از تو بر من تافت

از تو بر من تافت

بازتاب سخنان حضرت علی(ع) در مثنوی مولوی

مقدمه

در این چند سالی که با مثنوی مولانا مأنوس بوده ام، یکی از دغدغه هایم بازخورد سخنان حکمت آمیز حضرت علی(ع) در این کتاب عرفانی- تعلیمی است. از آنجا که مولوی شخصیتی جهانی و فرافرقه ای است، کلام بزرگان و پیشینیان در کتابش انعکاس وسیعی یافته است.

دکتر سروش، مولوی پژوه بزرگ معاصر بر این باور است که مولوی، کتاب نهج البلاغه را زیاد می خوانده است. چرا که با صراحت تمام اظهار می دارد:

راز بگشا ای علی مرتضی/ ای پسِ سوء القضا حسن القضا

یا تو واگو آنچه عقلت یافته ست/ یا بگویم آنچه بر من تافته ست

از تو بر من تافت چون داری نهان/ می فشانی نور چون مه بی زبان(مثنوی 1/9-3757)

این باور وقتی تقویت می شود که در می یابیم شخصیتی چون کمال الدین حسین خوارزمی، عارف قرن نهم در کتاب «جواهر الاسرار و زواهر الانوار» به تصحیح آقای دکتر محمدجواد شریعت، در مقاله ی اول کتاب خود بر آن است که تمامی کتاب مثنوی یا شرحش، شرحِ کلمات، حدیثِ حقیقت حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(ع) است.(1)

دکتر شفیعی کدکنی هم می نویسد: ستایشی که مولانا از حضرت مولی الموالی امام علی بن ابی طالب در مثنوی شریف دارد، علی التّحقیق بالاترین نمونه ی مدیح آن حضرت در تاریخ ادبیات جهان اسلام است. ما غالبا نمی اندیشیم که حجم نود و نه درصد مدایح آن حضرت مقداری وصف چشم و ابروی معشوق خیالی و موهوم است یا اغراق های آزاردهنده. مدیح حضرت، بدان زیبایی و ژرفی که مولانا از آن سخن می گوید نه در فارسی و نه در عربی، در هیچ جا، دیده نشده است.(2)

عطار نیشابوری استاد مولوی

ناگفته نماند که مولوی جا پای عطار نیشابوری گذاشته است که در وصف حضرت علی(ع) نکات بسیاری یادآور شده است. از باب نمونه وی در کتاب «منطق الطیر» حکایت شفقت کردن مرتضی بر دشمن را چنین توصیف می کند.

چونک آن بدبخت آخر از قضا/ ناگهان آن زخم زد بر مرتضا

مرتضی را شربتی کردند راست/ مرتضا گفتا که خونریزم کجاست

شربت او را ده نخست آنگه مرا/ زانک او خواهد بدن هم ره مرا

شربتش بردند او گفت اینت قهر/ حیدر اینجا خواهدم کشتن به زهر

مرتضا گفتا به حق کردگار/ گر بخوردی شربتم این نابکار

من همی ننهادمی بی او به هم/ پیش حق در جنت المأوی قدم

مرتضا را چون بکشت آن مرد زشت/ مرتضی بی او نمی‌شد در بهشت

بر عدو چون شفقتش چندین بود/ با چو صدیقیش هرگز کین بود

آنک چندینی غم دشمن خورد/ با عتیقش دشمنی چون ظن برد

با میان نارد جهان بی‌کنار/ چون علی صدیق را یک دوست دار

چند گویی مرتضی مظلوم بود/ وز خلافت راندن محروم بود

چون علی شیرحق است و تاج سر/ ظلم نتوان کرد بر شیر ای پسر(3)

مضاف بر این نظرات، ابیاتی از مثنوی معنوی، خود شاهدی قوی بر این مدعاست. از باب مثال در توصیف حضرت می گوید:

تو ترازوی احدخو بوده ای/ بل زبانه ی هر ترازو بوده ای

تو تبار و اصل و خویشم بوده ای/ تو فروغ شمع کیشم بوده ای(مثنوی 1/3-3982)

احدخویی تعبیر لطیفی است یعنی تو خصلت خدایی داری. از طرفی نه فقط او را به ترازوی احدخویی توصیف می کند؛ بلکه می گوید: دیگر انسان ها و ترازوها را باید با تو میزان کرد. یعنی تو معیار حق هستی چون او خود را با حق میزان کرده بود. شاید این بیت عبارت دیگر جمله ی پیامبر اسلام(ص) باشد که فرمود علی مع الحق و الحق مع علی یدور حیث دار.(4)

آنچه برای من مسلم است این که از میان صحابه ی پیامبر اسلام(ص) بیشترین پردازش مولوی به مولا علی(ع) است. این نظر را پس از مطالعه ی کتاب «بحر در کوزه» دکتر زرین کوب یافتم. وی در بخش چهارم، به اجمال، اشعار مولوی را در مورد پاره ای از صحابه یادآور شده است.(5)

تاکنون از چهار شرح مثنوی را که به صورت پیوسته و چهار تای دیگر به صورت گسسته مورد ارزیابی قرار داده ام و از مجموع سخنرانی هایی که در شرح ابیات مثنوی گوش کرده ام؛ دریافته ام که دکتر شهیدی و دکتر سروش که اُنس بیشتری با نهج البلاغه داشته اند؛ در نوشته ها و گفته های خود به بازخورد کلام مولا علی(ع) در مثنوی توجه جدّی تری داشته اند اما شروحی چون اَنقروی و نیکلسون نیز از این جهت بی بهره نبوده اند. من از مجموعه ی گفته ها و شنیده ها یادداشت هایی را تهیه کرده ام که اکنون آنها را در معرض دید خوانندگان قرار می دهم.

در هر صورت، برای بررسی بازتاب سخنان امیرالمؤمنین(ع) در مثنوی مولوی، موارد زیر را می توان تقسیم و تفکیک کرد. البته این تقسیم بندی به حسب برداشتی است که توسط شارحان از اشعار مولوی شده است. هر چند بیشتر آنها حکایت شناخت تاریخ صدر اسلام از جانب مولوی و وجوه اشتراک فهم از مسائل دینی و اخلاقی است.

الف: مواردی که مولوی مستقیما به سیره ی عملی و وقایع مربوط به حضرت علی(ع) پرداخته است.

تردیدی نیست که مولوی پس از پیامبر اسلام(ص) بهترین و زیباترین توصیفات را در مورد حضرت علی(ع) به کار گرفته است. دکتر زرین کوب می نویسد: آنچه در مثنوی می آید حاکی از ذوق تولایی مخلصانه است که هر چند با معتقد شیعه ی وی تفاوت دارد، نهایت حدّ اخلاص و تکریم گوینده را در حق پیشوای متقیان نشان می دهد. در تصویری که مولانا از سیمای روحی وی نقش می زند او را همچون پیشرو راستین سالکان راه حق و هادی و مرشدی که لطایف طریق سیر الی الله را از رسول خدا تلقی می کند و به همین سبب اسوه ی واقعی سالکان راه هدی و سرسلسله فتیان و اولیای خدا باید تلقی شود، توصیف می کند.(6) از این رو در تفسیر من کنت مولاه فعلی مولاه می گوید:

زین سبب پیغمبر با اجتهاد/ نام خود و آن علی مولا نهاد

گفت هر کاو را منم مولا و دوست/ ابن عمّ من علی مولای اوست

کیست مولا آن که آزادت کند/ بند رقیت زپایت برکند(مثنوی 6/40-4538)

شیر حق

در این میان از مشهورترین ابیاتی که در وصف حضرت علی(ع) سروده است بیش از 120 بیت با مطلع

از علی آموز اخلاص عمل/ شیر حق را دان مطهر از دغل(مثنوی 1/3721)

در چند جای دیگر هم به لقب اسدالله اشاره کرده و می گوید:

گفت پیغمبر علی را کای علی/ شیر حقی پهلوانی پردلی(مثنوی 1/2959)

مر علی را در مثال شیر خواند/ شیر مثل او نباشد گرچه راند(مثنوی 3/1941)

از علی میراث داری ذوالفقار/ بازوی شیر خدا هستت، بیار(مثنوی 5/2502)

یعنی حضرت امیر زور بازو بود نه ذوالفقار چنان که در جای دیگر فرمود:

وقت آن آمد که حیدروار من/ ملک گیرم یا بپردازم بدن(مثنوی 3/4352)

باب خیبر

بعد از آن هر صورتی را بشکنی/ همچو حیدر باب خیبر برکنی(مثنوی 3/580)

خلافت

اما مولانا ظاهرا با تأکیدی که در باب بی اعتنایی آن حضرت به متاع حیات فانی و تعلقات مربوط بدان دارد می خواهد قول کسانی را که در مورد وی از حرص امارت و خلافت سخن گفته اند ردّ کند و به همین سبب هست که می گوید:

آن که او تن را بدین سان پی کند/ حرص میری و خلافت کی کند(مثنوی 1/3945)

اینجاست که می گوید اگر امر او سر به امارت و خلافت فرود می آورد و به ظاهر حتی طالب جاه و حکم می شود برای آن است که راه را به امیران دیگر نشان دهد و نخل خلافت را به ثمر بنشاند.

تا امیری را دهد جایی دگر/ تا دهد نخل خلافت را ثمر(مثنوی 1/3947)

آیا مولانا بر سبیل تعریض به اشارت منسوب به عُمَر که گویند به هنگام رحلت چون امر خلافت را به شورا وا می گذاشت در باره ی علی(ع) گفته بود عیب او حرصی است که به خلافت دارد، نظر دارد و می خواهد آن را به نحوی ردّ یا تعدیل کند؟(7)

سر در چاه کردن

در آنچه احاطه وی را بر اسرار و رموز حقایق نشان می دهد اشارتی اجمالی به قصه ی سر کردنش در چاه و راز گفتن و آه کردنش در آن دارد.

چون بخواهم کز سرت آهی کنم/ چون علی سر را فرو چاهی کنم(مثنوی 6/2014)

نیست وقت مشورت هین راه مکن / چون علی تو آه اندر چاه کن(مثنوی 4/2232)

عطار هم می گوید:

گفت پنداری ز درد کار خویش/ مرتضی در چاه گفت اسرار خویش

چاه چون بشنید آن تابش نبود/ لاجرم چون تو شدی آبش نبود

آنک در جانش چنین شوری بود/ در دلش کی کینهٔ موری بود(منطق الطیر)

قطب زمان

غیر آن قطب زمان دیده ور/ کز ثباتش کوه گردد خیره سر(مثنوی 1/2129)

ان محلی منها محل القطب من الرحی(نهج البلاغه خ شقشقیه)

صدقه ی نجوا

سوی تو ماه است و سوی خلق ابر/ تا نبیند رایگان روی تو گبر(مثنوی 4/3477)

شاید اشاره باشد به آیه ی یا ایهاالذین آمنوا اذا تناجیتم الرسول فقدموا بین یدی نجواکم صدقة(مجادله/12) که کسی بدان شرط عمل نکرد جز حضرت علی(ع) لذا این حکم بیش از یک روز دوام نیاورد و در آیه ی بعدی منسوخ شد(8)

امتحان کردن حضرت

مرتضی را گفت روزی یک عنود/ کو زتعظیم خدا آگه نبود(مثنوی 4/353)

نجات کودک

یک زنی آمد به پیش مرتضی/ گفت شد بر ناودان طفلی مرا(مثنوی 4/2657)

اشاره به شهادت حضرت

گفت پیغمبر به گوش چاکرم/ کو برد روزی زگردن این سرم(مثنوی1/3845)

در باره ی ابن ملجم مرادی تا بیت 3892

ب: مواردی که مستقیما به گفته ی حضرت استناد کرده است. مانند:

جاهلان سرور شدستند و زبیم/ عاقلان سرها کشیده در گلیم(مثنوی 4/1452)

چون که بی تمییزیان مان سرورند/ صاحب خر را به جای خر برند(مثنوی 5/2545)

بارض عالمها ملجم و جاهلها مکرم(نهج البلاغه خ2)

این حروف حالهات از نسخ اوست/ عزم و فسخت هم زعزم و فسخ اوست(مثنوی 3/2781)

صد عزیمت می کنی بهر سفر/ می کشاند مر تو را جای دگر(مثنوی 3/4456)

پس چرا ایمن شوی بر رأی دل/ عهد بندی تا شوی آخر خجل(مثنوی 3/1645)

هر سه بیت تداعی جمله ی عرفت الله بفسخ العزائم و حل العقود(نهج حکمت /250) است

الحذر ای مؤمنان کان در شماست/ در شما بس عالم بی منتهاست(مثنوی 1/3287)

پس به صورت عالم اصغر تویی/ پس به معنی عالم اکبر تویی(مثنوی 4/521)

تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق/ بلکه گردونی و دریای عمیق(مثنوی 3/1302)

هر سه بیت فوق تداعی می کند عبارت منظومی که منسوب به حضرت علی(ع) است آنجا که فرمود:

دوائک فیک و ماتشعر/ و داؤک منک و ماتبصر

اتزعم انک جرم صغیر/ و فیک انطوی العالم الاکبر

و انت الکتاب المبین الذی/ باحرفه یظهر المضمر

شاه را باید که باشد خوی ربّ/ رحمت او سبق دارد بر غضب(مثنوی 4/2436)

با چنین قهری که زفت و فائق است/ بُرد لطفش بین که بر وی سابق است(مثنوی 4/3743)

رحمت او سابق است از قهر او/ سابقی خواهی برو سابق بجو(مثنوی 4/3205)

سبق رحمت راست و او از رحمت است/ چشم بد محصول قهر و لعنت است(مثنوی 5/514)

سبق رحمت بر غضب هست ای فتا/ لطف غالب بود در وصف خدا(مثنوی 5/1591)

ز ان که این دم ها چه گر نالایق است/ رحمت من بر غضب هم سابق است(مثنوی 1/2672)

هر شش بیت تداعی جمله ی یا من سبقت رحمته غضبه(9) تکرار این موضوع بیانگر اهتمام و توجه مولانا به سخن فوق است.

