درسگفتارهای پروستشناسی
جلسهی چهارم
روزنامهخوانی
یکی از امور روزمره پروست، خواندن روزنامه و نشریات هفتگی و ماهانه بود. آلباره میگوید: علاوه بر نامهها، خواندن روزنامهها هر روز صبح، جزء کارهای روزمرهاش بود. بیشتر روزنامههای فیگارو، ژورنال دودب، لوتان و مطبوعات اقتصادی و همچنین مجلاتی از قبیل اومر کور، دو فرانس، درگود دو پاریس، پلوستواسیون و غیره را میخواند.(آقای پروست ص 259) در روزنامهها اخبار مربوط به همه چیز را تعقیب میکرد. سیاست، ادبیات، بورس، نقد کتاب. ممکن بود بخواهد با منتقد مقالهای آشنا شود.(همان ص 260) چنان که پیش از این طرح شد به مادرش توصیه میکرد فلان مقاله را برایم کنار بگذارید.(همان ص 242)
در کتاب جستجو گاه به روزنامهخوانی و مقالهخوانی خود اشارت میکند.(ج4 ص 170 و 174 / ج۶ ص ۱۲۳ و ۱۴۹) البته گاه مقالاتی از او در روزنامههایی چون فیگارو به چاپ میرسید.(ج6 ص ۱۷۹ و ۲۰۸)
نامهنگاری
هر نویسنده برای دستیابی به سبک خاص نوشتن، نیازمند نامهنگاری بسیار است. معمولاً نویسندگان بزرگ به نامهنگاری علاقهی فراوان نشان میدادند. برای نمونه میتوان از لوکیوس سنکا، گوستاو فلوبر، فرانتس کافکا، جبران خلیل جبران و همچنین دکترعلی شریعتی، محمدعلی جمالزاده، جلال آل احمد، احمد شاملو، نادر ابراهیمی و فروغ فرخزاد یاد کرد به گونهای که طرف مقابل هم به شهرتی دست مییافت. سنکا خطاب به دوستش میگوید: اگر تمنای سرفرازی در دل میپروری، بدان که بیش از تمامیِ آن چیزها که اکنون عزیز میداری یا تو را بدان سبب ارج مینهند این نامههای من است که مایهی نیکنامیات خواهد شد.(مکتوبات رواقی ص 88) در نامهها نکاتی است که در دیگر آثار نویسنده وجود ندارد. برخی نویسندگان معاصر را میتوان از این جهت ارزیابی کرد. نامهها مکنونات وجودی آدمیان را در معرض دید خواننده قرار میدهند. آنها را نباید دستکم گرفت. در نامه است که درگیریهای ذهنی نویسنده شناسایی و حتی نوع مقابله با آنها آشکار میشود.
مکاتبات فلوبر، جدای از این که به ما امکان میدهد گام به گام آن زندگی دشوار و پر شر و شور را پی بگیریم و جدا از هیجانی که معتادان به فلوبر در ردگیری روز به روز جریان تکوین شکوهمند کارهای او به قلم خود نویسنده احساس میکنند و نیز کشف دست اول این که خواندههای او، بدآیندهای او و ناکامیهای او چه بوده و رسیدن به تجربههای بدیع، یعنی درهم شکستن موانع زمان و مکان و ورود به حلقهی نزدیکترین یاران و شاهدان زندگی او- دوکان، بوئیه، لوییز، ژرژ ساند- باری، جدای از همهی اینها، بهترین مونس برای نویسندهی نوپا و بااستعداد است و بهترین سرمشقی که نویسندهی جوان میتواند در آغاز راهی که برگزیده از آن سود بجوید.(عیش مدام ص 43)
از باب نمونه، کافکا در طول عمر خود در حدود 1500 نامه و کارت پستال خطاب به اشخاص مختلف نوشته است. تعداد 511 تا از آن نامهها خطاب به فلیسه است که در یک کتاب گردآوری شده است. کانه تی آلمانی تأثیر نامههای فرانتس کافکا به فلیسه بلوئر - که در سال 1912 با او آشنا میشود - بر شکل و محتوای رمان محاکمه را مورد توجه قرار داده است. نمونهی دیگر را میتوان در کتاب «عاشقانهها» که حاصل 40 نامه است که بین جبران خلیل جبران و می زیاده لبنانی ردّ و بدل شده است. شاید کاری که کانه تی در مورد کافکا به انجام رسانده است در بارهی خلیل جبران هم قابل اجرا باشد. اما مصادیق دیگر یعنی رابطهی بین مارسل پروست و آلبرتین سیمونه، مارتین هایدگر و هانا آرنت، هولدرلین و کارولینه، کی یرکگارد و رگینه اولس، لایبنیتس و سوفی شارلوت هم مواردی برای بررسی هستند. آدمیان دنیای شگفتی دارند این روابط را نمیشود با دید سادهانگارانه نگریست. نامهها حرفهای زیادی برای گفتن دارند. دریافت این روابط و پژوهش پیرامون آنها کاری است کارستان.
در کتاب، نویسنده ناچار از رعایت عرف جامعه و همکاران و ناشران و اصحاب رسانه است ولی در نامهنویسی در یک لحظه نویسنده خود و طرف مقابل را میبیند و شاید این که روزی نامهاش منتشر شود هم در ذهن مرور نکند. از طرفی چون نامه امری خصوصی است، فرد مکنونات قلبی خود را آشکار میکند. از سوی دیگر نامه به درگیریهای ذهنی و اجتماعی نویسنده مربوط میشود و همین نامهها میتواند بین آنچه نویسنده در فضای عمومی مینویسد با آنچه در خفا از آن پرده برمیدارد، تفکیک کند و حتی تناقضات فکری و نوشتاری و گفتاری نویسنده را برملا نماید. سید جواد میرهاشمی، مستندساز میگوید: درپژوهشهای استاد(ایرج افشار)، بخشی که برایم سؤال بود این که چرا وی به نامههای خصوصی ادیبان، نویسندگان و پژوهشگران اهمیت بسیار میداد؟ زندهیاد افشار معتقد بود روحیات و احوال افراد را میتوان در نامهها به دور از تعارف و خودسانسوری مطالعه کرد چرا که تعارف در اول و آخر نامه نمود پیدا میکند. از سوی دیگر افراد خودشان را در نامه ممیزی نمیکنند بلکه راه نقد گشوده است.(گفتگوی میرهاشمی با کتاب هفته ش 472 /12/16/1393)
گاه نویسنده با نوشتن نمیخواهد تجربهی زیستهاش را تکرار کند بلکه در پی آن است که دگرزیستن را بیافریند. یعنی نوشتههایاش حکایت زندگی دیگری است که با امور ظاهری و عادی سر سازگاری ندارد. او میخواهد گذشتهاش را جبران کند و داستان زندگیاش را از نو بنویسد. یعنی با نوشتن به تجربهی دیگری که نزیسته برسد. حال که زندگی قابل بازگشت نیست، میتوان در تخیّل آن را گذراند و در زیستن عادی، گونهای دیگر زیستن را در نوشتن یافت. پس گاه نوشتن در تقابل با زیستن گذشته است. نوعی تناظر رؤیایی است. به قول یوسا او آن گاه که زندگی خود را میزید. کسی است که از آنچه میزید فاصله میگیرد و آن گاه که مینویسد، کسی است که نومیدانه میکوشد آنچه را زیسته دوباره زندگی کند و چه بهتر که آن را همچون دروغی زندگی کند.(عیش مدام ص 178)
مارسل پروست برای دوستان و اقوام خود بسیار نامه مینوشت. به گونهای که برخی از آن نامهها در زمان حیاتش به چاپ رسید، هر چند اواخر از نامه نوشتن خود اظهار پشیمانی میکرد. آلباره میگوید: یکی از مسائل غمانگیز اواخر عمرش، نگرانی و ندامت از نوشتن نامههای متعدد بود و اغلب میگفت: هنوز نمردهام همهی نامههایم را چاپ میکنند. اشتباه کردم زیاد نامه نوشتم.(آقای پروست ص 257)
داستایفسکی هم مدام به تنفّر هولناک و شکستناپذیر و تصورنشدنی خود از نامه نوشتن اشاره میکند و میگوید: نامهها چیز احمقانهای هستند. به هیچ وجه نمیتوان با اعتماد کامل در آنها راز دل گفت. من همه چیز را به شما مینویسم ولی میبینم که هیچ چیز اساسی از زندگی اخلاقی و معنوی خود نگفتهام. حتی نوعی آگاهی هم از آن به شما ندادهام. تا وقتی که به نامهنگاری ادامه دهیم، همین طور خواهد بود. من بلد نیستم نامه بنویسم، بلد نیستم از خودم با مراعات حدّ و اندازه چیز بنویسم.(داستایفسکی، آندره ژید، ترجمهی سیروس ذکاء ص 17) هرچند در کتاب بیچارگان میگوید: البته قبول دارم نامه چیز خوبی است؛ نامهها از بار یکنواختی زندگی کم میکنند.(بیچارگان ص 16)
واقعیت این است که نامههای آن زمان پروست، که به شدت از تجربههای خلّاقانهی شخصی عاری است، پر است از نام پزشکان و آکنده از دوستان و کاردانان در بارهی مسائل پزشکی و بهداشتی.(دیباچه ج1 ص 24) البته در کتاب جستجو هم نامهنویسیاش ادامه پیدا میکند مثل نامهی بلندی که به آلبرتین مینویسد.(ج۶ ص ۴۴) هر چند این نوع نامهنویسیها را دروغ تلقی میکند.(همان ص 48) از این رو در پایان جلد هفتم در جستجوی زمان از دست رفته، وقتی از نامهنویسی دوشس دو گرمانت یاد میکند میگوید: فقط آدمهای احمق بیهوده بارها و بارها پاسخ نامهای را طلب میکنند که نوشتنش هم خطا بوده است و نباید مینوشتهاند.(ج 7 ص 402) چنان که خود شاهد ردّ و بدل نامههای توهینآمیز دو شارلوس و مورل بوده است.(ج4 ص 540) و آنها را نامهپراکنیهای بسیار برای هیچ و پوچ تلقی میکند.(ج4 ص 542)
لازم به ذکر است که بین نامههای پروست و اثر سترگ او تفاوت فاحشی وجود دارد. از این رو در پایان عمر از نوشتن نامهها اظهار ندامت میکرد. پروستپژوهان به این نکتهی اساسی پی بردهاند. مثلاً لویی مارتین شوفیه در مقالهی «بازی منهای دوگانه چهار شخصیت» که مهدی سحابی آن را در پیشگفتار جلد ششم آورده است، مینویسد: میان زندگی مارسل پروست و اثر پروست هیچ وجه مشترکی نیست. شاهد این مدعا تفاوت باورنکردنی کیفیت اثر پروست، انبوه نامههایی است که او نوشته است. نامهها، این پلی که معمولاً میان نویسنده و همزاد جسمانی او زده میشود، چه دستی که آن نامها را مینویسد با آن دستی که شاهکار میآفریند، یکی است و هر دو از زبان واحدی استفاده میکنند. نامههای مارسل پروست، اگرچه از لابهلای آنها برخی ویژگیها و تکیهکلامهای یک نویسنده، برخی شکلهای کنجکاوی، گوشههایی از ذوق و ذهن نویسنده به چشم میآید و گاهی حتی اسرار نویسنده را فاش میکند، بسیار بیشتر نشاندهندهی چهرهی نازنازی، زودرنج، پرتکلّف، چاپلوس، ساختگی و بینهایت آزاردهندهی مارسل پروست به عنوان آدم اجتماعی و اهل رفت و آمد به محافل اشرافی است و این چهره، چهرهی شخصیت خود اوست که کسانی که با او رفت و آمد داشتهاند، دوستی را در آن میبینند.
تضادی که از آن سخن گفته میشود فقط کیفی نیست، تقریباً سرشتی است. تضاد دو طبیعت متفاوت است. زیرا در روزی که پروست به الهام و مکاشفهای میرسد که او را از مرد بیکارهی توانگرِ بیمار و اسنوبی به هنرمند بدل میکند، سرشت دگرگون و پر از حُسن میشود. و چهرهی شفافی که تا آن زمان چیزی جز ظاهری همخوان با واقعیت گذرا و بیهودهاش نبود، بدون آن که هیچ تغییری (غیر از تناوب دفعات کاربردش) در آن رخ بدهد، به صورت نقابِ حائلی در میآید که او در پسِ شکلکها و لبخندها و مهربانیهایاش میتواند بیرحمی تازهی نگاهش و سکون و صلابت خطوط چهرهاش را که دیگر شکل گرفته است، پنهان کند.
اما همین زندگی، همین زندگی که از همه بیمعناتر و بیارزشتر، از همه بیهودهتر و از نظر تجربهی انسانی تُنُکتر و محدودتر است، خاستگاه اثری میشود که بر شناخت آدمی، بر حقیقت دل و حتی جامعه، نافذترین و حسّاسترین نوری را میتاباند که تاکنون در ادبیات فرانسه دیده شده است.(ج 6 ص سیزده)
چنان که شوفیه بیان کرده است، پروست در فکر خلق یک اثر متفاوت بود که نویسنده و راوی در آن یکی نیست و اگر فلسفهی نوشتن کتاب در جستجو، اضمحلال روحیهی زندگی اشرافی است.(آقای پروست، ص 439) طبیعتاً باید از نوشتن نامهها به سران اشرافی احساس پشیمانی کند. چون برخلاف جریان اصلی کتاب خواهد بود. از این رو پروست ضمن اظهار پشیمانی همواره بر جامعهی اشرافی خرده میگیرد و آنها را به صفات بد توصیف میکند و میگوید: اشراف خیلی بیشتر از آنی که آدم فکر میکند سادهلوحاند.(ج7 ص 120) در جایی دیگر قائل بر غلبهی حماقت بر نخوت اشراف است.(ج4 ص 69) یکی از اشتباههای اشراف این است که نمیدانند برای این که باورشان داشته باشیم باید خود نیز خود را باور داشته باشند، یا دستکم به عناصر اساسی باورِ ما احترام بگذارند.(ج 7 ص 199) همینگز معتقد است که پروست در بخش نهایی زمان بازیافته به راحتی درک میکند که جامعهی اشراف با آن که خودستاست، گذشته را رها نمیکند و بر این باور استوار است که خود از هر گونه تغییر و تحوّل مبرّاست و باز به گونهای تقریباً نامحسوس در حال تحوّل است.(مارسل پروست ص 32)
از زبان سامرست موآم فرانسوی بشنوید که در پاریس، گروه اشرافیان کمتر کسی را به میان خود راه میدهد. سیاستمداران در دایرههای پلید خود زندگی میکنند. میانحالان جز با یکدیگر نمیآیند و نمیروند. نویسندگان جز با هم گرد نمیآیند، چنان که چون هفتهنامهی آندره ژید را بگشایید، در شگفت میشوید که چگونه مردی چون او، جز از همکاران خود همصحبتی نداشته است. نقّاشان تنها با نقّاشان نزدیکاند و موسیقیدانان فقط با موسیقیدانان مینشینند. همین حال در لندن حقیقت دارد، اما نه تا بدان پایه. در لندن کبوتر، کمتر با کبوتر پرواز میکند و چند خانهای هست که در آن اشرافزاده، هنرپیشه، نقّاش، وکیل، خیاط و نویسندهای را همه بر سر یک میز، گردِ هم میتوان دید.(لبهی تیغ ص 182)
داستایفسکی هم در رمان جنزدگان مینویسد: من شرط میبندم که شما همه شب را در کنار یکدیگر نشسته و حرف زدهاید و وقت گرانبهایی را برای رقابت در نجیبزادگی تلف کردهاید.(جنزدگان ص 227) نمونهی ایرانی آن را میتوان در کتاب «شازده احتجاب» اثر هوشنگ گلشیری جستجو کرد که روایتی است کوتاه و فشرده از زوال یک خاندان اشرافی، با نثری موجز و فضایی وهمآلود که گذشته و حال را در هم میتند.
خلاصه آن که پروست از نامههایی که نگارش کرده بود متنفر بود. چرا که در نامهنگاری آدمی با واقعیتهای هستی سروکار دارد اما در رماننویسی قدرت تخیّل و گریز از واقعیت بیشتر نمود پیدا میکند. از این رو شخصیتی مانند پروست که دوستدار خیال است و از زمان حال میگریزد و همواره خاطرات گذشته را مرور میکند، طبیعتاً از نامهنگاری خود پشیمان است. به قول نیچه بهترین کار این است که حساب هنرمندان را از اثرشان جدا کنیم و آنها را به قدر اثرشان به جدّ نگیریم. هر چه باشد آنها فقط پیششرط اثرشان هستند.(نیچه، زندگی به منزلهی ادبیات ص 284)
یکی دیگر از کسانی که به پارادوکسیکال بودن کتاب با دیگر آثار مکتوب و زندگی شخصی پروست اذعان دارد، جووانی ماکیا است. وی در مقالهی بلندی که مهدی سحابی در مقدمهی جلد اول به ترجمهی آن همت گماشته است، میگوید: کمابیش تناقضآمیز مینماید که اثری چون «جستجو» که یکی از عالیترین نمونههای پشتکار و ارادهی بشری است و ثمرهی عزمی سرسختانه، مدام، نومیدانه، در کشاکش سالها و سالها نبرد با درد تا لحظهی مرگ است، آفریدهی بیماری باشد خود را به نداشتن همت، تسلیم شدن به تنبلیای متهم میکرد که هم در خانواده (همان گونه که مادر و مادربزرگ راوی در جستجو) بر او خرده میگرفتند.(دیباچه ج 1 ص 31)
پروست کتاب جستجو را آغاز نویسندگیاش قلمداد میکند و با نفرت از آثار پیشین خود به خلق اثری جدید همت میگمارد. از این رو ماکیا در ادامهی مقالهی استعارهی توفان مینویسد: همواره این واقعیت مایهی شگفتی نگارنده شده است که پروست، هنگامی که دست به کار آفرینش «جستجو» شد چنان کوشید که هرگونه رابطه با فعالیتهای نویسندگیاش در پیش از آن را قطع کند که گفتی آنچه پیش از آن نوشته بود ازآنِ او نبود. سختگیری پروست با خودش حدّی نداشت و در کوشش بیرحمانهاش برای قطع رابطه با پیشینهاش، خوشیها و روزها را «کار بچه مدرسهای» و بیاعتنا را «نوولی احمقانه» مینامید و معتقد بود که حتی یک صفحه از ژان سنتوی نباید چاپ بشود و دیگر زمان آن رسیده بود خود را از یوغ پیرمردی که آن همه همت و دقت خود را صرف او کرده بود، که اندک نیروی مهارناپذیری را که داشت به خاطر او هدر داده بود رها کند. در سرتاسر «جستجو» تنها دو سه بار از راسکین (جان راسکین (1900-1819) نویسندهی انگلیسی بود که پروست با همکاری مادرش و یک دوست انگلیسی، کتاب تورات آمیین و همچنین کنجد و سوسنها را ترجمه کرد. او کتاب دیگری به نام هفت چراغ معماری دارد. او همچون افلاطون، بر آن بود که هنرمند باید خود را وقف تقلید از طبیعت نماید. راسکین در هنرهای بصری به دنبال معناهای فلسفی بود.) نام برده میشود.(دیباچه ج 1 ص 45) در کتاب جستجو هم از زبان مادام دوگرمانت میگوید: نامه نوشتن کار کسلکنندهای است!(ج4 ص 102)
ظاهراً پروست نه فقط نامهها بلکه دیگر آثار خود را دوست نداشت تجدید چاپ و یا منتشر شود. گویا میخواست تمام وجود خود را در کتاب جستجو خلاصه کند. البته این ارادهی نویسنده است. اما پروستپژوهان برای درک و دریافت مطالب کتاب عظیم جستجو نیازمند مقایسهی آن با دیگر آثار نویسنده هستند. از این رو به رغم خواست پروست پس از مرگ او تمام مکاتبات در چند جلد و کتاب نیمه تمامش یعنی ضد سنت بوو منتشر شد.
