پارادوکس های زندگی
مردانی که بناست چند ماه بعد همسرشان را طلاق بدهند از او ستایش ها می کنند.(زمان بازیافته ص 30)
یک تجربه ی عرفانی، تجربه ای تناقض زاست. قدرت خداوند، قدرت من را نابود نمی کند.(شب آتش، اشمیت، مترجم وحیده نعیم آبادی ص ۲۰۸)
مقدمه
شناخت پارادوکس های زندگی ورود به دنیای پررمز و رازی است که غوطه وری در آن آسایش ظاهری را از آدمی می ستاند و او را به آرامش درونی فرا می خواند. آگاهی از این تناقضات است که انسان جایگاه خود را می یابد و نه تنها خود را می شناسد بلکه به خطاهای شناختی خود پی می برد و به نوعی شناخت درمانی می رسد.
جنگ همیشگی بین داده های عقلی و غیرعقلی، عرفان و فلسفه، تصوف و انقلابات اجتماعی و در نهایت علم و دین، همه به علت وجود پارادوکس هایی است که زندگی آدمیان را احاطه کرده است. پذیرش این تناقضات به منزله ی آشتی دادن بین این مقوله هاست.
در دنیای وارونه، اعتقادات بر اساس اصناف دینداری یعنی مصلحت اندیش، معرفت اندیش و تجربت اندیش به صورت معکوس ظهورمی یابد. پیامبران با یک تجربه ی دینی مواجه می شوند سپس عده ای پیرامون آن تجربه می اندیشند و در نهایت در بستر تاریخی به مصلحت اندیشی بدلّ می شود. چنان که در بحث عبادت هم پیامبران چون به حد بالایی از معرفت و ایمان رسیده اند، عبادت می کنند ولی مؤمنان اول به مناسک توجه می کنند سپس وارد حوزه ی اندیشه می شوند و برخی به تجربه های دینی می رسند.
آیا این یک امر پاردوکسیکال نیست که کوچکی و بزرگی، طولانی و کوتاهی، زندگی و مرگ در کنار هم بر سر یک سفره می نشینند. به قول جبران خلیل جبران در کتاب پیامبر وقتی سر بر بالشت گذاشته اید و خوابیده اید؛ بدانید که انبوهی از غم زیر بالشت شماست. بنابراین غم و شادی، امید و ناامیدی، رضایت و عصبانیت، خشم و مهربانی در این جهان دست دوستی و برادری به هم داده اند تا ما را به سر منزل مقصود رسانند. گویند: عسل و خربزه با هم نمی سازند رندی گفت: چرا اتفاقاً این دو با هم ساختند و مرا از پای در آوردند.
با وجود این تناقض نماها آدمیان را دو عمر نداده اند که به یکی تجربه و به دیگری زندگی را از سر بگیرد. در این جهان تجربه و عمل تواَمان نصیب ما می شود پس باید در همین دنیا با آنها ساخت و سوخت. یعنی معمای هستی حل ناشدنی است.
این هستی کل هزاران جلوه دارد. جهان غرق در حدوث است. هر لحظه خلق های جدیدی صورت می گیرد و خلق های بسیاری محو می شود. منتها مردم متوجه این تبدیل و تبدلات نیستند و بیشتر ثبات می بینند. بر طبق آیه ای ازقرآن مجید خداوند می فرماید: آیا گمان می کنید که ما از آفرینش خسته شده ایم؟ چنین نیست. بلکه هر لحظه آفرینش جدیدی است.(1)
غیب را ابری و آبی دیگر ست/ آسمان و آفتابی دیگر ست
ناید آن الّا بر خاصان پدید/ باقیان فی لبس من خلق جدید(2)(3)
عالم بر خیال قائم است و این عالم را حقیقت می گویی جهت آن که در نظر می آید و محسوس است و آن معانی را که عالم فرع اوست، خیال می گویی. کار بعکس است خیال خود این عالم است که آن معنی صد جور این پدید آورد و بپوسد و خراب شود و نیست گردد و باز عالم نو پدید آرد و او کهن نگردد. منزه است از نوی و کهنی، فرع های او متصفند به کهنی و نوی و او که محدث اینهاست از هر دو منزه است و ورای هر دو است.(4)
وارونگی در جهان هستی به گونه ای است که در بیان مولانا فرج و گلو نوعی خیال محسوب می شود حال آن که دیگران اسرار دوست را خیالات می دانند.