چون سفالین کوزه ها را می خری/ امتحانی می کنی ای مشتری

می زنی دستی بر آن کوزه چرا/ تا شناسی از طنین اشکسته را(مثنوی 3/3-792)

مستفاد از مضمون کلام امیرالمؤمنین علی(ع) کما تعرف اوانی الفخار بامتحانها باصواتها فیعلم الصحیح منها من المکسور کذالک یمتحن الانسان بمنطقه فیعرف ما عنده(10)

بهر یاری مار جوید آدمی/ غم خورد بهر حریف بی غمی(مثنوی 3/994)

حضرت علی(ع) دنیا را به مار تشبیه کرده است مثل الدنیا کمثل الحیة لین مسها و السم الناقع فی جوفها یهوی الیها الغرّ الجاهل و یحذّرها ذواللبّ العاقل(نهج ح 117)

کین جهان جیفه است و مردار و رخیص/ بر چنین مردار چون باشم حریص(مثنوی 3/4551)

یتکالبون علی جیفة مریحة(نهج/ خ 151) علی جیفة قد افتضحوا(نهج خ 108)

کرمکی و از قذر آگنده ای/ طمطراقی در جهان افکنده ای

از منی بودی منی را واگذار/ ای ایاز آن پوستین را یاد دار(مثنوی 5/6-1855)

ما لابن آدم و الفخر اوله نطفة و آخره جیفة(ح 445)

عدل وضع نعمتی در موضعش/ نه به هر بیخی که باشد آب کش

ظلم چه بود وضع در ناموضعش/ که نباشد جز بلا را منبعی(مثنوی 5/1-1090)

العدل یضع الامور مواضعها(نهج ح 429)

گوشت پاره آلت گویای او/ پیه پاره منظر بینای او

مسمع او آن دوپاره استخوان/ مدرکش دو قطره خون یعنی جنان(مثنوی 5/4-1853)

اقتباسی آشکار از کلام علی(ع) اعجبوا لهذا الانسان ینظر بشحم و یتکلم بلحم و یسمع بعظم و یتنفس من حزم(نهج ح 7)

سیف و خنجر چون علی ریحان او/ نرگس و نسرین عدوی جان او(مثنوی 5/ 2677)

اشاره به بیتی منسوب به حضرت علی(ع) والسیف والخنجر ریحاننا/ اف علی النرجس و الآس

ج: ابیاتی که به حدیثی از پیامبر(ص) استناد می کند ولی همان جمله از حضرت امیر(ع) هم نقل قول شده است. از باب مثال:

گفت پیغمبر قناعت چیست گنج گنج را تو وانمی دانی زرنج(مثنوی 1/2321)

در قناعت می گریزد از تُقی/ نه از لئیمی و کسل همچون گدا(مثنوی 4/1014)

القناعة کنز لایفنی این روایت از حضرت علی(ع) به صورت القناعة مال لاینفد(نهج ح 57) نقل شده است

گفت پیغمبر علی را کای علی شیر حقی پهلوانی پردلی

لیک بر شیری مکن هم اعتماد اندر آ در سایه نخل امید(مثنوی1/2959)

اشاره به حدیث یا علی اذا تقرب الناس الی خالقهم فی ابواب البر فتقرب الیه بانواع العقل(11)

در وجود تو شوم من مُنعدم/ چون مُحبّم حُبّ یُعمی و یُ صم(مثنوی 1/2645)

همچنین هر فکر که گرمی از آن/ عیب آن فکرت شده ست از تو نهان(مثنوی 4/1452)

حب الشی یعمی و یصم(12) این روایت از پیامبر اسلام(ع) نیز نقل شده است

این جهان را که به صورت قائم است/ گفت پیغمبر که حلم نائم است(مثنوی 3/ 1733)

اشاره به حدیث الدنیا حلم و اهلها علیها مجازون و معاقبون از حضرت امیر هم نقل شده است اهل الدنیا کرکب یسار بهم و هم نیام(نهج ح 61) الناس نیام اذا ماتوا انتبهوا(13)

زین قبل فرمود احمد در مقال/ در زبان پنهان بود حسن رجال(مثنوی 3/1538)

این حدیث از حضرت امیر هم نقل شده است المرء مخبوء تحت لسانه(نهج ح 392)

بهر آن پیغمبر این را شرح ساخت/ هر که خود بشناخت یزدان را شناخت(مثنوی 5/2114)

این حدیث از حضرت علی(ع) هم نقل شده است. من عرف نفسه فقد عرف ربه(14)

گفت پیغمبر که جاد فی السلف/ بالعطیه من تیقن بالخلف(مثنوی 3/4103)

گفت پیغمبر که هر که از یقین/ داند او پاداش خود در یوم دین(مثنوی 2/895)

این کلام از حضرت علی(ع) نیز روایت شده است.(نهج ح 132)

تلخ گردانم زغمها خوی تو/ تا بگردد چشم بد از روی تو(مثنوی 3/4151)

ان العین حق از پیامبر نقل شده ولی همین کلام را ابن ابی الحدید از قول حضرت امیر در شرح نهج البلاغه آورده است.(15)

گفت پیغمبر زغیب این را جلی/ در مقالات نوادر یا علی(مثنوی 5/273)

منظور از مقالات نوادر اسراری است که پیامبر اسلام(ص) به حضرت علی(ع) گفته است(16)

آن رسول حق قلاوز سلوک/ گفت الناس علی دین الملوک(مثنوی 5/1593)

الناس علی دین ملوکهم و مضمون این حدیث از امیر المؤمنان نقل شده است. الناس بامرائهم اشبه منهم بآبائهم(17)

د: مواضعی که در ضمن کلام استشمام می شود. یعنی قابل تطبیق با سخن حضرت است

متصل نی منفصل نی ای کمال/ بلکه بی چون و چگونه و اعتدال(مثنوی 3/1340)

مع کل شیء لابمقارنة و غیر کل شیء لابمزابلة(نهج البلاغه خ 1)

مشورت، ادراک و هشیاری دهد/ عقل ها مر عقل را یاری دهد(مثنوی 1/1043)

اشاره به حدیث من شاور الرجل شارکها فی عقولها(نهج حکمت 152)

زاهد چندین هزاران ساله را/ پوزبندی ساخت آن گوساله را(مثنوی 1/1014)

صدهزاران سال ابلیس لعین/ بود ابدال امیرالمؤمنین(مثنوی 1/3296)

حضرت علی در خطبه ی قاصعه در وصف ابلیس می فرماید: کان قد عبدالله ستة الاف سنة لایدری امن سنی الدنیا ام من سنی الاخرة(نهج خ 192)

باد تند است چراغم ابتری/ زو بگیرانم چراغ دیگری(مثنوی 4/3108)

طوفان فنا چراغ بدن را می برد باید چراغ روح را روشن کرد

خذوا من اجسادکم و جودوا بها علی انفسکم و لاتبخلوا بها عنها(18)

تلخ تر از فرقت تو هیچ نیست/ بی پناهت غیر پیچاپیچ نیست(مثنوی 1/3904)

بر امید وصل تو مردن خوش است/ تلخی هجر تو فوق آتش است(مثنوی 5/4119)

صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک(دعای کمیل)

در سه گز قالب که دادش وانمود/ هر چه در الواح و در ارواح بود(مثنوی 1/2647)

غره شیرت بخواهد امتحان/ نقش شیر و آنگه اخلاق سگان(مثنوی 3/789)

فی تقلب الاحوال علم جواهر الرجال(نهج البلاغه ح 208)

حلم او خود را گرچه گول ساخت/ خویشتن را اندکی باید شناخت(مثنوی 4/2088)

العالم من عرف قدره و کفی بالمرء جهلا ان لایعرف قدره(نهج ح 139)

بلکه خواهان اجل چون طفل شیر/ نه زرنجی که تو را دارد اسیر(مثنوی 4/2532)

والله لابن ابی طالب انس بالموت من الطفل بثدی امه(نهج خ 5)

لیک گفتم ناس من نسناس نی/ ناس غیرجان جان اشناس نی(مثنوی 4/761)

اندرین امت نُبد مسخ بدن/ لیک مسخ دل بود ای ذوالفطن(مثنوی 5/2594)

فالصورة صورة انسان و القلب قلب حیوان(نهج خ/86)

سخت می آید فراق این ممر/ پس فراق آن مقر دان سخت تر(مثنوی 4/3210)

یا ایها الناس انما الدنیا دارمجاز و الاخرة دار قرار فخذوا من ممرکم لمقرکم(نهج خ 203)

چون که حیرت نیست زین آب سیاه/ چون صبوری داری از چشمه اله(مثنوی 4/3213)

وهبنی صبرت علی حر نارک فکیف اصبر علی النظر علی کرامتک(دعای کمیل)

این فروع ست و اصولش آن بود/ که ترفع شرکت یزدان بود(مثنوی 4/2765)

هست اولوهیت ردای ذوالجلال/ هر که او پوشد برو گردد وبال(مثنوی 5/533)

و جعل اللعنة علی من نازعه فیها من عباده(نهج خ قاصعه)

چون کراهت رفت آن خود مرگ نیست/ صورت مرگ ست و نقلان کردنی است(مثنوی 3/ 4612)

یا اهل الخلود و یا اهل البقا انکم لم تخلقوا للفنا و انما تنتقلون من دار الی دار کما نقلتم من الاصلاب الی الارحام(نهج خ 167)

پر طاووست مبین و پای بین/ تا که سوء العین نگشاید کمین(مثنوی 5/498)

حضرت در توصیف خلقت طاووس به پای زشت او تصریح کرده است(نهج خ 167)

فکرت بد ناخن پر زهر دان/ می خراشد در تعمق روی جان(مثنوی 5/558)

آن تعمق در دلیل و در شکال/ از بصیرت می کند او را گسیل(مثنوی 5/1290)

تعمق در معنای منفی آن یعنی دنباله روی از اوهام به عنوان یکی از ارکان کفر در حکمت 30 نهج آمده است

تا نگویی سر سلطان را به کس/ تا نریزی قند را پیش مگس(مثنوی 3/20)

مر سفیهان را رباید هر هوا/ زآنکه نبودشان گرانی قوی(مثنوی 3/4310)

الناس ثلاثة فعالم ربانی و متعلم علی سبیل النجاة و همج رعاع اتباع کل ناعق یمیلون مع کل ریح لم یستضیئوا بنور العلم و لم یلجاوا الی رکن وثیق(نهج ح 139) هر دو بیت توصیف گروه سوم است

هر زمان نزعی است جزو جانت را/ بنگر اندر نزع جان، ایمانت را(مثنوی 3/123)

حضرت علی(ع) می فرماید: نفس المرء خطاه الی اجله(نهج ح 71)

غیر آن که در گریزی در قضا/ هیچ حیله ندهدت از وی رها(مثنوی 3/473)

اشاره به قول امیرالمؤمنان که چون قول افلاطون را شنید: جهان کره است و زمین نقطه و افلاک کمال و حوادث تیر و موجودات آماج و تیرانداز. خدا پس کوه راه گریز؟ فرمود ففروا الی الله(19) عبارت لایمکن الفرار من حکومتک(دعای کمیل) هم تداعی همین معنا می کند

می فزاید در وسایط فلسفی/ از دلایل، باز برعکسش صفی(مثنوی 5/569)

شکر طوفان را کنون بگماشتی/ واسطه ی اطلال را برداشتی(مثنوی 3/1347)

حضرت علی(ع) فرمود: یا من دل علی ذاته بذاته(دعای صباح) اطلال و دمن کنایه از آثار و پدیده های جهان هستی است یعنی بهترین شناخت شناخت بی واسطه است

آنچه عین لطف باشد بر عوام/ قهر شد بر نازنینان کرام

بس بلا و رنج می باید کشید/ عامه را تا فرق را توانند دید(مثنوی 4/3-2982)

در ذیل این دو بیت انقروی این سخن حضرت علی (ع) را آورده است کما قال علی کرم الله وجهه سبحان من اتسعت رحمة لاولیائه فی شدة نقمته و اشتدت نقمته لاعدائه فی سعة رحمة(20)

هست ایمانش برای خواست او/ نی برای جنت و اشجار و جو

ترک کفرش هم برای حق بود/ نه زبیم آن که در آتش رود(مثنوی 3/2-1911)

ان قوما عبدالله رغبة فتلک عبادة التجار و ان قوما عبدوا الله رهبة فتلک عبادة العبید و ان قوما عبدوا الله شکرا فتلک عبدة الابرار(نهج ح 229)

نردبان هایی ست پنهان در جهان/ پایه پایه تا عنان آسمان(مثنوی 5/2556)

راه های مختلف می راندش/ تا رساند سوی بحر بی حدش(مثنوی 5/220)

الطرق الی الله بعدد انفس الخلائق(21)

روستایی بین که از بدنیتی/ می کند بعد اللتیا و التی(مثنوی 3/599)

این ضرب المثل را حضرت امیر در خطبه ی پنجم آورده است. هیهات بعد اللتیا و التی.

اسپر آهن بود صبر ای پدر/ حق نبشته بر سپر جاء الظفر(مثنوی 5/2469)

الصبر کفیل الظفر(غرر الحکم ص 760)

چون زنامردی دل آکنده بود/ ریش و سبلت موجب خنده بود(مثنوی 5/2511)

این نه مردانند این ها صورت اند/ مرده نان اند و کشته شهوت اند(مثنوی 5/2886)

یا اشباه الرجال و لارجال(نهج خ 27)

نتیجه

با تقسیم بندی و توضیح اندکی که در مطالب پیشین ارائه گردید، نسبت پاره ای از اشعار مولوی با سخنان علی بن ابی طالب(ع) آشکار شد. هدف از این نوشتار بیان این نکته بود که جلال الدین محمد بلخی با اندیشه های حضرت امیرالمؤمنین آشنا بوده و در ذهن و زبانش جاری گشته است. البته دیگر بزرگان اهل سنت هم در آثار خود به همراهی این افکار، اعتراف و افتخار می کنند. این را می توان با مراجعه به کتاب هایی که از اندیشمندان و فقیهان و شاعران اهل سنت به جای مانده است، دریافت. نمونه ی بارز آن را می توان در دو کتاب «الغدیر» علامه امینی و «فضائل الخمسه» فیروزآبادی که به انعکاس سخنان و اشعار بزرگان اهل سنت همت گماشته اند، یافت

لازم به ذکر است که در دهه های اخیر کشور عربستان، با استفاده از کارشناسان زبده و بهره وری از آثار و متون به جا مانده، اقدام به تهیه ی مصاحف صحابه ی پیامبر اسلام(ص) نموده است. در این میان اولین مصحف را به علی بن ابی طالب اختصاص داده و تمام روایاتی که در کتب اهل سنت از امیرالمؤمنین نقل شده است؛ در هفت جلد گردآوری کرده است.

