تن آدمی شریف است**

تن آدمی شریف است به ...

وقتی در جشن صدمین سال استاد محمدعلی موّحد، ایشان را در لباس ساده ای مشاهده کردم که پس از گذران یک عمر، متواضعانه به سعدی تأسی می جوید و می گوید: ننازم به سرمایه ی فضل خویش

به دریوزه آورده ام دست خویش

خدایا به عزت که خوارم مکن

به ذل گنه شرمسارم مکن

مرا شرمساری ز روی تو بس

دگر شرمسارم مکن پیش کس

واقعا دریافتم که باز به قول همان سعدی تن آدمی شریف است به جان آدمیت/ نه همین لباس زیباست نشان آدمیت. البته تصور می کنم جناب سعدی به ضرورت شعری یا رسم ادب آموزی، ترکیب "نه همین" را افزوده است تا بگوید: پوشش هم اندکی در شخصیت سازی آدمی مؤثر است. در غیر این صورت باید می گفت: شرافت انسان فقط به جان بخشی اوست نه چیز دیگر.

در مقابل وقتی می بینیم که در دوران معاصر چه شخصیت هایی بزرگی خود را وامدار کت و شلوار و کفش هستند و به ظاهرگرایی و لباس تن، تن داده اند؛ دیگر تردیدی ندارم که در جامعه ی مصرفی، کلاس گذاشتن با پوشش هم یکی از عواقب کاپیتالیسم است.(دیگر عواقبش را در کتاب «جامعه مصرفی» ژان بوردیار دنبال کنید) اگر در کُمدِ لباسی مدیران این مملکت نگاهی بیاندازید، چندین کفش نو واکس زده و کت و شلوار اتوکشیده و از خشکشویی برگشته را مشاهده می کنید که بخشی وسیعی از شخصیت فرد را در خود گم یا پیدا کرده است. نگرانی و نمایش این ابزار خصوصا در زمانی هویدا می گردد که فرد از مسئولیت کنار گذاشته شده و البسه چون خود شخصیت بلااستفاده مانده اند.

آشکارتر بگویم من حتی از عبای شکلاتی خاتمی هم همین تلقی دارم هرچند روزنامه ی کیهان به نقد آن پرداخته باشد. گویا مکتب کاپیتالیسم در تار و پود صنوف و طبقات مختلف اجتماعی نفوذ و آنها را به خودنمایی دعوت می کند. چرا که اقتضای جامعه ی مصرفی حرکت پروپاگاندایی برای مصرف بیشتر است که نه فقط پوشش را بلکه تمامی مایحتاج عمومی را به شکل گسترده ای تبلیغ می کند. جالب است بدانید توصیه ی پزشکان برای خوردن 8 لیوان آب در روز ناشی از ترفندهایی است که از سوی شرکت های آب معدنی در جهت فروش هر چه بیشتر کالای آنها صورت گرفته است. البته منطق حکم می کند که هر فرد انسانی به حسب کارکرد و موقعیت جغرافیایی و جسمانی آب مورد نیاز بدن را تأمین و مصرف نماید. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!!

جشن بازنشستگی

تصور نمی کردیم امروز مراسم جشن بازنشستگی جناب غریب پور که یکی از سخنرانان جلسه ی پیشین بود، برپا شود. البته من به شخصه از این نشست ها لذت می برم چرا که سبب همدلی و همگرایی پرسنل می گردد و در حقیقت، تجارب بسیاری در ضمیر ناخودآگاه آنها تله پاتی می شود. یعنی با تبیین و توصیف یک شخصیت، ما درونیات خویش را مرور و نسبت به پاره ای موارد تجدید نظر می کنیم. این زایش و زُدایش از آثار مثبت و آنی این گردهمایی هاست.

امروز قرعه ی فال به نام غریب پور افتاده است تا مطلبی در باره اش بگوئیم و او هم تجربه های اداری اش را با ما در میان بگذارد. از این فرصت بهره می گیرم و خاطره ای از سفر هند خود را نقل می کنم شاید مفید افتد. در جمع دوستان در انجمن اسلامی میسور در مراسم خداحافظی یک دندانپزشک اردبیلی حضور داشتیم. یکی از دانشجویان به ایشان گفت: تجربه ای از حضور خود در هند را برایمان بازگو کنید او هم گفت: در محیط اداری سر به سر هندی ها نگذارید. چون درصدد انتقام برمی آیند. البته من این را خصیصه ی شرقی ها می دانم که کینه ی آنها ماندگار است و سرانجام روزی به شما ضربه وارد می کنند. این را عرض کردم که به شما عزیزانی که مخاطب من هستید بگویم هیچ وقت در صدد انتقام دیگری برنیایید. کینه ورزی و انتقامجویی امر نامطلوبی است. عفو و بخشش بهتر است. یکی از خصلت های جناب غریب پور همین است که اهل بخشش است با این که پُستی داشت که می توانست در مورد دیگران انتقام بگیرد اما این کار را نمی کرد. خداوند انسان های اهل گذشت را دوست دارد و در مواجهه ی با مشکلات آنها را نجات می دهد.

نکته ی دوم این که غریب پور تمام تلاش خود را در جهت راه اندازی و رفع مشکل دیگران به کار می گرفت. تا آنجا که مقررات اداری و استخدامی اجازه می داد؛ گره گشایی می کرد و تا حدی که راه داشت نمی گذاشت پرونده ای معطل بماند. از دیگر خصلت های غریب پور این است که مراتب اداری را به درستی پیمود و با توجه به همت خود در کارگزینی از کارمندی تا کارشناسی و مدیریت را به صورت پلکانی طی کرد. و تحصیلات خود را در همین راستا تکمیل نمود. و این امر الگوی خوبی برای ماست که از مراتب پائین شروع و به مراحل بالای مسئولیت دسترسی پیدا کنیم. از دیگر خوبی های غریب پور اخلاق نیکو با نیروهای تحت امر خود بود. با آنها چای و صبحانه می خورد و نشست های دوستانه برگزار می کرد اما در عین حال از آنها می خواست که در راه اندازی و انجام کار دیگران دقت و فراست به خرج دهند. باز از خصوصیات ایشان تعادل فکری و فرهنگی بود. نه شخصیت رادیکالی داشت و همه چیز را زیر سوال می برد و نه اهل تسامح و محافظه کاری بود.

بنده این خصلت ها را آشکار کردم تا به شما عزیزان بگویم که در محیط اداری به مچ گیری و افشاگری دیگران نپردازید و به سلامتی روانی خود و دیگران آسیب نرسانید. حُسن این نشست ها تجدید نظر در خُلقیات بد و آراسته شدن به رفتارهای نیکوست. در پایان برای جناب غریب پور آینده ای با عزت و عاقبتی با عظمت را آرزومندیم. و امیدورایم ایشان در کنار خانواده اش خوشبختی و مهرورزی را تجربه کند. والسلام.

میان سالی 6








جشن عروسی

سال 1398

دو هفته مانده به پایان سال، دانشجوی دختری در کلاس درس ادبیات رشته ی مامایی گفت: استاد من هفته ی دیگر نمی توانم درکلاس حضور یابم. علت را جویا شدم گفت: چون روز بیست و هفتم اسفند ماه مراسم عروسی من است. گفتم چه خوب!! درست همین روز عروسی پسر من نیز هست. بنابراین اشکالی ندارد می توانی بروی اما بعد از عید، شیرینی عروسی را فراموش نکنی. دانشجویان گفتند: پس شما هم هفته ی آینده باید شیرینی عروسی پسرت را بیاوری. پذیرفتم و درهفته ی پایانی کام آنها را شیرین نمودم.

وقتی سفر را با عروسی فرزندت شروع می کنی، شیرینی و حلاوت خاص خود را دارد. روز بیست چهارم اسفند از بندرعباس برای تدارک مراسم عروسی عازم شیراز شدیم. تکاپوی چند روزه به ثمر نشست و در روز بیست هفتم در فضایی صمیمی و همدلانه با خوش آمدگویی به اقوام و آشنایان، عروسی پسرم سامان گرفت. البته گلایه های پس از عروسی، دامن هر ایرانی را می گیرد. یکی از این که چرا فراموش شده و دیگری از این که نیامده است. بنابراین ما هم به رضایت نسبی، دو سه روز پایانی سال را به بحث پیرامون چگونگی برگزاری مراسم پرداختیم. از تلخی و شیرینی ها و گله و گلایه ها.

در این گیرودار کتاب «حاج آخوند» سید عطاالله مهاجرانی را به مطالعه گرفتم و درباره اش مطالبی در چهار بخش با عنوان «قلم سحرآمیز» نگارش نمودم و در کانال تلگرامی ام به اشتراک گذاشتم. در چند مورد حین خواندن گریه ام گرفت حتی در برخی موارد، به عمق کتاب رهنمون شدم. حاج شیخ محمودرضا امانی مشهور به حاج آخوند، مجسمه ی روحانی فهمیده و خوش مرامی بوده که کمتر روستایی در ایران چنین شخصیتی را به خود دیده است. طرح مباحث ادبی و فکری در دیدار با اساتید دانشگاه و کمک به فقرای روستا و آواز خوانی و مرثیه سرایی، در کمتر کسی جمع می شود. پس از آن کتاب «گذر از دفاعیه گرایی به سوی پدیدارشناسی متن» اثر فرامرز معتمد دزفولی را خواندم.

حوادث سیل در شمال و جنوب کشور مکمل هفت سین سفره ی عید ایرانیان شد. نمره ی مدیریت بحران در کشور صفر است. از زلزله گرفته تا سیل و سونامی. مدیریت غیربُحرانی در کشور هم راه به جایی نمی برد. جز در سه مورد انقلاب 57 و جنگ و دوران خاتمی، در دیگر دوران‌ها ما شاهد شکاف عمیق بین دولت و ملّت بوده ایم. تصور می کنم اولین گام در مدیریت، هماهنگی بین این دو نهاد اجتماعی است. در جهان جدید، دیگر کشورها با آموزش و بالا بردن سطح آگاهی، تا حدودی به این هدف دست یافته اند. کتاب «عقلانیت و توسعه یافتگی در ایران» دکتر محمود سریع القلم از جمله کتاب های خواندنی در این باره است.

در روز هشتم فروردین خبر در گذشت شیخ عبدالله حاجیانی را شنیدم. اولین بار فعالیت او را در گردهمایی طلاب بوشهری، در دهه ی شصت، شاهد بودم. دغدغه های اجتماعی و سیاسی او در همان نشست‌ها زبانزد شد. او می‌گفت: طلبه باید درد اجتماعی داشته باشد. در همان دوران، درس و بحث را رها و به بوشهر هجرت کرد. پس از مدتی امام جمعه بندر دیّر شد و متواضعانه امور مردم را تمشیّت کرد. در نهایت به مجلس پنجم و ششم راه یافت. روحیه ی اصلاح‌طلبانه داشت اما تحت تأثیر فضای حاکم بر مجلس پنجم راست گرا شد. با این وضعیت، با پیگیری های مداوم مردم حوزه ی انتخابیه توانست بار دوم به مجلس راه یابد. اما نمی‌دانم نمایندگی چه خصیصه ای دارد که افراد را از خدمات عمومی باز می دارد و فرد به امور خویش شیفت می‌کند. البته پس از آن در شرکت گاز عسلویه مشغول به کار و منشأ خدماتی شد.

بازدید های عمومی در این ایام، چنگی به دل نمی‌زند و حرف های واتساپی گاه مرا به خلوت و تنهایی دعوت می نمود. من از عالم ترا تنها گزیدم/ روا داری که من تنها نشینم(مولوی) تنهایی خوب است اگر بد بود که خدا آن را برای خود انتخاب نمی کرد. تازه در قرآن هم آمده است که شما تنها به سوی ما می آیید چنان که در اول تنها خلق شدید. وَلَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَى كَمَا خَلَقْنَاكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ (انعام/94) شاعر هم خوب گفته

سعادت آن که را دارد که از تن ها بپرهیزد دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلاخیزد/

با دوستان هم فکر و همدلم، به پیشنهاد و دعوت ابراهیم مهرآیین، نشستی فکری داشتیم. جناب آقای محمد فولادی هم آمد. هرچند به توافق نرسیدیم اما نَفس گفت و گو آثار مثبتی دارد که بعدها آشکار می شود. در این مذاکره ها و مناظره ها، همواره بیتی از مولانا به خاطرم خطور می کند که

چون که مقضی بد رواج آن روش/ می دهدشان از دلائل پرورش

از این که در سفری بیست روزه همه ی برنامه ها با پیش بینی اولیه به وقوع پیوست، از خدای بزرگ سپاسگزارم و این شکرگزاری را مدیون نگاه مثبت گرایانه ای هستم که تمام وجودم را فرا گرفته است. اتفاقا در همین ایام چند شماره فصلنامه «تجربه» و فصلنامه ی «بندر و دریا» را خواندم. با این که خیلی با مطالب نشریه ی دومی ارتباط برقرار نکردم اما جملات پایانی کاظم بایرام بخش عکاس و مستندساز زیر دریا در باره ی انرژی مثبت بود که یادآور می شوم.

یک روز تئوری ولفگانگ پائولی، برنده ی جایزه نوبل فیزیک، را خواندم او تز جالبی دارد و می‌گوید: هیچ دو الکترونی در جهان هستی، دارای عدد کوانتومی یکسان نیستند. پائولی مثال می‌زند سیبی را برمی داریم و از میان میلیاردها الکترونی که در درون اوست یکی را انتخاب می کنیم فرض کنیم که این عدد 23 است. حالا اگر دستمالی برداریم و سیب را برق بیاندازیم. عددی از اصطکاک ایجاد شده ی انرژی حاصل می‌شود و این انرژی عدد کوانتومی فرضی سیب ما را تغییر می‌دهد و مثلا به عدد 26 می رساند و درست در همان لحظه تنها الکترونی در جهان هستی دارای عدد فرضی 26 بوده، دستخوش تغییر می شود. اما نتیجه گیری وقتی که یک سیب با یک اصطکاک کوچک، تغییر پیدا می‌کند. هر اندیشه ای که از ذهن ما می گذارد و یا هر عمل مثبت یا منفی که ما انجامش می‌دهیم الکترون ها را در گستره ی جهانی به ارتعاش در می آورد و دستخوش تغییر می کند و حالا جواب مثبت پرسش هایی را که مجهول مانده بود یافتم. ما با اعمال خود چه مثبت چه منفی در جهان هستی تغییراتی را به وجود می‌آوریم. اگر عمل ناپسندی انجام دهیم نتیجه ی آن منفی باز خواهد گشت و اگر مثبت عمل کنیم نتیجه ی آن مثبت خواهد بود. البته ما نباید فقط به این امور علمی دلخوش باشیم. کائنات امور پنهان دیگری دارد که گاه در اندیشه و شعر عارفان انعکاس یافته است. من از این رازگشایی ها لذت می برم.





















پشت دریاها شهری است

گزارش چهارمین سفر به جزیره ی ابوموسی

سال نود وهشت، در این اندیشه بودم که پس از ماه مبارک رمضان به یک سفر تفریحی بروم. با دوست دیرینه ام جناب دکترمحب زاده تماس گرفته و گفتم: امکانش هست که تعطیلات آخر هفته را به جزیره بیائیم؟ پاسخش مثبت بود. بلیط و اسکان را تدارک دید. به اتفاق همسر و فرزندم، سینا در روز سه شنبه 14 خرداد پرواز بندر- ابوموسی را تجربه کردیم. در فرودگاه، مهندس قریشی شهردار جزیره را دیدم. جناب اکبری به استقبال آمده بود در مسیر راه از شهردار تمجید کرد و گفت: در مدت یک سال و نیمی که آمده، شاهد خدمات خوبی از سوی ایشان هستیم. چند اِلمان در سطح شهر نصب کرده و جوانان جزیره را به کار گمارده است. به زیباسازی فضای شهر اهمیت می دهد. کانکس برای تفکیک زباله ها تهیه نموده است. ایشان نیازمند حمایت های بیشتری از سوی نهادهای دولتی، خصوصا استانداری است.

ساعت 11 صبح در مراسم ارتحال امام خمینی(ره) در مسجد جامع جزیره حضور یافتم. سید احمد حسینی خراسانی پیرامون حرکت تاریخی 15 خرداد سخنرانی کرد. بعد از ظهر به اتفاق جناب اکبری، گشتی در شهر زدیم و قرار گذاشتیم فردا پس از اقامه ی نماز عید فطر به شنا برویم. شب در تماس با خویشان و دوستان، فرا رسیدن عید را تبریک گفتم و برخی از تبریک های واتساپی را هم پاسخ دادم. از دکتر سروش مطلبی در باره ی عید فطر خواندم. جالب بود. فطر در عربی به معنای قارچ است. قارچ که زمین را می شکافد و از زمین بیرون می آید. روح آدمی وقتی شکفته می‌شود مثل یک خاک حاصلخیز می‌شود، سبزه بر روی آن می روید. گل بر روی آن می‌روید.

صبح روز عید با ندای الصلاة، راهی مسجد جامع شدیم با این که به علت چند روز تعطیلی، عده ای جزیره را ترک کرده بودند اما مسجد مملو از جمعیت بود. نماز توسط حسینی خراسانی اقامه شد. از این که عید فطر در کشورهای اسلامی متفاوت است، چنگی به دل نمی زند. با این که در قنوت نماز عید فطر می خوانیم الذی جعلته للمسلمین عیدا که از آن بوی وحدت استشمام می شود. اما ما عید متفاوتی را تجربه می‌کنیم. خیلی دوست دارم تاریخ این تفکیک و تفاوت را دریابم. آیا عامل آن نجومی و جفرافیایی است یا سیاسی و مذهبی؟

ساعت 9 صبح به اتفاق اکبری، راهی دریا شده، شنای مفصلی کردیم. در ضمن به گفتگو پیرامون مسائل فکری و اجتماعی پرداختیم. ایشان می گفت: پسرم که سال آخر دبیرستان را می‌گذراند، بر این باور است که من از نسل شما چیزی نیاموخته ام. به تعبیر دیگر شما حرفی برای گفتن ندارید. سخنش را تصدیق کردم و گفتم: نسل تشنه ی معاصر را باور دارم. در دنیای دیگری سیر می کند. گفته های ساده ی مذهبی و اجتماعی ما، آنها را قانع نمی کند. گویا در پی شنیدن سخنان متفاوت و تحول زا هستند. بی هویتی و بی ریشه ای این نسل را تهدید می کند. جوانان در جهان پرتناقضی به سر می برند. شبکه های ماهواره ای و مجازی آنها را دچار دگردیسی کرده است. برای یافتن حقیقت، در گذر از راه های مختلف فکری و فرهنگی، به سندرم سرگردانی مبتلا شده اند.

بعد از ظهر چهارشنبه با جناب مهندس قمبری، با استفاده از ماسک و اشنوکر غواصی، شنای متفاوتی را تجربه کردم. مشاهده ی آبزیان در زیر آب، مرا به یاد شعری از سهراب سپهری انداخت. پشت دریاها شهری است که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است. از تماشای مرجان ها و ماهی ها به این فکر فرو رفتم که می توان به جای بازیگری در جهان هستی، به تماشای آن هم نشست. ذهن گرایی یا مایندفولنس که سرچشمه در بودیسم دارد و در اندیشه ی نیچه هم ظهور یافته، اشاره اش به وجود این دو جهان است.

پس از شنا چند دقیقه ای در کنار ساحل به تماشای آفتاب در غروب جزیره نشستیم. مرا به دو دوست اش معرفی کرد و قرار شد فرداشب، به کافی کتاب رفته و یک گفتگوی صمیمانه داشته باشیم. یکی از اِلمان های جزیره، نصب پرچمی به ارتفاع چهل متر است که به مناسبت چهل سالگی انقلاب در ساحل جزیره برافراشته شده است.

صبح روز پنجشنبه پس از صرف صبحانه با همسر و فرزندم، گشتی در جزیره زدیم و پس از بازگشت به مهمانسرا، سخنرانی دکتر سروش دباغ پیرامون «ذهن و آگاهی در آثار سپهری» را نیوشا کردم. ساعت 12 به دیدار فرماندار ابوموسی رفتیم. بعد از ظهر به اتفاق فرزندم سینا و جناب آقای قمبری در منطقه ی دیگر از ساحل جزیره به شنا کردن پرداختیم. این بار جناب واحدی دوربین هم آورده بود لحظات زیبایی در زیر آب به تماشای مرجان ها و خیل ماهی ها دل سپردیم. بعد از نماز مغرب و عشا به کافی کتاب جزیره که به همت خانم دکتر نجاتی زاده راه اندازی شده بود، رفته و پیرامون خدا عشق است از زبان مولانا سخن راندم.

روز جمعه بر اثر سرماخوردگی صبح را در مهمانسرا گذراندم. پس از نماز مغرب دوباره به کافی کتاب رفتم. این بار هم سخن از مولانا رفت. جناب معصومی و همسرش و جناب قمبری و همسرش به اتفاق خانم پیش بین حضور داشتند. قول دادم در اولین فرصت بیست کتاب را هدیه کنم. قرار شد در سفر بعدی یک کارگاه آموزشی در باره ی خاطره نویسی برگزار نمایم.

صبح شنبه ساعت 8 صبح وسائل خود را تحویل قسمت بار داده و کارت پرواز گرفتیم. با مهندس قریشی شهردار جزیره پیرامون گردشگری صحبت کردم او معتقد بود باید آن را در یک پروسه ی ده ساله تعریف کرد و به برداشت موانع پرداخت. پرواز صورت گرفت. هواپیما ما را به بندرعباس رساند.











































خوانش روایی قرآن

هشت شب با شبستری

در شب اول(دی ماه سال 1398) پیرامون تجربه های پیامبران و عارفان بحث شد. آیا این تجربه ها قابل توصیف است؟ آیا می‌توان از آنها مطلبی آموخت؟ استاد فرمود: آن طور که استیس در کتاب «عرفان و فلسفه» گفته: می توان برای آنها استدلال کرد. غزالی هم می گوید: برای درک تجربه های پیامبران، فرد باید خودش اندک تجربه ای داشته باشد. هر دو نکته قابل تحلیل و تأمل است. از طرفی ما با عالمی به نام عالم خیال روبه رو هستیم. پیامبران و عارفان تجربه ی خود را تخیلّ خلّاق می نامند. با وجود عالم خیال، می‌توان گفت این اتفاقات در این عالم رخ می دهد. البته نه این که عالم خیال یک جهان دیگری است بلکه عالم واقع فقط این نیست که ما می‌بینیم و درک می‌کنیم. این که برخی این تجربه را توهّم خوانده اند، درست نیست. چون توهّم یعنی ادعا و بیان امری که خلاف واقع است یا چیزی را که موجود پنداشته می‌شود، وجود نداشته باشد. چنان که در روان‌شناسی هم به آن اشاره شده است. وقتی مریض می‌گوید: من فکر می کنم کسی مرا تعقیب می کند. روانشناس می‌گوید: هذیان می گوید و این گونه نیست که او ادعا می کند.

درباره ی مرحوم شایگان سخن رفت و ایشان اشاره کرد که شایگان آدم جامعی بود. او به خانه ی ما می آمد و گاهی هم من به خانه ی ایشان می‌رفتم. ما با هم دوست بودیم. خود ایشان برای من تعریف کرد که نزد علامه طباطبایی نشسته بودم از عالم برزخ سؤال کردم. دستش روی دست من گذاشت و مرا به عالم برزخ برد. پس از لحظاتی وقتی دستش را برداشت، من به حالت عادی برگشتم. این اتفاق در کتاب «زیر آسمان های جهان» ص 71 نیز ذکر شده است.

دومین شب، صحبت از مطالعات قرآنی شد. استاد گفت: در برلین آلمان مؤسسه ی قرآنی راه اندازی شده است که در آن سیدعلی آقایی و خانم خادم الشریعه پیرامون مسائل عهدین و قرآن تحقیق می‌کنند و یک کتاب هم پیرامون وجوه اشتراک و افتراق داستان های پیامبران در قرآن و عهدین منتشر کرده‌اند. این تحقیقات برای گسترش مشترکات ادیان خیلی مهم است. البته در ایران کسانی چون دکتر احمد پاکتچی و محمود واعظی و حیدر عیوضی هم در این باره تلاش‌هایی کرده اند و آثاری به چاپ رسانده اند. در مجموع رویکرد انطباقی به قرآن در سال‌های اخیر گسترش یافته است. باز در این زمینه دکترحسن انصاری نیز تحقیقات بسیار خوبی دارد.

درباره ی شخصیت کارل یاسپرس سخن رفت، فرمود: من در این روزها کتابی که ایشان پیرامون اسپینوزا نوشته است، می خوانم. در ضمن ایشان کتابی دارد به نام «روانشناسی جهان بینی ها» که خیلی خواندنی است. کتاب «آگوستین» هم یکی از نوشته های اوست. هانا آرنت هم تز دکتری خود را با نام «مفهوم عشق نزد آگوستین» زیر نظر یاسپرس گذرانده است.

شب سوم پیرامون داعش و چگونگی تشکیل دولت اسلامی بحث شد. استاد گفت: برای من خیلی جای سؤال است که این گروه چگونه به وجود آمد؟ و چه اهدافی را دنبال می کرد؟ یک تحلیل آن است که این گروه با هدایت یهودی ها شکل گرفت. آنها درصدد این بودند که اسلام را مکتبی خشن جلوه دهند و اسلام را به عنوان دین خشونت معرفی کنند. یهودیان در طول تاریخ در اقلیت بوده و همواره درصدد توطئه و نقشه برای ماندگاری خود بوده اند یهودی ها معمولاً انسان های باهوشی هستند. حرکت هیتلر در مبارزه با یهودیت ناشی از حقد و حسدی بود که در آلمانی ها وجود داشت و توانست این همه کشتار رخ دهد. من در یک سمینار با گروهی از طلاب یهودی برخورد کردم که خیلی مغرور بودند حتی بیشتر از طلبه‌های خودمان.

در حاشیه، بحث از مفهوم «دیگری» شد که شبستری اشاره کرد اولین بار رودلف اتو متوجه این مسئله شد. او گفت ما با وجود دیگری است که به شناختی از خود می رسیم. بعدها دیگران این موضوع را ادامه دادند. من یک سخنرانی درباره ی این موضوع دارم.

شب چهارم به تفاوت بین شعور و عقل پرداخت. عقل قابلیت استنتاج و استدلال دارد اما شعور نوعی توجه به پیرامون است. از این رو حیوانات دارای شعور هستند ولی عقل ندارند. یعنی با محیط پیرامون خود خو می گیرند و یا تعلیم پذیر هستند. در مستندهای راز بقا به ارتباط بین برخی حیوانات با محیط پرداخته می‌شود. این که علامه طباطبایی وحی را شعور مرموز خوانده است از این رو است که پیامبر اسلام(ص) یک ارتباط خاصی با محیط پیرامون خود برقرار کرد. البته در همه ی انسان‌ها شعور بالقوة وجود دارد اما پیامبران آن را به فعلیت رسانده اند.

اشاره ای هم به یک سفر خارجی کرد و گفت: من برای یک دوره ی شش ماهه جهت تحقیق پیرامون هرمنوتیک قرآن به برلین آلمان رفتم و کتب بسیاری از ایران با خود بردم ولی مدتی که در آنجا بودم؛ فقط توانستم سه جلد از آن کتاب ها را مطالعه کنم. چون کتاب های جدیدی در زمینه ی هرمنوتیک به چاپ رسیده بود و در گفتگو با دانشمندان پاره ای مباجث ردّ و بدل می شد. موقع بازگشت به خاطر حجم بسیار کتب، ۷۰۰ یورو اضافه بار خوردم که متصدی آلمانی آن را پرداخت کرد. در پایان غزلی از عطار با صدای شجریان پخش شد و ایشان گفت: واقعا حال ما را توصیف می‌کند.

ره میخانه و مسجد کدام است که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است نه در میخانه که خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهی است بجویید ای عزیزان کین کدام است

به میخانه امامی مست خفته است نمی‌دانم که آن بت را چه نام است

مرا کعبه خرابات است امروز حریفم قاضی و ساقی امام است

برو عطار کو خود می‌شناسد که سرور کیست و سرگردان کدام است

در شب پنجم از مطهری و بهشتی سخن گفت. مطهری شخصیتی فلسفی بود اما بهشتی اهل تشکیلات و مسائل اجتماعی و سیاسی بود. ایشان در قم مؤسسه ی دین و دانش راه انداخت و زبان انگلیسی تدریس می کرد. با مصباح یزدی و قدوسی مدرسه ی حقانی راه اندازی کردند. در دهه ی چهل جلساتی به سرپرستی ایشان و حضور باهنر، جنتی و مصباح یزدی و بنده پیرامون حکومت اسلامی تشکیل می‌شد و گاهی اوقات هاشمی رفسنجانی هم حضور پیدا می کرد. بهشتی در دوره ای به تهران رفت و در آموزش و پرورش با همکاری گلزاده غفوری و محمدجواد باهنر متصدی تنظیم برنامه های درسی تعلیمات دینی شد. اما مرتضی مطهری ظاهرا به خاطر مسائل مالی، مجبور به مهاجرت به تهران شد و با همکاری حسینعلی راشد به دانشگاه راه پیدا کرد. راشد مشوق حضور مطهری در تهران بود. بعدها با سید حسین نصر هم آشنا شد و در جلسات انجمن فلسفه حضور پیدا می‌کرد. در دانشکده ی معقول و منقول(الهیات و معارف اسلامی) هم تدریس می‌کردند. راشد چون خانمش لباس روشن می پوشید و خودش هم در رادیو سخنرانی می کرد، خیلی مورد تأیید علمای تهران نبود و نسبت به او زاویه داشتند. پس از انقلاب وقتی حقوق او از رادیو قطع شد، مطهری وساطت کرد تا دوباره برقرار شود.