چون حقیقت پیش او فرج و گلوست/کم بیان کن پیش او اسرار دوست
پیش ما فرج و گلو باشد خیال/ لاجرم هر دم نماید جان جمال(5)
مشکل اساسی آدمی آن است که او امور را آن طور که واقعا هستند، ادراک نمی کند او صورت را می بیند نه معنی را. به همین سبب در افسون افسونگر یعنی این دنیا گرفتار می آید اما محک دنیا اشتباه نیست، نگرش انسان ناقص است. او باید توهّم را از وجود خود بزداید.(6)
مولوی و شکسپیر از جمله شاعرانی هستند که تنوع اندیشه ها را در قضایای متناقض جست و جو می کنند. بر فلسفه شوریدن و از گزاره های آن برای اثبات مطلوب کمک گرفتن رسم مولاناست. چنان که شکسپیر با ادغام تراژدی و درام و عشق و مرگ نمایش های خود را سامان می بخشید.
گزاره ی ادب از که آموختی از بی ادبان خود نوعی فلسفه ی وارونگی در اخلاق است. یعنی آنچه بی ادبان بدان مبادرت می ورزند، من از آن اجتناب می ورزم. نامگذاری دنیا به دارالغرور هم بیانی از پارادوکس است به قول مولوی
می نماید نور نار و نار نور/ ورنه دنیا کی بدی دارالغرور(7)
چنان که واژه ی عکس در شعر هم حکایت وارونگی و پارادوکسیکال پدیده های هستی است.
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم/ ای بی خبر زلذت شرب مدام ما(8)
خمش خمش که اشارت عشق معکوس است/ نهان شوند معانی زگفتن بسیار(9)
معناشناسی
تناقض: دو مفهوم یا دو لفظ در صورتی متناقض هستند که یکی از آن دو چیزی را اثبات کند دیگری آن را نفی نماید. مانند هستی و نیستی.
تضاد: هر گاه دو چیز یا دو مفهوم نتوانند با هم در یک محل جمع شوند آن دو را متضاد گویند. مانند سیاهی و سپیدی.
اوصاف متضادی چون سیاهی و سپیدی و تلخی و شیرینی و درد و لذت محال است که در جسم واحد جمع شوند. و این به دلیل تنگی ظرفیت آن جسم است.. اما جوهر نفسانی در حین وحدت، جامع سپیدی و سیاهی و دیگر اضداد است و هر چه تجرّد و جوهریت انسان بیشتر شود و قوت و کمالش فزونی گیرد؛ احاطه و جامعیت اش نسبت به اضداد بیشتر خواهد شد.(10)
می دانید که حکم به تضاد اضداد از امور استقرایی است و نه از امور عقلی و پیشینی محض. یعنی هیچ کس پیشاپیش و با برهان عقلی نمی تواند معین کند دو وصف ضد یکدیگرند و در موضوع واحد جمع نمی شوند. این امور را باید به استقراء به دست آورد.(11)
امروزه تضادها را نوعی تقابل معنایی می دانند و آنها را تقسیم می کنند به:
1- تقابل مکمّل: زنده و مرده- صدق و کذب، باز و بسته
2- تقابل مدرّج: بزرگ و کوچک- کوتاه و بلند- تند و کند
3- تقابل صوری: خوش ترکیب و بدترکیب- بینا و نابینا- اصولی و غیر اصولی
4- تقابل دوسویه: خرید و فروش- داد و ستد- رفت و آمد
فرق تناقض و تضاد این است که دو امر متناقض نه با هم جمع می شوند و نه رفع می گردند مثلا در آن واحد ممکن نیست یک مکان هم روشن باشد و هم تاریک. پس روشنای و تاریکی با هم جمع نمی شوند و نیز ممکن نیست یک مکان در آن واحد نه روشن باشد و نه تاریک بلکه به هر حال یا روشن است یا تاریک. در حالی که دو امر متضاد فقط با هم جمع نمی شوند اما رفع آنها امکان پذیر است. چنان چه اجتماع سیاهی و سپیدی در یک مکان ممکن نیست ولی ممکن است یک شیء نه سیاه باشد نه سپید، آبی باشد.(12)
