فیلیای من

فیلیای من

آن کس که به صحبت من راه یافت، علامتش آن است که صحبت دیگران بر او سرد شود و تلخ شود. نه چنان که سرد شود و همچنین صحبت می کند، بلکه چنان که نتواند با ایشان صحبت کردن.(1)

پانزده ساله بودم که انقلاب شد پس از امام، چهره ای که در راهپیمایی ها دل مرا ربود شریعتی بود. با او زندگی فکری من آغاز شد و اُنس و الفتم با کتاب های اش مرا به جهان اندیشه رهنمون ساخت. شخصیت های محبوبش محبوب من شدند و دیگران را با او سنجش کردم و دنیای متفاوتی را تجربه.(2) هنوز پس از سال ها شیفته ی شریعتی هستم و گذر ایّام و آشنایی با شخصیت های بزرگِ دیگر نتوانسته است مرا از او جدا کند. هر چند از افکارش گذر کرده ام اما دلبردگی چیز دیگری است. او فیلیای(3) من است و آرمان های ام را در اندیشه های او جستجو می کنم. به قول پروست: وقتی کسی را دوست داریم، دیگر هیچ کس را دوست نداریم.(4) این را هم بگویم که در دومین سالگرد درگذشت آن مرد بزرگ، به اتفاق الیاس سالمی نمایشگاه کتاب وعکس برپا کردیم و مورد استقبال قرار گرفت.(5)
در واقع، نوجوانی ام با شریعتی سپری شد. آن روزهایی که دو جلد فرهنگ لغت مرحوم حسن عمید در کنارم گذاشته بودم تا به درک بهتری از آثارش برسم. با چه شوقی دست نوشته ها و سخنان آتشین او را با جانم آشتی می دادم. اکنون از آن زمان سال ها گذشته است و من همچنان با اندیشه های اش خو دارم. چه زیبا از دین و فریب های دینی سخن می گفت و چه غرّا حافظ وار ریاکاری ها را برملا می کرد. هنوز صدایش، گوشم را نوازش می دهد. آنان که رفتند کاری حسینی کردند و آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی اند. با مولانا هم نوا می شوم و می گویم:
شکر ایزد را که دیدم روی تو
یافتم ناگه رهی من سوی تو
جست و جویی در دلم انداختی
تا زجست و جو روم در جوی تو
پس از شریعتی، سروش جای او را در ذهنم پر کرد و مسیر فکری را با او ادامه دادم و اکنون آینده ام را با او در وحدتی بیکران به نظاره نشسته ام.

.....................................................

1- مقالات شمس تبریزی ص 74

2- مانند عشق یوسا به فلوبر که می گوید: اعتیاد به فلوبر مرا به آنجا کشاند که نه تنها تمام آثار او، بلکه تمام نوشته های انتقادی یا نق نق های در باره ی او را که به دستم می رسید دیوانه وار بخوانم. در عین حال فلوبر برای من معیاری شده برای سنجش سایر نویسندگان، عاملی که در نهایت در پذیرش یا رد کردن نویسندگان برای من تعیین کننده بوده است.(عیش مدام ص 46)

واژه ی یونانی، به معنای عشق به فضیلت ها و آرمان هاست. Philia3-

4- در جستجوی زمان از دست رفته ج 1 ص 523

5- در حالی که متن را بازنویسی می کردم، خبر رسید که الیاس سالمی دار فانی را وداع کرده است. خدای او را رحمت کند.

عیش مدام

عیش مدام

کتاب «عیش مدام» اثر ماریو بارگاس یوسا، با ترجمه ی عبدالله کوثری را برای سخنرانی پیرامون دیلتای و هنر نمایش بازخوانی کردم. در این مدت کتاب دم دستی من بود و هر از گاهی برخی نکات نغز و ناب اش را یادداشت می کردم. این کتاب را قبلا هم خوانده بودم؛ خاطرم هست به توصیه ی مترجم هنگام چاپ کتاب به خرید آن ترغیب شدم و به رغم آن که تا آخر هم خوانده بودم و مواردی هم یادداشت کرده بودم با خود گفته بودم که کتاب آن گونه که کوثری در باره اش نظر داده بود؛ جالب نیست. ولی الان که پس از سال ها حسب ضرورت و تکمیل مباحث تجربه ی زیسته در عنوان دیلتای و هنر نمایش به مطالعه گرفتم. متوجه نکات برجسته ی آن شدم از بیان این مطلب می خواهم این نتیجه را بگیرم که وقتی در فضای بحث قرار می گیرید و به اهداف نویسنده و مترجم نزدیک می شوید به درک بهتری از کتاب می رسید که بسیار متفاوت از قبل است. معلوم می شود برای مطالعه ی یک کتاب، نیاز به پس زمینه است.