شب ششم درباره ی وحی و دین صحبت کرد وحی را تجربه ی خاص پیامبری می دانست که حضرت محمد(ص) به مدد غیبی از آن اطلاع پیدا کرد. پیامبر معتقد بود که این نگاه و تجربه اثرگذار خواهد بود. من در مقالات «قرائت نبوی از جهان» گفته ام از آیات قرآن بر نمی‌آید که خداوند دینی را نازل کرده باشد. این فقها و متکلمین هستند که مجموع اعتقادات و اخلاق و احکام را دین نامیده اند. اصرار من بر تاریخی بودن فقه و کلام از این روست که این نوع علوم با قدرت آمیخته شده است و هر رویکردی که حاکمیت داشته توسط این گروه تقویت شده است.

غزالی در کتاب «احیاء علوم الدین» ایمان را به سه نوع تقسیم می کند ایمان شهودی همان که پیامبران دارند ایشان معتقد بود اگر کسی قزوه ای از این تجربه شهودی داشته باشد خوب می‌فهمد که پیامبران چه ایمانی داشته اند. اما نوع دوم ایمان ظنی و گمانی است که پاره ای آدمیان به آن توجه دارند و نوع سوم ایمان تقلیدی است که بیشتر عوام از آن برخوردارند وحی از نوع اول یعنی ایمان شهودی است.

در شب هفتم سخن از حافظ و نگاه اش به زندگی رفت. استاد گفت: اگر به اختصار و اجمال بخواهم در باره ی حافظ نظر دهم این است که او بین عشق حقیقی و مجازی جمع کرده بود. در اشعاری که حافظ از نشستن در کنار یار سخن می‌گوید نمی‌توان آن را حمل بر معنای مجازی نمود. حافظ مصداق بارز المجاز قنطرة الحقیقه بود. این که بگوییم همه ی اشعار حافظ عرفانی است(مطهری) یا همه اش عشق زمینی است.(شاملو) درست نیست. این که برخی گفته اند حافظ قصد سخن سرایی داشته است بدون هیچ گونه تجربه ی عشقی(خرمشاهی)، این هم به نظر من نمی تواند درست باشد. من یک دوستی داشتم می گفت یک بانوی خوش سیما روبه روی من نشسته بود من فقط غرق زیبایی اش شده بودم و اصلا او را نمی دیدم. حافظ هم چنین تجربه هایی را از سر گذرانده است.

آخرین شب، یعنی شب هشتم، بحث های متنوعی شد. بر اساس آنچه به حافظه سپرده ام، چکیده ی آن را نگارش می کنم. اول بحث از اصول فقه شد که صورت مکتوب آن در قرن دوم توسط محمد بن ادریس شافعی تنظیم و نوشته شد. ایشان فرمود: از قرآئن به دست می‌آید که شافعی این اصول را از دین یهودیت گرفته باشد. چون با اصول کلی و مبانی فقهی یهودیت همخوانی دارد.

از تحولات سیاسی در جهان مدرن سخن رفت. استاد اشاره کرد که مبنای حکومت پس از پیامبر اسلام تاکنون خلافت بوده است. مفاهیم سیاسی جدید در میان مسلمانان اصلا رایج نبوده است. مثلا کتاب «احکام السلطانیه ماوردی» همه اش بحث بر سر این بوده که چگونه می توان آن کسی که در صدر حکومت نشسته است، همه چیز را به او رساند. یعنی همه چیز سلسله وار به او ختم می‌شود. مسلمانان در هیچ دوره‌ای از این تفکر خارج نشدند. آنها مفاهیم سیاسی را وارد حاکمیت نکردند. قانون اساسی که ما داریم هم همان نگاه را تقویت می‌کند یا آنچه بر ترکیه می‌رود، همان احیای خلافت است. اردوغان خود را خلیفه ی مسلمین می خواند. مسلمانان درصدد استفاده از قوانین سیاسی مدرن و مفاهیم جدید بر نیامده اند. جهان مدرن با این ایده شکل گرفت که چگونه باید حکومت کرد نه این که چه کسی باید حکومت کند. اما در فرهنگ اسلامی خلافت و ولایت مطرح بوده بعد از پیامبر اسلام دعوا بر سر خلافت و جانشینی او بود.

درباره ی سلسله مقالات قرآئت نبوی از جهان گفت: این مقالات را خیلی وقت نوشته ام اما اکنون در نظر دارم مقاله ی دیگری بر آنها بیافزایم که به نوعی متفاوت از مقالات پیشین است و آن این که من این متن یعنی قرآن را این گونه روایت می‌کنم نه این که پیامبر این متن را چگونه نوشته یا بیان کرده است. این دو با هم تفاوت دارد من نظرم اولی است ولی این مقالات، ظاهرا دومی را تداعی می‌کند. می خواهم نام این مجموعه را عوض کنم و نام جدیدی را برای آن انتخاب کنم و آن «خوانش روایی قرآن» یعنی من این متن را این گونه قرائت می کنم.

جناب دکتر سروش به دنبال این است که وحی و مکانیسم وحی را بیان کند. هرچند در کتابی که اخیراً از ایشان منتشر شده به نام «کلام محمد، رؤیای محمد» در آغاز در باره ی کلام پیامبر و نیاز به وجود خوابگرد برای تعبیر این کلام سخن می گوید.(ص 97) اما در صفحات پایانی می نویسد: قرآن باید به گونه ای تفسیر شود و این دو با هم نمی خواند. ولی من کاری به وحی ندارم. من می خواهم بدانم این متن چه می گوید؟ و چه برداشتی می توان از آن در کنار دیگر برداشت ها داشت؟ نقد من به برداشت‌ رسمی از دین است که با مسائل امروزی همخوانی ندارد. این قرآئت ها تا قیامت ادامه دارد. تمام این مباحث در یک فضای آزاد قابل بررسی و نقد است. این متن یک معنا را نمی پذیرد بلکه ما از معنایی به معنای دیگر می رسیم. یعنی نوعی نگاه هرمنوتیکی به متن، خارج از ایده و نظر مؤلف، حالا مؤلف هر کس باشد خدا یا پیامبر.

از مولانا سخن رفت و استاد فرمود: من معتقدم اسلام قبل از مولانا و بعد از مثنوی او کاملا متفاوت است. مولوی یک قرائت جدیدی از مسائل اسلامی و اخلاقی ارائه داد که پیش از آن مطرح نبود. او قرآن را جوری دیگر می فهمید. چنان که در مثنوی آورده است.

در پایان یادی کرد از مرگ جنید بغدادی و گفت: اخیراً در «تذکرةالاولیاء» عطار می خواندم که جنید در حال احتضار ناراحت بود کسی از او پرسید تو یک عمر در راه خدا تلاش کردی چرا نگران هستی؟ گفت: من الان خودم را در حالی می بینم که گویا ریسمان وجودم از این سو به آن سو می رود و نمی دانم در کدام سو می ایستد؟ جایی که ایمان است یا جایی که کفر است؟ پس از بیان این حکایت، استاد نگاهی به جمع ما که گرداگردش حلقه زده بودیم، انداخت و گفت: شما مواظب ایمان خود باشید.





فضای کرونایی

نوروز 1399

با ظهور پدیده ی کرونا در اسفندماه 1398 به ناچار نوروز 1399 را در خانه ماندیم. در این فضای کرونایی فرصت را غیمت شمردم و برای زیستن بهتر، صبحگاهان پس از ادای فریضه به قرآن خوانی و مختصر صبحانه ای اکتفا می کنم. از ساعت 8 تا 12 ظهر به مطالعه می پردازم. یادداشت مطلبی یا سرکشی به فضای مجازی برای دستیابی به خبری و پاسخ به پرسشی در ضمن مطالعه صورت می گیرد. نماز ظهر و عصر را خوانده و بعد صرف ناهار و استراحتی جزء برنامه های روزانه ی من است. بعد از ظهر هم یک ساعت پیاده روی و گاه تماشای فیلمی تا غروب. ادای نماز مغرب و عشاء و دوباره مطالعه تا ساعت ده شب پس از آن گوش دادن به یک سخنرانی ناب و در نهایت خواب شبانگاه حاصل این ایّام کرونایی من است. از این که ساعات و آنات ام به این امور می گذرد خدای بزرگ را شاکرم.































چرخش روزگار

روز جمعه 5/2/1399به اتفاق جناب آقای بهروز اکرمی معاون سیاسی استانداری هرمزگان، میهمان فرماندار شهرستان رودان به روستای نازدشت رفتیم. منطقه ای با وسعت زیاد و انواع مرکبات. کاخ نازدشت مربوط به دوره ی پهلوی دوم، بالای تپه ای درون باغی بزرگ جهت خوشگذرانی زمستانه ی شاه و درباریان بنا شده بود. اسدالله علم در دفتر پنجم خاطراتش یعنی «یادداشت های علم» می نویسد: در سفری که شاه به بندرعباس داشت به اتفاق به نازدشت رفتیم.(ص 128) حال بعد از گذر سال ها این کاخ توسط جهاد سازندگی بازسازی شده است. مدتی در کاخ به تفریح و خوشگذرانی پرداختیم. پس از صرف ناهار نیم ساعتی در یکی از اتاق های کاخ به استراحت پرداختم. لحظه ای ذهنم به گذشته ها رفت. یاد رباعی خیام افتادم

آن قصر که جمشید در او جای گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور می گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
چرخش روزگار را ببینید. بناها می مانند و آدمیان می روند.

باز به خاطر می آورم، وقتی در تهران دوران لیسانس را می گذراندم. برای چندماهی در یک اداره ای مربوط به بنیاد مسکن، نماز جماعت ظهر و عصر را به عهده داشتم. یک بار راننده ای که مرا می رساند، گفت: من در جوانی به مدت پنج سال، راننده ی مادر فرح دیبا بودم. باورم نمی شد. از او پرسیدم چه کار می کردید؟ گفت: وقتی جشن تولد نوه هایش بود. او را به بازار می بردم هدیه ای تهیه می کرد. سپس او را به مراسم می رساندم. با خود گفتم: عجب روزگاری است. بالاخره ما هم نمردیم و به یک مکان شاهی رفتیم و یک راننده ی درباری را دیدیم!!





















قربانی ناموس

در تاریخ 31 اردیبهشت 1399 خبر قتل دختری چهارده ساله به نام رومینا اشرافی در تالش، قلب ملتی را جریحه دار کرد. پدری به اتکا ناموس و قانون، دخترش را در خواب با داس سر می برد. تصور می کردم با مهاجرت روستائیان به شهرها دیگر شاهد این قتل ها نخواهیم بود اما افسوس که هنوز جنایت بیش و پیش از انسانیت و رحمانیت به سراغ دختران این مرزو بوم می رود.

حدودا ده سال پیش در روستایی از جزیره قشم، دختری به خاطر عشق نارسیده دست به خودکشی زده بود. من که خود شاهد تشییع جنازه او بودم، به یکی از همراهان گفتم: اگر این دختر به مشاور و مددکاری دسترسی داشت، این کار را نمی کرد. اکنون هم می گویم اگر دختر تالشی به جای سپردن به پدر به یک مددکار اجتماعی تحویل داده می شد، این فاجعه رخ نمی داد.

این خبرهای دلخراش سال هاست که روح و روان ما را آزار می دهد برای جلوگیری از این جنایت ها باید چاره ای اندیشید. ما نیازمند بازتعریفی از ناموس پرستی و قانون گرایی هستیم. و نه فقط بازتعریف معانی، بلکه به معنای جدید فلسفی از اختیار نیز محتاجیم. به قول جان کی. راث در مقاله ی تئودیسه ی اعتراض، اختیاری که خدا به ما می دهد، در عین حال بسیار زیاد و بسیار نابجا نیز هست. غالبا نابودی زندگی انسان ها به دست خود ما انسان هاست. سرطان اغلب نشانه ی این است که ما در استفاده ی نادرست از جسم مان مختار هستیم آن را به مرز نابودی پیش ببریم. هولوکاست نشان می دهد که انسان ها می توانند در حق یکدیگر هر چه می خواهند بکنند، و در واقع نیز بدین شکل عمل خواهند کرد. ما بیش از آنچه مصلحتمان است قدرت و اختیار داریم.(به نقل از کتاب «در باره شر» ج 2 ص 139)





















































دوستی و دشمنی

یادداشتی برای نوروز 1400

عنوان غریبی نیست. ما در زندگی خود همواره با دوستی ها و دشمنی های زیادی روزگار را می گذرانیم. با نوعی حق به جانب، به این دو پدیده نظر می افکنیم. همیشه خود را محور راستی و عزت و دیگران را محور دروغ و شرارت می پنداریم. کینه های درونی خود را ناشی از رفتار نابخردانه ی دیگران به حساب می آوریم و انتقام در گفتار و رفتار را حق مسلّم خود می دانیم. این نگاه در روان شناسی اخلاق فردی برجسته می شود. اما دوستی و دشمنی قومی و ملی از نوع و لونی دیگر است که نیاز به واکاوی اجتماعی و سیاسی دارد و پرداختن به آن مجال دیگری را طلب می کند. تاریخ پر است از این کام ها و ناکامی ها. البته اگوست کنت، بنیانگذار جامعه شناسی غرب تأکید داشت که دنیا در آینده دیگر شاهد جنگ نخواهد بود، چرا که محاسبه ی عقلانی سود و زیان نشان خواهد داد که برای کسب منافع از راه های کم هزینه باید اقدام کرد.(مراحل اساسی اندیشه در جامعه شناسی ص 99) هیچ وقت تصور نمی کردیم که جنگ های گذشته ی تاریخی در جهان قرن بیست و یکم، چون تهاجم روسیه به اوکراین، به وقوع پیوسته و تکرار شود. و برخی به تأیید آن بپردازند.

جالب اینجاست که تمام اسطوره های شعری جهان چه متعلق به یونان(ایلیاد و اودیسه) و چه برخاسته از هند (مهاباراتا) و ایران(شاهنامه ی فردوسی) به دشمنی ها و نبردهای دیرپایی اشاره دارند که ساختار زندگی آدمیان در روی زمین را توضیح داده و توجیه می کنند. حتی در کتب مقدس اعم از آسمانی و غیرآسمانی، این جنگ آوری ها ستوده می شوند. گویا این نبرد نابرابر از آغاز هستی در رویارویی سمبلیک آدم و ابلیس تاکنون امری پذیرفتنی و عینی قلمداد شده است.

از باب نمونه در بگواد گیتا(صدای خدا) -که از مقدس ترین آثار مذهبی هندوان است- در 700 بیت، روایت جنگ سپاهیان و سلحشوران دو قوم کورووا و پاندووا را وصف می کند. قهرمان روایت رهبر قوم پاندووا، شاهزاده ارجونا است که در میانه ی میدان کارزار دچار ناتوانی می شود. زیرا دغدغه ی درستی اقدام گریبانش را گرفته است. او که دریافته راه آزادی نهایی با انجام کار درست(دارما) امکان پذیر است می پرسد که آیا دشمنی با دوستان و خویشاوندان کار درستی است؟ اصلا آیا جنگیدن، عملی خردورزانه است؟ طرف صحبت او کریشنا است که ظهور نور ایزدی در عالم محسوسات است. اما در این موقعیت، ارابه ران و دوست او نیز هست. محتوای بگواد گیتا روایت گفت و گو بین ارجونا و کریشنا در خصوص اقدام درست است.

در روند این گفت و گوی طولانی، کریشنا به ارجونا می فهماند که دارما در ضمن کلی بودن، کاملا شخصی و موقعیتی است. نقش ویژه ی فردی است در چارچوب نقاشی کلان وجود. کریشنا برای تفهیم این مقوله ی متناقض نما به تفصیل جنبه های متفاوت زندگی فکری و عملی یک هندو را توصیف می کند.... نکته ی جالب و اساسی، این حکمت است که در نهایت مسئولیت مستقیم متوجه فرد است. فهم و قبول نقش خاص فردی در نقاشی کلان وجود است که در بیان کاری ساده اما در عمل مشکل و ممتنع است. به قول کریشنا انسان باید خویش را به وسیله ی خویش ارتقا بدهد و نه این که خویش را به تنزل بکشاند. زیرا خود او، هم دوست خویش و هم دشمن خویشتن است.(یادنامه داریوش شایگان ص 97)

این بیان کریشنا یادآور شعر مولوی است که می گوید:

موسی و فرعون در هستی توست/ باید این دو خصم را در خویش جست(مثنوی 3/1253)

تناقضی که در بیت مولانا بیان شده است مبنای رویکردی است که دوستی و دشمنی ها را باید در خودِ شخصی جستجو کرد. این که دو بردار یا دو خواهر از یک خون و سرشت با هم به دشمنی برمی خیزند باید به جست و جوی خویش بپردازند که کدام خصیصه ی ناهمگون در وجود آنها لانه کرده و منجر به این دشمنی شده است. چنان که در جای دیگر می گوید:

ای خنک جانی که عیب خویش دید/ هر که عیبی گفت آن بر خود خرید

ای بسا ظلمی که بینی در کسان/ خوی تو باشد در ایشان ای فلان

اندریشان تافته هستی تو/ از نفاق و ظلم و بدمستی تو

ایّام فرخنده عید باستانی، فرصتی برای بازنگری نسبت به دشمنی با خویشان و دوستان است. باید راه چاره ای اندیشید و برای رفع کدورت ها تلاش مضاعف نمود. این که در روایات اسلامی پیشگامی در رفع کدورت ها را امری شایسته جلوه داده اند؛ ناشی از همین رویکرد است. یعنی فرد خود را مقصر دانسته و با مراجعه به طرف مقابل، خود را از قهر و دشمنی نجات می دهد. اما اگر طرف مقابل از این اقبال استقبال نکرد، معلوم می شود که این صفت در درون او نهادینه شده است و با آن زندگی می کند. إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا(اسراء/ 7)









































توصیه به اهل قلم

در آستانه ی سی امین سالگرد نشریه ندای هرمزگان، سردبیر جناب بزرگمهر زنگ زد و از من خواست یادداشتی به این مناسبت قلمی کنم. من هم دعوتش را لبیک گفتم و مطلب زیر را نوشتم.

قریب سی سال از اولین یادداشتی که در ندای هرمزگان نوشته بودم، می گذرد. خاطرم هست مطلبم در باره ی فصل بهار بود و اتفاقا بهارِ نوشتن من هم آغاز شده بود. پیش از آن، با ماهنامه ی اتحاد جوان ارتباط داشتم با بیست سال سن. آن روزها از دیدن نام خود در صفحه ی ماهنامه ذوقی کردم که هنوز در ذهنم خلجان می کند. ذوق دوم را ندای هرمزگان به من هدیه داد. خصوصا که مطلب مرا با گلی آراسته بود. این دو ذوق، قلم مرا با مطبوعات عجین کرد. از آن دوران تاکنون هر چه نوشته ام به ندا تقدیم کرده ام و مدیرش عطایی و سردبیرش بزرگمهر با بزرگی پذیرفته و نشر داده اند.
امروز که به گذشته می نگرم؛ درمی یابم که حاصل این پیوند، کتاب هایی چون «سفرنامه هند»، «زیستن در نوشتن» و «مغازله با مرگ» بوده است. همین یادداشت ها و قلم فرسایی ها سبب شد تا با متن خو بگیرم. و در سال جاری کتاب دیگری به نام «مواجهه با متن» را آماده ی نشر نمایم.
تصور می کنم دوست طنزپردازم، جناب راشد انصاری، هم سرنوشتی چون من را از سر گذرانده است. از این رو همواره به دوستانم توصیه کرده ام اگر می خواهید اهل قلم شوید با مطبوعات ارتباط برقرار کنید. حال که از خالو راشد یادی کردم، بگذارید طنزی البته واقعی نقل کنم. در دهه ی هشتاد که ارتباط زیادی با ندای هرمزگان داشتم. در کاغذی نوشته بودم تماس با ندا. همسرم این یادداشت مرا خوانده بود و چند روز با من قهر کرد. تا این که یک روز گفت: این ندا کیست که شما با او تماس می گیرید؟ تازه من متوجه شدم چه می گوید. خنده کنان گفتم: ای بابا منظورم تماس با هفته نامه ی ندای هرمزگان است!!!







































امرار معاش با ریسک
گزارش سفر به بشگرد

تصور نمی کردم که بشگرد پر از کوه و کتل باشد و راه پرپیچ و خمی را از نظر جغرافیایی و تاریخی به خود دیده باشد. روز چهارشنبه 29 اردیبهشت 1401 به اتفاق دوست عزیزم دکترغلامرضا محب زاده مسیر بندر به بشگرد را شبانه پیمودیم. از بندر تا میناب و از آنجا به هشتبندی سه ساعت طی طریق کردیم. شام را در منزل پدرشان صرف نمودیم و با همراهی برادرش حاج علی در جاده ی مارپیچ منوجان و قلعه گنج و پر از نور چراغ های نیسان های حمل گازوییل قرار گرفتیم. با این که دوست من با توکل بر خدا و اطمینان به مسیر، ماشین را خوش خوشان به جلو هدایت می کرد اما دلهره ای ته دلم را آزار می داد. نکند در این سیاهی کم رنگ شب کسی ما را برباید یا ماشین به تصادفی متوقف شود. شاید او هم به نگرانی من پی برده بود که گاه در مواجهه با سیل نیسان های قاچاق سوخت، ماشین را کنار می زد و خطاب به راننده های روبه رو می گفت: شما بفرمایید جاده فعلا در اختیار شماست و ما اشتباهی طی مسیر می کنیم!!
گویا جاده هم خود را تسلیم نیسان ها کرده بود هر چند دو ایستگاه توسط نیروهای انتظامی کنترل می شد ولی کژراه ها در اختیار راننده ها بود. رانندگانی در سنین بین 20 تا 30 با قرار دادن یک منبع فایبرگلاس یا مشک پلاستیکی در قسمت بار ماشین که تقریبا سه هزار لیتر سوخت ظرفیت دارد، مسیر سیستان و کرمان را به قصد هرمزگان شبانه و با ریسکی تمام، برای به دست آوردن لقمه ی نانی، طی مسیر می کردند.
ساعت سه صبح به منطقه ی دستگرد درگاز(سورگ) رسیدیم. منزل یوسف، پسردایی محب زاده محل اسکان ما بود. خسته و کوفته با رختخواب هایی که از پیش آماده شده بود، آشنا شدیم و پس از یک ساعت استراحت و اقامه ی نماز صبح دوباره خوابی را از سر گذراندیم. ساعت هشت، صاحبخانه با صبحانه ای محلی از ما پذیرایی کرد. پس از آن به سوی یک زمین کشاورزی رفتیم. دو نفر در حال برداشت آویشن شیرازی بودند. درختان سیب و انار و زردآلو در دشتی میانه ی کوهستان، اعجاب مرا برانگیخت. چند سیب از درخت چیده و گاز زدیم. الاغی هم در آن حوالی به درخت نخلی به بند کشیده شده بود. در موقع برگشت سری به سد سهران زدیم و در کنار انبوه آب های پشت سد، چایی نوش جان کردیم.

ظهر پس از صرف نهار، گروه حاضر در میهمانی به بحث در باره ی منطقه و مردم زجرکشیده این سامان پرداختند. مردمان این خطه بسیار از گذشته ی گاه نامفهوم خود سخن می گویند. یادکردی از اجداد و بیان تاریخ شفاهی این مرزبوم تاکنون ادامه دارد. تلاش های مرحوم والی و نوشته های طباطبایی آنها را ارضا نمی کند و معتقدند هنوز عده ای برای تطهیر خود به تحقیر این مردم می پردازند و در این میان حقوق بشگردی ها پایمال شده است.
ناگفته نماند که بشگردی ها مردمانی مهمان نواز هستند. خوبی و خوش برخوردی صاحبخانه را فراموش نمی کنم. چه با احترام و عزت از ما پذیرایی می کرد. همسر و دخترش هم زحمت فراوان می کشیدند. مادر زن یوسف در کپر زندگی می کرد به سراغ او رفتیم داشت دانه های اسپند را جدا می کرد. جالب بود که عاطفه، دختر دبیرستانی اش اتاق مستقلی داشت و یک ردیف کتاب در کمدش خودنمایی می کرد. چند کتاب انگیزشی و «ملت عشق» الیف شافاک و «بنویس تا اتفاق بیافتد» کلاوسر و همچنین «شازده کوچولو» ی اگزوپری در میان آنها بود. فاطمه، دختر کوچولوی صاحبخانه، وقتی چند کتاب ما را دید گفت: این کتاب ها مالِ عاطفه است. در فرصتی من دو کتاب «آینده روحانیت و جهان معاصر» مجموعه ی سخنرانی های دکتر بیژن عبدالکریمی و «چمدان پدرم» اثر اورحان پاموک که در باره ی نوشتن هست، به مطالعه گرفتم و یادداشت هایی برداشتم. بعد از ظهر در حالی که صدای موسیقی عروسی با کوه های پیرامون پژواک داشت، به قبرستان قدیمی روستا برای فاتحه خوانی مردگان رفتیم. ساعت هفت مراسم سرتراشون داماد را مشاهده کردیم. همه چیز در فضایی ساده و بی آلایش شکل گرفته بود. با اذان مغرب عده ای به سوی تنها مسجد محله شتافتند و نماز جماعتی با حضور 20 نفر اقامه شد.
در مراسم عروسی زنان و مردانی از مناطق مختلف شرقی استان حضور داشتند. در آغاز با یک موسیقی و چای و شام ساده از مهمانان پذیرایی شد. گویا مشکلات اقتصادی کشور عرصه را بر عروسی ها هم تنگ کرده است. شرکت کنندگان در مراسم هم چهره ی شادابی نداشتند. گروه ارگ ساعت یازده از راه رسید و تا اذان صبح خواند و نواخت. چند کودک و نوجوان با چمک های رادیکال گروه ارگ را همراهی کرد. البته ما فقط تا ساعت 12 در مجلس عروسی حضور داشتیم.
صبح جمعه پس از صرف صبحانه، سورگ را به قصد هشتبندی ترک کردیم. صاحبخانه با چند سوغات محلی ما را بدرقه کرد. گرما و آتشباد مسیر زجرآور بود. اما ما در گفتگویی دوستانه بی خیال دشت و گرما بودیم. در منوجان توقفی کرده و از مغازه ای چند دست لباس و یک دمپایی خریدیم. ظهر مهمان حاج علی در خانه ی جدیدش بودیم. همسرش که معلّم بود زحمت تهیه ی ناهار کشیده بود. پس از صرف ناهار و استراحت کامل ساعت 7 بعد از ظهر در جاده ی هشتبندی- میناب قرار گرفتیم. این بار ماشین های پژوه 405 به حمل سوخت مبادرت می ورزیدند. در پیچی از جاده یکی از این ماشین ها چپ کرده و گازوییل در سطح آسفالت پخش شده بود. در ذهن خود به عاقبت راننده و خانواده اش می اندیشیدم. امرار معاش با ریسک شیوه ی زیست نیست. تا بندرعباس این فکر مرا زجر می داد.















































دیدار با مرد بزرگ جنوب



ته تصورش این است که هنوز مأموریت و مسئولیت الهی او برای هدایت آحاد جامعه به دین و قرآن به اتمام نرسیده است. در آستانه ی نود سالگی، به حسب سال هجری قمری، خدا را شکر می کند که به زوال عقل دچار نشده است و می تواند خطاب به دوستان و مخاطبان خود، سخنی قرآنی به زبان آورد و یا حدیثی از پیامبر و معصومین قرائت کند. و یا گاه دست به قلم شده، کتابی را به نگارش در آورد. همت آن بزرگوار در توجه به مفاهیم و داده های قرآنی و بیان جنبه هایی از رسالت پیامبر اسلام(ص) ستودنی است. دائرة المعارف گونه چون کتاب «معارف و معاریف» اش صحبت می کند. اطلاعات تاریخی و تفسیری از دین اسلام، ذهن و زبانش را فعّال نگه داشته است.

