7
بعد از خاک غریب(7)
سفر به زادگاه
پیش از ماه رمضان سفری دو هفتهای به زادگاهم داشتم. حوادث بسیاری بر من گذشت. یک روز به اتفاق جناب مهدی حاجیزاده به جم رفتیم و یک شب هم در باغ شیس بندر کنگان، مهمان آقای یوسف ناصری بودم. با جناب محمد کاظمی در روستای بنک، دو جلسه را در میان علاقهمندان مولانا گذراندم. یک گروه ده نفره هر سهشنبه گرد هم میآیند و مثنوی معنوی مولوی را میخوانند. در ضمن با استفاده از شروح مثنوی به بحث پیرامون اشعار مولانا میپردازند. در نشست اول با خواندن متن عربی زیر از دفتر پنجم، اندکی در مورد آن صحبت کردم و گفتم که اشعار پس از این متن، بازگشایی مفاهیم اصلی آن است.
فیما یُرجی مِن رحمةِ الله تعالی مُعطِی النِعَم قبلَ استحقاقِها و هُوَ الذی یُنزّلُ الغَیثَ مِن بعدِ ما قَنطوا و رُبَّ بُعد یُورثُ قُرباً وَ رُبَّ مَعصیة مِیمونة و رُبَّ سَعادة تَاتی مِن حیثُ یُرجَی النِقَم لیُعلمَ اَنَّ اللهَ یُبدّلُ سَیئاتِهم حَسنات.
در جلسهی دوم بحث از قصهی ایاز و چارق و پوستین او شد که با اتکاء به شیوهی مرسوم مولانا یعنی استفاده از یک داستان و طرح ایدههای خود، توضیحاتی را ارائه دادم.
برای دومین بار پس از 36 سال، شبی را با جناب حبیب زارعی و برادرش ناخدا قاسم و دوستش صادق در دریا گذراندیم. از ساعت سه بعد از ظهر با راهاندازی قایق رهسپار دریا شدیم و در ده مایلی آن قرار گرفتیم و شروع به قلاب انداختن کردیم. با فرا رسیدن غروب به خواندن نماز مغرب و عشا پرداختیم و تا ساعت یازده شب به ماهی گرفتن مشغول بودیم. هر چند پس از صرف شام اندکی حالم بد شد و به ناچار ساعتی در فضای خالی قایق خوابیدم، ولی در نهایت شب خوشی را سپری کردم. دریا آرام بود و مهتاب همه جا نور میافشاند. گاه موجهای کوتاه، قایق را به این سو و آن سو میراند و ما هم ناخواسته تنی تکان میدادیم. بیارادگی را در این لحظات میتوان احساس کرد. چون خسی در سیل. یاد غزل نابی از علامه طباطبایی افتادم که میگفت:
من خسی بی سر و پایم که به سیل افتادم
او که میرفت مرا هم به دل دریا برد
من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
ذرهای بودم و مهر تو مرا بالا برد
البته اوجش را باید از زبان مولانا شنید.
باد سرگردان ببین اندر خروش
پیش امرش موج دریا بین بجوش
عاشقان در سیل تند افتادهاند
بر قضای عشق دل بنهادهاند
با قلاب حدوداً بیست کیلو ماهی گرفتیم. به خاطرم مانده است اولین بار به اتفاق برادرم محمد سال 1357 با ناخدا خلیل دریاسفر به دریا رفتیم و به سبب طوفانی شدن هوا ناچار شدیم سه روز روی آب بمانیم. هر چند شبها به جزیرهی نخیلو پناه میبردیم. وقتی آذوقهمان به پایان رسید، ناخدا گفت: هر جور شده است باید خود را به اسکلهی دیّر برسانیم. لنج در روی موجها بالا و پایین میرفت و ما هم خسته و کوفته نظارهگر حرکات لنج بودیم تا این که احساس سرگیجه به من دست داد و دریازده شدم. وقتی به ساحل رسیدیم، بر خلاف تصور ما افراد اندکی بر روی اسکله حضور داشتند. یکی از آنها پیش آمد و جریان سوم محرّم و درگیری نیروهای امنیتی با مردم، از شهید شدن دو نفر و زخمی شدن 19 نفر خبر داد. با نگرانی مسیر اسکله تا خانه را با برادرم محمد پیمودیم. سکوتی سنگین بر خیابانها و کوچهها حاکم بود. در این مسیر نیروهای نظامی با ماشینهای خود مستقر بودند.
شبی هم تمام خانوادههای وابسته را به خوردن شامی در خونه باغ برادرم خلیل دعوت کردم. از این که در کنار همدیگر و با صفا و صمیمت شبی را به خوشی سپری کنند لذّت میبرم. دعوت به شام بهانهای برای این حضور بود. البته زحمت تهیهی آن به عهدهی مریم، همسر خلیل و دخترش سعیده و عروسانش زینب و زینت بود. خانوادهی خلیل جهرمی هم حضور داشتند و پسرش امیر طرح آشنایی با دختری در بخش آبدان با من در میان گذاشت. من هم بلافاصله آن را با جناب دکتر کرم کرمی در میان گذاشتم تا اطلاعاتی در مورد خانوادهی دختر به ما بدهد. او هم فرصتی خواست و بعد از چند روز تماس گرفت و گفت: میتوانید با پدرش صحبت کنید و قرار گفتوگو را بگذارید. من هم تماس گرفتم. ابتدا استقبال کرد، ولی پس از دو روز گفت: دختر پشیمان شده است. این کنش و واکنش را ناشی از استقلال دختران امروزی دانستم و این نکته را به پدرش یادآور شدم.