معنای زندگی
ما باید زندگی را دوست بداریم. زیرا فقط با دوست داشتن زندگی است که می توانیم از معنای آن چیزی درک بکنیم.(داستایفسکی، جدال شک و ایمان ص 351)
اعتقاد به خدا یعنی فهم این که زندگی معنایی دارد.(لودویگ ویتگنشتاین، وظیفه ای به نام بلوغ ص ۱۶۹)
ماکس وبر در تمام آثارش بر این نکته ی مهم تأکید می ورزد که ما در جهانی از معنا زندگی می کنیم. او استدلال می کند که برای درک کنش انسانی ما باید دریابیم مردم چگونه دنیای خود را تعریف می کنند، چگونه در باره ی آن می اندیشند. تفکر آنان با فرهنگی که به طور اجتماعی خلق شده است، پیوند دارد. وبر توجه خود را بر تأثیر فرهنگ دینی متمرکز می سازد.(ده پرسش از دیدگاه جامعه شناسی، جوئل شارون، ترجمه منوچهر صبوری ص 67)
معنی زندگی(یعنی معنی جهان) را می توان خدا نامید.(لودویگ ویتگنشتاین، وظیفه ای به نام نبوغ ص 168)
مقدمه
ترکیب واژگانی «معنای زندگی» در سده ی اخیر طرح و پیرامون آن به بحث و نظر همت گماشته اند. گویا پیش از این قرن، بشر دغدغه ای به نام «معنای زندگی» نداشته است. چون کاربرد بسامدی یک واژه، خبر از دگرگونی اوضاع فردی و اجتماعی انسان دارد. اما فاکتورهایی که به تشدید تحلیل پیرامون این واژگان ترکیبی انجامید. عبارتند از:
1- نظر فیلسوفان و روانشناسان در باره ی هدف زندگی در دوره های پیشین سابقه دارد اما پرسش ها در این دوره، ممتاز و از جنس دیگر شده است. پرسش های امروزین، نظام بنیادین هستی را به چالش می کشد. به تعبیر دیگر مباحث جنبه ی وجود شناسی و آنتولوژیک به خود گرفته و از بازخوردهای تئولوژیک و اپیستمولوژیک فراتر رفته است. یعنی پیش از آن که بشر متمدّن و مُدرن از ادیان پیرامون معنای زندگی بپرسد و یا به جنبههای معرفتشناختی آن همت گمارد، سؤال اش متوجه ی اصل نظام هستی شد و به بود و یا نبود معنای زندگی اندیشید. به این که اصلاً میتوان برای زندگی معنایی لحاظ کرد یا زندگی بی معناست؟
2- ظهور و پیشرفت تکنولوژی، ما را به پیرامونمان وابسته تر کرده و مشغله های فراوانی را متوجه ی ما ساخته است. به گونه ای که عنصر دنیاداری و دنیامداری در رأس این خواستهها قرار گرفته و معنای زندگی در این غوغای دنیاگرایی گم گشت. اما در قرن اخیر، بشر دوباره سراغ معنا را گرفت.
3- پیامد تحوّل تکنولوژی خروج خدا از هسته ی هستی بود. به گونهای که جوامع مدرن، اساس نیاز به خدا را امری غیرضروری قلمداد کردند. در حقیقت خداوند و اندیشه ی خدایی از زندگی بشری رخت بربست و آدمی چشم از آسمان برداشت و به زمین دوخت. اکنون پس از عبور از بحران بی خدایی در قرن ۱۹ و ۲۰ متوجه ی ورود به عرصه ای شده است که ما امروزه از آن به معنای زندگی تعبیر می کنیم.
4- به صورت خاص تر، نه فقط تحوّل تکنولوژی بل تحولات ایدئولوژیک و بروز و ظهور مکاتب انسان گرایانه ای چون اومانیسم و اگزیستانسیالیسم خصوصا از نوع الحادی آن، ماجرای معنای زندگی را وارد فاز جدیدی کرد که از دل آن بی معنایی زندگی بیرون آمد.
5- در نگاهی دیگر از جهان امروز راززدایی شده است و تحوّلات علمی خصوصاً در علم پزشکی و بسط نظریه ی تکامل و تنازع بقا موجبات این راززدایی را فراهم کرده است و جهانی که در آن راز نیست، معنایی را نمیتوان جستجو کرد و بی معنایی در آن موج میزند. البته به تعبیر اونامونو سرشت سوگناک هستی اقتضای معنایابی ای دارد که می توان از نگاههای مختلف به آن پرداخت. با وجود چالش های پنجگانه اکنون میخواهیم این موضوع را ارزیابی و از شیفت پارادایم بیمعنایی به معناداری زندگی اشاره کنیم.
برای آدمیان در جهان پر رمز و راز و در عین حال رازگشوده ی امروزین، مقوله ی «در جست و جوی معنا» برجسته شده است. نه فقط ویکتور فرانکل بلکه هر انسانی در پی م عنایی از زندگی است. خوب می دانیم که فرانکل معنا را در دل سختی ها یافته بود و برای ما که شرایط او را تجربه نکرده ایم، این مهم به گونه ی دیگری تجلی می کند. گویا هر فردی مرتبه ای از معنا را با خود دارد. وجه اشتراک ما و فرانکل دردِ بودن است که تحملش نیازمند واکاوی خیل معناهاست تا زندگی ما در روی ریل سعادت قرار گیرد.
مرد را دردی اگر باشد خوش است/ درد بی دردی علاجش آتش است(مجذوب تبریزی)
هر چند ماکسیم گورکی می گوید: معنی زندگی در جستجوی سعادت نیست و ارضای شهوات جنسی، هرگز برای فراهم کردن رضایت خاطر بشر از خویش، کافی نخواهد بود. معنی حیات را در زیبایی و در قدرت اراده باید جستجو کرد. هر لحظه از زندگی ما باید هدف عالی تری داشته باشد.(ولگردها، ماکسیم گورکی ص 25) یعنی ارضای امور جاری، خودِ زندگی است حال آن که معنا به امری فراتر از زندگی تعلق دارد. بنابراین در مسیر معنا بودن عین سعادت است. در هر صورت معنای زندگی ارتباط وثیقی با تصویر و تلقی انسان از بودن و به تعبیر دقیق تر چگونه بودن و تلقی اش از سرشت همعنان با درک انسان از ترنم موزون حزنی است که تا ابد شنیده خواهد شد.(روایت سروش دباغ در دیدارش با شهاب حسینی، روزنامه ایران به تاریخ چهارشنبه 7 مهر 1395 ش 6322)
کشف پدیده و مفهومی به نام معنادرمانی از برساخته های فرانکل است که خود پس از جنگ جهانی دوم به ثبت آن در قالب یک کتاب همت گماشت. بعد از او معنادرمان گرایان بسیاری از جمله اریک فروم، رولو می، تاد می و اروین یالوم به این جریان پیوستند و آثاری از خود را به جای گذاشتند.
پرسشِ دوران
پرسش از معنای زندگی به قول آلبرکامو نه فقط فوری و فوتی ترین پرسش است بلکه سؤالی برای همه ی دوران است. هر چند پاسخ به این سؤال نیازمند نگرش عمیق و درک فلسفی از زندگی است. البته چنان که عرض شد باید بین پرسش از کیفیّت زندگی و خودِ زندگی فرق قائل شد. خود زندگی و کمیّت آن همین است که مشترک همه ی انسان ها بلکه تمام موجودات است اما تأمل و تفکر در باره ی این که چرا من زنده ام؟ و چرا این گونه می زیم؟ و چگونه باید زندگی کنم؟ ورود به عرصه ی تفکر انتقادی و پرسش گرایانه ی حیات است. ما به مثابه ی حیوانی متفکر و به قول ارسطو ناطق همواره در باره ی زیستن می اندیشیم. اگر به پاسخی درخور هم نرسیم اما صرف تأمل، ما را از زیست عادی عبور می دهد و عرض آن را وسعت می بخشد. ما می خواهیم دریابیم چرا زنده ایم؟ تا در نهایت، به آن سخن نیچه دست یازیم که هر فردی که چرایی زندگی را بداند با هر چگونگی آن خواهد ساخت.