پارادوکس: دو مفهوم که به ظاهر متناقض هستند ولی در حقیقت تناقضی در آنها مشاهده نمی شود.(متناقض نما)
پارادوکس معادل پارادخشانه ادای دینی هر چند ناچیز به دکترمیرشمس الدین ادیب سلطانی است که با ترجمه ی شاهکار کانت، سنجش خرد ناب{= نقد عقل محض} کاری کارستان کرده است. مطابق توضیح ایشان(در واژه ی اثر یاد شده) پارادخشی در زبان اوستایی و پارسی باستان همریشه و هم معنی با پارادوکسادر یونانی است و دخشی به معنی آموزنده، تعلیم دان و عقیده است. واژه ی لاتین داکتر در اصل به معنای معلّم از همین ریشه است. مرحوم احمد فردید گاه این واژه را به فراکیش ترجمه می کردند. به عقیده ی ایشان دوکسا یا دگم به معنای کیش همگن است و دگماتیسم به معنای کیش مداری است. همچنین این واژه را به شطح، شطحیه، متناقض نما، نقیض نما، باطل نما، خارق اجماع، مانعة الجمع، ناساز و... نیز ترجمه کرده اند. کاربرد این واژه در تاریخ فلسفه و نیز در ادبیات خود حکایتی دارد که شرح آن خارج از حدّ این وجیزه است. کی یرکگور این واژه را در جایی به کار می برد که از ایمان و ساحت دینی سخن می گوید. همچنین ناهمخوانی هستی و اندیشه به نزد وی محمل پارادوکس است. پارادوکس در موقعیت رویارویی یا بلاتکلیفی عقلی و دوراهه ای است که یکی را باید انتخاب کرد. "یا این یا آن" اما هیچ دلیل عقلی برای رجحان یک گزینه بر گزینه ی دیگر وجود ندارد. پارادوکس ناظر به دو امر است که به ظاهر متناقض و مانعة الجمع اند اما به اعتبار مقصود و منظوری نهفته چنین نقیضه ای مرتفع می شود. از جمله پارادوکس های مشهور خراب آباد، درد بی دردی، ای مرگ، تو می میری!(جان دادن) کودک پدر انسان است(وردزورث) من نه منم نه من منم(مولوی) و مانند آن هاست. در ادبیات آلمانی، فرانتس کافکا پارادوکس را به عنوان آرایه ای ادبی پشت سر می گذارد و آن را همچون جوهر واقعیات زنده ی هستی با انبوهی از تمثیل های نبوغ آمیز مطرح می کند. در فلسفه های اگزیستانس این پارادوکس سارتر مشهور است. انسان آن هست که نیست. انسان آن نیست که هست.(13)
کز تناقض های دل پشتم شکست/ بر سرم جانا بیا می مال دست
سایه ی خود از سر من برمدار/ بی قرارم بی قرارم بی قرار
گم می شود دل من چون شرح یار گویم/ چون گم شدم زخود من او را چگونه جویم
گم شدن در گم شدن دین من است/ نیستی در هست آیین من است
ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه (14) کنایه از امتناع جمع بین دو امر متنافی در اعتقاد است. چون که یک قلب واحد جای دو اعتقاد متنافی یا دو رأی متناقض ندارد. و اگر دو امر است باید دو قلب باشد ولی خدا یک قلب برای انسان قرار داده است.(15)
فلسفه ی پارادوکس ها
