تجلیل بزرگان

تجلیل از پژوهشگران به خاطر تلاش و تکاپوی آنان در فراگیری دانش و ارزش و همچنین پرورش نسل حاضر و انتقال فرهنگ به عصرها و نسل های بعدی است. یک فرهنگبان دغدغه ی اصلی اش فراگیری و بازآموزی دانشی است که با جان و تن او عجین شده است. وی تمام عمر و سرمایه ی وجودی خود را در جهت احیاء و ماندگاری آن فرهنگ مصروف می دارد. پژوهشگران را باید به خاطر این همت بلند و تلاش خستگی ناپذیر ستود. گویا آنان خود را مسئول هدایت نسل امروز و آینده، برای گسترش علوم انسانی و ارزش های فرهنگی می دانند. البته تمام مبتکران عرصه ی علوم تجربی و علوم انسانی قابل تقدیر و تشویق هستند. چرا که سبب شده اند که دانش ها و ارزش های بشری یک قدم به جلو پیش روند. این افراد معمولا از رنج و حسادت و طعن دیگران هراسی به دل راه نمی دهند و پای عقب نمی کشند. آنها زندگی را بر خود و خانواده سخت کرده و از خورد و خوراک و خواب خود کاسته اند تا بر دانشی بیفزایند و در نهایت، آن دانش پابرجا بماند. پیش از این که غم نان و نام خورند به حفظ و پیشبرد دانش ها کوشیده اند، بلکه از نام و نان شان هم گذشته اند تا جامعه ارتقا یابد. در حقیقت تجلیل از صاحبان و متولیان فرهنگ به اندک خیزشی است که آنان در میان صدها بلکه هزارها دانش آموخته داشته اند و یک گام به جلو برداشته و همت خود را مصروف آن حرکت کرده اند به قول مولوی

از هزاران اندکی زین صوفی اند/ باقیان در دولت او می زیند

اما از این نکته هم نباید غافل بود که آنها فرزندان زمانه ی خود هستند و برداشت ها و دریافت های آنان در همان زمان کارایی بیشتری دارد. تلاش برای انتقال فرهنگ هر چند آغشته به شرایط زمانه باشد، هنری است که از همه کس برنمی آید. بلکه نیازمند شعور و شوری است که در میان اندکی شعله ور می شود.

عبدالقاهر جرجانی نظریه ی نظم خود را بر پایه ی اندیشه های معتزله و دستاوردهای فکر یونانی ارائه کرد. وی گام نخست و شرط اساسی پژوهش در اعجاز قرآن و کشف قواعد آن را پژوهش در شعر دانست. در نظر او پژوهش شعر- که کلام انسانی است- مقدمه ی وصول به قواعد سخن بلیغ است که بدون آن نمی توان اعجاز قرآن را تبیین کرد.(معنای متن ص 23)

رمز ماندگاری متون دینی و دواوین شعر ساخت روایی- تمثیلی(داستان و شعری) آنهاست. چنان که فلسفه و علوم عقلی را با قواعد ریاضی سنجش می کنند، برای دریافت متون مقدس و غیرمقدس، باید به شعر پناه برد. یعنی شعر در علوم انسانی حکم ریاضی در علوم عقلی را دارد. دیرزمانی است که برای دریافت معانی قرآن به اشعار جاهلی ارجاع می دهند. چرا که در آن اشعار زمینه های فکری، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی قومِ عرب کاملا هویدا است. به طور کلی، هر قومی را می توان در لابلای ادبیات و اشعار شاعران آن قوم جستجو نمود. از این رو تاریخ ادبیات یک کشور تاریخ آن کشور محسوب می شود. چون انواع بازخوردها و بازنگری های ما از طریق شعر یا با نثری مسجع و شعرگونه به نسل بعدی منتقل می شود. به قول غیاث المدهون شاعر معاصر سوری شاعر مانند لرزه سنج است که لرزه های ناشی از احساسات و خاطرات انسان ها را اندازه می گیرد.(آدرنالین، مقدمه ص 1)

من در مورد اقبال از شعر یک مطلب دیگر هم می افزایم و آن این که در طول تاریخ بلند فرهنگ ایرانی، این قدر بازار شعر گرم بوده است که رباعیات خیام را به دو هزار رسانده است و دیوان شمس به مجموعه ای سه هزار تقلیل داده است. از طرفی نسخه نویسان اشعاری را که از شاعری به ملحقات کتاب ها اضافه کرده اند، دچار دگردیسی فراوانی شده اند. مثلا دکتر علی اکبر فیاض در مقدمه ی تاریخ بیهقی می نویسد: بیهقی در شرح حال تلک هندی می گوید: از جریر و متنبی چند شعر به یاد دارم. سپس چند شعر می آورد که نه از جریر است و نه از متنبی، یکی ارجوزه یی است جزء امثال معروف در موضوع عصام و عظامی و دیگر قطعه یی مجهول القائل هم در آن موضوع، پس بیهقی در اینجا غلطی کرده است؟ نه، زیرا در نسخه ی گجراتی داریم: ارجوزه و بیتی چند شعر به یاد دارم.(تاریخ بیهقی ص ۱۸)

یا نجم الدین رازی در کتاب مرموزات اسدی در مزمورات داودی در مرموز اول شعری از رابعه عدویه نقل می کند که ناقص و نادرست است وی می نویسد:

احبک حبین حب الهوی. و حبا لانک اهل لذاک

فلا الحمد فی ذا و لاذاک لی. و لکن لک الحمد فی ذا و ذاک

حال آن که اصل شعر رابعه این است

احبک حبین حب الوداد. و حبا لانک اهل لذاک

فاما الذی هو حب الوداد. فحب شغلت به عن سواک

و اما الذی انت اهل له. فکشفک للحجب حتی اراک

فما الحمد فی ذا و لا ذاک لی. ولکن لک الحمد فی ذا و ذاک(مرموزات اسدی در مزمورات داودی، نجم الدین رازی، مقدمه، تصحیح و تعلیقات دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ص ۳۹ و ۱۶۷)

رباعیات ابوالخیر در کتاب مایر

منظور از نقل این گفته ها این است که چه آشفته بازاری از شعرگویی و نسبت های شعری وجود داشته و دارد. و تمام اینها نشانگر جایگاه شعر در میان ایرانیان و ذوق و سلیقه ی شعری است.

هر چند در این میان بزرگانی چون شیخ محمود شبستری و جلال الدین مولوی با این که خود شاعر بوده اند ولی بر شعر تاخته اند مثلا شبستری پس از حمله ی شدید به ناصرخسرو می گوید:

از همه نوع علم و فضل و هنر

به جز شاعری چه داشت دگر

شعر خود چیست تا بدان نازند

یا از او گردنی برافرازند

شعر در عالمی که مردانند

بازی کودکان همی دانند

عذر واضح مرا بدین آورد

زآسمانم سوی زمین آورد

طالع بد نگر که ما زادیم

کاندرین روزگار افتادیم

شعر گویم به صد تکلف و زور

تا کنم علم دین بدان مشهور

چنان که پیش از مولوی هم از این تعابیر به کار می برد

مفتعل مفتعل کشت مرا

از این همه که در گذریم آیا فقط شعر می تواند ملتی را به جلو براند و در عرصه های مختلف پیشرفت داشته باشد. این پرسش اساسی است که باید در تاریخ ادبیات و فرهنگ بشر به دنبال پاسخ آن بود. اصلا اروپا تمدن خود را مدیون چه چیزی است این را خوب می دانیم که در میان آنها شاعران بزرگی درخشیده اند و تاکنون هم از آنها به خوبی یاد می شود. شاعرانی چون شکسپیر و ویلیام بلیک در انگلستان، راسین و لامارتین در فرانسه، گوته در آلمان، پوشکین در روسیه و ویتمن در آمریکا زبانزد هستند. ظهور این شخصیت ها در جای خود تأثیرگذار و درخشنده بوده است ولی تصور می شود غرب فقط به این شخصیت ها اکتفا نکرد و در آنجا صرفا علوم انسانی در قالب فلسفه و ادبیات گسترش پیدا نکرد. در این میان علوم اجتماعی و سیاسی و خصوصا علوم تجربی و فضایی هم رشد به سزایی داشت. هر چند در می یابیم که رمان و سینما و تئاتر مهمان ادبیات هستند و از آن سر برآورده اند. اما مطمئنا برای پیشرفت جامعه تنها نیاز به علوم انسانی نیست، علوم تجربی هم باید رشد کند تا جامعه ای سالم تر و بانشاط تر داشته باشیم. تازه در غرب پیشرفت علوم تجربی را وامدار ادبیات و سینما هستند گویا رویاهای بشر در آغاز در سینما و رمان شکل گرفت بعدا وارد حوزه ی تجربی و فضایی شد. آنچه دیروز تخیل شمرده می شد امروز ابزار و وسائلی آمده است که منجر به تحقق همان آرمان ها شده است.