معنا در گذشته
حال یک پرسش اساسی وجود دارد که چرا در گذشته معناگرایی کمتر مطرح بوده و یا اصلا قابل طرح نبوده است؟ پاسخ به این پرسش از چند جهت قابل بررسی است. این که بگوئیم گذشتگان کمتر حول این مسئله می اندیشیدند و حقیقت هستی برایشان گشوده و مکشوف بوده است یا این که بگوئیم طیف وسیعی از جامعه در اندیشه و پرسشگری دچار ضعف بوده اند و اصولا دغدغه ای به نام معنای زندگی نداشته اند و این را می توان از کتاب هایی که در آن دوران به یادگار مانده است، دریافت. چون اگر امری در میان مردم اپیدمی شود، به ناچار دانشمندان و روشنفکران در مقام پاسخ به آن برمی آمدند و در کتاب های خود منعکس می کردند. در حقیقت وقتی دغدغه ای عمومی نیست، نویسندگان هم به آن نمی پردازند و از روبه رو شدن با پرسشی که ذهن دیگران را گزش نمی دهد، اجتناب می ورزند.
بنابراین در پاسخ به پرسش های فوق باید گفت: ذهن گذشتگان درگیر این سؤال نبوده است. اما در دوران مدرن بشر از خود سؤال های بی شماری کرده است. از جمله این که من چرا باید زندگی کنم؟ و هدف از خلقت من چه بوده است؟ از زاویه ی دیگر می توان گفت: بشر امروز در باره ی مسائل پیرامونی خود پر از پرسش شده است و گسترش علم و فلسفه و حتی دین، مدیون سؤالات پدیدارشناسانه از هستی است. از سوی دیگر، وقتی ذهن آدمی متوجّه طبیعت و عناصر آن شد و در باره ی موجودات دیگر تحقیق کرد، بالمآل به این نتیجه رسید که خودش برای چه آفریده شده و فلسفه ی هستی او چیست؟ از اینجا بود که با اوج اومانیسم و گرایش اگزیستانسیالیسم، مسئله ای به نام معنای زندگی مطرح شد و پرسش از آن، دغدغه ی بیشتر نویسندگان جهان مدرن گردید.
ویل دورانت در هنگام نوشتن کتاب «تاریخ تمدن» از سوی جوانی که دست به خودکشی زده بود، با این سؤال که معنای زندگی چیست؟ مواجه شد. او موضوع را با صد نفر از روشنفکران دوران معاصر در میان گذاشت. هر کدام از نویسندگان به پاسخی کوتاه اکتفا کردند و دورانت پاره ای از آنها را در کتابی به نام «در باره ی معنای زندگی» گردآوری نمود. از این رو آلبر کامو مسئله ی فلسفه را معنای زندگی می داند و آن را با پدیده ی خودکشی پیوند می دهد و حلّ آن را بزرگ ترین خدمت به بشریّت می داند. چرا که عامل اصلی خودکشی، بحران دریافت معنای زندگی است. یعنی بی معنایی فرد را به خودکشی سوق می دهد. به قول استاد ملکیان وقتی من فاقد معنای زندگی می شوم نیاز به یک طبابت روحانی دارم و اینجا دیگر نمی توانم به روان پزشک مراجعه کنم. سه ساحت تن پزشکی، روان پزشکی و جان پزشکی را باید تفکیک کرد.
بر اساس نظر مارکوس اورلیوس چون نظرگاه حاکم است معنا از درون زندگی نمی جوشد که قابل کشف باشد باید آن را ایجاد کرد. او می گوید: چیزی جز نظر ما در باره ی چیزها وجود ندارد. این حرف مونیموس کلبی مسلک ایرادهای روشنی دارد؛ ولی ارزش حرفش هم به همان اندازه آشکار است، اگر جان کلامش را تا جایی که درست است بپذیریم. (تأملات ص 22) جهان سراسر تغییر است و زندگی چیزی نیست جز تعبیر و برداشت ما از آن.(همان ص 37)
نظرگاه ما به جهان است که به ما لذّت یا الم می بخشد. بنابراین اگر می خواهید لذّت ببرید و الم درنیابید، نظرگاه خود را به جهان عوض کنید. جهان معصوم معصوم است. ما از دست نظرگاه های خود می نالیم، فکر می کنیم که از دست جهان می نالیم. جهان نه به ما نالش می دهد و نه آرامش.(همان ص 45)
بنابراین زندگی معنادار نیست ما انسان ها باید به زندگی معنا ببخشیم. معناداری زندگی کشف شدنی نیست بلکه جعل شدنی و خلق شدنی است.
مزه ی معنای زندگی
این که تصور کنید با سرک کشیدن به زندگی دیگران و استفاده از تجربه ی آنان می توانید راه و رسم زیستن را بیاموزید؛ بس خام خیالی است. زندگی کردن نیازمند تأمل فردی و تجربه ی شخصی است. هر کسی باید خودش زندگی اش را دریافته و به تجربه ی زیسته اش برسد. قبول و تقلید از دیگران به نوعی فرو رفتن در مرداب زندگی است. چنان که خوردن و پوشیدن و بوییدنِ دیگران هیچ تأثیری در کارکرد مشابه آن در ما ندارد؛ امور معنایی هم این گونه هستند. یعنی همه ی عوامل و عناصر زیستن باید در چنگال نفس قرار گرفته و به محک تجربه در آیند تا معنادار شوند. هر انسانی باید خود مزه ی معنای زندگی را بچشد.
مطالعه کردن یکی از راه های دستیابی به تجربه ی زندگی فردی و ورود به دنیای حال و آینده و حتی گذشته ی شخصی خویش است. کتاب را باید خواند و حتی خورد و بلعید تا معنا و فحوای اش دریافت شود. چنان که ما با تعریف و توصیف غذایی سیر نمی شویم؛ با توضیح و تشریح دیگری از مضمون کتابی، به درک دقیقی از آن کتاب نمی رسیم. از طرفی هر چند با شنیدن و دیدن یک حادثه و یا گوش کردن به یک موسیقی درک جدیدی احساس می شود ولی با خواندن یک کتاب تجربه ی دیدن و شنیدن توأمان صورت می گیرد. و خواننده با تقویت ذهن و زبان در پاره ای مواقع به کشف جدیدی نیز نائل می آید.
شما وقتی کتابی را می خوانید؛ در حقیقت هم دارید به صدای مؤلف گوش می دهید و هم روزگار او را مشاهده می کنید. و هم تجربه های پیشین خود را در آن کتاب می یابید. چرا که در مطالعه کردن نه فقط عمل خواندن شکل می گیرد بلکه در عین حال شنیدن و دیدن هم تجربه می شود. یعنی نوعی حس آمیزی رخ می نماید. شما تا کلمه ای را نبینید؛ تصویر یا تصوری از آن در ذهن شما نمی نشیند. هر چه واژگان بیشتری را مشاهده کنید ذهن شما بازتر و شکوفاتر می شود. رژه واژه ها در برابر چشمان شما موجب فعالتر و آزادتر شدن ذهن و زبان تان می گردد. کلمات با رقص شان نوعی نشاط روحی و وجد درونی را به نمایش می گذارند.
مطالعه کردن یعنی با انبوهی از کلمات زیستن و آنها را به مفهوم و مضمون بدل نمودن و در انتها به معنای معناها رسیدن. با تغییر و تعویض کتاب است که دنیای جدید پرتسامحی شکل می گیرد و افسون و افسانه ها تبدیل به واقعیت ها می شوند و از قبل آمد و شد آنها، نمایی مبهم از حقیقت هویدا می گردد.