این کتاب حاصل پژوهش های یوسا در باره ی شخصیت گوستاو فلوبر و اثر ماندگارش به نام «مادام بوواری» است. او می گوید: وقتی فلوبر دست نوشت مادام بوواری را به پایان برد بار دیگر آن را خواند و باز تغییراتی در آن داد.(عیش مدام ص 94) موشکافی داستان و تلفیق آن با زندگی نویسنده، شاه کلیدی برای شناخت اندیشه هاست. رمان های اصیل و جهانی حاصل تجربه ی زیسته ی راوی است. نویسنده با تولید یک اثر افکارش را بازنمایی می کند. الگوی زیسته اش را با ما در میان می گذارد. فیلمساز و نمایش نامه نویس هم همین کار را می کند. آثار عرفانی و دینی و ادبی همه در راستای همین کنش اجتماعی شکل می گیرند. هر فردی در صدد معرفی خود و تجربه ی خود است. از این رو من از کتاب «عیش مدام»، عیش مدام بردم. این کتاب تا آخرین روزهای ماه رمضان سال 1395 مرا همراهی کرد. گاهی که از یک کتاب خوشم می آید دوست دارم آن را جرعه جرعه بنوشم شاید فلسفه ی خواندن مداوم کتب مقدس چون قرآن کریم همین باشد.

گاه نویسنده با نوشتن نمی خواهد تجربه ی زیسته اش را تکرار کند بلکه در پی آن است که دگرزیستن را بیافریند. یعنی نوشته های اش حکایت زندگی دیگری است که با امور ظاهری و عادی سر سازگاری ندارد. او می خواهد گذشته اش را جبران کند و داستان زندگی اش را از نو بنویسد. یعنی با نوشتن به تجربه ی دیگری که نزیسته برسد. حال که زندگی قابل بازگشت نیست، می توان در تخیّل آن را گذراند و در زیستن عادی، گونه ای دیگر زیستن را در نوشتن یافت. پس گاه نوشتن در تقابل با زیستن گذشته است. نوعی تناظر رؤیایی است. به قول یوسا او آنگاه که زندگی خود را می زید. کسی است که از آنچه می زید فاصله می گیرد و آن گاه که می نویسد، کسی است که نومیدانه می کوشد آنچه را زیسته دوباره زندگی کند و چه بهتر که آن را همچون دروغی زندگی کند.(عیش مدام ص 178)

برای این که خواننده از این عیش مدام سهمی ببرد یکی دیگر از نکته سنجی های یوسا را بازگو می کنم. او در پایان کتاب از راویان مختلف در داستان مادام بواری فلوبر یاد می کند که عبارتند از: راوی-شخصیت جمع، راوی دانای کل، راوی نامریی و فیلسوف راوی که نکته های اصلی توسط فیلسوف راوی بیان می شود. آنچه که از خواندن رمان برای من جذاب است؛ گفته های فیلسوف راوی است. وقتی یک رمان را می خوانم بیش از آن که کش و قوس های داستان، ذهنم را به خود مشغول کند به نکته ها توجه دارم. دوست دارم سخنان حکمت آمیز فیلسوف راوی را دریابم. همان نکاتی که به اصلاح گفتارها و رفتارهای قهرمانان داستان منجر می شود و روند عادی قصه را به هم می ریزد. یاد آوری نکات برجسته اصلی ترین محور داستان است. در حقیقت هدف از خواندن رمان دستیابی به همین نکته هاست.

برای من مهم نیست که شخصیت های داستان در کجا و با چه زبانی و با چه عناصری روبه رو هستند چرا که اینها امور عادی زندگی است. هر انسانی به گونه ای نیازهای شخصی خود را فراهم می کند. آنچه مهم است که قهرمان رمان در کجای ماجرا توقفی برای اندیشیدن و متفاوت رفتار کردن از خود بروز می دهد. این همان جایی است که فیلسوف راوی یا همان نویسنده حضور می یابد و با بیان نکاتی روند زندگی را دچار دگرگونی می کند. و به او می گوید: لحظه ای درنگ کن و گونه ای دیگر زیستن را تجربه کن.