به قول یوسا روزنامه نگاری و تاریخ در برهه ای از زمان مثل شعر و رمان بدل به رشته ی خاصی از داستان می شود.(رادیو هنوز یک راز بود، محمد کشاورز ص 107)

یوسا خود در کتاب عیش مدام در توصیف رمان می نویسد: در واقعیت داستانی نوشتن همواره به معنای فریب دادن است، نوشتن عرصه ی خیال پروری است. ناتوانی اِما در سازگار شدن با زندگی به طور عمده ریشه در کتاب هایی دارد که او می خواند، داستان های رومانتیکی که در ذهن این زن واقعیتی آرمانی ساخته اند که با واقعیت واقعی تطابق ندارد(این بدان معنی است که آن رمان ها صورت کاذبی از زندگی تصویر می کنند) از این روست که آدم های معقول مثل مادر شارل، از علاقه ی اِما به رمان می ترسند. این آدم ها اشتباه نمی کنند. این واقعیت که ناخرسندی اِما از زندگی ریشه در کتاب ها دارد در صحنه ای از داستان که بلافاصله بعد از صحنه ی تسلیم شدن اِما به رودولف می آید، به روشنی آشکار می شود. ...اگر اِما آن همه رمان نخوانده بود، ای بسا که سرنوشتش چیز دیگری می شد(همچنان که دُن کیشوت تقدیر یگری می یافت اگر آن همه رومانس پهلوانی نخوانده بود) ص 164

: آیا ادبیات نقشی در پرورش شهروند مسئول دارد یا خیر؟ برخی، هم صدا با تحوت، باور دارند ما می توانیم از ادبیات بیاموزیم، در تجربیات پیشینیان مان سهیم شویم و از طریق محفوظات مان از معرفتی که طی قرن ها گرد آمده به فرزانگی دست یابیم. دیگرانی که با فرعون هم دل اند هم صدا با دابلیو. اچ. آدن می گویند « شعر هیچ اتفاقی برنمی انگیزد» و معلوماتی که با نوشتن محفوظ مانده به فرزانگی نمی انجامد و ما هیچ چیز از واژه های خیالی نمی آموزیم و ناملایمات روزگار گواهی بر سرشکستگی ادبیات است.(ص 138)

سر این که غرب به این مرحله از تحول رسید چه بود؟ چه اتفاقی در تمدن غرب موجبات هم افزایی در تغییر و تحول را فراهم نمود چه عناصری به این ماجرا پیوستند و سبب رشد سریع این تمدن شدند؟ به نظر می رسد در آنجا ادبیات به علم پیوست و با تلفیق داده های تخیلی در پیشرفت و وقوع جنبش های علمی کمک کرد. با بروز داده های خیالی بود که دانش به سکوهای بلند خیال آدمی نشست و هر آن چه که به نظر دست نایافتنی می آمد آنها را در معرض دید خلائق گذاشت. و حتی رشد دانش های جدید مرهون بازنگری در یافته های مذهبی است به قول فریتس مایر، یک استاد و دانشمند غربی نیز امروزه ضمن این که در مطالعات و مشاهدات خود در روح انسان به تجربیات علوم طبیعی استناد می کند، غالبا نیز این تحقیقات را با عناصری از فرهنگ مسیحی در هم آمیخته و از این طریق ناخواسته اقرار می کند که اینها را در آنها و انها را در اینها بازیافته است.(ابوسعید ابوالخیر، حقیقت و افسانه، پیشگفتار مولف ص ۲)

با ادغام اندیشه و خیال بود که صنعت رشد کرد و فرآوردهای صنعتی همواره افزون شد. اگر روزی پریدن در وهم آدمی هم نمی گنجید امروز همه چیز در حال پرواز مشاهده می شود. در این میان عنصر سینما بزرگترین خدمت را برای تحول صنعت کرده است حتی امور پزشکی را به وسیله ی سینما به پیش برده اند. به تعبیر گراهام آلن در نشانه شناسی نوین، کریستوا پیوسته گفتمان های علمی و منطقی را در چارچوب زمینه های هنری و داستانی قرار داده، از این رو به نحوی خودآگاهانه تمایز میان علم، یا امور منطقی، و زبان یا نیروی تخیل و میل را مخدوش کرده و منازعه یی میان آنها به راه می اندازد.(بینامتنیت ص 57)

وقتی ادبیات فانتزی و انیمیشن های ساختگی و صنعت سینما به مدد علم می آید، نوعی دگرگونی عجیب و ماندگاری را شاهد هستیم. شاید نامگذاری سینما به صنعت سینما هم حکایت درآمیختگی ارزش و دانش باشد. یعنی هر دو صنعت هستند یا یکی زمینه ساز دیگری است. بشر امروز پیش و بیش از آن که بیاندیشد خیال می کند. و قبل از آن که دست به کار شود قوه ی خیال خود را به کار می اندازد. تلفیق و درهم فرورفتگی های ذهن و عین سبب ایجاد تحولاتی شگرف در عرصه ی علم و تکنولوژی شده است. تازه تر این که به نظر ماکس وبر، آیین پروتستانی اخلاق کار نیرومندی را در جامعه ترویج کرد که مشوق افراد برای موفقیت اقتصادی بود.(ده پرسش از دیدگاه جامعه شناسی، جوئل شارون، ترجمه منوچهر صبوری ص ۶۷)

ما از این تلفیقات و تتبعات بیگانه هستیم از این رو در نشست های ادبی هیچ پژوهشگر علمی حضور ندارد یا هیچ ادب دانی به پروژه های علمی نمی اندیشد. کریستوفر نولان کارگردان مشهور... بزرگترین خدمت را به جامعه ی علمی غرب می کند. با درهم آمیختگی عناصر زمینی و فضایی نقش خیال را در جهان امروز برجسته می کند. و صنعتگران و فضانوردان بیش از فیلسوفان و پژوهشگران از اندیشه های او بهره می برند. این است رمز ترقی و پیشرفت غرب.

در پایان یادآوری نکته ای از استاد ملکیان خالی از لطف نیست وی می گوید: حضرت علی(ع) فرمود: معرفت النفس انفع المعارف یا اگوستین قدیس می گفت: خودت را بشناس اما در مدرنیته کسی به این مطلب توجهی نکرد. نگرش آفاقی جانشین نگرش انفسی شد. طبعا علوم هم رشد کرد.(مشتاقی و مهجوری ص 82)

به قول کریستوا باید انقلابی در زبان شاعرانه رخ دهد. و محور شعر از اخلاقیات و نصایح ارزشی به تخیل خلاق شیفت پیدا کند.

از طرفی شعر گاه در خدمت حاکمان قرار گرفته است. به قول دکتر شریعتی، مگر این تنها مذهب بوده است که در خدمت قدرت های جابر و طبقات حاکم بوده است؟ شعر، هنر ، ادبیات، فلسفه، اخلاق و حتی علم و صنعت مگر در انحصار چه طبقاتی بوده اند و به چه ارباب هایی خدمت می کرده اند؟ (خودسازی انقلابی ص )

نشانه های باور به مردن

نشانه های باور به مرگ

در این فرصت کوتاه، دو خصیصه ی بارز مرحوم حضرت آیت الله رئوفی را برجسته می کنم که می تواند برای دیگران خصوصا روحانیون، مفید و مایه ی عبرت باشد. اولین خصلت آن عزیز از دست رفته، زیست طلبگی او بود. ایشان از جمله شخصیت هایی بود که با ساده زیستی همه را شگفت زده کرده بود. تحصیل و تدریس را جدّی می گرفت و همواره به طلبه ها توصیه می کرد که خوب درس بخوانند. در زمینه های کلامی، فقهی و اخلاقی به تحقیق می پرداخت. به عنوان روحانی نجف رفته پس از بازگشت به زادگاهش وظایف طلبگی خود را به نحو احسن به انجام رساند. وعظ در مسجد و منزل وظیفه ی اصلی خود می دانست. و تا پایان زندگی آن را پاس می داشت. آثاری که از آن بزرگوار توسط فرزندان فهیمش تدوین و انتشار یافته، نشانه ی همت اوست.

جز وعظ، گره گشای مشکلات خانوادگی و اجتماعی و حلّ و فصل مخاصمات مردم منطقه بود. این حس مردم آمیزی سبب شده بود که در مسائل مالی با رعایت شئونات طلبگی یک زندگی ساده و بی ریا را تجربه کند. افرادی که دینداری را را به رخ می کشند، باید در زندگی شخصی خود الگوی قناعت باشند. چرا که مسائل اقتصادی بهترین شاخص معرفی روحانیون و حتی دیگر اقشار جامعه است. از این رو امثال آیت الله رئوفی فخر روحانیت و عظمت دیانت اند..

به این موضوع هم اشاره کنم که من با این فضای فکری حاکم که عجولانه به مرگ دین و روحانیت فتوا می دهند، موافق نیستم. نهاد روحانیت مانند دیگر نهادهای اجتماعی و سیاسی چون روشنفکران و احزاب، فراز و فرود هایی را طی کرده و می کند. روحانیت چون گذشته ی تاریخی، گاه خبط و خطایی مرتکب می شود ولی باز به بازسازی خود می پردازد و این که عده ای بر طبل دین گریزی می کوبند و نسل جوان را به صفت دین ستیزی و دین گریزی متصف می کنند، جای نگرانی است. به فرض این که این گونه باشد، دود آن به چشم خود این نسل می رود و از مواهب و فوائد دین محروم می ماند. به زبان روشن تر، نفی دین و روحانیت کارساز نیست بلکه نقد روحانیت و حتی دین امری ضروری است و این مهم در پرتو فضای پُرسمان و گفتمان شکل می گیرد.

نکته ی دیگری که آیت الله رئوفی با حسّاسیت آن را دنبال می کرد، عدم ورود به عرصه ی سیاست بود. او با ظهور انقلاب اسلامی بر خود لازم می دانست که با حرکت مردم همراهی کند اما قصد او نشر دین خدا و گسترش فرهنگ عاشورایی بود نه رسیدن به پست و مقام. البته ناگفته نماند که روحانیون نجف رفته در ایران کمتر خود را به سیاست آلوده کرده اند. آنها سیستانی گونه عمل می کنند. گویا وضع امروز ما را حدس می زدند. امثال آن مرحوم با برخورد مسالمت آمیز با پدیده ی انقلاب خود را از این معرکه نجات دادند.

این نوع روحانیون بسیار اهل مطالعه هستند و سخنان بزرگان اعم از روحانی و غیر روحانی را دنبال می کنند. چنان که آن مرحوم تا آخرین لحظه ی عمر به دانش اندوزی اشتغال داشت و از همه مهمتر این که این افراد عشق شدیدی به پیامبر اسلام(ص) و اهل بیت عصمت و طهارت(ع) دارند. همه می دانیم که مرحوم آیت الله رئوفی اهل منبر و مسجد و حسینیه بود و وصیت مکررش به فرزندان و مردم متدّین منطقه ی هشتبندی هرمزگان، اهتمام به برپایی روضه خوانی و پاسداشت مراسم عاشورایی بود.