آدمی با خواندن کتاب است که واژه ها در ذهن و زبان اش جاری شده و جهانی از تجربه های زیسته را درک می کند آن گاه با نگریستن و درنوردیدن جهان ها، راه و رسم زندگی خود را فرا گرفته و از برآیند افکار و اندیشه های دیگران، با نشاط و سرزندگی، جهان جدیدی را نصیب خویش می کند. اما آنان که با مطالعه فاصله دارند با تکرار و تقلید افکار و رفتار دیگران دایره وار به زندگی زیسته خوش آمد می گویند.
انسان ها از عصرحجر تا قجر تحولات بسیاری را تجربه کرده بودند ولی اکنون تکنولوژی و صنعت، بهمن وار برف وجود آدمیان را سنگین نموده و با سرعتی تمام به جلو خیز برداشته است. در این میان تنها کسانی می توانند این شتاب را درک کنند که خود هم در پیشبرد این مسیر سهیم بوده و توشه ای از تلاش را نصیب خود کرده باشند.
دریافت معنای زندگی از یک متن
یکی از رویکردها به معنای زندگی و یا درک معنا در جهان هستی، روبرو شدن و مواجهه ی دیالکتیکی با متون است. این دیدگاه با تکیه بر هرمنوتیک فلسفی از یافته های پل ریکور فرانسوی است. وی متأثر از گادامر و هایدگر آلمانی، به نوعی رها شدگی متن از نویسنده و خواننده قائل است که در راستای نظریه ی افق گشایی گادامر شکل گرفته است.
البته پیش فرض خلق معنای زندگی از متن، مطالعه کردن و خواندن متون است. فقط افرادی که اهل مطالعه هستند؛ می توانند از این نسخه برای معناداری زندگی بهره بگیرند. پیروی شفاهی از ایده ی دیگران و فاصله گیری از متن مکتوب، فرد را دچار نوعی سرخوردگی و سردرگمی یا تقلید محض از دیگران می کند. عیب سخنان شفاهی آن است که به شدت متأثر از بستر فرهنگی و موقعیت اجتماعی گوینده و شرایط روحی- روانی او است. اما متن مکتوب کمتر به این عوامل وابسته است. چون عمل نوشتن بر خلاف گفتن در یک فضای گسترده و همه جانبه تری صورت می گیرد. در گفتار شرایط آنی حضور فعال دارند. گفتن معمولا با احساسات عاطفی و هیجانات روانی همراه است ولی در نوشتار تمام گذشته ی فکری و حتی اندیشه های آینده نگرانه ی نویسنده نیز دخیل هستند. نوشتن ثبت دائمی ایده ها در تراز اندیشه هاست.
پیش فرض دوم این رویکرد، آن است که فرد نیازمند اطلاعات کلی و گاه جزئی از دانش هرمنوتیکی بوده و باید سیر تحول تاریخی این اندیشه را در طول دو قرن اخیر دنبال کند و بداند چه رابطه ای میان متن، نویسنده و گوینده وجود دارد. هر چند شناخت نویسنده و تمایل او به نوشتن و ثبت آثار و افکار، بخشی از دریافت متن است اما خواننده بدون لحاظ این پیشینه و فقط با تکیه بر خود متن در پی خلق و درک معنای جدید و گسترش آن است. البته در تعبیر دینی از هرمنوتیک، گزینه ی دیگری هم وجود دارد و آن درک معنای معناهاست که خدا باشد. این درک هر چند دست یافتنی نیست ولی نظر به آن می تواند افق گشایی متنی که در اندیشه ی گادامر به آن پرداخته شده را گسترش دهد. یعنی ما با گشودگی مطلق مواجه هستیم که رسیدن به آن امکان پذیر نیست اما شناوری درمتن و معنا را تداعی می کند.
حاصل این رویکرد رسیدن به فهم از خویشتن در پی جست و جوی معنا از متن دیگران است و چون خویشتن فهمی نامحدود است بنابراین کشف و کاوش معنا ادامه پیدا میکند. قانع نشدن به یک متن و گفتار و عبور از یک معنا به معنای دیگر و تعبیر و تأویل مدام گفته ها و نوشتهها، سیرناپذیری معنا از زندگی را به دنبال دارد و همین امر موجب نجات از دگماتیسم فکری و تقلید از یک مرام و مسلک است. ذهن جستجوگر آدمی برای دریافت معنا، شناور بودن او در معانی را اقتضا میکند. معانی متکثر و برداشت های تأویلی متفاوت از یک متن، زمینهساز بدفهمی و سوء فهم نسبت به دیگران حتی خود شخص است. عطش سیری ناپذیر برای درک حقیقت معنای معناها و عبور از تفسیرهای موجود، منجر به یک درک گشاده و باز نسبت به متن می شود. البته تکثر معنا و اکتفا نکردن به یک معنای منسجم و پذیرفته شده؛ گاه نوعی بی معنایی را نیز ایجاد میکند. این امر را میتوان از زبان اگزیستانسیالیست های الحادی و نیهلیست هایی چون سارتر و کامو شنید. اما به قول پل ریکور " زندگی اگر معنادار نباشد؛ فهم برای همیشه ناممکن خواهد بود" (هرمنوتیک مدرن ص91) از این رو گفته اند بیمعنایی هم نوعی معناست. اما باور به یک موجود مطلق و نامتناهی، معانی متفاوت و متکثر را به یک معنای نامتناهی و به کلی دیگری هدایت می کند.
این معنای نامتناهی، خلق معنا و تأویلی است که در رویارویی با یک متن حاصل شده و از معانی پیشین، پیشی می گیرد. معنای فرضی به معنای ایده آلیستی و ذهنی نیست بلکه رسیدن به یک معنای متفاوت از متن است. در حقیقت نوعی زایش فکر و دریافت معنای جدیدی است که موجب ساماندهی دیگر افکار و اعمال آدمی میشود و در رفتار و گفتارش نمایان می گردد. یعنی آدمی در متن و دنیای به وجود آمده از متن، زندگی می کند. تمام روابط اخلاقی و مناسبات اجتماعی او متأثر از پذیرش معنا و فهم جدید از متن است. چون منجر به خویشتن فهمی می شود و درک متفاوتی از هستی را رقم می زند. بنابراین صرفا فرض یک معنا نیست بلکه زندگی در دنیای متن است.
جوان و معنای زندگی
1- موقعیت امروزی، جوان را منزوی و از جمع گریزان می کند. پیشرفت امکانات زندگی، رابطه ی معکوسی با اجتماعی شدن آدمیان دارد. در حقیقت یکی از پیامدهای مدرنیته، اندیدوالیته یا همان فردگرایی است. این که در دوران گذشته هسته های خانوادگی بزرگتر و ارتباطات اجتماعی بیشتر بود، یکی از علل آن، کمبود امکانات و ابزار خانوادگی و فردی بود. نمونه ی بسیار ساده ی آن، داشتن موبایل و ماشین شخصی است که یک فرد یا خانواده را از دیگران ممتاز و مستقل می کند.
2- مفهوم مدرنیزاسیون و ورود به دنیای جدید و استفاده از ابزارهای مدرن در جهت رفاه فردی و اجتماعی، تلقی جوان را از زندگی دگرگون کرده است. بشر امروزی بیشتر از گذشتگان، احساس استقلال می کند و سیطره ی کمی او بر طبیعت و موجودات دیگر، منجر به توهّم استغنا و بی نیازی او حتی از خدای هستی شده است.
3- فرو رفتن در خود و الینه شدن آدمی، سبب نوعی وازدگی نسبت به خود می شود. و این آغاز بی معنایی زندگی است. بنابراین جمع گرایی و گفت و گو امری مطلوب و ضروری است و نشست ها و گفت و شنیدها می تواند مؤثر باشد.
4- چون جهان بیرونی شهرآشوب است؛ جوان امروزی نیازمند گفته ها و نوشته ها و به اشتراک گزاری اندیشه های خود با دیگران است تا بتواند با واقعیت آشنا شود و به یک معنایی از زندگی دست یازد.
5- یک تفاوت ماهوی بین تضارب آراء و مقایسه ی اخلاقی وجود دارد. تعاطی اندیشه ها امری ممدوح و مطلوب است اما مقایسه کردن آفت و آسیب اخلاقی محسوب می شود. به بیانی دیگر تعامل مواجهه ی با افکار و مقایسه، روبه رو شدن با افراد است از این رو گفته اند به گفته نظر کن نه گوینده.