1- جامعیت انسان: عبدالرزاق لاهیجی در تفسیر آیه ی 72 سوره ی احزاب می نویسد: غرض از امانت، امانت جامعیت است که شامل جمیع اسماء و صفات است. زیرا که انسان نسخه و آیینه ی تمام نمای کلیه ی اسماء و صفات الهی است. مراد از آسمان، عالم ارواح(عالم جبروت) است و زمین اشاره به عالم ملک و شهادت و اجسام است در حالی که جبال مظهر عالم مثال است که متوسط بین ارواح و اجسام. خداوند این امانت جامعیت را به سه عالم داد آنان از حمل آن اِبا کردند زیرا که استعداد ذاتی آنان از قبول این امانت قاصر بود. ولی انسان بدان تن در داد. چون انسان ظلوم و جهول است. به قول حافظ انسان دیوانه بود و از شهامت کانی برای قبول کردن این امانت که هر سه عالم از پذیرفتنش عاجز بودند، برخوردار بود و سرنوشت انسان همین دیوانگی است. کلمه ی ظلوم به نظر ابن عربی مأخوذ از ظلمات است و نه از ظلم. چون انسان آخرین مرتبه ی تنزلات و ظهورات است یک طرف وی ظلمانی و عدم است ولی انسان در عین حال جهول است و مراد از جهول، جهل به ماسوای حق است که عرفان صرف باشد. از این رو جمیع اضداد است و به همین دلیل دیوانه می نماید و این است در واقع تناقض بزرگ انسان که برگزیده شده بود تا به دیوانگی خویش تحقق بخشد. (16)
2- لازمه ی حیات انسانی: پذیرش پارادوکس ها به منزله ی آشتی دادن بین مقوله های به نظر متناقض است.
فیلسوف آلمانی رودلف اتّو در کتاب معروف «امر قدسی» تجربه ی فنا بر اثر تجلی قدسی را مورد بررسی قرار می دهد و می گوید: این تجربه ایجاد خوفی اسرارآمیز می کند. زیرا انگیزه و موضوع این خوف وصف ناپذیر، قابل تشخیص نیست. در این تجربه، خوفی ناشی از جلال الهی به انسان دست می دهد. پس این تجلی به یک اعتبار دفع هیبت و حیرت است و به اعتبار دیگر جذبه و کشش و رحمت.(هماهنگی اضداد) ولی چرا انسان به سوی همان چیزی کشیده می شود که از آن رانده شده؟ چون انسان جامع جمیع صفات جلالی و جمالی است ولی دیگر موجودات یا مظهر اسماء جمالیه اند(ملائکه ی رحمت) یا مظهر جلالیه اند.(مثل شیطان و ملائکه ی عذاب) اما انسان چون فطرت و طبیعت اش جامع این دو صفت متناقض است از این رهگذر انسان هم شب روشن و هم روز تاریک است. انسان در مقابل آنچه او را دفع می کند، احساس جذبه و شوق می نماید زیرا آنچه دافع اوست در واقع اصل وجود اوست. فقط آنگاه که در فنای جلال حق فانی گشت می تواند به بقای رحمت الهی باقی بماند.(17)
3- هدیه ی بزرگ الهی: لزوم تناقض و تضاد در امور بشری در واقع هدیه ی بزرگ الهی یعنی آزادی و حق انتخاب به نوع بشر بود. که متأسفانه معلوم شد این انتخاب و آزادی خود یک تناقض است. زیرا آزادی انتخاب متضمن آزادی در انتخاب غلط و گناه نیز هست. شما نمی توانید یکی را بدون دیگری داشته باشید. بنابراین گناه، گناه ابتدایی، بهایی است که برای انسانیت خود می پردازیم. من همچنین این واقعیت را به راستی فهمیدم که تضاد و تناقض آن چیزی است که زندگی را جالب توجه می کند. اگر هر چیزی، نعمتی بسیط، صریح و ترکیب نشده بود، زندگی به زودی خسته کننده می شد و دیگر نیاز به حرکت، تلاش و دگرگونی نبود. اگر روزی بهشتی بدون تضاد و تناقض را به من پیشنهاد کنند، بی تردید جهنم را انتخاب می کردم. بنابراین در صورت فقدان تضاد و تناقض دستیابی به کمال نه ممکن است و نه شاید قابل خواست باشد.