تمام اسناد مذکور حکایت این معناست که بزرگان اهل سنت از اندیشه های حضرت علی(ع) بهره گرفته اند و احتمال می رود که مولوی هم با خواندن همان آثار دل در گرو افکار مولای متقیان نهاده است و یا این که به تعبیر خوارزمی مستقیما از نهج البلاغه بهره گرفته است. غزالی هم که مولوی سخت شیفته ی او بوده از این ماجرا بی نصیب نمانده است. چنان که دکتر عبدالکریم سروش در مقدمه ی کتاب «اوصاف پارسایان» می نویسد:

این دو بزرگوار(غزالی و مولوی)، خود از سبوکشان و جرعه نوشان بزم امام المتقین و سلطان البشر، رسول خدا بودند که یکجا درس تقوا و مخافت و زهد و محبت را می آموخت و پیروان را به منجیات ترغیب می کرد و از مهلکات تحذیر می فرمود و خیال اندیشگان را به مقصد یقین روانه می کرد. بگذریم از جلال الدین بلخی که با علی(ع) هم در سرّ سر، نسبتی داشت و خاک وجود خود را به آب باده ی وی گل می کرد.(22)

همه ی این درک و دریافت ها نشانگر این معناست که وجه مشترک دین اسلام در فِرق مختلف، ظهور و حضور فعالی دارد و اختلافات فرقه ای نباید موجبات گسست عافیتی و عاقبتی را فراهم نماید.

-------------------------------------------------

1- به نقل از مقدمه ی مثنوی به تصحیح و مقدمه ی قوام الدین خرمشاهی

2- غزلیات شمس تبریزی ج 1 ص 35

3- منطق الطیر ش 896

4- فرائد السبطین ج1 ص 177

5- بحر در کوزه ص 119

6- بحر در کوزه ص 124

7- بحر در کوزه ص 126

8- مجمع البیان و روض الجنان

9- دعای جوشن کبیر فقره 19

10- احادیث مثنوی ص 76

11- حلیة الاولیاء ج1 ص 18

12- میزان الحکمة ج 4 ص 2983 ح 19329

13- خصائص الائمه ص 112

14- فیه ما فیه ص 56

15- شرح ابن ابی الحدید ج 19 ص 273و 429

16- وافی ج12 ص 107

17- بحارالانوار ج 17 ص 129

18- غرر الحکم ح 2497

19- اسرار الحکم ص 196

20- شرح انقروی ج 11 ص 961

21- فیه ما فیه ص 97

22- مقدمه ی اوصاف پارسایان ص 21

نامه ها و ایده ها

نامه ها و ایده ها

گاهی خلق و خوی واقعی یک شاعر و نویسنده را از درون یادداشت های خصوصی و کارهای فانی او بیشتر می توان شناخت تا از خلال مطالب جدی اش.(شناخت نامه غلامحسین ساعدی، جواد مجابی ص ۳۸۷)

داستایفسکی در دوره ی اقامت کوتاهش در مسکو که از نوامبر 1864 تا پایان آوریل 1864 به طول انجامید 21 نامه نوشت که موجود هستند. از این نامه ها 12تا خطاب به میخائیل نوشته شده است که داستایفسکی هیچ یک از ماجرا یا افکارش را از او پنهان نمی کرد. این نامه ها نامه های مردی هستند که با انواع مشکلات و مصیبت های مادی دست به گریبان است و زیر فشار انواع پریشانی های جسمی و ذهنی قرار دارد. اما در آنها نشانی از بحران روحی یا اشتغال ذهنی عذاب آور به مسائل ایمانی و فلسفی نمی توان یافت.(داستایفسکی، جدال شک و ایمان ص 146)

مقدمه

از کتاب «نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد» که در سه جلد تدوین شده و آقای مسعود جعفری آنها را تنظیم کرده است، می توان چگونگی کناره گیری او از سیاست و حزب توده، سهل گیری در امور مذهبی، مقالات سفارشی به نشریات، چگونگی برخورد با دوستان و خویشان، توجه به همسر و مسائل خانوادگی، تحولات روحی جلال، تأثیر این نامه ها بر آثار جلال و دانشور، وضعیت آموزش و پرورش و مسائل فرهنگی و اجتماعی زمانه را بررسید. البته در این میان، آدمی نیم نگاهی هم به خود و مقایسه ی رفتارها و بینش های خود می اندازد و راه های برون رفت از مشکلات را جستجو می کند. چرا که رنج های آدمی وقتی قسمت می شوند، قابل تحمل ترند.

نامه های خصوصی

در نامه ها نکاتی است که در دیگر کارهای نویسنده وجود ندارد. تمام نویسندگان معاصر را می توان از این جهت ارزیابی نمود. نامه ها مکنونات وجودی آدمیان را در معرض دید خواننده قرار می دهد. آنها را نباید دست کم گرفت. در نامه است که درگیری های اصلی نویسنده و ذهن او شناسایی و حتی نوع مقابله با مسائل آشکار می شود. به قول دکترحاتم قادری می توان از نامه ها به هویت ذهنی ایرانی ها هم پی برد. وی در گفتگوی مفصلی که با نشریه ی قانون داشته است به این موضوع اشاره می کند. وقتی مصاحبه گر از او می پرسد: چرا برای کشف ذهن ایرانی‌ها روی جلال آل احمد به ویژه نامه های او و سیمین دانشور تمرکز کرده اید؟ مسئله متفاوتی می بینید؟ وی پاسخ می دهد: من معمولا انتخابی که برای تدریس و پیش بردن کشف ذهن برای دانشجویان مقطع دکترای خود دارم؛ یکی از بهترین مواردی که من سراغ دارم، نامه‌‌های جلال آل احمد به سیمین دانشور است. هم حجم نامه‌‌ها و هم خصوصی بودن آن‌‌ها، هم صراحتی که در نامه‌‌ها وجود دارد و هم در بُرهه‌‌ای که نامه‌‌ها ردّ و بدلّ می‌‌شوند که در واقع بُرهه‌‌ای بسیارمهم یعنی ملی شدن صنعت نفت است. من در آن‌جا می‌‌گویم که ما می‌‌توانیم در آل احمد سه سطح را بیابیم یکی از آن عمومی است که درواقع عام‌‌ترین وضع است که به عنوان بازنمایی ما ایرانی‌‌هاست، یک سطح روشنفکری و یک سطح سوم که من آن را جِنم خاص آل احمد می‌‌نامم. این سه سطحی بوده که در آل احمد قابل تشخیص است. ولی آیا لازم است که هر یک از روشنفکران هر سه سطح را دارا باشند؟ خیرلازم نیست برخی روشنفکرها ممکن است فقط سطح اول را داشته باشند، برخی ممکن است تنها سطح دوم را داشته باشند و برخی سطح دوم و سوم را داشته باشند و برخی هر سه سطح را داشته باشند. این بستگی به جِنم، ظرفیت و نوع درگیری‌‌هایی که فرد پیدا می‌‌کند، دارد. من وقتی می‌‌گویم آل‌‌احمد کجا ایرانی‌‌ها را نمایندگی می‌‌کند، منظورم بازنمایی یکایک ایرانی‌‌ها نیست بلکه از شاکله‌‌ای صحبت می‌‌کنم و حتی باید بگویم از شاکله‌‌هایی نام باید ببرم که یکی از آن‌‌ها را آل‌احمد نمایندگی می‌‌کند.
به این علت است که جلال تعداد بسیار زیادی نامه دارد و چون بسیاری از این نامه‌‌ها خصوصی و شخصی هستند و در یک رابطه ی عاطفی و از بُعد دیگر در بُرهه‌‌ای خاص از تاریخ کشورمان نوشته شده‌‌اند؛ می‌‌توانند خیلی از چیزها را آشکار و برملا بکنند که در فضای بیرونی در واقع امکان برملاشدن آن‌‌ها نمی‌‌رود و گفت‌وگویی راجع به آن‌‌ها صورت نمی‌‌گیرد. به عنوان مثال وقتی در نامه‌های آل‌احمد بحث‌‌هایی راجع به جنسیت، پدرسالاری و مرد سالاری مطرح می‌‌شود آن را می‌توان به عنوان شاکله ی عمومی‌‌تر ما ایرانی‌ها مطرح کرد. یک‌جایی که بحث‌‌ها و حساسیت‌‌ها روشنفکری مطرح می‌‌شود در واقع حلقه ی دوم بحث ماست و یک‌جایی با خود آل احمد در برهنه‌‌ترین وضعیتی است که ما می‌‌توانیم از وی سراغ بگیریم، مواجهیم. این که چگونه بین این سه ساحت تفکیک قائل می‌‌شویم، بستگی به فراوانی آن در عالم بیرونی خواهد داشت. یعنی اگر شما در جریان تفسیر ببینید موردی که شما روی آن دست گذاشته‌‌اید در بسیاری از آدم‌‌های پیرامونی خود نیز می‌‌یابید می‌‌توانید بگویید که این جزو حلقه ی اول یعنی حلقه ی بیرونی، عمومی و وسیع است. آن‌‌جایی که شکل و شمایل روشنفکری پیدا می‌‌کند، متعلق به حلقه ی دوم است و یک‌جایی است تنها بازنمایی خود فرد است. با این حال من می‌‌پذیرم که این حلقه‌‌ها دارای همپوشانی‌‌هایی است و تفکیک خیلی سفت و سختی از آن‌‌ها نمی‌‌توان ارائه داد.(دکترحاتم قادری در گفتگو با قانون 20/12/1393)

در کتاب، نویسنده ناچار از رعایت عرف جامعه و همکاران و ناشران و اصحاب رسانه هاست ولی در نامه نویسی در یک لحظه نویسنده خود و طرف مقابل را می بیند و شاید این که روزی نامه اش منتشر شود هم در ذهنش مرور نکند و از طرفی چون نامه امری خصوصی است فرد بیشتر می تواند مکنونات قلبی خود را رو نماید. از طرفی نامه به درگیری های ذهنی و اجتماعی نویسنده بیشتر مربوط می شود و همین نامه ها می تواند بین آنچه نویسنده در فضای عمومی می نویسد با آنچه در خفا از آن پرده برمی دارد، آشکار شود و حتی تناقضات فکری و نوشتاری و گفتاری نویسنده نیز برملا شود.

سید جواد میر هاشمی مستند ساز می گوید: درپژوهش های استاد(ایرج افشار)، بخشی که برایم سؤال بود این که چرا وی به نامه های خصوصی ادیبان، نویسندگان و پژوهشگران اهمیت بسیار می داد؟ زنده یاد افشار معتقد بود روحیات و احوال افراد را می توان در نامه ها به دور از تعارف و خودسانسوری مطالعه کرد چراکه تعارف در اول و آخر نامه نمود پیدا می کند. ازسوی دیگر افراد خودشان را در نامه ممیزی نمی کنند بلکه راه نقد گشوده است..(گفتگوی میرهاشمی با کتاب هفته ش 472 /12/16/1393)

حالات وجودی

صراحت لهجه ی جلال بسیار ستودنی است. صمیمیت و سادگی در آثارش موج می زند. با خودش و دیگران رو راست حرف می زند. فکر می کنم هیچ سخنی در دلش نمانده که نگفته باشد. خصوصا در نامه هایی که به مدت دو سال به سیمین می فرستد. اتفاقا به این موضوع در همین نامه ها اشاره شده است. در جایی می نویسد: می دانی یک یادداشت اگر بخواهد صمیمی و صریح باشد، ناچار است که حاوی دقایق روح نویسنده اش در حالات مختلف باشد.(ص 89) در شرح حالات وجودی اش در کتاب «یک چاه و دو چاله و مثلا شرح احوالات» مواردی را نوشته است اما در نامه ها روان تر و صریح تر است. بیان پاره ای از آن حالات خالی از لطف نیست.

- گویا تو باید مرا قوت قلب بدهی، من حتی خودم را هم دارم گم می کنم.(ص 62) حالا برایت نوشته ام که حتی خودخواهی ام را هم از دست داده ام و واقعا از دست داده ام. چون به راستی خود خودم را گم کرده ام. تکیه گاهم را از دست داده ام.(ص 90)

- آدمی یک روز زندگی کرده باشد و زندگی واقعی کرده باشد اگر صد سال هم در زندان و دور از زندگی باشد، خودش را به خاطر آن یک روز زنده نگه خواهد داشت.(ص 98) هیچ حس کرده ای آدم بعضی وقت ها از زور دلهره های بی مورد چنان دنیا در نظرش تاریک و سیاه می شود که نگو! و برعکس بعضی وقت های دیگر چنان سعه ی صدری به آدم دست می دهد که نپرس..(ص 148)

- من ندیده ام که پیرمردی به جوانی اش گریه کند. معمولا تأسف می خورد ولی گریه نمی کند. می دانی چرا؟ برای این که وقتی در از دست رفتن یک مورد علاقه ی آدم، کندی و مرور و آهستگی باشد، فراموشی به کمک آدم می آید و شدت تأثیر را می گیرد.(ص 169)

- وقتی نوشته ات را می خوانم که میوه ای خریده ای و خورده ای، درست مثل این که میوه را من خورده باشم. لذتش زیر دندانم می آید. اغراق نمی گویم... درست است که بهشت ما در جوار هم است اما اگر این دوزخ دوری نبود ما بهشت را درک نمی کردیم.(ص 238) این دوری است که تأثرآور است یعنی عدم ارضای این عشق است که موجب تأثر می شود نه خود آن.. اگر یک عشق و علاقه ای معنای آن بر لذت محسوس نباشد نمی تواند بعدها مجرد بشود و صورت ابدی تری به خود بگیرد.(ص 442)

مذهب در نامه های جلال

جلال وقتی می بیند که برادرش هنگام بازگشت از حج چه هزینه های هنگفتی می کند تا کرج به استقبالش می روند و گوسفند می کشند. تازه سه نفر از اعراب مدینه هم با خودش آورده و به آنها لباس هدیه داده است و همه ی اقوام به استقبال رفته، سه روز غذا می دهند و ... می نویسد: برای یک مردک فاناتیک(متعصب) و بچه اش که این قدر... شده که بلد نیست حرف بزند. نه خیال کنی ناراحت شده ام یا حسودی ام شده، می دانی که زندگی من و آنها دیگر قابل مقایسه نیست، مقایسه ای نمی شود کرد. تا به کمی این و زیادی آن پی برد. ولی خود مسأله فی نفسه از طرفی تأسف بار بود و از طرف دیگر عصبانی کننده و از طرف دیگر مرا خوشحال هم می کرد که بالاخره برادرک ما پس از پدره جای پای خودش را قرص کرده و این خودش باعث راحتی خیال است و نتیجه ای که از این واقعه گرفتم این بود که ما ول معطلیم! یعنی بنده و امثال بنده، دنیا را آنها دارند و آخرت را هم همان ها... همین جور چیزهای کوچک روح آدم را می خورد آدم را از خودش بیزار می کند.(نامه های آل احمد به دانشور، نامه چهارشنبه 5/9/1331 ص 255)