6- گسترش مباحث فلسفی در جهان معاصر و روند رو به رشد دانش تجربی و تکنولوژی مدیون درک پدیدارشناسانه از هستی است. شناخت طبیعت و سیطره بر آن، منجر به بازشناسی جوان از خویش و طرح پرسش هایی پیرامون ماهیت وجودی و کارکردی خود شده است. مسئله ای به نام معنای زندگی یا فلسفه ی زندگی از دل همین پرسش ها برمی خیزد. با ظهور اومانیسم و مکتب اگزیستانسیالیسم در دو قرن اخیر، نوعی بی معنایی در زندگی بشر شکل گرفت اما امروزه با عبور از این بحران ما با بحران پرمعنایی مواجه هستیم. به قول تامسون: بزرگترین چالش برای اندیشه ی معناداری زندگی این نیست که زندگی معنا ندارد بلکه این است که معانی زیادی دارد.(معنای زندگی ص 11) تشخیص و تفکیک این معانی می تواند جوان را از سردرگمی ها نجات دهد.
7- در حقیقت، زندگی آدمی دو سویه دارد. یکی امکانات و ابزاری که برای رفاه و تأمین نیازهای اولیه ی زندگی است و به آن کمیت و چگونگی زندگی گویند و دیگری ارزش ها و معیارهایی که در روند زندگی به دست می آید و به آن کیفیت یا پاسخ به چرایی زندگی می گویند. معنای زندگی به امر دومی تعلق دارد. به قول نیچه هر کس که به چرایی زندگی دست یافت با هر گونه چگونگی آن کنار می آید.
8- پرسش از معنای زندگی به قول کامو نه فقط فوری و فوتی ترین پرسش بلکه پرسش همه ی دوران است. و صرفا یک سؤال انتزاعی و پاسخ کلی به آن نیست بلکه نگرشی فلسفی و عمیق را طلب می کند و مربوط به عملکرد آدمی است. از این جهت با تعابیری چون فلسفه ای برای زندگی و هنر خوب زیستن نیز ادا می شود.
9- پاسخ به چرایی های زندگی بسیار گسترده و متنوّع است و نمی توان نسخه ی واحدی برای آن پیچید. از این رو ویل دورانت وقتی با نامه ی جوانی در آستانه ی خودکشی مواجه می شود و از او راه حلی می جوید، نامه ای به صد نفر از روشنفکران همعصر خود می نویسد و از آنان چاره جویی می طلبد. بعدا مجموعه ی پاسخ ها را در کتابی با عنوان «در باره ی معنای زندگی» بازنشر می کند.
10- نکته ی آخر این که در مقام پرسش از معنای زندگی به دو پاسخ بنیادین اشاره شده است. یکی این که معنا وجود دارد و باید آن را کشف نمود. دوم این که باید آن را ساخت و جعل کرد. ادیان معتقد به کشف هستند و بر این باورند که معنا به امری فرامعنا بازگشت دارد و آن معنای معناها یعنی خداست به این که با انجام فرامین الهی و تکالیف اخلاقی می توان به آن رسید. اما اومانیست ها معتقد به جعل معنا هستند به این که با توجه به شرایط زیستِ خود باید آن را ساخت.
مرگ و معنای زندگی
وقوف به تناهی خویشتن، چیزی بیش از صِرفِ فهمیدن این مطلب است که زمانی برای از دست دادن وجود ندارد. برای آن که شخص بتواند بر ساختن تمایزی میان گزینههای اساسی و گزینه های نامربوط زندگی توانا گردد؛ می بایست به گفته ی هایدگر، به زندگی خویش همچون یک «تمامیت» یا یک «کل» بنگرد.(نیچه را به یاد آورید که دقیقا همین مسأله را عنوان می داشت: برای آنکه فرد زندگی خویش را همچون یک اثر ادبی روایت کند؛ می بایست آن را همچون چیزی درک کند که از پیش «کامل گشته و پایان یافته» است.)
اما برای چنین مقصودی او می بایست از پیش، بر مرگ خویش نظر کرده و در خیال خویش پیش به سوی پایان زندگی اش داشته باشد. آدمی تنها با قرار دادن خویش در پایان زندگی و درک آن همچون چیزی که کامل گشته و پایان یافته، میتواند آن را به مثابه ی کل به فهم آورد. به باور من، مفهوم مسیحی داوری نهایی، تا اندازه ای، یاری گر چنین گونه ای از جمع بندی- خویشتن است.. از این رو اگر کسی بر مرگ خویش «از پیش نظر افکنده»، زندگی خود را به مثابه ی یک کل ساده شده میفهمد و از این رو قادر به تشخیص گزینه های اساسی از مشغولیات بی اهمیت و ناچیز می گردد... این زندگی قویا معنادار است.(فلسفه قاره ای و معنای زندگی ص 284)
به زبان سادهتر یکی از رویکردها به معنای زندگی این است که فرد دریابد که می میرد نه این که تصنعی بگوید و یا بشنود که انسان ها میمیرند بلکه به این باور رسیده باشد که زندگی فناپذیر است. نشانه ی این باورمندی آن است که هستی در قالب یک کانون برای او جلوه گر میشود. یعنی کلیت زندگی را دریافت نموده و از دریچه ی نگاهش همه ی هستی در یک مسأله خلاصه می شود. در این صورت به جزئیات زندگی و تنوع آن کاری ندارد. یک چیز از میان همه ی چیزها انتخاب می کند یا ناچار از گزینش آن است. از مجموع آرزوها و آرمانها به یک امر کانونی و اصیل میرسد و مختارانه آن را انتخاب مینماید.
در حقیقت پذیرش فناپذیری برابر با درک کلی زندگی است. این درک به فرد کمک میکند که از میان صدها خواسته یکی از آنان را برجسته کند و تمام تلاش خود را مصروف به ثمر رساندن آن خواسته نماید. و از پراکنده اندیشی و زیادخواهی دست بردارد. آنچه که در این میان انتخاب میشود، همان معنای زندگی است. از این رو مرگ اندیشی منجر به معنا می شود.
البته همچنان یک سؤال اساسی باقی می ماند و آن این که مسیر گزینشی چگونه انتخاب می شود؟ چه راهی برای دستیابی به آن وجود دارد؟ و چگونه می توان آن را از بقیه ی خواسته ها تشخیص داده و تفکیک کرد؟ در این جا نقش الگو اهمیت پیدا می کند. چه کسی در زندگی ما الگو شده و ما آن فرد را از دل و جان پذیرفته ایم. این فرد لزوما مربوط به گذشته نیست، میتواند در قید حیات باشد. انتخاب اختیاری و همدلانه اقتضا میکند که ما با آن الگو زندگی کنیم نه اینکه کسی بر ما تحمیل و یا این که به ناچار آن را انتخاب کرده باشیم.
نکته ی دیگر این که نیاز نیست الگو به یک شخصیت یا اثر گرانبها ارجاع داده شود بلکه فرد با تجربه ای که کسب کرده است، خود شیوه ی خاصی را برگزیده و یا تلفیقی از آثار گران بار دیگران را به دست آورده است. مهم آن است که با آن و در آن زندگی کند. امری که مرگ را برای انسانها قابل پذیرش میکند، اعتراف به فناپذیری و اتمام زندگی است. افراد گرسنه و مشتاقِ زندگی هرگز با مرگ آشتی نمی کنند. برای آنان همچنان زندگی ارزشمند و پابرجاست. دل کندن از زندگی هنر سترگی است که کمتر انسانی به آن تن می دهد.