این نتیجه گیری برای من در حکم الهامی غیبی بود. در ذات هر چیز تضاد و تناقض نهفته است. زندگی هرگز راحت و آسوده، قابل کمال یافتن یا کاملا قابل پیش بینی نخواهد بود. شاید گذشته ی زندگی را بتوان خوب شناخت ولی ما مجبوریم آن را به آینده پیوند بزنیم. برای این که زندگی را در همه ی سطوح قابل زیست کنیم، چاره ای جز این نداریم که استفاده از تضادها و تناقضات(یعنی موازنه ی بین تضادها و ناسازگاری ها) را به عنوان دعوتی برای یافتن راه و روشی بهتر فرا گیریم.(18)
4- غیرت مندی خداوند: مهم ترین رکن جهان شناسی مولوی از قرآن اخذ شده و آن این که این دنیا دارالغرور است یعنی آدمی را گول می زند. به تعبیر دیگر این جهان یک خدعه سراست.
گرنبودی عکس آن سَرو سُرور/ پس نخواندی ایزدش دارالغرور
مطابق این منظر در این دنیا همه چیز وارونه است. چیزهایی که در واقع خوب اند در ظاهر بد می نمایند و چیزهایی که در واقع بد هستند، در ظاهر خوب می نمایند. نمود ظاهری چیزها در دنیا وارونه است. درست مثل تصویری که در سطح آب یک استخر تشکیل می شود. آدمی تا از پستی نفس بیرون نیامده باید این حکم را بپذیرد و داوری اولیه اش را در مورد مسائل مختلف واژگون سازد.
مولوی در توضیح این معنا داستانی بدین مضمون نقل می کند که عده ای در جایی آتشی افروخته و آبی فراهم کرده بودند و مردم را دعوت می کردند که به داخل یکی از آنها بروند. مردم عموما آب را انتخاب می کردند و غافل بودند که اگر داخل آب شوند، سر از آتش در می آورند و برعکس. در کار این جهان چنین وارونگی هایی در کار است. اگر تلخی را برگزینی و بچشی، در نهایت شیرین کام می شوی و اگر شیرینی را برگزینی و بچشی، در نهایت تلخ کام می شوی. اما چون غالب آدمیان نزدیک بین و سطحی نگرند، آن چیزی را انتخاب می کند که در ابتدا نتایج شیرینی به بار می آورد.
مولوی سرّ این وارونگی را غیرت مندی خداوند می داند. همانطور که می دانید یکی از اوصاف خداوند غیور است. معنای غیرت الهی نزد مولانا این است که او امور باارزش و نیک را از دست نامحرمان دور نگه می دارد. در این عالم چیزهای باارزشی وجود دارند که از نامحرمان پوشیده اند و به اصطلاح شیرینی ها در ترشی ها پوشیده شده اند. باید شجاعت مواجهه با ترشی و تلخی را داشت تا به شیرینی رسید.
تا که شیرینی ما از دو جهان/ در حجاب دو ترش باشد نهان(19)(20)
-------------------------
1- ق/15
2- مثنوی1/2035
3- مولانا و چند داستان مثنوی، شمیسا ص 45
4- فیه مافیه ص 120
5- مثنوی 5/9-3938
6- راه عرفانی عشق ص 170
7- مثنوی 5/4136
8- دیوان حافظ
9- دیوان شمس غزل 1138
10- اسفار اربعه ج 9 ص 189
11- آیین در آیینه ص 448
12- کلیات فلسفه، علی اصغر دادبه ص 68
13- پاورقی ص 362 کتاب نیچه اثر کارل یاسپرس با ترجمه ی سیاوش جمادی
14- احزاب/ 4
15- المیزان ج 16 ص 274
16- شرح گلشن راز ص 199
17- شرح گلشن راز ص 211
18- عصر تضاد و تناقض، چارلز بی. هندی ص 39
19- مثنوی 1/1764
20- خدا چون عشق ص 164