انسان ها همواره نیازمند این تلنگرها هستند که می تواند از طریق خواندن یک رمان، یا یادآوری استادی بازگو شود. از آنجا که ما درصدد تأیید گفته ها و رفتارهای خود هستیم و از تحسین ها استقبال می کنیم تذکر نکته ای به صورت غیر مستقیم هر چند ناخوشایند ماست اما در دراز مدت موجب تغییر در رفتارهای ما می گردد. کارکرد پیامبران الهی در همین راستا قابل توجیه است. بدون ذکر نکته ی دیگری از دوراندیشی های یوسا، شما را به خواندن این کتاب دعوت می کنم.

نقد مقاله آیا خدا مرده است؟

نقد:
۱-سلسله مقالات جناب دکتر فضلی ،محقق و پژوهشگرمحترم تحت عنوان "آیاخدامرده است؟"که برگرفته از عبارت مشهورنیچه فیلسوف آلمانی است ،گامی است جدید ومهم درزمینه مباحث فلسفی وکلامی .
جدید است از آنرو که به طرح مباحث تابو شکن پرد اخته وموضوعی چالشی را برای طرح و بررسی برگزیده است‌. واین امر در پیشینه فکری ما (ما به عنوان تاریخ فلسفی این سرزمین )کمتر مسبوق به سابقه است.چه آنکه فلاسفه و متکلمین ما بیشتر به شرح و تفسیر آراءوافکاربزرگان پرد اخته اند وتفکر و اندیشه ورزی به معنای واقعی کلمه مغفول مانده است.به نظر حقیر (هرچند جای طرح آن در این مختصر مقال نیست واگر حمل برگزافه گویی نشود )ما چیزی به نام فلسفه نداریم وهرآنچه که مهر فلسفه اسلامی برجبین آن خورده است فقط و فقط کلام است وبس.
ومهم است از آنرو که وظیفه ذاتی یک محقق که در زمینه مباحث فلسفی به پژو هش و تحقیق می پردازد اینست که برپایه آموخته های خویش،و با جرح و تعدیل آنها با ابزارخرد و اندیشه به گسترش ادراک و تعمیق افق دید آدمی کمک کند و افق های جدید را درمقابل دیدگان ما بگشاید .چیزی که میراث فلسفه غرب راغنی ساخته و درمقابل تاریخ فکری ما از آن بی بهره است. بنابراین صرف طرح این گونه مباحث امری میمون و مبارک است
۲-محقق محترم در سلسله مقالات خود به درستی سعی نموده است که به تشریح و تبیین اندیشه نیچه پرداخته و مرادگوینده را باتوجه به اقوال دیگر متفکران و اندیشمندان توضیح دهد بدون اینکه بخواهد خود به قضاوت در آراء آنها بپردازد. واین خود نقطه قوت این نوشتار می تواند باشد این ویژگی از ابتدایی ترین اصول یک تحقیق علمی است . هرچند بسیا ی آن را نادیده می انگارند . اینکه آیا در این امرموفق بوده است یاخیر ؟ پاسخ به این سوال بر عهده خواننده است .ولی یک نکته اساسی وجود دارد که به نظر حقیر در این سلسله مقالات مغفول مانده است .
نکته ای را که به عنوان نقطه قوت در بالا عرض شدمی تواند حالت پارادوکسیکال(متناقض نما)داشته باشد .بدین توضیح که تا آنجا که محقق گرامی به روایت نقطه نظرات سایر اندیشمندان پرداخته و سعی نموده که این کار را صادقانه انجام دهد ، قابل تقدیر است ولی مشکل دقیقا از همین جا آغاز می گرددکه به دلیل اینکه محقق محترم در همین سطح مانده و گامی به پیش نمی گذارد و رسالت خود را صرفا به روایت اقوال و آراء دیگر متفکران محدود کر ده است ، باعث می گردد نوشتار ابتر مانده و محقق محترم صرفا نقش یک راوی منفعل را برعهده گرفته واین موضوع به نقطه ضعف وی تبدیل می گردد . فراهم آوردن مقدمات مرتبط صرفا پیش زمینه ای برای هدفی مهم تر است .شرط لازم است اما شرط کافی نیست وزمانی که نوشتار در همین سطح بماند از اهداف اولیه خود عد ول کرده است . در حقیقت این سلسه گفتارها از سطح یک تحقیق علمی و متقن به سطح مجموعه ای از ارجاعات نزول می کند . و همین امر باعث گردیده که
به نظر حقیر هدف اصلی مقاله که تبیین اندیشه نیچه است مغفول بماند وخواننده در انتها به کنه گفته وی رهنمون نگردد
۳-انوار رنسانس (عصر روشنگری )که بر مغرب زمین تابید نه تنها جهان غرب که کل کره خاکی را درنوردید وهمه جنبه های زندگی آدمی را تحت الشعاع خود قرار داد. درحقیقت با این زایش(رنسانس) نه تنها تفکر جدید ،که می توان گفت جهانی جدید و انسانی جدید متولد شد. انسان قبل از رنسانس مرد و موجودی جدید پابه عرصه وجود گذاشت که سرتاپا با نیاکان خود تفاوت ماهوی داشت . این تفاوت ماحصل دو علت عمده بود :