در نامه ی دیگری می نویسد: پدرم همه اش به فکر برادر بزرگمان بود که خیال داشت آخوندش کند و به جای خودش بنشاندش و خودخواهی و آرزوی خلود خود را به این وسیله راضی کند.(ص 150) خواهر بزرگم را به آن صورت به یک آخوند دهاتی داد که دائما سرگردان و ویلان دهات باشد. هیچ دیده ای که آدم های خیلی مذهبی وقتی لامذهب می شوند با چه کینه ای از مخالفت با آن در می آیند؟!!(ص 153)

در مورد همسرش سیمین هم می گوید: به خودم گفتم این دختر از آخوند فراری بود. به وسیله ی ما گرفتار یک بُرِ آخوند، از زن گرفته تا مرد شد و حالا هم از دست ما فرار کرده و به امریکا رفته باز دچار آخوند شده...(ص 385)

در یک نامه ی دیگری به سرخوردگی شدید از خانواده اشاره می کند و می نویسد: من تمام فامیل را گذاشته ام دم کوزه و آبش را هم نخورده ام... من برایت نوشته ام که از پدری پدرم هیچ چیزی نفهمیده ام و همیشه آرزو می کرده ام که کاش این طور نبود.(ص 317)

من وقتی ایمان به مذهب را از دست دادم نیز کار به کینه جویی کشید و رفتم دست بالا را گرفتم و کتاب چاپ کردم.(ص 153) ایمانی که به مذهب داشتم و بعد ایمانی که به کمونیسم پیدا کردم، هر دو ایمان بودند یعنی ایده آلیزه بودند. ناچار چیزی هم که به جای آنها را می باید پر کند باید ایده آلیزه باشد.(ص 154)

حرف های جلال در این نامه ها طنین سخنان صادق هدایت در نقد مذهب و مذهبیون دارد. شاید هدایت هم پیرامون خود این گونه شخصیت ها را مشاهده می کرد و رفتارشان در کتاب هایش بازتاب داده است. اما طنز روزگار این که جلال خود به حج می رود و کتاب «خسی در میقات» می نویسد و به دفاع از روحانیت و نقد روشنفکران دو کتاب «غرب زدگی و در خدمت و خیانت روشنفکران» می نویسد. از این رو در همین نامه ها در نقد صادق هدایت می گوید: بزرگترین عامل روحی که باعث خُرد شدن و نومید شدن هدایت شد، همین بود که وقتی به پاریس رسید، خیال می کرد تمام نویسنده های فرنگی از او استقبال خواهند کرد و دُمش را توی بشقاب خواهند گذارد و باد خواهند زد. در صورتی که تنها عکس العمل ورود صادق به پاریس این بوده است که هویدا نامی، یکی از دوستان، خبر ورود او را در سه سطر داده و در یک روزنامه ی متوسط هفتگی ادبی چاپ زده اند.- آن هم در صفحات وسط و گم و گور و ریز-(ص 371)

سیاست

تردیدی نیست که گرایشات سیاسی جلال بالاترین اثر را در زندگی او گذاشت. برخی بر این باورند اگر دکتر شریعتی نبود، آل احمد روح جوانان را تسخیر کرده بود و به آنان شیوه های زیستن را دیکته می کرد. در این میان پاره ای از روشنفکران هم جلال را به خاطر تزلزل سیاسی اش محکوم می کنند. در نامه های او به سیمین مسائل سیاسی هم طرح شده است. بیان مواردی از آن ما را به داوری های فوق آگاه می کند.

- کارهای احمقانه ی سیاست بود که مرا آن طور مضطرب و ناراحت و عصبانی می کرد و الان که خودم را کنار کشیدم کمی بی تفاوتی لازم برای زندگی را به دست آورده ام و تا تو برگردی حتما حالم خیلی بهتر خواهد شد.(ص 42)

- سال ها خواهد گذشت و اثری از این حقه بازی ها به جا نخواهد ماند... فقط بحث در این است که آدم موقعیت را بشناسد و کمتر حماقت کند و متأسفانه من در این سی سال عمرم دو سال درستش را حماقت کرده ام.(ص 120)

- در تمام روسیه ی فعلی بیست میلیون آدم در زندان کار اجباری می کنند و این می شود درست ده درصد جمعیت آن خراب شده این مهم است.. ماشینیسم هنوز ما را خراب نکرده است ولی ما هم روزی خراب خواهیم شد.(ص 128)

- بعد از همان واقعه(4 آبان و شعار مرده باد شاه توده ای ها) بود که دکترمصدق یک کمی از لیبرالیسم خود دست کشیده و جدی شده و دم به دم توده ای ها را تا پا کج بگذارند می گیرند و تبعید می کنند و الان تمام روزنامه های آنها را هم توقیف جدی کرده اند که در نمی آیند.(ص 189)

- می دانی الان جوری شده که در عین علم به حماقت و عبث بودن دوندگی های سیاست و غیره، باز مجبورم دنبالش باشم یکی برای این که امکان پول در آن هست و دیگر آن که بالاخره یک جوری باید این زندگی را پُر کرد.(ص 204)

- من در عین حال که عقیده ندارم مسئله ی نفت و ملی شدن آن تنها عکس العمل اقدام ما یا یک ملت به اسم ملت ایران بوده است و تنها مصدق یا ما انشعابی ها در آن مؤثر بوده ایم و عقیده دارم که موافقت ضمنی آمریکا هم در این عمل سخت مؤثر بوده...(ص 328)

- من زورکی حزبی شدم و زورکی حزبی مانده ام. از اول کار تا به حال حزبی بودن من یک انتقام بوده است. در آغاز کار انتقام از خانواده و بعد انتقام از حزب اول و بالاخره باید به این دوران انتقام جویی خاتمه داد.(ص 320)

شخصیت خودساخته**

شخصیت خودساخته

برای شناخت یک شخصیت علمی باید آثار او را خواند و برای درک آثار او باید شخصیت اش را واکاوی کرد. این امر را دور اول هرمنوتیکی گویند. همان دوری که در ایمان هم معنا دارد. از این رو قرآن می گوید: یا ایهاالذین آمَنوا آمِنوا بالله و رسوله(نساء/136) یعنی همواره بر ایمان خود بیافزایید. یا در آیه ی دیگر فرمود: یرفعِ اللهُ الذین امنوا منکم و الذین اوتواالعلم درجات(مجادله/11) دین و دانش اموری افزودنی هستند. اتفاقا خواندن و نوشتن هم از این امر تبعیت می کنند. بر اثر تمرین و ممارست است که شما به خواننده ای ماهر یا نویسنده ای توانا تبدیل می شوید. هر چیزی به حسب اشتیاق و اهتمام آدمی است که شکل می گیرد و فزونی می یابد. جالب است این امور اگر بر اساس وظیفه و جبر باشد، روندش کُند می شود. تحولات فکری و تاریخی همواره مدیون انسان های مشتاق بوده است. شخص مورد نظر ما یعنی جناب استاد مصطفی ملکیان در همین دایره می گنجد او همه چیز را بر حسب اشتیاق و اهتمام فرا گرفته است. کل زندگی اش مرهون همین دو عنصر است. علومی چون فقه، فلسفه، کلام، روانشناسی و اخلاق را به صورت خودخوانده آموخته است. او زبان انگلیسی را هم بدون حضور در کلاس فرا گرفته است. یکی از حسن های استاد ملکیان این است که از کاربرد اصطلاحات خاص فلسفی پرهیز و مباحث مُغلق فلسفی را به زبان ساده و همه فهم تبیین می کند. این کار حاصل تواضع علمی و درک همه جانبه ی موضوعات فلسفی است یعنی هم خوب فهمیده است و هم خوب می تواند به دیگران انتقال دهد. وی همواره از تقسیم بندی و تفکیک پذیری مطالب بهره می گیرد تا مفاهیم مختلف و به ظاهر هم معنا را تشریح کند. تمام این ویژگی ها حاصل استقلال فکری ایشان است.

شخصیتی هایی چون دکترشریعتی، دکتر سروش، استاد مجتهدشبستری، استاد بهاء الدین خرمشاهی و... هم این گونه بوده اند. یعنی به اتکاء آموزه های آکادمیک راه خود را نپیموده اند. من بیش از این که شیفته ی این شخصیت ها باشم، همت شان را می ستایم. این ها مصداق بارز آن سخن حضرت علی(ع) هستند که فرمود قیمة کل امرء ما یُحسنه(نهج البلاغه ح 81) همان گزاره ای که سید رضی، گردآورنده نهج البلاغه را بر آن داشت تا ذیل جمله، کامنتی بگذارد و بگوید: هذه هی الکلمة التی لاتصاب لها قیمة و لاتوزن بها حکمة و لاتقرن الیها کلمة. جاحظ هم در برخورد با آن می گوید: اگر فقط همین کلام از حضرت داشتیم، کافی و شافی بود.(البیان و التبیین ص 87) البته برخی آن را مانند سخن پیامبر اسلام(ص) دانسته اند که فرمود: اکثر الناس قیمة اکثرهم علما و اقل الناس قیمة اقلهم علما(سفینة البحار ج 2 ص 219)

شخصیت های خودساخته تابع جوّ و جریان زمانه نیستند. بلکه گاه مخالف و منتقد وضع موجود هستند یعنی از وضع موجود به وضع مطلوب گام بر می دارند. آنها به موتیف و بن مایه ای دست یافته اند که در آنها جهشی ایجاد کرده است. موشکافی بُرشی از زندگی آنها کافی است تا در یابیم چگونه انسان های متفاوتی هستند. آدمیان این گونه ای نُرم زمانه را پس می زنند. نه خواندن شان حالت عادی دارد و نه انتخاب رشته ی تحصیلی شان تداوم یافته و نه نوشتن مطالب شان چون سبک دیگران است. با اندک دقتی در می یابیم که روش زندگی کردن شان هم متفاوت است. در پی جستن حقیقت به هر چیزی چنگ می زنند. برای آنها مهم نفس جستجو است رسیدن مهم نیست عشق و عطش پایان ناپذیری دارند. هیچ چیز آنها را سیر و یا سیراب نمی کند. به قول سهراب سپهری تمام عمرشان را در پی آواز حقیقت دویده اند. کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ/ کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم/ کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن/ پی آواز حقیقت بدویم. اتفاقا جناب ملکیان مصاحبه ی مفصلی دارد در مورد ایمان دینی با عنوان دویدن در پی آواز حقیقت(کیان سال دهم ش 52 خرداد و تیر 79)

 همراهی همسران در نوشتن M&M

صاحب کتاب فرهنگنامه کودک و نوجوان و فهمیه محبی همسر خلبان محبی با همت بسیار کتاب دانشنامه تشیع را تهیه کرد

همراهی همسران در نوشتن

در مورد نوشتن و خواندن مطالب بسیاری را خوانده‌ام و یا نوشته‌ام. به این که هر دو امر ما را با چالش‌های فکری و ذهنی روبه‌رو می‌کند و پژوهشگر نیازمندِ آشنایی با سبک و تکنیک‌های خاص است و از سوی دیگر، تمرین و تکرار زیاد می‌طلبد تا منجر به خواندنی موفّق و نوشتنی اساسی شود. اما گاه از یک مسئله در این مورد غفلت می‌شود و آن همراهی همسرِ نویسنده در روند پژوهش است. شاید آنچه این امور را کُند می‌کند و مانعِ پیشرفت و گستردگی کار می‌شود، عدم تشویق نزدیکان خصوصاً اعضای خانواده، از جمله همسر با نویسنده باشد. بررسی مقدمه‌های کتب گواه روشنی بر این موضوع هستند.

تردیدی نیست همراهی در امر نوشتن بسیارمهم و کارساز است. البته گاه زن و مرد هر دو اهل تحقیق و نوشتن هستند که در این صورت نور علی نور می‌شود. زوج‌های موفّقی چون عبدالحسین زرین‌کوب(1) و قمر آریان، جلال آل احمد(2) و سیمین دانشور که اتفاقاً هر دو، فرزندی از خود به جای نگذاشتند با این تفاوت که اولی صبورانه بی‌فرزندی را تحمّل کرد و دومی با نوشتن سنگی بر گوری، ناشکیبانه موضوع را علنی کرد. ساچیکو موراتا با ویلیام چیتیک زوجی که در ایران بودند و کارهایی را با هم ترجمه کردند.

کریم امامی و گلی امامی، ابراهیم یونسی و رزا گلپاشی، غلامرضا افخمی و مهناز ابراهیمی، هوشنگ گلشیری و فرزانه طاهری، نجف دریابندری و فهیمه راستکار، مهدی قراچه داغی و شهره عبداللهی، مهدی محقّق و نوش‌آفرین انصاری، مرتضی مردیها و محبوبه پاک نیا، بهرام بیضایی و مژده شمسایی، داریوش مهرجویی و وحیده محمدی‌فر و از میان غیر ایرانیان، ویل و آریل دورانت آمریکایی، آدونیس و خالده سعید، فیلیپ سولرز و ژولیا کریستوا، جوئل و ویکتوریا اوستین، گرام گیبسون و مارگارت آتوود نمونه‌های بارزی از این گروه هستند. از سوی دیگر، نامه‌های نیمایوشیج، دکترعلی شریعتی، احمد شاملو و نادر ابراهیمی به همسران‌شان، می‌تواند گواه محکمی بر همراهی و همگامی با نویسنده تلقی شود.

شنیدن حکایت‌هایی از این دست و بیان نمونه‌هایی از این فداکاری‌ها می‌تواند ما را با سرشت و سرنوشت نویسندگان آشنا کند. مواردی که ذکر می‌شود، حاصل مطالعه‌ی کتاب‌هایی است که نگارنده خوانده است. در این میان، پاره‌ای از نویسندگان در مقدمه‌ی کتاب‌های خود به این همراهی اعتراف کرده‌اند. باستانی پاریزی از زن فردوسی و زن ناصرخسرو به عنوان زنان مددکار شوهران‌شان یاد می‌کند و می‌گوید: فراغت و آسودگی خیال که این زن برای فردوسی فراهم کرد در پدید آمدن شاهنامه تأثیری عظیم داشت. همسر ناصر خسرو میزان فداکاری‌اش فزون از اندازه است. شصت سال با ناصرخسرو همراه و همداستان بود. شوهری که مردم به خونش تشنه بودند، هفت سال همسرش را در دهات بلخ بی‌سروسامان و بی‌خرجی گذاشت و راهی دیار مصر و غربت غرب شد و بعد از هفت سال برگشت. این زن نه تنها سازگاری که فداکاری کرد.(3) سونیا همسر تولستوی همان زنی است که هفت بار جنگ و صلح را برای تولستوی بازنویسی کرد.(4) از مصادیق بارز و برجسته، همراهی النا سرگیفنا شیلوفسکایا همسر بولگاکف است که رمان مرشد و مارگریتای او را پس از گذشت ۲۵ سال از مرگ شوهرش منتشر کرد.(5) بولگاکف دریافته بود که رمانش در زمان حیاتش اجازه‌ی چاپ و نشر نمی‌یابد ولی از تلاش باز نایستاد.

اشرف‌السلطنه همسر اعتمادالسلطنه یکی از زنان برجسته و توانمند روزگار خود بود که همه‌ی کتاب‌ها و نوشته‌ها و اسناد اعتمادالسلطنه را خصوصاً یادداشت‌های پنهانی و تاریخ محرمانه او را آن طور امانت نگاه داشت تا پس از مرگ او به دست ما برسد.(6) همسر دکتر قاسم غنی هم تمام یادداشت‌های همسرش را نگه داشت و بعد از مرگ او تحویل پسرش سیروس داد تا منتشر کند. باستانی پاریزی می‌گوید این زن بود که باعث شد قاسم غنی، دکتر غنی شود، سفیر و وزیر و استاد و مشاور و معلم شاه شود.(7)

دکتر مجدالدین کیوانی در مقدمه‌ی ترجمه‌ی کتاب «فراسوی ایمان و کفر» اثر لئونارد لویزن می‌نویسد: از همسرم، فروغ، ممنونم که افزون بر یاری‌ها و غمخواری‌های همیشگی‌اش از ابتدا تا انتهای کار، فهرست‌های سه گانه‌ی پایان کتاب را تهیه و تنظیم کرد.(8) و در ترجمه‌ی کتاب «میراث تصوف» آورده است: از همسرم، فروغ، سپاسگزارم که افزون بر همکاری‌ها و مهربانی‌های همیشگی‌اش، مرا در استخراج اَعلام ترجمه یاری داد.(9) چنان که در مقدمه‌ی ترجمه‌ی کتاب «اشکال یک اسطوره» می‌نویسد: و سرانجام، ممنون همسرم فروغ هستم که در تمامی مراحل آماده‌سازی ترجمه، دلسوزانه مرا یاری داد تا کار به پایان رسید.(10)

مرحوم باستانی پاریزی هم مراتب قدردانی خویش را از مادر و همسرش ابراز داشته است.(11) دکترعباس زریاب خویی هم موفّقیت خود را مرهون همت، گذشت و فداکاری همسرش دانسته است.(12) چنان که عباس مخبر در پایان مقدمه‌ی کتاب «مبانی اسطوره‌شناسی» می‌نویسد: و سرانجام باید از همسرم هما سعیدپور تشکر کنم که سراسر کتاب را چند بار خوانده و پیشنهادهای اصلاحی سودمندی داده است.(13)

حجت‌الاسلام حسین توقیفی در پایان مقدمه‌ی ترجمه‌ی کتاب «شهر خدا» اثر سترگ سنت آگوستین پس از تشکر از همکاران خود در دانشگاه ادیان و مذاهب می‌نویسد: و سرانجام، همسر مهربانم، سرکار خانم مریم نظری که علاوه بر تایپ همزمان ترجمه، محیط آرام و دلپذیری را برای این کار عظیم فراهم کردند.(14)

دکتر محمود عابدی نیز در مقدمه‌ی تصحیح کتاب کشف‌المحجوب اورده است: و سرانجام از همسر و فرزندانم که با دست یاری و نفس مهر برایم جمعیتی فراهم داشتند، سپاسگزاری می‌کنم.(15) چنان که احمد گلشیری در آغاز کتاب بهترین داستان‌های کوتاه ارنست میلر همینگوی می‌نویسد: ترجمه‌ای برای همسر و همراهم.(16)

استاد مصطفی ملکیان در مقدمه‌ی ترجمه‌ی کتاب «روح اسپینوزا» نوشته‌ی نیل گراسمن می‌نویسد: از دخترم، هدی و همسرش محمدرضا خجسته، که در طی مدت ترجمه، از شفقت، مهربانی و مهمان‌نوازی سر سوزنی فروگذار نکردند، و از همسرم، سیمین صالح، برای (افزون بر هزار چیز دیگر) جدّیتش در خوانش و بازخوانش ترجمه و پیش‌نهادهای بسیار ارزشمندش در اصلاح و تصحیح آن.(17) افزون بر این، ترجمه‌ی خود را به همسرش اهدا کرده است و می‌نویسد: برای مهربانویی که با کوشش بی‌خواهش و با چراغ روشن خاموشی در دست، از هزار توی خودی گذشت، برای سیمین.

بیان چند نمونه از نویسندگان خارجی نیز خالی از لطف نیست. تردیدی نیست که در رأس آنان، آنا گریگوریونا همسر دوم فئودور داستایفسکی قرار دارد که در تثبیت شخصیت او و رهایی‌اش از قماربازی و دل سپردن به نوشتن حرف اول را می‌زند. داستایفسکی پس از ورود به ژنو در نامه‌ای خطاب به مایکوف می‌نویسد: آری آنا گریگوریونا شخصیتی قوی‌تر و عمیق‌تر از آن دارد که من می‌پنداشتم و در بسیاری موارد چون فرشته‌ی نگهبان من بوده است.(18) پیدا شدن سبدی بزرگ در اتاقک زیرشیروانی آپارتمان سابق اندکی مایه‌ی تسلا شد؛ این سبد پر از یادداشت‌ها و، دست نوشته‌ها، و مکاتبات قدیم داستایفسکی بود و آنا ساعت‌های زیادی را با شادی صرف دسته‌بندی آن‌ها کرد.(19) آنا در آفرینش رمان‌های جنایت و مکافات و ابله و جن زدگان و در نهایت برادران کارامازوف نقش اساسی داشت. به گونه‌ای که پس از چاپ کتاب جن زدگان در 3500 نسخه مسئولیت فروش کتاب را به عهده گرفت و از آن به بعد تا چهل سال به نشر آثار همسرش ادامه داد.

مونتگمری وات در مقدمه‌ی کتاب «امام محمد غزالی، متفکر بزرگ مسلمان» می‌نویسد: در خاتمه‌ی این مقدمه خود را مؤظّف می‌دانم که از همکاری و کمک‌های دخترم در تهیه‌ی اَعلام کتاب و از مساعدت‌های همسرم در تصحیح و تنظیم مدارک، مخصوصاً در سازش با وسواس شوهری که در تألیف و تحریر کتابی کلافه شده، تشکر نمایم.(20)

نصرحامد ابوزید در مقدمه‌ی کتاب «مفهوم‌النص» می‌گوید: همسرم {خانم دکتر ابتهال یونس} در راه شکل‌گیری و ظهور نهایی کتاب تلاش طاقت‌فرسایی را به جان خرید. وی علاوه بر دشواری‌های فراوان که برای آسودگی و فراغت من تحمّل کرد، خود به تنهایی حروف‌نگاری کتاب را انجام داد. این تلاش او انگیزه‌ی مرا در پی گیری بدون خستگی کارم صد چندان می‌کرد.(21) مترجم کتاب مذکور، جناب دکتر مرتضی کریمی‌نیا نیز به همراهی همسرش در این راه اعتراف می‌کند و می‌گوید: مریم اوحدی نیز در تمام مراحل کار با شکیبایی و تشویق فراوان دشواری‌های ترجمه را بر من آسان کرد و افزون بر این، حروف‌چینی کتاب را با دقّت بسیار به پایان رسانید.(22)

جیمز تربر به تشویق همسرش به ادبیات داستانی روی آورد و در ۱۹۲۶ نخستین داستان کوتاه خود، «روز خوش جوزفین» را انتشار داد.(23) یک بار در یک میهمانی وولف به من گفت: نمی‌دانی نویسنده شدن چه لذّتی دارد. همسرم که کنار من ایستاده بود، به اعتراض گفت: ولی شوهر من نویسنده است.(24)

رابرت استون، رمان‌نویس آمریکایی، در گفتگویی که پاریس ریویو با وی داشته است در چند جا به نقش همسرش در آفریدن کتاب‌های‌اش اشاره می‌کند. مثلاّ می‌گوید: سطرهای زیبای بسیاری، باید می‌رفت. خیلی وقت گرفت. ترکیب درست آن را مدت‌ها نمی‌توانستم پیدا کنم. وقتی در کتاب تمام شده، آن را از نو خواندم، دیدم افتضاح است. مأیوس شدم. اما همسرم راضی‌ام کرد که صحنه‌ی بدی نیست.(25)

مئیر براشر در پیش‌گفتار کتابش یعنی «قرآن و نخستین ادوار تفسیری شیعه امامیه» می‌نویسد: آخرین و نه کمترین سپاس را تقدیم می‌کنم به همسرم روت، برای صبوری و دلگرمی‌های‌اش در سال‌های پژوهش و تحصیلم.(26) وین دایر در آغاز کتاب «خود مقدس شما» آورده است، تقدیم به همسرم مارسلن به مانند سپاسی که زمین از خورشید می‌کند.(27)

البته گاه عکس این قضایا رخ می‌دهد و همسر مانع کار فکری نویسنده می‌شود نمونه‌اش را می‌توان در کار توماس کوپر دید. توماس کوپر، محقّق قرن شانزدهمی، که سال‌ها فرهنگ لاتین به انگلیسی سترگی را تألیف می‌کرد. در میانه‌ی کار کوپر، همسرش که از شب بیداری‌های مدام او به تنگ آمده بود پنهانی به اتاق مطالعه‌اش خزید، تمام یادداشت‌های‌اش را برداشت و در آتش سوزاند. جان آبری، عتیق‌شناس شایعه‌پرداز گفت: به رغم این اتفاق، این مرد شریف چنان مشتاق ادامه‌ی یادگیری بود که از نو آغاز کرد و آن را به کمال رساند و اثری به غایت مفید از خود به جا گذاشت. تا آن که مقام اسقفی وینتون به او اعطا شد.(28)

از سید کوچک هاشمی‌زاده، پژوهشگر خورموجی می‌پرسند: آیا همسرتان با علاقه‌ی شما به کتاب مخالفتی نداشتند؟ پاسخ می‌دهد: نه، هیچ‌گاه معترض نبودند و همین که مانع نبودند، قابل تقدیر است.

- این را به این دلیل پرسیدم که برخی افراد هستند که همسران‌شان با داشتن و جمع کردن کتاب مخالفت می‌کنند.

- من دوتا خاطره این جا بگویم. همسر یکی از دبیران دبیرستان سعادت می‌آمد مدرسه و می‌گفت: به شوهرم بگویید که وقتی می‌رود کتاب بخرد دوسه تومانی هم برای خودمان به خانه بیاورد.

- دوست دیگری نیز که شاعر و پژوهشگر است در بوشهر که بودیم آمد پیش من و گفت: فلانی، به خدا تا به حال سه چهار بار خانواده و بچه‌هایم آمده‌اند کتاب‌های‌ام را آتش بزنند!

- استاد! خیلی از بزرگان ادبی و مشاهیر این مشکل را داشته‌اند و همسران‌شان کتاب‌های‌شان را آتش زده‌اند!

- محمد بن جریر طبری طوری بود که در تحقیق و نوشتن، دیگر شب و روز نمی‌شناخت. زنش آمد کتاب‌های‌اش را ریخت درون حیاط و آتش زد. فقط دو کتاب او، تاریخ طبری و تفسیر طبری که آن را به کسی امانت داده بود باقی ماند. نظیر آن، یک دانشمند دیگر متعلق به مصر بوده است که بعد از مرگش، همسرش کتاب‌های او را در رود نیل انداخت.(29)
البته باستانی پاریزی در خصوص همسر محمدبن جریر طبری روایت دیگری نقل می‌کند و می‌گوید: در حالی که می‌دانیم، هر مرد بزرگی، زنی بزرگتر از خود داشته است، همسر طبری از بسیاری از حقوق و خواسته‌ها و تمنّیات و کیفیت زندگی خود که لازمه‌ی حیات هر بانویی است، گذشته بود.(30) شرایط برای طبری و همسرش آن قدر سخت شده بود که همسر طبری در سال‌های آخر عمر طبری، حصیر و بوریا در مهمان‌خانه می‌انداخت که آن نیز ابوالفرج اصفهانی برای آن‌ها تهیه کرده بود.(31)

------------------------------------

1- جلال آل احمد در یکی از نامه‌ها به همسرش می‌نویسد: می‌دانی که قبل از آشنایی با تو فقط دو کتاب «دید و بازدید و از رنجی که می‌بریم» را بیرون داده بودم و بقیه‌ی کارها از «سه تار تا قمارباز» گرفته تا این آخری‌ها در سایه‌ی حمایت فکری تو و در سایه‌ی پشتیبانی تو بود.(نامه‌های جلال به سیمین ص 281)

2- دکتر زرین کوب در آغاز کتاب «بحر در کوزه» می‌نویسد: به یاد برادر و همکار عزیز از دست رفته‌ام دکتر حمید زرین کوب که احیاء این اثر بیش از هر چیز به همت و الهام او مدیون است.