مسأله ی دیگری که در این مسیر میتواند دغدغه ی اساسی ما باشد، مصادیق این انتخاب است که به عنوان میراث ماندگار فرد تلقی می شود. منظور از این میراث لزوما نوشتن کتاب، مقاله و ایجاد اثر هنری و یا بازآفرینی نقش های پیشین نیست بلکه هر فردی به حسب موقعیت زندگی و رویه ی جاری، دست به یک انتخاب میزند. مهم آن است که فرد قائل و قادر به آن انتخاب باشد یعنی به این نتیجه برسد که زندگی پایان پذیر و فناشدنی است و پیش از اتمام آن باید کاری کرد. حال این کار میتواند واگذاری یک بنا باشد یا دستگیری فقرا و یا حتی کاشتن یک درخت و آباد کردن یک زمین.
انتخاب و اکتفا کردن به یک چیز، نشانگر اهمیت آن چیز برای فرد است. یعنی در میان انبوه خواسته ها و انتخاب ها ناچار از گزینش است. البته معمولاً افراد آنچه مهم تر و جدی تر است انتخاب نموده و تمام همت خود را مصروف آن می کنند و خود را از پراکندگی و پریشانی نجات می دهند.
به وحدت رسیدن در انتخاب، گونه ای بازگشت به وحدت است. کسی که احساس پایان و بازگشت در سر می پروراند، در انتخاب به امری مهم و تاثیرگذار دل می سپارد. یکی از دلایلی که ما دچار پراکندگی و گوناگونی هستیم این است که همواره از انتخاب اصیل فاصله میگیریم و با خود و خواسته هایمان کنار نمیآییم.
دیگر از پیامدهای این تفکر(معنای زندگی در مرگ اندیشی) عدم تعلق به افراد و اشیاء است. تنها فردی میتواند از میان انبوه خواستهها و تعلقات دست به انتخاب بزند که از تمام خواستههای خود صرفنظر کند و فقط به یک خواسته تن دهد. اصلا شاید دست کشیدن از همه ی خواسته ها خودش خواسته ی حقیقی باشد. اعلام پایان زندگی برای یک فرد و اعتراف به اتمام زندگی زمینهساز انتخاب اصیلی است که تمامی علائق و خواسته ها در کنار آن رنگ می بازد و آدمی را به سرمنزل مقصود می رساند. شاید تفسیر انالله و انا الیه راجعون هم همین باشد.
جان دیویی عقیده داشت زندگی خوب همانند کوهنوردی و رفتن از یک رشته کوه به رشته کوه دیگر است و هنگامی که دیگر هیچ رشته کوهی باقی نماند، زمان مردن است. مطلب اصلی این است که با خلاق بودن در تجربه و کارتان به نوعی عشق به زندگی دست می یابید که شما را زنده نگاه می دارد. اگر بخواهید زود تسلیم شوید، دنیا به ریشتان می خندد! اما تلاش تا حد امکان برای داشتن بهترین زندگی انگیزه ای ارزشمند و اصلی عقلانی است.(فلسفه عشق، آروینگ سینگر ص 111)
مولانا و معنای زندگی
این عنوان نام کتابی است که به کوشش مهدی کمپانی زارع تدوین شده است. وی در همان مقدمه می نویسد: مولانا معنی را خدا می دانست.(المعنی هو الله) و در و دیوار هستی را پر از معنا یافت. از هر کجای اندیشه ی او آغاز کنی، می بینی که وصال عروس معنا را جویا و گویاست. اگر از انسان شناسی بیاغازی در انسان به دنبال جان است و اگر از جهان شناسی، به دنبال جانِ جهان است و اگر از خداشناسی جویای جانان است. او طالبِ جان بود و جانِ جان و جانِ جانِ جان و جانان و کیست که نداند همه ی اینها معناست و خدا، که معنا خداست و خدا معنا است و همه ی هستی تجلی معنای خدا. جهان کلمه ی خداست چون در ورای همه ی ظواهر او (معنا) نشسته است. مولانا خود را ماهی دریای معنی می دانست و برای ما حکایت می کرد که از این دریا هیچ گاه ملال نیافته و دمادم در آن غوطه می خورد.(مولانا و معنای زندگی ص 8)
مصنّف در آغاز پنج تعریف را برای لغت «معنا» بیان می کند که عبارتند از 1- ارتباط علی- معلولی 2- درک امور وضعی 3- هدف 4- کارکرد 5- روش که در ترکیب معنای زندگی سه معنی اخیر بیشتر به کار می رود.(ص 18) در ضمن برای واژه ی زندگی هم شش معنا متصور است 1- مطلق جهان هستی 2- وجود جریان حیات 3- حیات انسان در اعصار و امصار 4- موقعیت فرد انسانی 5- مجموع وقایع و کردار 6- بخشی از اموری که در طول حیات انسان صورت می گیرد.(ص 20)
نظریه های مبتنی بر نگرش کشف، بر این باورند که معنای زندگی در متن عالم هستی و زندگی انسان ها وجود دارد و باید به طرق مختلف کشف شود. نظریه های مبتنی بر نگرش جعل، وجود معنا را در هستی و زندگی انسانی منکرند و یا دست کم معتقدند راهی به کشف آن وجود ندارد و از این رو هر کس باید با جعل امری خاص به زندگی خود معنا ببخشد.(ص 26)
غیر از دانش های فلسفی، در علوم مربوط به روان انسان از جمله روان شناسی و روان کاوی و روان درمانی نیز به این مسئله پرداخته اند. از این رو برای دانستن سلامتی روان، باید زندگی معناداری داشت.(ص 37) ویکتور فرانکل معتقد است که ورود سه چیز تازه به حیات هر فرد انسانی می تواند به زندگی او معنا ببخشد: یافتن نگرش تازه، قرار گرفتن در تجربه ی تازه و خلق اثر تازه.(ص 38)
در فصل دوم معنای زندگی در دو دوره ی حیات مولانا را بررسی می کند و می نویسد: در دوره ی نخست وی برای وصول به خودشناسی و معرفت نفس چون استادان خود طریق زهد و مجاهده با نفس را پیشه کرده بود و خدایی محتشم و عظیم را پرستش می کرد.(ص 44) اما در دور دوم زندگی وی از در و دیوار حیاتش عشق می ریزد و همه ی عناصر حیاتی اش در هاضمه ی این نهنگ دریانوش بلعیده می گردد.(ص 47) او به رحمت الهی امید واثق داشت و می دانست که خداوند اگر میل چیزی را در دل آدمی می افکند، مسلما قصد آن دارد که آن را ببخشد.(ص 49) وی با خودکاوی و خودشناسی همه ی حقایق عالم را عکسی از هستی خود می دید.. او چنان تبدل مزاج یافته بود که در بلا نیز لذت دوست را می چشید و در مقابل سرکه ی اهل عالم، جز شکرریزی کاری نمی دانست.(ص 50)
وقتی مولانا می گوید که معنی همان خداست به این معناست که معنای نهایی هر چیز که در ورای صورت ظاهری آن قرار گرفته خداوند متعال است.(ص 61) در نگرش عارفی چون مولانا همه ی عالم سوی الله تجلی خداست.. هر شیء متجلی دو جنبه دارد: جنبه ای کمالی است که نتیجه ی تجلی حق متعال است و جنبه ای نقصانی است که برآمده از مقتضیات خلقی هر تجلی در مراتب هستی.(ص 63) عالم صورت برای مولانا نیست هست نماست و عالم معنی هست نیست نما.(ص 67)
نیست را بنمود هست و محتشم/ هست را بنمود بر شکل عدم
صورت تنها مانع شناخت و رؤیت معنا نیست، بلکه مانع شناخت خود صورت و فهم نسبت آن با معنا نیز می باشد.(ص 72) از منظر مولانا عالم صورت، تصویر کمالات مراتب اعلای هستی است و هویت مستقلی ندارد. پدیدارهای جهان صورت مانند سایه ی پرنده ای است که در عالمی دیگر پرواز می کند و اهل این دنیا گمان می برند که این پرنده ساکن جهان خودشان است و از این رو با تلاش بسیار در پی صید آن اند.(ص 76)
با آن که از منظر مولانا معنا اصل است و همه ی عالم صورت متکی بدان است، با این همه معتقد است که بیشترینه ی خلق نمی توانند با معنا مواجهه ای مستقیم و بی واسطه داشته باشند. برای فهم معنا باید حواس باطن بین قوی ای داشت و اهل تماشای جان بود و نه بستگی و پیوستگی با تن.(ص 98)
مولانا از انسان می خواهد پیش از آن که هر گفتار و کرداری داشته باشد، به عنوان انسان، تفاوت زندگی انسانی را با زندگی مراتب پست تر از انسان مشخص کند و آن را الگوی عمل خود قرار دهد. اشتباه گرفتن زندگی با مردگی دقیقا به این معناست و مؤکدا و مکررا در آثار مولانا از آن سخن رفته است.