در منزلی قدیمی و بسیار ساده و عادی سکنی گزیده است و دوستان و آشنایان جنوبی را به حضور می پذیرد. هنوز در رسمی سنتی و حوزوی از دیدارها استقبال می کند. با وجود این گاه صحبتش رنگ و بوی اندیشه های مدرن را به خود می گیرد. البته تصور می رود با مفاهیم و مظاهر فکری جهان جدید آشنایی چندانی ندارد چون کمتر بر زبانش جاری می شود ولی با دغدغه های روشنفکران دینی معاصر همنوا و همراه است. یعنی اندیشه و افکارش در مرز میان سنت و مدرنیته دور می زند. و از واگویی و بازشناسی آنها هراسی به دل راه نمی دهد. می گفت: دو روز پیش در مراسم تشییع و تدفین بنده ی خدایی فرصت را مغتنم شمردم و صحبت کوتاهی در جمع حاضران ایراد کردم و گفتم: معترضین با شعارهایی چون زن، زندگی، آزادی یک خواسته را دنبال می کنند که آن خواسته ی همه ی ملت بلکه خواسته ی هر انسانی محسوب می شود و آن زندگی سالم است که شامل نوعدوستی، امنیت عمومی، عدالت اجتماعی و اقتصادی در سایه ی علم با رعایت حقوق و حرمت و حفظ کیان زن و مرد، پیر و جوان است. اگر آنها زندگی می خواهند، خدای ما نیز در قرآن در سوره ی انفال آیه ی 24، کاربرد دین را زندگی بخشیدن به بشر خلاصه می کند. و اگر رعایت حرمت حریم انسان را خواستارند، خداوند نیز پیغمبرش را که عاقل ترین فرد جامعه است به رایزنی با مردم امر می کند(آل عمران/159) تا همگان اعم از زن و مرد، فقیر و غنی احساس شخصیت کنند و امور سیاسی و مسائل مهم اجتماعی به آگاهی و تصمیم عمومی برگردد. وقتی خداوند خواست آدم را بیافریند، طرح خود را با فرشتگان در میان می گذارد وقتی با مخالفت آنها روبه رو می شود، استدلال می کند که خلقت آدم امری بایسته و شایسته است. در هر صورت با این جوانان باید صحبت کرد اینها فرزندان همین مرز و بوم هستند. به افکار و ایده هایشان باید اهمیت داد. و با آنها با مهربانی برخورد کرد.

سخنان فوق در دیداری که در تاریخ 29 مهرماه 1401 با حضرت آیت الله سید مصطفی حسینی بوشهری داشتیم، طرح شد. فرصتی بود تا به اتفاق جناب آقای محمد فولادی از شیراز به بوشهر جهت دیدار مرد بزرگ جنوب برویم. هر چند در موارد بسیار با تماس های تلفنی، احوال و افکارش را جویا می شدیم اما ملاقات حضوری و چهره به چهره صفای خاص خود را دارد. در این دیدار جناب دکترسید عادل موسوی و آقای علی احمدی مدیر مسئول هفته نامه ی خلیج فارس ما را همراهی کردند. پس از صحبت های آغازین، آقای فولادی، یادداشت هایی که در حاشیه ی کتاب «تفسیر انوار» نوشته بود با ایشان در میان گذاشت و بنا شد در بازنویسی کتاب مورد استفاده قرار گیرد. در ضمن کتاب «حکومت دینی و حقوق بشر» خود را به ایشان هدیه کرد. و گفت و گویی هم در این مورد صورت گرفت. من هم دو کتاب «زیستن در نوشتن» و «مغازله با مرگ» را تقدیم کردم.





عصیان زنان

هنریک ایبسِن، داستان نویس بزرگ نروژی، نمایشنامه ی مشهور خانه ی عروسک را در سال 1879 نوشت و به اجرا در آورد. در این نمایش، نورا زن جوانی برای نجات شوهر خود، هلمر، از یک بیماری سخت و خطرناک، برای گرفتن وام، امضای پدر را جعل می کند. وام دهنده، کروگستاد، کارمند بانکی است که مدیریت آن بعدها به هلمر می رسد. هلمر پس از پی بردن به خباثت کارمند خود یعنی کروگستاد، تصمیم به اخراج او می گیرد. اما کروگستاد به نورا هشدار می دهد که باید وساطت کند چرا که در صورت اخراج، قضیه ی وام جعلی را فاش خواهد ساخت. هلمر وساطت نورا را ردّ می کند.

نورا از بیم فاش شدن و رسوایی، تصمیم به خودکشی می گیرد. در همان حین نامه کروگستاد از راه می رسد و هلمر از حقایق ماجرا باخبر می شود. نورا توقع داشت در قبال جان فشانی های او، هلمر گناه را به گردن بگیرد ولی شوهر خودخواه زن خود را توبیخ و ملامت می کند. و حاضر می شود به کروگستاد حق السکوت بدهد. اما نامه ی دیگری از طرف او مبنی بر صرف نظر کردن از تهدید نورا می رسد و سند جعلی را به هلمر می دهد. او احساس آرامش می کند و می گوید: نجات یافتم. اما این بار نورا دلجویی شوهرش را نمی پذیرد و می گوید: خانه ی ما همیشه حالت یک اتاق بازی را داشته است. من عروسک تو بوده ام. موقعی هم که با پدرم زندگی می کردم عروسک او بودم. در نهایت، با وجود سه فرزند، از هلمر طلاق می گیرد و خانه را ترک می کند.

ایبسن در این نمایش، خارج از نگاه معمول اجتماعی و عرفی روزگار که زن را موجودی مطیع و گوش به فرمان می خواهد، حاکمیت مردسالارانه را به چالش می کشد و بر خلاف تصور عمومی، زن را موجودی نافرمان معرفی می کند. وی عروسک و خانه ی عروسکی را نمادی از اطاعت محض زن از مرد می داند و آن را برنمی تابد. نویسنده با دو نمایشنامه ی دیگر یعنی اشباح و دشمن مردم این ایده ی خود را به رغم مخالفت های ظاهری بسط می دهد. لازم به ذکر است که در ایران، داریوش مهرجویی با اقتباس از خانه ی عروسک، فیلم سارا را ساخت و دیگر آثار او چون بانو و پری و لیلا نمونه های دیگر نافرمانی زنان محسوب می شود.

مراد از ذکر این مقدمه ی مفصل این بود که زنان با نهضت های پیاپی فمینستی و افزایش آگاهی، درصدد تثبیت خود در جهان معاصر برآمدند و امروز نه فقط در غرب بلکه در کشورهای خاورمیانه نیز، عصیان زنان علیه قوانین حاکم بر جوامع، شکل خاصی به خود گرفته است. به گونه ای که آنان توانسته اند در سطح مدیریت سیاسی و کلان جامعه حضور فعال یابند و از حقوق و مطالبات خود دفاع کنند.

در ایران نیز پس از جنبش مشروطه و طرح مسائلی چون قانون و عدالت، مردم به حقوق و تکالیف خود آگاه شدند. هر چند زنان در دوران پیشین حضوری کم رنگ را تجربه کردند اما در انقلاب اسلامی ایران، زنان در راهپیمایی ها و تظاهرات حضوری فعال داشتند. تا آنجا که خبرنگاران خارجی انقلاب 57 را انقلاب چادرها لقب دادند. با شروع جنگ تحمیلی نیز پایداری و مقاومت زنان، جوانان را راغب به شرکت در جبهه های نبرد کرد. و حاصل آن همه تلاش، اعتماد به نفس بالای زنان و دختران و افزایش حضور در مراکز آموزشی و پژوهشی و آگاهی بیشتر به حقوق و ایجاد حس مطالبه گری بود.

امروز این نگاه به اوج خود رسیده است و زنان خواهان حقوق از دست رفته ی خود هستند. آنها خوب دریافته اند که برای وصول به خواست های خود باید به باور عمیق برسند و مردان را نیز به پذیرش آن باورها دعوت کنند. از این رو حاضر به هر گونه فداکاری و جان فشانی هستند. و این را پذیرفته اند که چاره ای جز این ندارند.















از شاعر به شعر

شاید در طول سال ها تدریس در دانشگاه و ارتباط فکری و فرهنگی با دانشجویان کمتر تجربه ای چون آخرین ترم(بهمن 1401) در دانشکده ی پزشکی نصیب من شده باشد. از همان آغاز بنا گذاشتم که به جای کتاب «فارسی عمومی» دکتر حسن ذوالفقاری، کتاب «پنج اقلیم حضور» اثر دکتر داریوش شایگان را به عنوان کتاب درسی معرفی نمایم. از طرفی تأکید کردم که آشنایی با ادبیات فارسی، امری ضروری برای شما دانشجویان است. و باید به گونه ای با آن ارتباط برقرار کنید. چه از طریق خواندن کتابی یا نوشتن مطلبی و یا حتی تماشای فیلمی.

هر چند در اوائل، با توپ و تشرهای من به این که کتاب نمی خوانید و با فضای فلسفی بحث ناآشنائید، روح و روان شان مکدّر شد. اما آرام آرام دریافتند که راستی از یک امر خطیر غافل مانده اند و لازم است آن را جدی بگیرند و در نهایت به یکی از داده های ادبی دل ببندند. در این میان فقط چند تن از پسران کلاس با طرح پرسش هایی به مباحث مطروحه تمایل نشان دادند ولی دختران کلاس مات و مبهوت در سکوتی محض نظاره گر گفت و گوها بودند. با این که چندین بار آنها را تشویق به مشارکت کردم، اما تأثیر چندانی نداشت و جز دو نفر که به خواندن کتابی اشاره کردند و از آنها خواستم اندکی توضیح دهند.

پس از گذشت شش جلسه، سرانجام یکی از دانشجویان دختر، دست به قلم شد و یک متن زیبایی را تقریر و به من ارسال کرد. وی در این یادداشت ضمن اعتراف به کم کاری از سوی دانشجویان، مطالبی را گوشزد نمود که عینا آن را نقل می کنم. امیدوارم حمل بر خودستایی نشود.

فارسی را پاس بداریم

استاد فضلی عزیز و بزرگوار، سلام
بعد از مدت ها تصمیم گرفتم برایتان متنی نگارش کنم و از تجربیات شاگردیِ استادی چون شما بگویم. از آنچه تا اینجا به ما آموختید تا آن اشتیاق و همتی که در رشد افکار و اندیشه ی ما دارید. البته هدف دیگر هم تلاشی است آگاهانه، برای گرفتن نمره ی کلاسی و به قول ناصر خسرو «چون به رُقعه من اطلاع یابید؛ قیاس کنید که مرا اهلیت چیست» آنچه می نویسم صادقانه و به دور از هر گونه تعارفاتِ مرسومِ دانشجو و استاد است.

از روزی که اخذ واحد فارسی در دوران علوم پایه بر ما واجب شد بنا به اختیار شما را برگزیدم. جلسات اول که مواجه شد با تعطیلی های پی در پی و تقارن آنها با زمان حذف و اضافه، رفیقان وسوسه کردند که بیا و این سه واحد را بر خود آسان بگیر، دانشجوی پزشکی را چه به خواندن شعر و ادبیات؟! من اما به قول دوستان، فرصت را سوزاندم و دایره ی رفیقان را ترک گفته، به انتظار اولین جلسه ماندم.
اولین باری که به کلاسمان آمدید، یادداشتی خواندید که هر ساله برای دانشجویان می نوشتید و این بار نوبت به ما رسیده بود، با دیدن این احساس تمایزی که در اندیشه تان نسبت به ما داشتید ولو با تغییر یادداشتی که رسم هر ساله تان بود، فهمیدم که این کلاس فرصتی است برای اندیشیدن و متمایز شدن. بدون تعارف در تصوراتم نمی گنجید در یک کلاسِ درسِ «فارسیِ عمومیِ» دانشگاه، گاهی می شود آن قدر عمیق شد.

درس را با این پرسش شروع کردید که ادبیات چیست؟ راستش شاید من هنوز هم معنای دقیقش را نمی دانم اما مطمئنم تعریفی که آن روز از ذهنم گذشت با تعریفی که در جلسه ی آخر این کلاس دارم، خیلی تفاوت می کند. حالا در نظر من ادبیات معنایی عمیق تر و ژرف تر از آنچه فکر می کردم؛ دارد.
از مطالعه گفتید، از تماشای فیلم، از کارگردانی که تئوری فیلم هایش را می پسندیم، از آخرین کتابی که خوانده ایم، از نویسنده ای که خطِ فکری مان با نوشته هایش همسوست و… امّا ما یخ وجودمان باز نمی شد. راستش را بخواهید گیج شده بودیم. سؤال ها را ‌پشت سر هم می پُرسیدید و من سعی می کردم در ذهنم برای هر کدام جوابی پیدا کنم. گفتید: بخش بزرگی از شخصیتِ شما را پاسخ به این پرسش ها می سازد و چه قدر به درستی این موضوع را یادآوری کردید.
دکتر شایگان را مثال زدید و گفتید: اندیشه هایش را می پسندید و بعد هم «پنج اقلیم حضور» ایشان را به عنوان کتابی که خواهیم خواندش، معرفی کردید. همان طور که خودتان هم اشاره کردید از آنجایی که می شود منش و شخصیت یک فرد را از کتاب هایی که می خوانَد، بررسید، مشتاق بودم که هر چه زودتر این تجربه ی جمع خوانی را شروع کنیم.
تا به اینجا خواندن این کتاب برایم تجربه ی دلچسب و جالبی بود. برخلاف همیشه که از شعر به شاعر می رسیدیم این بار از شاعر به شعر می رسیم. سعی نداریم خیام را از میان پیچیدگی ها و استعاره های شعری اش بشناسیم. بلکه با کمک نویسنده، یعنی دکتر شایگان، به درک فلسفه ای که در پسِ اشعار، در ذهنِ شاعر بوده است، می پردازیم. کتاب را که می خوانیم، نکته هایی را اضافه می کنید، از تاریخ می گوئید، از فرهنگ، از مصادیق گذشته و آینده مثال می زنید و....

روز به روز تحیّر ما بیشتر می شود. از این که چگونه آن قدر فلسفه می دانید، آن قدر در تاریخ کنکاش داشته اید، این قدر شعر می دانید و تخمین تعداد کتاب هایی که خوانده اید، مشکل است! هر کتابی که بچه ها به آن گریزی می زنند، خوانده اید و به خوبی بر تجربیاتشان صحه می گذارید. همواره می گوئید: هر چه دوست دارید، بخوانید، فقط بخوانید، بخوانید و رشد کنید!

این که حتی خارج از کلاس و در فضای مجازی فرصت را غنیمت می شمرید و تبادل نظر با دانشجویان را در اُولویت قرار می دهید، قابل تحسین است. گاهی در کلاس از سکوتِ ما و همراهی عده ای اندک، گلایه می کنید و ما را به حرف زدن تشویق می کنید. البته به شخصه برایم شنیدن و استفاده از مطالب شما ارجح است و امیدوارم که این موضوع حمل بر بی احترامی نشود. این سکوت نشانه ی دریافت پیام سخنانتان و تأمل در آنچه می گوئید، است.
این آزاد اندیشی و تجربه و آگاهی شما باعث شده توصیه های استادانه تان به مطالعه، به نوشتن، به یادگیری مهارت و… را نه صرفا در قالب توصیه و نصیحت بپذیریم، بلکه به عنوان تجربه ای که تأثیرش را در شخصیت شما می بینیم به آن توجه کنیم. مثل همین توصیه به نوشتن و احساس خوبی که پس از آن به ما دست می دهد. یا آنجا که گفتید: این که مطالعه نمی کنید انگار که به روح و فکرتان ظلم می کنید، یا آنجا که تأکید کردید به متمایز بودن، به پرورش اندیشه هایمان و....
به عنوان شاهد مثالی از اثر گذاری کلامتان، باید بگویم که من بعد از چند ماه دوباره نوشتن های ساده را شروع کرده ام یا همین جلسه ی آخر که بحث از استاد دکترعلی شریعتی شد، این چند روز از بین فرصت هایی که لابه لای خواندن آناتومی و بیوشیمی و فیزیولوژی و… به دست می آید، کتاب «چه باید کرد» دکتر شریعتی که در واقع مجموعه ی سخنرانی های مکتوب ایشان در حسینیه ارشاد است را می خوانم و مجذوب سخنان و اندیشه های کم نظیرشان شده ام. این فرصتِ اندیشیدن و کسبِ تجربه های جدید را مدیون شما هستیم.

نکته ای که اشاره به آن جالب است، این که همه ی اینها را، ما نه در یک دانشکده ی علوم انسانی و نه از یک استاد با آن ویژگی های شخصیتی و ظاهری که در نظر عام به یک استاد روشنفکر، با فلسفه و با دیسیپلین(که بسیار هم قابل احترام هستند) نسبت می دهند؛ بلکه از یک استاد روحانی، آرام و بی ادعا در یک کلاس فارسی ساده و خودمانی یاد گرفته ایم.
استاد عزیز، این که فردی چون شما از مرحله ی روشنفکری عبور کند و به روشنگری برسد آن هم برای عده ی قلیلی از دانشجویانی که شاید به نظر برخی، دغدغه هایشان کم اهمیت به نظر می آید، نشان از تواضع و بلندنظری شماست.
قدردان این مناعت طبع و شرافت شما هستیم و از این که در بیان اندیشه هایتان هراسی ندارید و بذر امید را در این روزگاران در دل ما سبز نگه می دارید، متشکریم.
این دقیقا همان کاری است که خیلی ها از ما دریغ می کنند و این همان وجه تمایز شما با دیگران است. خداوند انشاءالله به شما سلامتی و عمر با عزت بدهد.

با احترام. نرجس بهرامی، دانشجویان ترم دوم پزشکی

پس از خواندن متن فوق، شگفت زده شدم و این جمله برایم ستودنی شد که نوشته بود: برخلاف همیشه که از شعر به شاعر می رسیدیم این بار از شاعر به شعر می رسیم. ضمن تشکر از این دانشجو، خطاب به او نوشتم: اگر در کلاس فقط و فقط شما از مطالب من بهره گرفته اید، برایم کفایت می کند. در پی آن، یادداشت دانشجو را به چند تن از همکاران ارسال داشتم. برخی به اظهار نظر پرداختند. بیان پاره ای از آنها خالی از لطف نیست.

1- ماشاء الله به این دانشجوی دخترِ نوزده ساله و به جنابعالی در برانگیختن دانشجویان به تأمل و تفکر. چه ادبیاتی دارد این تجربی خوانده و من خیلی امیدوار شدم به این نسل. با شایسته ترین احترامات برای ایشان و حضرتعالی، درودهای نهفته در واکنشم را به نحو مقتضی و مؤثر ابلاغ بفرمائید. به راستی چه شب زیبایی برای من شد! هرگز به تصورم نمی گنجید چنین دانشجویان حق شناسی داشته باشید. چه قدر می فهمد و چه قدر استادانه منتقل می کند. نابغه است ماشاءالله.(استاد محمدحسین وجیهی نژاد، جامعه شناس)

2- آفرین به این دانشجو. قدر زر زرگر شناسد. چه قدر باید انسان تیزبین و نکته سنج باشد تا دقایق و ظرایفی که در گفتار و رفتار یک استاد هست، به خوبی دریابد و به زیبایی ترسیم و توصیف کند. درک و دریافت ایشان، شایسته ی تحسین و تقدیر است.(دکترعلی ناظمیان فرد از دانشگاه فردوسی مشهد)

3- درود بر شما که همچنان خودتان هستید و همچنان عاشقانه، بینش و روش زیستن را به شاگردانتان می آموزید. و در این راه عاشقانه، نسل ها را همراهی می کنید. چه نسلِ من که در دهه ی هفتاد افتخار شاگردی مستقیم شما را در کلاس های دانشگاه و انجمن اسلامی داشتم و چه نسل امروز که همه چیزش با دوره ی ما متفاوت است. اما همچنان مثل جوانان آن سال ها از استادی شما بهره می برد و این گونه به وجد می آید و در باره ی تجربه های شیرین و ماندگاری را که از شاگردیِ نزد شما دارد، می نویسد. سایه تان سبز و روشن که دنیا به روشنایی آموزگارانی چون شما روشن است و آفرین بر این دانشجو که راه و رسم سپاس را بلد است و قدرشناسی را خوب انجام داده است. همین رفتار، پسندیده و امیدوار کننده است. برای جامعه ای که بسیاری از اخلاقیات در آن سقوط کرده است.(حسین تولایی، شاعر کودک و نوجوان)

4- درود جناب دکتر فضلی
انتخاب کتاب «پنج اقلیم حضور» دکتر شایگان به جای «فارسی عمومی» حسن ذوالفقاری به عنوان کتاب درسی به گمانم هم از شجاعت شما در بستن در بر کلیشه های تکراری حکایت می کند که خود می تواند برای شاگردان و خوانندگان هر دو درس آموز باشد و هم نگاه نوگرایانه و متفاوت اندیش شما را نمایان سازد. باری اگر تا به حال بزرگان ادب را از دیدگاه اهالی ادب خوانده ایم و بررسیده ایم؛ حالا وقت آن است که اینان را از زاویه ی دید فیلسوفان بنگریم و دری اندیشه ورزانه بر ساحت وجود آنان بگشاییم. هشیاری و دقت نظر شما دانشجویان را هم به این نکته رهنمون می کند که بزرگان فرهنگ و اندیشه ی ما ادبیات را به عنوان یک زبان طرح نظر برگزیده اند و انحصار آنها به عالم ادبیات و عالمان ادبیات خطایی بزرگ است که دیرگاهیست بر آن پای می فشاریم و از یاد می بریم که نظرات اندیشگی آنان را فارغ از زبان مورد استفاده، باید با حضور اندیشه ورزان و اهل فکر به واکاوی نشست و این یکی را هم می توانیم درس دوم شما به دانشجویان و خوانندگان قلمداد کنیم. حیفم می آید که از درس سومتان هم سخن به میان نیاورم و یادآوری نکنم که بر خلاف کلیشه های مونولوگی، کلاس های استاد- شاگردی شما خرق عادت کرده و دیالوگ را میدان داده اید و از اتخاذ این روش هوشمندانه سه دستاورد ِاحترام به گفتگو، اعطای عزت نفس و خودباوری به شاگرد و در دل نشینی و رفعت مقام استاد را نمایان کرده اید.
سخن به دراز کشید... دست مریزاد به شما و آرزوی امتداد این شیوه ی مبارک برگزاری کلاس و امید که دیگر استادان نیز چنین کنند و دیگر شاگردان نیز چنین بنویسند.(دکترپیمان نوّاب)

لازم به یادآوری است که در دهه ی هشتاد هم دانشجومعلمی به نام احمد مبارکی خاطره ای از کلاس طرح کرد که آن هم ماندگار و در ذهنم حک شد. او نوشت: اولین جلسه که سر کلاس شما آمدم. کتاب «سنت و مدرنیته» اثر صادق زیبا کلام همراهم بود. با خود گفتم: این روحانی است و می خواهد حرف های تکراری بزند. آخر کلاس می نشینم و این کتاب را می خوانم، مطمئنا ارزشش بیشتر است. در کلاس که خواستم داخل بیایم؛ شما گفتید: این چه کتابیه دستتون؟ گفتم: سنت و مدرنیته. گفتید: آخر ساعت بمون کارت دارم. دلم ترکید. گفتم: ای وای که بدبخت شدم. با هر ترس و لرزی بود کلاس تموم شد و اومدم کنار شما و باب گفتگو باز شد. هر لحظه که بیشتر صحبت کردید، من بیشتر لذت بردم و شد انچه شد.







نسل سوخته

به بهانه ی خداحافظی با دانشجویان

اما آنچه در این فرصت کوتاه می توانم بنویسم یکی مواجه با نسلی است که چیزی در اختیار ندارد. از دیگران بریده و به سندروم سرگردانی دچار شده است. من این نسل را نسل سوخته می نامم و دلم برای شان می‌سوزد. وقتی یکی از دوستانم گفت: پسرم که دوران دبیرستان را سپری می‌کند به من گفته حرف های شما به درد ما نمی‌خورد!! سخن فرزندش را تأیید کردم. این نسل از ما و نگرش ما خسته شده؛ چاپلوسی های ما را برنمی تابد. پیام های ما را درک نمی‌کند. ما نتوانستیم الگوی خوبی برای آنها باشیم. به دنبال راهی به رهایی است. اگر فضای مجازی نبود دقّ می کرد. سر در گریبان خویش است و موبایل خویش. ما نسل مطیعی بودیم اما این نسل در این عصر، سرکش شده است. باید راه چاره ای اندیشید.

دانشجو وقتی می بیند استادش، تمام همتش مصروف ارتقاء ماشین و خانه و ازدیاد سفرهای خارجی اش است دیگر امیدش از او قطع می شود. شمارش مقالات و کتاب‌های ما، او را سر شوق و ذوق نمی آورد چون شگرد کپی- پیست را خوب می‌داند. در مقابل ما هم از این نسل، احساس رضایت مندی نداریم همواره او را محکوم و منکوب می کنیم. حاصل این تنش ها و کشمکش ها چیزی جز گسست نسلی نیست. این شرایط موجب فروپاشی سرمایه ی اجتماعی و ملی می‌شود.

تا دیر نشده است باید چاره ای اندیشید و این نسل را که دارد از بین می رود؛ نجات داد. این سخنان تداعی صدا و فریاد مردی است که نیم قرن پیش از این در حسینیه ی ارشاد سخن گفت. دکترعلی شریعتی با صدای سوزناک و آتشین خود، کسی بود که از جان مایه گذاشت تا جوان آن دوران بیدار شود. او از امام علی و امام حسین و حضرت زینب گفت اما به گونه ای دیگر. مصادیق زر و زور و تزویر را افشا و نمایندگان تیغ و طلا و تسبیح را رسوا کرد. و مثلث عرفان و برابری و آزادی را شعار خود ساخت. هر چند در نهایت، خود در سوزش شعله های کلامش سوخت تا نسلی روشنایی را تجربه کند.

امروز ما نیازمند یک شریعتی هستیم. یک شریعتی دیگری که بیاید و این نسل را از سرگردانی و افسردگی برهاند و راه رهایی را به او بیاموزاند. شمع امید این نسل نباید خاموش شود. باید همواره روشن بماند تا در پرتو آن، شمع ایمان و عشق و استقامت روشن گردد.

میان گریه می خندم که چون شمع اندر این مجلس/ زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد به تأسی از حافظ می‌گویم:























خداحافظی با بندرعباس

در آستانه ی بازنشستگی با دوستان نشست خداحافظی تشکیل شد. روز بعد دوستان هر کدام پیامی ارسال کردند در زیر بخشی از این لطف دوستان تقدیم می شود.

رفيق سی ساله

( پیام دکتر اسماعیل زارعی)

آغاز آشنايي من با استادعباس فضلي برمي گردد به حدود سی سال پيش يعني سال ٧٢ يا ٧٣ ، آن گاه كه ايشان را در مسئوليت مدير كل امور اجتماعي استانداري ملاقات كردم و البته به عنوان همكار علمي در دانشگاه آزاد و چند صباحي پيام نور.
دوستي با فضلي از آن دوستي هايي نبود كه تحكيم و استواري اش محتاج زمان و تجربه و آزمون باشد، صداقت و زلالي ويژه ی بوشهري و جنوبي اش آن قدر روشن و هويدا بود كه از آغاز مواجهه، ريشه ی محكم و استوار دوستي با فضلي را در دل و جان آدمي مي نشاند و شخص را شيفته اخلاق زيباي وي مي كرد، بيفزاييد بر آن مهرباني و روابط دوستانه و نيز سخت كوشي ايشان در امر مهم مطالعه و كتاب خواني و كتاب دوستي و كتاب شناسي و فرهنگ گفت و گوي بالاي ايشان كه هر مخاطب به خصوص اهل مطالعه و تحقيق را به خود جذب مي كند.....
اين ويژگي هاي گفته و البته برخي ويژگي هاي خوب ناگفته ی ديگر است كه دل كندن از در كنار فضلي بودن كه تا چند روز ديگر مهاجر است از بندرعباس به شيراز، سخت است. باشد كه با رفتن ايشان از بندر به شيراز، هم پايه هاي دوستي ما با فضلي استوارتر از گذشته شود و هم ما فاصله بندر و شيراز را كم تر و كوتاه تر كنيم....

مهندس مهدي باررگان به تعبير دكتر سروش به نام، بازرگان بود نه به رسم، اما جناب فضلي، فضلي است هم به نام و هم به رسم.

مهاجرت از استان

(پیام دکتر محمود رئوفی)

سلام و ارادت: بنده با رفتن افراد فاضل، خوش فکر و توانمندی مثل جناب دکتر فضلی از استان موافق نیستم، باید فضایی در هرمزگان به وجود بیاوریم که شخصیت های تاثیرگذار درحوزه های مختلف، ماندگار هرمزگان بشوند، اما شرایط به گونه ای است که حتی متخصصان بومی ترجیح می دهند به تهران، شیراز، اصفهان و مشهد و تبریز مهاجرت نمایند. بنده نیروهای توانمند بسیاری از دانشگاه هرمزگان تا سایر سازمان ها و موسسات می شناسم که طی سال ۷۵ تاکنون از استان مهاجرت کرده اند. بنده نیز، جناب دکترفضلی را از اسفند ۷۶ می شناسم، اهل فضل، متواضع، آزاد اندیش و دارای روحیه ارتباطی اجتماعی گسترده، به خاطر افکارشان در دانشگاه علوم پزشکی، خیلی اذیت شدند، درحالی که اذیت کنندگان مقصر بودند و نه جناب فضلی، یادم می آید در سال ۷۶، دکتر فضلی، پیشنماز استانداری بودند، استاندار وقت جناب مهندس معین، ذهنیت منفی داشت که ایشان جناح راستی است، درآن مقطع دعوای راست و چپ بالا گرفته بود. من گفتم: نه ایشان طرفدار خاتمی است.

سپاسگزارم جناب دکتر رئوفی بزرگوار

دلمشغولی مهندس معین را اولین بار است که نقل می کنید. جالب است بدانید در همان ایام، بین دو نماز در سخنانی کوتاه به دفاع از نظریه ی خاتمی در باب گفتگوی تمدن ها اشاره کردم. پس از نماز حراست استانداری مرا بازخواست کرد که تو حق نداری از خاتمی حمایت کنی.!!!

- بنده اتفاقا در آن نماز جماعت حضور داشتم و بحث جنابعالی را هم به خاطرم هست، البته ناگفته نگذارم که جناب معین، نیروی چپ خط امامی شناخته شده ی اصفهان است، الان هم رئیس شورای شهر اصفهان هستند، نسبت جنابعالی یعنی شخصی، ذهنیت منفی نداشتند، اما چون جنابعالی را همکار آشوری و آرامی که معاون سیاسی و مدیرکل امور اجتماعی وقت بودند، معرفی کرده بودند، خواه ناخواه، این ذهنیت شکل گرفته بود، البته متآسفانه برخی از دوستان چپ استان هم آگاهانه و یا ناآگاهانه بر طبل بی اعتمادی و شکاف می کوفتند، جالب اینجاست که همان افراطیون چپ استان در آن روز، تفریطی های امروز هرمزگان هستند که در انتخابات اخیر مجلس، در چه دامی افتادند، روزگار، بازی های بسیار دارد.



مایه برکت

(پیام دکترمهدی میرزاده)

جناب دکتر فضلی از همکاران خوش قلب، خوش فکر و زلال دانشگاهی و دوستی خوش اخلاق و خوش مشرب است، به همین دلیل در دانشگاه و جامعه نامش جز به نیکی برده نمی شود و این سعادتی است که آرزوی همگان است. حضورش در استان برای دوستان، همکاران و دانشجویان مایه برکت بوده است. امیدوارم در شیراز نیز گذر ایام بر وفق مرادشان باشد. الیته امیدوارم اولاً در رفتن عجله نکند و ثانیاً اگر هم رفتند هر از چند گاهی حداقل در ایام مطبوع و مطلوب سال سری به دوستان منطقه ی محرومی خود بزنند.



اهل فضل

(پیام دکتر محمد ذاکری)

حجت الاسلام دکترعباس فضلی، از معدود آدمیانی است که " اسم " اش واقعا مانند " رسم " اش است. یعنی حقیقتا هم آخوند است، هم دکتر و هم اهل فضل. یعنی در علوم دینی تحصیل کرده است و در علوم سنتی حوزه تسلط دارد و آخوند است. دکترایش هم مثل بسیاری از هم سلک هایش، تعارفی و مدرک معادل و برای کم نیاوردن مقابل دوربین تلویزیون نیست بلکه رنج کتاب و جزوه و استاد و سفر به خارج از کشور و تحصیل فلسفه را دقیقا کشیده است و اهل " فضل " است چرا که آن چه کسب کرده است را بدون هیچ چشم داشتی می بخشد و این گذشت، البته که فضیلت کمی نیست آن هم در روزگار امساک و خودستایی های رایج اهل دانشگاه در بحث دانشگاه.

او سی سال عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی هرمزگان بوده و در تدریس علوم دینی هم چندین سال است که مدرس جامعه المصطفی شده اند. و این سابقه از تحصیل و تدریس در ایامی که همه ی ما به صرف دو واحد تدریس در نزدیک ترین دانشگاه سر کوچه ی خودمان را مدرس دانشگاه نامیم. یکی دیگر سوابق علمی شیخی است که عشقش کتاب خریدن است و کتاب خواندن و کتاب هدیه کردن و کتاب نوشتن. لذا ملاكم برای فضیلت اش هم آخرین کتاب اوست: زیستن در نوشتن. تورقی در این کتاب نشان می دهد که چگونه در سی سال زندگی در هرمزگان از کم نظیر ترین چهره هایی است که رد قلم و نقد و نظر او را در همه جا می توان دید چرا که نه تنها کمتر آخوند، که کمتر چهره ی دانشگاهی را می توان در استان هرمزگان سراغ گرفت که هم از قرآن و نهج البلاغه و صحیفه سجادیه نوشته باشد و هم از مولوی و خیام و حافظ. از طرفی هم از روشنفکران دینی معاصر چون سروش ، شبستری و ملکیان سخن به میان آورد و هم به توصیف شخصیت های استانی مانند زینت دریایی(سلخ)، احمد مدان(بستک) و گلنساء زارعی(بندرعباس) همت گمارد. هم در جشنواره ی مونولوگ انجمن نمایش بندرعباس، به عنوان یکی از داوران حضور داشته باشد. و هم به نقد فیلم ستیغ هکسای گیبسون و طعم گیلاس کیارستمی و تئاتر فصل شیدایی، کشند قرمز و آخرین انار دنیا بپردازد. شیخی باشد که هم ترانه ی منصفی را شنیده و هم طنزهای راشد انصاری خوانده باشد. او هم احمد کارگران پیشکسوت را می شناسد و هم از نمایشگاه تجسمی حامد عامری پورِ جوان لذت برده است. حضور پُربار و فعّال او در عرصه های مختلف دانشگاهی و ادبی و هنری بیشتر از این نوشته مختصر است و مهاجرت او از استان یقینا یک کمبود آشکار برای خود من و جامعه دانشگاهی و فرهنگی مان است. برای شان در سفر جديد، تندرستی و توفیق بیشتر آرزومندم.



هو الحبیب

هرمزگان در هجر دکتر فضلی

به قلم: غلامرضا محب زاده

مقدمه

دوستی صفتی از صفات جمالی خدا است که در قلب بندگانش نهادینه می شود. دوستی، کمال و زیبایی را به ارمغان می آورد. دوستان موجبات پیشرفت همدیگر را فراهم می کنند و در حقیقت مکمل بخشی از خاطرات زندگی یکدیگرند. در باره ی دوستی و رفاقت، باید بسیار نوشت تا همگان قدردان این ودیعه ی الهی گردند. زیرا دوستی در میان بندگان و مخلوقات امانتی الهی محسوب می شود. برای نوشتن پیرامون دوستی، ضرورتا باید به گذشته بازگشت و خاطرات روزهای آغازین آن دوران را ورق زد. نوشتن درباره ی دوست، نوعی حضور در آن دوران است. بررسی تاریخ گذشته، همانند آینه ی جلوی خودرو است که با نگاه به آن، می توان عقب خودرو را مشاهده کرد و از بروز حادثه های ناخواسته اجتناب ورزید. با نگاه به تاریخ می توانیم با تفکر و تعقل، آینده ای بهتر را برای خود رقم بزنیم.

تجربه ی نخستین

زیبا و بجاست درباره ی رفیقی سخن گفت که سال ها، بودن و زیستن و نوشتن علمی و فراگیری شیوه های پژوهش را با او تجربه کرده ام. اولین دیدار من با عباس فضلی، در دهه ی هشتاد در مسجد آل عبای بندرعباس به واسطه ی آقای عباس مکی آبادی رقم خورد. آری او را انسانی متواضع، بردبار، فاضلی بی ریا و اندیشمندی اهل قلم یافتم. چرا که در آن سال ها کمتر کسی در هرمزگان قرآن پژوهی را با سبک علمی و نوین ارائه می کرد. در واقع او فارغ التحصیل کارشناسی ارشد از دانشگاه تهران در رشته ی علوم قرآنی بود و در ارائه ی مطالب علمی، بسیار مشتاق به نظر می رسید و از پختگی لازم و توشه ی علمی سرشاری برخوردار بود.

عضو هیئت علمی دانشگاه

با گذشت زمان، ماندگاری و استخدام ایشان به عنوان عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی در گروه معارف با نگاه و سبکی نو، روشنایی و رونقی تازه به دانشگاه و مراکز علمی بخشید. دانشجویان رشته های مختلف در دانشگاه پیام نور و دانشگاه هرمزگان و پزشکی و علمی کاربردی از او به خوبی یاد می کنند. آن استاد فخیم بسیار اهل مطالعه و تحقیق است. لذا هیچ گاه بی مورد و بدون چارچوب، سخنی را بر زبان نمی راند. با توجه به چنین فضائلی از اقبال بی نظیری میان دانشگاهیان و دوستان بر خوردار شد. اما برخی افراد از این اقبال، حسادت ورزیده و به انحاء مختلف، با ایجاد حاشیه سازی در صدد حذف اجتماعی آن مرد بزرگ برآمدند. هر چند به زعم خودشان تا حدودی موفق بودند اما زهی خیال باطل، آن عالم فرهیخته رشد چشمگیری یافت. زیرا علاوه بر پذیرفته شدن به عنوان عضو هیئت علمی در دانشگاه علوم پزشکی، با توجه به توانمندی که در او وجود داشت، توانست از بورسیه ی تحصیلی خارج از کشور نیز بهره مند شود.

تحصیل در خارج از کشور

برای ادامه ی تحصیل به کشور هندوستان و شهر زیبای میسور سفر کرد. و در آنجا به رشد علمی خود توجه وافر نمود. سپس با توانایی علمی مضاعفی وارد هرمزگان شد و به کارهای علمی از جمله تدریس و پژوهش مبادرت ورزید. کتاب های متنوعی را به نگارش در آورد و به جامعه ی دانش دوست عرضه نمود. به عنوان نمونه می توان از کتاب هایی چون سفرنامه هند، مغازله با مرگ و زیستن در نوشتن یاد کرد.


زیباترین نگاه

تشویق به مطالعه کردن و نوشتن را می توان زیباترین نگاه او به حساب آورد. زیرا لذت مطالعه و نوشتن و با متن بودن را لمس کرده است. انگار دم و بازدمش مطالعه ی کتاب است. وقتی او را در لباس روحانیت مشاهده می کنید؛ به یکباره آن شیوه ی تفکر و تعقل تداعی شده از این قشر فرو می ریزد و اندیشه ای متفاوت در ذهن شکل می گیرد. گویا به خوانشی نو از هستی و دین دست یافته است. چرا که سخنانی سفته و بکر بر زبان جاری می کند که برای تشنگان طریق دانش حظی دوچندان حاصل می شود. همگان بر وجود چنین ویژگی در او اذعان دارند.

در نگاه دانشجویان

فراموش نکرده ام هنگامی که متن نوشته شده توسط دانشجوی رشته ی پزشکی در وصف دکتر فضلی را مطالعه می کردم؛ دریافتم آن دانشجو به واسطه ی نگاه های متفاوت و مجتهدانه ی فضلی، از جمله ارائه ی نگرشی نو نسبت به ادبیات، او را به کلاس و بحث یک روحانی نو اندیش دینی علاقمند ساخته است. زیرا او درس را با خوانش امروزی برایشان تبیین کرده بود. تردیدی نیست بشر امروزی، در روز روشن، چراغ به دست، دنبال چنین انسان های متفکری می گردد تا به واسطه ی آنها، به شناخت بهتری از جهان دست یابد و روحش را جلا دهد.

زیستن در هرمزگان

دکتر فضلی در کنار همه ی خوبی ها و بدی ها، به مدت سی سال در هرمزگان زیسته است. او جزئی از تاریخ فرهنگ هرمزگان محسوب می شود. اکثرا به او و مطالب متنوع و مفیدش که در روزنامه های محلی و کشوری منتشر می شود، عادت کرده اند. ایشان با نوشتن مطالب متفاوت و متمایز، به معرفی دین و اخلاق همت می گمارد. حضورش در محافل دوستانه و مکان های مختلف با مباحث و گفتگوهای علمی همراه است. خود بارها شاهد نشست های پربار علمی ایشان بوده ام. وی همگان را توصیه به مطالعه ی کتب مختلف از جمله رمان می کند، زیرا با متن بودن را آب حیاتی برای روح اهل علم می داند.

مطالعه و نوشتن


سخنرانی اخیر ایشان در آیین رونمایی از کتاب «مقام زن، منزلت مادر» نوشته ی دکتر ذاکری را هرگز فراموش نخواهم کرد. زیرا در نقد خود، طلاب هرمزگان را توصیه به مطالعه و نوشتن کرده است. او راست می گوید ما روحانیون مطالعه و نوشتن را به دست فراموشی سپرده ایم و فقط به ریسمان سیاست تمسک جسته ایم.

سیاست در نگاه او

امروزه مباحث روز جامعه، موضوعِ بیشتر جلساتِ افراد اهل خرد است. دکتر فضلی، مانند دیگران در اجتماع دارای اندیشه ی سیاسی است. اما در سیاست خود را نباخته و به دنبال پست سیاسی در هیچکدام از دولت ها نبوده است. گرایش افراد با نگرش های سیاسی مختلف، برایش مهم نیست. بلکه شخصیت انسانی و علمی فرد در نگاه او مهمترین مسئله است زیرا هرگاه با افرادِ طالب علم روبه رو می شود با آنها به گفتگوی علمی می پردازد. آنها را به سوی دریای بیکران مطالعه و تحقیق سوق می دهد. حقیقتا همه با او و در کنار او بهره ی علمی می برند.

صدای شیپور بازنشستگی

فضلی نیمی از عمر خود را با هرمزگانی ها نفس کشید و زیستن را با آنها تجربه کرد. خوشی ها و ناخوشی ها را برای خود زیبا رقم زد. اما اینک صدای شیپور بازنشستگی اش به گوش می رسد. هر چند دانشگاه و دانشجویانش و هرمزگان و دوستانش، به رفتنش از استان رغبتی نشان نمی دهند اما به ظاهر عزمش برای رفتن جزم است. از این رو دوستان دلتنگ رفتنش هستند. زیرا دیگر صدای زیبا، نرم، شیرین و هنری او را جهت دعوت به مباحث علمی در استان نخواهیم شنید و سفرهایش جهت دیدار دوستان به نقاط مختلف استان مشاهده نخواهیم کرد. الحق ایشان مصداقِ«ذخائر الارض رجالها» است. اکنون هرمزگان مانده است و هجر او.

سعدی شیرازی، شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی، چه زیبا فرموده است:
بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید
روی میمون تو دیدن در دولت بگشاید
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را

تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید





































پس گفتار

تجربه ی شصت ساله

چنان که از مجموع یادداشت ها و خاطره ها برمی آید، شصت سال عمر رفته را می توان به سه دوره ی بیست ساله تقسیم کرد. دوران کودکی و نوجوانی معمولا با بی خبری و بی خیالی و گاه رؤیاپردازی سپری می شود. اگر در زندگینامه ای به حوادث این دوران اشاره می شود تردید نکنید بیشتر آنها به نقل از دیگران است و یا خیالاتی است که فرد بعدها آنها را قلمی کرده است. نوجوانی هم در سردرگمی می گذرد و آدمی درک درستی از هستی ندارد و فرد تابع نظرات دیگران است. با توجه به موانع طبیعی و تاریخی، هیهات که در این دوران کسی به آرمان ها و آرزوهایش دسترسی پیدا کند و بر فرض وجود، در کُنه آن نظر دیگری تحقق یافته است.

دوره ی دوم یعنی جوانی که حدودا بیست سال است، آدمی وارد دوران اصلی زندگی می شود و تنها فرصتی محدود است که می توان با تلاش و جدیت، اندوخته های اخلاقی، علمی و ایمانی را ذخیره کرد. هر چند موانع تقدیری و حکومتی باز سبب کندی حرکت و تحول خواهد بود. اما در دوره ی سوم، با تثبیت نسبی زندگی، تا حدودی می توان به امور دست یافته سر و سامانی داد و از عمر رفته بهره ای گرفت.

من با نوشتن یادداشت هایی در طول دوران سوم زندگی سعی کردم برای خود و جامعه مفید باشم. با وجود همه ی نابکاری ها و نامرادی ها دل به همین روحیه سپردم و همواره با برگزاری کلاس ها و کارگاه های آموزشی و حضور در نشست های دوستانه، دغدغه های وجودی ام را با دیگران در میان گذاشتم.

این نوشتار تلاشی در جهت برجسته کردن حقوق زنان، تشویق به اندیشیدن و مطالعه کردن، توجه به مسائل اخلاقی و رعایت انصاف در زندگی خانوادگی و اجتماعی و همچنین پرهیز از سیاست زدگی بود. البته تمام این ظرائف مدیون دوستانی هستم که در این راه مرا همراهی کرده اند و خدای بزرگ را شاکرم که در آستانه ی شصت سالگی همچنان قلمم می چرخد و می توانم مطلبی بنگارم و سخنی بر زبان آورم.







































برای پشت جلد

شصت سال تجربه ی زیسته یعنی عبور از پیش آمدهایی که از گذشته بر جای مانده و یا در آینده ای نامفهوم، غافلگیرانه بر آدمی چشمک می زنند. نگارش زندگی، خوانش هشیاریِ از یاد رفته ای است که غفلت آدمی را توجیه و در یک رویارویی مدام، بودن در وجودی شگفت زده و سرعت گرفته از زمان را تداعی می کند. پریشانی و پشیمانی دو مفهوم دردآلودی است که آدمی را دچار حیرت و واماندگی می کنند و تنها راه رهایی از آنها دلخوش بودن به نوشتن پیام و پیامدهایی است که از سر گذشته و سرگذشت شده است.



من در این «خاک غریب» زندگی خویش را در قالب روایت ها و خرده روایت ها و گاه با یادکرد خاطره ها ثبت می کنم. هر چند دو دوران از این تجربه ی زیسته را با اتکاء به ذهن و پاره ای یادداشت های پیشین، ثبت و ضبط شده است اما دوران سوم زندگی ام پر از خاطره هایی است که برخی از آنها پیش از این در کتابی با نام «زیستن در نوشتن» ذکر شده بود.

میان سالی 5








پارانویای قدرت

سفر به جزیره(بهمن 95)

برای سومین بار بود که به جزیره ی ابوموسی می رفتم. هواپیمای ملخی اش تبدیل به فوکر شده بود. با حاج آقا محب زاده رئیس آموزش و پرورش به مهمانسرا رفته، دمی آسوده و بعد با همراهی همکارش اندکی ساحل را به تماشا نشستیم. تنوع ساکنان جزیره قابل مشاهده بود. ساعت سه و نیم بعد از ظهر با فرهنگیان نشستی صمیمانه داشتم. اشارتی به ابهام دو مفهوم تربیت و فرزند در جهان جدید نمودم و در تشریح سیالیت مفاهیم، با استناد به نظریه ی مید، چند رسانه ای شدن فرزندان را واکاویدم. آن گاه دو عنصر استقلال طلبی و مقایسه نکردن را توضیح دادم و در پایان سه ویژگی مهم معلّم، برخورداری از ثبات شخصیت، لذت بردن از آموختن مدام و پذیرش مسئولیت در دو حوزه ی خودشناسی و دیگرشناسی را یادآور شدم. پرسشی هم در باره ی تنبیه رسید که با انکارش، بروز آسیب های فردی و اجتماعی، ناشی از آن را گوشزد نمودم.

سالن اجتماعات اندیشه را ترک و به مسجد جامع جزیره رفتیم. پس از اقامه ی نماز مغرب و عشا پیرامون بختیاری های امام خمینی(ره) را که پیش از این در کانال تلگرام نوشته بودم، سخنرانی کردم. پاره ای مستمعین آن را برنتافتند. و برخی تحلیلم را گوش نواز تلقی کردند. مهم نیست. ساعت 9 شب در کنار ساحل با مردم جزیره، الله اکبرگویان، فش فش های پراکنده در فضا را تماشا کردیم.

صبحگاهان برخاسته پس از اقامه ی نماز و خواندن صفحه ای از قرآن، کتاب «جستارهایی در باره ی تئوری توطئه در ایران» را مطالعه کردم. با مقدمه ی مترجم دریافتم که این نظریه قدمت دیرینه دارد. حاکمان، با نگاهی بسیار بدبینانه، گرفتار پارانویای قدرت اند. نظام های توتالیتر با پررنگ کردن تئوری توطئه، مانا بودن خود را تضمین می کنند. در سده ی بیستم بزرگترین تراژدی انسانی رخ داد و 170میلیون نفر فقط به جرم دگر اندیشی کشته شدند.(ص27) این نظریه نشان می دهد که بشر همیشه به خودش مظنون بوده است.

ساعت 10 به صف راهپیمایان 22 بهمن پیوستیم با گذر از چند خیابان کوچک به مسجد جامع رسیدیم و سخنرانی و متن قطعنامه را با گوش نیوشا نمودیم. ظهر مهمان معاون آموزشی اداره بودیم و بعد از آن به اتفاق دوستان در جمع دانش آموزان جزیره قرار گرفتیم. پیشینه ای از تحصیلات خود را بازگو نمودم. از این که نمی توانند رشته ای برای تحصیل در مقطع دانشگاهی اختیار کنند، نگران بودند. وقتی با شعری از مولوی، تنهایی و تصمیم فردی را تشریح کردم، کسی پرسید مگر مولوی مجرد بوده است. دریافتم چه تلقی ساده ای از تنهایی دارند. نمی دانند که مراد از تنهایی، تنهایی از خود است نه در خود.

شب در مسجد، مراسم عزاداری حضرت زهرا(ع) برپا شد. سخنران مجلس ابتدا به نقد گفته های دیشب من پرداخت و بعد اندر فضائل حضرت زهرا و انقلاب اسلامی صحبت های کلیشه ای کرد. صبح بعد کتاب «نگاهی به شاه» را تورق کردم. میلانی این کتاب را مکمل «معمای هویدا» می داند. آغاز کتاب پایان قصه ی شاه بود. خواندنی است. هواپیما ساعت 9.30 پرید و 10 به بندر رسید.

ضمیمه - بختیاری های امام خمینی(ره)

تصور این که یکباره حرکتی اوج می گیرد؛ خیالی خام است. روند تاریخی یک نهضت به مؤلفه های زیادی وابسته است و ایجاد و اوج آن در گرو عوامل زمینه ساز است. چنان که در یادداشت دیگری آورده ام بعثت پیامبر اسلام(ص) با زمینه های هفت گانه ای شکل گرفت. همچنان بر این باورم که امام خمینی در روند انقلاب اسلامی ایران از بختیاری های بسیاری برخوردار شد. اشاره ای گذرا به برخی آنها خالی از لطف نیست.

1- از سال 1355 به دنبال برگزاری جشن های 2500 ساله مخالفت های داخلی و خارجی علیه شاه شدت گرفت.

2- تردیدی نیست که ده شب مهرماه سال 1356 موسسه ی گوته نه فقط سخنرانان جلسه را به تغییر رژیم امیدوار کرد بلکه حضور انبوه جوانان سبب همراهی با انقلاب اسلامی کرد. یعنی غیر از خیابان، موسسه گوته هم مرکزی برای افشاگری علیه رژیم پهلوی شد.(فوکو در ایران ص 13 و 55) هر چند جواد طالعی معتقد است شب های گوته ارتباطی با وقوع انقلاب نداشت.(مقاله ی تاریخ ایرانی ص 61 به تاریخ 30 مهر 1391) اما بیشتر کارشناسان بر این باورند که خواندن داستان و اشعاری علیه رژیم شاه در آن نشست ها زمینه ساز انقلاب بود. خصوصا این که کانون معتقد بود در اول صف مبارزه قرار دارد. از طرفی در سالگرد مراسم، کانون نویسندگان قصد برگزاری شب های آزادی و فرهنگ داشت. و با پیروزی انقلاب نویسندگان کانون برای دست بوسی به حضور امام خمینی رفتند و کسرایی مجذوب شخصیت امام شده بود.

3- مرگ نابهنگام دکتر علی شریعتی و سید مصطفی خمینی در سال 1356 آتش زیر خاکستر مخالفان را شعله ور کرد. پرویز ثابتی در کتاب دامگه حادثه می گوید: بیشترین تجهیز و به هم پیوستگی گروه های مذهبی در سال 1356 پس از مرگ مصطفی خمینی در عراق در جریان برگزاری مجالس ختم و ترحیم او حاصل شد.که ما ابتدا از آن جلوگیری کردیم ولی شاه گفت: اجتماعات باید آزاد باشد و از برگزاری ختم ممانعت نکنید. اما من چندین گزارش برای شاه فرستادم که ختم پسر خمینی یک ختم معمولی نیست. آخوندی که در این مجالس به منبر می رود به صحرای کربلا می زند و اعلیحضرت را صریحا و تلویحا با معاویه و یزید و ما را به شمر، برابر و مردم را تحریک می کند و تدریجا مردم، تهییج و بسیج و به خیابان ها می ریزند. شاه می گفت: جلو ختم ها را نگیرید، اگر در خارج از مسجد و خیابان ها راه افتادند، آن وقت جلوگیری کنید!! این اجتماعات و ترحیم ها که به مدت 40 روز در سراسر کشور برقرار شد، زمینه های بسیج و تشنج و اغتشاش را فراهم کرد و وقتی شاه احساس خطر کرد دستور داد آن مقاله ی معروف علیه خمینی منتشر شود. دیگر به سادگی امکان پذیر نبود که کنترل سابق برقرار شود و باید شدت عمل بیشتری نشان داده می شد که شاه آن اراده را دیگر نداشت و گرنه تا 6 ماه قبل از انقلاب، امکان تسلط به اوضاع وجود داشت.(دامگه حادثه ص 341)

خبر مرگ مصطفی، پسر خمینی، در نجف بهانه ی مناسبی به دست طرفداران خمینی(به ویژه فعالین نهضت آزادی که در سال 1340 و فوت آیت الله بروجردی پیوسته از مبلغین و حامیان خمینی بودند) داد که شایع کنند مصطفی به وسیله ی رژیم در نجف کشته شده(به قول خودشان به شهادت رسیده) و در نظر داشتند از این فرصت، به برگزاری مجالس ختم برای مصطفی خمینی و بسیج نیروهای مذهبی بپردازند.(همان ص 398)

در حالی که مخالفین سعی می کردند مصطفی را شهید و رژیم را مسئول مرگ او معرفی کنند، سوء ظن ما بر این بود که مخالفین، به ویژه آنها که در امریکا با شرکت های نفتی در ارتباط بودند، چون نتواسته بودند از فوت علی شریعتی جهت تحریک خمینی به یک حرکت سیاسی استفاده کنند با توطئه ای موجبات مرگ پسر او را فراهم کرده اند تا وی را وارد صحنه کنند و تلاش برای برگزاری هر چه بیشتر مجالس ختم بخشی از این توطئه است. لذا ما تصمیم گرفتیم از برگزاری این مجالس جلوگیری کنیم که شاه اجازه نداد.(همان ص 399)

4- معافیت سربازی جوانان در سال 1357 به مناسبت همزمانی تولد آنها با ولیعهد، بهانه ای برای حضور آنان در خیابان ها گردید. البته امام هم در پیامی فرمان خروج سربازان و نظامیان از پادگان ها را صادر کرد.

5- ایجاد سپاه دانش و سپاه بهداشت و سپاه ترویج عاملی برای اطلاع رسانی روستائیان از اوضاع شهرها و همراهی با انقلاب شد. سربازان روستایی که تحت عنوان سپاه دانش، تأثیر بسیاری در آگاه کردن روستائیان در آن چه در شهرها گذشت؛ داشت. به گونه ای که مردم حسب اعتماد و اتکایی که به این نیروها داشتند و همواره سپاه دانش در کنار کدخدا می نشست خود را مقید می دید که اطلاعاتی از شهر به روستا ببرد و همین سبب شد که آنها از وقوع انقلاب آگاه شوند و با فریادهای شهری همراهی کنند.

6- کارتر رئیس جمهور امریکا به توصیه سفیرش در ایران علنا شاه را تنها گذاشت. سولیوان به عنوان آخرین سفیر آمریکا در ایران پس از جوش و خروش ملت اعلام کرد که امریکا باید از حمایت های خود از ایران دست بردارد.

7- تمام نیروهای اپوزیسیون اعم از چپ و راست در صف واحد قرار گرفتند.

8- ماه محرم و صفر بهترین فرصت برای افشاگری علیه رژیم شد. محرم سال 1357 در آذرماه افتاده بود و از آن به نحو احسن بهره برد. به گونه ای که راهپیمایی تاسوعا و عاشورا که به پیشنهاد آیت الله مفتح بود زمینه مساعدی برای رویارویی با شاه بود. اگر محرم چند ماهی بعد می آمد شاه می توانست اوضاع را به سامان و به راهکاری آتش انقلاب را سرد کند(محمد رهبر، مقاله محرم ماه خون بازی 17 مهر 1395)

9- همراهی رادیو بی بی سی و محمد حسین هیکل و عرفات و میشل فوکو با انقلاب اسلامی، باور جهانیان را در مورد انقلاب و پیروزی قریب الوقوع آن شدت بخشید.

10- پس از برکناری هویدا و نصب جمشید آموزگار، تخریب زاغه نشینان توسط شهرداری تهران، تمدن بزرگ شاه را رسوا کرد.













































































آشناتر با خدا

در یکی از آخرین روزهای بهمن 1395 با دکتر عبدالرزاق رحمانی در هوایی بارانی راهی بستک شدیم. در چهارراه چاه بنارد به خانه سید گوده ای رفتیم. عبدالرحمن توانا حضور نداشت ولی با برادرش که چند ماهی است از آمریکا برگشته بود؛ همسخن شدیم. او دوست داشت تجربه ی مدیریتی اش در دُبی و پنسیلوانیای آمریکا را با دانشجویان و استادان در میان بگذارد.

در زنگارد با دکتر کمالی ناهار خورده، پس از استراحتی برای دیدارِ استاد حبیبی به بستک رفتیم. پس از پذیرایی و اقامه ی نماز جماعت مغرب، آقای حبیبی یادآور شد که اهل سنت در سه حالت سفر و مطر و خطر، نماز را به صورت جمع می خوانند. به اتفاق به سوی بخش جناح برای دیدن کتابخانه ی بزرگ مرحوم شرفاوی رفتیم ولی با درِ بسته مواجه شدیم. در ادامه ی مسیر به گچویه رسیدیم و منزل ابوطالب احمدی و قبر مرحوم حسن فرامرزی و عبدالقادر را زیارت نمودیم. با توضیحات دکتر ملک زاده از بی توجهی به معماری در حال تخریب قبر عبدالقادر تأسف خوردیم. این بنا مرا یاد معبد هندوها انداخت. باران همچنان می بارید و خبرهای ضد و نقیضی از تلفات در فضای مجازی می رسید. در هوای زیبای بارانی در کهتویه شام خوردیم. از نیمه شب تا به صبح باران بارید. صبحگاهان بعد از بیداری، کتاب «بعد از تاریکی» اثر رمان نویس مشهور معاصر ژاپنی، هاروکی موراکامی را خواندم. این رمان زندگی شبانه ی توکیو را در عصر تکنولوژی دیجیتال و غرق شدن شهری در میان چراغ های نئون روایت می کند و روان آدم هایی سرگشته و مبهوت را که در چنبره ی زمان و مکان اسیرند، می کاود.

ساعت ده صبح با دکتر رحمانی از آب انبارهای پر آب زنگارد بازدید کردیم. در چشم اندازی دور، باریکه های آب از میانه ی کوه به دره می ریخت. قدم زدن در باران چه صفایی دارد. بعد از ظهر با دو دوست راهی روستای کنچی شدیم. سه سید بزرگوار در آنجا زیست می کردند. بزرگ آنها می گفت: جدّ ما در پناه این کوه به عبادت می پرداخته و اکنون600 نفر ساکن دارد و ما در اینجا از مهمانان پذیرایی می کنیم. در گفت و گویی نیم ساعته سخنانی از جنس دیگر بیان شد. سیاحت و سیادت و عبادت مرا با خدا آشناتر کرد.



























و جنبش ها چالش ها

هفته ی پرتلاشی را پشت سر گذاشتم. شنبه به دعوت فرهنگیان «چالش های فلسفی در آموزش و پرورش در قرن بیست و یکم» با توجه به وجودشناسی سه عنصر فلسفه و علم و دین و رقابت سکولاریست ها با دین گرایان در سپهر عمومی با نگاه هابرماسی را تشریح نمودم.

دوشنبه به دعوت دانشگاه آزاد اسلامی واحد بندرعباس در یک مناظره «نقش روحانیت در نهضت ملی شدن صنعت نفت» را مورد ارزیابی قرار دادم و گفتم: ورود روحانیت در این نهضت به صورت یک جریان به رهبری آیت الله کاشانی بود و نهاد روحانیت به حسب سیطره ی مرجعیت آیت الله بروجردی در پی تداوم سیاست بازسازی حوزه ی علمیه قم خود را درگیر این ماجرا نکرد.

سه شنبه و پنج شنبه را با دو کارگاه آموزشی «تکریم ارباب رجوع» با التفات به فلسفه ی اخلاق و نسبیت رفتارها در جهان مدرن با دو گروه از کارشناسان اداری سپری نمودم.

در این میان به مناسبت روز جهانی زن به دعوت جمعیت زنان مسلمان نواندیش هرمزگان، مبحثی را پیرامون وضعیت زنان در ایران و جهان با توجه به پیامدهای مثبت موج های سه گانه ی فمینیسم در قرن بیستم را طرح و آثار آن در تحول فکری و سهم خواهی زنان از آموزش و سیاست را بازشناسی کردم.



























نالیدن از روزگار

نوروز سال 1396

یکی از مشغله های من در این ایّام، دید و بازدید از اقوام بود. متأسفانه به هر خانه ای که رفتم، مریضی داشت که از بیماری جسمی می نالید. بسته های دارویی هم در گوشه ای از اتاق چشمک می زد. اما هیچ کس را ندیدم که از درد روحی بنالد. گویا ذهن مردم به رنج های جسمی بیشتر معطوف است و کمتر کسی دغدغه ی فکری و روانی دارد. شاید از ترس این که مبادا متهم به دیوانگی شوند از بیان داشتن بیماری های روحی پرهیز می کنند. به پیرزنی از همسایه های دوران کودکی ام سر زدم گله از روزگار داشت که کسی سراغش نمی گیرد می گفت: زمانه عوض شده و همه سر در موبایل دارند.

مقایسه های نامربوط

از این که آدمیان همیشه به مقایسه ی گذشته و حال می پردازند و حتی بیماری شان نیز به جور دوران حوالت می دهند، نفرت دارم. مثل این که گذشته، بی تقصیر و هر چه گناه و ظلم است متعلق به امروز و امروزی ها است. اصلا امور دیروزی یا انسان های امروزی هیچ نسبتی با خوشی و ناخوشی ندارند. در یک حکم کلی نه امروزی ها برتر از دیروزی ها هستند و نه عکس آن. برخی امور در دیروز مفید بود و پاره ای امروز. از آنجا که همه ی افراد و افکار در تونل زمان می گذرند و این راه یک طرفه و بی بازگشت است. بنابراین اندیشیدن به گذشته و مرور آن، راه به جایی نمی برد. حتی گزاره ی تاریخ تکرار می شود نیز سخنی غلط و بیهوده است چون تاریخ زمانمند است و هر چه در زمان می گذرد، قابل بازگشت نیست.

اخطار به مرگ

در مجلس ختم سالمرگ دو همکلاسی دوره ی راهنمایی در زادگاهم، بندر دیّر، شرکت کردم. پیام این نوع جلسات اخطار به مرگ ماست. همه ی انسان ها این نوع سیگنال ها را در طول شبانه روز دریافت می کنند ولی غافلانه از آن می گذرنند. و به قول عرفا به محاسبه و معاتبه نفس خود نمی پردازند. در روایتی قدسی آمده است که انسان خطاب به خدا می گوید: خدایا چرا مرا از آمدن مرگم خبر نکردی؟ ندا در می رسد این همه علائم فرستادیم ولی تو متوجه نشدی. پا به سن گذاشتن، مرگ دوستان و اطرافیان، بیماری ها و ناتوانی ها و ده ها نشانه ی دیگر

چندین راه دارد و به بیراهه می رود/ بگذار تا بیافتد بیند سزای خویش

نو شدن ایمان

تصور می کنم هر چه به صورت عادت در می آید مخل توجه و تذکر است. نو کردن یعنی ترک عادت چنان که حافظ گفته

به خلاف آمد عادت بطلب کام که من/ کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

از این رو عارفان قائل به نو کردن اندیشه ها و بینش ها هستند.

هر زمان نو می شود دنیا و ما/ بی خبر از نو شدن اندر بقا

عمر همچون جوی نونو می رسد/ مستمری می نماید در جسد

مولوی حتی معتقد است که ایمان هم باید همواره نو شود تا فرد از جمود و تنگ نظری فاصله بگیرد. برخی فکر می کنند ایمان یعنی ایده ای را برای همیشه حفظ کردن و بر آن پای فشردن. دگماتیسم مذهبی مانع از پیشرفت آدمی است. ماندن در مرداب مذهبی توهم زاست و خشونت و شرارت را بازتولید می کند. داعش حاصل این نوع نگاه است. البته نو شدن به معنای تابع زمان و زمانه شدن نیست. بلکه مراد زنده و پویا نگه داشتن ایمان است. مذهب هم مانند دیگر عناصر هستی و طبیعت نیازمند بازنگری و روزآمدی است. حیات دین در گرو اصلاح گری و تحول است. دین گرایی و دین ورزی در پرتو نگرش مؤثر و پویا منجر به رئوفت و تساهل می شود و آدمی را از رعونت و خشونت باز می دارد. ایستایی در دین موجب پس زدن دیگران و ایجاد تبخترّ و تکبرّ فردی و اجتماعی است. دین خدا محدود به تفکر بسته ی ما نیست. تداوم و پویایی دین اقتضا می کند که با هنجارهای اخلاقی و اجتماعی سازگار گردد. پلورالیزم دقیقا به همین معناست. تحمل اندیشه ی دیگران و توجیه عقلانی رفتار آدمی نوعی دینداری محسوب می شود. جلوگیری از ناخالصی های اخلاقی به معنای طرد و نفی دیگران نیست بلکه نقد کردن و عقلانی ساختن آن رفتارهاست. تسامح و تساهل دینی باعث پیشرفت اندیشه ی دینی و مبارزه با خودکامگی و خودشیفتگی مذهبی می شود.

نامه ی سرگشاده

در فضای مجازی، نامه ی سرگشاده ی صادق زیبا کلام خطاب به نعیم آبادی را خواندم. سخنرانی های قبل از خطبه های تهران در پاره ای موارد جهت گیرانه و جنجال آفرین بوده است. وقتی مصباح یزدی هرمنوتیک را نجس خوانده و دیگران را از آن پرهیز داد و یا رأی مردم را فرمایشی قلمداد کرد، موضع گیری ها و انتقاداتی در پی داشت. اما این بار بیان پروژه ی آمریکاستیزی از زبان امام جمعه بندرعباس آن هم پیش از خطبه های نماز جمعه تهران و ارائه ی گزارش دو کتاب از نویسندگان معاصر آمریکایی مبنی بر اشاعه ی فساد اخلاقی و اجتماعی در آمریکا براساس آماری که قبلا توسط سعید جلیلی در نشریه ی مثلث مورد تجلیل و تحلیل قرار گرفته بود، صدای زیباکلام را هم در آورد. شاید آن گفته ها و این گفته ها ناشی از رفراندومی بود که در هفتم اسفندماه سال گذشته به وسیله ی مردم رقم خورد. متأسفانه انسان ها وقتی پا به سن می گذارند، سخنانِ کینه توزانه شان بیشتر می شود. و موضع گیری های آنها شدیدتر و نابسامان تر. من همواره نلسون ماندلا را می ستایم که در اوج قدرت از سیاست کناره گرفت و برای همیشه ی تاریخ، شخصیتی کاریزماتیک از خود به یادگار گذاشت. و از سوی دیگر به هاشمی رفسنجانی انتقاد می کنم که چرا در اوج شهرت و قدرت، باز هوس نمایندگی مجلس و ریاست جمهوری کرد. کاش در این مملکت بازنشستگی از سیاست هم باب می شد.

جنون شهرت

در دید و بازدیدهای عید، کتاب «تسخیر خوشبختی» برتراند راسل برگردان مهدی قراچه داغی مرا تسخیر خود کرد. این کتاب فوق العاده خواندنی در دو بخش، موجبات ناخشنودی در 9 فصل و موجبات خوشبختی در 8 فصل، پاره ای باورهای غلط اخلاقی و دینی را طرح می کند. راسل در فصل جنون ستمدیدگی می نویسد:

جنون آزار و ستمدیدگی ریشه در خود نیکوبینی بیش از اندازه دارد. احساس می کنیم همه باید بدانند و در این تردید نکنند که شایسته ترین موجودات زمانه هستیم. اما معمولا این گونه نیست. انگیزه ی ما برای خدمت به دیگران اغلب به آن خلوص و پاکی که تصور می کنیم؛ نیست. عشق به قدرت موزیانه عمل می کند..... برای رهایی از این احساس چهار قاعده وجود دارد 1- به یاد داشته باشید که انگیزه های شما همیشه و لزوما به حدی که تصور می کنید بشردوستانه نیست. 2- در باره ی شایستگی های خود بیش از اندازه مبالغه می کنید. 3- انتظار نداشته باشید که اشخاص به آن اندازه که شما به خودتان بها می دهید؛ به شما بها می دهند. 4- گمان نکنید که اشخاص آن قدر خودشان را درگیر شما می کنند که بخواهند شما را زجر بدهند.(ص 80)

این متن را از دو جهت برگزیدم نخست این که راسل را شخصیتی منفی و غیر اخلاقی جلوه داده اند؛ حال آن که کتابش پر از نکات اخلاقی و دینی است. دوم این که این روزها آغاز ثبت نام شوراهاست و فضای مجازی پر از جنون شهرت است.

آخرین فرصت سفر

وقتی به بندرعباس بازگشتم، روز 12 فروردین به اتفاق جناب آقای بهروز اکرمی راهی جزیره ی قشم شده و از جاده ی ساحلی به پارک کرکودیل ها رفتیم. ابتکاری که توسط یک زوج تهرانی در حاشیه ی جزیره راه اندازی شده بود. کرکودیل های سه ماه تا 25 ساله به وزن 300 کیلو به نمایش گذاشته بودند. راهنما می گفت: ما به تکثیر این حیوان جهت باغ وحش های کشور می پردازیم. البته از گوشت و پوست آن هم می توان استفاده ی پزشکی و پوشاکی کرد. در کنار کرکودیل ها حیواناتی چون بُز تالی و طاووس و میمون هم خودنمایی می کرد.

مسیر را به طرف بخش شیب دراز ادامه دادیم و از آنجا سوار بر قایق در پی دلفین ها که ساعتی ساحل را ترک کرده بودند، رفتیم. دلفین ها به صورت دست جمعی رقص کنان تماشاچیان را به وجد می آوردند. اولین بار بود که انبوه دلفین را در میانه ی آب مشاهده می کردم. می گویند دلفین ها هم زندگی جمعی دارند و هم مرگ جمعی. سال ها پیش خودکشی دلفین ها در سواحل جاسک را به خاطر دارم. اما ما انسان ها پس از گذشت هزاران سال هنوز نتوانسته ایم دست جمعی، زندگی مسالمت آمیزی را تجربه کنیم. چرا؟ نمی دانم.

قایق در ساحل جزیره ی هنگام پهلو گرفت. پیاده روی در جزیره و دیدن اهالی دهکده و خواندن نماز در مسجد امام رضا(ع) و زیارت شهدای گمنام، آرام بخش لحظات ظهرگاهی ما بود. در کنار ساحل انبوه مسافران و چند رستوران با غذاهای محلی چون سمبوسه و توموشی و پلوماهی و میگو یادآور پلاژهای افریقایی بود. اهالی محل با ساخت بازارچه ای به فروش کالاهای محلی و صدف های چینی مشغول بودند. با حضور در یکی از همین رستوران ها ناهار خوردیم و جزیره را به قصد گورزین قشم ترک کردیم. در آنجا باز قایق سوار، جنگل های حرا را در نوردیدیم. گویا برای اولین بار این مجموعه ی تفریحی، توسط دهیار و اعضای شورای محل راه اندازی شده بود.

نظارت دقیق

پس از آن به مرکز جزیره برگشتیم و به سیتی سنتر 1و2 رفتیم. مغازه ای اجناسش را به 70 درصد تخفیف می فروخت. از روی کنجکاوی قیمت یک پیراهن را پرسیدم گفت: 125 هزارتومان بوده که الان 40 هزار تومان می فروشیم. عقل سلیم حکم می کند که قیمت واقعی آن با کلّی سود همین است. بنابراین اجناس سیتی سنترها با 70 درصد تخفیف تازه به قیمت مناسب خود نزدیک می شوند. پس می توان نتیجه گرفت، قیمت کاذب حک شده بر اجناس، نشانگر نظارت دقیق اداره ی بازرگانی و اتحادیه صنوف و فعال بودن شماره 124 برای عرضه ی مناسب کالاهاست. حالا این اجناس سیتی سنتری است. شما می توانید این نظارت دقیق را بر کالاهای خانگی و سوپرمارکت ها و تره بار و میوه ها دنبال کنید. نظارت اداره بازرسی بر کار کارمندان که پیشکش. همه ی اینها بیانگر این است که بر همه ی امور این کشور نظارتی جدّی و کارآمد حاکم است. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

















راست قامتی از جنوب

در 15 مهرماه سال 1396 به اتفاق یکی از دوستان در تهران خدمت حاج سید مصطفی حسینی بوشهری رسیدیم. به رغم وضعیت جسمانی ناسفته که در این سن و سال سراغ همه را می گیرد؛ از نظر روحی سرحال بود. پس از پرسش از اوضاع زمانه در حوزه ی معارف دینی به گفتگو پرداختیم. از لابلای کلماتش دریافتم که همچنان در بیان دغدغه ها و نگرانی های فکری و اجتماعی خویش ثابت قدم است. او همواره از خط کشی های فرقه ای و اختلافات شیعه و سنی رنج می برد. آرزوی اتحاد واقعی و آرمان وحدت حقیقی دل و جانش را فرا گرفته است. درگیری های مسلمانان در اقصی نقاط جهان اسلام و زد و بندهای سیاسی دوران را برنمی تابد. تکیه کلام او بیان بروز اختلافات در جوامع اسلامی است.

می گفت: چرا عالمان دینی و سیاستمداران حکومتی در راستای اتحاد گام بر نمی دارند و همواره عوامل تفرقه را برجسته می کنند؟ و تآکید می کرد که قرآن کریم باید مبنای اعتصام به حبل الهی باشد. از طرفی قرآن در معرفی رفتار الگویی پیامبر اسلام(ص) سند بسیار محکمی است. به خاطر دارم در یکی از دیدارهای پیشین گفت: ما در دعای قنوت نماز عید فطر و عید قربان می گوییم: الذی جعلته للمسلمین عیدا یعنی عید همه ی مسلمان است. شیعه و سنی ندارد. پس چرا ما با افق متفاوت و دید مختلف به این اعیاد نگاه می کنیم.

واکنش من در قبال این گفته ها این بود که تفرقه های فکری و عقیدتی امری عادی است در ادیان دیگر هم قابل ملاحظه است. هر مذهب و مسلکی برای هویت بخشی خود نیازمند یک چارچوب فکری و خط کشی های فرقه ای است اما سخن شما درست است که این هویت بخشی ها نباید منجر به تفرقه ها و زد و بندی های سیاسی شود. تا حدودی سخنم را پذیرفت ولی بر این ایده استوار بود که اتحاد در مبانی مانع از بروز اختلافات سیاسی می شود. برآمدن و پیروزی مجدد روحانی در انتخابات را به فال نیک می گرفت. و در زمان تبلیغات دیگران را به رآی دادن به روحانی و ورود به عرصه ی دموکراتیک سیاسی ترغیب کرده بود.

بخش دوم گفتگو پیرامون کارهای تحقیقی اش بود. گویا در پی تجدید چاپ کتاب تفسیر تک جلدی اش برآمده است. در ضمن بحث گفت: اخیرا متوجه نکته ی قرآنی شده ام در آیه 5 سوره ی بینه آمده است وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفَاءَ وَيُقِيمُوا الصَّلَاةَ وَيُؤْتُوا الزَّكَاةَ وَذَلِكَ دِينُ الْقَيِّمَةِ. بیشتر مترجمان و مفسران دِينُ الْقَيِّمَةِ را صفت و موصوف گرفته اند حال آن که مضاف و مضاف الیه است. از طرفی قیمة را استوار و محکم معنا کرده اند ولی این ترجمه ی دقیقی نیست. چرا که قیمة بر اساس کتاب لغت «العین» خلیل بن احمد فراهیدی جمع قائم و به معنی راست قامتان است. بنابر این معنای آیه می شود این دین راست قامتان است.

با این گونه تفطن های قرآنی ایشان بیگانه نیستم هر چند با مباحث هرمنوتیکی بر سر مِهر نیست ولی در نگاه سنتی پیشتاز است. باز به خاطر می آورم در نشست های دهه ی شصت وقتی نظر مرا در تفسیر آیه اکمال ولایت(مائده:3) پرسید به تفصیل نظر علامه طباطبایی را بیان کردم در مقام پاسخ گفت: نظر علامه چنگی به دل نمی زند و نمی توانم آن را بپذیرم. از همان زمان به استقلال فکری و دینی او پی بردم و همین نگاه را مبنای اندیشگی خود قرار دادم و به این که نباید شیفته ی آرای دیگران شد. حتی اگر آن فرد علامه باشد. چرا که رشد و شکوفایی دین و دانش در گرو پای نهادن بر دوش بزرگان است نه پا به پای آنان راه رفتن. اندیشه ی گذشتگان در بستر تاریخی و اجتماعی آن دوران قابل درک و دریافت است. و زمانه ی جدید تفسیر جدیدتری را اقتضا می کند. به قول مولوی

هین سخن تازه بگو تا که جهان تازه شود/ وارهد از هر دو جهان بی حد و اندازه شود

یادآوری سومی هم بجاست که در دهه ی هشتاد درخواست بزرگداشتی پیرامون شخصیت علمی حسینی در بوشهر دادم و مقدمات اولیه هم با ریاست مرکز بوشهرشناسی صورت گرفت ولی راه به جایی نبرد و تنها به درج مقاله ای با عنوان «دویدن در پی آواز حقیقت» اکتفا نمودم. گویا روند مرده پرستی ما همچنان ادامه دارد و می ترسم دهه ی نود هم سپری شود یا آن بزرگوار قالب تهی کند و ما در حسرت برپایی یک بزرگداشت بمانیم.

گویا سرنوشت همه ی راست قامتان تاریخ این است که زمانه آنان را بر نمی تابد و پس از نشستن گرد و غبار تاریخ، چهره ی آنان هویدا می شود. باز به سروده ای از مولانا متوسل می شوم که از این سخن حضرت علی(ع) وام گرفته است بارض عالمها مُلجم و جاهلها مُکرم

جاهلان سرور شدندست و زبیم/ عاقلان سرها کشیده در گلیم

















































سرحدی سهار

دوباره از مرکز رفتم جنوب، این بار به بهانه ی ازدواج رفتم بندرعباس. جنوب بندر، جنوب بوشهر نبود. مزه ی ماهی شیر و شوریده شان فرق داشت. اما بالاخره جنوب بود و من هم مادرم نبودم. قلیه میگو، مهیاوه، فلافل، سمبوسه، نخود قشمی، انبه میناب، زیتون جنوب و سبزی گُرگا راه شان به آشپزخانه ام باز کردند. مادرم که آمد میزان کدبانوگری دخترش را بسنجد سوء هاضمه گرفت از میگوپلویی که به خوردش دادم. اما باز قصه همان بود که بود. من برقع نمی بستم؛ چادر بندری سر نمی کردم و حلقه ی طلا به انگشت پایم نمی انداختم. از همه بدتر این که زیادی سفید بودم. درست توی همان دو سه سال، توی شمال و سال های دبیرستان برگشته بود. بابا بزرگم مسلم می دانست هر اصلی به اصل خویش است. و این هوا و غذای درست بوده که رنگ نوه اش را سرجا آورده.

من به قول خودشان یک سرحدی بودم. یک سرحدی از شمال آمده. برای سرحدی ها هر سنگ میگو گران تر از بندری ها است. سرحدی ها همه ی پست ها و مناصب شغلی بندری ها را صاحب می شوند. سرحدی ها دخترهای خوشگل بندر را گلچین می کنند برای پسرهایشان. سرحدی ها پولداراند و این آخری از همه بدتر بود. رنگ پوستم و لهجه و نوزاد سفید و بوری که داشتم راه هر گونه سازش و دوستی منِ سرحدی را با بندری ها بسته بود.(از بندر تا بندر- نوشته ی الهام فلاح به نقل از ماهنامه داستان همشهری شماره ی 85 ص 51 بهمن ماه 1396)

این فشرده ی نگاه یک نفر غیرهرمزگانی نسبت به برداشت بندری ها از اوست. که در قالب یک داستان کوتاه در نشریه ای انعکاس یافته است. نمونه ی این برداشت، همه روزه در کوچه و خیابان این شهر قابل بازیابی است.

در سال 1380 به بهانه ی سخنرانی پیرامون توسعه ی فرهنگی استان هرمزگان، پس از تبیین تاثیرپذیری سه قدرت دین، دولت و فرهنگ در جهت توسعه ی جامعه به پدیده ی بومی گرایی و سرحدی ستیزی در فرهنگ عمومی مردمان این دیار اشاره نمودم و گفتم: متأسفانه هنوز دو واژه ی بومی و غیربومی از حافظه ی مردم این استان پاک نشده است و بر اساس آمار اخیر در قشر تحصیل کرده ی این استان چالش بین بومی و غیر بومی گسترش یافته است. این در حالی است که فرهنگ مرزها را در نوردیده است و دیگر این واژگان کارساز نیست. امروز ما در دنیایی زندگی می کنیم که به رغم تعصبات قومی، زبانی و دینی، وجوه اشتراک و جنبه های پلورالیستی حرف اول را می زنند.

اما این نگاه، سخنران بعدی را برنتافته و با بازخوردی تند، به مقابله برخاست. بعدها هم که استاندار وقت خواستار کاهش فتیله ی بومی و غیر بومی شد؛ پاره ای از اصحاب رسانه بر او تاختند و او را متهم کردند که خود موجبات این اختلاف را فراهم کرده اید. متعاقب واکنش های مطبوعاتی من هم در پاسخ به نشریه ی نوپای دریای اندیشه مقاله ای زیر عنوان «نگاهی به پدیده ی بومی و غیر بومی» در ندای هرمزگان نوشته و گفتم: البته تب این آلرژی سراسر کشور پهناور ایران خصوصا مناطق مرزی از شمال و جنوب، شرق و غرب را در نوردیده است و هر کدام به نوعی و با نگاهی به این پدیده نظر دارند اما ظاهرا مردم این استان گوی سبقت را از دیگران ربوده اند و در صف اول مبارزه با این عنصر اجتماعی سال هاست که به نزاع و کشمکش دچارند ولی متاسفانه تاکنون جنبه های مختلف و متناقض این مساله بررسی نشده و به صورت یک امر لاینحل و پیچیده و پارادوکسیکال باقی مانده است. با گذشت سال ها از این کشمکش ها، حکایت همچنان باقی است و به رغم درخواست برگزاری سمیناری جهت بررسی پیامدهای این رویکرد تاکنون اقدامی صورت نگرفته است.

مطلب را با یک نوشته ی شمالی شروع کردم و با یک گفته ی شمالی به پایان می رسانم. در نشستی انتخاباتی سال 1396 که با زنان فعّال عرصه ی اجتماعی و فرهنگی داشتم، هر کسی سخنی گفت. نوبت به یک خانم خانه دار شمالی که رسید از سی سال فعّالیت های اجتماعی خود در شهر بندرعباس سخن راند و در پایان گفت به رغم این همه احترام و همدردی با بندری ها هنوز به من می گویند: سرحدی!! من به شوخی گفتم برو خدا را شکر کن که به شما می گویند: سرحدی چون به برخی می گویند: سرحدی سهار



در کوچه ی مِدان

روز جمعه ساعت 7 بعد از ظهر روز 8 بهمن 1396 به کوچه ی مِدان که رسیدیم، انتظار به سر آمد دیدار احمد مِدان، مردی از جنس فرهنگ و هنر، گذشته ای فراموش شده در دوران مدرن، در خانه ای محقر و در عین حال بزرگ. تصور اولیه ام این بود که با مردی خمیده و رنجِ روزگار کشیده، رو به رو خواهیم شد اما به رغم نگاهم در سکوتی معنادار، گوشه ی درٍ حیات، مردی با چهره ای نمکین، آمدنمان را خوش آمد گفته و به اتاقی پر از عکس و کتاب و موسیقی فراخواند. فضای اتاق ما را به دهه ی چهل برد. جناب مربوطی متخلص به طوفان، در نسیمی از شعر عربی فارسی با محاوراتی از انگلیسی، جناحی بودن اش را به رخ مان کشید. از لابلای کلامش، می توانستی حدس بزنی که چه سرنوشت نوستالژیکی را پشت سر گذاشته است او اکنون همدم تنهایی های مدان است.

حضور ناصر چمن پیرا که نامش با ترکیبی ناموزون در ذهنم نقش بسته بود، شعر خود را در وصف استاد برخواند و از مربوطی هم خواست که شعر مربوط به مدان را مرور کند. خانم سایبانی نیز در هشتاد و یکمین سال تولد احمد مدان با جعبه ی شیرینی از حضّار پذیرایی نمود.

جناب دکتر لاورنیا برای این که فضا مدانی شود تاریخچه ی مختصری از دغدغه های او گفت و پاره ای از حقایق تجربه ی زیسته اش را بازگو کرد و مکمل گفته هایش را به چمن پیرا سپرد. ساز برساخته ی مدان به نام بلبل پارس، پیش از خودش از کار افتاده بود و صدایش در نمی آمد. به جای آن، مربوطی به اذن استادش دوجفتی نواخت. به یاد دکتر سروش افتادم که در سخنرانی اخیرش گفته بود اگر خدا عمر دوباره ای به من می داد به فراگیری و نواختن موسیقی می پرداختم.

انبوهی از قلم نی ها که روزی تنهایی های مدان را معنا می بخشیدند در طاقچه ی اتاق خودنمایی می کرد. عکس ها و دست نوشته های مدان در ترکیب و ترتیبی خاص در قفسه ها جا خوش کرده بودند. مدان هر از گاهی بر می خاست و آلبومی را به نمایش جمع می گذاشت. من هم ناچار از گزینش، پاره ای از آنها را مشاهده کرده و از این که با سلیقه به موضوعات پیرامون خود پرداخته بود؛ لذت بردم. انواع گیاهان روئیده در بیابان، پیرمردان و کودکان و دوقلوهای جناحی و برج و باروها و برکه ها

هنگام خروج متوجه وجود یک گرامافون در اتاق روبه رو شدیم مدان را تشویق به راه اندازی آن نمودیم. صفحه ای هندی بر روی آن گذاشت و گذشته ی خودش را زنده کرد. این که قلم نی ها و عکس ها در اتاق نشیمن او بود و گرامافون در اتاق خواب اش حکایت این معناست که هنوز دلبسته ی موسیقی است و تنهایی های خود را با آن پر می کند.





















تجربه ی عرفانی و مثبت نگری

دیروز(25/11/96) در همایش ملی روانشناسی مثبت نگر سخنرانی کردم. موضوع برگزیده ام تجربه ی عرفانی و مثبت نگری بود. نخست با استناد به کتاب «عرفان و فلسفه» اثر والتر استیس عرفان آفاقی و انفسی را توضیح دادم. اولی اشاره دارد به این که خدا یگانه ی مطلق هستی است و عالم و آدم، هستی نما و تجلی خدا هستتد. و دومی یعنی رهایی از نفس تجربی و رسیدن به فنا و نیستی

در ادامه به دو عبارت عرفانی از مایستر اکهارت استشهاد کردم. یک: پیامبران و عارفان در روشنایی گام می نهند که مفهوم مخالف سخن اش این است که دیگران در تاریکی به سر می برند و اگر خواهان روشنایی اند باید به پیامبران پناه ببرند. دو: این نفس عمل نیست که انسان را به قداست می رساند بلکه بر عکس این قداست روح است که عمل را مقدس می کند. یعنی با یک جهان نگری وسیع و قدسی است که رفتارها رنگ قدسیت به خود می گیرند. در حقیقت مثبت نگری ناشی از تجربه ی عرفانی است

آن گاه از سه عبارت کتاب «انواع تجربه ی دینی» ویلیام جیمز کمک گرفتم. الف: صاحبان تجربه ی دینی و هواداران آن برخوردار از سلامتی روانی هستند و با بحران معنوی مواجه نمی شوند. انسان های سالم هر آنچه می نگرند خوب و خیر می بینند. ب: برای غیرواقعی دانستن جهان عرفانی به این دلیل که همگان آن را تجربه نمی کنند و یا به این دلیل که دین جهانی به آسانی به ذهن استدلالی منتقل یا آشکار نمی شود؛ هیچ توجیه فلسفی وجود ندارد. ج: حیات دینی تأکید دارد که جهان محسوس بخشی از جهان معنوی تر است که اهمیت اساسی حیات دینی از آن ناشی می شود.

بعد به کتاب «آینده ی یک پندار» اثر فروید اشاره کردم که می گوید: دین به مثابه تحقق آرزوهای موهوم بشری است و خلق خدایان برای تسکین دشواری های زندگی است. و به موازات بلوغ تمدن ها علم جایگزین دین خواهد شد. اما شاگردش یونگ این نگاه را برنتافت و با طرح کهن الگوهای همگانی که از ضمیر ناهشیار جمعی پدیدار می شود و عمیق تر از ناهشیاری شخصی افراد است؛ مفهوم خدا را به مثابه ی الگویی از نفس کلی دانست که به صورت نمادین در قهرمانان جلوه گر می شود. به نظر یونگ در نقطه ی مقابل فروید، دینداری معمولا نشانه ی روان رنجوری نیست بلکه برعکس نبود دین به ویژه در نیمه ی دوم حیات می تواند علت اصلی روان رنجوری و بحران میانسالی باشد.

















تفکیک سیاست از دیانت

خاطرات نوروز97

افتتاح سال با جشن شادی دامادی پسرم و خانواده ی عروس در کنار سفره ی هفت سین تجربه ای متفاوت بود. برای همه آرزوی بهروزی و سالی سرشار از سرخوشی را از حق تعالی خواستار شدم. و با هدیه ی کتاب، سال جدید را به مهمانان تبریک گفتم. صبح نخست سال را با شنا کردن در دریای آلوده ی بندرعباس آغاز کردیم. جمعیتی انبوه با شن و ماسه ی ساحل خو گرفته بودند و من از این که نوروزیان، شادمان و سرزنده، به بازی و سرگرمی مشغول بودند؛ احساس شعف می کردم.

پنج روز اول با مهمانان سپری شد و مطالعه ی کتاب «جستار فلسفی در ماهیت اینترنت» از گوردن گرام با ترجمه ی امین ناصری همنشین تنهایی من بود. بنا دارم در مقاله ای دیدگاه نویسنده را تحلیل کنم. روز چهارم، ساحل سورو را به تماشا نشستیم. از این که یک مشتا(تورگذاری به شیوه ی سنتی برای صید ماهی) قریب سه تن ماهی کوچک برای صاحبانش به ارمغان آورده بود؛ احساس شادی می کردم. ماهی ها را در کیسه های بزرگ ریخته بودند تا با ماشین نیسانی آن را حمل کنند.

ششم فروردین راهی زادگاهم بندر دیّر شدیم تا با دیدار آشنایان نسبی و سببی حس نوستالژیک ام فعّال شود. در روز هشتم به اتفاق دوست دیرینه ام، آقای محمد فولادی و فرزندش جواد، برای دیدار معلّم دوران ابتدایی خود، جناب استاد حسن زمانی، عازم خورموج شدیم. فرصت بس مغتنمی بود. سخن از وضع خانوادگی آغاز شد و به تشریح دیدگاه ها پیرامون مسائل اسلام و انقلاب تداوم یافت از این که پس از سال ها این ملاقات صورت می گرفت؛ خرسند بودیم. البته آن بزرگوار را پیش از این در مقاله ی «اولین کتابی که خواندم» ستوده بودم.

روز نهم فروردین با چند تن از فامیل به جزیره ی نخیلو در 20 کیلومتری دیر رفتیم. به محض رسیدن، مشغول ماهی گیری با قلاب شدیم. در نشست شبانه، گفت و گو با پرسش آخرین کتابی که خوانده اید شروع شد. جز یک نفر همه از کتاب سخن گفتند. از این که هنوز شعله ی مطالعه در میان مردم افروخته است؛ امیدوار شدم و هنگام بازگشت کتاب هایی به آنها هدیه دادم. شب جزیره یادآور بی تعلقی عارفان است که از دنیا صدف وار به قطره ای بسنده می کنند تا دُر وجودشان شکل بگیرد. نیم شب صدای پرندگان اوج گرفت و لاک پشت ها از فرصت سکوت بهره گرفته جهت تخم ریزی به ساحل در رفت و آمد بودند. قایقی که ما را رساند به کرایه صد هزارتومانی اکتفا کرد ولی قایق دیگر بابت رفت و برگشت مسافرانش چهارصد هزار تومان گرفته بود. از عدالت که بگذریم به قول راولز انصاف هم چیز خوبی است.

روز یازدهم به بوشهر سفر کردیم و هنگام ورود به قبرستان انگلیسی ها رفتیم. این قبرستان یادآور تجاوز انگلیسی هایی بود که در سال 1856 که به دست باقرخان تنگستانی و رئیسعلی دلواری کشته شدند. با این که این اثر در سال 1379 به عنوان اثر ملی ثبت شده بود ولی متاسفانه امروز تبدیل به زباله دان شده است. پس از عبور از قبرستان به ساحل بهمنی رفتیم. فاضلاب به دریا می ریخت و در مقابل دریا با امواج خروشان خود، تنفرش را اعلام می کرد. اما مسافران بی خبر از این کشمکش ها، حاصل آن را که باد بود؛ درو می کردند.

گشت و گذاری در بافت قدیمی بوشهر مرا به یاد دو اتفاق تلخ و شیرین انداخت. یکی ایّام تحصیل و تصویری که از نوجوانی دارم و دیگری بدقولی مسئول مرکز بوشهرشناسی برای بزرگداشت سید مصطفی حسینی در دهه ی هشتاد. روز بعد خبر برخورد ناسفته ی یک روحانی جوان با جشنواره موسیقی بوشکان بوشهردر فضای مجازی همه را شوکه کرد. من با تماشای ویدئویی آن، لحظه ای در این اندیشه فرو رفتم که چرا حوزه نتوانسته تکلیف خود را با موسیقی حل کند. خصوصا که این برخوردها به نام دین تمام می شود و پیآمدی جز باور بیشتر به تفکیک سیاست از دیانت به دنبال ندارد.





تشییع جنازه

روز 19 تیرماه 1397 در تهران، به تشییع جنازه ی محمد بسته نگار داماد مرحوم طالقانی رفتم. هنگام ورود به حسینیه ارشاد یاد و خاطره ی دکتر شریعتی در ذهن و ضمیرم تداعی شد. نام حسینیه با نام شریعتی عجین است. در حیاط حسینیه سعید مدنی در کنار لطف الله میثمی ایستاده بود. من هم پس از سلام و احوال پرسی در کنارشان قرار گرفتم. شخصیت هایی چون محمد توسلی، احمد زیدآبادی، محمدرضا خاتمی، صدیقه وسمقی، حبیب الله پیمان، طاهره طالقانی و اعظم طالقانی نیز در میانه ی جمعیت حضور داشتند. افراد زیادی منتظر ورود تابوت بودند.

رأس ساعت 9 صبح نماز میت به امامت حجت الاسلام سید محمود دعایی اقامه شد. از روحانیون، فاضل میبدی و هادی قابل هم حضور داشتند. پس از اقامه ی نماز میت، به اتفاق مدنی و میثمی بر سر جنازه حضور پیدا کردیم. لطف الله میثمی با ناله های بلند بسته نگار را صدا می زد. محمد کجا رفتی؟ محمد محمد.

تا اول بزرگراه همت، تشییع جنازه صورت گرفت. شعار اصلی مردم عزادار این بود

عزا عزاست امروز روز عزاست امروز/ طالقانی مجاهد صاحب عزاست امروز

عزا عزاست امروز روز عزاست امروز/ محمد مصدق صاحب عزاست امروز

با اتوبوس به بهشت زهرا رفتیم. در موقع دفن میت ابتدا دکترمحمدمهدی جعفری در مورد تنظیم آثار مرحوم طالقانی با همکاری و مساعدت محمد بسته نگار صحبت کرد. پس از آن لطف الله میثمی و احمد زیدآبادی در باره ی خصوصیات اخلاقی و سیاسی بسته نگار به اختصار سخن گفتند. در پایان دکتر مهنوش بسته نگار از شرکت کنندگان در مراسم تدفین پدرش تشکر کرد. آن گاه با جمعیت حاضر در مراسم از بهشت زهرا به سوی شهرک وصال برای صرف ناهار رفتیم. در اتوبوس کنار دکتر جعفری نشستم و با هم گفتگو کردیم. پیش از صرف ناهار خانم اعظم طالقانی خواهر زن مرحوم بسته نگار نکاتی در باره ی زندگی اخلاقی و علمی او بیان کرد. مراسم تشییع جنازه و مجلس ختمِ متفاوتی را تجربه کردم.





















رسوایی آخرت

شبی از ماه مرداد سال 1397 در شیراز به اتفاق دوستم آقای محمد فولادی به خانه ی جناب آقای حسن رسولی زاده یکی از همشهریان رفتیم. او که معلّمی بازنشسته است از این که 9 میلیارد دلار دولت تدبیر و عمل گم شده است به شدت ناراحت بود و می گفت: از شنیدن این خبر بیمار شده ام. در اثنای سخن قصه ی قاضی ای نقل کرد که غیر از باج گیری از مردم به ناموسشان هم دست درازی دارد. در فرصتی جریان را به یکی از مهمانان اش که از تهران آمده بود، تعریف می کند او هم با نفوذی که داشته کمتر از یک هفته او را از این مقام عزل نموده است. با خوشحالی قضیه را دنبال می کند و درمی یابد که قاضی، حکم معاون دادستان در مرکز استان را گرفته است!!

دوستم هم از خرافاتی که به نام دین و امام حسین(ع) در جامعه رواج یافته گلایه ها داشت. و می گفت: من در عجبم که امامان ما گنبد و بارگاه طلایی به چه کارشان می آید؟ در حالی که مسلمانانی گرسنه پیرامون شان زندگی می کنند. مگر در حیات خودشان دستگیر فقرا و ضعفا نبودند؟ چرا ما از زندگی شان درس نمی گیریم؟ ما راه شان را گم کرده ایم.

مجلس که به پایان رسید راهی خانه شدیم در میانه ی راه توقفی داشتیم. دیدم یک گوشت فروشی باز است به داخل رفتم گفتم: آقا این کله چند قیمته؟ پاسخ داد 45 هزارتومان گفتم: گوشت کیلو چنده؟ گفت: 55 هزارتومان. سر را پایین انداخته مغازه اش را ترک کردم.

به خانه آمدم و گشتی در سایت ها زدم. اخبار استیضاح وزیر کار هنوز داغ بود. پزشکیان که متهم است دخترش در عسلویه کار می کند، پاسخ داده بود او بر خلاف آنچه گفته اند؛ چهار میلیون بیشتر نمی گیرد. خودم هم با این تخصصی که دارم اگر مطب می زدم ماهی 500 تا 600 میلیون درآمد داشتم با خود گفتم: امثال شما زیادند که این درآمد را می گیرند. ولی جای تعجب اینجاست که چقدر پزشکی درآمدزاست که آقای وزیر سابق بهداشت هم آرزوی بازگشت به آن دارد. اتفاقا یکی از پزشکان هم که مدت ها برای ادامه ی تحصیل بندرعباس را ترک کرده بود اخیرا در چهار راه مرادی مطب اش راه اندازی شده است. در تبلیغات اینستاگرامی همه به او تبریک گفته بودند ولی من نوشتم: برای پزشکان همه ی راه ها به چهارراه مرادی ختم می شود!!! این ایام هم که زمان انتخاب رشته ی کنکوری هاست بیشتر تجربی ها در آرزوی قبولی پزشکی هستند. جالب است بدانید در هیچ جای جهان نه تب پزشکی وجود دارد و نه پزشکان حقوق گزاف دریافت می کنند. ما جزء استثناها هستیم.

برای گریز از اوضاع آشفته ی سیاسی، اقتصادی و قضایی کشور، کتاب «نوشته های اساسی شریعتی» که به کوشش بیژن عبدالکریمی تدوین شده است را به مطالعه گرفتم. دکترشریعتی در بخش سوم کتاب یعنی اسلام و ایران نیم نگاهی دارد به آخرین روزهای پیامبر اسلام(ص) که بر منبر رفت و از مردم حلیت طلبید و فرمود هر کس از من طلبی دارد بفرماید تا طلب او را پس دهم و اگر به او آزاری رسانده ام هم اکنون تلافی کند. مردی برخاست و مطالبه سه درهم کرد؛ حضرتش به او داد. دیگران او را شماتت کردند اما پیامبر فرمود: رسوایی این دنیا آسان تر از رسوایی آخرت است. فرد دیگری فریاد زد ای پیامبر یک بار بر بدن من تازیانه ای زدی حضرت لباس اش را بالا کشید گفت بیا تلافی کن او هم خود را به پیامبر رساند و بر بدن پیامبر بوسه زد.

در بازگویی این همه خاطرات تلخ، به این فکر فرو رفتم که گویا وزرا و وکلا و اطبای ما، اخلاق و آخرت را به کلی فراموش کرده اند. نه به خود رحم می کنند و نه به کشور. از ماست که برماست.











دور، دور زنان است

هنگام ورود به سوئد مانند یک فرد لال از دیگران درخواست اشتغال می کردم تا این که موفق شدم به مدت هشت ماه در یک کشتی آشپزی کنم و هزینه ی زندگی خود و فرزندانم را فراهم نمایم. پس از فراگیری کامل زبان، دوست داشتم در رشته ی پرستاری ادامه ی تحصیل دهم که برایم مقدور نشد لذا چهار سال روان شناسی خوانده و لیسانس گرفتم. سه سال دیگر هم ماندم تا دوره ی احمدی نژاد به پایان رسید و به ایران بازگشتم.

این جملات گفته های ابتدایی خانم زینت دریایی در روستای سلخ از توابع طبل جزیره قشم است که روز جمعه یازدهم آبان ماه 1397 با چند تن از دوستان، از جمله آقای بهروز اکرمی، مهمان اش بودیم. با این که 51 سال سن دارد اما همچنان پرتلاش به مطالبه گری و اشتغال زایی زنان بخش شهاب اصرار دارد. او که بخشی از زندگی نامه اش در کتاب «در گرگ و میش راه» با همکاری ابراهیم مختاری انعکاس یافته، این بار، فعّالیت های اجتماعی و اقتصادی خود را در ایجاد کارگاه های صنایع دستی و گردشگری معطوف نموده است.

فرزندش محسن با فارغ التحصیلی در رشته ی اطلاعات و فن آوری از کشور سوئد با او به وطن برگشته اما دختر بزرگش در میلان ایتالیا کارشناسی ارشد نانوتکنولوژی و پسر دیگرش کارشناسی فیزیک می خواند. این تلاش و تحول ها حاصل دسترنج یک زن روستایی است که به زندگی کردن از جنس دیگر تن داده است.

پیش از رفتن به خارج، زنان را با انواع پیشگیری از بارداری آشنا و 66 درصد آنها را تشویق به توبکتومی(بستن لوله های رحم) می کند. برای این امر وقتی با مخالفت مردان و زنان روستایی مواجه می شود از شیخ خطیب، فتوایی مبنی بر جواز انجام آن، مشروط بر این که خطری متوجه مادر و یا جنین باشد، می گیرد و روی قسمت آخر آن لاک گرفته، در سطح وسیعی منتشر می کند.

اکنون با آموزش و راه اندازی صنایع دستی برای قریب به 200 نفر از زنان روستایی اشتغال ایجاد نموده و با دعوت دکتر انوشفر از دانشگاه تبریز، یک کوره ی سفالی گری با استفاده از چوب و درجه حرارت 1100 راه اندازی کرده است. در ضمن با مشارکت مالی و کاری زنان، یک زمین پنج هکتاری را به زیر کشت انواع گیاهان مانند آلوورا، چای ترش، کاکتوس و مورینگو برده است. در ضمن با تأمین برق دستگاه آب شیرین کن آن به توسعه ی آن می اندیشید.

در کنار این کارها، با تنظیم تقویم مراسم آیینی خلیج فارس به گسترش گروه های موسیقی منطقه همت گمارده است. وقتی با حرارت تمام به ذکر این امور می پرداخت گفت: الان دور دور زنان است.

















سراب شریعت

شب های دی ماه سال 1397 ما بودیم و ماه، چه شب های شیرینی، گفت و گوی های کوتاه و دوستانه با استاد محمد مجتهد شبستری که از قرائت رسمی دین فاصله و از رسم زمانه خسته و از بحث های جدی سیر شده و به خواندن رمان پناه برده بود. خود می گفت: کتاب «وقتی نیچه گریست» اثر آروین یالوم را برای مطالعه انتخاب کرده ام. اتفاقا در آغاز این کتاب آمده است: دکتر برویر در حال گذراندن تعطیلات است و علاقه ای به موضوع های مهم ندارد و او اصلا به این دلیل به ونیز آمده که از موضوع های مهم فرار کند.(ص 12) وقتی علت انتخاب پرسیدیم، گفت: هر چه در باره ی نیچه باشد، دوست دارم. چون بزرگانی مثل او، شخصیت های قاطی بودند. به یاد سخن دکترمرتضی مردیها افتادم که در باره ی داستایفسکی و کتاب «برادران کارامازوف» اش همین تعبیر را به کار برده بود. استاد قدم زدن در وسعت ساحل را نوازشی می دانست بر دل زخمین و سنگین اش.

از همین سخنان آغازین معلوم می شود که استاد شبستری از افکار و اندیشه های پیشین خویش، فاصله گرفته و در جهانی دیگر سیر می کند. با گذشت نیم قرن حضور در عرصه ی اندیشگی، از فقه عبور کرده است و تشکیل حکومت اسلامی را امری مطلوب نمی داند و برای روحانیت جایگاهی قائل نیست و معتقد است که روحانیت مثل بختک روی دین افتاده است. او بر دین مسلط است نه دین بر او. روحانیت عصمت پیامبر و امام را طرح می کند تا نقش خودش را برجسته کند. او تعریف می کرد: در دیداری که رجایی با آیت الله مرعشی نجفی داشت. و از او درخواست مساعدت و مشاورت می کند، مرعشی گفته بود: مسائل سیاست را از اهل سیاست بخواهید. پروژه ی هرمنوتیک خود را دنبال می کند. و از این که فریادش، مخاطبانی را به اندیشیدن واداشته؛ خشنود است. نسبت به آینده ی جامعه امیدوار نیست و بحران های موجود را به نوعی ابهام زایی و سرخوردگی از سوی افراد جامعه تفسیر می کند. همه ی اینها اکنون در کتاب جدیدش به نام «نقد بنیادین فقه و کلام» بازتاب یافته است.

یک شب وقتی قرص ماه را در آسمان صاف و پُرستاره ی بندرعباس مشاهده نمود گفت: ما و ماه چه زیبا!! دوستان تصویرهایی از آن فضا گرفتند. قدم زنان از باریکه ی آبی در جزر ساحل، گذر کردیم، گفت: حضرت موسی و یارانش هم از این آبراه ها مسیر خود را بازیافته و فرعونیان گرفتار مد دریا شدند. قرآن همه ی حوادث طبیعی را به خدا نسبت می دهد. حتی زندگی و مرگ انسان ها را. دوست ظریفی اشاره کرد، این مطلب در حقیقت پاسخی به اعجازهای قرآنی بود که ده دقیقه ی پیش، از او پرسیدیم.

قرآن را محصول نگاه موّحدانه ی پیامبر از هستی می داند و می گوید: نبوت و وحی به معنای موّحدانه نگریستن به عالم و آدم است و دستاوردهای پیامبر(فرآورده‌های وحی) و مدعیات او صدق و کذب بردار نیستند لذا تمام قرآن، کلام پیامبر(ص) است. از دیدگاه شبستری متن قرآن در عین حال که منشأ وحیانی دارد؛ کلام انسان(پیامبر) هم هست آنچه در این کتاب یافت می شود، جنبه ی معرفتی ندارد، نوعی بینش است. از این رو نبوت پیامبراسلام(ص) طریقیت دارد نه موضوعیت. مسئله ی اصلی پیامبر، معرفی خدا بود.
در توضیح این مطلب باید اشاره کنم که استاد در مقالات «قرآئت نبوی از جهان» آورده است: درتجربه ی پیامبر فهم جهان مقدم بر تفسیر جهان یا عین آن است. او خبر می دهد که جهان را چگونه می بیند نه این که جهان چگونه است؟ بنابراین از زاویه ی هرمنوتیکی، متن قران به مشابه یک فهم تفسیری از جهان یک نمود است و هر چیزی که نمود است با فهم و تفسیر دوباره ممکن است فهمیده شود آن هم در وجهی از وجوه و نه با احاطه ی تمام حقیقت آن نمود.

چکیده ی نظر استاد شبستری این است که قرآن یک قرائت نبوی از جهان است. و بررسی تاریخی این متن می‌تواند ما را به فهم دقیق آن برساند. پس در داستان نجات حضرت موسی و یاران او از دریا و غرق شدن فرعون و اصحابش می خواهد، محوریت خدا را در هستی تبیین نماید. چنان که در داستان های پیامبران دیگر و زندگی اقوام گذشته نوعی روایت گری مد نظر است نه بیان واقعیت های موجود آن عصر. حتی در بیان چگونگی به وجود آمدن پدیده ها در صدد واکاوی علمی و زیستی آنها نیست. یعنی قرآن به مسائل علمی نگاه پدیدارشناسانه نمی‌کند بلکه رابطه ی آنها را با خدا مشخص می کند.

در مقابل بر اساس دیدگاه دکتر عبدالکریم سروش، شخصیت پیامبراسلام(ص) در فرایند وحی موضوعیت دارد نه طریقیت. و بشری است که قرآن بر او نازل و از او جاری شده است.(کلام محمد، رؤیای محمد ص 32) وی با رویکردی عرفانی مبتنی بر متافیزک وصال به توجیه مکانیسم وحی می پردازد.(همان ص 109) و با بسط تجربه ی نبوی در صدد بیان مفاهیم و داده های قرآنی است و در نهایت با طرح نظریه ی رؤیای رسولانه و نگاه صدرایی به توجیه آیات به ظاهر متناقض قرآن و توصیفات آن از قیامت همت می گمارد. اما استاد شبستری بر این باور است که اصلا زبان قرآن انسانی است و ملاک فهم و تفسیر قرآن مواجهه ی با یک امر زبانی و انسانی است

یک شب، وقتی از دریا در اندیشه ی مولانا سخن رفت و این که مولوی دریا را ندیده است، چگونه از دریا دم می زند؟ فرمود: پرسش جالبی است اما مولانا تصویری از دریا در ذهن داشته که این گونه حرف زده است.

کف دریاست صورت های عالم / زکف بگذر اگر اهل صفایی

علم دریایی است بی حد و کنار/ طالب علم است غواص بحار

در نگنجد عشق در گفت و شنید/ عشق دریایی است قعرش ناپدید

تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق/ بلکه گردونی و دریای عمیق

یکی از دوستان یادآور شد: در افغانستان به رود جیحون و رود سیحون، سیردریا و آمودریا می گویند. در مقابل برای دریا لفظ بحر به کار می برند. شاید مولانا هم متأثر از این فرهنگ است. البته باید گفت: مولانا در مهاجرت خانوادگی از بلخ به آسیای صغیر رفته و در آنجا دریای مدیترانه را هم دیده و پس از آن در قونیه اقامت گزیده است.

از اوائل ورودش به حوزه ی علمیه ی قم این گونه تعریف می کرد: من و برادرم محسن در یک حجره ی مدرسه ی خان(بروجردی) به سر می بردیم. از همان اول، خط من از محسن جدا بود. گاه می رفتم به گذر خان و از مغازه ای، شیرینی می خریدم. یک روز متوجه شدم در پستوی مغازه، الاغی همواره دور خودش می چرخد(الحمار الطاحونه) بعد فهمیدم که دارد کنجدها را خرد می کند. من هم الان روزی یک ساعت به تنهایی دور هتل هما(محل اقامت) می چرخم. البته خارج از این شوخی، استاد در فرصت دیگری گفت: یکی از شیوه های اندیشیدن پیاده روی است ظاهرا کاربرد کلمه ی مشاء بر ارسطو و پیروان او به علتِ گفت و گو کردن در حال قدم زدن بوده است.

آن روزها صحبت از آموزش و پرورش و حذف مشق شب دانش آموزان و واکنش آیت الله سبحانی بود. وقتی داستان را شنید گفت: آقای سبحانی خودش خیلی زحمت می کشید و کتاب های بسیاری را می خواند. اما مکارم باهوش بود و خیلی نیاز به مطالعه نداشت. ما در نشریه ی مکتب اسلام با هم همکار بودیم. آقای سبحانی فکر می کند دیگران هم باید مثل او از همان دوران اولیه ی زندگی زحمت بکشند. و متوجه نیست که زمانه عوض شده است. یادآوری این نکته بجاست که آیت الله سبحانی پس از سخنرانی جناب شبستری در دانشگاه اصفهان در اسفند 87 پیرامون انتظار ما از پیامبران واکنش نشان داده و گفته بود: این نواندیش دینی به هنگام اقامت در آلمان، شب ها به درس کلام مسیحی می رفت و از آن تأثیر پذیرفته است. البته ایشان هم پاسخ مفصلی به یادداشت سبحانی داده و گفته بود: من شب ها به درس کلام مسیحی نرفته ام بلکه پس از آموختن زبان آلمانی در باره ی مباحث هرمنوتیکی به مطالعه پرداخته ام و به آن افتخار می کنم.(ر.ک به کتاب نقد بنیادهای فقه و کلام)

یک شب صحبت آیت الله بروجردی شد. من کتاب «نیروهای مذهبی در بستر حرکت نهضت ملی» اثر دکتر علی رهنما را به ایشان معرفی کردم. درخواست کرد شب بعد کتاب را با خود بیاورم. زمانی که روی جلد کتاب را که تصویری از آیت الله بروجردی و آیت الله کاشانی و نواب صفوی بود، مشاهده کرد گفت: اینها یک جور زندگی کرده اند و ما به شکل دیگری می زییم. پس از مطالعه ی مروری کتاب در هتل اقامت، گفت: نویسنده اشراف بالایی نسبت به حوادث کودتای بیست و هشت مرداد داشته و نکات ظریفی را پیرامون شخصیت های مذهبی آن دوران بیان کرده است. من مطلبی در باره ی مصدق و کاشانی در مصاحبه ای زیر عنوان «در جستجوی معنای معناها» نقل کرده ام که دقیق نبود و این نویسنده درست گفته است. باید یک جوری آن گفته ها را تصحیح کنم.

یکی از همراهان از او پرسید: استاد چند سال است که لباس طلبگی نمی پوشید؟ گفت حدودا ده سال است. راحت شدم. بعد سؤال کرد علت خاصی داشت؟ پاسخ داد: من از این لباس منتفع نبودم و حتی گاه برای من مضار هم داشت. الان خیلی احساس راحتی می کنم. یکی از دوستان از کار جدید آیت الله نکونام در باره ی تفسیر قرآن به روش ترتیب نزول پرسید گفت: این رویکرد لازمه اش پذیرش تاریخمندی قرآن است. یعنی نوعی سکولار دیدن دین. به این که قرآن یک سخن انسانی است و در بستری زمانمند و فضایی تاریخی شکل گرفته است.

یک بار صحبت از مسجد هامبورگ آلمان شد فرمود: در دهه ی سی هجری شمسی، چند تاجر ایرانی در هامبورگ آلمان مسجدی ساختند تا شیعیان در آن اجتماع کنند و آموزش دینی ببینند. پس از ساخت آن مسجد از آیت الله بروجردی تقاضای روحانی کردند ایشان ابتدا آقای محمدی و سپس محققی فرستادند. پس از فوت آیت الله بروجردی در سال 40 با همکاری آیت الله میلانی و مرتضی حائری، آیت الله بهشتی به مدت سه و سال نیم عازم هامبورگ شد. پس از آن به پیشنهاد بهشتی، من بیش از 9 سال در آنجا حضور داشتم. چون بهشتی پیش از این با من آشنا بود. وی در سال 1344 جلسه ای جهت بررسی دیدگاه ها پیرامون حکومت اسلامی تشکیل داد که آقای هاشمی رفسنجانی و چند تن از روحانیون حضور داشتند و من در آن جلسه با توجه به مطالعاتی که در باره ی قانون اساسی و حقوق اساسی داشتم طرحی را ارائه دادم و آقای بهشتی خوشش آمد. البته پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران و انتخابات ریاست جمهوری که منجر به پیروزی ابوالحسن بنی صدر شد، آقای بهشتی تغییر رویه داد. و به نگاه اسلام سنتی برگشت و معتقد بود اگر ما دیدگاه روشنفکران اسلامی را دنبال کنیم جا برای امثال بنی صدر باز می شود و حاکمیت از دست ما خارج می شود. لذا لایحه ی قصاص را به مجلس برد و تصویب شد.

در جریان انقلاب اسلامی ایران، آمریکایی ها وقتی قلدری های شاه را دیدند که حتی به فکر ساخت بمب هستی است، حمایت خود را از او برداشتند و برای این که ایران به دست شوروی نیفتد از امام خمینی حمایت کردند. وقتی ایشان در نوفل لوشاتو اقامت داشتند در یک ساختمانی نزدیک به محل اقامت امام مستقر شدند و آنجا را مانیتور می کردند. از خبرنگاران اروپایی و امریکایی برای پوشش خبرهای ایران استفاده می کردند.(پرویز ثابتی می گوید: تبلیغات رسانه ای از طرف غربی ها(به ویژه انگلیس و آمریکا) و محافل چپ و لیبرال غرب در 6 ماه آخر، قبل از انقلاب(به ویژه پس از انتقال خمینی به فرانسه) صورت گرفت. در دامگه حادثه ص 530) و چند بار هم با بهشتی و ابراهیم یزدی در باره ی مسائل آینده ی ایران مذاکره کردند. اما پس از پیروزی انقلاب، وزیر دادگستری وقت امریکا گفته بود: آقای خمینی ما را فریب داد و انقلاب به مسیر دیگری رفت.

روز دیگر وقتی بحث از انقلاب و پیامدهای آن شد، گفت: ما به خواست های دمکراتیک خود نرسیدیم چرا که این خواسته خیلی تلاش طلب می کند و نیاز به کارهای مبنایی و عمیق دارد. غرب هم به سادگی به این خواسته دسترسی پیدا نکرد. من فکر می کنم مردم ایران بیش از این که از فقر مالی رنج ببرند از این که انسانیت شان زیر سؤال رفته رنج می برند. چون به گونه ای همه اعم از سرمایه دار و فقیر از وضع مملکت راضی نیستند. یعنی نمی دانند تکلیف شان چیست سردرگم اند. همه چیز مبهم است.

من وقتی به آلمان می روم معمولا به کتاب فروشی ها سری می زنم یک روز کتابی دیدم که محتوای آن مقالاتی پیرامون دمکراسی بود. آن را خریداری نمودم در مقاله ی اول نویسنده مدعی شده بود منشأ دموکراسی حسادت ذاتی بشر است. چون وقتی فردی به قدرت می رسد دیگران نسبت به او حسادت می ورزند و در کارش خدشه وارد می کنند. برای این که این حسادت فروکش کند بشر به توزیع قدرت اندیشید یعنی با یک نگاه روانشناختی دیگران می گویند: سهم من از قدرت کجاست؟ با این رویکرد حکومت دموکراتیک شکل گرفت. بنابراین موضوع خیلی ظریف و عمیق است.

در دوره ی مجلس اول با چند نفر از نماینده ها به کشور سوریه رفته بودیم در لابی هتل سه نفر توریست آلمانی هم حضور داشتند. با آنها به زبان آلمانی صحبت کردم. وقتی فهمید ما نماینده ی مجلس از ایران هستیم یکی از آنها گفت: دیگر دوره ی حکومت دینی گذشته است. شما بر چه اساسی می خواهید حکومت اسلامی برپا کنید؟ این مطلب مرا یاد کتاب «انقلاب دینی چیست؟» مرحوم شایگان می اندازد که ظاهرا بیانگر همین نظر است.

یک روز با ماشین داشتیم از پاسگاه پلیس راه عبور می کردیم، روی تابلویی نوشته شده بود: تخلف از قوانین راهنمایی و رانندگی شرعا حرام است/ امام خمینی. وقتی متن را خواند گفت: دقیقا مشکل از همین جا شروع می شود. ما باید فقه را به قانون تبدیل نماییم نه این که قانون را توجیه فقهی کنیم.

استاد شبستری به پرسش های از جنس آخرت همواره جواب سربالا می داد. یکی از دوستان پرسید ما را به دلیل فلان کار به جهنم که نمی برند؟ در مقام پاسخ گفت: در باره ی جهنم از من نپرسید. یک بار هم خودم گفتم: مراد از معاد در نگاه ملاصدرا چیست؟ خصوصا این که دکترسروش از آن را در بحث رؤیای رسولانه کمک می گیرد. گفت: بگذار دریا تماشا کنیم.

شبی در یک غذاخوری بیرون شهر منتظر آماده شدن غذا بودیم استاد گفت: یک موسیقی ندارید تا گوش بدهیم؟ من غزل شراب حقیقت از دکترسروش، با آواز قاسم زاده به مناسبت هفتاد و سه سالگی سروش، برایش گذاشتم.

در گفت و گوی خویشم و در جست و جوی خویش/ هیچ آرزوم نیست به جز آرزوی خویش

در غربتم، سپرده به بیگانگان وطن/ هنگام رجعت است زغربت به کوی خویش

عمریست بر کناره ی دریا نشسته ام/ تا آب رفته باز رسانم به جوی خویش

آیینه وار روی به بیگانه تا به کی؟/ آیینه ای به دست کنم روبه روی خویش

ما را به غمگساری خصمان امید نیست/ لاتقنطوی خویشم و لاتحزنوی خویش

با شیخ شهر گوی که ظالم به چه فتاد/ تا سنگ تجربت نزند بر سبوی خویش

ناشسته روی و پشت به محراب و بی حضور/ خیز ای فقیه مدرسه نو کن وضوی خویش

اکنون که آبروی شریعت بریختی/ برگرد سوی خانه پی آبروی خویش

ما نیز جامه های کرامت رفو کنیم/ تا جامه عاریت نکنیم از عدوی خویش

شرط است کز سراب شریعت چو بگذریم/ تر سازم از شراب حقیقت گلوی خویش

به دقت گوش داد و در پایان گفت: آنهایی که داخل هستند یک جور مشکل دارند و آنهایی که در خارج اند گونه ای دیگر

جالب است پس از چند روز این بخش پایانی را به دکترعبدالکریم سروش ایمیل کردم. در پاسخ، از ایشان و بنده تشکر کرد.













تابوشکنی زنانه

سال ها پیش به اتفاق یکی از همکاران بندری در بازار مرکزی قدم می زدیم. از او خواستم قیمت یک کالا را از خانم دستفروش بپرسد. او بلافاصله گفت: خاله اینا چندِن؟ با شنیدن این عبارت، حس عاطفی و آشنایی عمیقی در ذهن و ضمیرم نقش بست. چنان رابطه را صمیمانه یافتم که هنوز وقتی می خواهم به روابط عاطفی بندری ها اشاره کنم، واژه ی «خاله» در ذهنم مجسم می شود.

حدودا یک ماه پیش هم که مهمان زینت دریایی، زن اسطوره ای سلخی، بودیم. پسر نوجوانی را دیدم که سراسیمه وارد هال خانه شد و پرسید؟ خاله زینت کجاست؟ بعد از آن، این واژه توسط چند نفر دیگر هم که سراغ او را می گرفتند، تکرار شد. به زودی دریافتم که در روستای سلخ، کودک و کلان زینت را خاله صدا می زنند.

جمعه ی گذشته 27/10/1397 در روستای هرنگ از توابع بستک بودیم. یک مجتمع تفریحی را دیدم که بر روی تابلوی آن ترکیب «باغ خاله» حکّ شده بود. خانمی با لباسی ساده از راه رسید. اهالی او را خاله می گفتند. وقتی با فرزندش پیرامون ساخت و راه اندازی مجتمع صحبت می کردم گفت: اینجا کار خاله است. بعد وقتی تعجب مرا دریافت گفت: در اینجا همه به مادرم خاله می گویند. ما هم به حسب عادت، خاله می گوییم.

خانم مریم آبسالان از پانزده سالگی به کشاورزی و دامپروری اشتغال داشته است. او با اندوخته های مالی خود توانسته است، مجموعه ی وسیعی به همت همسر و فرزندان خود ساخته و راه اندازی نماید. آبراه ها و آبشارهای مصنوعی در ایجاد فضایی دلپذیر و نشاط آور همراه با غذاهای محلی و دوغ و کشک تازه، مسافران را به وجد می آورد.

خاله مریم اکنون دوران میانسالی را سپری می کند و همچنان سرحال و قبراق به کمک همسر و هشت پسر و چهار دختر خود با پخت نان و غداهای محلی از مهمانان پذیرایی می کند. هر چند با این همه هزینه از درآمد چندانی برخوردار نیست و نیاز به تسهیلات دولتی دارد.

این مجتمع گردشگری و تفریحی با اندوخته های مالی مادری تهیه شده است که تمام همت خویش را مصروف اشتغال زایی فرزندان و وابستگان نموده است. مطمئنا خانواده هایی که رویکرد خود اشتغالی دارند کمتر در معرض آسیب های اخلاقی و اجتماعی گرفتار می شوند و در امور معیشتی موفق تر عمل می کنند.

تابوشکنی زنانه در فضای روستایی و سنتی به مثابه ی گذر از فرهنگ غالب مردسالار -آن هم در جامعه ی اهل سنت- همتی است که توسط زنانی چون مریم و زینت شکل گرفته است. وجه اشتراک این دو زن شریف این است که از تحصیلات آکادمیک برخوردار نیستند و بسیار ساده پوش و بی ادعا هستند. و تمام تلاش خود را در جهت تقویت باور به استقلال و خودشکوفایی و اشتغال زایی به کار گرفته اند. باوری که می تواند الگویی عینی برای زنان جامعه ی ما باشد.











بوی کتاب



پائولو کوئیلو در کتاب «کیمیاگر» نسبت به آرزوی چوپان برای حج گزاری پاسخ می دهد. این آرزویت را به تأخیر بیاندازد تا عطش زیارت در دل تو بیشتر شود. من هم به پیروی از راهنمای پیر با یک ماه پس از افتتاح بوکتاب، یعنی اسفند 1397 سراغ آن فروشگاه را گرفتم تا عطش بیشتری وجودم را فرا گیرد. از دو طبقه ی مگامال در حالی که جمعیتی انبوه مشغول خرید البسه و اشربه بودند، گذرکردم. در طبقه ی سوم با نوشت افزارها و اسباب بازی کودکان و چند قفسه کتاب کودک مواجه شدم. با خود گفتم پس این کتابفروشی چی شد؟ از آقایی پرسیدم کتاب های بزرگسالان کجاست؟ گفت: باید یک طبقه بالاتر بروی. باز هم امیدوارانه پله‌های طبقه ی چهارم را طی نمودم و همچنان در انبوهی از کیف و اسباب بازی های کودکان گم شدم. ناامید از یافتن کتاب وقتی نگاهم به ته طبقه افتاد، در چندین قفسه کتاب هایی سوسو می زدند. به سوی آنها روان شدم دیدم مجموعه ای از رمان های داخلی و خارجی است.

از راهنما پرسیدم قفسه ی کتاب های فلسفی کجاست؟ مرا به فضای دیگر نمایشگاه دعوت نمود. در قفسه ها چند کتاب فلسفی پرپر می‌زدند. از میان آنها چهار کتاب را آزاد کردم(خریدم) تا در اندیشه ام حضوری فعّال یابند. رو به روی آن، در قفسه هایی عنوان دین خودنمایی می‌کرد که رونق چندانی نداشت. در قسمت انتهای سالن چند دختر و پسر جوان گرد میزی بیضی شکل، به گفتگو می‌پرداختند و بیش از آن که درباره ی کتاب و کتابخوانی حرف بزنند، به امور روزمره مشغول بودند. در حالی که کتاب های بخش فلسفه و دین را تورّق می‌کردم، مرد میانسالی در کنار آنها قرار گرفت و حضورشان را خوش آمد گفت و شروع به صحبت کرد. من که از دور صحنه را به تماشا نشسته بودم چندان متوجه صحبت کارشناس و خواست جوانان جویای اندیشه نشدم.

زنگ موبایلم به صدا در آمد. دکتر محمد ذاکری، دوست دانشگاهی ام بود. موقعیت خود را اعلام نمودم، به سراغم آمد و با هم پیرامون این فضای بزرگ یعنی بوکتاب به گفت‌وگو پرداختیم. نتیجه ی آن گفت و شنود، چیزی جز نیمچه امیدی نسبت به گسترش کتاب و کتابخوانی در بندرعباس نبود. اولاً هنوز نام این نمایشگاه گنگ است. ترکیب دو واژه ی بوک و کتاب نامأنوس است. تصور اولیه ی من بو- کتاب بود ولی ظاهراً مراد آنها بوک - تاب است. کاف در این میان سردرگم است. نمی داند جانب بو را بگیرد یا تاب از هر سو برود، پاره ی دیگر ناراحت می شود!! البته روی پلاستیکی که فروشنده نامحترمانه به من حواله کرد، دو واژه ی ترکیبی ماه پیشونی و باغ کتاب تهران حکّ شده بود. که اصلا با فضای باغ کتاب تهران و کتاب های موجود در آن، همخوانی نداشت بالاخره من نفهمیدم این باغ کتاب تهران است یا هرمزگان.

البته پس از گفتگو با همکارم، من ترکیب بوی کتاب بیشتر پسندیدم چون در این مجموعه ی وسیع کیف و کفش و اسباب بازی و بازی های فکری کودکان که هفتاد درصد فضا را اشغال کرده است، از کتاب چیزی جز بو استشمام نمی شود. البته من از پشت پرده های مالی و سیاسی نمایشگاه خبری ندارم ولی آنچه در این فضا طنین انداز است امیدم را به ناامیدی بدل کرد. شاید هم توقع من بالاست. ولی باور کنید کسانی که آن را دومین نمایشگاه باغ کتاب پس از تهران می‌دانند، سخنی بیهوده بر زبان رانده اند. از طرفی امسال ارشاد هرمزگان هم که در خوابی عمیق به سر می‌برد. نه از نمایشگاه سالانه ی کتاب خبری شد. و نه مدیر کل سابقش در همدان خوش درخشید و نه مدیرکل برآمده از استانداری، برنامه‌ای دارد. پس همچنان باید بر طبل نامتوازن اقتصاد و فرهنگ کوبید. شاید صدایی از دور شنیده شود و ما را امیدوار سازد.











در سودای ساخت

گزارش دومین سفر به جزیره هرمز

در همسایگی ما مسجد کوچک و قدیمی است که پنج نمازگزار دارد یکی از آنها که اتفاقا همیشه کنار من می ایستد؛ معمولا در قنوت اش پس از قِناعذابَ النار می گوید: وعذاب القبر. من هم همواره اعتراض می کنم که چرا آیه ی قرآن را خراب می کنی؟ شب جمعه ی گذشته هرمز بودیم. امام جماعت مسجد جامع پس از عذاب القبر می گفت: و عذاب یوم القیامه. با خود گفتم: ای بابا مگر عذاب النار همان عذاب یوم القیامه نیست؟ البته من منکر عذاب نیستم ولی با نگاه عارفانه، جهنم هم تجلی رحمت خداست. چون رحمانیت الهی بر همه ی عالم سیطره دارد. در این مسجد به جای پنج نفر، پنج صف نمازگزار حضور داشتند که بی خیال برگزاری مسابقات پنجمین دو میدانی ماراتن آقایان و دومین دو میدانی نیمه ماراتن بانوان کشور بودند. به گونه ای که در مراسم افتتاحیه و اختتامیه جز کودکان و مسئولان بلندمرتبه و کوتاه مرتبه ی استانی و تهرانی هیچ یک از اهالی حضور نداشتند.

از اسکله تا قلعه با هزینه ی 12 میلیارد تومان سنگ فرش کرده اند. تصور می کنم اگر به جای سنگ از اسکناس ده هزارتومانی استفاده می شد؛ قشنگ تر بود. در انتهای مسیر کاخ فرح نمایان می شود که اکنون تبدیل شده به گلزار شهدای گمنام و موزه ی دفاع مقدس و درِ آن بسته است. وقتی به سمت چپ می پیچی با یک پارکینگ بزرگ قایق ها و سوله ی زنگ زده و بنای فروریخته ی قلعه ی پرتغالی ها مواجه می شوی.

در این دورگرد، زنان هرمزی را می بینی که مشغول فروش صنایع دستی و در انتظار لطف مسئولان برای ساخت یک سایبان و سرویس بهداشتی هستند. کارشناس قلعه می گفت: پرتغالی ها تقاضای بازسازی قلعه کرده ولی با مخالفت استاندار وقت روبه رو شده اند. اما ما همچنان در سودای ساخت.

از آنجا به سمت خانه ی خاله کنیز رفتیم زنی که با استفاده از آبرنگ و گواش، دختران و اسطوره های دریایی جزیره را به تصویر می کشد. ولی در منزل برادرش ساکن است و با داشتن سیزده پسر و دختر در حسرت یک خانه به سر می برد. گفتند: جزیره، خاله معصومه هم دارد که ما موفق به دیدارش نشدیم.

خانه و مدرسه ی جری پولاک هنرمند چک تبار از آثار تاریخی هرمز است که به صورت غیرکارشناسانه در حال بازسازی است. دو مکتب خانه هم با قدمت 400 ساله در حال تخریب است. گویا میراث فرهنگی و گردشگری استان، جزیره ی هرمز را فراموش کرده است.

در انتهای منطقه ی مسکونی، دیوار بلندی کشیده شده که تابلوی دانشگاه آزاد اسلامی بر سردر آن خودنمایی می کند. اشغال بیست هکتار زمین که کفاف صدها سال تحصیل دانشجویی را می دهد. این در حالی است که اهالی هرمز از کمبود زمین می نالند. با وجود این، شور و نشاط عجیبی بر جزیره حاکم است. ون ها و سه چرخه ها مسافران را به اطراف جزیره می برند و کودکان در کوی و برزن خنده کنان، مشغول بازی اند و سفره خانه ها و بومگردی ها فعّال هستند. ولی پیش بینی می شود در آینده، جزیره را تهرانی ها یا پرتغالی ها اشغال خواهند کرد.

شادای شُبیر(عاشقان حسین) O&D

شادای شُبیر(عاشقان حسین)

مقدمتا عرض کنم که نقد و بررسی کتاب را باید جدی گرفت. این امر سبب می‌شود که قدرت درک ما در مواجهه با کتاب بالا رود و به روش شناسی کتاب‌ها آگاه شویم و با نگرش دقیق به مطالعه بپردازیم. کتاب‌شناسان برجسته‌ای چون ایرج افشار، علامه قزوینی، محیط طباطبایی، منوچهر ستوده و علی اکبر غفاری با نقد کتب محقِّق شده‌اند. از مستشرقین شخصیتی چون پروفسور مادلونگ 160 نقد کتاب را در کارنامه‌ی خود دارد. یا ویلیام آروین در کتاب «دانش خطرناک» به نقد و بررسی کتاب‌های شرق شناسی می پردازد.

در هر صورت نفس نقد کتاب ما را درمطالعه‌ی متون حساس می‌کند و از تسلیم شدن محض در مقابل نویسندگان برحذر می‌دارد. این امر در حوزه‌ی علوم انسانی از ضرورت بیشتری برخوردار است چرا که مؤلفان این عرصه با اکتفا به حافظه و بدون توجه به صحت و سقم داده‌ها به گزاره‌های تاریخی، فرهنگی و اجتماعی می‌پردازند. نمونه ی بارز آن را می توان در کتاب «نگاهی به حماسه حسینی استاد مطهری» نوشته ی صالحی نجف آبادی یافت.

بنابراین برای بررسی و پژوهش پیرامون یک کتاب نیازمند دقت و موشکافی بسیار هستیم. غیر از آنچه که معمول است. مانند شناخت اولیه‌ی مؤلف و تاریخ نشر و تصحیح و تحشیه بر کتاب، ما باید برای دستیابی به کنه نظر مؤلف، گذشته‌ی تاریخی و فرهنگی او و زمانه‌اش را دریافت کنیم. وارسی محتوای کتاب نیز ضروری است. باید دیدگاه های موافق و مخالف اثر نیز واکاوی شود. تمام این موارد در حوزه‌ی کتابشناسی منجر به دانشی جدید و برداشتی متفاوت از کتاب‌ها می‌شود.

ما در اینجا با بررسی کتاب «اسب کربلا» اثر دیوید پینالت آمریکایی جنبه‌های نقدی آن را مورد واکاوی قرار می‌دهیم. البته این نوشته یک کار میدانی است و با یادداشت‌ها و نقطه نظرات نویسنده می‌توان عاشوراشناسی را در شهرهایی از هند امروز برجسته کرد. اصلا خود نام کتاب به جای عنوان کلی عاشورا در هند و یا نام کلی دیگری، مؤلف ترجیح داده است که عنوان اصلی را اسب کربلا انتخاب کند. چرا که آیین اسب‌گردانی در روز عاشورا برایش مهم جلوه کرده است و اتفاقا گزارش مفصلی از این ماجرا ارائه کرده است. بنابراین از عنوان کتاب می‌توان به انگیزه‌ی نویسنده پی برد. و دیگر گزاره‌ها را در کتاب پی گرفت.


دیوید پینالت، استاد مطالعات عربی و اسلامی از گروه مطالعات شرق دانشگاه پنسیلوانیای آمریکا در کتاب «اسب کربلا» با ترجمه‌ی طاها ربانی، با عنوان فرعی "زیستِ مذهبی مسلمانان در هند"، تحقیقات میدانی خود را از سال 1989 تا 1999 در ده فصل گزارش می‌کند. در آستانه‌ی ماه محرّم، مشتاقانه به خواندن کتاب مذکور دل سپردم و پاره‌ای از ملاحظات خود را یادداشت کردم.
نویسنده‌ی کتاب فوق هر چند اطلاعات دقیقی از تاریخ تشیع به دست نمی‌دهد اما در انعکاس و پیامدهای مناسک محرّم در مناطقی از هند به خوبی عمل کرده است. وی آثار پیشینیان اعمّ از سفرنامه‌ها، مقالات و اشعار را مورد بررسی قرار داده است و به استناد آن مکتوبات، در پی راستی‌آزمایی تحقیقات و مشاهدات خود است و آن را در جای جای کتاب به معرض نقد و نگاه خوانندگان گذاشته است.

1- محرّم در حیدرآباد هند
در فصل آغازین به مناسک محرّم در حیدرآباد هند می‌پردازد و می‌گوید: در طی این مدت هر چه در باره‌ی شهر حیدرآباد پیدا می‌کردم می‌خواندم. فهمیدم که این شهر چندین قرن پایتخت سلسله‌ای شیعی بوده که از مراسم سالانه‌ی محرّم و بزرگداشت شهدای کربلا حمایت دولتی می‌کرده است. آن طور که خوانده‌ام، حتی امروزه نیز حیدرآباد یکی از بهترین مکان‌های شبه قاره برای مشاهده‌ی شعائر شیعی است.(ص 45)
آنگاه به نقل از مقاله‌ی «محرّم در حیدرآباد» که توسط کشیش دی. تی. لیندل، آموزگار و مسیونر ساکن حیدرآباد در نشریه‌ی البشیر، بولتن مؤسسه‌ی مسیحی مطالعات اسلامی، چاپ شده است، می‌نویسد: در ایام محرّم گروه‌هایی حرفه‌ای از جوانان به صورت ریتمیک سینه زنی می‌کنند. گاهی به خودشان زخم می‌زنند، طوری که غرق در خون می‌شوند. حُزن عمیق این اتفاقات برای هر کسی که شاهدش باشد، تجربه‌ای تکان دهنده است.(ص 45)
در فصل دوم نیم نگاهی به سنّت شیعی دارد و می‌گوید: بر حسب تخمین، یازده درصد جمعیت هند را مسلمانان تشکیل می‌دهند و شیعیان حدود ده درصد از جامعه‌ی مسلمان هستند.(ص 64) اما هندوها مرتّب به مراسم بزرگداشت امام حسین در محرم کشیده می‌شوند و او را طوری تکریم می‌کنند که گویی یک «خدای مرگ» هندی است و در مقابل در مراسم شیعی شهرهایی مثل حیدرآباد از آیین‌ها و پیکرنگاری‌هایی استفاده می‌شود که نشان دهنده‌ی تأثیر سُنّت‌های بومی منطقه‌ی جنوب آسیا است.(ص 65)
مؤلفان شیعه‌ی هند در نوشته‌های سال‌های اخیرشان ادعا کرده‌اند که پیوند تشیع با هند به اندازه‌ی خود نبرد کربلا قدمت دارد. این مؤلفان روایت‌هایی بدین مضمون نقل می‌کنند که امام حسین از تمایلش به پناه بردن به هند گفته است که همسرش شهربانو از جنبه سببی با پادشاه هندی، چاندرا گوپتا، نسبت داشته، که گروهی از سلحشوران هندی معروف به «برهمن های موهیال» به عراق رفتند و مختار ثقفی را در گرفتن انتقام شکست حسین یاری دادند و این که در قرن هفتم و هشتم میلادی هند پناهگاهی برای شیعیانی بوده که تحت تعقیب خلیفه‌ی دمشق و بغداد بوده‌اند.(ص 66)
دقیقا همین رویکردها در فرهنگ و زبان ایرانی انعکاس یافته است و اگر با واقعیت تاریخی تطابق نداشته باشد، حداقل اظهار آرزویی است که در برانگیختن احساسات مذهبی و دل‌سپاری‌های دینی مؤثر بوده است. و اِشعاری به جمله‌ی "یا لیتنی کنت معهم فافوز فوزا عظیما"ی قرآنی و یا زیارتی دارد.
نکته‌ی اساسی دیگر این که مناسک محرّم نوعی هویت بخشی به شیعیان در طول تاریخ بوده است. چنان که یورتسوی در تحلیل زد و خوردهای سنی‌ها و شیعیان در دهه‌ی 1970 می‌گوید: آشوب‌های فرقه‌ای لاکنو به اجتماع شیعیان فرصتی داد تا بر هویت جمعی خود تأکید کنند. شیعیان به عنوان طبقه‌ای مجزا از مسلمانان به ندرت در جامعه و تاریخ هند ظهور داشته‌اند... تشیع نشانگر بخش عمدتا پنهانی از اسلام هندی است.(ص 74)


2- عزاداری‌های نامشروع
نویسنده در فصل سوم با توجه به ورود خرافات در مراسم عاشورا به استناد حدیثی منقول از کتاب «الفقه علی مذاهب الخمسه» اثر مرحوم محمدجواد مغنیه مبنی بر تقدم عقل بر دین و حیا و با اشاره به جزوه‌ی فارسی سیدمحسن امین عاملی در مورد عزاداری‌های نامشروع که در مناطق شیعه نشین هند منتشر شده است، زنجیرزنی و سینه‌زنی‌های خونین در این نواحی را خلاف عقل و شرع می‌داند.(ص 87)
وی در ادامه می‌نویسد: زنجیرزنی و دیگر انواع خون بار ماتم، نسل‌ها هدف انتقاد مسلمانان سنّی بوده است. اما وِرنِر اِنده در مطالعه‌ای که در سال 1978 منتشر شد، نشان داد که در دهه‌های اخیر شیعیان نیز از این رسم انتقاد کرده‌اند. اِنده در مطالعه‌اش توجه ویژه‌ای به محسن امین عاملی(فوت 1952) کرده است، محققی شیعه و لبنانی که در سال 1927 مقاله‌ای در تقبیح آیین زنجیرزنی و بدعت بودن آن نوشت. از نظر اِنده هدف عاملی این نبود که عزاداری محرّم را به کلی منع کند، بلکه این بود که با محدود کردن جنبه‌های آزار دهنده‌تر آیین‌های شیعی فعالیت‌های تبلیغی این فرقه را تسهیل کند.
سخن اِنده بر دل نویسنده نشسته است از این رو بلافاصله می‌گوید: من از این جهت جذبّ استدلال عاملی شدم که استدلال‌های او اکنون در هند رواج دارد. در سال 1997 هنگام دیدار از "کارگیل" که شهری است در "لداخ" در نزدیک مرز با پاکستان، به من کپی جزوه‌ای به زبان فارسی دادند که جمهوری اسلامی ایران آن را چاپ و توزیع کرده بود. این جزوه در موضوع محرّم بود و حاوی ترجمه‌ی بخش‌هایی از مقاله‌ی عاملی. تا آنجا که گروهی از محققان شیعه‌ی لداخی استدلال عاملی را مطالعه کرده و مصمم بودند که رسوم محرّم را در هند اصلاح کنند.(ص 88) در نسخه‌ی فارسی متن عاملی توجیه زیر را برای تقبیح ماتم خون بار می‌آورد: دین اسلام دین عقل است لذا مسلمانان واقعی کاملا پیرو عقل‌اند پس هر عملی که ضد عقل باشد بی شک ممنوع است.(ص 89)
در جای دیگر می‌نویسد: در جزوه چنین آمده که زخمی کردن سر خود که نه سود دنیوی دارد و نه اجر اُخروی باعث آسیب به خود فرد می‌شود و این کاری است که در شریعت الهی ممنوع است به این ترتیب این رسم باعث شده شیعیانِ اهل بیت پیامبر در چشم مردمان به دیده‌ی وهن نگریسته شوند. بلاشک این رسم برخاسته از وساوس شیاطین است.(ص 92) وی چون ماسینیون، با ذکر اشعار کربلایی، به تداعی‌های مسیحی می‌رسد و به شیعیان حق می‌دهد که خود را شریک اذواق و مواجید شهدای کربلا خصوصا امام حسین(ع) و ابوالفضل العباس بدانند و ناله و شیون سر دهند.(ص 124)
مصنف در فصل چهارم نقش زنان در ادبیات دینی شیعه را برجسته می‌کند و با حضور در مراسم زنان در شهر حیدرآباد هند به واکاوی این مناسک می‌پردازد. قبل از بیان نظرات و مشاهدات جناب پینالت، خاطره‌ای‌ از کتاب «سفرنامه هند» در مورد عاشوراخانه نقل می‌کنم. این ساختمان در منطقه‌ی شیعه نشین میسوربا جمعیت دوهزار نفری قرار دارد. با توجه به این که جمعیت میسور هند 700 هزار نفر است و 200 هزار نفر آن مسلمان هستند، تعداد شیعیان یک درصد می شود. مردم این ناحیه بسیار فقیر هستند. این را می‌توان از ساختمان‌ها و کوچه‌هایشان دریافت. کمی آن طرف‌تر مسجد جعفریه قرار دارد که نماز جمعه‌ی شیعیان به امامت حاج آقای رضوی از علمای کشمیر اقامه می‌شد و گاه ایرانی‌ها نیز در آن مراسم شرکت می‌کردند.
وقتی به "عاشورا خانه" رسیدیم جز جمعیت 70 نفری ما، کسی حضور نداشت ظاهرا مسئولان "عاشوراخانه" گفته بودند: چون خانم‌ها هم به حسینیه می‌آیند ما مراسم خود را در جای دیگری برگزار می‌کنیم. گویا شیعیان اینجا تحت تأثیر تفکر سنیان از ورود زنان به محافل مذهبی اکراه دارند. حال آن که در جمع ما حدود 40 نفر از زنان حضور داشتند و در گوشه‌ای از عاشوراخانه برنامه‌ها را دنبال می‌کردند.(1)
پینالت هم می‌گوید: دانش من از محرّم زنانِ حیدرآباد تا بعد از ظهر داغ ماه اگوست 1989 در حاشیه‌ی شهر حیدرآباد در شهر قدیم تماما غیرمستقیم بود.(ص 127) اما با راهنمایی یکی از اهالی به یک درگاه خانوادگی راه می‌یابد و با مشاهده‌ی علَم و پرچم‌هایی به گروهی از زنان برخورد می‌کند و می‌نویسد: جلوی عَلَم‌ها بیست و چند زن سیاه پوش به صورت‌های خودشان می‌زدند و سرودی برای شهدا می‌خواندند. زنی پیر، سیاه پوش مثل بقیه، سرود را رهبری می‌کرد. هماهنگ با هم به سینه‌هایشان می‌زدند؛ محزون و شَدید، خیلی شبیه به گردهمایی‌های مردان که بارها دیده بودم. اعجاب برانگیز! طبق غریزه دستم را به سمت دفترچه بردم.
بعد، در میان زنانی که نزدیک تر بودند توجّهم به یک نفر جلب شد. جوان بود و تنها از پشت سر دیده می‌شد. حجابش شل شده و موهای زیبای تیره‌اش باز بود و آزادانه موج برمی‌داشت و در همان لحظه یکّه خوردم و متوجه شدم که حضور من چقدر در آنجا اشتباه است. اوریپید درونم را آن قدر می‌شناختم که بدانم نمی‌خواهد برای مایندادسِ هیچ کسی نقش پنتئوس را بازی کند. رو برگرداندم و فرار را بر قرار ترجیح دادم.(ص 128)


3- آیین شیعی در محیط سُنّی
نویسنده از منابع بی شمار شیعی پیرامون عاشورا، صرفا به کتاب «الارشاد» شیخ مفید و «روضة الشهداء» کاشفی و «بحار الانوار» مجلسی در صحت و سقم حوادث عاشورا مراجعه داشته است و در توجیه مناسک محرم فقط به مقالات و اشعاری که در آن مناطق در دسترس هست؛ اکتفا می‌کند.
وی با نقل روایت‌هایی از کتب پیشینیان و اشعار پسینیان به نقد و بررسی محتوایی آنها همت می‌گمارد و می‌گوید: من هنگام بحث در باره‌ی زنان خاندان ائمه، در جاهای مختلف تأیید کردم که میان مضبوط تاریخی و ادبیات مذهبی ناهمخوانی وجود دارد. از جمله در باب عروسی فاطمه‌ی کبری و دفن شهدا و در باب وضعیت همسر افسانه‌ای حسین یعنی شهربانو. من برای این ناهمخوانی‌ها تأکید زیادی نکردم؛ چون معتقدم در فهم دینداری شیعی، آنچه مهم است آن قدرها تعیین صحت تاریخی حوادث نیست، بلکه داشتن چشم انداز و جهان بینی است، یعنی آنچه جمعا تجربه می‌شود و همه در آن سهیم‌اند و حقیقت دانسته می‌شود.(ص 165) در نهایت بر این باور است که اقتضای اسطوره بودن عاشورا ما را به پذیرش تناقض‌های گفتاری و رفتاری در صحنه‌ی کربلا راهنمایی می‌کند.(ص 166)
در فصل پنجم تحت عنوان «آیین شیعی در محیطی سُنّی» به برپایی مراسم عزاداری محرّم در "دارجیلینگ" در غرب بنگال می‌پردازد و می‌نویسد: مسلمانان در دارجیلینگ در اقلیت اند اما در طی محرّم مسلمانان بیش از نسبت جمعیتی شان در معرض دید قرار می‌گیرند.(ص 180) طبل زنی و چوب زنی در بازار سُفلی، تحت نظارت دو کمیته‌ی محرّمی است که اهالی محله مدیریتشان می‌کنند. یکی از این دو کمیته برای محله‌ی دکتر ذاکرحسین باستی است و دیگری برای صدر بازار. احساس رقابت قابل توجهی میان این دو کمیته وجود دارد. از پنجم محرّم هر کدام از کمیته‌ها دسته‌های شبانه‌ای را در محله‌ی خود تشکیل می‌دهند. دسته‌ها در طول مسیر در نقاطِ از قبل تعیین شده‌ای متوقف می‌شوند و تماشاچیان را با طبل زنی و لاتی زنی و باتوم چرخانی به سمت خود می‌کشند. در باتوم چرخانی دو سر چوب‌ها را آتش می‌زنند و در هوا می‌چرخانند.(ص 181)
برای کسی که با مجالس محله‌های شیعه آشنا باشد. میلادهای محرّمی مثل آن که در دارجیلینگ در آن شرکت کردم، به دلایل متعدد جالب توجه است. اول از همه این که تعداد کمی در آن شرکت می‌کنند. دوم با این که واعظ با قدرت سخن می‌گوید، هیچ تلاشی نمی‌کند که بابت رنج‌های حسین مردم را متأثر کند و به هیچ صورت دیگری هم تلاش نمی‌کند اشکی از مردم بگیرد. سوم با این که مردم با توجه گوش می‌دهند، هیچ ناله و بر زانو کوفتن و صورت در دستمال فروبردنی انجام نمی‌دهند و هیچ نشانه‌ای از اندوه زیاده از حدّ آن طور که در اجتماعات محرّمی شیعیان در محیط‌هایی از حیدرآباد و لداخ گرفته تا شیکاگو دیده بودم از خود نشان نمی‌دهند.(ص 184)
جا دارد که در اینجا بر گفته‌ها و مشاهده‌های مؤلف نقدی زده شود. اولا مراسم و مناسکی که بدون حضور شیعیان اجرا شود، نمی‌توان بزرگداشت امام حسین(ع) تلقی کرد. ثانیا این مراسم منتقدان بسیاری از جمله "دیوبندی"‌ها را به دنبال داشته است به گونه‌ای که به خود مؤلف گفته‌اند: چیزی که اینجا می‌بینی همان کارهایی است که یزید ستمگر و افرادش انجام می‌دادند نه حسین.(ص 188) ثالثا به اعتراف خود نویسنده در این گردهمایی‌ها عده‌ای به شُرب خمر و پایکوبی می‌پردازند.(ص 188)
مسلمانانی که در واقع در دسته‌های محرّم دارجیلینگ شرکت می‌کنند، می‌پذیرند که عملا هیچ شیعه‌ای در شهر نیست. آنها مناسک دارجیلینگ را به صورت‌های مختلف توضیح می‌دهند؛ بعضی ادعا می‌کنند که دارجیلینگ زمانی اقلیت قابل توجه شیعی داشته؛ اما بعد از جدایی{هند و پاکستان} و استقلال از آنجا رفته‌اند. منابع من می‌گفتند: این شیعیان سال‌های دور این مراسم را شروع کرده‌اند.(ص 190) شیعه‌ها محرّم را زمانی برای فقدان و اندوه می‌دانند و برای همین وقتشان را به گریه و سینه زنی می‌گذرانند؛ اما سُنّی‌ها محرم را زمانی برای بزرگداشت پیروزی معنوی امام حسین می‌دانند.(ص 191) در هر صورت مؤلف در این گزارش به متفاوت بودن مراسم و تبدیل شدن آن به یک کارناول شادی خبر می‌دهد. و این امر همان جمله‌ی زیارت عاشورا را تداعی می‌کند که فرمود: یوم تبرّکت به بنوامیه.

4- شبیه ذوالجناح
دیوید پینالت در فصل ششم با عنوان «اسب کربلا» به شهر له پایتخت لداخ که نام دیگر تبت غربی است، می‌رود و از نزدیک، اسب گردانی عاشورائیان را مشاهده می‌کند. محل اجتماع شیعیان در حیدرآباد عاشوراخانه اما در لداخ ماتم سرا نام دارد. بالای سردرش، پلاکاردی نصب است که روی آن تصویر شبیه ذوالجناح کشیده‌اند. در پائین تصویر نوشته شده است: شرف انسان را تو بازگرداندی. تا قیامت جهان پیغامت را فراموش نخواهد کرد.(ص 210)
جی. کالمارد، در مروری بر رسوم عزاداری ایرانیان، به استفاده از اسب در دسته‌های تشییع جنازه در دوره‌ی پیش از اسلام توجه می‌کند. آنری ماسه در پژوهشی فولکلور با عنوان «عقاید و رسم‌های ایرانی» متوجه می‌شود در ایران قرن نوزدهم هنوز هم به احترام اعیان هنگام مرگشان اسبی بی سوار را با دسته‌ی تشییع همراه می‌کنند. و از زین اسب سلاح‌های فرد مُرده و قرآنش را آویزان می‌کنند. این رسم ایرانی که بر اسب فرد در گذشته قرآن بیاویزند با مراسم‌های عاشورایی امروز لداخ مطابقت دارد.(ص 221)
ماسه روایت‌های اولین جهانگردان اروپایی از دسته‌های عاشورا در ایران را جمع آوری می‌کند، از جمله روایت تاورنیه از اصفهان در سال 1667، آدام اولریوس از اردبیل در سال 1676، لوبرون از اصفهان در سال 1704 و موریه از تهران، مابین سال‌های 1810 تا 1816. این شاهدان عینی دسته‌های عاشورا را توصیف می‌کنند و از اسب‌های بی سواری می‌گویند که به نشانه‌ی شهدای کربلا از خیابان‌ها گذر داده می‌شدند. گاهی روی بدن این حیوانات نقش باورپذیری از زخم می‌کشیدند. نمد و شنل اسب را هم با تیر سوراخ می‌کردند.(ص 221)
آنری ماسه روایت مردی انگلیسی به نام اس. جی. ویلسون را که شاهد دسته‌ی ذوالجناح در تبریز اواخر قرن نوزدهم بوده، خلاصه بیان می‌کند. ویلسون متوجه حضور اسبی می‌شود که بر پشتش کبوتران سفیدی گذاشته‌اند. منظور از این پرنده‌ها یادآوری افسانه‌ای قرون وسطایی بدین مضمون بوده که دو کبوتر در روز شهادت حسین بر فراز کربلا پرواز می‌کنند و شاهد شهادت او هستند. آنها در میدان فرود می‌آیند و بال های خود را به خون آغشته می‌کنند و به مکه و مدینه می‌روند تا ساکنین این دو شهر مقدس را از شهادت نواده‌ی پیامبر آگاه نمایند.(ص 221)
غلام حسین نجفی لاهوری در کتابی با تمسک به آیات قرآن کریم در سوره‌ی العادیات، از تکریم شبیه ذوالجناح دفاع می‌کند و می‌نویسد: در روز عاشورا، شیعیان یاد آن رزمنده‌های مقدسی را گرامی می‌دارند که در جهاد علیه بی عدالتی بنوامیه در زمین کربلا شرکت کردند. مؤمنین همچنین، در کنار پاسداشت یاد این اشخاص، یاد آن اسب‌هایی را نیز گرامی می‌دارند که در میدان کربلا از تشنگی و گرسنگی رنج بردند، اسب‌هایی که در میدان جنگ، همچون رزمندگان مقدس، مورد اصابت تیرها و نیزه‌ها قرار گرفتند.(ص 233)


5- عاشورا مظهر اتّحاد
نویسنده بر خلاف آنچه که در فصل پنجم پیرامون تفاوت مراسم سنی‌ها و شیعیان در عزاداری امام حسین(ع) بیان کرد؛ در فصل هفتم با اشاره به اختلافات تاریخی شیعیان با جمعیت بودایی‌ها و اهل سنت ساکن در شهر له پایتخت لداخ، بر این باور است که به علت برگزاری مراسم باشکوه شبیه ذوالجناح در این شهر و حضور پررنگ ساکنان اعم از شیعه و سنی و بودایی نوعی اتحاد و همبستگی در میان آنان ایجاد شده است.
مؤلف که بارها به شهر له رفته است، می‌گوید: تا جایی که من می‌فهمم، این آیین نه تنها تنش‌ها را از بین مسلمان‌ها و بودایی‌ها کاهش می‌دهد بلکه میان خود مسلمان‌های شهر، بین شیعه و سنی نیز میانجیگر است. این آیین به صورتی برگزار می‌شود که تا حد مشخصی بتواند نمایشی از آشتی طایفه‌ای نشان دهد و در عین حال تمایزات میان طوایف(مشخص تر از همه میان شیعه و سنی) حفظ و برجسته شود.(ص 250)
در نهم محرّم حدود پنج شش نفر از له سوار بر ماشین به روستای همجوار به نام چوشوت می‌روند تا اسبی را بیاورند که برای انجام نقش شبیه ذوالجناح برگزیده شده است. در چوشوت، نریان را سوار ماشین باری ای متعلق به فدای حسین کردند و بعد به مکانی در شی در ساحل سند رفتند. آنجا اسب را داخل رود بردند و با صابون و آب سرد سرتاسر بدنش را شستند.(ص 251)
کامیون را از رودخانه در آوردند و به له برگشتند و اسب را در حیاط هتل یاک تیل جا دادند. ساعت نه صبح روز عاشورا، همین گروه به هتل برگشت. امجد چوب بخور را گیراند و جلوی اسب توی زمین فرو برد. بعد به دقت شروع به آماده کردن اسب، پارچه‌ای نذری دور گردنش بست و بعد تسمه‌ای به ظرافت سوزن دوزی شده به پوزش بست. جمع مخلوطی از کارمندان هتل، شامل مسلمان و بودایی لداخی و هندوی نپالی، در اطراف ایستاده و غرق تماشا بودند و هر از گاهی نظری هم می‌دادند.(ص 251)
امجد از یاک تیل و از مسیر جاده‌ی اولدفورت اسب را هدایت کرد و از پشت خیابان‌های محله‌ی زنگستی تا مسجد بالتی یا همان مسجد اصلی شیعیان رفت. آنجا در حیاطی کنار مسجد با دیوارهایی کوتاه، افراد انجمن امامیه اسب را برای حرکت در دسته آماده کردند. ابتدا روی بدن و یال‌هایش با رنگ قرمز خط‌هایی کشیدند که نشان دهنده‌ی زخم‌هایی بود که هم ذوالجناح و هم سوارش خورده بودند. بعد جهازش را بستند: عرق‌گیری از جنس ابریشم چینی، زین و متصل به زین تجهیزات امام: عمامه، سپر و شمشیر؛ و رحلی از جنس صندل که روی آن به دقت نسخه‌ای از قرآن قرار داده و در سوره‌ی یاسین بازش کرده بودند. بعد دو کبوتر زنده را به زین بستند.(ص 252)
وقتی بستن کبوترها به سلامت تمام شد و تزیین اسب به پایان رسید، مردها شروع کردند به خواندن نوحه و سینه زنی. بعد ذوالجناح را از مسجد بیرون آوردند تا به جمعیت منتظر در خیابان بپیوندد. در آن هنگام دسته‌ی عاشورا شروع شد. از مسجد بالتی به مسجد جامع و از آنجا به بازار اصلی و در نهایت به ماتم سرای شیعیان می‌رسد.(ص 253) امام جماعت سُنی بیرون از مسجد جامع به حاضران خوشآمد گفت و صحبت‌هایی خلاصه اما فصیح در باب قربان حضرت حسین ایراد کرد، تا پیش درآمدی باشد برای خطابه‌ی اصلی که شیخ میرزا، از ماتم سرای شیعیان بیان کرد. حضور کنار هم امام جماعت سنی و ملای شیعه بالای پله‌های مسجد، و هیئت مدیره‌ی انجمن معین اسلام و اعضای انجمن امامیه، در چشم هر غیر مسلمانی که این صحنه را تماشا می‌کرد مطمئنا تصویری قانع کننده از وجود هارمونی میان فرقه‌های مختلف اسلامی ارائه می‌داد.(ص 267)

6- بازتفسیر آموزه‌ی شفاعت
پینالت دریافته که هدف نهایی عزاداری در پدیده‌ای به نام شفاعت قابل تحلیل است. از این رو در فصل هشتم ابتدا به مفهوم شفاعت در ادبیات مذهبی و کتب دوران پیشامدرن اشاره می‌کند و می‌گوید: در الهیات شیعی، میان این مفهوم قرآنی که فرد به لحاظ اخلاقی مسئول است و این که امامان قدرت شفاعت دارند، از طریق تفسیری باطنی از حوادث پیرامون نبرد کربلا و شهادت امام حسین آشتی برقرار می‌شود. در تفسیر که سنت اثنی عشری یا دوازده امامی عرضه می‌کند، امامان قابلیت شفاعت را به واسطه‌ی شهادت حسین در کربلا کسب کرده‌اند و هر مؤمنی از هر سن و سالی که باشد می‌تواند با مشارکت غیرمستقیم در تراژدی کربلا از شفاعت امامان برخوردار شود.(ص 278)
در میان کتاب‌های شیعی عصر صفوی نوشته‌های مجلسی در باره‌ی کربلا این ویژگی را دارند که در آنها بر مقدّر بودن قربانی شدن حسین تأکید می‌شود. مجلسی، در حمایت از نگاه خود به کربلا، آیات قرآن را تأویل می‌کند.(ص 282) او در کتاب «بحارالانوار» اشاره‌ی نسبتا مختصر قرآن به نوح و سیل را بسط می‌دهد تا میان آن و کربلا پیوندی برقرار سازد.(ص 283)
بادشاه حسین از نویسندگان معاصر با تحلیل سنتی زبان شناختی از واژه‌ی شفاعت شروع می‌کند اما بعد پیش‌تر می‌رود و از این عقیده ارزیابی تازه‌ای ارائه می‌دهد. وی به استناد آیه 255 سوره‌ی بقره می‌گوید: شفاعت به کلی مسئله‌ی پیوند روان‌ها به وسیله‌ی ریسمان عشق است. این معنا به خوبی در واژه‌ی شفاعت(به هم پیوستن) بیان می‌شود. با این حال، باید این را نیز گفت که در میان تمام خودفریبی‌ها این عشق است که همه گیرتر است... هیچ کس نمی‌تواند مطمئن باشد که واقعا آدمی را دوست می‌دارد مگر آن که در قلب خود شوقی بی پایان برای انجام عملی از سر وظیفه و به هر قیمت ممکن به خاطر او بیابد. پس هیچ کس نمی‌تواند مطمئن باشد که عاشق پیامبر و امامان است مگر آن که عمیقا محزون شود از انجام کاری که خود می‌داند آنان را محزون می‌کند.(ص 289)
بادشاه حسین در توجیه حدیثی به این مضمون که وقتی حسین در کربلا بر زمین افتاده بود صدایی آسمانی شنید که می‌گفت: یا حسین! بیارام که به خاطر تو، از میان گنهکاران، آن قدر از عاشقانِ تو می‌بخشم که راضی شوی. می‌نویسد: سؤالی که ممکن است در اینجا پیش بیاید این است که آیا بخشایش تعهد شده جوازی است برای دوستان امامان تا هر گناهی که خواستند انجام دهند. اگر این چنین باشد، تهدید به مجازات بدکاری‌ها که در بسیاری از آیات قرآن کریم آمده است، پوچ و تهی می‌شود.(ص 290)
از گفته‌های بسیاری از عزاداران محرمی که با آنها مصاحبه کرده بودم؛ همه می‌پذیرفتند که میان شفاعت و ماتم پیوندی برقرار است؛ اما اصرار می‌کردند که شایستگی فرد برای شفاعت شدن خلوصی به دست می‌آید که او در نیتش هنگام اجرای این عمل دارد.(ص 294) نویسنده در نهایت نتیجه می‌گیرد که عشق به اهل بیت پیامبر را می‌توان در همین عزاداری‌های به ظاهر غیرمنطقی جستجو کرد. وی می‌نویسد: در جوامع شیعی، در سطح مردم عادی، این گرایش وجود دارد که افراد خود را آن گروه از مسلمانانی تعریف کنند که عشقشان به خاندان پیامبر و ائمه‌ی پس از او از دیگر مسلمانان فراتر است. دست زدن به رفتارهای شدید و آشکارا غیرمنطقی، آسیب زدن به جسم خود با کارهایی مثل قمه زنی و زنجیرزنی، برای نشان دادن این است که فرد لیاقت قرار گرفتن در رده‌ی محبین اهل بیت را دارد. یعنی قرار گرفتن در رده‌ی مسلمانانی که شایستگی بهشت را با سوگواری به دست می‌آورند. ریاضت کشی محرمی مستلزم این است که برای تماشاچیان داخل جمع شیعه جنبه‌ای اثبات گر هم داشته باشد؛ بی توجه بودن به سلامت خود این ادعای فرد را که عشقی بی ریا و برآمده از خودگذشتگی به خاندان پیامبر دارد تأیید می‌کند.(ص 305)


7- عاشورا در تابستان
در فصل نهم به مراسم عاشورایی اشاره می‌کند که هر سال در مناطق روستایی لداخ رخ می‌دهد و به آن یوم اسد یا محرم دوم می‌گویند. وجه تسمیه آن این است که در برج اسد زمانی بین 21 جولای تا 21 اگوست برگزار می‌شود.(ص 321) تمام عالمانی که در روستا دیدم می‌دانستند که یوم اسد عمدتا منحصر به لداخ است. آنها می‌گفتند در دیگر قسمت‌های جهان تشیع، مثل ایران و جنوب عراق و لبنان، هیچ وقت محرم دوم نمی‌گیرند.(ص 330)
هر ساله در روستاهای بخش له، نه یکی که چهار مراسم اسد برگزار می‌شود. در چهار یکشنبه‌ی متوالی برج اسد. سنتا دو مناسک اول اسد را در چوشوت یوقما(سفلا) و در آخر هفته‌های بعدی در چوشوت گوما(علیا)، فیانگ و تیکسه. قطع نظر از این که مراسم در کجا برگزار می‌شود، نظام مراسم در این مراسم تابستانه به طور کلی یکسان است. مجلس یا تجمع سوگواری در شام شنبه می‌گیرند. در صبح یکشنبه، مجلسی دیگر و طولانی تر آغاز می‌شود که شامل چند خطبه و اجرای نوحه است.(ص 332)
اتفاقا در یکی از مراسم از دیوید پینالت دعوت به سخنرانی می‌شود و در جمع عزاداران چوشوت یوقما به زبان اردو صحبت می‌کند. موضوع منتخبم این بود: مشابهت قربان حضرت امام حسین، فداکاری امام حسین(ع) و فداکاری عیسی مسیح، با تأکید بر لزوم این که مسلمانان و مسیحیان از دین یکدیگر بیاموزند. آیاتی از قرآن، تکه‌هایی از شعر فارسی و مقالاتی از متفکر ایرانی علی شریعتی استفاده کردم.(ص 346)
مؤلف در آخرین فصل از کتاب به بازخورد کلاس‌های شیعه شناسی خود در آمریکا می‌پردازد و می‌گوید: هدف من مسلمان شدن نیست، حداقل از لحاظ تغییر اسم دینم، اما امیدوارم که مطالعاتم در باره‌ی اسلام من را تبدیل به آدمی بهتر و مسیحی‌ای بهتر کرده باشد.(ص 258) دانشجویان شیعه‌ام به نوبه‌ی خود فهمیدند برای صحبت هوشمندانه در باره‌ی آیین‌هایی که با آنها بزرگ شده‌اند، اما نصفه و نیمه درکش کرده‌اند، باید در اجتماع خودشان دست به کار میدانی مردم شناسانه بزنند.(ص 364)
من باور دارم که تشیع بینش‌های متمایزی برای عرضه به گفت و گوهای دینی دارد، بینش‌هایی که با الهیات رنج آن پیوند دارد.... برای فهم این نگاه لازم است دیدگاه شریعتی در باره‌ی نبرد کربلا را مطالعه کنیم او می‌گوید: عاشورا واقعه ای یک روز و نیمه نیست. این مسئله ابدیت تاریخ است.(ص 369)
تشیع با واقعیت وجودی رنج چهره به چهره می‌شود و آن را از پوچی نجات می‌دهد. تشیع با شناساندن نمونه‌ی برجسته‌ی زجر دیدن، یعنی شهادت حسین در کربلا و بیان آن به زبان شهادت و فداکاری داوطلبانه، رنج را تحمل پذیر می‌کند. نمادسازان شیعه این ماتریس توصیفی را گسترش داده‌اند و نمونه‌های دیگری از بی گناهان برحق را از هابیل گرفته تا ابراهیم، از مسیح تا محمد(ص) و خاندانش در آن جا داده‌اند. به صورتی که کل تاریخ را فهم پذیر می‌کند.(ص 371)

----------------------------------

1- سفرنامه هند ص 135