اما در باب خصیصه ی دوم آن بزرگوار، این که مرگ باور بود و به مصداق حدیث کما تعیشون تموتون و کما تموتون تبعثون، کسی که چنان زیستی دارد، مرگی آرام و بی دردسر را تجربه می کند. یعنی باور به مرگ در تمام لحظات زندگی با اوست. انسان های مرگ باور زندگی ساده ای دارند. یا به تعبیر دیگر این گونه زیستن، چنین مرگی را هم به دنبال دارد. البته خاص روحانیت هم نیست، هر فردی می تواند این گونه باشد. به قول متصوّفه، آن کس می تواند در این عالم خود را از هوس بازی ها و شهوت رانی ها نگهداری کند که آتش سوزان دلش دائما او را به عالم بقا مشغول دارد.(مجموعه مقالات، هادی حسن، ایران شناس فقید هندوستانی ص ۸۴)

مرگ اندیشی و باور به مردن به آدمی کمک می کند تا متوجه ی نوع زیستن خود باشد. همین امر سبب می شود که انسان همواره خود را بپاید و تقوای الهی پیشه کند. هشدار مردن در لحظه لحظه ی زندگی، مانع حرص و طمع آدمی می شود. او را به زمین خواری و زراندوزی تشویق نمی کند. به قول امیرالمؤمنین علی(ع) مرگ بهترین موعظه ی آدمی است. فردی که سایه ی مرگ را همواره بر سر خود مشاهده می کند، به آبرو و اموال دیگران دست درازی نمی کند. در یک کلام، یاد مرگ آدمی را آرام و رام می کند.

سهل گیری مرگ و حوادث پس از آن در زمان حیات، یکی از نشانه های باور به مردن است. مرگ، آدمی را از رؤیاهایش جدا می کند. به تعبیر دیگر ما پیش از این که بمیریم، رؤیاهایمان می میرند. مقایسه ی بین زندگی و مرگ از جهت اقبال و ادبار بی معناست. یادکرد مرگ کمک می کند که ما زندگی شرافتمندانه و آبرومندانه تجربه کنیم. کسی را فریب ندهیم و به جمع آوری مال و منال نپردازیم.

بر مال و جمال خویش مغرور مشو/ کان را به شبی برند و این را به تبی

هر چه که بر عمر ما افزوده می شود، باید از میل به زندگی متکبرانه و مغرورانه مان کاسته شود. مسئولیت دینی و اجتماعی ما به درازی عمر ما نیست. برخی تصور می کنند تا آخر عمر باید در خدمت دیگران باشند. زیست مؤمنانه اقتضا می کند که مسئولیت های اجتماعی و سیاسی را به دیگران واگذار کنیم. کسانی که فکر می کنند به اندازه ی عمرشان باید وکیل و وزیر بمانند اشتباه می کنند. مادام العمر نماینده ی مجلس شورا و خبرگان بودن، هنر نیست. توازن در زندگی اقتضا می کند که گاه از قله به دامنه ی زندگی بیاییم تا به راحتی جان دهیم. آیت الله رئوفی دیرزمانی بود که این مسئولیت ها را کنار گذاشته بود.

از مؤلف های مرگ باوری در اختیار گذاشتن تجربه های خود با دیگران است. توصیه های اخلاقی حاج آقا در این راستا بود. او تمام تلاش خود را می نمود تا به دیگران، خصوصا روحانیونی که به دیدارش می رفتند، تذکرات اخلاقی بدهد و آنها را از مسئولیت اصلی و اصیل روحانیت آگاه کند. رحمت و رضوان الهی بر آن روح بلند و ملکوتی باد و یاد و نامش جاودان.

قمار در زندگی

قمار در زندگی

مقدمه

اگر خدا عمری دوباره به من بدهد می نشینم و سرنوشت مبارزان و مجاهدانی را می خوانم که به آرزوهای خود نرسیده اند. فراز و فرودهایی که در زندگی آنها رخ داده، بزرگترین درس عبرت روزگاران است. اصلا زندگی را باید در همین سرگذشت ها جست و جو کرد. دین و اخلاق و اعتبار و ابتکار و احساس را باید در همین خاطرات یافت. هر وقت واژه ی «جستجو» را به یاد می آورم یا آن را می نویسم، به یاد رُمان پرطمطراق تمامی دوران، یعنی «در جستجوی زمان از دست رفته» مارسل پروست می افتم. چرا که حیات در جست و جوهایی رقم می خورد که در زمان گذشته گم شده است. ما برای این که گمشده ی خود را پیدا کنیم، باید سراغ گمشده های دیگران برویم. هر کسی با اندکی کنکاش در سرنوشت دیگران مخصوصا مبارزان و سخت کوشان تاریخ درمی یابد که زندگی چه قدر پیچ و تاب دارد.

تردیدی نیست که هر فردی باید دغدغه های اصلی اش را بازیابی و بازشناسی کند و متر و معیارش را دریابد یا به زبان دقیق تر معنایی از زندگی را در خود نهادینه کند. ما اگر این معنا با معنایی برگرفته از زندگی فرهیختگان و کنجکاوان و مبارزان تاریخ ضمیمه کنیم، در نهایت بهتر می توانیم از این معانی و معرفت ها بگذریم و به معنای معناها برسیم. تحقّق این مهم کوشش بسیاری طلب می کند که از هر کسی برنمی آید. اما نباید نگران آن بود. همین که در چهارراه زندگی، راه خود را به سوی دیگری کج کنیم، عمر دوباره ی ما شروع شده است و باز اگر در ادامه ی مسیر، از جای دیگری سر در بیاوریم، باز دوباره زیسته ایم. یعنی با چاله و چالش های جدیدی روبه رو شده ایم. شاید در نهایت، به معنای معناها هم دسترسی یابیم. یادتان باشد که تمام اینها فقط با خواندن آراء و آثار دیگران امکان پذیر است. همچنین به خاطر بسپارید انسان های ارزشمند، راه پرپیچ و طولانی را انتخاب کرده اند تا نقش آفرین شده اند. پیدا کردن نقاط مشترک و یافتن درد جاودانه هنر آنها و ماست.

از باب مثال پدیده ی هجرت و از جایی به جای دیگر رفتن یک از رموز دسترسی به واقعیت و حقیقت است. از این رو انسان هایی که در یکجا مانده اند و به سیکل یکنواختی تن داده اند، مرداب گونه زیسته اند. به موفّقیت های علمی ایمانوئل کانت آلمانی و ملاهادی سبزواری ارجاع ندهید که این دو بزرگوار در برخی جهات اجتماعی عقب مانده ترین افراد روزگار خود بوده اند. شخصیت های خودساخته ی تاریخ به هجرت درونی و بیرونی دل سپرده اند. یعنی در جغرافیای معرفت گشت و گذار نیکو داشته اند.

مصطفی ملایری که سرگذشت خود را در کتاب «قمار دیگر» نوشته است، از جمله کسانی است که در فراز و نشیب های زندگی، راهی بلند برای دستیابی به آرمان هایش طی کرده است. بیان پاره ای از این دغدغه ها می تواند ما را با اندیشه های دهه ی 40 و 50 آشناتر کند.

حکایت زندگی

کتاب «قمار دیگر» اثر مصطفی ملایری با عنوان فرعی خاطرات یک مجاهد خلق، حکایت پردرد و رنج فرد مبارزی است که در طی زندگی، با ماجراهای گوناگون و رنگارنگی مواجه شده است. نویسنده دو عامل را برای نوشتن خاطرات خود بیان می کند. یکی این که برخی خاطره نویسی ها چنگی به دل نمی زند و گاه به تحقیر جانفشانی های جوانان پاکباخته در دهه های 40 و 50 شمسی می پردازند. اشتباه آنها این است که با ارزش های امروز به ماجراهای دیروز نگاه می کنند. و عامل دوم پاسخ به پرسش های مکتوب دوست وفادارش جناب دکترغلامرضا خاکی، که نه تنها برای این نوشته او را تشویق کرده بلکه راهنمای او در همه ی این مسیر بوده است.(مقدمه ص 13)

اما این که خواندن خاطرات یک مبارز چه دردی از ما را دوا می کند؟ نویسنده در مقام پاسخ می گوید: شما می توانید از این ها درس بگیرید.. سرگذشت من می تواند اندوخته ی اطلاعات شما را بیشتر کند تا راه بهتری برای زندگی طرّاحی کنید.(مقدمه ص 13) یعنی قرار نیست در همان مسیر گام زد بلکه آدمی با دریافت آراء دیگران می تواند مسیر خود را بازیابد. این همان نکته ای است که باید بر روی آن تأکید نمود.

در ادامه یک مورد اساسی را تذکر می دهد و می گوید: قبل از هر چیز باید این تصور را از ذهن خود دور کنید که باید از آدم های گُنده درس بگیرید. آنها کجایند؟ سوپرمن فقط در فیلم وجود دارد. قهرمانانی که به صورت انسان هایی بزرگ و بدون عیب و نقص با نمره ی انضباط و اخلاق بیست به ما معرفی می کنند، هرگز وجود نداشته اند. حسادت، شهوت، جاه طلبی، غرور، قدرت طلبی، خودنمایی، کینه و نفرت، خشم و غضب و دنیادوستی در همه ی آنها بوده و هیچ یک از آنها خالی از این صفات نبوده اند. زندگی خصوصی و حالات این بزرگان را از نزدیکان شان بپرسید یا اگر توفیق دارید مدتی از نزدیک با آنها زندگی کنید تا ببینید این خبرها نیست. از این ها بروید بالاتر، وقتی قرآن را می خوانید، خداوند پیامبر را بدون لغزش و خطا و به صورت عارفی که در همه ی لحظات در اوج قُرب الهی بوده، معرفی نمی کند. خود او هم بارها اقرار می کند یک بشر معمولی است، علم غیب ندارد و اگر توفیقی داشته از خدا است. اگر لطف خدا نبود او هم از گمراهی خلاص نمی شد. اگر خدا، پیامبر را به عنوان یک بشر معرفی نمی کرد، او نمی توانست مردم را درک کند و وسیله ی هدایت آنها باشد. شیطان در اعماق روح بشر رخنه دارد. گناه و خطا، ذاتی آدمی است. اگر شیطان نبود، اگر قابلیت گناه نبود، بشر به رشد و کمال نمی رسید.(مقدمه ص 14)