مرگ را تو زندگی پنداشتی/ تخم را در شوره خاکی کاشتی
عقل کاذب هست خود معکوس بین/ زندگی را مرگ بیند ای غبین
ای خدا بنمای تو هر چیز را/ آن چنان که هست در خُدعه سرا(ص 140)
تامس نیگل و معنای زندگی
معنای زندگی چیست؟ هدف و غایت زندگی کدام است؟ آیا می توان هدف و غایتی برای زندگی قائل شد؟ یک وقت زندگی بی معنا به نظر می رسد، اما وقت دیگر زندگی معنادار و مهم به نظر می رسد. چرا؟
تشخیص نیگل: از منظر ذهنی و درونی، زندگی ما معنادار و مهم و با ارزش به نظر می رسد. از منظر عینی و بیرونی موجّه نیستیم که زندگی مان را به جدّ بگیریم و هر توجیهی که سعی می کنیم به دست دهیم در نهایت دلبخواهانه و دوری اند. با این همه ما به زندگی مان ادامه می دهیم و آن را جدی می گیریم. یعنی عملا ما دلبخواهی بودن و دوری بودن را که مبنای توجیهات ما برای انجام تمام کارهاست، به دست فراموشی می سپاریم.(پرسش های کشنده ص 50)
تفاوت بسیاری بین ابسورد و نیهلیسم وجود دارد. اولی ادعای معرفت شناختی است یعنی جهان برای ذهن ما قابل فهم نیست. برای همین بهترین معادل آن بی منطق یا ناعقلانی است. دومی ادعای هستی شناختی است یعنی هیچ ارزشی در جهان وجود ندارد. برای همین بهترین معادلِ آن نیست انگاری یا پوچ انگاری است.(همان ص 15)
چرا بعضی وقت ها زندگی در کل بی منطق به نظر می رسد؟ به عقیده ی نیگل دلیل این امر آن است که بین این دو نظر گاه تعارضی وجود دارد. اجتناب ناپذیری جدّی گرفتن زندگی و گریزناپذیری شک و شبهه در آن.
الف) اجتناب ناپذیری جدّی گرفتن زندگی: ما نمی توانیم زندگی را جدّی نگیریم و نمی توانیم از این واقعیت طفره برویم که فعالیت ها، برنامه ها؛ امیدها و امیال و آرزوها.. اهمیت دارند و ارزشمند اند.
ب) گریزناپذیری شک و شبهه در زندگی: ما این قابلیت را داریم که از نظرگاهیِ بیرونی و عینی به زندگی مان نگاه کنیم. از این منظر اهمیت و ارزشی که به جنبه هایی از زندگی می دهیم و جدّی بودنی که با آن زندگی مان را سپری می کنیم، از برخی جهات به نظر دلبخواهانه، ناموجّه و بی دلیل به نظر می رسند.
در نگاه نیگل، این روند استدلال دو سرنوشت پیشاروی خود دارد. الف) دلبخواهی بودن: در تبیین این که چرا این چیزها در زندگی مهم اند، ممکن است گفته شود زندگی خوب و خوش مطلق مهم است. و همه ی این چیزها هم مهم اند چون ما را به زندگی خوب و خوش می رسانند. اما این توجیهات به نظر دلبخواهانه می رسند.
ب) تسلسل و دوری بودن: ممکن است این زنجیره ی توجیه در فرایندی قرار بگیرد که یا به دور بیفتد یا به تسلسل. مثلا کار می کنیم تا زنده بمانیم و زنده می مانیم تا کار کنیم... در نتیجه زندگی ما بی منطق است.
غالبا گفته های ما برای نشان دادن بی منطقی زندگی مان با زمان و مکان سروکار دارد. ما ذرات ناچیزی در گستره ی بیکران عالم هستیم. زندگی های ما حتی بر اساس مقیاس زمان زمین شناسی آناتی بیش نیستند، تا چه رسد به مقیاس زمان کیهانی. ما همگی هر لحظه ممکن است بمیریم.(ص 80)
به نظر می رسد که تأمل در ناچیز بودن، ناپایدار بودن ما کاملا به این حس مرتبط است که زندگی بی معناست. اما روشن نیست که این ارتباط چگونه ارتباطی است.(ص 80) این احساس که کلّ زندگی بی منطق است، وقتی دست می دهد که احتمالا به طور مبهم تظاهر یا آرزوی کاذبی را درک می کنیم که از استمرار زندگی بشر جدانشدنی بوده و بی منطق بودن آن را گریزناپذیر ساخته است. مگر این که از خود زندگی بگریزیم.(ص 82)
کسانی که به دنبال معناداری زندگی شان اند، معمولا نقش یا کارکرد را در چیزی بزرگتر از خویش تصور می کنند. بنابراین آنها احساس رضایت را در خدمات رسانی به جامعه، دولت، انقلابِ پیش روی تاریخ، پیشرفت علم یا دین و عظمت الهی جست و جو می کنند.(ص 85)
آنچه موجب تردیدی گریزناپذیر در مورد اغراض محدود زندگی فردی است، موجب تردیدی گریزناپذیر در مورد هدف بزرگتری نیز می شود. هدفی که به این احساس میدان می دهد که زندگی معنادار است وقتی تردیدهای بنیادی شروع می شوند، نمی توان آنها را فرو نشاند.(ص 86)
کامو در «اسطوره ی سیزیف» قائل به این است که بی منطقی بدین جهت بروز می کند که جهان نمی تواند نیاز مبرم ما را به معناداری برآورده کند. این نظر گویای آن است که جهان اگر طور دیگری می بود، ممکن بود این نیاز مبرم را برآورده سازد.(ص 87)
کامو نه بر مبنای ادله ی تماما موجه ای، خودکشی و دیگر راه حل هایی را که او آنها را واقع گریزانه می داند، ردّ می کند. آنچه او توصیف می کند سرپیچی یا تحقیر است. ظاهرا او بر این باور است که ما می توانیم با تکان دادن مشت خود به جهانی که چشم و گوش خود را در مقابل خواست های ما بسته است، کرامت خویش را حفظ کنیم و علی رغم آن به زندگی خویش ادامه دهیم. این کار زندگی ما را با منطق نخواهد ساخت اما شرافت خاصی بدان می بخشد.(ص 93)
تامسون و معنای زندگی
گرت تامسون کتابی دارد به نام «معنای زندگی» که توسط امیرحسین خداپرست ترجمه شده است. با این که کتاب مختصر است اما نکات مفیدی در بردارد. اشاره به برخی گفته های تامسون خالی از لطف نیست.