اول اینکه باتحقیقات دانشمندان امثال داروین مشخص شد که انسان جایگاه الوهی وخلیفه
الهی خود را از دست داده است. انسان نه تنها اشرف مخلوقات و دایر مدار خقلت نیست، بلکه اجداد اوبه میمون ها می رسد . آدمی موجودی شد در ردیف سایر موجودات که هیچ علت غایی برای وی و جهان طبیعت متصور نیست . بنابراین آن اهداف متعالی که کلام مسیحی برای انسان و جهان خلقت و نسبت بین آن دو و ارتباط آنها باحضرت باریتعالی تعریف می کرد محو شد و فروریخت . جهان طبیعت تبدیل شد به یک سلسله روابط علی و معلولی پیچیده و خود تنظیم گر که بدون نیاز به هیچ گونه خالق ماوراء طبیعی به حیات خود ادامه می دهد .
دوم اینکه تصور خداوند به عنوان خالق هستی ،نه اینکه نفی شده باشد ،خیر،نادیده انگاشته شد . به قول شهید مطهری در کتاب"علل گرایش به مادیگرایی" نقش خداوند در اداره جهان و نسبت خداوند باعلم ،بدینگونه تعریف شد که هرچه علم پیشرفت کرده و به تبیین علمی جهان موفق شد ،وتوانست به کشف طبیعت نایل گردد،به همان نسبت خداوند عقب نشینی کرد تابدانجا که از همه وظایف و نقش های خود در جهان هستی انصراف داد .وبه عنوان یک بازیگر ،بدون اینکه هیچ گونه نقشی در فرآیند رویدادها داشته باشد گوشه خلوت گزیدوخلوت نشین شد و بدون اینکه نیاز به انکار آن باشد نقش جدیدخود را که همان بی نقشی بود پذیرفت و آرام آرام باهرگامی که علم به پیش می گذاشت ،عقب نشینی کرد تا آنجا که بالکل محو شد .(البته اینکه هنوز مسیحیت توانسته است به حیات خود ادامه دهد موضوع این مقال نیست وخود مبحثی مستقل می طلبد ولی اگربخواهم در یک کلمه عرض کنم باید بگویم که مسیحیت اگرتوانسته تاکنون در برابرتندبادهای فلسفه مغرب زمین به حیات خود ادامه دهد صرفا به این دلیل است که تعریف خود را از مسیحیت به عنوان "دین"،به مسیحیت به عنوان "ایمان "تقلیل داده است. )
اگر نیچه به عنوان یکی از بانیان عصر روشنگری (رنسانس) می گوید که "خدا مرده است " می خواهد جهانی جدید را که با رنسانس زاده شده است به تصویر بکشد که در آن انسان اشرف مخلوقات از عرش به فرش هبوط کرده است و جهان طبیعت بدون هیچ گونه دخالتی از خارج،خودمختار به راه خود ادامه می دهد . در این فضا جهان هستی، همین طبیعت مادی است و چیزی ماوراء آن وجود ندارد
۳- به جز گزاره های توتولوژیک(این همانی )که در آنها محمول عین موضوع است و هیچ گونه ارزش علمی ندارد ،به لحاظ منطق جدید ،گزاره هابه دو دسته کلی تقسیم می گردند .در اولین سطح تقسیم بندی گزاره ها یا "معقول"هستند ویا "غیرمعقول". و در سطح دوم گزاره های معقول به دودسته گزاره های "صادق"ویا"کاذب "تقسیم می شوند. بنابراین اگر گزاره ای قابلیت "صدق"و"کذب "نداشته باشد به عنوان گزاره "نامعقول" شمرده شده و قابل اعتنا نخو اهد بود . اینست که امروزه معیار "ابطال پذیری"به عنوان معیار فارق علم و غیر علم شمرده می شود . بنابراین تمامی گزاره های مربوط به "خد ا" از آنجا که ابطال پذیر نیست ، پس در ردیف گزاره های نامعقول تقسیم بندی می شود و این از ثمرات بینش جدیدی است که با رنسانس زاده شده است.درمیراث فلسفه مغرب زمین که مبتنی بر سنت تفکر و اندیشه است ،هیچ چیز در مقابل خرد و اندیشه آدمی مصونیت ندارد و انسان می تو اند به نقد هرایده و اندیشه ای بپردازد بدون هیچ گونه محدودیتی .عقل آدمی وامدار هیچ گونه تصوری نیست و صرفا در مقابل کشف حقیقت خاضع است. قاعده "ابطال پذیری "فرزند خلف چنین دیدگاهی است . بنابراین تمامی گزاره هایی را که قابلیت "ابطال پذیری "نداشته باشند را امروزه به عنوان گزاره های نامعقول دسته بندی کر ده و بازدن مهر غیرعلمی برجبین آن ، آنرا غیر قابل توجه می دانند. بنابراین
سخن اندیشمند آلمانی که خود زاده رنسانس وعصر روشنگری بشریت بود نیز در این چارچوب فکری قابل تعمق است .
استادگرامی حتما زیاده گویی و ورود به این مباحث حقیر را حمل بر بی ادبی ننمایند./ سینا سعدینی

دریافت معنای جدید از یک متن M&M

دریافت معنای جدید از یک متن

باید آثار ادبی را نه به مثابه‌ی متونی یا معانی ثابت بلکه به صورت ماتریس‌هایی ببینیم که توانایی خلق مجموعه‌ای از معانی مختلف را دارند. متون ادبی بیش از آن که شامل معنا باشند، به خلق معنا می‌پردازند.(1)

این که تصور کنید با سرک کشیدن به زندگی دیگران و استفاده از تجارب آنان می‌توانید راه و رسم زیستن را بیاموزید، خیالی خام است. زندگی کردن نیازمند تأمل فردی و تجربه‌ی شخصی است. هر کسی باید خودش معنای زندگی‌اش را بیابد تا به تجربه‌ی زیسته‌اش برسد. قبول و تقلید از دیگران به نوعی فرو رفتن در مرداب زندگی است. چنان که خوردن و پوشیدن دیگران هیچ تأثیری در کارکرد مشابه آن در ما ندارد، امور معنایی هم این گونه هستند. یعنی همه‌ی عوامل و عناصر زیستن باید در چنگال نفس قرار گیرند و به محک تجربه در آیند تا معنادار شوند. هر انسانی باید خود مزه‌ی معنای زندگی را بچشد. به قول پوپر معنای زندگی امری نهانی و فطری در طبیعت ما نیست که باید به دست ما کشف شود، بلکه زندگی همان معنایی را دارد که ما خود به زندگی‌مان می‌دهیم. ما می‌توانیم از راه اعمالی که انجام می‌دهیم، از راه کار و تلاش‌مان، از راه مؤثر بودن‌مان، از راه نوع نگاهی که به زندگی یا به انسان‌های دیگر یا به پیرامون و دنیا داریم، به زندگی‌مان معنا ببخشیم. یعنی معنای زندگی را انسان تعیین می‌کند، نه برعکس.(2)

یکی از رویکردها به معنای زندگی و یا درک معنا در جهان هستی، روبه‌رو شدن و مواجهه‌ی دیالکتیکی با متون است. این دیدگاه با تکیه بر هرمنوتیک فلسفی از یافته‌های پل ریکور فرانسوی است. وی متأثر از گادامر و هایدگر آلمانی، به نوعی رها شدگی متن از نویسنده و خواننده قائل است که در راستای نظریه‌ی افق گشایی گادامر شکل گرفته است.

البته پیش فرض خلق معنای زندگی از متن، مطالعه کردن و خواندن متون است. فقط افرادی که اهل مطالعه هستند، می‌توانند از این نسخه برای معناداری زندگی بهره بگیرند. پیروی شفاهی از ایده‌ی دیگران و فاصله‌گیری از متن مکتوب، فرد را دچار نوعی سرخوردگی و سردرگمی یا تقلید محض از دیگران می‌کند. عیب سخن شفاهی آن است که به شدت متأثر از بستر فرهنگی و موقعیت اجتماعی گوینده و شرایط روحی- روانی اوست، اما متن مکتوب کمتر به این عوامل وابسته است. چون عمل نوشتن بر خلاف گفتن در یک فضای گسترده و همه جانبه‌تری صورت می‌گیرد. در گفتار شرایط آنی حضور فعال دارند. گفتن معمولاً با احساسات عاطفی و هیجانات روانی همراه است ولی در نوشتار تمام گذشته‌ی فکری و حتی اندیشه‌های آینده‌نگرانه‌ی نویسنده نیز دخیل‌اند. نوشتن ثبت دائمی ایده‌ها در تراز اندیشه‌هاست.