درسگفتارهای پروستشناسی
جلسهی پنجم
عشق افلاطونی
در مورد عشق، نخستین نکتهای که باید به آن توجه کرد این است که پروست پایبند روانشناسی عشق است نه جنبههای فیزیکی عشق یا آنچه امروز اصطلاحاً رابطهی جنسی نامیده میشود.(مارسل پروست ص 36) او خود میگوید: دیرزمانی میشد که نمیکوشیدم جوهرهی ذات ناشناس هر زنی را (چنان که از عددی جذرش را) به دست بیاورم، که جاذبهاش اغلب بیشتر از همان زمان معرفی دوام نمیآورد.(ج4 ص 179) به خاطر حضورش در محافل اشرافی، از جلفبازی و غرور زنان تنفر داشت.(ج۴ ص ۱۴۳) و گاه با صراحت تمام میگفت: از لاسبازی متنفرم و بدم میآید که مردها به جای بحث در بارهی موضوعات جالب در گوشهای به زنی چرت و پرت بگویند.(ج۵ ص ۲۸۵) پروست نخستین نویسندهای است که عشق را بیماری تلقی میکند.(مارسل پروست ص 46) خود میگوید: یک شباهت عشق و مرگ این است که ما از ترس پی نبردن به واقعیت شخصیت آدمی به کاوش در ژرفای راز آن وامیدارند.(ج1 ص 417)
در عشق، انتخاب دلدار نه ارادی که تقریباً همیشه تصادفی و وابسته به شرایط بیرونی است... در عشق آن کسی که به او دل میبندی تقریباً هیچ اهمیتی و حتی نقشی ندارد. چون آدم به موجودی دل میبندد که زادهی تخیّل خود اوست.(مقدمه ج3 ص 11) همهی آنچه نزد آدمی مهم است تنها بر خلاف ارادهی او و بر اثر این یا آن قانون بزرگ طبیعی رخ میدهد.(ج3 ص200)
برخی از اینان بر آن بودند که بیماری دوشس بهانهای برای سرپوش گذاشتن بر حسودی اوست. و او میخواهد خود بر گرد مرد ستایشگر فرمانروایی کند.(ج3 ص 255) کافی است با زنی زندگی کنی تا دیگر هیچ از آنچه تو را دلدادهی او کرده بود بجا نماند، گو این که حسادت میتواند این دو عنصر از هم جدا شده را دوباره یکی کند.(ج3 ص 431)
از دیدگاه پروست، عشق کمابیش مستقل از تمنّای جسمی شکل میگیرد و این تمنّا با آن که یقیناً وجود دارد، عنصری نسبتاً جزیی از کل مسئلهی عشق را تشکیل میدهد.(مارسل پروست ص 37) او میگوید: وقتی به زنی دل میبندیم، فقط یک حال روحی خودمان را در او باز میتابانیم؛ در نتیجه، آنچه اهمیت دارد نه ارزش آن زن، که ژرفای این حال است؛ و هیجانهای عشق دختری پیش پا افتاده میتواند بیش از لذّتی که از گفتوگو با یک مرد برجسته یا حتی از تماشای ستایشآمیز آثارش میبریم این امکان را به ما بدهد که بخشهای اندرونیتر، شخصیتر، دورتر و بنیادیتر وجود خود را به حد شعور برسانیم.(ج2 ص 501) در کتاب «مقدمهی کمبریج بر مارسل پروست» پس از اشاره به متن فوق از جلد دوم جستجو مینویسد: راوی در اوج ناامیدی، چنین برداشتی از عشق دارد و درست در مقابل تصویر عشق به سان درک و ستایشی دوسویه قرار دارد. ولی همان طور که پروست در جاهای دیگر رمان نشان میدهد وقتی عاشقیم همان چیزی را میبینیم و میشنویم و میفهمیم که مطلوب ماست، نه آن چیزی را که به چشم ناظران بیطرف بیرونی میآید.(مقدمهی کمبریج بر مارسل پروست ص 93) هارالد هارتونگ که یکی از گفتاوردهای طولانیاش را به عنوان تبلیغ در ابتدای جلد دوم چاپ کردهاند، مینویسد: عشق سوان به اودت «دقیقترین توصیف و تحلیل از عشقی است که ادبیات مدرن خلق کرده است».(تابستانی با پروست ص 21)
بخش بزرگی از جلد پنجم کتاب جستجو(اسیر) در بارهی شیوههایی است که راوی میکوشد با این نیاز کنار بیاید. او نیاز دارد مطمئن شود که آلبرتین عاشق زن دیگری نیست. با تلاش برای منزوی کردن آلبرتین، خود راوی نیز به اندازهی او اسیر میشود. زیرا حسادت او به عادتهای ناشناختهی آلبرتین و آشنایان سابقش درست مثل هراسی است که به اندازهی کژی مبهمی که آن را برمیانگیزد، میتواند به شکلهای گوناگون در آید. حضور دائمی این معضل را میتوان در توصیفات گوناگون و مکرّر او از این وضعیت در سراسر اسیر احساس کرد. مثلاً در جایی دیگر حسادت را به جنّی تشبیه میکند که نمیتوان از تن بیرون کرد و هر بار خود را به شکل دیگری نمایان میکند.(مقدمهی کمبریج بر مارسل پروست ص 135)
در اسیر بارها نشان میدهد برای انسان حسود، عزلت همان قدر نادرست است که حضور در کنار کسی که مایهی حسادت است. حتی وقتی تنهاییم، دستخوش یادها و تداعی افکاریم.(همان ص 138) از قضا، آنچه از فراسوی رابطهی خفقانآوری که راوی در آن اسیر شده، نور امیدی بر او میتاباند، موسیقی است.(همان ص 139) پروست نشان میدهد که روابط عاشقانه از هر نوع که باشند، تقدیری مشابه دارند و تشویشها و عواطف مشابهی را برمیانگیزند. و به محض آن که در دام عشقی گرفتار شویم، امیال ما کورکورانه ما را به سوی این تقدیر میبرند.(همان ص 143) کتاب سیاه اورحان پاموک، روایتگر مردی است در جستوجوی همسر گریختهاش و در سراسر رشتهی اصلی روایت به خرده روایتها و کاوشهایی در هویت، حقیقت و معنا برمیخوریم که گویی بازنویسی گریخته پروست است.(همان ص 203)
بابک معین هم مینویسد: از نظر این رماننویس پرآوازهی قرن بیستم فرانسه، عشق با عدم شناخت دیگری آغاز میشود، و همین عدمِ شناخت دیگری مجالی برای تخیّلِ عاشق فراهم میآورد تا او بتواند در تاریکخانهی آگاهیِ خویش آن گونه که خود میخواهد، تصویری از معشوق را بیافریند و به آن عشق ورزد؛ به گونهای که عاشق به جای دل بستن به فردی با ویژگیهای مشخص و عینی، به تصویر برساختهی توهّمی و تخیّلی معشوق، که خود در جهان آگاهی ساخته است، عشق میورزد.(پروست، زیر ذرهبینی دیگر ص 14)
لذّت به عکس میماند. لذّتی که در کنار آن دلدار حس میکنی، نگاتیفی بیش نیست، آن را بعد که به خانه رفتی ظاهر میکنی. هنگامی که تاریکخانهی درونیات را دوباره در اختیار داری که تا زمانی که با دیگرانی درش به رُویت بسته است.(ج2 ص 545) از این روی عشق را باید نزد پروست مفهومی کاملاً انتزاعی و ذهنی بدانیم. فراتر از ارتباط احساسی بین دو فرد... انسان موجودی است که نمیتواند از خود برون شود، موجودی که دیگران را تنها و تنها در درون خود میشناسد.(پروست، زیر ذرهبینی دیگر ص 20) حسود از منظر پروست کسی است که خود را به دست ماجراجویهای تخیّل میدهد. در واقع موقعیتهایی که شخصیتهای پروستی در آن محبوس میباشند، به ما نشان میدهند تا چه اندازه حسادت مقدّم بر عشق و مولّدِ آن است. به اعتقاد پروست این حسادت است که عشق را میآفریند و آن را دوباره زنده میکند. از همین روی گریمالدی معتقد است: نزد پروست انسان به دلیلِ وجود عشق حسود نمیشود، بلکه برعکس، عاشق میشویم، زیرا حسودیم.(همان ص 22) بینش عشق نزد استاندال مبتنی بر بینش کلاسیک در خصوص آگاهی است و بر عکس، دیدگاه پروست نسبت به عشق، مبتنی است بر بینش مدرن از آگاهی، که خصوصاً مبتنی بر اندیشهی مرلوپونتی است.(همان ص 34)
چون آلبرتین سخن گفتنی چنان هوسانگیز و نرم داشت که با همان حرف زدن انگار آدم را میبوسید.(ج3 ص 441) در جایی دیگر میگوید: از لحظهای که فهمیدم میشود گونههایاش را بوسید. به روانش کنجکاو شدم و همهی دنیا به چشمم جالبتر از پیش آمد... یک زن شاید جامهاش را برای معشوق از تن در آورد اما برای این که روانش را در برابر او برهنه کند، به عشقی بیشتر از آنچه او معمولاً حس میکند نیاز دارد.(مارسل پروست ص 38)
در کتاب جستجو از دختران بسیاری سخن میراند، تا آنجا که در جایی تعداد آنها را به 14 نفر میرساند.(ج4 ص 221) اما ظاهراً در میان همهی آنان اول دلباختهی ژیلبرت سوان (یا همان ماری دوبنارداکی دختر یک اشرافزادهی لهستانی) بود. تا آنجا که میگوید: در دورهای که دلدادهی ژیلبرت بودم هنوز میپنداشتم که عشق به راستی در بیرون از ما وجود دارد...، به نظرم میآمد که اگر به ارادهی خودم وانمود به بیاعتنایی را به جای شیرینی اعتراف به عشق مینشاندم، نه تنها خود را از یکی از شادکامیهایی که بیش از همه آرزوهایشان را داشتم، محروم می کردم، بلکه به دلخواه خود عشقی جعلی و بیارزش می ساختم.(به نقل از مارسل پروست و نشانهها ص 45) و بعداً آندره و در نهایت آلبرتین سیمونه، دختری در بلبک بوده است که پس از مرگ پدر و مادرش، نزد خالهاش خانم بونتان زندگی میکرد.(ج۵ ص ۵۸) به گونهای که خالهی آلبرتین آرزو داشت که پروست با او ازدواج کند.(ج4 ص 382) مادرم آلبرتین را دیده بود و پافشاری کرد که ببینمش، به خاطر چیزهای مهرآمیزی که در بارهی مادربزرگ و در بارهی من گفته بود. از این رو با او قرار گذاشتم.(ج4 ص 205) هر چند راضی به ازدواج با او نبود.(ج4 ص 488 و 576) فکرش بکن، این همه سالهای زندگیام را هدر دادم، مرگ خودم را خواستم. بزرگترین عشق زندگیام را برای زنی مایه گذاشتم که ازش خوشم نمیآمد و به من نمیخورد.(ج1 ص 502)