- با ابداع علم فیزیک در قرن هفدهم و نظریه ی تکامل داروین در پایان قرن نوزدهم مفهوم کیهان و زندگی انسان متفاوت شد.(معنای زندگی ص 10) بزرگترین چالش برای اندیشه معناداری زندگی این نیست که زندگی معنایی ندارد بلکه این است که معانی زیادی دارد./11 تصور کنید که بخشی از معنای زندگی، رشد استعدادهای شخص باشد. این پاسخی کلی است که تفاوت های فردی را به رسمیت می شناسد./14
- این که چرا پرسش از معنای زندگی در دو قرن اخیر سر برآورده است. لندو در مقاله ای می گوید: علت آن دو عامل اجتماعی گوناگونی است که تغییر کرده اند. اولا ایمان به ماهیت مطلق هر دو جهان بینی دینی و علمی را از دست داده ایم. ثانیا جامعه و فرهنگ ما بر آرمان های لذت و آسایش تأکید می ورزد./15
- آگوستین قدیس مدعی است که فقط خدا می تواند معنای زندگی نهایی را به زندگی عطا کند./23 آکویناس هم گفت: غایت نهایی زندگی انسانی، تأمل در خداست./24
- وقتی نیچه شعار معروفش خدا مرده است را می نوشت تا حدی منظورش این بود که بدون خدا زندگی بی معنا، فاقد مقصود نهایی و ارزش آفاقی است./28 راسل می گوید: چون زندگی ما گذرا و کامیابی هایمان همواره موقّت است. این زندگی معنای واقعی ندارد. در تقابل دیدگاه راسل، برخی ادعا می کنند که زندگی فقط به دلیل وعده ی حیات جاودانه معنادار است./30
- رابرت نوزیک می گوید: فقط دستیازی به مفهوم امر نامحدود یا امر مطلق است که می تواند این تسلسل نامتناهی را متوقف کند. امر نامحدود درست به این دلیل می تواند معنای خودش باشد که هیچ حدّی ندارد. جست و جو برای دادن معنا به زندگی، جست و جو فرارَوی از حدود زندگی فردی است./33
- معنای زندگی نمی تواند محقّق ساختن اهداف کیهان شناختی یا محدود خود ما باشد. زیرا یکی گرفتن معنا با هدف، امر ارزشمند را به ابزار محض تبدیل می کند. به همین دلیل نمی توان معنای زندگی را هدف دانست./66
- تیلور می گوید: می توانیم مثال کامو را با این فرضیه اصلاح کنیم که سیزیف می خواهد سنگ را به سوی قله بغلتاند. در داستان اصلی کامو، ما فرض می گیریم که سیزیف نمی خواهد سنگ را بغلتاند. با این حال رها کردن این پیش فرض هرگز به معنای بی اعتبار شمردن این فرضیه نیست که معنای زندگی در دستیابی به اهداف است. بنابراین زندگی بی هدف بی معنا است./75
- بسیاری از نظام های فکری بر آن اند که معنای زندگی تبدّل معنوی خود است. مثلا در آیین بودا مقصود و یا هدف زندگی رها شدن از رنجی است که جزء ذاتی چرخه ی زندگی و مرگ است.(سامسارا)/79
- این فکر که معنای زندگی عبارت است از خوشبختی یا لذت و ارضای امیال خود خطاست. نظریه ی لذت بر آن است که کیفیت برتر زندگی منوط به داشتن حالات ذهنی لذت بخش است./90
- اگر معنای زندگی صرفا جعل شخصی باشد، آن گاه نه می توان دیدگاهی را در باره ی معنای زندگی نادرست شمرد و نه می توان به فهم حقایق آن نزدیک شد./110 این نظریه را گاه ناشناخت گرایی می نامند. زیرا بیانگر آن است که هیچ حالت شناختی ی ارزیابانه ای وجود ندارد../114
- ما در جهانی واحد با امکان های ارزشی بکر زندگی می کنیم. این بدان معنا است که معنای جهانی که در آن زندگی می کنیم غنی تر از تجربه ی ما است./145 ما تجربه ی پدیدارشناختی ما از جهان را می سازیم نه خود جهان را. ما تجربه ای معنادار از زندگی می سازیم نه به این معنا که معنا را جعل کنیم./150
- زندگی زمانی معنا دارد که فرد با امور ارزشمندی فراتر از خودش ارتباط داشته باشد./166 بهترین فهم از معنای زندگی پرسش از معنای هستی(دازاین) است./181 معنای زندگی را باید در زندگی روزمره یافت. چون در زندگی روزمره است که ما بیشتر اوقاتمان را می گذرانیم و چون معنا درونی است./199
استیس و معنای زندگی1
- استیس معتقد است رشد علوم تجربی اذهان دانشمندان را از علت غایی معطوف به علت فاعلی کرد و همین امر آرام آرام حضور خداوند را در صحنه ی عالم ضعیف ساخت. وقتی حضور خدا کم رنگ شد، هدف زندگی زیر سؤال رفت و معنایی که انسان پیشین برای زندگی قائل بود از دست رفت. لذا بحث جایگاه مهمی پیدا کرد.
- ظاهرا تعبیر معنای زندگی تحت تأثیر فلسفه ی هرمنوتیکی رایج شده است که در صدد فهم معنای متن است. البته این احتمال هم هست که این تعبیر تحت تأثیر نفوذ فلسفه ی تحلیل زبانی که به معنایابی در زبان و ایضاح مفاهیم و معانی ی واژه ها می پردازد، رواج یافته باشد.
- استیس می گوید: اگر نظام امور بی هدف و بی معنا باشد، پس زندگی انسان بی هدف و بی معنا خواهد بود. یعنی معنای زندگی انسان بر معنای جهان هستی استوار است. معناداری جهان هستی نیز وابسته به وجود خداست.(هاپ واکر) ولی استیس امکان اثبات وجود خدا را دیگر منتفی می داند. پس هیچ معنای ذاتی برای زندگی قائل نیست و به جای معنایابی به معنابخشی به زندگی روی می آورد.
- عینی گرایی اخلاقی به این معناست که خاستگاه قوانین اخلاقی انسان نیست بلکه خدا و یا طبیعت است. در مقابل ذهنی گرایی اخلاقی که رفتار آدمی سویه ی پیشین خود را از دست داد و اخلاق، ذهنی و مخلوق آدمی گشت. هاپ واکر معتقد است تنها با اعتقاد به خداست که ارزش های اخلاقی توجیه درستی پیدا می کنند. اما سکولاریسم فاقد این عشق جهانی است. بنابراین تصادفی نیست که نتوانسته است اولیای اخلاقی چون مسیح، قدیس فرانسیس، گاندی و مادر ترزا را بپروراند. لذا زندگی اخلاقی عمیقا یک زندگی معنادار است ولی استیس معتقد به نسبیت اخلاقی است.
- خانم هاپ واکر برای حلّ مشکل بی معنایی زندگی از یک شیوه ی پراگماتیستی مدد می گیرد و به فایده و نتیجه ی اعتقاد به خدا و معناداری زندگی در عمل می پردازد. اعتقاد به یک وجود متعالی، خیرخواه و حاکم بر جهان مزیت اش این است که
1- ما با این اعتقاد تبیین قانع کننده ای از منشأ و قوام جهان خواهیم داشت و به قول ویلیام جیمز، عالم دیگر نه یک آن بلکه یک تو خواهد بود.
2- خیر بر شر غلبه خواهد کرد. ما در مبارزه با بدی ها تنها نیستیم بلکه خدا در کنار ما خواهد بود. عشق به خدا انگیزه ی حرکت ما خواهد بود.
3- همه ی انسان ها ارزش برابر دارند زیرا همه ی ما به صورت خدا آفریده شده ایم. لطف و غفران الهی پایان خوشی برای همه است.
4- اعتقاد به خدا ما را از خودفرمانروایی محروم نمی کند خدا باشد یا نباشد ما در انتخاب خیر و شر آزادیم.
- استیس همجون راسل تهی بودن جهان معاصر را از خدا زائیده ی رشد علوم تجربی می داند و تأثیر این اکتشافات در سست شدن باورهای دینی را انکار نمی کند و می گوید: اما این امر، ریشه ی مسئله نیست. زیرا دین می تواند خود را با اکتشافات علمی سازگار کند بلکه علت اصلی این حادثه روحیه ی علمی و پاره ای از پیش فرض های علم جدید بوده است.
- بنیان گذاران علم نوین اگر چه افراد متدین بودند اما ایده ی غایت را از طبیعت شناسی خارج کردند. استیس گوهر دین را متشکل از سه چیز می داند. ایمان به وجود طرح و هدف در عالم، جهان یک نظام اخلاقی است و در نهایت خیر غلبه می کند.
