آیا خدا مرده است؟ O&D
آیا خدا مرده است؟*
جملهی خدا مرده است بدین معناست که در واقع نمادها مردهاند.(1)
مقدمه
شخصیتها و نویسندگانی که از مرگِ چیزی سخن گفتهاند، شهرت بسیار یافتهاند. نیچه مشهور به مرگ خداست او با طرح این ایده در کتاب «حکمت شادان»، غوغایی به پا کرد که تاکنون آثارش برجا مانده است. پس از او رولان بارت در مقالهای بلند از مرگ مؤلّف خبر داد و هرمنوتیکرهای زیادی در بحث زبانشناسی پیرو او شدند. گراهام آلن در کتاب «رولان بارت» به استناد کتاب «غوغای زبانِ» او به نزدیک شدن نظریهی مرگ مؤلّف به مرگ خدای نیچه گواهی میدهد و مینویسد: ادبیات (بهتر آن که، از این پس، بگوییم نوشتار) با امتناع از منتسب کردن متن (و جهان - به عنوان- متن) به یک رمز و راز، یعنی به یک معنای نهایی، امکان فعّالیتی را فراهم میکند که میتوان آن را پادخداشناسانه و به راستی انقلابی خواند زیرا امتناع از بند آوردن معنا در نهایت روگردانی از خدا و پی نهادهای آن - عقل، علم و قانون - است.(2) بارت مؤلّف را خالقِ خداگونِ معنا میداند.(3) بارت متن را یک بافته یا فضایی چند بُعدی میداند که در آن مجموعهی متنوعی از نوشتهها به هم بر میخورند و درهم میآمیزند که هیچکدام از آنها اصلی نیستند.(4) گوستاو فلوبر هم در توصیف مؤلّف میگوید: نویسنده در اثرش باید همچون خدا در کائنات باشد. همه جا حاضر باشد و همهنگام در هیچ کجا پیدا نباشد.(5) جالب است بدانید که بارت هم متأثر از اندیشههای ژاک دریدا است که قائل به شالودهشکنی یا مرگ ساختار بود. حتی کسانی چون تئودور آدورنو، ژان فرانسوا لیوتار و لارِنس کِهون که از پساتجددگرایی سخن میگویند، باز از مرگ یک سوژه و تکوین سوژهی نوین خبر میدهند. از طرفی، جامعهشناسانی هستند که دنیوی شدن (سکولاریزاسیون) را به عنوان مرگ دین تلقی میکنند؛ اما با وجود این، نظریهی دنیوی شدن سهم زیادی برای فهم دین در دنیای امروز داشته است.(6) احیاگران دینی هم با طرح نظریهی جدید در حوزهی دینشناسی، به اماتهی دینی و پایان یافتن یک قرائت از دین، فرمان میدهند.
مرگ خدا چه در مقام قهرمان و چه در مقام مؤلّف، نیچه را قادر میسازد این معنی را که جهان تابع تفسیری یگانه و فراگیر مطابق با نقش یا قصد خداوند است مردود بشمارد. و خودآفرینی جهان پارادوکسوارترین اندیشه را به میدان میآورد، یعنی این واقعیت که خوانندگان این متن برخی از اجزای خود آن، یعنی برخی از شخصیتهای خود آن هستند که با خواندن آن خودآفرینیاش را تقویت میکنند.(7)
از این عبارات پارادوکسیکال میتوان نتیجه گرفت که هر تزی در زمان و شرایط خاصی بیان شده است و قابل تعمیم به همهی زمانها و مکانها نیست. بنابراین طرح مرگ خدا توسط نیچه نیازمند واگشایی و تحلیلی همه جانبه است تا مقصودش روشن و مبرهن شود. چنان که مرگ مؤلّف بارت در پی بیان زایش معنا از یک متن است. به این که متن و نه اثر، تولیدکنندهی معنای جدید است و نباید به همان معنای نخستین که مؤلّف گفته یا نیت داشته است، اکتفا کرد.
بیان چند نکته
با یادآوری چند نکتهی ضروری، تحلیل مرگ خدای نیچه را از زوایای مختلف دنبال میکنیم. در آغاز
1- دیریست ذهنم درگیر مرگ خدای نیچه است و با مطالعهی هر کتاب فلسفی معاصرِ غرب در پی پاسخی برآمدهام. جستار فعلی محصول تحلیل این پرسش و گردآوری پاسخهای بسیاری است که تاکنون ارائه شده است.
2- پاسخ به پرسش فوق از سوی فیلسوفان و نیچهشناسان گاه مجمّل و گاه مفصّل است. ذکر پارهای از آنها ما را با فلسفهورزی و فهم نیچه نسبت به خدا و جهان و ارزشهای دینی و اخلاقی آشنا میکند. با یادآوری این اصل فلسفی که در ساحت انکار، اثبات نهفته است.