در مورد خود می نویسد: اگر لیست بدترین رویدادهای رنج آوری که در کتاب های روان شناسی آمده را ببینید، همه ی موارد از همان بالا، به ردیف در زندگی من رخ داده است. جالب است که من در برابر آنها یک آدم عادی بودم. خوشحال می شدم، هیجان زده می شدم، گریه می کردم، درد می کشیدم، فریاد می زدم، زیر فشار درد و رنج چه بسا خودم را به شدت می باختم. گاهی کفر می گفتم و گاهی از همه ی زندگی مأیوس می شدم. در نهایت اما، وقتی همه چیز از دست رفت و خود را شکست خورده می دیدم، روزنی از نور امید مرا به پا می داشت؛ حرکت از نو، قماری دیگر!(مقدمه ص 14)

و در پایان می گوید: من در این وانفسای دلزدگی از آسمان و زمین که مقدسات را ارزان و مکرّر بر در و دیوار و زیر پا لوث می کنند؛ در این دوران تیره و تاری که خدا و معنویت در چشم انداز زندگی ما کمرنگ شده و جوانان ما نه از آینده و اقتصاد و سیاست افسرده و ناامیدند- که در قحط سالی امروز، حتی از عشق زمینی هم منع شده اند- این کتاب را به همه ی کسانی که همچنان با دلی پرامید و عزمی استوار برای آبادی این سرزمین می کوشند، تقدیم می کنم.(مقدمه ص 16)

دبیرستان علوی

در فصل اول که مربوط به دوران کودکی و نوجوانی اوست، بر خلاف آلبرکامو که دلخور از این بود که کسی برایش نامه نفرستاده به این دنیا بیاید، تولّد خود را حادثه ای عظیم می داند.(ص 17) وی با ذکر شرایط اجتماعی دوران محمدرضا شاه، تأثیرگذارترین روشنفکری در ایران را حزب توده و قیام 15 خرداد 1342 را از بهترین رویدادهای تاریخ معاصر می داند.(ص 21) همین حادثه بود که او را به روحانیت پیوند داد و در جای جای کتاب از نقش این رویداد بر افکار جوانان مذهبی و تغییر نظام حاکم و تأثیر آن بر مسائل اجتماعی و سیاسی خبر می دهد.(صفحات 35، 150، 159، 171، 184،292، 311) تا آنجا که در جایی می گوید: من حداکثر یک سرباز ناچیز پانزده خردادی ام نه بیشتر(ص 250و 171)

در فصل دوم از دبیرستان علوی که با نذر نماز شب، در آن پذیرفته می شود، سخن می رود. نویسنده از استاد روزبه و علامه کرباسچیان تجلیل می کند اما بر این باور است که فارغ التحصیلان این مدرسه به استثنای دکتر سروش و دکتر حدّاد عادل، نقش به سزایی در جامعه ی ایران ایفا نکرده اند. و به عنوان نمونه از دکتر خرازی و دکتر ظریف یاد می کند که هر چند به وزارت رسیدند ولی استقلال رأی نداشتند. وی می نویسد: از او(کمال خرازی) انتظار می رفت دست کم بعد از فتح خرمشهر که بزرگان قوم تمایل به توقف جنگ داشتند، او هم ابراز وجود کند. اما در عمل از او چیزی جز تکرار شعارهای فرماندهان سپاه که می خواستند از راه کربلا به قدس برسند، نشنیدیم. یا دکترمحمدجواد ظریف سال ها درس خواند تا تعریف منافع ملی را بفهمد، ولی وقتی بعدها کارگزار دولت شد، بنابر آنچه صریحا در تلویزیون اعتراف کرد، در بعضی موارد نظریات یقینی و کارشناسی خود را نادیده گرفت و از فرمان هایی اطاعت کرد که خودش از نظر علمی و کارشناسی قبول نداشت.(ص 62)

سازمان مجاهدین خلق

پس از آن به رابطه ی تنگاتنگ مدرسه ی علوی با انجمن حجّتیه و سازمان مجاهدین خلق می پردازد و می گوید: شاه از فعالیت انجمن به خوبی آگاه بود و هیچ وقت جلوی آن مانع ایجاد نمی کرد. از این که انجمن مقدار زیادی از انرژی جوانان را به خود مشغول می کرد، رژیم به نحوی از آن حمایت می کرد.(ص 63) شمار قابل توجهی از دانش آموزان و فارغ التحصیلان علوی به سازمان پیوستند. عده ای از آنها در همان سال های اول دبیرستان توسط محمد حیاتی عضوگیری شدند... برخلاف مدرسه که از امور مبارزاتی و سیاست پرهیز می کرد، سونامی 15 خرداد که همه ی مذهبی ها را فرا گرفته بود، به مدرسه ی علوی هم رسید. این سونامی قوی تر از آن بود که مدرسه بتواند از ورود آن جلوگیری کند. شور مذهب سنتی با ترفندهای معلم خوشنام و متدینی چون محمد حیاتی، بسیاری را به سازمان کشانید. اما از قضا همین شور بود که نشان داد مدرسه در عالی ترین شکل چیزی بیش از فرهنگ عامیانه ی دینی به دانش آموزان خود نداده بود. بچه های علوی خیلی ساده و سریع جذب سازمان می شدند، اما هیچ مایه ای نداشتند که در شکل دادن یا نقادی تفکر مجاهدین نقش ایفا کنند. در جریان رها کردن اسلام، آنها هم مثل همه، دسته دسته و به سرعت با تفکر جدید سازمان خود را تطبیق دادند.(ص 64)

در آخر این فصل به ورودش به دانشگاه آریامهر(شریف امروز) اشاره می کند و نخستین تجربه ی عشق به یک پرستار بهایی و هدیه ی کتاب «اسلام شناسی» دکتر شریعتی به او را به تفصیل شرح می دهد. هرچند به خاطر بهایی بودنش از ازدواج با او منصرف می شود(ص 75)

پانزده خرداد

در آغاز فصل سوم به نقش حزب توده در فعالیت های تشکیلاتی اشاره می کند و می نویسد: آنها خیلی راحت هواداران خود را بسیج می کردند و متینگ و تظاهرات راه می انداختند این در حالی بود که نیروی جوانان مسلمان در منسجم ترین شکلش، به مبارزه با بهایی ها در انجمن حجتیه ی آیت الله حلبی تمرکز داشت.(ص 89) پس از کودتای مرداد سال 1332 که شاه با پشتیبانی و دعوت علما و روحانیون به ایران بازگشت، حزب توده را قلع و قمع کرد و تعداد زیادی از اعضای آن را دستگیر و اعدام کرد.(ص 91) شاه که با کمک روحانیت به تاج و تخت رسیده بود، نمک نشناسی کرد و مغرورانه پیش تاخت و با این گستاخی، خشم مذهبی ها بر انگیخت. در برابر چنین ترکتازی های رژیم بود که حادثه ی 15 خرداد به وقوع پیوست.(ص 91)

ملایری با توجه به دیداری که با علامه جعفری داشته، گمشده ی خود را در رجوع به قرآن و عرفان جست و جو می کند و با تأسی از دعای عرفه ی امام حسین(ع) عمل صالح را وسیله ای برای رسیدن به خدا می داند.(ص 95) در ادامه می گوید: با خود می گفتم آیا مگر راه نزدیک تری به سوی خدا هست؟ این کدام خدمت است که آدمی را به خدا می رساند؟ این خدمت طلایی را کجا می توان سراغ گرفت؟ دانستم این خدمت برای من کلید راهیابی به بارگاه خدا است. این گمشده ی من است.(ص 95)

دیدار با دکترشریعتی

در تابستان سال 1348 در سفری به مشهد، با دوستش جمال شریف زاده شیرازی، به منزل دکترعلی شریعتی می رود و تا چهارِ صبح با ایشان صحبت می کند. او می نویسد: چپی ها از شریعتی دل خوشی نداشتند. چون به طور تاریخی چپ، جوانان را همیشه از میان اقشار مذهبی دستچین می کرد و به سوی خود می برد اما حالا شریعتی بازار آنها را کساد کرده بود. شریعتی متفکری بود که از هنرِ سخنوری بهره مند بود. سخنرانی های او خود یک تئاتر بود. او با تغییر تُن صدا همراه با بمباران مفاهیم جذّابی که در ادبیات شیعه وارد کرده بود، همه را میخکوب می کرد. او بود که حسینیه ی ارشاد را پاتوق تیپ های مختلف مذهبی و خانم های چادری و روسری پوش کرده بود.(ص 97)

ورود به سازمان

در پاییز همان سال، محمد حیاتی او را با سازمان مجاهدین آشنا می کند و با استفاده از آیات قرآن و رسالت انسان در قبال خداوند، او را به مبارزه با رژیم فرا می خواند. از طرفی با دوستش مصطفی فرهادی به خدمت علامه جعفری می رسند و او هم در توصیف حضرت علی(ع) از منظومه ی تفکر و عرفان و عمل صالح، آن دو را متقاعد می کند که به گمشده ی خود دست یافته اند.(ص 102) در اوائل ورود به سازمان کتاب هایی با موضوعات عمومی چون راه طی شده، انسان موجود ناشناخته، اقتصاد سیاسی، جنایات جنگ در ویتنام و ماجرای فلسطین، میراث خوار استعمار، و پس از آن، جزوه ی شناخت، راه انبیا راه بشر و اقتصاد به زبان ساده و در نهایت کتاب ها و جزوات مارکسیستی و انقلابی می خواند.(ص 106)

مارکسیسم ویژه ی سازمان

ملایری ابایی ندارد که اندیشه ی تلفیقی یا به تعبیری التقاطی سازمان را بپذیرد. وی با تعریف ساده ای که از مارکسیسم می کند و سازو کار فکری آن را برای شناخت مسائل اجتماعی ارائه می دهد، می گوید: مارکسیسم تئوری لازم برای شناخت ساختار جامعه و طبقات مسلط و نیروهای پیشرو در آن را به ما می داد و ما از آن، راهِ درست مبارزه را در می آوردیم. مطالعه ی مارکسیسم در سازمان با کتاب «شناخت» آغاز می شد.(ص 113)

