاد و در آیین رونمایی از کتاب مواجهه با متن، در بندر دیر، محله ی سیدصفا، سالن سمن ها، پرویز هوشمند معلم فضلی گفت: من به عنوان یک همشهری وظیفه ی خود می دانستم که بیایم و از آقای فضلی به خاطر یک زندگی پاکیزه تشکر کنم. او دغدغه ی مفاهیم چهارگانه ی خدا و خانواده و امید و مرگ دارد. وی در کتاب خاک غریب تعریضی به فضای دیّر می زند که تاکنون نتوانسته است در این شهر یک سخنرانی رسمی داشته باشد. باید به او حق داد. پس از ایشان مجری-کارشناس برنامه جناب حسین دوراهکی از سرکارخانم نیکنام دعوت کرد تا بیاید و شعر اجازه از زبان یک دانش آموز را بخواند. اجازه دردسرم را دوا نکرد علوم/ درخت علم که گفتی چقدر بی برگ است

سومین فردی که به جایگاه فراخوانده شد، دکترسیدعادل موسوی بود. مجری که می دانست او ناآشناست گفت: فکر می کنم شما از دوستان فضلی هستید؟ دکتر موسوی پاسخ داد: بله من 40 سال است که با فضلی دوست هستم و به اندازه ی 40 دیّری او را می شناسم. گویا همدلی از همزبانی خوشتر است. موسوی از تریلوژی مؤلف و متن و مخاطب پرده برداشت. سخنران بعدی جناب آقای دهجان بود او هم چون موسوی از بوشهر خود را به دیّر رسانده بود و به قول خودش حدیث نفس کرد و از مظلومیت همکیشان خود گفت. شاعر بردستانی جناب کراماتی پشت تریبون قرار گرفت و ضمن پاسخ به جناب هوشمند شعری از خود و حامد عسکری خواند. بگذارید که با فلسفه شان خوش باشند/ خودمان آینه هستیم برای خودمان. جناب خیاط هم مانند دهجان اما به گونه ای دیگر درددل هایش را نمایان کرد و گفت: چرا امثال فضلی در پست ها جا خوش نکنند؟!!

مجری-کارشناس برنامه اما از این اعتراض ها راضی نبود و گفت: ناامیدی خیلی راحت و آسان است ولی امیدواری دشوار و دیریاب. جناب آقای مهرآیین که بانی و باعث نشست بود به پشت تریبون آمد. اول از جمع تشکر کرد و نام خیلی ها را بُرد و بعد به متنش پناه آورد و از دو دوست دیرینه اش یعنی فولادی و فضلی سخن راند. حرف اصلی اش این بود که این دو به ثروت و شهرت و قدرت نه گفتند. جمله ی دیگرش این بود که فضلی خودش یک متن است.

پس از پایان بخش نخستِ مراسم، مهمانان به پذیرایی دعوت شدند. و بعد از صرف چای و نسکافه و کیک خانگی، بخش دوم یعنی پنل گفتگو پیرامون کتاب شروع شد. ابتدا فضلی به چگونگی پیدایش و انگیزه ی نوشتن کتاب اشارتی کرد و سپس به پاره ای پرسش ها پاسخ داد. بعد ابراهیم مهرآیین با طرح مباحث زبان و فهم از یکسانی آنها سخن راند. در نهایت جناب دریانورد با پخش یک کلیپ گفت: آشنایی من با فضلی سبب شد تا کتاب هایش را بخوانم.

نگرانی از مردن

نگرانی از مردن

مونتنی می گوید: تمام حکمت و عقلانیتِ دنیا در نهایت به این غایت می رسد که نهراسیدن از مرگ را به ما بیاموزد.(سقراط اکسپرس ص 342)

هیچ چیز مثل نحوه ی مرگ به زندگی شبیه نیست.(عشق در زمان وبا ص 431)

