حق‌خواهی KH

حق‌خواهی

سال 1389 بود. دانشکده‌ی پزشکی نمازخانه‌ای داشت که من امام جماعت آن بودم. بیمارستان شریعتی در کنار نمازخانه اقدام به ساخت یک بنا کرده بود. یک بار که از دفتر به سمت نمازخانه می‌رفتم، دیدم راه بسته شده است. به ناچار از سوی زایشگاه که بسیار شلوغ بود، خود را به نمازخانه رساندم. بنّا و چند کارگر مشغول کار بودند. با نارحتی و اَخم به طرف بنّا رفتم و گفتم: چرا این مسیر را بسته‌اید؟ گفت: به دستور ریاست محترم دانشکده‌ی پزشکی و جناب مهندس احمدی ناظر پروژه این کار صورت گرفته است. سراسیمه گفتم: غلط کرده رئیس دانشکده و مهندس احمدی و تو! از پاسخم جا خورد و بِرّ و بِرّ به من نگاه کرد. کارگران هم تماشاچی صحنه بودند. او را به جمع غلط کرده‌ها افزودم تا این همه چرب‌زبانی نکند و پیش از بیان نام دیگران به علت ماجرا بپردازد. به طرف نمازخانه رفتم وقتی برگشتم دیدم مسیر باز شده است!

حالا که صحبت از دانشکده شد، ماجرای دیگری هم نقل کنم. روزی سراسیمه به سوی کلاس می‌رفتم، ناگاه خانم بارداری که در حال قدم زدن بود گفت: حاج‌آقا یک کم تُف به شکم من بزن تا وضع حملم آسان شود! از خواسته‌اش در تعجب ماندم؛ یادم به سادات کاکی افتاد. بلافاصله گفتم: نه خانم من تُف نمی‌زنم برای شما دعا می‌کنم و قبل از رفتن به کلاس با بخش تماس می‌گیرم. به دفتر رفتم و با مسئول زایشگاه صحبت کردم.

یک بار هم در دانشکده‌ی پرستاری به طرف کلاس می‌رفتم، دیدم دانشجویان صندلی به دست وارد می‌شوند. گفتم: چه خبر است؟ گفتند: با شما درس داریم. بیش از هشتاد نفر بودند. گفتم: این کلاس باید به دو گروه تقسیم شود و امروز هم کلاس تشکیل نمی‌شود. به آموزش اعلام کردم تا دو گروه شکل نگیرد من درس نمی‌دهم. مسئول آموزش این موضوع را به معاونت آموزشی دانشگاه منتقل کرده بود. معاون مرا خواست، رفتم. گفت: چرا کلاس تعطیل کرده‌اید؟ گفتم: چون تعدادشان زیاد بود. گفت: ما چون بودجه‌ی کافی نداریم به دانشکده‌ها اعلام کرده‌ایم برخی از کلاس‌ها را ادغام کنند. گفتم: بسیار خوب من این کلاس را به دو گروه تقسیم می‌کنم و یک کلاس را مجانی تدریس می‌کنم و می‌گویم دانشگاه فقیر است و پول ندارد. گفت: نه این کار نکنید. بعد اضافه کرد ما که در دانشگاه علوم پزشکی شیراز درس می‌خواندیم کلاس اخلاق‌مان در سالن اجتماعات با حضور 200 نفر برگزار می‌شد گفتم: خب نتیجه‌اش هم یکی مثل شماست که الان استدلال مرا قبول نمی‌کند. من می‌گویم با این تعداد نمی‌توان مطالب را به دانشجو منتقل کرد ولی شما اصرار دارید که باید ادغام شود. بعد از این گفتگو به مسئول آموزش دانشکده گفته بود کلاس فضلی را به دو گروه تقسیم کنید.

بار دیگر هم متوجه شدم به رغم فعالیت‌های فرهنگی، اضافه‌کاری‌ام اندک است. علت را جویا شدم گفتند: معاونت آموزشی درصد پرداختی شما را کم زده است. نزد رئیس دانشگاه رفتم و گفتم: با وجود همکاری با شورای فرهنگی دانشگاه و حضور در نشست‌های دانشجویی، معاون آموزشی اضافه‌کاری مرا 70 درصد تعیین کرده است. فوری با معاون تماس گرفت و گفت: اضافه‌کاری فضلی را 90 درصد کنید. بعدها معاون مرا دید گفت: چرا آبروی مرا نزد رئیس دانشگاه بردید؟ گفتم: تا دفعه‌ی دیگر از این اشتباهات مرتکب نشوید. این چند خاطره را بیان کردم تا یادآور شوم که من در محیط اداری حق خودم را می‌گرفتم و نمی‌گذاشتم آن را پایمال کنند. حق‌خواهی در تقابل با سالوسی است.

در باره ی مرگ

مرگت را جدی بگیر و بدان که کم خردان از درک شادمان بودن به هنگام فرا رسیدن مرگ عاجزند. پس دیوانه ات می خوانند.(یادداشت های مرد فرزانه، ریچارد باخ، ترجمه ی لیلا هدایت پور ص ۲۱۵)

اگر به جای دغدغه ی عمر طولانی، بیشتر دغدغه ی مرگ مقدس داشتی به طور قطع مشتاق زندگی بهتری می بودی. اگر می توانستی در ذهن خود به عذاب های جهنم و برزخ فکر کنی، به آسانی غم و غصه را تحمل می کردی و از انواع سختی ها شانه خالی نمی کردی. اما از آنجا که این ملاحظات، قلبمان را به حرکت در نمی آورد، ما همچنان سرد و بی روحیم و در پی خوشی های کهنه هستیم.(اقتدا به مسیح ص ۶۷)

هر صبح یاد آر که شاید تا شب نمانی و هر شب ، صبح فردا را به خود وعده مده. همیشه آماده باش و به گونه ای زندگی کن که مرگ تو را غافل نبیند. بیشتر مرگ ها ناگهانی و غیرمنتظره اند، چرا که نمی دانیم "پسر انسان" چه هنگام خواهد آمد.(اقتدا به مسیح ص ۷۱)

سورن کی یرکگارد که پدر اگزیستانسیالیست ها شناخته می شود، عقیده دارد که نهایت انکار انسان، انکار فناپذیری اوست ما تمام تلاش خود را به کار می گیریم تا از مواجهه با این حقیقت خودداری کنیم و از این باور که خواهیم مرد و دیگر زنده نخواهیم شد به وحشت می افتیم. کی یرکگارد می گوید که این افکار باعث می شود تا از فرصت زندگی که در اختیار ما قرار داده شده است، به خوبی استفاده نکنیم و در عوض به غار توهماتمان دل خوش کنیم. در اواسط قرن بیستم، ارنست بکر عقاید کی یر کگارد را در کتابی تحت عنوان انکار مرگ شرح داد. بکر به انکار مرگ جنبه ی روان شناختی و فرهنگی بخشیده است و آن را به منزله ی اصلی ترین سازوکار انسان برای بقا معرفی می کند. او می گوید که بدون این توهم، ملت ها به دام ناامیدی خواهند افتاد. به باور بکر در این دوران که پیوند ما با دین و باورهای دینی ضعیف شده است، تلاش بیهوده ی ما در انکار مرگ، علت اصلی افزایش بیماری های روانی است.(سفر با اپیکور، دانیل کلاین ص ۷۱)

افراط در سوگ

می پرسی گریه و زاری از کجا می آید؟ بی حد و اندازه گریستن در کجا ریشه دارد؟ با اشک هامان در پی آنیم که احساسِ فقدان را عیان سازیم. اندوه نیست که از گریه ناگزیرمان می کند؛ می خواهیم اندوه خویش را بر دیگران عرضه بداریم. مردمان تنها نه از بهر دلِ خویش غمگین می شوند. زهی حماقتِ تأسف آور! اندوه نیز عاری از هم چشمی نیست.(مکتوبات رواقی ص 168)

حتی در سوگ نیز تواضع هست و این است که فرزانه بایدش پاس بدارد. گریستن را و هر کار دگر را، حد کفایتی هست. اندوهِ مفرط، چون شادی مفرط، از نابخردی ست.(همان مصدر ص 251)

جنون جاودانگی

ای انسان نادان! تو نمی دانی که خود مکمل آفرینشی؟ آیا فکر کرده ای که زندگی بی مرگ چه صورتی می توانست داشته باشد. در آن صورت نمی توانستم عشق را به انسان هدیه کنم. مادیت هستی نمی توانست کثرت نژاد انسان فناناپذیر را کفاف بدهد. پس پسر، همسر یا پدری نمی توانست وجود داشته باشد... انسان به عذاب ابدی گرفتار می شد.(مقاله اهورامزدا در کتاب فلسفه هستی به نقل از کتاب از تصویر تا اسطوره ص 392)

از زمانی که مردن در درون ما آغاز می شود، مرگ را زندگی می کنیم. یعنی به قطع علاقه ای نائل می آییم که مجازمان می دارد رستاخیز را بی واسطه در ابدیت تجربه کنیم. رستاخیز در ابدیت، درست همان لحظه ای آغاز می شود که از دنیا قطع علاقه کرده و در درون خود مرده باشیم.(فانوس جادویی زمان ص 390)

زندگی یک آدم مرده در نظر ما فورا تمام نمی شود، در نوعی هاله ی زندگی شناور می ماند که هیچ ربطی به جاودانگی واقعی ندارد، اما مایه ی آن می شود که به همان حالت زمان زنده بودنش افکارمان را اشغال کند. انگار در سفر است.(در جستجوی زمان از دست رفته ج 6 ص 111)

این که مهرمان به آدم های مرده کم تر می شود نه از آن روست که ایشان مرده اند، بل از این که خودمان می میریم.(در جستجوی زمان از دست رفته ج 6 ص 214)

- گاه در اعماق وجودم حس می کنم در جهان معنایی هست، خدایی هست. می دانم که این مرگ واقعی است اما چون نمی خواهم مرگ را در روشنی روز ببینم، ذهنم طرحی به هم می بافد و می گوید: گوش کن تو نخواهی مرد، نگران نباش.اولیس /272

- دلم می خواهد بمیرم چون موجودی با تاریخ مصرف هستم. اولیس 117

- اوج انسان همانا خداست و ما به این اوج نمی رسیم مگر از راه مرگ.(سرگشته ی راه حق ص )

- مرگ پایان نیست بلکه آغاز است. زندگی راستین پس از مرگ آغاز می شود.(همان ص )

- هر گونه تغییر در توانایی مغز با بخشی از مرگ مرادف است.(جستجو ج1 ص 56)

- تا زمانی که زنده ایم می توانیم از مرگ صحبت کنیم نه بعد از مردن.(دخمه، ساراماگو ص 35)

- زمانی در زندگی فرا می رسد که فقط باید به حمل بدن خودمان کفایت می کنیم.(همان ص 251)

- حتی در زمان مرگ هم نمی خواهیم ناتوان جلوه کنیم و می گوییم خوبم.(کوری، ساراماگو ص 48)

- این قدر از مرگ می ترسیم که همیشه می خواهیم از تقصیر اموات بگذریم.(همان ص 318)

- بیماری دوره ی کارآموزی مرگ است و نخستین مرحله ی آن دلسوزی بر خویشتن است.(دلهره ی هستی، آلبر کامو ص 135)

- اغلب می گوییم که زمان مرگ نامعلوم است اما هنگام گفتنش این زمان را چنان در نظر می آوریم که در فضای گنگ و دوردست جا داشته باشد. تصور نمی کنیم که ربطی با روزی داشته باشد که آغاز شده است.(جستجو ج3 ص 385)

- استیو جابز نابغه ی اروپایی، پس از تشخیص بیماری سرطانش در باره ی رهایی از هشت نگرانی دنیوی(لذت و درد، برد و باخت، شهرت و بی آبرویی و ستایش و سرزنش) گفت: یادآوری این که به زودی خواهم مُرد، مهم ترین ابزاری است که تا به حال برای گرفتن تصمیم های بزرگ در زندگی ام با آن مواجه شده ام. چون تقریبا همه چیز- تمام انتظارات ظاهری، هر نوع غروری، هر نوع بیمی از گرفتاری یا شکست - در برابر مرگ ناپدید می شود و تنها چیزی که به راستی اهمیت دارد باقی می ماند. بهترین راهی که برای پرهیز از دام اندیشیدن به این که چیزی برای از دست دادن داریم، می شناسم، یادآوری این است که روزی می میریم.(با تردید و تغییر زیبا زندگی کنیم ص 69)

- این خیال که مرده ای و دیگران بی تو زندگی می کنند و زندگی آنها روال طبیعی خود را در پیش گرفته، آسودگی بزرگی به انسان می بخشد.(آخرین انار دنیا، بختیار علی، ترجمه ی مریوان حلبچه ای ص 16)

- کسی که بخواهد اعتنایی به مرگ نکند، باید تا به آخر دنبال زنده هایی بگردد که آنها را از دست داده... راه آنهایی که اعتنا به مرگ ندارند فرق می کند، راه درازتر و پیچیده تری است.(همان ص 377)

- آنچه در مرگ بیش از هر چیز رعب آور است فقدان آینده نیست، بلکه از دست دادن گذشته است. در واقع، عمل فراموشی خود گونه ای مرگ است که همواره در زندگی حضور دارد.(میلان کوندرا به نقل از خیره به خورشید، یالوم ص 12)

معمای هستی

همواره این گزاره ی گهربار از پیامبر اکرم(ص) را در ذهن خود مرور می کنم " چنان که می زیید؛ می میرید و آن گونه که می میرید برانگیخته می شوید." اما کیفیت زندگی باید چگونه باشد که با مرگ و رستاخیز همخوانی داشته باشد؟ طبیعتاً این امر به کنش اجتماعی و اخلاقی و بهره گیری از آموزه های وحیانی برگشت دارد.

فریدریش نیچه تمام اندیشه اش بوداوار به زایش تراژدی و پاسخ به این زایش در قالب " چرا در زندگی رنج می بریم؟ " خلاصه می شود. یوستین گرودر در کتاب دنیای سوفی در پاسخ به اعترافات سنت اگوستین می گوید: زندگی کوتاه است در این زندگی چگونه باید زیست؟

اگزیستانسیالیست ها به پرسش اساسی از هستی و هستنده می پردازند و در نهایت به دو پاسخ، عشق به خدا در کمال ناامیدی(کی یر کگارد) و پوچ گرایی و بیهوده زیستن(سارتر، کافکا) می رسند. فیلسوفان هم بیش از آن که در پی پاسخ به سؤالات از جنس حکمت عملی(چگونه زیستن) باشند در پاسخ به پرسش های بنیادین هستی درمانده اند(حکمت نظری) عارفان نیز به نوعی از زندگی معتقدند و می پردازند که با خواسته های پرفراز و فرود آدمی در جهان مدرن به ظاهر در تضاد و تناقض است.

جامعه شناسان سیاسی هم همواره دغدغه ی قدرت و ثروتِ اندکی از انسانها را دارند که باید تعمیم یابد و همه از آن ها برخوردار شوند(حقوق شهروندی) در کش و قوس این خواستن ها و دل سپردن ها مؤلفه های کنترل، چه از نوع دینی اش و چه از جنس حقوقی و اجتماعی اش تاکنون نتوانسته است لجام محکمی بر افزون خواهی انسان ها بزند و هم چنان این سؤال پابرجاست که چگونه باید زیست؟

چه کسی در طول تاریخ انسانی مدعی شده است که زندگی وفق مذاقش بوده است. اگر بگوییم پیامبران و امامان و اولیای الهی از زندگی بهره ی فراوان برده اند و به جهان خرم از آن بوده اند که جهان خرم از اوست(سعدی) پس با این همه زجرها و شکنجه ها و تبعیدها چگونه کنار آمده اند؟ مگر اینکه در مقام پاسخ بگوییم

در بلا هم می کشم لذات او مات اویم مات اویم مات او

عارف هر چند با رنج ها زندگی می کند اما در دلش شوق وصال محبوب موج می زند چنان که سعدی می گوید:

همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی

آیا این یک امر پاردوکسیکال نیست که کوچکی و بزرگی، طولانی و کوتاهی، زندگی و مرگ در کنار هم بر سر یک سفره می نشینند. به قول جبران خلیل جبران در کتاب پیامبر وقتی سر بر بالشت گذاشته اید و خوابیده اید؛ بدانید که انبوهی از غم زیر بالشت شماست. بنابراین غم و شادی، امید و ناامیدی، رضایت و عصبانیت، خشم و مهربانی در این جهان دست دوستی و برادری به هم داده اند تا ما را به سر منزل مقصود رسانند. گویند عسل و خربزه با هم نمی سازند گفت: چرا اتفاقاً این دو با هم ساختند و مرا از پای در آوردند.

با وجود این تناقض نماها آدمیان را دو عمر نداده اند که به یکی تجربه و به دیگری زندگی را از سر بگیرد. در این جهان تجربه و عمل تواَمان نصیب ما می شود پس باید در همین دنیا با آنها ساخت و سوخت. یعنی معمای هستی حل ناشدنی است.

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

مونتنی می گوید: تمام حکمت و عقلانیتِ دنیا در نهایت به این غایت می رسد که نهراسیدن از مرگ را به ما بیاموزد.(سقراط اکسپرس ص 342)

نگرانی از مردن

هیچ چیز مثل نحوه ی مرگ به زندگی شبیه نیست.(عشق در زمان وبا ص 431)

از آنجا که مرگ با زندگی آمیخته است، آدمی در طول حیات، مرگ را در کنار خود جستجو می کند. از این رو برخی مرگ را سایه ی زندگی تصویر کرده اند که گویا همواره ما را تعقیب می کند. یعنی همواره دغدغه ی حضور آن را در زندگی خود احساس می کنیم. البته این نکته غیر از آن است که چه اتفاقاتی بعد از مرگ می تواند رخ دهد یا ما چه نسبتی با قیامت ادیان داریم. پس از گذر میانسالی این نگاه پررنگ تر می شود. آدمی کارهای نکرده اش را جلوی خود مشاهده می کند و سراسیمه نسبت به انجام یا عدم موفقیت در انجام آن نگران است. درست همین حس و حال لودویگ ویتگنشتاین داشته است. من وقتی مشغول یک کاری هستم مدام نگرانم که مبادا قبل از اتمام آن بمیرم(لودویگ ویتگنشتاین، وظیفه ای به نام نبوغ ص 307) وی در سفری که با پینسنت به نروژ رفته بود. دوستش می نویسد: به طرز بیمارگونه ای واهمه دارد که پیش از حل مشکلات «نظریه ی انواع» بمیرد و همین طور پیش از نوشتن بقیه ی افکارش به صورتی که برای مردم جهان قابل فهم باشد و به درد علم منطق بخورد. تا حالا خیلی نوشته - راسل بهش قول داده که اگر مُرد، کارهایش را منتشر کند- ولی خودش معتقد است چیزهایی که تا حالا نوشته طوری نیست که روش های حقیقی اندیشه ی او را روشن کند. که البته مهم تر از نتایج مشخصی است که گرفته. همیشه می گوید یقین دارد که چهار سال دیگر می میرد- ولی امروز حرف از دوماه می زد.(همان ص 108)

در مقابل پروست یک بار با اطمینان به سلست گفته بود: شما زنده خواهید ماند و وقتی من مُردم تحقق آنچه که برایتان گفتم، خواهید دید. کتابم را خواهید خواند. بله تمام دنیا کتاب‌هایم را خواهند خواند. شما شگفتی اثرم را در مقابل دیدگان مردم خواهید دید و در این شگفتی سهیم خواهید بود.(آقای پروست ص 407) بسیار خوب سلست عزیز، امشب کلمه پایان را ‌نوشتم و با لبخند اضافه کرد: دیگر می‌توانم بمیرم... مهم این است که بعد از این دیگر نگران نیستم. اثرم می تواند چاپ شود. زندگی ام را برای هیچ به هدر نداده ام.(همان ص 433)

می توان گفت که مرگ عبث نیست، و مرده همچنان بر ما اثر می گذارد. تأثیرش حتی از یک آدم زنده بیشتر است زیرا از آنجا که شناخت واقعیت راستین تنها از ذهن برمی آید، و کاری معنوی می طلبد، فقط آن چیزهایی را براستی می شناسیم که ناگزیر باید به یاری اندیشه بازسازی کنیم، چیزهایی که زندگی هر روزه از ما پنهان می کند.... دیگر این که ما، در این آیین سوگ مردگانمان، به نوعی آنچه را که ایشان دوست می داشتند پرستش می کنیم.(ج4 ص198)

زمانی که سربازی بخواهد بی پروایی اش از مرگ را به زبان عامیانه بیان کند، با اشاره به کسانی که جانش را به خطر می اندازد داد می زند ما که رفتیم به درک!(ج4 ص 420)

بیشتر زنده ماندن چاره ی مرگ نیست، همان طور که امید هم چاره ی استیصال نیست. دوای این هر دو درد یک چیز است: پذیرفتن. مونتنی مثل سیمون دوبوار به چنین مرحله ای رسیده بود، نه پذیرفتنی نیم بند، که پذیرفتن از ته دل و از سر سخاوت. پذیرفتن مرگف و پذیرفتن زندگی، و پذیرفتن خودش.(سقراط اکسپرس ص 354)

تجربه های مرگ آرام

ویتگنشتاین به خاطر مرگ پدرش(بر اثر سرطان) دیر به کمبریج برگشت. پدرش بیش از دو سال با بیماری جانکاهی دست و پنجه نرم کرد، و مرگش به نوعی مایه ی آرامش بود. ویتگنشتاین در 21 ژوئیه به راسل نوشت:

دیروز عصر پدرم مُرد؛ به زیباترین مرگی که می توانم تصور کنم؛ بدون ذره ای درد، و در حالی که مثل یک بچه خوابیده بود! در آخرین ساعات نه فقط غمگین نبودم، بلکه بی نهایت خوشحال بودم. فکر می کنم چنین مرگی به اندازه یک زندگی کامل می ارزد.(لودویگ ویتگنشتاین، وظیفه ای به نام نبوغ ص 92)

ویلیام جیمز در کتابش، اقسام تجربه های دینی، ارزش معنوی مواجه شدن قهرمانانه با مرگ را خاطر نشان می کند. جیمز می نویسد: یک انسان هر قدر هم ضعیف، اگر حاضر باشد خطر مرگ را به جان بخرد، و بالاتر از آن قهرمانانه در {راه} خدمتی که برگزیده به سراغش برود، این اقدام او را برای همیشه مقدس می گرداند.(به نقل از لودویگ ویتگنشتاین، وظیفه ای به نام نبوغ ص 136)

بی شک، این شناختِ مرگ و همراه با آن مشاهده ی رنج و درد حیات است که نیرومندترین محرک را برای تأمل فلسفی و تفاسیر متافیزیکی از جهان فراهم می آورد.(شوپنهاور، جهان همچون اراده و تصور به نقل از لودویگ ویتگنشتاین ص 165)

خاطرات پس از مرگ(عنوانی است که نویسنده شاتو بریان برای کتابش انتخاب کرده است.)

تخیلاتی که هر انسان برای حوادث پس از مرگ خود ترسیم می کند. این تخیلات معمولا در تنهایی و یا با حضور در تشییع جنازه و مجلس ختم دیگری در ذهن افراد شکل می گیرد و برای خود آرزوهایی تصور می کند که خود شاهد آن نیست. از طرفی وقتی می شنود که در مراسم پس از مرگ فردی رخدادهای عجیبی به وقوع پیوست بهتر از آن را برای خود ترسیم می کند. گویا آدمیان با این تصورات قصه ی هولناک پس از مرگ را برای خود شیرین و با طراوت می کنند. البته این گونه تصاویر را می توان در برخی رمان ها هم جست و جو کرد.

و نترسیم از مرگ
مرگ پایان كبوتر نیست
مرگ وارونه یك زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره سرخ – گلو می خواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرك است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودكا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت ، پر اكسیژن مرگ است/ سهراب سپهری

برای ریلکه مرگ رشته ای است که کل جهان بینی شاعر بر مدار آن تنیده می شود. این درونمایه حتی در آثار دوران جوانی ریلکه هم بازتاب یافته است. برای او مرگ نه رهایی از درد بلکه وجه دیگر زندگی است. چنان که در یکی از اشعار متأخرش از مجموعه ی فقر و مرگ اصل و اساس هستی انسان را مرگ می داند.

پروردگارا، به هر کس مرگی عطا کن که از آنِ او باشد

مرگی برخاسته از زندگی اش که در آن

عشق و معنا و عسرت یافته است

ما چه هستیم مگر پوسته و برگ یک میوه

مرگ بزرگ نهفته در وجود هر انسان

مغز آن میوه است و حول آن می گردد همه چیز(به نقل از جنون هشیاری، شایگان ص 185)

تأخیر و تقدیم مرگ

وَلَوْ يُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِمْ مَا تَرَكَ عَلَيْهَا مِنْ دَابَّةٍ وَلَكِنْ يُؤَخِّرُهُمْ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لَا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلَا يَسْتَقْدِمُونَ(نحل/61) وَلَوْ يُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِمَا كَسَبُوا مَا تَرَكَ عَلَى ظَهْرِهَا مِنْ دَابَّةٍ وَلَكِنْ يُؤَخِّرُهُمْ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ كَانَ بِعِبَادِهِ بَصِيرًا(فاطر/45)

تکرار مضمون در دو آیه ی فوق بیانگر اهمیت موضوع است. در تفسیر المیزان ذیل آیه ی اول واژه ی دابة را خاص انسان می داند و می گوید: از این که موجودات دیگر هم وابسته به وجود آدمی است، بعید نیست که هر جنبنده ای را شامل شود.

بر طبق این دو آیه قرار نیست که بازخورد گناه آدمیان در این دنیا باشد هر چند بر اساس برخی آیات و روایات، بعضی از گناهان این گونه است. از طرفی کسانی که گناه می کنند مرگشان به موقع اتفاق می افتد و تقدیم و تأخیری صورت نمی گیرد. و این نوعی مؤاخذه و عقاب الهی است که متوجّه ظلم آدمیان می شود. اما از این آیات در می یابیم که کار صواب، ثوابش این است که موجب تقدیم یا تأخیر مرگ می شود. شهید مرگ خود را تقدیم می کند، به دو معنا جلو می اندازد و یا این که خود را پیشکش حق می کند. ولی برای بعضی بنا به مصالحی به تأخیر می افتد که فرد به جبران گناهان و یا انجام کار خیر اقدام نماید. حال باید دید که ما جزء کدام گروه هستیم.

شبیه سازی مرگ

کیفیت حیات شما همان علت پنهان مرگ شماست(تو آن هستی، کمبل ص 80)

مقدمتا باید عرض کنم که انسان دائما می اندیشد و اصلا وجودش مرهون همین اندیشیدن مدام است. گویا هیچ انسانی از این موضوع فراغت ندارد. همیشه اندیشگی سبب می شود که نه فقط امور دنیوی و گذشته و آینده را بلکه به امور پس از مرگ نیز همواره در ذهن خود مرور کند. یعنی با مشاهده ی مراسم تشییع و خاکسپاری دیگران، سرشت و سرنوشت خود را برنامه ریزی و تصویرسازی می کند.

از نظر دانشمندان علوم شناختی، ما انسان ها ایده ی زندگی پس از مرگ را از روی زندگی مان در همین جا می سازیم. ما مرگ را نیز از دریچه ی زندگی می فهمیم؛ چرا که جز زندگی و حالات زنده بودن چیز دیگری در اختیار نداریم که از روی آن مردگی و حالات مردن را شبیه سازی کنیم.(علوم شناختی دین ص 186)

ما وقتی در مراسم تشییع و خاکسپاری دیگران شرکت می کنیم، تصوری از مرگ خود در ذهنمان خلجان می کند. به نوع مرگ خود و چگونگی تشییع و حضور افراد مختلف در این مراسم می اندیشیم. حتی حوادث پس از مرگ خود را نیز در ذهنمان مرور می کنیم. به تعبیر دیگر چون تصویر و تصور دیگری از جریان مرگ و رویدادهای پس از آن در ذهن نداریم به شبیه سازی مثبت آن دل می سپاریم. از این رو گاه در مقام وصیت، توصیه هایی را به زبان می آوریم یا در کاغذی مکتوب می کنیم. گاه به موارد جزیی هم اشاره می شود به این که مرا در فلان مکان یا به صورت خاص دفن کنید. متنی را بر سر قبر من بخوانید و یا فلان گفته ام را پخش نمایید. ام کلثوم، خواننده ی مشهور مصری، وصیت کرده بود که ترانه ی «اغدا القاک» را در هنگام خاکسپاری پخش کنید.

مرگ و رنج

ما همواره مهمان رنج در زندگی هستیم و مرگ هم فرجام تمام آفریدگان. پادشاه ادیسه می گوید: خدایان برای آدمیان ادبار می بافند تا اخلاف شان چیزی برای سرودن داشته باشند. از این رو ما در رنجی که می بریم غرقیم. تمام زندگی و تلاش ما با رنج همراه است. گویا هر موفقیتی در انبوهی از رنج و درد پیچیده شده است. وقتی زندگی بزرگان را می خوانیم زحمت ها و مرارت های آنها را مرو می کنیم و باور می کنیم که برای پیشرفت باید زجر کشید.

اما بزرگترین رنج آدمی مشاهده ی مرگ دیگران است و برای برخی مرگ تدریجی خود است اصلا کوشش های آدمی برای رد کردم مرگ است مقاومت در برابر مردن است . شادی ها حتی از نوع کاذبش برای فرار از پدیده ی مرگ است چرا که زادن ما می زاید و در طول زندگی چون سایه ما را تعقیب می کند. عرب ها ضرب المثلی دارند که می گویند: ینادی مناد کل یوم/ لدوا للموت وابنوا للخراب یعنی یک هاتف غیبی هر روز ندا می دهد بزایید برای مردن و بسازید برای خراب کردن. زندگی با همین تهدیدها از سوی مرگ و تخریب ها از سوی دیگران روبه روست.

حال جای یک سؤال است که رنج و مرگ چه ضرورتی دارد؟ چرا آدمی باید همواره با رنج و زجر بزیید در مقام پاسخ باید گفت همین درد و رنج اس که به زندگی معنا می بخشد و ما را از غفلت و سرمستی نجات می دهد. انسان تا رنج می بیند بیدار است چرا که ساختار وجودی ما با رنج عجین است به تعبیر قرآن لقد خلقنا الانسان فی کبد. چنان که سموم بدن توسط کبد جمع و دفع می شود می توان سموم زندگی را با رنج التیام بخشید. پاسخ دیگر این است که وجود آدمی همواره تمایل به زشتی ها و ناملایمات دارد بی قانونی را می پذیرد از هرج و مرج لذت می برد و این رنج و زحمت ها ترمزی هستند تا تمایلات ما را سامان دهد و به راه راست و درست هدایت کند آدمی در رنج هاست که به خدای خود پناه می برد گویا خود خدا این رنج ها را آفریده است که ما را به او متوجه کند. از کمک بخواهیم ایاک نعبد و ایاک نستعین بگوییم اسن پاسخ ها در زندگی معمولی رخ می دهد اما عرفا می گویند برای رهایی از رنج ها باید سراغ زندگی رفت باید به تماشای زندگی پرداخت و در حال تماشای با مرگ مواجه شویم.

ارنست همینگوی می گوید: آنهایی که زود می روند همواره عزیزترند زیرا دیگر کسی ستیز طولانی، خسته کننده و بی امان آنان را برای انجام کارها بنابر اعتقادشان پیش از مرگشان نمی بیند. کسانی که می میرند یا زود و آسان و با موجبات نیکو صحنه را ترک می گویند برتری دارند چون انسان اند و قابل درک. ناکامی و هراس ناپیدا بسیار انسانی و بسیار دوست داشتنی است.(هنر داستان نویسی، گفتگو با ارنست همینگوی ص 93)

تنها به شرطی از رنجی خلاص می شویم که آن را کامل حس کنیم.(در جستجوی زمان از دست رفته ج۶ ص ۱۴۰)

این که مهرمان به آدم های مرده کم تر می شود نه از آن روست که ایشان مرده اند، بل از این که خودمان می میریم.(همان ص ۲۱۴)

نیایش، وجه اشتراک ادیان O&D

نیایش، وجه اشتراک ادیان

نیایش یک امر جهانی و همگانی است. به قول فریدریش هایلر، نیایش بیان گوهرین همه‌ی ادیان جهان است.(1) چنان که مهاتما گاندی اعتراف می‌کند و می‌گوید: من بر این اعتقادم که نیایش، جوهره‌ی مذهب است و به همین دلیل باید هسته‌ی زندگی انسان تلقی شود، زیرا هیچ انسانی نمی‌تواند بدون مذهب زندگی کند.(نیایش، مهاتما گاندی، ترجمه‌ی شهرام نقش تبریزی ص 41) در ادامه می‌گوید: نیایش هسته‌ی اصلی زندگی بشر است، زیرا اساسی‌‌ترین بخش مذهب است. نیایش یا به صورت درخواست و تقاضایی از خداوند جلوه می‌کند و یا به مفهوم عمیق‌تر خود، به شکل همنشینی و مصاحبتی درونی با خداوند ظاهر می‌شود. در هر دو صورت نتیجه ی نهایی یکسان است.(همان ص 42)

نیایش برای بسیاری از ما، معمولا به نوعی درخواست، پرستش آیینی یا تلاشی از جانب ما برای ارتباط یافتنِ ندایی یا درونی با وجودی اعلی دلالت دارد. نیایش اغلب تلاشی برای برگرداندن اراده‌ی خدا به اراده‌ی خودِ ماست. قدیسه ترزا از نیایش به عنوان گونه‌ای عمل گفتمانی می‌نویسد که می‌تواند با تأمل یا آگاهی از یک طرف گفتگو باشد، اما به صورت عمیق تر تلاشی برای مطابقت اراده‌ی ما با اراده‌ی خدا یا همچون حضور خدا قابل فهم است. به این دلایل، نیایش در نزد او شامل مراقبه‌ی فعال و نیز تجاربی همچون نیایش سکوت، نیایش شعف‌های روحانی، نیایش تذکر، نیایش وحدت، خواب قوای بدن، جذبه و غیره است.(2)

هر فرد اعم از این که به چه دین و مذهبی وابسته است، نیازمند به نیایش است. بهترین آثار ماندگار عرفانی در تاریخ متعلق به شخصیت‌هایی است که گرایش الهی- انسانی آنها بیشتر بوده است و از حوزه‌ی دینی و ملی خود پا را فراتر گذاشته‌اند. نمونه‌ها و شواهد تاریخی زیادی بر این مطلب صحه می‌گذارد. پیامبران الهی در این زمینه گوی سبقت را از دیگران ربوده‌اند. آنها در خلوت خود با خدای بزرگ راز و نیازی داشته‌اند و یا از سوی خدا مأمور این کار شده‌اند.

خطاب قرآن به پیامبر که وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَكَ عَسَى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَحْمُودًا(3) بیانی از این رویکرد است. حضرت محمد(ص) برای رسیدن به مقام محمود نیازمند شب زنده‌داری است. البته این بیداری زمینه‌ساز تفکر در آفرینش هستی است که در آیه‌ی دیگر فرمود: الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَى جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ پس از این تأمل و تفکر آدمی فریاد برآورد که رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ(4)

یکی از آثار روزه‌ی رمضان سحرخیزی است. تهجد یعنی شب‌زنده‌داری و بیداری کشیدن در شب. و این مخصوص رمضان نیست بلکه در همه‌ی زمان‌ها امری مطلوب و نیکوست. الان باید دریابیم که چرا حضرت علی(ع) همواره نیمه‌های شب برمی‌خواست و با خدای خود به مناجات می‌پرداخت. این رویه در تمام امامان شیعه امری معمول بوده است. اصلا گفتگو با خدا امری مطلوب و نیکوست. دعای عرفه‌ی امام حسین نمونه‌ای از این حرکت است. دعای ابوحمزه‌ی ثمالی از امام سجاد(ع) حکایت همین معناست.

من بر این باورم که اعترافات بزرگان مذهبی نوعی نیایش به درگاه خداست. اعترافات آگوستین را بخوانید گویا حضرت علی است که دارد دعای کمیل می‌خواند. دعای کمیل مضمون روان شناسانه‌ای دارد که به اعترافات سنت اگوستین شبیه است.(5) و یا امام زین العابدین است که نیایش می‌کند. آگوستین مسیحی متعلق به قرن چهارم میلادی است. در فرهنگ اسلامی کتاب «المنقذ من الضلال» اثر غزالی هم حکایت یک اعتراف بزرگ است. حتی اعترافات روسوی فرانسوی و تولستوی روسی هم در همین راستا قابل تحلیل و بررسی است.

روسو در اعترافاتِ خود می‌نویسد: هر صبح، در مقابل آفتاب برمی‌خیزم و از میان باغ میوه‌ی همسایه می‌گذرم و در راهی باصفا قدم می‌گذارم که تاکستانی اطراف آن است و به طرف تپه‌های مسیر شامبری می‌رود. همین طور که قدم می‌زنم نیایش می‌کنم، اما نه با حرکات بی‌معنی لب‌ها، بلکه با بالا کشیدن قلبم به سوی خالق این طبیعت زیبا، که دلربایی‌هایش در برابر چشمانم گسترده است. هرگز دوست ندارم در اتاقم نیایش کنم. این کار در نظرم مثل این است که دیوارها و همه‌ی کارهای کوچک انسان، بین خدا و خودم قرار می‌گیرد. دلم می‌خواهد به او، در آثارش، ژرف بیندیشم، در حالی که قلبم خودش را به سوی او بالا می‌کشد.(به نقل از نیایش ص 441)

شخصیت‌های بزرگ فلسفی و عرفانی ما هم در این زمینه قلم فرسایی کرده‌اند. مقامات عارفان ابن سینا از نمط نهم کتاب «الاشارات و التنبیهات» بیشترین تبیین و شرح به خود دیده است. گرایش‌های پیامبرانه‌ی در میان عارفان از احمد غزالی تا نجم الدین رازی زبانزد است. دیوان شمس و مثنوی مولانا پر است از ربنا و ای خدا

ای خدا این وصل را هجران مکن/ سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار/ قصد این مستان و این بستان مکن

تردیدی نیست که دانشمندان و پژوهشگران عرصه‌های مختلف علمی نیز از قابلیت‌های نیایشی برخوردار بوده‌اند. رمز ماندگاری یاد و نام بزرگان فراسویی ایده‌های آنهاست. آنها دریافته‌اند که با اتصال به معبود و معشوق می‌توان ادعایی کرد و آثاری از خود به جای گذاشت.

در زمان معاصر که اندیشه‌های سکولار و بی دینی بر جهان سایه افکنده است؛ باز نیایش است که راه‌گشاست. دکتر شریعتی در کتاب «نیایش» خود افسون‌زده‌ی امام سجاد(ع) است. وقتی در فرانسه تحصیل می‌کرده است به دنبال کتاب «نیایش» الکسیس کارل بوده است تا آن را دوباره ترجمه کند.(مقدمه ترجمه نیایش هایلر) لویی ماسینیون را به خاطر گرایش‌های دینی و عرفانی اش همواره می‌ستاید. جرج جورداق مسیحی را به علت معرفی علی(ع) به جامعه‌ی مسیحیت تحسین می‌کند. رونالد والش آمریکایی کتاب «گفت و گو با خدا» را به نگارش در می‌آورد. فریدریش هایلر الهیات دان آلمانی کتاب ارزشمند «نیایش» را نوشته است. او کسی بود که در یک شنبه‌ها مراسم دعایی مشترک بین همه‌ی مردم ساکن در محل خود با باورهای مختلف برگزار می‌کرد. آنه ماری شیمل متأثر از استادش هایلر به عرفان اسلامی روی می‌آورد. هایلر می‌گوید: نیایش سخن گفتن واقعی با دیگری است. دیگری‌ای که حاضر تصور شده، وجودی که به نحوی انسان گونه تجسم یافته است. نیایش خطابی است به یک تو، و در همین حال نوعی حدیث نفس است. سخنی خطاب به خویشتن. در نیایش انسان در پی آن است که تأثیری واقعی بر وجودی الهی بگذارد. می‌کوشد او را به کمک کردن و اجابت تمنای خود برانگیزد، و در همین حال ناخودآگاه می‌کوشد به واسطه‌ی تحقق بخشیدن به آن چه خدا برای او مقدر کرده است. یعنی قدرت بخشیدن و نوکردن و تازه ساختن زندگی درونی‌اش، روی خود کار کند.(6)

همه‌ی اینها را گفتم تا به این مطلب برسم که نیایش با خدا وجه اشتراک تمام ادیان و مذاهب است. دعا آدمی را بیشتر با خدا آشنا می‌کند. مناجات خصوصا در تنهایی مظهر اشراق و تجلی عشق به پروردگار است. لذا این همه تأکید برای برگزاری مراسم دعا و آیین نیایش به تأسی از پیامبران و امامان و عارفان در جهت زدودن کبر و نخوت ماست. در این حالات و آنات است که انسان در می‌یابد چه قدر ناتوان و سست است.

نکته‌ی دیگر این که ما خدا را خرج جزئیات زندگی می‌کنیم. حال آن که به قول دکترسروش دعا اِبراز بندگی است نه اَبزار زندگی. متأسفانه ما از ارزش دعا کاسته‌ایم. ارتباط با خدا را فقط برای سلامتی خود و شفای بیماران و رفع گرفتاری‌ها و آمرزش مردگان می‌خواهیم. اینها همه خوب است ولی نباید خدای بزرگ را تنها برای این خواسته‌ها خواست. به تعبیر مولوی

قصد گنجی کن که این سود و زیان/ در تبع آید تو آن را فرع دان

هر که کارد قصد گندم باشدش/ کاه خود اندر تبع می‌آیدش

قصد کعبه کن چو وقت حج بود/ چون که رفتی مکه هم دیده شود

قصد در معراج دید دوست بود/ در تبع عرش و ملائک هم نمود(7)

بیایید خدا را برای آشنایی با او و توصیف نعمات و آلاء او بخواهیم. فلسفه‌ی نیایش گفتگو ما با معبود است. چنان که در ربّناهای قرآنی آمده است. مضامین دعاهای مأثور و مقبول امامان هم فقط توصیف خدا و اعلام عجز ماست. چنان که سعدی گوید:

گویند تمنایی از دوست بکن سعدی/ جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی

یا حکیم الهی قمشه‌ای در یک غزل این گونه می‌سراید:

چه خوش است یک شب بکشی هوا را/ به خلوص خواهی زخدا خدا را

به حضور خوانی ورقی ز قرآن/ فکنی در آتش کتب ریا را

شود آن که گاهی بدهند راهی/ به حضور شاهی چو من گدا را

طلبم رفیقی که دهد بشارت/ به وصال یاری دل مبتلا را(8)

----------------------------------

1- نیایش ص 235

2- پدیدارشناسی و عرفان ص 89

3- اسراء/79

4- آل عمران/191

5- از فیضیه تا پیکار ص 188

6- نیایش ص 130

7- مثنوی دفتر دوم ب 2223

8- دیوان حکیم الهی قمشه‌ای ص 23