شریعتی منطق تفکرش، دیالکتیکی و مارکسیستی بود و سخنانش پر از مفاهیم بورژوازی، فئودالی، طبقات، تضاد، استثمار، امپریالیسم و مبارزه بود اما هیچ گاه نگفت من مارکسیسم و دیالکتیک را باور دارم... جالب است بدانید قبل از شهریور 1350 مجاهدین هیچ ارتباطی با شریعتی نداشتند.(ص 114)

تفکر مبارزاتی سازمان از یک جهت التقاطی بود. سازمان از هر بوستان فکر و عملی و انقلابی و سیاسی، ایده ای گرفته بود. ما هم به نظریات جامعه شناسی مارکس اعتقاد داشتیم، هم کتاب های لنین و مائو و تجارب چه گوارا و هوشی مینه را می خواندیم. ایدئولوژی ما التقاطی بود ولی این عیب نبود. کی گفته تفکر باید ناب و خالص باشد. چنین چیزی هرگز در تاریخ حتی در تفکرات ناب و خالص فلسفی انتزاعی از دوران یونان قدیم تا امروز وجود نداشته. نه فلسفه ی خالص در واقعیت وجود دارد و نه دین و دیانت ناب. اساسا همین اقتباس ایده ها است که موجب رشد جوامع بشری است.(ص 117)

دستگیری نیروهای سازمان

در فصل چهارم با عنوان ضربه ی شهریور 1350، به دستگیری گسترده ی نیروهای سازمان از جمله خودش و مسعود رجوی و پس از دو ماه، محمد حنیف نژاد، سعید محسن و علی اصغر بدیع زادگان می پردازد. گویا رژیم در آستانه ی برپایی جشن های 2500 ساله، همه ی افراد مشکوک را برای تأمین امنیت مراسم دستگیر می کند.(ص 140) در ادامه می نویسد: با این که زندان پر از کمونیست ها بود اما ما در دانش مارکسیسم از آنها باسوادتر و مسلط تر بودیم.(ص 145) در پاییز همان سال در حیات زندان قزل قلعه به پیشنهاد محمدتقی شهرام نماز عید فطر به امامت محمد صادق، برای قدرت نمایی در مقابل کمونیست ها برگزار شد.(ص 146)

دوران زندان، دوران التهاب روحی و فکری ام بود. رویدادها آن چنان کوبنده و گیج کننده بود که تمام بنیان های فکری و فلسفی، اخلاقی و فقهی، دینی و عرفانی مرا لرزاند. شک و تردید در همه چیز از اولین روزهای ورودم به زندان سراسر فکر و روحم را فرا گرفت. بسیاری از آنچه که می دیدم، پرسش های سختی در ذهنم برمی انگیخت.(ص 150) همراه بچه های سازمان در زندان های مختلفی بودم. با همه شان حشر و نشر داشتم. آنچه در کلام اغلب آنها موج می زد تحلیل های سیاسی و یا حداکثر قرائت آیات جنگی قرآن بود. به ندرت صحبت از خدا، خلقت، دعا و استغفار و انابه به درگاه خدا به میان می آمد.(ص 153)

در همین دوران درمی یابد که احکام فقهی برای جامعه ی امروز ناکارآمد است. و با صراحت می گوید: انصافا فقاهت امروزی فاقد روح اخلاق و معنویت است. این کمتر با اصول نگرش و اخلاق قرآنی سازگاری دارد... تردیدی نیست که دینداری هرگز نمی تواند بدون عمل و مناسک و آداب و آیین عبادی باشد، اما همه اش در مسائل نجاسات و مطهّرات و معاملات فرو رفتن، و واقعیت اجتماعی و تاریخی را نادیده گرفتن، موجب وهن اسلام است. ما به فقه و فقاهتی نیاز داریم که ترجمان قرآن کریم باشد.(ص 166)

در پایان فصل به دادگاه علنی و دفاعیات مجاهدین در دو گروه 4 نفره و 11 نفره اشاره می کند که منجر به اعدام چهار نفر و محکومیت هشت تا ده سال حبس بقیه شد. هر چند در دادگاه نهایی او و غرضی تبرئه و بلافاصله آزاد شدند.(ص 193)

در فصل پنجم به دانشگاه برمی گردد و با محمدرضا خوانساری و مصطفی فرهادی ملاقات می کند.(ص 207) پس از آن با دختری به نام شیرین پیمان ازدواج می بندد.(ص 219) در نوروز 1352 بار دیگر دستگیر و روانه ی زندان می شود.(ص 230) بعد از آزادی به قلعه ی الموت می روند ولی در 28 آذر همان سال دوباره طعم زندان می چشد.(ص 247)

مانفیست خداگرایی

فصل ششم در قالب تولد دوباره، در زندان به بازیابی افکار خود همت می گمارد. چنان که پیش از این آمد، ملایری گمشده ی خود را راه خدا می داند. از این رو در بیشتر صفحات کتاب نام خدا می درخشد. با احصاء یکی از دوستان، در 400 صفحه ی کتاب، بیش از 640 بار نام خدا تکرار شده است. او بر این باور است که هر گونه تلاش و مبارزه باید فقط برای خدا باشد. دغدغه ی اصلی او اخلاصی است که رنگ مطلق خدایی را به خود بگیرد. در تمام موارد اجتماعی و سیاسی و خانوادگی محوریت باید خدا باشد. البته گاه مانفیست خداگرایی او توضیح المسائل می شود و گاه از آن عبور کرده و به مباحث قرآنی و عرفانی می پردازد. هر چه هست در نگاه او خدا محوریت دارد وی با صراحت تمام می گوید: باید از سازمانِ مبارزه محور به سازمانِ خدا محور حرکت کرد و راه حل تمام مسائل ما در همین جا است.(ص 249) زندگی در همه حالش زیباست به شرطی که با خدا و همراه با ذکر و توجه به خدا باشد. غیر از این، هر چه هست، زندگی نیست. لذت های زندگی با خدا دوچندان لذت دارد. درد هم اینجا معنا و ادراک دیگری دارد. همه اش مشیت خدا است.(ص 257) همه چیز تابع خواست و اراده ی خداست. اما من به یاری و لطف خدا می خواهم در خدمت او باشم و در راه او گام بردارم. قصد و نیت من تلاش در راه رشد سازمان است. سازمان باید خدا را محور اصلی مأموریت خود قرار دهد و مبارزه را در پرتو آن تنظیم کند.(ص 259)

در این دوران زندگی ثابت و راحتی را تجربه می کند و گاه در زندان با صدای بلند آیات قرآن می خواند. یک بار هم که آهنگ معروف انت عمری از ام کلثوم را می خوانده، توسط رئیس زندان کتک مفصلی را نوش جان می کند. به قول خودش این تلافی سیلی ای بود که به برادر بزرگتر، به خاطر گوش دادن به موسیقی، حواله کرده بود.(ص 263) در زندان او را درویش صدا می کردند.(ص 280) نامه ی مخفی هم به دوستش جمال شریف زاده می نویسد که مادرش آن را به او می رساند.(ص 282)

ایدئولوژی سازمان

عنوان فصل هفتم ایدئولوژی سازی است. در این فصل به اختصار روند شکل گیری سازمان و تغییر ایدئولوژی آن را توضیح می دهد. سازمان خلاء تئوری مبارزه ی براندازی پانزده خردادی را با مارکسیسم پر کرد و تکلیف خود را در قبال پارادایم اسلام و پارادایم مبارزه معلوم کرد.(ص 295) او بر این باور است که محمدتقی شهرام اولین کسی بود که عنصر اسلامیت سازمان را زیر سؤال برد.(ص 299) و گفتگوی او با کریم رستگار به جایی نرسید.(ص 301) نه دیالکتیک عامل تغییر ایدئولوژی سازمان بود، نه مارکسیسم. پارادایم مبارزه ی براندازی وقتی با خشم انقلابی و نفرت از شاه، بر قلب و روح بچه ها حاکم شد، آن چنان اولویت یافت که همه چیز را تحت الشعاع خود قرار داد. همین بود که سازمان را به وجود آورد و همین بود که آن را از هم متلاشی کرد.(ص 302)

نویسنده، مصطفی فرهادی و زین العابدین حقانی را به عنوان نمونه مثال می زند که چگونه در فضای کمبود مباحث تئوریک، به مارکسیسم پیوستند.(ص 306) روشنفکران ما دچار یک سری محرومیت های اساسی بودند. مدرنیته و تمدن جدید، دموکراسی و آزادی را از اروپایی ها آموختیم. تفکر انقلابی و سازمانی را از کمونیست های روسی گرفتیم. اما چیزی از نظریات علمی و فلسفی جدید دنیای غرب دریافت نکردیم.(ص 317)

فتوای به نجاست

او در فصل هشتم با بیان فروپاشی سازمان به دنبال تغییر ایدئولوژی، می نویسد: در آن روزهایی که سازمان دیگر رمقی نداشت و در واقع از هم پاشیده شده بود، متأسفانه حوادثی روی داد که مسیر تحولات سازمان را به شدت تحت تأثیر قرار داد. گروهی از روحانیون که از کمونیست شدن سازمان در بیرون و حادثه ی قتل شریف واقفی برآشفته شده بودند، بدون اطلاع از مسائل و مشکلاتی که سازمان در زندان با آن دست به گریبان بود، همه جا مسئولیت تمامی حادثه ی کمونیست شدن مجاهدین را به گردن سازمان انداختند. آنها سازمان را متهم کردند که از ابتدا منحرف و کمونیست بوده و روحانیت و بچه های مذهبی را فریب داده است. آنها می گفتند: بنیانگذاران و اعضای سازمان از ابتدا به روحانیون که تخصص شان معارف دینی است، مراجعه نکردند که مسائل فکری خود را با آنها در میان بگذارند و راهنمایی بگیرند و به همین دلیل گمراه شدند. به این ترتیب، روحانیت تمام کاسه و کوزه ها را بر سر سازمان شکست و خود را از هر گونه تقصیر یا قصور مبرا نشان داد.(ص 335)