باز میگوید: همهی عشقهای دیگرم هم چیزی جز طرحهایی تُنُک و خجولانه برای تدارک و فراهم آوردن زمینهی عشق بزرگتر... یعنی عشق به آلبرتین نبود.(ج۵ ص ۲۹۵) از این رو دلباختگیاش به او تا آخرین لحظهی رفتنش به تورن و مرگ نابهنگامش در ذهن و ضمیر پروست جاری بود.(ج4 ص 612) فراموش کردن آلبرتین تنها زمانی به جریان میافتد که قهرمان داستان آن قسمت سطوح و درجات عشق خود نسبت به وی را پایین میآورد که آغاز عشق او را تحت تأثیر قرار داده بودند.«اکنون به خوبی احساس میکردم که قبل از فراموش کردن کامل آلبرتین و قبل از رسیدن به همان بیتفاوتی آغازین، لازم بود، مانند مسافری که از جادهای که آمده است برمیگردد، در جهت عکس تمام احساساتی که توسط آنها به این عشق بزرگ رسیده بودم، حرکت کنم.(مارسل پروست و نشانهها ص 102)
جلد ششم جستجو با عنوان گریخته (اسم اصلی آن آلبرتین گمشده است)، بیشتر در مورد عشق به آلبرتین است. در همین کتاب وقتی درمییابد که آلبرتین با یک دختر رختشو در دریا آب تنی کرده است، حالت آنها را شبیه دو نقاشی السیتر فرض میکند و مینویسد: چنین حالتی را زمانی که آلبرتین کنارم مینشست در پای او نیز میدیدم و اغلب خواسته بودم به او بگویم که مرا به یاد آن نقاشیها میاندازد اما نگفته بودم، چون نمیخواستم با او از تصویر تن برهنهی زن حرفی زده باشم.(ج ۶ ص ۱۳۰) و در جایی با صراحت تمام میگوید: هیچگاه فکر ازدواج با او را نداشته بودم.(ج۵ ص ۴۲۳)
عشق به آلبرتین زمانی به پایان میرسد که بازگشت به گروه انجام میگیرد: این بازگشت ممکن است به گروه قدیمی دوشیزههای جوان باشد، مانند مورد آندره که بعد از مرگ آلبرتین به عنوان نماد این عشق محسوب میشود.(«در آن زمان، شوق این را داشتم تا اندکی ارتباط نزدیک با آندره داشته باشم، چرا که وی در آغاز ارتباط خود با من یک وجه مشترکی با گروه دوشیزههای جوان داشت و عشق مرا به گروه دوشیزههایی که مدت مدیدی از هم جدا نشده بودند، معطوف میکرد»)؛ و احتمال دارد این بازگشت به گروهی مشابه به گروه قدیمی باشد، درست مانند همان گروهی که پس از مرگ آلبرتین قهرمان داستان در کوچهای آن را ملاقات میکند، گروهی که این بار برخلاف معمول، موجب شکلگیری عشقی میشود و محبوبی را برای قهرمان داستان انتخاب میکند. چنین میتوان گفت که از برخی جهات گروه و سلسله {عشق} در مقابل همدیگر قرار میگیرند و گاهی نیز آنها از همدیگر تفکیکناپذیر بوده، مکمل یکدیگرند.(مارسل پروست و نشانهها ص112) مرگ ناگهانی و نابهنگام آلبرتین راوی را از میل جنسی دلزده میکند و به همان اندازه باعث بیاعتنایی او به مرگ میشود تا نهایتاً در دلبستگی به واقعیتی دیگر یعنی «کتاب من» سنگری امن بیابد.(مارسل پروست و ادراک زمان ص 44) سلست با معصومیتی دلپذیر اعتراف میکند که جای آلبرتین نشسته است، یک آلبرتین بدون نقص که در حد اعلای محبت مادرانهاش، نه وصلت محبوب با خود که غرقه شدن او در کارش را میخواهد.(همان ص 53)
ژیل دلوز در مورد معشوقههای متعدد پروست مینویسد: یک تمایز و تفاوت بنیادی بر عشقهای ما تقدّم دارد و آنها را هدایت میکند. شاید این تصویر عشق به مادر (یا در مورد یک بانو، تصویر عشق به پدر، مانند مورد دوشیزه ونتوی) باشد. {که عشق ما را تحتالشعاع قرار میدهد.} دقیقاً این نوع عشق میتواند تصویری بسیار دور باشد که در ورای تجربهی ما قرار دارد و یا موضوعی باشد که خارج از ارادهی ما عمل می کند و یا نوعی کهنالگو باشد. این عشق میتواند به صورت تصویر، تصوّر و یا جوهری غنی باشد که به شکل متفاوت در وجود اشخاصی که دوست میداریم و حتی در نزد تنها یک فردی که به آن عشق میورزیم، ظاهر گردد؛ و این عشق میتواند همواره در عشقهای متوالی ما تکرار شده و حتی در هر یک از آنها به طور انفرادی متجلّی شود. آلبرتین نسبت به عشقهای دیگر قهرمان کتاب در جستجو و حتی نسبت به خود، هم خودش و هم دیگری است. در واقع آلبرتینهای زیادی وجود دارند که باید به هر یک از آنها نامی جداگانه داد، ولی در عین حال گویی همهی آنها یک موضوع هستند و گویی همهی آنها یک کیفیتی را تشکیل میدهند که جنبههای متفاوتی دارند. بنابراین احیای گذشته و انکشاف در هر عشق به صورت تنگاتنگی در هم ادغام میشوند. حافظه و تخیّل با هم به کار گرفته میشوند و همدیگر را اصلاح میکنند؛ هر یک از آنها به محض برداشتن گامی به جلو، دیگری را وادار میکند تا گامی دیگر بردارد. به طور حتم، در عشقهای مستمر ما، هر عشق تفاوت خود را عرضه میکند، اما این تفاوت پیشاپیش در عشق قبلی نیز وجود داشت، تمام تفاوتها در یک تصویر اولیه جای میگیرند که ما همواره در سطوح مختلف اشاعه میکنیم و آنها را مانند قوانین ادراکات عشقهایمان تکرار مینماییم.«پس عشق من به آلبرتین، علی رغم تفاوت از حیث زمانی، قبلاً در عشق من نسبت به ژیلبرت ثبت شده بود.(مارسل پروست و نشانهها ص 98 و99)
درسگفتارهای پروستشناسی
جلسهی ششم
نوشتن کتاب جستجو
و این خیالها به یادم میآورد که چون میخواستم روزی نویسنده بشوم، زمان آن بود که بدانم چه میخواهم بنویسم. اما همین که این را از خود میپرسیدم، و میکوشیدم موضوعی بیابم که بتوانم مفهوم فلسفی بیکرانهای را در آن بگنجانم، فکرم از کار باز میایستاد، در برابر ذهنم چیزی جز خلأ نمیدیدم، حس میکردم نبوغی ندارم یا شاید یک بیماری مغزی از نمایان شدنش جلوگیری میکند... آنگاه به نظرم میرسید که من هم به شیوهی بقیهی آدمها میزیستم، چون آنان پیر میشدم و میمُردم، و فقط در میان آنان از جمله کسانی بودم که استعداد نوشتن نداشتند. از این رو نومید میشدم و علی رغم دلگرمیهایی که بلوک به من داده بود، برای همیشه از ادبیات دل میبریدم. این یادداشت درونی، آنی، که من از پوچی فکر خودم داشتم به همانگونه بر ستایشهایی که میشد از من کرد چربید که عذاب وجدان آدم شروری که همه نیکیهایاش را بستایند.(ج 1 ص 259)
بزرگترین هدف پروست نوشتن کتابی متفاوت به نام «جستجو» بود. چنان که در بخشهای پیشین آمد، کتابهای دیگر برای او نقش تمرین نویسندگی داشت. او تمام همتش را مصروف نوشتن این کتاب کرد و آن گونه که خود پیشبینی کرده بود، اثری جاودانه خلق شد. همینگز میگوید: راوی همواره حس کرده است که قریحهی نویسندگی دارد و این را در زمان بازیافته درمییابد زیرا از هر تجربهی زندگیاش، رسوبی در او مانده است که در نوشتن کتابش آن را به کار میگیرد.( مارسل پروست ص 66) به قول دکتر شایگان، رمان جستجو حکایت سیر و سلوکی است که غایتش هنر نویسندگی است.(فانوس جادویی زمان ص 152)
دفترچههای خاطرات پروست، و علیه سنت بوو (که بین سالهای 1905 و 1909 نوشته شد)، به ما میگویند که طرح نگارش در جستوجو در 1908-1909 قطعی شد. متن اولیه پس از تغییر و تعدیلهای پیاپی در فاصلهی سالهای 1909 تا 1911 شکل گرفت؛ آنگاه از 1916 به بعد شاهد شکلگیری یادداشتهای مربوط به دستنوشتهی نهایی هستیم. این دستنوشتهها تا مرگ پروست در 1922 حروفچینی نشده بودند. در نامهای به تاریخ 16 اوت 1908 به مادام استراوس چنین اعتراف میکند: کار نوشتن یک کتاب را شروع کردم و به پایان بردم. متأسفانه سفر به کابور وقفهای در کار انداخت. دارم آماده میشوم که کار را از سر بگیرم. شاید یک بخشی از آن به شکلی دنبالهدار در فیگارو چاپ شود. اما فقط بخشی از آن، چون بیش از حد بلند و انتشار تمام آن در این مجله نامناسب است. با این همه مصمّم هستم آن را به پایان ببرم و به نقطهی پایان برسم. همه چیز نوشته شده، اما کار خیلی زیادی مانده است.(مارسل پروست و ادراک زمان ص 40)
مهدی سحابی در جلد چهارم در توضیح عنوان تناوبهای دل(ج4 ص 176) مینویسد: عنوانی است که پروست زمانی در نظر داشت آن را به کل کتابی بدهد که امروز جستجو نام دارد. آنچه پروست از آن عنوان در نظر داشت و در شکل نهایی جستجو یکی از مضمونهای اصلی سرتاسر کتاب است. تناوبهای وجود عاطفی انسان، تحول و دگردیسی «من»های متفاوتی است که در طول زندگی یکی پس از دیگری جانشین یکدیگر میشوند، (یا گاهی دوباره برمیگردند) و حاصل این تناوب، از جمله ناپایداری عشقها و در نتیجه معشوقهاست.(ج4 ص 629 و فانوس جادویی زمان ص 110 و پروست، زیر ذرهبینی دیگر ص 43)
در واقع پروست یافتههای فلسفیاش را تابعی از تأثیر حسّاسیّت کفرآمیز و افراط سبک خود میکند. و سرانجام با جا دادن طنینهای داستان در ضمیر هشیار تمهیدی میکند تا حافظهی غیرارادی تکهپاره شود؛ این همان وضعیتی است که او «نوسانهای دل » مینامد.(مارسل پروست و ادراک زمان ص 139)
ماکیا در مقدمهی جلد اول میگوید: تناوبهای دلش، آن گونه که جستجو را در آغاز، با وام گرفتن از اصطلاحات پزشکی، نامیده بود.(دیباچه ج1 ص 59) وقتی دکتر بیز برای معاینه میآمد با سؤالات مختلف او را گیج میکرد تا اطلاعاتی در زمینهی پزشکی کسب کند چرا که در آثارش به این اطلاعات نیاز داشت.(آقای پروست ص 89) شاید همین امر او را از چاپ نامهها بازداشته است. در هر صورت، گزارش نوشتن این کتاب از آغاز تا پایان بر اساس آنچه که خانم آلباره در کتاب «آقای پروست» آورده است، بسیار شنیدنی است.
