9
بعد از خاک غریب(9)
زیارتگاه امیردیوان
نام زیارتگاه را سالها بود که میشنیدم اما توفیق حضور نداشتم. تا این که برادزادهام مجتبی گفت: عمو ما این پنجشنبه به اتفاق خانوادهی همسرم قرار است به امیردیون برویم، اگر شما هم تمایل دارید میتوانید بیایید. گفتم: موافقم؛ چون من تاکنون به آنجا نرفتهام. روز موعود فرا رسید و ساعت سه بعد از ظهر با خانوادهی مجتبی راهی کوههای جاشک شدیم. فصل زمستان بود و در دامنهی کوه بلندی زیارتگاه امیر دیوان ظاهر شد. در جادهی فرعی با عبور از چند پیچ به آن مکان رسیدیم. دو سه خانوادهی دیگر هم حضور داشتند، ولی آمادهی رفتن بودند. با همکاری بانی زیارتگاه دو اتاق برای استراحت و خواب مهیا شد. در سکوی روبهروی آن دو اتاق فرشی پهن شد و با مردان و زنانی که تعداد آنان به 20 نفر میرسید، مستقر شدیم. در هوای سرد زمستانی، پذیرایی با خوردن چای و میوه آغاز شد. عدهای مشغول راهاندازی آتش برای شب شدند. در کنار خانوادهی دردان با روحیهای شاد به گفتوگو پرداختیم. نیما پسر شهرام دردان که از ناحیهی پا دچار معلولیت بود، با سخنان خود جمعیت را به وجد میآورد. از بازیهای فوتبال داخلی و خارجی با حرص و ولع بسیار حرف میزد. علت را پرسیدم گفتند: چون معمولاً در خانه است و تلویزیون را مشاهد میکند، با بازیکنان و برخی فیلم و سریالها آشناست. با این که خود نای بازی کردن ندارد، ولی شیفتهی فوتبال است. البته شوخیهای جورواجور هم بلد بود. ظاهراً به او گفته بودند چون مهمان غریب داریم از شوخیهای آن چنانی پرهیز کن. با این وجود گاه مسیر انحرافی را طی میکرد. به سرعت با من دوست شد و مانعی برای سخن گفتن نمییافت. از هر کسی که سر به سرش میگذاشت، با جملهی می گما او را به سکوت دعوت میکرد. در هر صورت، با صحبتهایش زنان و مردان حاضر را به خندهی بلند وا میداشت. پس از صرف چای و میوه، به اتفاق عدهای از مردان و کودکان جهت پیادهروی، دامنهی کوه را پیمودیم. علفها و سبزیهای خودرو و خوردنی سر از زمین در آورده بودند و بچهها مشغول جمعآوری آنها شدند. حدوداً مسیر رفت و برگشت، یک ساعت طول کشید.
پس از بازگشت وضوء گرفتیم و به سوی زیارتگاه روانه شدیم. ساختمان بزرگی بود. یک قفسهی کتاب و قرآن و زیارت هم در آن وجود داشت. دو امامزاده در زیارتگاه مدفون بودند. زیارتی کردیم و نماز مغرب و عشا را خواندیم. بساط آتش مهیا شده بود. زغالهای روشن را در منقل بزرگی جای دادند و در میانهی مجلس گذاشتند. گفتوگوی دوستانه ادامه پیدا کرد. گاهی هم نیما با شوخیهای بامزهاش جمع را به قهقه زدن وا میداشت. اگر به حرفهای او توجه نمیکردند، با سکوتی معنادار دلخور میشد. ساعتی از نشست گذشت. آقای رضا دردان که متصدی نذر بود، از من خواست که زیارت عاشورا را بخوانم. سفرهی نذری در یکی از اتاقها با حضور جمعیت چیده شد. همه به داخل اتاق فراخوانده شدند. من هم زیارت عاشورا را خواندم. بعد از آن درخواست کردند که مولودی هم بخوانم که عذر آوردم و گفتم: من مولودیخوان نیستم. در همین حیص و بیص نیما گفت: همگی ساکت! من مولودی میخوانم. ما هم به تصور این که او واقعاً مولودیخوان است ساکت شدیم. یکباره گفت:
لیلا لیلا مو لیلا را میخوام بلند و بالا مو لیلا را میخوام
همگی خندیدیم. مراسم نذری به پایان رسید و چند نفر از خانمها به توزیع محتویات سفره یعنی شیرینی و شکلات و میوهها پرداختند.
پس از آن در سکوی زیارتگاه سفرهای انداختند و به خوردن شام که خورشت گوشت و گمنه و برنج بود و پیش از این، در خانه آماده کرده بودند. مشغول شدیم. دوباره به گفتوگو مشغول شدیم. هوا داشت رو به سردی میرفت، همگی به داخل اتاقها فرا خوانده شدند. و بخش پایانی شبنشینی در اتاق سپری شد. با خواندن ترانهای و دست زدن جمعیت یکی از آقایان بلند شد و شروع به رقصیدن کرد. وقتی از کنار نیما گذشت، او اندکی شلوارش را پایین کشید؛ خندهها اوج گرفت. ساعت از یازده شب گذشته بود، من به مجتبی گفتم: عمو تا وضع بدتر نشده است، یک جایی به من بده تا بخوابم! او مرا به اتاق دیگری راهنمایی کرد و پتویی انداخت و من هم خوابیدم.
صبح ساعت 8 پس از صرف صبحانه راهی بندر دیّر شدیم. در پیچهای جادهی فرعی، به سراغ قبر مرحوم عبدالعلی فخرایی رفتیم و فاتحهای خواندیم. دو تصویر هم با موبایل مریم، دختر مجتبی برداشتیم.
اولین بار بود که مراسم نذری کنار یک زیارتگاه را تجربه میکردم. نماز و دعا و شوخی با هم قاطی شده بودند. تصوّر میکنم دیگر افراد جامعه هم همین گونه رفتار میکنند. گویا جمع بین این پدیدهها در سرشت آدمیان نهفته است و در طول تاریخ شاهد تکرار آن بودهایم. از سنتهای دیرینهی انسانها تلفیق رفتارهای به ظاهر ناهمگن است. فیلم «رقصنده با گرگها» کوین کاستنر و «مسافران» بهرام بیضایی نمونهی بارز این نگاهاند. در مراسم ختم مردگان و محافل روضهخوانی برای امام حسین(ع)، خصوصاً وقتی با غذاخوردن همراه است، شوخی جزء لاینفک مناسک است. دو امر متناقض یعنی مویه و خنده در کنار هم تجربه میشوند. اصلاً گاه شکل و ریتم ظاهری مراسم، مانند سینهزنی و خیامخوانی بوشهریها یکی میشود. همهی اینها شاید بیان و یادآوری این نکته باشد که آدمی چون تحمّل غم و غصه را ندارد، برای رفوی رنجهایش به شادی و همگرایی در مناسک چنگ میزند.