پس از مدتی، ماجرای دیگری اتفاق افتاد که درگیری مجاهدین و روحانیون را تشدید کرد. صدور فتوای نجاست کمونیست ها. این فتوا تیر خلاصی بود که کمترین رابطه ی میان مجاهدین و روحانیت را از بین برد و آنها را کاملا مقابل هم قرار داد. مجاهدین رفتند در کنار کمونیست ها ایستادند و کاملا صف خود را از روحانیت و هواداران آنها جدا کردند.(ص 336)

کیش سازمان پرستی را دست کم نگیرید. سازمان دین بود، آیین، مبارزه و شخصیت بود، حیات و ممات بود... اما حالا سازمان جدید طی مسیر تکاملی ضدامپریالیستی خود، از سازمان پرستی هم بالاتر می رفت و به مرحله ی پرستش رهبری ارتقا پیدا می کرد.(ص 339)

شاید هیچ حادثه ای مثل فتوای نجاست کمونیست ها، به انسجام و صلابت تشکیلاتی مجاهدین کمک نکرد. این فتوا سوژه های متعددی در اختیار آنها قرار داد تا ساده لوحی و نادانی مذهبی ها را در جدا شدن از مبارزه ی ضدشاه بزرگ نمایی و حقانیت خود را توجیه کنند.(ص 340) در میان افرادی که حکم به نجاست کمونیست ها دادند، آیت الله منتظری، هاشمی رفسنجانی، مطهری، بهشتی، مهدوی کنی و مفتح دیده می شدند. ایت الله طالقانی که همیشه مورد احترام گروه های چپ و راست بود، هم به این حکم رضایت داد. به نظر می رسید این حکم بیش از آن که بر مطالعه ای واقع بینانه و برای اصلاح امور بوده باشد، واکنشی انفعالی و انتقام جویانه بود.(ص 347)

آزادی از زندان

در جستجوی سازمان درهم شکسته عنوان فصل نهم است. با فشارهای جیمی کارتر، رئیس جمهور امریکا و سازمان های حقوق بشری بر رژیم و به برکت نامهربانی و بایکوت همرزمان انقلابی، در آبان 1355 از زندان خلاص شدم.(ص 361) پس از آزادی از زندان سراغ همسر و دوستانش را می گیرد. به ملاقات همسرش در زندان قصر می رود. اما بر خلاف تصورش او را مارکسیست و بی اعتنا به خود می یابد.(ص 368) در نهایت به او می گوید: دیگر به ملاقات من نیایید! حتی نامه های محبت آمیز و درخواست طلاقش را بی جواب می گذارد.(ص 372) برای ادامه ی تحصیل به دانشگاه می رود و واحدهای مانده اش را پاس می کند.(ص 376) خود می گوید: تا اوایل سال 1357 به درس مشغول بودم. روحیه ام از جنبه ی توجه به خدا و فکر و ذکر الهی خوب بود. یاد الطاف خدا در پریشانی ها و بن بست های گذشته، برایم شوق افرین و امید بخش بود.(ص 377)

وقوع انقلاب اسلامی

فصل پایانی عنوان انقلاب اسلامی را یدک می کشد ولی بیشتر مطالب آن در مورد آزادی همسرش، شیرین است. وی در گزارشی کلی به علت تنفر مردم از رژیم شاه و ایجاد انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی می پردازد و می گوید: کمترین ثمره ی مبارزات مسلحانه ی چند ساله، آن بود که ماسک را از چهره ی رژیم درید و او را سفاک و خون آشام نشان داد. بدون تردید دستگیری ها، شکنجه ها و اعدام ها خشم عظیمی در دل مردم انباشته کرد تا روزی چون آتشفشان بر سر رژیم فوران نماید. چنین خشم و نفرتی از رژیم هرگز در ایران سابقه نداشت.(ص 380)

با استقبال روحانیت، انقلاب چهره ای علمایی و حوزوی به خود گرفت. آنها خود را صاحب انقلاب خواندند. همه ی روشنفکران چپ و راست که انقلاب را در شرف پیروزی می دیدند، با هم مسابقه گذاشته بودند که از حرکت ضد امپریالیستی امام پشتیبانی کنند. هیچ گروهی به اندازه ی حزب توده و چریک های فدایی خلق از این نکته آگاه نبودند که انقلاب هیچ گونه طرحی برای فردا در دست ندارد. با آن همه حساسیتی که در مورد طرح حکومت داشتم و تلاش می کردم سراغی از آن بگیرم، چیزی نیافتم. چنین چیزی از همان فردا، بلکه از اولین روزهای انقلاب آشکار بود. روحانیون کلیه ی مشاغل کلیدی را قبضه کردند. آن احکام نورانی و آن فقه جواهری که در اعلی علیین بشارتش را می دادند، در کسوت همین توضیح المسائل نمایان شد.(ص 393)

نتیجه

من بیش از این کتاب ها و مقالاتی در باره ی مجاهدین خلق خوانده بودم اما این کتاب اطلاعات منسجمی در مورد فراز و فرودهای سازمان بیان می کند. در لا به لای گزارش ها هم می توان گزاره های معناداری در مورد رویدادهای دهه ی 40 و 50 به دست آورد. تصور می کنم بخشی از مطالب کتاب به خاطر گرفتن مجوز، اضافه یا حذف شده است. هنر خواننده این است که از میان داده های کتاب، به کنه نظر مؤلف پی ببرد و آنها را دریابد.

شریعتی اثرگذارترین روشنفکر**

شریعتی اثرگذارترین روشنفکر

شریعتی معلم همه‌ی روزگار من است و به رغم همه‌ی حمله‌ها و بی مهری‌ها، همچنان به او و اندیشه‌اش وفادارم و بارها این نکته را گوشزد کرده‌ام که کمتر کتاب و مقاله‌ای است که به حوادث دهه‌های 40 و 50 شمسی پرداخته باشد و اشاره‌ای به دکترعلی شریعتی و نقش او در آن دوران نکرده باشد. مصطفی ملایری در کتاب «قمار دیگر» ضمن عشق به شریعتی و سخنان سحر انگیزش، می‌نویسد:

شریعتی فرزند دوران روشنفکری جامعه‌اش بود. او به زبان روشنفکری روز حرف می‌زد. روشنفکری ده‌ها سال بود که با دیالکتیک و مارکسیسم می‌اندیشید. نمی‌شد که روشنفکر باشی ولی از برده‌داری و سرمایه‌داری و جنگ طبقات اجتماعی و تضادهای درون جامعه حرف نزنی و برای حرکت تاریخ جهتی قائل نباشی. با همین بینش بود که شریعتی بیش از هر چیز به مبارزه اولویت و اصالت می‌داد و فلاسفه را تحقیر می‌کرد. او با همین افکار برای دانشجویان و مسلمانان در برابر روشنفکران غرب گرا و چپ گرا عزت و افتخار فراهم کرد. شریعتی با اخلاص عرفانی و دلبستگی به پیامبر و امامان شیعه در زمره‌ی اثر گذارترین روشنفکران دوران ما است. او تصویر تازه‌ای از زندگی پیامبر و علی(ع) در صدر اسلام عرضه می‌کرد که با عطش فکری و روحی من همخوانی داشت. او اوضاع اجتماعی و سیاسی روز را در بستر تاریخ گذشته تحلیل می‌کرد و به نحو شایسته‌ای برتری فرهنگ سیاسی و اجتماعی شیعه را نشان می‌داد. در گذشته، شخصیت‌های بزرگ اسلام را جز در روضه خوانی‌ها معرفی نمی‌کردند. شریعتی تابلویی از علی و فاطمه ترسیم می‌کرد که جوانان را به شوق می‌آورد. آنچه سخنان شریعتی را جذّاب می‌کرد، فضای سیاسی‌ای بود که از 15 خرداد سال 1342 با شعار مبارزه برای براندازی رژیم شاه، شور و التهابی در جوانان به پا کرده بود.

دیگر مجالس وعظ و روضه‌خوانی، بدون رنگ و بوی سیاسی و مبارزاتی مورد استقبال قرار نمی‌گرفت. همین امر باعث شده بود منبرهای سنتی کم رونق شود. حسینیه‌ی ارشاد به صورت مهد تفکر سیاسی شیعه در آمده بود که با شعار «لا» هر روز بیشتر مورد توجه نسل جوان قرار می‌گرفت. حسینیه، ساختمان و سالن‌های مدرن با صندلی و سِن نمایش داشت و گاهی نمایشنامه‌ی تاریخی – سیاسی را به صحنه می‌آورد. شریعتی ارائه دهنده‌ی طرح جدیدی از عمل بود. عمل انقلابی که من و جوانان دیگر را تحت تأثیر قرار می‌داد.

با این همه شریعتی روی زمین بازی می‌کرد. او همه را در صحنه‌ی تاریخ و جامعه‌ی انسانی و استعمار غرب به اعجاب می‌انداخت، اما از بالا کمتر سخن می‌گفت. خدا و عرفان و قیامت کمتر در کلام او دیده می‌شد. سخنان او دل همه را به اسلام محمد و علی استوار می‌کرد. اما از غایت راه یعنی خدا و معرفت الهی چیزی نمی‌گفت. او به فقهیات کم بها می‌داد و با آن شاید آزادانه برخورد می‌کرد. او خانمش را در حجاب زیر فشار نمی‌گذاشت. ریشش می‌تراشید و برخلاف رسم علما، سخن خود را با بسم الله آغاز نمی‌کرد اما هر چه بود، همه را به سوی مبارزه با رژیم در همان راستای خط 15 خرداد برمی‌انگیخت.(قمار دیگر صص 98-99)

رساله ی کارشناسی ارشد

گزارش مختصری از رساله ی کارشناسی ارشد

اینجانب عباس فضلی با استعانت از پروردگار، پس از یک سال حضور و تلاش مستمر در کتابخانه ی تخصصی معارف قرآن وابسته به دفتر تبلیغات اسلامی قم رساله ی کارشناسی ارشد خود را در رشته ی علوم قرآن و حدیث با عنوان «علوم قرآن در تفسیر المیزان» تدوین نمودم.