پیش فرض دوم این رویکرد، آن است که فرد نیازمند اطلاعات کلی و گاه جزئی از دانش هرمنوتیکی است و باید سیر تحول تاریخی این اندیشه را در طول دو قرن اخیر دنبال کند و بداند چه رابطه‌ای میان متن، نویسنده و گوینده وجود دارد. هر چند شناخت نویسنده و تمایل او به نوشتن و ثبت آثار و افکار، بخشی از دریافت متن است اما خواننده باید بدون لحاظ این پیشینه و فقط با تکیه بر خود متن در پی خلق و درک معنای جدید و گسترش آن باشد. البته در تعبیر دینی از هرمنوتیک، گزینه‌ی دیگری هم وجود دارد و آن درک معنای معناها یعنی خدا است. این درک هر چند دست‌یافتنی نیست ولی نظر به آن می‌تواند افق‌گشایی متنی که در اندیشه‌ی گادامر به آن پرداخته شده است، گسترش دهد. یعنی ما با گشودگی مطلق مواجه هستیم که رسیدن به آن امکان‌پذیر نیست اما شناوری در متن و معنا را تداعی می‌کند.

حاصل این رویکرد رسیدن به فهم از خویشتن در پی جست‌وجوی معنا از متن دیگران است و چون خویشتن‌فهمی نامحدود است بنابراین کشف و کاوش معنا ادامه پیدا می‌کند. قانع نشدن به یک متن و گفتار و عبور از یک معنا به معنای دیگر و تعبیر و تأویل مدام گفته‌ها و نوشته‌ها، سیری‌ناپذیری معنا از زندگی را به دنبال دارد و همین امر موجب نجات از دگماتیسم فکری و تقلید محض از یک مرام و مسلک می‌شود. ذهن جستجوگر آدمی برای دریافت معنا، شناور بودن او در معانی را اقتضا می‌کند. معانی متکثّر و برداشت‌های تأویلی متفاوت از یک متن، زمینه‌ساز بدفهمی و سوء‌فهم نسبت به دیگران حتی خود شخص است. عطش سیری‌ناپذیر برای درک حقیقت معنای معناها و عبور از تفسیرهای موجود، منجر به یک درک گشاده و باز نسبت به متن می‌شود. البته تکثّر معنا و اکتفا نکردن به یک معنای منسجم و پذیرفته شده، گاه نوعی بی‌معنایی را نیز ایجاد می‌کند. این امر را می‌توان از زبان اگزیستانسیالیست‌های الحادی و نیهلیست‌هایی چون سارتر و کامو شنید. اما به قول پل ریکور زندگی اگر معنادار نباشد، فهم برای همیشه ناممکن خواهد بود.(3) از این رو گفته‌اند بی‌معنایی هم نوعی معناست. اما باور به یک موجود مطلق و نامتناهی، معانی متفاوت و متکثر را به یک معنای نامتناهی و به کلّی دیگری هدایت می‌کند.

این معنای نامتناهی، خلق معنا و تأویلی است که در رویارویی با یک متن حاصل می‌شود و از معانی پیشین، پیشی می‌گیرد. معنای فرضی به معنای ایده‌آلیستی و ذهنی نیست بلکه رسیدن به یک معنای متفاوت از متن است. در حقیقت نوعی زایش فکر و دریافت معنای جدیدی است که موجب ساماندهی دیگر افکار و اعمال آدمی می‌شود و در رفتار و گفتارش نمایان می‌گردد. یعنی آدمی در متن و دنیای به وجود آمده از متن، زندگی می‌کند. تمام روابط اخلاقی و مناسبات اجتماعی او متأثر از پذیرش معنا و فهم جدید از متن است. چون منجر به خویشتن‌فهمی می‌شود و درک متفاوتی از هستی را رقم می‌زند. بنابراین صرفاً فرض یک معنا نیست بلکه زندگی در دنیای متن است.

----------------------------------------

1- آثار ادبی را چگونه بخوانیم، تری ایگلتون ص 186

2- می‌دانم که هیچ نمی‌دانم، کارل پوپر، ترجمه‌ی پرویز دستمالچی ص 103

3- هرمنوتیک مدرن ص91