3- حضورستان ص 62

4- تا روشنایی بنویس، احمد اخوت ص ۴۳

5- مقدمه‌ی سیمون فرانکلین بر کتاب مرشد و مارگریتا به نقل از ترجمه‌ی مشترک عارفه سادات خدایی و سعید سورانی ص ۴

6- حصیرستان ص ۱۹۲

7- حصیرستان صص 199، 203 و 207

8- فراسوی ایمان و کفر، پیش گفتار مترجم ص ۷

9- میراث تصوف ص 4

10- اشکال یک اسطوره، سعید ارباب شیرانی، ترجمه‌ی مجدالدین کیوانی ص ۱۷

11- حصیرستان ص 258 - نای هفت بند ص 46 - حضورستان 12

12- هزارستان ص 167

13- مبانی اسطوره شناسی، عباس مخبر ص 5

14- شهر خدا ص ۲۴

15- کشف‌المحجوب ص شش

16- بهترین داستان‌های کوتاه ص ۷

17- روح اسپینوزا، نیل گراسمن، مقدمه‌ی مترجم ص ۷۳

18- داستایفسکی، جدال شک و ایمان، ترجمه‌ی خشایار دیهیمی ص 208

19- همان مصدر ص 284

20- امام محمد غزالی، ترجمه‌ی محمود اصفهانی‌زاده ص 6

21- معنای متن، نصر حامد ابوزید، ترجمه مرتضی کریمی نیا ص 45

22- معنای متن، نصر حامد ابوزید، ترجمه مرتضی کریمی نیا ص 21

23- هنر داستان نویسی، ترجمه حسن کامشاد ص ۲۷

24- همان مصدر ص ۴۰

25- همان مصدر ص ۲۸۹

26- قرآن و نخستین ادوار تفسیری شیعه امامیه ص ۲۷

27- خود مقدس شما ص 7

28- برچیدن کتابخانه‌ام ص 112

29- هم‌نشین واژه‌ها ص 82

30- حصیرستان ص 188

31- هزارستان ص 378

مولوی شناسی در دوران معاصر**

دورنمایی از مولوی شناسی در دوران معاصر

با کار سترگ رونالد نیکلسون انگلیسی در تصحیح مثنوی معنوی مولوی و دیوان شمس تبریزی مولوی شناسی در دوران معاصر شکل گرفت وی با 16 سال تلاش بی وقفه توانست غیر از تصحیح، ترجمه ی انگلیسی همراه با شرحی مختصر از مثنوی معنوی ارائه دهد. در ایران این شرح با مقدمه ای مفصل از جلال الدین آشتیانی توسط حسن لاهوتی ترجمه شده است. کار نیکلسون به وسیله ی شاگردانی چون آربری تداوم یافت. وی ضمن ترجمه ی گزیده ای از غزلیات دیوان شمس، قرآن کریم را نیز به انگلیسی ترجمه کرد. ژان کلود کری یر و همسرش نهال تجدد هم در فرانسه با کتاب منتخب 100 غزل از غزلیات دیوان شمس به معرفی مولوی پرداختند. خانم تجدد سه کتاب عارف جان سوخته و در جستجوی مولانا و ملک گرسنه به زبان فرانسوی نگاشت که اولی و دومی توسط مهستی بحرینی به فارسی برگردانده شد. و سومی خود مؤلف آن را به فارسی نوشت.

پس از آن بود که در ایران و ترکیه عده ای از بزرگان به نهضت مولوی شناسی پیوستند و با تصحیح دوباره دو اثر ماندگار مولانا به نوشتن شرح هایی بر مثنوی مولوی همت گماشتند. در ترکیه گولپینارلی شرح مفصلی بر مثنوی نوشت و در ضمن کتاب هایی در مورد زندگی مولوی و فرق های مختلف صوفیه به نگارش در آورد. پاره ای از آثار او که از آن جمله شرح مثنوی است؛ توسط شاگرد ایرانی اش دکتر توفیق سبحانی به فارسی برگردانده شد.

در ایران استاد بدیع الزمان فروزانفر این مهم را دریافت و با تحقیقات فراوانی، کتاب های بسیاری در باره ی زندگی و آثار مولوی و شرحی بر دفتر اول مثنوی به رشته ی تحریر در آورد. در ضمن دانشجویان خود را ترغیب کرد که هر کدام گزیده ای از مثنوی و دیوان شمس تهیه کنند. این توصیه سبب پدید آمدن آثار مفیدی گردید. شرح مثنوی دکتر محمد استعلامی و گزیده ای از دیوان شمس توسط دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی و گزیده ای از مثنوی اثر دکتر توفیق سبحانی و شرح چند داستان مثنوی توسط دکتر سیروس شمیسا و تکمیل شرح مثنوی فروزانفر توسط دکتر جعفر شهیدی بخشی از کوشش های شاگردان آن مرحوم بود. جلال الدین همایی هم یکی از بزرگانی است که زندگی و آثار مولانا را مورد ارزیابی قرار داده است.

اما در آمریکا کلمن بارکس به زبان ساده و همه فهم به ترجمه ی انگلیسی مثنوی پرداخت و جامعه ی آمریکایی را با مولانا آشنا کرد. ویلیام چیتک هم آثار بسیاری در زمینه ی شناخت مولانا دارد. در آلمان نیز آنه ماری شیمل به علت تسلطی که به فارسی و عربی و ترکی داشت و سال ها در دانشگاه های ترکیه تدریس می کرد، شیفته ی مولوی شد و آثار بسیاری از جمله شکوه شمس و یک روز بهاری با مولانا در قونیه را نگارش کرد. در ضمن وی دریافت که برای معرفی اندیشه های مولانا باید عطار نیشابوری و سنایی را شناخت از این رو در این باره نیز مقالاتی نوشت و یکی از شرق شناسان به نام هلموت ریتر کتابی در مورد عطار به نام دریای جان در دو جلد تقریر نمود. لازم به ذکر است این کتاب توسط دکترعباس زریاب خویی و دکتر مهرآفاق بایبوردی به فارسی برگردانده شده است.

نهضت مولوی پژوهی مدعیان دیگری پیدا کرد. ده ها نویسنده به نشر آثار و افکار مولوی پرداختند. علامه محمدتقی جعفری شرح مفصلی از مثنوی در 15 جلد به نگارش در آورد. کریم زمانی با استفاده از شروح پیشین شرح مختصری را ارائه داد. و اکنون هم در حال تنظیم شرح دیوان شمس برآمده است. دکترعبدالکریم سروش بیش از همه در این باره همت گماشت و اندیشه های مولانا را به جهان معاصر معرفی کرد. کتاب های او مملو از نکات برجسته ای از افکار مولوی است. به عنوان نمونه، نسخه ی قونیه از مثنوی معنوی و لب لباب مثنوی اثر واعظ کاشفی را تصحیح نمود و کتاب «قمار عاشقانه» ی او حاصل پاره ای درس گفتارهای اوست. وی اکنون در حال اتمام شرح دفتر ششم مثنوی است.

برای آشنایی با اندیشه های مولوی ما نیازمند شناخت شمس تبریزی هستیم از او یک اثر به نام مقالات مانده است که توسط دکترمحمدعلی موّحد تصحیح و تشریح شده است. دکتر موّحد هم می توان یکی از مولوی پژوهان بزرگ معاصر دانست که با ظرافت ها و دقت های بی نظیری به معرفی شمس و مولانا پرداخته است. آخرین کار او تصحیح دوباره مثنوی معنوی است.

نوشتن برای خویشتن M&M

نوشتن برای خویشتن

هر زمان که از زندگی به تنگ آمدید. دست به قلم شوید. نوشتن درمان بزرگ همه دردهاست./ یونگ

خیلی‌ها برای این که مطلبی را بنویسند، دچار دگردیسی و مشکل می‌شوند و نمی‌دانند از کجا شروع و به کجا ختم کنند و با چه انگیزه‌ای دست به نگارش بزنند. یا این که چگونه نوشته‌ی خود را پرورش دهند. توجه به مقدمات و مراحل زیر به شما کمک می‌کند تا بر نوشته‌ی خود مسلط و در ویرایش و تداوم آن کوشا باشید.

اولاً نوشتن مانند خواندن نیازمند تکنیک‌های خاصی است و انگیزه‌ی قوی می‌طلبد تا فرد متقاعد شود به آن بپردازد. پاره‌ای افراد برای دریافت یک آرامش درونی اقدام به نگارش می‌کنند. عده‌ای هم از این که به دیگران نشان دهند که اهل نوشتن هستند، دست به قلم می‌شوند و بعضی هم برای ماندگاری و یادگاری خاطره‌ای قلم را بر روی کاغذ می‌چرخانند. برخی هم...

ثانیاً فضای مجازی در جهان امروز، آدمیان را تحریک به نوشتن می‌کند. ساخت وبلاگ و پیج اینستاگرام و کانال تلگرامی و تشکیل گروه‌های واتساپی فرصت خوبی برای اظهار نظر و کامنت‌هایی است که گاه منجر به نوشتن مطالب بلند می‌شود. در حقیقت می‌توان گفت: فضای مجازی سبب علاقه‌مندی افراد به نگارش شده است. چرا که در این فضا نوشته‌ها به اقصا نقاط جهان منتشر می‌شود و به اندک زمانی به دوستداران دانش می‌رسد. حال تصور کنید نویسندگانی که در گذشته‌ی تاریخ دست به نگارش می‌زدند با چه انگیزه‌ی بلندی و همت ستودنی مطلبی را قلمی می‌کردند و یا به استنساخ آن می‌پرداختند. تا شاید به دست آیندگان برسد و آنها هم از آن بهره‌ای ببرند. البته بر فرض این که نوشته‌های آنان زیر خروارها خاکِ تاریخ مدفون نشود و دیگرانی باشند که از آن محافظت نمایند و در گسترشش بکوشند. اما در جهان جدید، تکنولوژی و صنعت چاپ، این امور را سهل‌الوصول در اختیار دیگران قرار می‌دهد. از سوی دیگر، جهان جدید با وجود ابزار فراوان به زایش دانش کمک کرده است و تولیدات فرهنگی و علمی را به چندین برابر افزایش داده است و به گونه‌ای نگرانی‌های پیشین را به صفر رسانده است.

ثالثاً جدا از انگیزه‌ها و فضاها برای تولید دانش، گویا نگارش یکی از غرایز آدمی برای تخلیه‌ی روانی است. یعنی هر کسی با اندک تجربه‌ی اندوخته می‌خواهد آن را با دیگران در میان بگذارد و یا اندوه دلی را بر روی کاغذی جاری کند. هر چند آغاز این کار در صحبت کردن بروز می‌کند ولی چون همه‌ی افراد مخاطب حضوری ما نیستند، به ناچار برای مخاطب غایب باید پادکست و یا نوشته‌ای ارائه داد تا آنها هم بتوانند از آن بهره بگیرند. در هر صورت تمام خواندنی‌ها و صحبت‌ها وقتی مکتوب می‌شوند ثبت و ماندگار می‌مانند. هنوز که هنوز است بهترین ابزار برای یادگاری، نگارش است چه بر روی دیوار و ظرف سفالینه‌ها و چه در کاغذ و کتاب‌ها.

رابعاً افرادی که در صدد تداوم نگارش هستند، نیازمند دقت و فراست بیشتری هستند. نوشته‌های معمولی و یا کوتاه‌نویسی‌ها امری ذوقی و ارتجالی است اما ثبت و ماندگاری یک نوشته محتاج ممارست و تمرین مکرر است و حوصله‌ی زیادتری را می‌طلبد و در یک کلام دقت و تجربه‌ی متفاوتی را اقتضا می‌کند. البته باید در باره‌ی تجربیات خود صادقانه به نگارش پرداخت. ویتگنشتاین می‌گوید: کسی که راجع به خودش به خودش دروغ می‌گوید و خودش را در باره‌ی قصد و نیتش فریب می‌دهد، اثر مخربی بر قلمش می‌گذارد، چون دیگر نمی‌شود گفت آن قلم چه چیزی را راست نوشته و چه چیزی را دروغ.(1)

حال با توجه به این چهار مقدمه، توضیح می‌دهم که چگونه یک نوشته پخته می‌شود و برای ماندن و استفاده‌ی دیگران آماده می‌گردد. تردید نکنید که هر نویسنده‌ای در آغاز کار، با نوشته‌های کوتاه و گذرا خو می‌گیرد. او در تنهایی مطلبی را نگارش کرده و سپس به توضیح و توزیع آن پرداخته است. همه‌ی دست به قلم‌ها، کارشان با جمله‌ای و پاراگرافی شروع شده است و آرام آرام قلم‌شان با کاغذ آشنا شده است و پس از سال‌ها تمرین و تلاش، نوشته‌های‌شان را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اند. بنابراین شما هم که علاقه‌مند نگارش هستید باید این مسیر را طی کنید و از همین شیوه بهره بگیرید. یعنی در آغاز مطالبی کوتاه قلمی کنید و آنها را در دفتر یا فضای مجازی ذخیره نمائید. مطمئن باشید که تجربه‌های اولیه‌ی نوشتن، ناقص و نارساست اما در طول زمان پس از ممارست‌ها و ویراست‌های بسیار پخته می‌شود.

این را هم بدانید که حس نوشتن در همه‌ی آنات شکل نمی‌گیرد. وقتی حال نوشتن پیدا کردید دست به قلم شوید. چرا که نوشتن‌های ناگهانی، ناپخته و ناسخته‌اند. برای این که پاراگراف‌های اولیه کامل شود شما نیازمند مراجعه‌ی مکرر به آن‌ها هستید. از این رو برای ورز دادن محصولات نگارشی خود لازم است هر چند روز یکبار به سراغ‌شان بروید و آن‌ها را دوباره بخوانید و در پاره‌ای از جملات و عبارات آن‌ها تجدید نظر کنید. اصلاح و ویراستن مدامِ مطالب، سبب شفافیت و دلپذیری آن‌ها می‌شود. از سویی، مراجعه‌ی مداوم لذّت نوشتن را چندین برابر می‌کند. یادتان باشد که هیچ وقت دغدغه‌ی مخاطب و خواندن متن توسط دیگران نداشته باشید. شما در نهایت هر دریافت و کنشی که به نوشته‌تان دارید، همان حس به مخاطب هم منتقل می‌شود گویا یک احساس مشترک نویسنده و خواننده را به هم متصل می‌کند. از این رو توصیه می‌شود برای دیگری ننویسید و ذهن‌تان را معطوف به نظر دیگری نکنید. نوشتن برای خویشتن هنر است. چرا که نوشته‌ها در نهایت، مخاطب خود را پیدا می‌کند. از طرفی شما پس از نگارش، همان دیگری هستید. انسانی با همان روحیات و دغدغه‌ها و فارغ از حسادت و همآوردی و کینه‌ها. البته نوشتن یک متن غیر از نامه‌نگاری است.