ابتدا با خواندن یک دوره ی کامل تفسیر المیزان، مطالب علوم قرآنی آن را فیش برداری کردم، سپس با مقایسه ی بیش از 200 کتاب پیرامون مسائل علوم قرآنی آن را در ده فصل سامان دادم.

فصل اول، وحی: با تعریفی از واژه ی و اصطلاح وحی به معانی هفتگانه ی وحی و خطاناپذیری آن پرداخته ام. آن گاه با افسانه خواندن جریان غرانیق و قصه ی ایمان ورقة بن نوفل، چگونگی دریافت وحی از جانب پیامبر اسلام(ص) و گونه های مختلف آن مورد بررسی قرار داده ام.

فصل دوم، نزول قرآن: با بررسی مراحل نزول و دیدگاه علامه طباطبایی، به راز نزول و اولین و آخرین آیات نازله در نگاه مفسران پرداخته شده است.

فصل سوم، مکی و مدنی: در این فصل، سه موضوع عام یعنی معیار شناخت آیات مکی و مدنی، روش شناخت و فایده ی شناخت آنها مورد ارزیابی قرار گرفته و در پایان ترتیب نزول با اندکی اختلاف در دیدگاه ها بررسی شده است.

فصل چهارم، شأن نزول: دو بحث فوائد شناخت اسباب نزول و جری و انطباق که از ابتکارات علامه طباطبایی است موضوعات این فصل رل تشکیل می دهد.

فصل پنجم، تاریخ تدوین قرآن: از مباحث جنجالی با توجه به رویکردهای جدید نظر علامه به نقد کشیده شده است.

فصل ششم، قرائت: با مقدمه ای پیرامون تطور و تحول قرائت، نظرگاه علامه بیان شده است.

فصل هفتم، ناسخ و منسوخ: پیشینه ی نسخ و پاسخ به شبهات نسخ و توجه به حکمت، شرایط و گونه های نسخ بررسی شده و در پایان دیدگاه علامه پیرامون آیات منسوخ آمده است.

فصل هشتم، محکم و متشابه: از جمله مباحث طولانی رساله، بررسی دیدگاه های مختلف و تبیین نظر علامه است.

فصل نهم، حروف مقطعه: با بررسی نظرات یازدگانه پیرامون این حروف و در نهایت انتخاب نظر علامه.

فصل دهم، اعجاز قرآن: با نگاهی به تاریخ اعجاز، نظرات متفاوت در باره ی اعجاز و سرّ تحدی قرآن و وجود اعجاز حسن ختام فصل است. در پایان رساله، کتابنامه ای با 213 عنوان کتاب تنظیم شده است.

فتوای روستایی

فتوای روستایی

سال 1383 به اتفاق خانواده سفری به مشهدالرضا(ع) داشتیم. یک روز در دفتر آیت الله صانعی با چند روحانی مشهدی نشسته بودیم. بعد از احوال پرسی اندر باب مسائل جنسی سخن رفت و من در سکوتی، صحبت ها را دنبال می کردم. به حیوانات خصوصا قوچ در گله اشاره شد. قبلا در مقاله ای خوانده بودم که روستائیان به علت ارتباط شان با ماکیان و چهارپایان بهتر به امور جنسی آشنا هستند. به قول مصطفی ملایری، زندگی در روستاها و ارتباط نزدیک با گله ی گوسفند و گاو و سگ و مرغ و خروس یا درختان نر و ماده، در عمل خیلی چیزها به روستائیان می آموزد که شهرنشینان باید در کتاب ها بخوانند.(قمار دیگر ص 29) از آنجا که بیشتر روحانیون هم از روستاها برای تحصیل به شهر آمده اند، بیشتر به مقایسه ی بین انسان و حیوان می پردازند. شاید این که آقای مطهری می گفت: فتوای مرجع تقلید شهری بوی شهری می دهد و فتوای روستایی بوی روستایی، ناشی از همین نگاه باشد. احتمالا فتوا به 9 سالگی سن بلوغ دختران هم به روستازادگی مراجع برمی گردد. چنان که این مطلب را خودم از زبان آیت الله بیات زنجانی شنیدم.

البته بحث از شهر و روستا نیست بلکه اشاره ام بیشتر به هرزه گویی جنسی پاره ای از طلاب است که می تواند ناشی از مشاهدات روستایی آنها باشد و کتاب «زهرالربیع» مصداق بارز نوشتاری این رویکرد است. اما من از این جمع ها گریزان و متنفرم و سخت معتقدم که نشست های طلبگی باید به گفتگوهای فکری و پژوهشی منتهی شود. این که از چه تاریخی جوک گویی و سخنان سخیف و رکیک در میان برخی روحانیون باب شده است، اطلاع چندانی ندارم ولی در یک نشست عیدالزهرایی در قم هم شاهد این گفتارها بودم.

متأسفانه حضور چنین روحانیونی در میان عوام مردم سبب بسط این پدیده شده است اما این که چگونه می توان ذهنیت جامعه را از این مسئله پاک کرد؟ یا این که چه کسی مقصر است؟ نیاز به تحقیق دارد. یادآور می شوم که آموزش مسائل جنسی باید از طرف کارشناسان مربوطه و روان شناسان باتجربه طرح شود نه توسط روحانیون یا افراد غیرکارشناس. و از این که گاه در شبکه های تلویزیونی، یک روحانی به این امور می پردازد؛ جای بحث دارد. شغل روحانیون وعظ اخلاقی و درس دینی است.

ولایت بر دماء KH

ولایت بر دماء

از سال ۱۳۹۸، بعد از مرگ ناگهانی برادرانم حاج‌ محمد و حاج حسین، روزگار خوشی را سپری نمی‌کنم. از عوارض این مرگ غیر از فشار روانی، بیماری فشارِخونی است که هنوز با قرص‌هایی که از سوی پزشکان قلب تجویز می‌شود، به مبارزه‌ی دائمی با مرگ می‌پردازم. مُحسن فرزند مرحوم حاج‌ محمد برای کارِ درمان به شیراز آمده بود و اصرار داشت که من با او به بندر دیّر بروم. بهانه‌هایی برای رفتن به زادگاه وجود داشت: سرکشی به اقوام و عروسی محمد فرزند حاج‌ غلامحسین غلامپور و همچنین عروسی جعفر پسرِ عباس خلیجی، از جمله محرّک‌ها. البته تماس هم گرفته بودند. سال‌هاست در فامیل ما مراسمی از این دست به فراموشی سپرده شده است. دلم کلّی برای نی‌انبان جنوب تنگ شده است. آرزوی برگزاری چنین برنامه‌هایی بهانه‌ی خوبی برای فرار از مشکلات و ناملایمات زندگی است.

بعد از گفت و شنود بین من و محسن، قرار شد روز بعد(پنج شنبه 30/1/1402) عازم بوشهر شویم. دیدار مجدّد حضرت آیت‌الله سیدمصطفی حسینی بوشهری، شرط همراهی من در این سفر بود. صبح زود، شیراز را به قصد بوشهر ترک کردیم. ساعت ده صبح، فضای شبه‌جزیره‌ای شهر نمایان شد. راستی قبل از آن با حاج ‌آقا و دوست نازنینم، جناب علی احمدی هماهنگ کرده بودم. او زودتر از من در منزل محقّر آیت‌الله نشسته بود. پیش از دیدار، پرسش‌هایی که در مورد خود آقای احمدی بود، طرح کردم؛ به این که شما برادر دیگری هم داشتید او کجاست؟ جواب داد ما پنج برادر هستیم و هر کدام به راهی رفته‌اند. همچنین پرسیدم شما الان از چه طریق امرار معاش می‌کنید؟ گفت: پس از قطع همکاری با دانشگاه آزاد اسلامی بوشهر در سال 1394 تاکنون از طریق آگهی‌های هفته‌نامه‌ی خلیج فارس و اندکی فعالیت‌های بورسی روزگار می‌گذرانم. در ضمن گفت: هنوز نشریات الکترونیکی اعتبار تاریخی ندارند و کاغذی آن ماندگارتر و معتبرتر است. از طرفی، گاه از سوی اسپانسر نشریه هم ارتزاق می‌کنم. بعد از این که خیالم از جهت معیشت ایشان راحت شد گفتم: حاج ‌آقا آماده است که به دیدارش برویم؟ به کسی سفارش کرد که به آقا بگوئید، فضلی آمده است. به اتفاق به اتاق کوچکی هدایت شدیم. باب گفت‌وگو گشوده شد. پس از احوال‌پرسی معمولی، من سه خاطره یا روایت از آیت‌الله بروجردی نقل کردم و منتظر پاسخ حاج‌ آقا ماندم.

روایت اول: حاج ‌آقا، شما سال‌ها پیش به من گفتید: آیت‌الله بروجردی مرد روشن‌بین و بافراستی بود. یکی از دغدغه‌های‌اش در آستانه‌ی مرگ، اعزام حجت‌الاسلام خالصی به کشور مصر جهت تقریب بود.(1) جناب حاج ‌آقا به من گفتید: این وصیت و سفارش نشانگر اهتمام آیت‌الله به امر تقریب بین مذاهب بود. یادآوری این خاطره او را به دوران میانسالی برد.(2) گفت: بله، آیت‌الله بروجردی مرد فهمیده و روزگار دیده‌ای بود. او از همان دهه‌ی سی این روزهایی که ما اکنون در آن به سر می‌بریم، پیش‌بینی می‌کرد. چرا متوّلیان دین و مسئولان نظام، پس از 45 سال از گذشت انقلاب هنوز به این نتیجه نرسیده‌اند که تلفیق سیاست و دیانت کارساز نیست؟ آخر یک سال و دو سال که نیست. از آن دوره تاکنون نیم قرن می‌گذرد.

در ادامه فرمود: پس از آمدن آیت‌الله خمینی به نجف اشرف، دیداری بین او و آیت‌الله حکیم صورت گرفت. شیخ حسن جمالی به من گفت: من وقتی از این دیدار اطلاع یافتم، خودم را به آن مجلس رساندم تا شاهد گفت‌وگوی دو آیت‌الله باشم. پس از طرح مسائل ایران از سوی آیت‌الله خمینی، آیت‌الله حکیم گفت: ما بر خون مسلمین ولایت نداریم.

راستش من اولین بار بود که این جریان را می‌شنیدم. چه قدر آیت‌الله حکیم فراست داشته است. وقتی حاج‌ آقای حسینی اعجاب مرا دریافت گفت: بله هم آیت‌الله حکیم و هم آیت‌الله بروجردی دریافته بودند که روحانیّت را با سیاست چه کار؟ کار روحانیّت تبلیغ شریعت است نه تدبیر سیاست.

روایت دوم: گفتم: من دوستی دارم به نام حاج ‌آقای معتمدی که اهل اصفهان است. در تماسی که اخیراً با ایشان داشتم، گفت: در جایی خوانده‌ام که آیت‌الله بروجردی از نوشتن کتاب «الغدیر» توسط آیت‌الله امینی راضی نبود و گفته بود کاش به جای این کار، وقت خود را صرف نوشتن کتابی در باره‌ی ثقلین که اتفاقی شیعه و سنی است، می‌کرد. خطاب به حاج‌ آقا گفتم: آیا شما هم این روایت را شنیده‌اید؟ گفت: نه، ولی من هم آن زمان بر کتاب «الغدیر» امینی خرده گرفتم و خطاب به ایشان گفتم: این کار شاقی نیست که جریان مورد اختلاف را برجسته کنید. جناب آقای احمدی هم آن را تأیید کرد و گفت: من بارها این ایراد را از زبان حاج‌ آقا شنیده‌ام.

روایت سوم: تراب حق‌شناس، از نیروهای سازمان مجاهدین خلق ایران، کتابی به نام «از فیضیه تا پیکار» دارد. وی از جهرم به قم می‌رود تا گمشده‌ی خود را بیابد. روش آموزشی حوزه را که درس، مباحثه و آمادگی بود، می‌پسندد(ص 52) و از زیست و منش روحانیون خاطره‌ی مثبتی دارد.(ص 53 و 55) ضمن این که آیت‌الله بروجردی را می‌ستاید اما از تک‌صدایی در حوزه‌ی علمیه انتقاد می‌کند.(ص 57) وقتی سلطه‌ی آیت‌الله را بر نظام فکری و آموزشی حوزه‌ی علمیه مشاهده می‌کند؛ می‌گوید: این حوزه پیشرفت نمی‌کند، چون در آن یک نفر حرف اول و آخر را می‌زند. (نقل به مضمون) حاج‌ آقای حسینی لبخند تلخی زد و گفت: بله دیکتاتوری بد است چه از سوی آخوند و چه از طرف غیر‌آخوند!

دیدار خصوصی به پایان رسید. برای اقامه‌ی نماز ظهر و عصر به مسجد جامع عطّار رفتیم. این مسجد خاطرات زیادی را در خود به ودیعه نهاده است. حوادث آغازین انقلاب در ذهنم مرور شد. در دفتر ورودی مسجد نشستیم. شیخ زنده‌بودی، امام جماعت مسجد حضور داشت و خاطره‌ای از نگرانی مردم از وضع موجود تعریف کرد. بعد از گلبانگ اذان، نماز جماعت بر پا شد. در بین دو نماز حاج ‌آقا صحبت کوتاهی پیرامون دعا و یاد خدا کرد و گفت: این که قرآن می‌فرماید: وقتی بنده‌هایم از من درخواست کنند، من نزدیکم و درخواست‌های‌شان را اجابت می‌کنم.(بقره/186) یعنی ما باید اول بندگی خود را ثابت کنیم تا منتظر اجابت دعا از سوی خدا باشیم. پس از اقامه‌ی نماز به منزل برگشتیم. روایت اول تکرار شد. شیخ حمید بحرانی هم آن را تأیید کرد و گفت: آیت‌الله حکیم، فارسی خوب بلد نبود و در آن جلسه‌ی کذایی گفته بود ما ولایت بر دماء نداریم. یک بار فتوا به ضرر الشیوعیون (کمونیست‌ها) دادیم دردسر کشیدیم. بس است دیگر!

در باورم نمی‌گنجید که چرا و چگونه می‌تواند یک فتوا دردسرساز باشد تا این که کتاب خاطرات یکی از مجاهدین خلق به نام مصطفی ملایری را خواندم. او در فصل هشتم با بیان فروپاشی سازمان به دنبال تغییر ایدئولوژی، می‌نویسد: در آن روزهایی که سازمان دیگر رمقی نداشت و در واقع از هم پاشیده شده بود، متأسفانه حوادثی روی داد که مسیر تحوّلات سازمان را به شدّت تحت تأثیر قرار داد. گروهی از روحانیون که از کمونیست شدن سازمان در بیرون و حادثه‌ی قتل شریف واقفی برآشفته شده بودند، بدون اطلاع از مسائل و مشکلاتی که سازمان در زندان با آن دست به گریبان بود، همه جا مسئولیت تمامی حادثه‌ی کمونیست شدن مجاهدین را به گردن سازمان انداختند. آن‌ها سازمان را متهم کردند که از ابتدا منحرف و کمونیست بوده و روحانیت و بچه‌های مذهبی را فریب داده است. آن‌ها می‌گفتند: بنیانگذاران و اعضای سازمان از ابتدا به روحانیون که تخصص‌شان معارف دینی است، مراجعه نکردند که مسائل فکری خود را با آن‌ها در میان بگذارند و راهنمایی بگیرند و به همین دلیل گمراه شدند. به این ترتیب، روحانیت تمام کاسه و کوزه‌ها را بر سر سازمان شکست و خود را از هر گونه تقصیر یا قصور مبرا نشان داد.(3)

پس از مدتی، ماجرای دیگری اتفاق افتاد که درگیری مجاهدین و روحانیون را تشدید کرد صدور فتوای نجاست کمونیست‌ها. این فتوا تیر خلاصی بود که کمترین رابطه‌ی میان مجاهدین و روحانیت را از بین برد و آن‌ها را کاملاً مقابل هم قرار داد. مجاهدین رفتند در کنار کمونیست‌ها ایستادند و کاملاً صفِ خود را از روحانیت و هواداران آن‌ها جدا کردند.(4)

اصل فتوا پس از شور و مشورتی که بین روحانیون زندانی در سال 1355 صورت می‌گیرد، مبنی بر این که مسلمانان در زندان باید از کمونیست‌ها جدایی کامل داشته باشند و چون پیغام شفاهی است بهتر است که متنی تنظیم شود، بدون این که مکتوب به دست ساواک بیفتد و از آن سوء استفاده کند. با تصویب این پیشنهاد، نقل فتوایی به صورت زیر تنظیم می‌شود.

بسمه تعالی، با توجه به زیان‌های ناشی از زندگی جمعی مسلمان‌ها با مارکسیست‌ها و اعتبار اجتماعی که بدین وسیله آن‌ها به دست می‌آورند و با در نظر گرفتن همه‌ی جهات شرعی و سیاسی و با توجه به حکم قطعی نجاست کفّار از جمله مارکسیست‌ها، جدایی مسلمان‌ها از مارکسیست‌ها در زندان لازم و هر گونه مسامحه در این امر موجب زیان‌های جبران ناپذیر خواهد شد./ خرداد 55

این «نقل فتوا» از طرف نُه نفر از علمای موجود صادر گردید که عبارت بودند از: آقایان طالقانی، منتظری، مهدوی کنی، ربّانی شیرازی، انوری، هاشمی رفسنجانی، لاهوتی، معادیخواه و گرامی.(5)

شاید هیچ حادثه‌ای مثل فتوای نجاست کمونیست‌ها، به انسجام و صلابت تشکیلاتی مجاهدین کمک نکرد. این فتوا سوژه‌های متعددی در اختیار آنان قرار داد تا ساده‌لوحی و نادانی مذهبی‌ها را در جدا شدن از مبارزه‌ی ضد شاه بزرگ‌نمایی و حقانیت خود را توجیه کنند.(6) در میان افرادی که حکم به نجاست کمونیست‌ها دادند، آیت‌الله منتظری، هاشمی رفسنجانی، مطهری، بهشتی، مهدوی کنی و مفتح دیده می‌شدند. ایت‌الله طالقانی که همیشه مورد احترام گروه‌های چپ و راست بود، هم به این حکم رضایت داد. به نظر می‌رسید این حکم بیش از آن که بر مطالعه‌ای واقع‌بینانه و برای اصلاح امور بوده باشد، واکنشی انفعالی و انتقام جویانه بود.(7) محمدی گرگانی در مصاحبه‌ای گفته است، آیت‌الله طالقانی فتوای نجاست را در اثر اصرار دیگران امضاء کرد.(8) یادآور می‌شوم که دکتر شریعتی نیز وقتی فتوای نجس خواندن مجاهدین از زندان بیرون آمد، آن را به کل قبول نداشت.(9) هر چند به اصرار احمد رضایی در حسینیه ارشاد مبنی بر این که امروز زمان مبارزه است، با نبرد مسلحانه‌ی مجاهدین خلق هم موافق نبود.

--------------------------------

1- جهت اطلاع عرض می‌کنم شیخ شلتوت با آیت‌الله بروجردی مؤسسه‌ای به نام دارالتقریب بنیان نهاده بودند که منجر به فتوای شیخ مبنی بر جواز عمل به فقه شیعه جعفری شد.

2- او اکنون در آستانه‌ی نودسالگی به سر می‌برد.

3- قمار دیگر ص 335

4- همان ص 336

5- سازمان مجاهدین خلق، پیدایی تا فرجام(1344 تا 1384)، به کوشش جمعی از پژوهشگران ج2 ص 242

6- قمار دیگر ص 340

7- همان ص 347

8- همان ص 350

9- اندیشه پویا شماره 94 دی و بهمن‌ماه 1403 گفتگو با خسرو منصوریان