جالب است بدانید کتاب جستجو در زمان جنگ جهانی اول به نگارش درآمده است و پارهای از مسائل جنگ نیز در آن بازخورد یافته است. مؤلّف از این که نمیتواند در جبهه حضور یابد، عذاب وجدان میگیرد و میگوید: سربازان وظیفهی خودشان را انجام میدهند. اگر نمیتوانم مثل آنها بجنگم، وظیفهام این است که کتابم را بنویسم و آثارم را خلق کنم.(آقای پروست ص 60) تمام کردن کتابش بر هر کاری اولویت داشت و از پاییز 1914 موضوع اصلی زندگیاش شده بود. ارتباطش را با همه قطع کرد.(همان ص 68) چنان که خود میگوید: حتی در خانهی خودم هم، نمیگذاشتم هیچ کس وقتِ کار به دیدنم بیاید زیرا وظیفهام در قبال اثرم بر رفتار مؤدّبانه و خوبی با دیگران مقدّم بود.(ج۷ ص ۳۵۳) در فوریه 1914 در زمانی که هنوز بسیار مینوشت در نامهای برای ژاک ربویر نوشت اگر اعتقادات فکری نداشتم. اگر فقط قصدم این بود که چیزهایی را به یاد بیاورم و با این خاطرهها زندگی گذشته را دوباره زنده کنم، در این حالت بیماری زحمت نوشتن به خودم نمیدادم.(دیباچه ج 1 ص 49) تنها انگیزهاش سامان دادن اثرش بود. بیوقفه کار میکرد. عصرها و شبها به خصوص وقتی از خانه بیرون نمیزد.(آقای پروست ص 341)
زندگی او از این مرحله به بعد شکل و شمایلی اساطیری به خود گرفت. انزوا، خلوت گزیدن، امساک در غذا خوردن، بیماری و ریاضت، عصارهی وجودش را کشید و همه را در کارش تزریق کرد. به تدریج جستجو به موجود زندهای تبدیل شد که خواستههای خودش را مطالبه میکرد. " اثرم مانند فرزندم شده است و مادر محتضر عمرش را صرف نگهداری فرزند خود میکند."(فانوس جادویی زمان ص 79)
پروست، در آن ده سال بیماری و تحلیل رفتن قوای جسمیاش، به خوبی دریافته بود که مرگ به سرعت تمام او را تعقیب میکند.(آقای پروست ص 110) اما با معجزهی اراده و به عشق کتابش سر میکرد.(همان ص 93) جدا از قهوهاش، چیزی نمینوشید. به خصوص شراب. هرگز حتی قطرهای هم ننوشید. البته گاهی آبجو هوس میکرد.(آقای پروست ص 108) هرگز طرفدار مواد مخدّر نبود.(همان ص 88)
خانم آلباره میگوید: در این مورد یک حقیقت وجود دارد که از بیماریاش سوء استفاده میکرد تا خود را منزوی کند و به تألیفاتش بپردازد. از بیماری هرگز واهمه نداشت. تنها ترسش این بود که قبل از اتمام اثرش بمیرد.(همان ص 95) سنکا میگوید: هر عارضهی دیگری صرفاً بیماری است؛ این یکی انگار به سینه کشیدنِ آخرین نفَس است. از همین روست که طبیبان آن را «ممارست مرگ» خوانند. چرا که گاهی این گرفتگی به همان میانجامد که اغلب در تقلای به دست آوردنش بوده است.{یعنی مرگ}.(مکتوبات رواقی ص 154)
البته جوان هم که بود ترجیح میداد نویسندهی قابلی باشد تا این که وقتش را صرف وابستگی به کسی کند و تمام علاقمندیاش در زندگی منحصر شد به چیزی که بعدها خودش آن را جستجو نامید.(آقای پروست ص 239) نظم شدیدی بر کارش حکمفرما بود و همان طور که پیش میرفت تمام ابزار کارش را در اختیار داشت. خیلی زود توانستم پنج ابزار اصلی کارش را تشخیص بدهم. یک: دفترهای قدیمی که مربوط به سالها پیش بودند. دوم: دفترهای جدید که روی آنها کار میکرد. سوم: دفترچههای یادداشت چهارم: رونوشتهها و بالاخره پنجم: آنچه کاغذنوشته نامیدند و یادداشتهایی را شامل میشدند که ناگهان به فکرش میرسید و روی کاغذهای جدا، پشت پاکت یا حتی روی یک مجله مینوشت.(همان ص 346)
دفترچههای یادداشت ابتدا سه تا بودند و کم کم به تعدادشان اضافه شد. امروز هفتاد و پنج تا از اینها در کتابخانهی ملی موجود است.(همان ص 349) موقع کار خیلی کم به کتابهای دیگر رجوع میکرد. هرگز دم دست یا کنار تختاش کتابی نبود گاهی از گوتا یا فرهنگ لغت استفاده میکرد تا اسم جایی را وارد کند.(همان ص 350) گاهی لازم بود که کتابی را در میان انبوه کتابهایاش پیدا کنم... اگر پیدا نمیشد میگفت: از خیرش گذشتم ترجیح میدهم بروید از کتابفروشی یکی دیگر بخرید.(همان ص 129) گاه با چند جلد کتاب به خانه برمیگشتم میگفت: بگذارید اینجا و بروید. خواندن اینها وقت تلف کردن است. نه نگاهی به آنها میانداخت و نه میداد به کتابفروشی برگردانم. همه را نگه میداشت.(همان ص 130)
با سرعت تعجبآوری مینوشت این کار برایش خیلی راحت بود... از خودنویسهای سرژان ماژور استفاده میکرد. با این که آن زمان نوشتن با خودکار هم رایج شده بود؛ ندیدم از خودکار استفاده کند. همیشه کلی خودنویس زاپاس داشت.(همان ص 343)
هرگز جز به اندیشهی به ثمر رساندن کتاب از خانه خارج نمیشد. وقتی بیرون میرفت هدف مشخصی داشت اغلب در پی شکار جزئیاتی بود یا در طواف شخصیتی برای داستانش.(همان ص 303) طی این ده سالی که خود را برای نوشتن کتابش زندانی کرد، فکر کنم دوران خوبی را گذراند... وقتی شخصی را از لیست ملاقاتهایاش حذف میکرد، بلافاصله میفهمیدم صفحات این فصل به پایان رسیده است.(همان ص 314) خودش هم دقّت و ظرافت بینهایتی داشت و تنها موقعی خیلی از کارش راضی بود که تمام جزئیات را وارد میکرد.(همان ص 352)
به عنوان یک فرد اخلاقگرا، دنیا را با تمام زیباییها و شایستگیهای بشریاش و در عین حال تمام چیزهای مُضحکی که در آن وجود دارد، توصیف میکرد در قضاوتهایاش بسیار حسّاس و سختگیر بود.(همان ص 307) وقتی چیزی را تعریف میکرد، هرگز روی عنصر خاصی تأکید نمیکرد و هدفش را آشکار نمیساخت. قضاوت را بر عهدهی شنونده میگذاشت. این مخاطب بود که باید حدس میزد منظورش از توصیف فلان صحنه چیست؟ درست همان کاری که در مورد شخصیتهای کتابش انجام میداد.(همان ص 305)
یک بار خطاب به خدمتکارش گفت: سلست همه چیز اینجا یادداشت شده است. اگر حافظه نباشد مقایسه ممکن نیست. تنها با مقایسه میتوان افکار و اندیشهها را تکمیل کرد. برای حافظه هرگز نمیتوان پایانی تصور کرد. برای همین همیشه احتیاج به دیدن و دوباره دیدن دارم... واقعیت زندگی در دقّت و توجه به حافظه است و گرنه زندگی گذرا میشود. من تمامی دقت و حافظهام را در شخصیتهایام قرار دادهام تا واقعی جلوه کنند. برای این که حقیقی باشند باید کامل باشند. برای همین پیرهنی از نکتهها و خاطرات و چیزهای دیگری که از زندگی گرفتهام بر تن آنها کردهام.(همان ص 321) چنان که در کتاب جستجو هم مینویسد: حافظه به جای آن که رونوشت همیشه آمادهای از شرح رخدادهای مختلف زندگی باشد، عدمی است که گهگاه شباهتی امکان میدهد خاطرات مُردهمان را از درونش زنده بیرون بکشیم؛ اما هنوز هزار رخداد کوچک هست که به درون این حوزهی امکانپذیریِ حافظه نیفتاده است و همیشه مهارناپذیر باقی خواهد ماند.(ج5 ص 170)
حقیقت این است که او فقط به چهرهپردازی نپرداخته است بلکه دنیای رو به زوال اشرافیت را که با آن آشنایی داشت و اجتماع و شیوهی زندگی را که در حال فرو ریختن بود، به تصویر میکشید و اجتماع را میدید. و مطمئنام که از همان ابتدا آن را مشاهده و سقوط آن را به وضوح پیشبینی میکرد. این مسئله در اثرش کاملاً مشهود است اگر چنین سقوطی را از ورای آثار متوجه نشویم، یعنی کتاب را خوب مطالعه نکردهایم.(آقای پروست ص 308) نشانههای دنیوی و اشرافی خالی هستند، آنها خود را جایگزین عمل و تفکر میکنند و مدعی هستند که ارزش معنایی آنها را دارند. نشانههای عاشقانه دروغ هستند: معنای آنها در تضاد بین آنچه که آشکار میسازند و آنچه که ادعای کتمان آن را دارند، مشخص میگردد.(مارسل پروست و نشانهها ص 125) حظ او این است که بُن وجود اشرافیتی را نشان دهد که در آغاز ما را دچار جذبه میکند؛ از این راه میخواهد بگوید که این اشرافیت چه چیزهای شرمآوری را پنهان میکند و برای همین مثلاً لازم میبیند که نشانههای گنگ یک منظرهی دریایی، یک بوسه، یا عبارت حسادتآمیز را به دقت بشکافد.(مارسل پروست و ادراک زمان ص 112)
شناخت پروست از زندگی اشراف به گونهای است که سامرست موام در کتاب لبهی تیغ در معرفی الیوت تمپلتون مینویسد: به گمان من، حتی مارسل پروست نیز به اندازهی او به خصوصیات زندگی طبقهی اشراف آگاهی نداشت.(لبهی تیغ ص 14) او بارها به زوال اشرافیت اشاره کرده است. (ج 4 ص 261 - ج۵ ص ۲۷۵- ج۷ ص ۳۳۲ و 343) چنان که توماس مان در کتاب «بودن بروکها» زوال یک خاندان را ترسیم کرد. این کتاب نخستین رمان بلند توماس مان است که نوشتن آن چهار سال تمام وقت گرفت. نوشتن این اثر تحت تأثیر تجارب خانوادگی مان نیز بوده است، داستانی از یک خانوادهی ثروتمند در چهار نسل متوالی که در اثر مواجهه با مدرنیته و اقتضائات آن، آرام آرام از هم میپاشند و رو به ورشکستگی میروند. این اثر فضای آلمان قرن نوزدهم و طبقهی بورژوازی را به زیبایی و در طول زمان به تصویر میکشد و تحولات آن را در خلال داستانی جذّاب نشان میدهد. این اثر توسط علی اصغر حدّاد ترجمه شده است و انتشارات ماهی آن را در سال 1383 به چاپ رسانید.
اگر کسی مدت زمانی را در جامعهی نخبگان زندگی کند درمییابد که بر این عالم نیز قانونهای اسرارآمیزی حاکم است که موجب میشود برخی ستارهها، هر چقدر هم که به نظر میرسد در آسمان ثابت و استوارند، فرو میافتند و ستارگان دیگری سر بر میکشند.(مارسل پروست ص 33) در جایی از بیجربزگی اشراف سخن میگوید.(ج۴ ص ۵۸) قدیمها، کلمهی اشراف به معنی بهترین آدمها بود، از نظر فکری و احساسی. اما حالا، تازه دارم اولین کسی از خودمان را میبینم که میدانند ویکتورنین دسگرینون کیست.(ج4 ص 115)
کتابش تمام زندگی او بود و آن قدر اراده و امید داشت که از همه چیز در زندگیاش بگذرد تا آن را تمام کند.(آقای پروست ص 361) تمام کردن کتابش بر هر کاری اولویت داشت.(همان ص 68) پروست از مظاهر مذهبی علاقهی فراوانی به کلیسا داشت و گاه هم به کلیسا میرفت. به قول سامرست موآم بیشتر فرانسویان، هر چند به گاهِ زندگی خدا و مذهب خود را به طنز میگیرند، چون مرگ نزدیک شد، با ایمانی که جزئی از وجودشان است، آشتی میکنند.(لبهی تیغ پاورقی ص 295) از این رو کتابش را به کلیسا تشبیه میکرد و میگفت: سلست میخواهم اثرم را مثل یک کلیسای بزرگ نشان بدهم. برای همین هنوز خیلی کار دارد. وقتی ساخته شد، تازه باید آن را با شیشههای رنگی، سر ستونهای سنگی، محرابهای کوچکی که روش باز میشود و با مجسمه تزیین کنم.(همان ص 304) وقتی میگفت اثرش شبیه کلیسای بزرگی است قطعاً منظورش این بود که همچون کلیساهای بزرگ که خیلی دوستشان داشت، مدتهای طولانی پابرجا خواهد ماند.(همان ص 305) جووانی ماکیا در مقالهی استعارهی طوفان مینویسد: اثری را بنا کرد که پنداری کلیسایی یا پرستشگاهی بر فراز یک جزیره است.(دیباچه ج 1 ص 20) برخلاف این نگاه، ژیل دلوز معتقد است: زمانی که پروست اثر خود را با یک کلیسای بزرگ و یا یک پیراهن بلند زنانه مقایسه میکند، منظورش این نیست که اثرش را به عنوان لوگوسی مطرح سازد که از یک کلّیت زیبایی برخوردار است، بلکه بالعکس میخواهد به قانون ناتمام بودن و برشها و تکهاندازهیها در هنر خیاطی ارزش قائل شود0(مارسل پروست و نشانهها ص 240) کتاب در جستجو نه به عنوان یک کلیسا و نه به شکل یک پیراهن زنانه ساخته شده، بلکه این کتاب مانند یک تار عنکبوت درست شده است.(همان ص 272)
به قول رولان بارت، یک کتاب حاصل خودهای مختلف است که ما در زندگی روزمره، عادتها و ضعفهای خویش را با آنها به نمایش میگذاریم... آنچه پروست به روایت در میآورد، نه زندگی بلکه آرزو برای نوشتن است.(پروست و من ص 52) آنچه در اثر جاری است مسلماً زندگی نویسنده است اما آن زندگی که ازخود بیخود شده است. به قول جرج پیتر داستان نمادین زندگی پروست.(همان ص 53) این سوء تفاهم که گویا جستجو یک زندگینامه و راوی کتاب همان مارسل پروست است، عمدتاً ناشی از سطحیخوانی و بدخوانی (و گاهی نخواندن) جستجو است.(مقدمهی سحابی بر جلد سوم ص 10) مارسل پروست معتقد بود که جزئیات زندگی نویسنده در اثر او یکسره دگرگون میشوند.(فرهنگ پسامدرن ص 688)
اما همینگز معتقد است: در جستجوی زمان از دست رفته، نه یک زندگینامهی خودنوشته، بلکه رمان است. هر چند که در تارو پود آن، خواه ناخواه بخشهایی از زندگی خود پروست وجود دارد.(مارسل پروست ص 13) بارت مجموعهی جستجو را تلفیقی از جستار و رمان میخواند که من هم وجه فلسفی بر آن میافزایم... فلسفی در این مورد، بر خصلت پرسشگری مدام نویسنده دلالت دارد که یک لحظه از معطوف ساختن توجه مخاطب به مسائل بنیادین زندگی غافل نمیماند و مفاهیمی اساسی چون زمان، مکان، عشق، حسادت، کارکرد ضمیر ناآگاه انسان و منهای متکثر او در مرکز روایتش قرار میدهد.(فانوس جادویی زمان ص 45) مارسل پروست با تسلطی که بر فرم و قالب نوشتاری پیدا میکند در جای جای اثرش دو رفتار متعارض نگارشی را پیش میگیرد که هر دوی آنها مجذوب کننده و یگانه است. استعداد عجیب او در ایجاز و جملات به غایت طویلی که گاه صفحهها از پی هم میگذرد بی آن که نفس جمله به آخر برسد.(همان ص 46)
پروست رمان عظیم جستجو را با روایت یک خواب آغاز میکند. خوابی که گویا عصارهی حکایت طی طریقی را در خود نهفته دارد.(فانوس جادویی زمان ص 83) کتاب پروست شرح تلمذی عظیم و مداوم است.(این نظریهی ژیل دلوز در کتاب ارجمند پروست و نشانههاست) این شاگردی مداوم (در عشق، در هنر و در روزمرگیها) با دو لحظهی وهم و ناامیدی عجین است. از این دو وهله، حقیقت(نوشتن) زاده میشود. اما بین رؤیا و بیداری، پیش از آن که حقیقت ظاهر شود، راوی پروست باید بسیاری از سوءتفاهمها را پشت سر بگذارد.(پروست و من ص 72) کتاب جستجو به تعبیر رولان بارت ماندلای تبتی است. ماندلا تصویری است که تمامی هستی را به صورت تمثیلی دربرمیگیرد. تعبیر فارسی نقش جهان برای میدانی در اصفهان، چه بسا معادل مفهوم ماندلا باشد.(فانوس جادویی زمان ص 84)
به راحتی میتوان به استناد یکی از کلمات عنوان داستان نتیجه گرفت که این داستان در بارهی زمان است. پروست در عنوان داستان واژهی زمان را نوعی واسطه قرار میدهد تا به تخیّل تجسّم بخشد؛ به عبارت دیگر این کلمه را در جایی به کار میبرد که کلمات و بازنماییهای تیره و ناخودآگاهشان نقشی در بههمتافتگی جسم ناگسستهی جهان، که «من» جزیی از آن است، داشته باشد. «من» در مقام نویسنده، «من» در مقام خواننده و «من» که زندگی میکند، عشق میورزد و میمیرد.(مارسل پروست و ادراک زمان ص 36)
از دیدگاه ژیل دلوز نخستین نشانههایی که در رمان بروز پیدا میکنند، نشانههای محفلیاند. دنیای محفلی اشراف انبوهی از نشانههای متراکم را در فضایی تقلیل یافته و با سرعتی کمنظیر ساطع میکند.(فانوس جادویی زمان ص 355) وجه ممیزه و نقطهی اشتراک نشانههای محفلی عبارت از این است که در دنیای محافل اشرافی، نشانه جایگزین فعل و فکر میشود. در این محافل نه کسی فکر میکند و نه فعلی انجام میدهد. فقط نشانهساز است. بنابراین اگر محافل را از نظر فعل داوری کنیم، مأیوس کنندهاند و اگر با محک فکر عیارسنجیاش کنیم، ابلهانهاند.(همان ص 357)
در این زندگینامهی خودنوشت داستانی، راوی با جزئیات فراوان و پرزحمت همهی چیزهای احمقانه، بیاهمیت، بیسر و ته، تصادفی و گاه هولناکی را که در تلاشهای درهم و برهم خویش برای نویسنده شدن انجام داده است روایت میکند. از زمانی مینویسد که از دست داده است. آشناییهایی که به هم رسانیده است، دیدگاهها و ارزشهایی که در اوقات گوناگون پذیرفته است، دگرگونیهای دل و ذهن خویش، دوستیهایاش، نحوههای رفتارش با خانوادهاش، معشوقهایاش و خدمتکارانش، تلاشهایاش برای ورود به جامعه، انگیزههای آشفته و غالباً دونی که به موجب آنها عمل کرده است، و چیزهای فراوان دیگری علاوه بر آنها. با وجود این، دقیقاً همین رویدادهای تصادفی نامرتبط است که به نحوی از انحا عاقبت او را قادر میسازند نویسنده شود و به آنها بر روی هم به چشم اجزای الگویی یکپارچه بنگرد که نتیجهی آن تصمیم اوست برای آن که عاقبت نگارش نخستین کتابش را آغاز کند.(نیچه، زندگی به منزلهی ادبیات ص 239)
درسگفتارهای پروستشناسی
جلسهی هفتم
چاپ کتاب
پس از اتمام جلد اول کتاب جستجو به نام «طرف خانه سوان»، قرارداد چاپ آن با برنارد گراسه در بهار 1913 بسته شد.(آقای پروست ص 364) طبق قراردادی که امضا شد آقای پروست تقبّل کرد هزینهی انتشارش را بپردازد.(همان ص 370) البته پروست دوست داشت کتابش در نشر نو فرانسه یا انتشارات گالیمار چاپ شود که آندره ژید آن را ردّ کرد.(همان ص 382) بعدها به آقای ژید نامه داد تا با او صلح کند. او فکر میکند با او در جدالم.(همان ص 384) به نظر من(پروست) روزی انسانها میفهمند که آندره ژید مردی است که از نظر اخلاقی بدترین ضرر را به نسل جوان ما زده است.(همان ص 389) چوکه مینویسد: میترسم کوتهبین باشم مثل آندره ژید که امروز تمام دنیا میگوید: او - در مقام همعصر پروست – خیلی متوسطتر از آن بوده که بتواند ابعاد عظیم جستوجو را درک کند.(تابستانی با پروست ص 55) او جایزهی گنکور را در دسامبر 1919 به خاطر کتاب «در سایه دوشیزگان شکوفا» -جلد دوم جستجو- از آن خود ساخت.(آقای پروست ص 390) لئون دوده در مقابل کسانی که میگفتند: طبق وصیت گنکور جایزه به نویسندگان جوان تعلق میگیرد. گفته بود: بحث بر سر یک استعداد جوان است و در مورد پروست کاملاً صدق میکند. و با صراحت میگویم: به این دلیل که پروست از زمان خود صد سال جلوتر است.(همان ص 392) غیر از جایزهی گنکور، نشان افتخار صلیب شوالیه را هم از آن خود ساخت.(همان ص 398)
مهدی سحابی مترجم کتاب، در آغاز جلد هفتم روند چاپ آن را این گونه توضیح میدهد. در سال 1913 پروست پس از تلاش بسیار سرانجام طرف خانهی سوان، کتاب اول جستجو را به هزینهی خود چاپ کرد. این کتاب جایگاه واقعی پروست را در جامعهی ادبی فرانسه شناساند. در سال 1918، کتاب دوم جستجو، در سایهی دوشیزگان شکوفا منتشر شد که با دریافت جایزهی ادبی گنکور پروست را به شهرت رساند. در سالهای 1920 تا 1922 طرف گرمانت و سدوم و عموره منتشر شد. مارسل پروست در نوامبر 1922 درگذشت. کتابهای دیگر جستجو، پس از مرگ پروست به تدریج تا سال 1927 چاپ شد. از پروست همچنین کتاب ناتمام علیه سنت بوو و مجموعهی چندین جلدی مکاتبات، چاپ شده است.(ج۷ ص پنج) یادآور میشوم بر اساس کتاب تورات سدوم وعموره یا غموره دو شهر باستانی فلسطین هستند که بر اثر گناهکاری با آتش آسمانی نابود شدند.(سفر پیدایش باب 18/19) در نامهی یهودا هم آمده است همین طور سدوم و غموره و شهرهای مجاور آنها که خود را به زناکاری و انحراف جنسی تسلیم کردند و اکنون به عنوان عبرت در آتش جاودانی مجازات میشوند.(کتاب مقدّس، نامهی یهودا ص 1279)
سحابی همچنین در آغاز یادداشتهای جلد هفتم مینویسد: زمان بازیافته در شکل کنونیاش یعنی متن آغازین پروست به علاوهی همهی افزودهها و تکهکاغذها و تصحیحهای او، نزدیک پنج سال پس از مرگ نویسنده چاپ شد. بسیاری از افزودههای پروست متعلق به واپسین روزهای زندگی او یا تحت تأثیر رویدادهایی (چون جنگ اول جهانی) است که او در روایت آغازین جستجو آنها را پیشبینی نمیکرد. در نتیجه پروست فرصت آن نیافته است که بسیاری از این افزودهها را با روال کلی متن، هماهنگ کند. برخی از این ناهماهنگیها (مانند مرگ بروت، لابرما... ) آنچنان بدیهی است که خواننده بیدرنگ متوجهشان خواهد شد. برخی دیگر گنگتر یا متعلق به جاهای دوردستی از مجموعهی جستجو اند که شاید خواننده فوراً به آنها پی نبرد.(ج7 ص 460)
او (آقای دو لاکروتل طی نامهای) از من کلید راز کتابم را میخواست. هنگام تقدیم کتاب نوشتم غیرممکن است. نه به خاطر این که قصد پنهان کردن چیزی را داشته باشم، چون هر شخصیتی دسته کلیدی دارد. حتی اگر همه را بگویم ممکن است باز اشتباه به تصور دربیایند و چنین پنداشته شود که این شخصیت نسبت به این یکی و یا آن یکی ویژگیهای بیشتری دارد... خواستم این تقدیم، وصیتنامهی روح اثرم باشد.(آقای پروست ص 322)
شهرت پروست
پیشبینی پدرش که همواره به اطرافیان خود میگفت: خواهید دید که مارسل روزی وارد فرهنگستان فرانسه میشود، تحقّق پیدا کرد.(آقای پروست ص 400) بزرگترین منتقد آلمانی، کورتیوس به پروست نامه نوشت و گفت: به نظرش او بزرگترین نویسندهی کلاسیک قرن بیستم است.(همان ص 401) مادرگان گفت: ما نه تنها با او(پروست) زندگی میکنیم بلکه با او زندهایم. با بیصبری منتظر دنبالهی کتابش هستیم. چقدر پربار است همه چیز در آن هست. مرتباً در حال کشف چیزهای تازه هستیم.
مارسل یک بار به سلست گفته بود: شما زنده خواهید ماند و وقتی من مُردم تحقّق آنچه که برایتان گفتم، خواهید دید. کتابم را خواهید خواند. بله تمام دنیا کتابهایام را خواهند خواند. شما شگفتی اثرم را در مقابل دیدگان مردم خواهید دید و در این شگفتی سهیم خواهید بود.(همان ص 407) بسیار خوب سلست عزیز، امشب کلمه پایان را نوشتم و با لبخند اضافه کرد: دیگر میتوانم بمیرم... مهم این است که بعد از این دیگر نگران نیستم. اثرم میتواند چاپ شود. زندگیام را برای هیچ به هدر ندادهام.(همان ص 433)
درست همین حس و حال را لودویگ ویتگنشتاین داشته است. در سفری که با پینسنت به نروژ رفته بود. دوستش مینویسد: به طرز بیمارگونهای واهمه دارد که پیش از حلّ مشکلات «نظریهی انواع» بمیرد و همین طور پیش از نوشتن بقیهی افکارش به صورتی که برای مردم جهان قابل فهم باشد و به درد علم منطق بخورد. تا حالا خیلی نوشته - راسل بهش قول داده که اگر مُرد، کارهایاش را منتشر کند- ولی خودش معتقد است چیزهایی که تا حالا نوشته طوری نیست که روشهای حقیقی اندیشهی او را روشن کند. که البته مهمتر از نتایج مشخصی است که گرفته. همیشه میگوید یقین دارد که چهار سال دیگر میمیرد- ولی امروز حرف از دو ماه میزد.(لودویگ ویتگنشتاین، وظیفهای به نام نبوغ ص 108)
خانم آلباره خوب تشخیص داده بود که او احتمالاً تنها کسی بود که احتضار زندگی اشرافی را مانند مرگ خودش، از قبل احساس کرد.(آقای پروست ص 439) از وقتی کلمهی پایان را نوشته بود، نیروی جسمیاش هم تحلیل رفت.(همان ص 442) چنان که نیکول کراوس میگوید: گاهی فکر میکنم آخرین برگ کتاب و آخرین برگ زندگیام یکی هستند که وقتی کتابم تمام شد، خودم هم تمام خواهم شد.(تاریخ عشق ص 14) ابوالحسن نجفی هم وقتی کتاب «فرهنگ فارسی عامیانه» را مینوشت، شایع شد که به سرطان مبتلاست از این رو از خدا خواست بعد از اتمام کتاب بمیرد. در هر صورت، پس از مرگ پروست ناگهان متوجهی ویترین کتابفروشی نزدیک خانه در خیابان آمولن شدم. ویترین در نور میدرخشید و آثار منتشر شده آقای پروست در سه جلد پشت شیشه بود.(آقای پروست ص 465)
یاد بخشی از کتابش افتادم که در آن از مرگ برگوت (نام دیگری برای آناتول فرانس) نویسنده صحبت میکرد. یک بار دیگر، علم غیب و اطمینان خاطرش باعث تعجبم شد. نوشته بود برگوت را به خاک سپردند اما شب تشییع جنازه، کتابهایاش در سه جلد، در ویترین درخشان قرار گرفته بود درست مانند بالهای گشوده فرشتگانی بود که به شب زندهداری برای فردی که دیگر در میانشان نبود، میپرداختند و نمادی از رستاخیز به شمار میرفت.(همان ص 465) بله این نکته را پس از تشریح بیماری و روند مبارزه با بیماری از سوی پزشکان و نقدی که بر آنها دارد به این که بشر را از حالت طبیعی خود خارج کردهاند بیان میکند.(ج ۵ ص ۲۱۸)
دکتر فتحالله مجتبایی نیز در مراسم بزرگداشت خود در تاریخ ششم دی ماه 1389 گفت: اولین بار که کتابم چاپ شد و آن را از پشت ویترین مغازه نگریستم؛ تولد ثانی خود را دیدم. چون دیدم که توانستهام در جامعه تأثیری داشته باشم. لئون اِدِل مینویسد: اگر توماس مان با هوشیاری فوقالعاده سیر فکری شخصیت اصلی داستان را حفظ کرد اما سرانجام پروست بود که بزرگترین «رمان حسّاسیّت» را خلق و همزمان تصویر یک جامعهی کامل را نیز عرضه کرد.(رمان و دوربین، لئون ادل، به نقل از کتاب کذّاب کبیر ترجمه: گلی امامی ص 14)
برگسون میگوید: اولین بار که پروست را خواندم اصلاً متوجه رگههای طنز بانمکش نشدم اما حالا رمان او به چشمم بسیار بامزه میآید.(درسهای برگسون برای زندگی، مایکل فولی، صالح نجفی ص 59) پروست طنز ظریفی دارد و همعصرانی را که الگو قرار داده، لو نمیدهد.(تابستانی با پروست ص 15) شخصیتپردازیهای دقیق او اغلب حاوی وجوه طنزآمیزند.(فانوس جادویی زمان ص 170) مثلاً در جلد چهارم پس از توصیف یک مجلس اشرافی مینویسد: کار محافل همین است. نمیشود همدیگر را دید، نمیشود آن طور که دل آدم میخواهد حرف بزند. گو این که همهی زندگی همه جا همین طور است. خدا کند بعد از مُردن وضع از این بهتر باشد. دستکم آدم محبور نیست همیشه دکولته بپوشد. اما از کجا معلوم؟ شاید در جشنهای بزرگ استخوانها و کرمهایمان را به نمایش بگذاریم. چرا که نه؟ بفرمایید، همین خانم رامپیون را نگاه کنید، به نظر شما خیلی با اسکلتی که پیرهن سینهباز پوشیده باشد فرق دارد؟ البته درست است که حقّ دارد هر کاری دلش میخواهد بکند، چون کمِ کم صدسال دارد.(ج4 ص 99)
او در کتاب «زمان بازیافته» - جلد هفتم جستجو - باز از رابطهی هنر و مرگ مینویسد: من میگویم که قانون بیترحم هنر این است که انسانها بمیرند و خود ما هم با چشیدن همهی رنجها بمیریم تا نه سبزهی فراموشی که سبزهی زندگیِ جاوید بروید، سبزهی انبوهِ آثار بارآوری که نسلها و نسلها میآیند و شادمانه، بدون غم آنانی که زیرش خفتهاند، بر آن به «چاشت روی سبزه» مینشینند.(ج 7 ص 416) ترجمهی بهزاد برکت از این فراز هم زیباست. وی مینویسد: برای من درستتر آن است که بگویم قانون ستمگر هنر آن است که مردم میمیرند و ماهم، وقتی پسِ رنجهای بسیار به ستوه آمدهایم، میمیریم، و آنگاه بر گورمان علفهایی میرویند که یادآور فراموشی نیستند، بلکه یادآور حیات ابدیاند، حیاتی که از آنِ گسترش هنر باشکوه و پرصلابت راستین است. چنین است نسلهای آینده بیتوجه به کسانی که آن زیر آرمیدهاند، سرخوش و شادمانه، از ناهار روی علفها لذّت خواهند برد.(مارسل پروست و ادراک زمان ص 44)
اگر این سخنان پایانی، شما را به یاد آن رباعی خیام میاندازد؛ اشتباه میکنید. چون مهدی سحابی مترجم میگوید: چاشت روی سبزه یک نقّاشی اثر مونه است که پروست علاقهی خاصی به او داشت.(همان ص 473) البته علاقهاش به الستیر بیشتر بود.(ج4 ص 545)
همینگوی میگوید: برای یک نویسندهی واقعی، هر کتاب آغاز نوینی است که در آن سعی میکند به چیزی برسد که نارسیدنی است. اتفاقاً سؤال اساسی همین است که آیا نویسنده میتواند با راوی خاطرات و سخنرانیها و یادداشتها همذاتپنداری کند؟ این نارسیدن آیا حکایت تفاوت راوی و نویسنده نیست؟ یعنی نویسنده میخواهد همان باشد که روایت میکند ولی نیست بلکه خلط رؤیا و واقعیت میکند. آیا پنهان کردن خود در پس خاطرات و سفرنامه اختیاری است یا اجباری؟ آیا نویسنده بر آن است که خود را مخفی کند تا چون دیگران نباشد؟ یا میخواهد بنمایاند تا دیگران او را دریابند؟ و باز پرسش از این که نارسیده بودن راوی، حکایت رسیدنی میکند؟ و یا باید این ناگفتهها و نارسیدنیها را در میان سطور یافت؟ آیا این نوع روایتگری گونهای عصیان علیه آنچه نویسنده هست، نیست؟(مواجهه با متن ص 158)
تصور میکنم مارسل پروست همین کار را به انجام رساند. از قهرمان داستان جستجو عبور کرد تا به راوی حکایت برسد و خود را در زمان بازیافته بیابد. به قول یوسا اگر واقعیت داستانی صرفاً تصویر دقیق واقعیت واقعی باشد، آنگاه رمان نه اثر هنری که وسیلهای برای اطلاعرسانی میبود. همین عنصر افزوده و همین آرایش مجدّد واقعیت است که دنیای رمان را استقلال میبخشد و به آن امکان میدهد از دیدگاهی انتقادی با دنیای واقعی رقابت کند. نظیرسازی از چیزها - مثلاً از مکان رویداد، یا شخصیت - شگردی است با این هدف که کیفیتهایی به واقعیت داستانی ببخشد تا بتواند خود را از الگوی سرمشق خود رها کند.(عیش مدام ص 170) پل ریکور هم میگوید: نیازی به تأکید نیست که حکایت، تاریخ مشخصی ندارد و با رشتهای آزاد به رؤیاپردازیها وصل است که این رؤیاپردازیها خود در گذشتهی نامعین راوی خوابآلودهای پرتاب شده است که در نخستین صفحات کتاب سخن میگوید.(زمان و حکایت ج 2 ص 295)
در معماری عظیم جستوجو دو صدای فلسفی طنین میاندازد، صدای شوپنهاور و صدای تارد. از یک سو اشتیاق مابعد رمانتیک برای یک زندگی خیالی در کار است که با جوهر وجود مرتبط است و از سوی دیگر نیاز به ارائهی تصویری از اعماق روابط اجتماعی که تقلید محض است و باورهایش چیزی بیش از باورهای یک خوابزده نیست. سهم قابل توجهی از جذابیّت رمان پروست برای ما حاصل همین مجموعهی متناقض است.(مارسل پروست و ادراک زمان ص 142)
زینا هیتز در کتاب «لذّت تفکّر» مینویسد: فعالیت فکری زندگی درونی را پرورش میدهد، هستهای انسانی که پناهگاهی است در مقابل رنج و منبعی است برای تفکر به دلیل نفس تفکر. راههای دیگری برای پرورش زندگی درونی وجود دارد: پخش موسیقی، یا کمک به افراد ضعیف و آسیبپذیر، یا سپری کردن وقت در طبیعت یا دعا کردن- اما راهی قطعی است.(لذّت تفکّر، زینا هیتز، ترجمهی محمدرضا شکاری ص 33)
کتابنامه
- آقای پروست، سلست آلباره، مترجمان شهرزاد ماکویی و مینو حسینی، انتشارات آگه 1398
- از تصویر تا اسطوره، الیویه بوئرو، مترجم حسن فروغی، نشر پژواک 1401
- از دریچهی نقد، مجموعه مقالات، عبدالعلی دستغیب، مؤسسه خانه کتاب سال 1391
- تابستانی با پروست، ماتیاس چوکه، ترجمهی ناصر غیاثی، فرهنگ نشر نو 1402
- تجربهی مدرنیته، مارشال برمن، ترجمهی مراد فرهادپور، انتشارات طرح نو، چاپ اول 1379
- پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند، آلن دوباتن، ترجمهی گلی امامی، انتشارات نیلوفر، چاپ هشتم، 1398
- پروست، زیر ذرهبینی دیگر، مرتضی بابک معین، نشر خاموش، اصفهان 1399
- پروست و من، رولان بارت، ترجمه و تألیف احمد اخوت، چاپ دوم 1393
- جنون هشیاری، داریوش شایگان، چاپ و نشر نظر 1401
- جهل مقدّس، زمان دین بدون فرهنگ، اولیویه روآ، ترجمهی دکتر عبدالله ناصری طاهری و دکتر سمیه سادات طباطبایی، انتشارات مراوارید، چاپ هفتم سال 1399
- داستایفسکی، آندره ژید، ترجمهی سیروس ذکاء، انتشارات ناهید، چاپ پنجم 1402
- در جستجوی زمان از دست رفته، مارسل پروست، ترجمهی مهدی سحابی، نشر مرکز 1388
- زمان و حکایت، پل ریکور، ترجمهی مهشید نونهالی، نشر نی 1396
- عیش مدام، ماریو بارگاس یوسا، ترجمهی عبدالله کوثری، انتشارات نیلوفر 1386
- فانوس جادویی زمان، داریوش شایگان، نشر فرهنگ معاصر، 1395
- کذّاب کبیر، مقالاتی در باب نقد چند کتاب و نویسنده، انتخاب و ترجمه: گلی امامی، انتشارات نیلوفر 1399
- لبهی تیغ، ویلیام سامرست موام، مترجم: مهرداد نبیلی، انتشارات علمی و فرهنگی 1396
- لذّت تفکر، زینا هیتز، ترجمهی محمدرضا شکاری، انتشارات ققنوس 1401
- لذّت خواندن، مارسل پروست، مترجم محمدصادق رئیسی، نقد امروز 1397
- لذّت متن، رولان بارت، ترجمهی پیام یزدانجو، نشر مرکز 1396
- لودویگ ویتگنشتاین، وظیفهای به نام نبوغ، ری مانک، مترجم رضا دهقان، نشر ماهی 1403
- مارسل پروست، اف، دابلیو، جی همینگز، ترجمهی مهدی سحابی، نشر مرکز 1380
- مارسل پروست و ادراکِ زمان، ژولیا کریستوا، مترجم بهزاد برکت، انتشارات دمان، چاپ چهارم 1401
- مارسل پروست و نشانهها، ژیل دلوز، ترجمهی دکتر الله شکر اسداللهی تجرق، نشر علم، چاپ دوم 1397
- مکتوبات رواقی، برگزیدهی نامههای سنکا، مترجم امین مدی، نشر گمان 1403
- مقدمهی کمبریج بر مارسل پروست، آدام وات، مترجم: قاسم مؤمنی، انتشارات علمی و فرهنگی 1397
- مواجهه با متن، عباس فضلی، انتشارات علم و فرهنگ طه، تهران 1403
- نیچه، زندگی به منزلهی ادبیات، الکساندر نهاماس، مترجم: مسعود حسینی، نشر مرکز 1395