از آنجا که مرگ با زندگی آمیخته است، آدمی در طول حیات، مرگ را در کنار خود جستجو می کند. از این رو برخی مرگ را سایه ی زندگی تصویر کرده اند که گویا همواره ما را تعقیب می کند. یعنی همواره دغدغه ی حضور آن را در زندگی خود احساس می کنیم. البته این نکته غیر از آن است که چه اتفاقاتی بعد از مرگ می تواند رخ دهد یا ما چه نسبتی با قیامت ادیان داریم. پس از گذر میانسالی این نگاه پررنگ تر می شود. آدمی کارهای نکرده اش را جلوی خود مشاهده می کند و سراسیمه نسبت به انجام یا عدم موفقیت در انجام آن نگران است. درست همین حس و حال لودویگ ویتگنشتاین داشته است. من وقتی مشغول یک کاری هستم مدام نگرانم که مبادا قبل از اتمام آن بمیرم(لودویگ ویتگنشتاین، وظیفه ای به نام نبوغ ص 307) وی در سفری که با پینسنت به نروژ رفته بود. دوستش می نویسد: به طرز بیمارگونه ای واهمه دارد که پیش از حل مشکلات «نظریه ی انواع» بمیرد و همین طور پیش از نوشتن بقیه ی افکارش به صورتی که برای مردم جهان قابل فهم باشد و به درد علم منطق بخورد. تا حالا خیلی نوشته - راسل بهش قول داده که اگر مُرد، کارهایش را منتشر کند- ولی خودش معتقد است چیزهایی که تا حالا نوشته طوری نیست که روش های حقیقی اندیشه ی او را روشن کند. که البته مهم تر از نتایج مشخصی است که گرفته. همیشه می گوید یقین دارد که چهار سال دیگر می میرد- ولی امروز حرف از دوماه می زد.(همان ص 108)

در مقابل پروست یک بار با اطمینان به سلست گفته بود: شما زنده خواهید ماند و وقتی من مُردم تحقق آنچه که برایتان گفتم، خواهید دید. کتابم را خواهید خواند. بله تمام دنیا کتاب‌هایم را خواهند خواند. شما شگفتی اثرم را در مقابل دیدگان مردم خواهید دید و در این شگفتی سهیم خواهید بود.(آقای پروست ص 407) بسیار خوب سلست عزیز، امشب کلمه پایان را ‌نوشتم و با لبخند اضافه کرد: دیگر می‌توانم بمیرم... مهم این است که بعد از این دیگر نگران نیستم. اثرم می تواند چاپ شود. زندگی ام را برای هیچ به هدر نداده ام.(همان ص 433)

می توان گفت که مرگ عبث نیست، و مرده همچنان بر ما اثر می گذارد. تأثیرش حتی از یک آدم زنده بیشتر است زیرا از آنجا که شناخت واقعیت راستین تنها از ذهن برمی آید، و کاری معنوی می طلبد، فقط آن چیزهایی را براستی می شناسیم که ناگزیر باید به یاری اندیشه بازسازی کنیم، چیزهایی که زندگی هر روزه از ما پنهان می کند.... دیگر این که ما، در این آیین سوگ مردگانمان، به نوعی آنچه را که ایشان دوست می داشتند پرستش می کنیم.(ج4 ص198)

زمانی که سربازی بخواهد بی پروایی اش از مرگ را به زبان عامیانه بیان کند، با اشاره به کسانی که جانش را به خطر می اندازد داد می زند ما که رفتیم به درک!(ج4 ص 420)

بیشتر زنده ماندن چاره ی مرگ نیست، همان طور که امید هم چاره ی استیصال نیست. دوای این هر دو درد یک چیز است: پذیرفتن. مونتنی مثل سیمون دوبوار به چنین مرحله ای رسیده بود، نه پذیرفتنی نیم بند، که پذیرفتن از ته دل و از سر سخاوت. پذیرفتن مرگف و پذیرفتن زندگی، و پذیرفتن خودش.(سقراط اکسپرس ص 354)

تجربه های مرگ آرام

ویتگنشتاین به خاطر مرگ پدرش(بر اثر سرطان) دیر به کمبریج برگشت. پدرش بیش از دو سال با بیماری جانکاهی دست و پنجه نرم کرد، و مرگش به نوعی مایه ی آرامش بود. ویتگنشتاین در 21 ژوئیه به راسل نوشت:

دیروز عصر پدرم مُرد؛ به زیباترین مرگی که می توانم تصور کنم؛ بدون ذره ای درد، و در حالی که مثل یک بچه خوابیده بود! در آخرین ساعات نه فقط غمگین نبودم، بلکه بی نهایت خوشحال بودم. فکر می کنم چنین مرگی به اندازه یک زندگی کامل می ارزد.(لودویگ ویتگنشتاین، وظیفه ای به نام نبوغ ص 92)

ویلیام جیمز در کتابش، اقسام تجربه های دینی، ارزش معنوی مواجه شدن قهرمانانه با مرگ را خاطر نشان می کند. جیمز می نویسد: یک انسان هر قدر هم ضعیف، اگر حاضر باشد خطر مرگ را به جان بخرد، و بالاتر از آن قهرمانانه در {راه} خدمتی که برگزیده به سراغش برود، این اقدام او را برای همیشه مقدس می گرداند.(به نقل از لودویگ ویتگنشتاین، وظیفه ای به نام نبوغ ص 136)

بی شک، این شناختِ مرگ و همراه با آن مشاهده ی رنج و درد حیات است که نیرومندترین محرک را برای تأمل فلسفی و تفاسیر متافیزیکی از جهان فراهم می آورد.(شوپنهاور، جهان همچون اراده و تصور به نقل از لودویگ ویتگنشتاین ص 165)

خاطرات پس از مرگ(عنوانی است که نویسنده شاتو بریان برای کتابش انتخاب کرده است.)

تخیلاتی که هر انسان برای جوادث پس از مرگ خود ترسیم می کند.این تخیلات معمولا در تنهایی و یا با حضور در تشییع جنازه و مجلس ختم دیگری در ذهن افراد شکل می گیرد و برای خود آرزوهایی تصور می کند که خود شاهد آن نیست. از طرفی وقتی می شنود که در مراسم پس از مرگ فردی رخدادهای عجیبی به وقوع پیوست بهتر از آن را برای خود ترسیم می کند. گویا آدمیان با این تصورات قصه ی هولناک پس از مرگ را برای خود شیرین و با طراوت می کنند. البته این گونه تصاویر را می توان در برخی رمان ها هم جست و جو کرد.

بر آستان جانان**

بر آستان جانان

ماه مبارک رمضان، ماه نزول قرآن بر قلب پیامبر اکرم(ص) از راه می رسد. مسلمانان در این ماه به قرائت قرآن و تدبّر در مضامین آن توجه بیشتری دارند. چنان که تفسیر و تحلیل آیات قرآنی در این ماه رونقی دوباره خواهد گرفت. مطمئنا بیشتر محققان شروع تفسیرگویی و ترجمه نویسی شان در همین ماه آغاز می شود. به برکت ماه رمضان، جلسات قرائت و حفظ قرآن مجید در مساجد و منازل مؤمنین برگزار می شود. برپایی نمایشگاه های قرآنی و نشست های قرآن پژوهی از دیگر برنامه های این ماه خواهد بود.

تمام این رویکردها در جهت زنده نگه داشتن قرآن و فرامین جان بخش این کتاب الهی است. پس نباید بر کسانی که صرفا به قرائت و یا حفظ قرآن کریم همت می گمارند، خرده گرفت. چرا که آنان هم سهمی در پاسداشت این کتاب بر عهده دارند. چنان که آفرینش آثار هنری و ادبی هم در این زمینه اثرگذار خواهد بود.

از طرفی در جهان امروز مباحث جدیدی در حوزه ی قرآن طرح می شود. تردید در برخی مسائل تاریخی نزول قرآن و تشکیک در پاره ای از مضامین و معانی این کتاب آسمانی از جمله این مباحث است. از این تردید و تشکیک ها هم نباید ترسی به دل راه داد. اولا این مسائل عمدتا در محافل دانشگاهی صورت می گیرد و ثانیا می توان آنها را گونه ای خوانش تلقی کرد که در دیگر کتب آسمانی هم رخ داده است. بنابراین بر آستان جانان سر می نهیم و در گسترش این کتاب مقدس بیشتر تلاش می کنیم.

بر آستانِ جانان گر سر توان نهادن

گلبانگِ سربلندی بر آسمان توان زد