------------------------------
1- این بخش را با استفاده از مقاله ی «معنای زندگی از دیدگاه استیس و هاپ واکر» که توسط سرکارخانم اعظم پویازاده ترجمه شده است، تنظیم کرده ام.
نظر استاد مصطفی ملکیان
وی در مقاله ای «هر کس خود باید به زندگی خویش معنا ببخشد» می نویسد: اگر مراد از معنا هدف باشد بر دو نوع است. گاه هدف به موجودی که دارای علم و اراده است، نسبت داده می شود.(هدف خودبنیاد) و گاه به موجودی که دارای اراده و علم نیست.(هدف خارجی) که خارج همان ضمیر سازنده ی اوست. حتی وقتی به رفتار انسان هدف نسبت داده می شود، مراد همان معنای دوم است.(مشتاقی و مهجوری ص 210)
اگر شما واقعا مادی گرا باشید معتقدید که زندگی پدیدآورنده دارد اما آن دارای علم و اراده نیست. طبعا دیگر نمی توان گفت که زندگی دارای هدف خارجی است. اما اگر شما الهی باشید زندگی دارای معناست و بعضی معتقدند که عقل وجود این هدف را می تواند تشخیص دهد اما برای تشخیص مصداق آن باید به کتاب های مقدس دینی رجوع کرد.(ص 212)
اما اگر مراد از هدف فایده باشد. فایده ی زندگی برای یک شیء وقتی مطرح می شود که آن شیء را جزیی از یک کل بزرگتر در نظر بگیریم و بعد ببینیم که آن جزء در آن کل بزرگتر چه نقشی را ایفا می کند و چه کارکردی دارد.(ص 214)
اگر کسی قائل به خدا باشد و خدا را علاوه بر ربّ تکوینی، ربّ تشریعی هم بداند، طبعا باید در زندگی به دنبال تحقّق همان معنایی است که خدا برای زندگی در نظر گرفته است. این که در قرآن می فرماید: ما خلقتُ الجنَ و الانسَ الا لیعبدون چون ربّ تشریعی ما هم هست می تواند از ما مطالبه ی عبادت هم داشته باشد.(ص 228)
اولین شرط یک جامعه ی معنوی این است که آزاد باشد. شرط دوم این است که اگر کسی در آن جامعه به کار شرافتمندانه ای اشتغال داشت از لحاظ معیشتی بتواند زندگی آبرومندانه ای داشته باشد.(ص 269) مناسبات اجتماعی یک انسان معنوی بر اساس سه اصل عدالت، احسان و محبّت استوار است.(ص 280)
چون انسان معنوی خود را دوست دارد به وضع موجودش اکتفا نمی کند و سعی می کند خود را به وضع ناموجود مطلوب تری ارتقا دهد. از این رو یک انسان معنوی از سیر و سلوک درونی خالی نیست. ویژگی بعدی انسان معنوی این است که درد و رنج هایی که در عالم بیرون برایش به وجود می آیند یا اصلا برایش درد و رنج نیستند و یا برایش قابل تحمل هستند.(ص 282)
پیروان ادیان تا در قلمرو فقه هستند، بیشترین فاصله را با هم دارند. اما وقتی وارد قلمرو اخلاقیات دین می شوند، فاصله ها کمتر می شود. وقتی وارد قلمرو اعتقادات می شوند فاصله باز هم کمتر می شود و وقتی وارد قلمرو تجربه ی دینی که قله ی این کوه است می شوند فاصله ها به صفر می رسد. اینجاست که ابن عربی، مولانا و عطار مسلمان کنار کسانی مثل مایستر اکهارت، رویس بروک، و زوزو مسیحی و شانکارا و رامانوجان هندو می نشینند.(ص 28)
نتیجه
از مجموعه مطالبی که پیرامون موضوع مورد بحث ذکر شد؛ دریافتیم که معنای زندگی غیر از خود زندگی است. از این رو داشتن یک شغل و یا هنر امری متداول و رایج است اما معنا با درک و فهمی که از زندگی صورت می گیرد، به دست می آید. پس باید بین این دو پدیده تفاوت قائل شد.
حافظ می گوید: هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز/ نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
یعنی هر فرد انسانی باید برداشت و معنایی از آفرینش شگرف الهی در وجود خود نهادینه کند در غیر این صورت اگر نقّاش چینی هم باشد زندگی خود را تباه کرده است. بهاالدین خرمشاهی در توضیح مصرع دوم، نقش به حرام را قرینه ی نمک به حرام یعنی ناسپاس و پیمان شکن می داند.(حافظ نامه ج ۱ ص ۶۲۹)
البته مولانا در حکایت نحوی و کشتیبان، همین یار شگرف را به رهایی از خود دعوت می کند و می گوید: فرهیختگی در دانش های مدرسه ای روزنی به عالم معنا نمی گشاید. آنچه برای درک هستی حقیقی ضرورت دارد؛ یک نوع فروتنی یعنی عبور از خود امکان پذیر است.
فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف/ در کم آمد یابی ای یار شگرف
در طول مباحث پیشین این نکته بارها تکرار شد که معنای زندگی امری تقدیری و از پیش تعیین شده نیست بلکه حاصل تلاش یک فرد برای کشف یا جعل آن است. البته اگر کسی به یک معنا از زندگی رسید که در دوران گذشته هم دیگران از آن بهره گرفته اند، منافاتی ندارد که از آن استفاده کند. یعنی نه از سر تقلید و پیروی کورکورانه بل به واسطه ی اندیشیدن و تلاش مستمر به دست آورده باشد. بنابراین، تداعی و تصادف در معنا خود گونه ای معنا است که می تواند بدل به زیستمان معنوی فردی شود.
نکته ی دیگر این که بر اساس تعریف و توصیف فوق، ما همواره با تنوّع و تکثّر معنا مواجه هستیم. از این رو دانستن نظر دیگران، خصوصا سالکان راه طریقت، یک امر پذیرفتنی است به این که فرد در پی تحقیق برای دستیابی به یک معنا نظرات دیگران را مرور کند و موردی که با روحیات و سکنات او آشناتر و سازگارتر است را انتخاب نماید. یا کتاب هایی که در این باره تالیف شده است، مطالعه کند و سرانجام راهی را کشف کند که با روحیه و رویه ی او همخوانی دارد.
از طرفی اصرار عرفا بر احتیاج به شیخِ راه، برای گذر از سنگلاخ ها، در جهتِ بازآموزی معنای زندگی و انتخاب راهی برای رهایی از انحرافات است. این که حافظ می گوید: قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن/ ظلمات است بترس از خطر گمراهی، مرادش همین است که باید از حرکت و مسیر پیشینیان کمک بگیرید و پس از آن، با آگاهی بر خطرات راه، دست به اقدام بزنید. در هر صورت یافتن راهی برای پیمودن مسیر امری ضروری و عقلانی است.
از سوی دیگر به قول هایدگر، این امر یعنی دستیابی به یک معنا با نگاه کلی به هستی و زندگی میسور است. از این رو فرد نیازمند دستیابی به یک نظر فلسفی و هرمنوتیکی در زندگی است تا تفکیک بین امور جاری و کلی صورت گیرد و فرد یک درجه ارتقا یابد و با معنای زندگی درگیر شود و به درکی از آن برسد تا شاید بتواند به معنای معناها نیز دست یابد.
این دسترسی به معنای معناها همانا وصال به حق است که منجر به فنا فی الله و بقاء بالله می شود. یعنی فرد از خود و خودی ها می گذرد و با صافی شدن از اوصاف خویش، روی حق را نظاره گر می شود. البته رسیدن به این مقام با دانش صرف به دست نمی آید، بلکه ریاضت و ممارستی بسیار طلب می کند. به قول سعدی
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد/ اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی
چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن/ به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی
به تو حاصلی ندارد غَمِ روزگار گفتن/ که شبی نَخُفته باشی به درازنای سالی
غَمِ حال دردمندان نه عجب گَرَت نباشد/ که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی
سخنی بگوی با من که چُنان اسیرِ عشقم/ که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی