دریافت معنای جدید از یک متن
باید آثار ادبی را نه به مثابهی متونی یا معانی ثابت بلکه به صورت ماتریسهایی ببینیم که توانایی خلق مجموعهای از معانی مختلف را دارند. متون ادبی بیش از آن که شامل معنا باشند، به خلق معنا میپردازند.(1)
این که تصور کنید با سرک کشیدن به زندگی دیگران و استفاده از تجارب آنان میتوانید راه و رسم زیستن را بیاموزید، خیالی خام است. زندگی کردن نیازمند تأمل فردی و تجربهی شخصی است. هر کسی باید خودش معنای زندگیاش را بیابد تا به تجربهی زیستهاش برسد. قبول و تقلید از دیگران به نوعی فرو رفتن در مرداب زندگی است. چنان که خوردن و پوشیدن دیگران هیچ تأثیری در کارکرد مشابه آن در ما ندارد، امور معنایی هم این گونه هستند. یعنی همهی عوامل و عناصر زیستن باید در چنگال نفس قرار گیرند و به محک تجربه در آیند تا معنادار شوند. هر انسانی باید خود مزهی معنای زندگی را بچشد. به قول پوپر معنای زندگی امری نهانی و فطری در طبیعت ما نیست که باید به دست ما کشف شود، بلکه زندگی همان معنایی را دارد که ما خود به زندگیمان میدهیم. ما میتوانیم از راه اعمالی که انجام میدهیم، از راه کار و تلاشمان، از راه مؤثر بودنمان، از راه نوع نگاهی که به زندگی یا به انسانهای دیگر یا به پیرامون و دنیا داریم، به زندگیمان معنا ببخشیم. یعنی معنای زندگی را انسان تعیین میکند، نه برعکس.(2)
یکی از رویکردها به معنای زندگی و یا درک معنا در جهان هستی، روبهرو شدن و مواجههی دیالکتیکی با متون است. این دیدگاه با تکیه بر هرمنوتیک فلسفی از یافتههای پل ریکور فرانسوی است. وی متأثر از گادامر و هایدگر آلمانی، به نوعی رها شدگی متن از نویسنده و خواننده قائل است که در راستای نظریهی افق گشایی گادامر شکل گرفته است.
البته پیش فرض خلق معنای زندگی از متن، مطالعه کردن و خواندن متون است. فقط افرادی که اهل مطالعه هستند، میتوانند از این نسخه برای معناداری زندگی بهره بگیرند. پیروی شفاهی از ایدهی دیگران و فاصلهگیری از متن مکتوب، فرد را دچار نوعی سرخوردگی و سردرگمی یا تقلید محض از دیگران میکند. عیب سخن شفاهی آن است که به شدت متأثر از بستر فرهنگی و موقعیت اجتماعی گوینده و شرایط روحی- روانی اوست، اما متن مکتوب کمتر به این عوامل وابسته است. چون عمل نوشتن بر خلاف گفتن در یک فضای گسترده و همه جانبهتری صورت میگیرد. در گفتار شرایط آنی حضور فعال دارند. گفتن معمولاً با احساسات عاطفی و هیجانات روانی همراه است ولی در نوشتار تمام گذشتهی فکری و حتی اندیشههای آیندهنگرانهی نویسنده نیز دخیلاند. نوشتن ثبت دائمی ایدهها در تراز اندیشههاست.
پیش فرض دوم این رویکرد، آن است که فرد نیازمند اطلاعات کلی و گاه جزئی از دانش هرمنوتیکی است و باید سیر تحول تاریخی این اندیشه را در طول دو قرن اخیر دنبال کند و بداند چه رابطهای میان متن، نویسنده و گوینده وجود دارد. هر چند شناخت نویسنده و تمایل او به نوشتن و ثبت آثار و افکار، بخشی از دریافت متن است اما خواننده باید بدون لحاظ این پیشینه و فقط با تکیه بر خود متن در پی خلق و درک معنای جدید و گسترش آن باشد. البته در تعبیر دینی از هرمنوتیک، گزینهی دیگری هم وجود دارد و آن درک معنای معناها یعنی خدا است. این درک هر چند دستیافتنی نیست ولی نظر به آن میتواند افقگشایی متنی که در اندیشهی گادامر به آن پرداخته شده است، گسترش دهد. یعنی ما با گشودگی مطلق مواجه هستیم که رسیدن به آن امکانپذیر نیست اما شناوری در متن و معنا را تداعی میکند.
حاصل این رویکرد رسیدن به فهم از خویشتن در پی جستوجوی معنا از متن دیگران است و چون خویشتنفهمی نامحدود است بنابراین کشف و کاوش معنا ادامه پیدا میکند. قانع نشدن به یک متن و گفتار و عبور از یک معنا به معنای دیگر و تعبیر و تأویل مدام گفتهها و نوشتهها، سیریناپذیری معنا از زندگی را به دنبال دارد و همین امر موجب نجات از دگماتیسم فکری و تقلید محض از یک مرام و مسلک میشود. ذهن جستجوگر آدمی برای دریافت معنا، شناور بودن او در معانی را اقتضا میکند. معانی متکثّر و برداشتهای تأویلی متفاوت از یک متن، زمینهساز بدفهمی و سوءفهم نسبت به دیگران حتی خود شخص است. عطش سیریناپذیر برای درک حقیقت معنای معناها و عبور از تفسیرهای موجود، منجر به یک درک گشاده و باز نسبت به متن میشود. البته تکثّر معنا و اکتفا نکردن به یک معنای منسجم و پذیرفته شده، گاه نوعی بیمعنایی را نیز ایجاد میکند. این امر را میتوان از زبان اگزیستانسیالیستهای الحادی و نیهلیستهایی چون سارتر و کامو شنید. اما به قول پل ریکور زندگی اگر معنادار نباشد، فهم برای همیشه ناممکن خواهد بود.(3) از این رو گفتهاند بیمعنایی هم نوعی معناست. اما باور به یک موجود مطلق و نامتناهی، معانی متفاوت و متکثر را به یک معنای نامتناهی و به کلّی دیگری هدایت میکند.
این معنای نامتناهی، خلق معنا و تأویلی است که در رویارویی با یک متن حاصل میشود و از معانی پیشین، پیشی میگیرد. معنای فرضی به معنای ایدهآلیستی و ذهنی نیست بلکه رسیدن به یک معنای متفاوت از متن است. در حقیقت نوعی زایش فکر و دریافت معنای جدیدی است که موجب ساماندهی دیگر افکار و اعمال آدمی میشود و در رفتار و گفتارش نمایان میگردد. یعنی آدمی در متن و دنیای به وجود آمده از متن، زندگی میکند. تمام روابط اخلاقی و مناسبات اجتماعی او متأثر از پذیرش معنا و فهم جدید از متن است. چون منجر به خویشتنفهمی میشود و درک متفاوتی از هستی را رقم میزند. بنابراین صرفاً فرض یک معنا نیست بلکه زندگی در دنیای متن است.
----------------------------------------
1- آثار ادبی را چگونه بخوانیم، تری ایگلتون ص 186
2- میدانم که هیچ نمیدانم، کارل پوپر، ترجمهی پرویز دستمالچی ص 103
3- هرمنوتیک مدرن ص91
+ نوشته شده در جمعه هشتم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 21:13 توسط عباس فضلی
|