نکته‌ی دیگر این که شما پس از بارها مراجعه به نوشته‌های خود متوجه می‌شوید یک وجه اشتراکی در آن‌ها قابل دستیابی است یا ایده‌ی خاصی در آنها موج می‌زند. یافتن این نقطه‌ی اشتراک و زنجیره‌ی پاراگراف‌ها به شما کمک می‌کند تا دریابید که بیشتر تکیه و تأکید شما بر روی یک مطلب است و جملات دیگر به همان مطلب اصلی برمی‌گردد. درک این موضوع به شما کمک می‌کند که به تنوع در موضوعات دست بزنید. چرا که لازمه‌ی نوشتن خوب و مفید تحوّل و تکثّر در آن است. احساس خوشایندی که پس از این در شما شکل می‌گیرد، می‌تواند آغازگر حرکتی نوین در نگارش باشد و همین امر سبک و شیوه‌ی خاصِ نوشتنِ شما را رقم می‌زند. بکوشید از کپی‌برداری و تقلید از دیگران پرهیز نمایید و سبک خاص خود را اختراع کنید. البته دریافت آن نیازمند تمرین بسیار در حوزه‌ی نگارش است. پس از گذراندن این مراحل آرام آرام شما وارد فضای نوشتن می‌شوید و می‌توانید به خلق کارهای خارق‌العاده دست بزنید و نویسنده‌ای مقتدر گردید.

ماحصل این امور سبب می‌شود شما نسبت به چاپ نوشته‌های خود راغب شوید و درصدد ارائه‌ی آن به دیگران برآیید. تلاش برای چاپ کتاب و عبور از این مرحله حس خوشایندی به شما عطا می‌کند. اما باید بدانید که هر کتاب پس از چاپ مورد نقد و بررسی دیگران قرار می‌گیرد. شما باید از انتقادات سازنده استقبال کنید و نسبت به رفع نواقص و ناصواب‌های کتاب خود اقدام نمائید.

--------------------------------

1- لودویگ ویتگنشتاین، وظیفه‌ای به نام نبوغ ص ۴۱۰

فقها و عرفا

فقها و عرفا

شیعیان امامی از خطر گسترش عقیده ی حلاج که اساس آن بر پایه ی عقیده ی اهل سنت بود آگاه شده و می دانستند که به عقیده ی طرفداران نظریه ی حلاج یک فرد ممکن است تا حدّ تقدس ارتقاء یافته و صاحب قدرت خارق العاده ای شناخته شود و بدین قرار، اساس عقیده ی شیعه را که نیروی خارق العاده را حق ویژه ی اولاد حضرت علی(ع) می دانستند از ریشه و بنیاد متزلزل سازد.(امام محمد غزالی، مونتمگری وات ص 109)

به حسب این تحلیل، فقهای شیعه برای معصومین درجه ی خاصی قائل بودند که همسویی دیگری را برنمی تابیدند.

فیلم و فلسفه**

- تمثیل غار تلفیقی از اسطوره و فیلم و فلسفه است.

- درک بصری از نگاه پدیدارشناسی نوعی بازتولید اندیشه است.

- سینما هم داستان را روایت می کند و هم به نمایش می گذارد.

- دیدن سایه به معنای حضور اندک نور به غار است اما کفایت نمی کند و گاه آدمی دچار توهم می شود.

- نگرش فلسفی وقتی است که از غار خارج شویم.

- خروج از غار به معنای فاصله گرفتن از تجربه ی حسی و به کارگیری عقل است.(افلاطون)

- عرفا این فاصله گیری را به معنای فاصله گیری از خود معنا کرده اند.

- فیلم مانند متون مقدس قابلیت خوانش های مختلف دارد.

- تصویر روند شکل گیری شخصیت ها و رویدادهاست و آغازی برای فلسفه ورزی و تحلیل امور ملموس است.

- فلسفه ورزی یعنی یادآوری سؤالات اصلی هستی در طول زندگی(بهشت بر فراز برلین)

- برای کنترل و نفوذ بر انسان ها باید همواره ذهن شان را با تصاویر گمراه کننده و نادرست از جهان پر کرد.(پیرو اثر برتولوچی، پرتقال کوکی اثر استنلی کوبریک)

- پس از تمثیل غار برخی سینما را رؤیاپردازی می دانند.(برهان رؤیای دکارت)

- افلاطون و دکارت معتقد بودند که حواس تنها منبع شناخت نیست عقل هم باید به کار گرفت.

- در نگاه تجربه گرایانه به جهان که جان لاک و دیوید هیوم مدافع آن بودند، دیدن مساوی با باور داشتن نیست. آنچه ما درک می کنیم همواره متکی به نظریه است. تفاوت پزشک و غیرپزشک همین است.

- کانت عقلگرایی افلاطون و تجربه گرایی لاک و هیوم را به یکسان یکسونگر دانست و در کتاب «سنجش خرد ناب» گفت: علاوه بر تجربه و عقل ما نیاز به اصول نظام بخش(مقولات فاهمه) چون جوهر، علیت، نسبیت و... هستیم.

غزل خداحافظی@@

غزل خداحافظی

هر غریبی که به بندر می آید پولی جمع می کند و می رود اما طنز روزگار این بود که من اندک پولی که جمع کرده بودم، کسی بُرد و خورد. پس از آن به همین حقوق بسنده و با سختی زمان را سپری کردم. وقتی دنیایت خراب می شود ناچاری به چیزی چنگ بزنی. سهم ما از آن چیزها خواندن و نوشتن بود. خدای را سپاسگزارم که مرا با کتاب و کاغذ آشنا کرد.
حاصل آن تلاش ها ارتباط با رسانه ها خصوصا مطبوعات استان شد. ندای هرمزگان که همان اول ما را قاپید و بعدها نسیم جنوب و نگاه روز و در نهایت دلفین مرا بلعید. از اینها که بگذریم نشست های علمی و دوستانه تنهایی و سختی های مرا رفو کرد. جمع این نشست ها و قلم زدن ها کتاب هایی شد که تاکنون به چاپ رسیده و یا در نوبت چاپ اند. راستی این را نگفتم که مقالات دانشگاهی ام هیچ سودی جز اخذ پایه نداشت.
دوستان هرمزگانی چندماه پیش تصمیم گرفتند که روزی برای بنده نکوداشتی بگیرند و امروز همان روز است. اولا من سپاسگزار تمام تلاش ها و کوشش های آنها خصوصا جناب حجت الاسلام دکتر ذاکری هستم. ضمن این که شرمنده ی همه ی تعریف ها و تمجیدهای سخنرانان و مقاله نویسان ام. واقعا خود را درخور این همه محبت نمی دانم. من هم مانند بسیاری از انسان ها عمری را ضایع کرده ام و آرزوها و آرمان هایم برآورده نشده اند. اکنون که به پشت سر خود نگاه می کنم، اندک تجربه ی زیسته ام را در اختیار رسانه ها و مطبوعات و دوستان گذارده ام. اما تمام آنها بازخورد ناکامی ها و ناشی از دست نیافتن به ایده ها بود. گویا تمام عمرِ ما، در جست و جوی زمان از دست رفته ای سپری می شود که در گفتار و رفتار ما پژواک دارد. آرمان های بشری اگر با موانع جدّی روبه رو نشوند، محقق می شوند. اما ظاهرا تقدیر بر تدبیر غالب است. به قول سهراب انسان وقتی دلش گرفت، از پی تدبیر می رود/ من هم رفتم.
از آغاز ورود به بندرعباس که بهانه اش تبلیغ بود، با مرگ پدر مواجه شدم. پس از حضور در مراسم ختم در بندر دیّر بوشهر به پیشنهاد مدیر کل اداره ی زندان ها و توصیه ی خانواده به بندرعباس برگشتم. دیدار و گفت و گو با زندانیان یعنی آدم های شکست خورده ی مالی و روحی، مرا با خودم بیشتر آشنا کرد. همکاری با رادیو خلیج فارس به عنوان کارشناس فرهنگی، مزید بر علت شد. اما هیچ کدام از این دو رابطه مرا سیراب نساخت. ادامه ی تحصیل در کارشناسی ارشد بهانه ی خوبی برای فرار از زندان بود. اما سفارش ها و تماس های جناب حاج محمد آشوری دوباره مرا به بندر کشاند. این بار به مدت یک سال و نیم در امور اجتماعی استانداری مشغول خدمت شدم.
سال 1376 پس از پیروزی خاتمی به دانشگاه علوم پزشکی رفتم. فضای دانشجویی را مطلوب و معبود خود یافتم. دیری نپایید که آن فضا هم ناامیدانه سپری شد با پایان رسیدن دوران اصلاحات حکم اخراج از دانشگاه مرا شوک زده کرد. اما همت همکاران و حضور پررنگ دانشجویان دوباره مرا به دانشگاه برگرداند. این بار درصدد جبران کاستی ها برآمدم و رابطه ی خود را با کتاب و مطبوعات مستحکم نمودم. دوران اول احمدی نژاد هم سرآمد. از این که بستر اجتماعی به دنبال امثال احمدی نژاد بود، مطلوب من نبود. از این رو در دوره ی دوم انتخابات سخت کوشیدم که میرحسین بیاید اما با نیامدن و حبس او من هم محبوس و مأیوس شدم و در لاک خود فرو رفتم. در این دوران با حضور در محافل علمی و نشست های دوستانه، اوقات خوشی را برای خود دست و پا کردم. زمان گذشت و ستم ها تلنبار شد و من ناامید از همه ی آرزوها و ایده ها به کُنجی پناه بردم و ضایع شدن عمر را به عینه تجربه کردم. دیگر نه کلاس های درسی سیرابم می کرد و نه در فضای سیاسی احساس آزادی می کردم. اگر شکیبایی نبود نفس کشیدن در این اتمسفر آلوده مرا به نابودی می کشاند. تنها یک قلم و چند تکه کاغذ بود که مرا از این زندان ها رها کرد.
اما امروز که در ربع پایانی زندگی هستم، در می یابم که نجاتم از آن دورانِ بی خودی و بیهودگی همانا شکیبایی و دست به قلمی ام بود. در این مدت حضور سی ساله در بندرعباس خدا را گواه می گیرم که نه حق کسی خوردم و نه آبروی کسی بردم و نه به جمع آوری مال و منالی پرداختم. شاید جز کسانی باشم که با دست خالی از این استان رفت. به این گفته ی کانت ایمان دارم آنجا که می گوید: همیشه بدان که افراد انسانی غایت اند و از آنها همچون وسیله ای برای رسیدن به غایات خویش استفاده نکنید. در هر صورت امیدوارم خداوند اندک محبتی که به دوستان و همکاران دارم، همان را توشه ی سفر آخرتم قرار بدهد. چرا که به قول مولوی وقتی شمع وجود آدمی در این جهان رو به افول است باید شمع دیگری را روشن کرد
باد تند است و چراغم ابتری/ زو بگیرانم چراغ دیگری
شاید حضور امروز شما به مثابه ی شمع هایی است که روشنایی قبر مرا تضمین کند و فردا گواه من باشید.

در کویر سیاست

در کویر سیاست
هر چیزی کویری دارد. کشور، انسان، تفکر. سیاست هم کویری دارد. در کویر سیاست، سیاسیون بی پناه و تروتسکی ها قربانی می گردند. دروغ جای خود را به صداقت می دهد و رأی به سهام عدالت تبدیل می شود.
در کویر سیاست، ماکیاولیسم رشد می کند. آزادی و عدالت رنگ می بازد. نخبه کشی سکه ی رایج می شود. امیرکبیر در حمام فین رگ زده می شود و مصدق که با شعار «یا مرگ یا مصدقِ» مردم به صحنه آمده بود با «مرگ بر مصدق» شعبان جعفری ها به کویر احمدآباد تبعید شد. تنهای تنها در سکوتی طاقت فرسا و نهایتا در همان کویر سر بر خاک گذارد
دکتر شریعتی را ببینید که چگونه در کویر تنهایی اش حرف می زند و برای التیام دردهای پنهانش چه سخن ها که نمی گوید. به قول دخترش، سوسن، کویر خلوتگاه شریعتی باشد و یا محصول نشستن در محضر خودِ -آزاد اما تنها- تجربه ی تفکر است در تعلیق، میان یک حسرت و یک امید، حسرت یک ازلیت از دست رفته و امیدی پرتنش به یک ابدیت هنوز نیامده. در کویر است که شریعتی همه ی مرزها را نادیده می گیرد تا تجربه ی تنهایی خود را به یُمن قرار گرفتن بر سر چند تقاطع، قابل تقسیم سازد.(مقدمه کویر تجربه مدرنیته ی ایرانی، فرامرز معتمد دزفولی)
خاتمی را به یاد آورید که در آخرین نامه هایش پس از یک دوره سیاست ورزی خود را کویری می خواند از کویر اردکان برآمده و در جهان مدرنیته غوطه ور شده و دوباره به کویر برگشته است.
اگر کویر نبود انسان ها بی باور و بی یاور می شدند. زیباترین عرفان های شرقی حضور در تفکر خویشتن است. کتاب هایی چون «با مخاطب های آشنا و هبوط در کویر» دکتر شریعتی و «سیاست نامه» ی سروش حکایت کویر ایرانی است که فراز و نشیب های تاریخ سیاسی یک ملت را می توان در آنها جستجو کرد.
اما در کویر سیاست می توان آزاد و بی قطب نما به هر جا سفر کرد. از ملت مایه گذاشت و با آبروی افراد بازی کرد و کلمات را به استخدام قدرت در آورد. دین در کویر سیاست است که اَبزار می شود و احساسات مذهبی قربانی حرص و حسرت.
این که می گویند دین از سیاست جداست چون کویر سیاست، با کویر دیانت فاصله دارد. در کویر سیاست ضد ارزش ها تبدیل به ارزش می شوند همه چیز فدای قدرت و حشمت می شود ولی در کویر دیانت عرفان ظهور می کند و انسان از خود و دیگران رها می شود و به تنهایی و خلوت خود پناه می برد.
در کویر سیاست کتاب «نخبه کشی» رضا علی قلی خواندنی است. ما یاد گرفته ایم که خوش استقبال و بد بدرقه باشیم. گویا شخصیت های قهرمان و کاریزماتیک در فرهنگ ما یک بار ظهور و یکباره افول می کنند. نخبه پروری ما مانند نخبه کشی ماست.
در کویر سیاست، بهت و ابهت، مات و کیش، شاه و گدا، دروغ و صداقت و عزلت و ذلت وارونه می شوند چون تناقض در رأی نمایان می شود. با سپهری همدلم که گفت: جای مردان سیاست بنشانید درخت/ تا هوا تازه شود.

دین در جهان امروز

دین در جهان امروز
به رغم تحلیل های ضد دینی که توسط جامعه شناسان و جانبازان و روحانیان در داخل و خارج از این مرز و بوم ارائه می شود دین همچنان پرتوافشانی می کند. شعارهایی چون دین از بین رفت! شیعه نابود شد! و اسلام دیگر سر بلند نمی کند! شعارهای افراطی ای است که بیشتر برای جلب مشتری است تا بیان حقیقت.
اولا پدیده هایی چون تأخیر در ازدواج، افزایش اضطراب، کاهش فرزندآوری و گسترش افسردگی مانند گرمایش زمین، امری جهانی است و منحصر به کشور ما نیست. لذا فلاسفه ی معاصر امثال مارتا نوسباوم برای رفع این آسیب ها به مفاهیمی چون اخلاق جهانی و جهان وطنی متوسل شده اند.
ثانیا تاریخ گواهی می دهد که در برخی دوران، ما با رکود و سقوط دین مواجه بوده ایم ولی پس از عبور، دوباره دین احیا شده و به مسیر خود ادامه داده است. چرا که دین وابسته به حکومت ها و مردمان یک دوره نیست بلکه در روح جمعی انسان ها حضور فعّال دارد.
ثالثا تصور نکنید با ظهور خوانش های جدید از معرفت دینی و تز تقدم اخلاق بر دین و یا تبیین و تحلیل علمی از امور دینی، معارف و مسائل دینی به فراموشی سپرده می شود بلکه داده های جدید سبب شفافیت دین و خرافه زدایی از آن می شود و در نهایت حدود و ثغور آن را مشخص می کند. و معنای این امر احیاگری دینی است. نمونه ی این امر را می توان در رنسانس غرب نسبت به مسیحیت و بودیسم در تقابل با هندوئیسم جستجو کرد.
رابعا بر فرض این که نسل جدید از معرفت و احکام دینی فاصله بگیرد. اما این گسست در نهایت به ضرر خود او خواهد بود نه این که با کناره گیری ها و لجبازی های نسلی، دین از بین می رود بلکه او محروم از دستاوردها و فراورده های آن می شود.
خلاصه این که اگرچه چای دبش دین دچار اختلال و اختلاس شده است ولی ما همچنان نیازمند نوشیدن چای هستیم.

انگیزه های کتاب‌نویسی M&M

انگیزه‌های کتاب‌نویسی

1- بهرام معصومی مترجم کتاب «رمان‌درمانی» اثر مشترک اِلا برتد و سوزان الدرکین در مقدمه‌ی خود نوشته است: مؤلفان این کتاب درمانگرند. آن‌ها حدود سی و پنج سال پیش که در دانشگاه کیمبریج دانشجو بودند، با هم آشنا شدند و از آن زمان به بعد شروع کردند به رمان خواندن و معرفی و دادن رمان به همدیگر... از سال 2008 با راه‌اندازی خدمات کتاب‌درمانی در لندن و تجویز کتاب‌هایی برای مخاطبان خود در سرتاسر جهان به فعّالیت‌شان در این زمینه ادامه دادند و کتاب «رمان‌درمانی» حاصل سال‌ها مطالعه، پژوهش، کتاب‌درمانگری و تلاش و کار گروهی آن‌هاست.

کتاب حاضر در بردارنده‌ی 310 مدخل اصلی (سوای مدخل‌های ارجاعی) است که هر مدخل به یک بیماری اختصاص دارد و برای درمان آن، خواندن یک یا یا چند رمان پیشنهاد شده است. در هر مدخل بُرشی از رمان، در رابطه با بیماری ذکر شده، آمده است که هم به درک و درمان آن بیماری کمک می‌کند و هم خواننده را به مطالعه‌ی آن رمان وامی‌دارد. در این کتاب، 765 رمان از 593 رمان‌نویس دنیا معرفی شده‌ است.

متن فوق نمونه‌ای از انگیزه‌ی کتاب‌نویسی است. دو دانشجوی دختر تصمیم می‌گیرند رمان‌های بسیاری را بخوانند و حاصل مطالعات خود را پس از سی سال تحقیق و تفحص با ما در میان بگذارند. باید گفت این امر یکی از زیباترین کارهایی است که در حوزه‌ی نویسندگی رخ می‌دهد. البته مؤلّفان این کتاب، در حین معرفی کتاب‌ها، به نقد و بررسی اجمالی آن‌ها هم توجه دارند و از سویی دیگر، نسخه‌ی تجویزی خود را کامل نمی‌دانند.

این متن مرا به یاد خاطره‌ای انداخت که اورحان پاموک در مورد کتابخوانی خود بیان کرده است. وی می‌نویسد: من به مدت 12 سال از هیجده تا سی سالگی به خواندن رمان‌های کلاسیک جهان پرداختم.(1) کتاب «استانبول، خاطرات و شهر» یک اتوبیوگرافی بسیار غمگین در باره‌ی تغییرات فرهنگی بزرگی است که در ترکیه اتفاق افتاده است. پاموک کتاب را وقتی نوشت که در آستانه‌ی افسردگی بود. یعنی نه فقط خواندن بلکه نوشتن هم نوعی درمان محسوب می‌شود.

2- چند ماه پیش یکی از دوستانِ معلم پیشه تماس گرفت و از من خواست تا ناشری جهت اخذ مجوز فوری برای چاپ کتاب خود و همسرش معرفی کنم. از موضوع دو رساله پرسیدم گفت: راستش مطالب رساله‌ها چنگی به دل نمی‌زند. ما هر دو معلم هستیم و می‌خواهیم برای رتبه‌بندی امتیاز بیشتری کسب کنیم و هدف ما از چاپ رساله‌های کارشناسی ارشدمان صرفاً جهت ارائه به آموزش و پرورش است. فقط می‌خواهیم از هر کتاب یک نسخه را چاپ کنیم و به اداره تحویل دهیم.

این هم گونه‌ای دیگر از انگیزه‌ی چاپ یک کتاب! مقایسه‌ای هر چند شتابزده بین این انگیزه و نیت مؤلّفان کتاب پیشین خالی از لطف نیست. آن‌ها سی سال زحمات خود را می‌خواهند با ما در میان بگذارند و اینان می‌خواهند فقط یک نسخه از کتاب را، آن هم برای ارائه به یک اداره، به چاپ برسانند.

متأسفانه از این نمونه چاپِ کتاب‌ها برای ارتقاء علمی و اخذ درآمد بیشتر، در کشور ما فراوان یافت می‌شود. بسیاری از اعضای هیئت علمی با همین انگیزه اقدام به چاپ کتاب خود می‌کنند. صرف نظر از این که روند پژوهش و تهیه‌ی تزهای تحصیلی در دو مقطع کارشناسی ارشد و دکتری هم حکایت تلخ‌تری دارد. رساله‌سازی و کتاب‌سازی در این عرصه غوغا می‌کند.

3- دو سال پیش به دفتر یکی از همکاران مراجعه کردم. بر روی میز کارش سه کتاب کوچک مشاهده کردم. آن‌ها را تورقی کردم و پرسیدم: این کتاب‌ها که محتوایی ندارند و نکته‌ای گوشزد نمی‌کنند. نویسنده‌ی این کتاب‌ها چه کسی است؟ پاسخ داد: من دوستی دارم که امروز به دفتر من مراجعه کرد و این سه کتاب را به من هدیه داد و گفت: من سال‌ها تلاش کرده‌ام تا این سه کتاب را تدوین کرده‌ام اما کسی قدر مرا نمی‌داند و از کتاب‌های من بهره نمی‌گیرد. من در این کتاب‌ها حرف‌هایی زده‌ام که تاکنون کسی نزده است. شیوه‌ی خاصی برای اخلاقی کردن جامعه دارم!

به همکارم گفتم: ارائه‌ی تز جدید در قالب یک کتاب، نیازمند بیان پیشینه‌ی بحث و استفاده از منابع و مدارک مختلف است. من در این سه کتاب یک مورد ارجاع هم نمی‌بینم این چگونه ایده‌ای است که اولین بار طرح می‌شود و هیچ گونه رفرنسی هم ندارد. گویا عشق به مطرح شدن و خودپسندی گاه در کتاب‌نویسی نمایان می‌شود.

4- پاره‌ای از نویسندگان، مقالات و یادداشت‌های خود را در وبلاگ و کانال تلگرام ثبت می‌کنند و یا در اختیار رسانه‌های مکتوب قرار می‌دهند تا پس از بازنویسی و تدوین بتوانند آن‌ها را به صورت یک کتاب به جامعه عرضه کنند. اگر دقت کرده باشید خیلی از مجموعه مقالات و یادداشت‌های پراکنده حاصل این نوع کوشش‌هاست.این گونه انگیزه‌ها مفید و قابل ستایش است. به این که مؤلّف قبلاً اثرش را به صورت متناوب در اختیار رسانه‌ها قرار داده است و اکنون می‌خواهد در یک مجموعه گردآوری کند و پس از ویرایش و اضافاتی در اختیار کتابخوان‌ها قرار دهد. در هر صورت این انگیزه مطلوب و رایج است.

5- برخی از مؤلّفان و مترجمان پیش از آن که اثر خود را به پایان برسانند. بخش‌هایی از آن را به صورت روزانه یا هفتگی در روزنامه یا نشریه‌ای به چاپ می‌رسانند. این افراد معمولاً پس از بازخوردهایی که از کار خود می‌گیرند، نوشته را به زیور طبع می‌آرایند. این هم امری مطلوب و پسندیده است. نمونه‌ی این آثار قبل از چاپ می‌توانید در ماهنامه‌ها و فصلنامه‌ها و همچنین صفحات فرهنگی روزنامه‌هایی چون اطلاعات و کیهان مشاهده کنید.

6- استادان دانشگاه وقتی موضوعی را برای تدریس دوره‌ی ارشد و دکتری تعیین می‌کنند، در صدد تنظیم جزوه‌ای از ایده‌ها و تحقیقات خود را برمی‌آیند و پس از ارائه به دانشجویان، در قالب یک کتاب آن را به چاپ می‌رسانند تا در ترم‌های بعدی به جای جزوه، کتاب در اختیار دانشجویان قرار گیرد. این نوع کتاب‌نویسی هم در دنیا از اعتبار بالایی برخوردار است. مثلاً اکثر آثار دکتر شفیعی کدکنی و دکتر ابراهیمی دینانی در ایران و آثار یوال نوح هراری در انگلیس و جوزف کمبل در آمریکا از این جنس است.

7- عده‌ای از اندیشمندان هم با عطف توجه به یک کتاب کلاسیک و نقد و بررسی آن در جلسات متعدد، تکاپوی علمی خود را در یک کتاب جمع‌آوری می‌کنند. بیشتر تصحیح و حاشیه‌نویسی و شرح‌هایی که بر کتب کلاسیک نوشته می‌شود، حاصل سخنرانی‌های متوالی و تدریس این کتاب‌هاست. به عنوان نمونه می‌توان کتاب‌های شرح دیوان حافظ و سعدی و مثنوی معنوی مولانا در طول دوران معاصر را نام برد. شروح مختلف کتب فقهی، فلسفی و عرفانی هم در این دایره می‌گنجد.

8- شاعران و طنزپردازان هم در کتاب‌نویسی بی‌نصیب نیستند. آنها هم تلاش می‌کنند با ارائه‌ی دفترهای طنزی و شعری خود آثاری را خلق و به صورت کتاب منتشر کنند. تا پس از مرگ‌شان در قالب یک دیوان تک‌جلدی و یا چندجلدی به جامعه‌ی فرهنگی عرضه شود. البته در این میان پاره‌ای آثار به چاپ‌های مکرر می‌رسند و برخی هم از چاپ اول گذر نمی‌کنند. یادآوری این نکته بجاست که ارزش یک کتاب در چاپ مکرر آن نیست اما حداقل می‌توان دریافت که این کتاب خوانندگان بیشتری را به سوی خود جذب کرده است و موضوع آن علاقه‌مندان بیشتری داشته است. لازم به ذکر است که چاپ مکرر یک کتاب گاه حاصل یک دوران پرالتهابی است که جامعه‌ی هدف نسبت به موضوع و محتوای آن حساس بوده است. اما پس از عبور از آن دوران، موج چاپ این گونه کتب فروکش می‌کند و گاه به فراموشی سپرده می‌شود. حال باید دریافت که کتاب‌های اصیل و ماندگار تابع جو زمانه نبوده‌اند بلکه در طول تاریخ درخشیده‌اند.

9- بعضی افراد در خلوت خود بدون ارائه‌ی سخنرانی و گفت‌وگویی موضوعی را مورد تحقیق قرار داده‌اند و با استفاده از منابع بسیار، سعی در تدوین و تألیف کتاب دارند. اینان پس از سال‌ها پژوهش، اثر خود را در اختیار دیگران قرار می‌دهند. شاید بتوان گفت بهترین کتاب‌های تألیفی خصوصاً در مورد موضوعات فلسفی و علمی از این دست می‌باشد. نیت و سعی این بزرگان هم مشکور باد.

10- برخی نخبگان جامعه نیز کوشش می‌کنند در قالب سخنرانی و ارائه‌ی شفاهی مباحث در محافل عمومی به صورت سلسله درس‌گفتارها در زمینه‌های مذهبی، اجتماعی و اخلاقی، مطالبی را عرضه کنند و پس از بازبینی و بازخوردهایی که از دیگران می‌گیرند، حاصل کار را در قالب یک کتاب تدوین کنند. معمولاً سخنوران برجسته از این امر استقبال می‌کنند. نمونه‌های معاصر آن را می‌توان در شخصیت‌هایی چون شهید مطهری و دکتر شریعتی و استاد شبستری و استاد ملکیان و دکتر سروش جستجو کرد. بیشتر آثار این بزرگان برگرفته از سخنرانی‌ها و برگزاری نشست‌های فکری و فرهنگی آن‌هاست. البته این افراد آثار مکتوب هم تقریر کرده‌اند که خواندنی‌اند.

این بود ده نمونه از انگیزه‌هایی که در حوزه‌ی کتاب‌نویسی شکل گرفته است. هر چند خلط انگیزه و انگیخته امری مذموم شمرده شده است اما توجه به انگیزه‌ها و نیات مؤلّفان ما را یاری می‌کند تا به محتوای کتب و بررسی و نقد آن‌ها توجه جدی‌تری داشته باشیم و پیام‌های آنها را بهتر دریابیم.

--------------------------------------

1- استانبول، خاطرات و شهر ص 253