3- سبک نوشتاری نیچه آفوریسم است. یعنی گزیدهگویی و کوتاهنویسی و در عین حال عمیق و دقیق نگاشتن. همان طور که خودش میگوید آرزویاش این بوده که یک کتاب یا چندین کتاب را با یک جمله بیان کند.(8)
4- نیچه اساساً یک فیلسوف ضدنظام است. بنابراین خوانندگان نیچه باید به این نکتهی بسیار مهم توجه داشته باشند که نمیتوان با خواندن یک کتاب یا دو مقاله راجع به او، شناخت کافی و لازم را از او به دست آورد.(9)
5- از نگاه فلسفی اگر باور به خدا رنگ ببازد اما ترس از خدا همچنان در ذهن بشر باقی است. به قول مارکز، فقط در موارد اضطراری به واقعیت جملهای پی میبرد که اغلب آن را از روی شوخی بر زبان میآورد: «من به خدا اعتقاد ندارم ولی از او میترسم»(10)
6- در مقابل این پرسش که منظور نیچه از مرگ خداوند چه بوده است یک پاسخ واحد وجود ندارد... اما مطمئناً نیچه دست کم میخواست پایان صورتهای سنتی اقتدار را اعلام کند: صورت اقتدار تاریخی، سیاسی، دینی، اخلاقی.(11)
7- نوشتار حاضر ضمن اشارهی اجمالی به موضوع و پیشینهی بحث، نظر نیچه را از زوایای عرفانی، جامعهشناختی، روانشناختی، نفوذ علم، معنای زندگی و فراروایتها مورد ارزیابی قرار میدهد.
تنقیح مناط
نیچه در کتاب «حکمت شادان» مرگ خدا را به عنوان بزرگترین واقعه بیان میکند و میگوید: من هم اینک به شما خواهم گفت خدا کجا رفته است. من و شما، یعنی ما، او را کشتیم. مـا، همه، قاتل او هستیم! ولی ما چگونه این کار را انجام دادیم؟ چگونه توانستیم دریا را خشک کنیم؟ چه کسی به ما اسفنج داد تا افق را تماماً پاك کنیم؟ وقتی پیوند میان زمین و خورشـید را گسستیم چه کردیم؟ اکنون زمین به کجا میرود؟ و ما را به کجـا مـیکشـاند؟ آیـا مـا از خورشیدها دور نمیشویم؟ آیا ما بیوقفه و از پیش و پس، از کنار، و از همه طـرف سـقوط نمیکنیم؟... آیا ما در نیستی لایتناهی سرگردان نمیشویم؟ آیا وزش دم عـدم را بـر چهـرهی خود احساس نمیکنیم؟... آیا صداي گورکنها که خدا را دفن میکنند نمیشنویم؟... خدا مرد! خدا مرده است! ما او را کشتیم! و ما قاتل قاتلان، چگونه مـیخـواهیم خـود را تسـلی دهیم! کارد ما خون مقدّسترین و مقتدرترین چیزي را کـه دنیـا تـا همـین امـروز داشـت، ریخت... چه کسی این خون را از دستان ما خواهـد زدود؟ کـدام آب آن را از مـا خواهـد شست؟ ما چه مراسم و تشریفات مقدّسی برای کفاره دادن باید برگزار کنـیم؟(12) در جای دیگر میگوید: بزرگترین واقعه از وقایع اخیر، مرگ خدا یا به عبارت دیگر این که ایمان به خدای مسیحیت توجیه خود را از دست داده است، از هم اکنون اولین سایههای خود را بر سر اروپا میگستراند.(13) در کتاب «چنین گفت زرتشت» نیز به مرگ خدا اشاره کرده است. آنجا که میگوید: بس شگفت است. آیا این قدیس در این جنگل هنوز نشنیده که خدا مرده است.(14)
نیچه در تأیید عبارت خدا مرده است از بودلر گواه میآورد که خدا تنها موجودی است که برای حکومت کردن حتی نیازی به موجودیت هم ندارد.(15) هایدگر میگوید: از لحن این سخن چنین برمیآید که مراد نیچه از مرگ خدا صرفاً مرگ خدای مسیحیت است.(16) آلن بدیو میگوید: در واقع نیچه فکر میکرد گفتار غالب در این دوران هنوز مسیحیت است که بعد از آن دیگر مُرد. او وقتی گفت خدا مرده است مقصودش این بود که مسیحیت مرده است.(17) هانس کونگ هم میگوید: نیچه خدا را - هر نوع خدا را - و به ویژه خدای مسیحی را منکر است.(18)
دکتر صالحزاده در کتاب «سیر و تطور مفهوم خدا» به نقل از آلتایرز آورده است: تجسم خدا به صورت مسیح، مرگ خداست.(19) در توجیه دیگر این بیان را ناشی از بحرانی میداند که از رنسانس آغاز شده و تا زمان نیچه تکمیل شده است. نیچه به نسل خود هشدار میدهد که این بحران را جدی بگیرند آنچنان عظیم است که هنوز کاملاً سر نرسیده است؛ استلزامات کامل آن به صورت نیستانگاری تازهوارد پدیدار میشود.(20) بنابراین اعلان مرگ خدا، الحاد و تعصبآمیز نیست بلکه مفهوم آن بیشتر فقدان نهایی ایمان به هر گونه هستی خارجی هدایتکننده و نگهدارنده حیات بشر و از جمله حتی جهان عینی و بانظم است و این یعنی نیستانگاری.(21)
نیچه ابطال تدریجی کلیهی ارزشهای مابعدالطبیعی را که از آغاز تفکر غرب پدید آمده است، به مرگ خدا و نهیلیسم تعبیر میکند. چه اگر ایمان به این که این جهان عرضهی تحقّقپذیری طرحی است که خدا افکنده، سست شود، همهی ارزشهایی که متکی بر آنند باطل خواهند شد.(22)
در اخلاق مسیحی خدا را تنها خدای ضعیفان و رنجوران تصویر میکردند. نیچه در کتاب «دجّال» مینویسد: تصور مسیحیت از خدا، خدا چون خدای بیماران، چـون عنکبـوت و خـدا همچـون روح، یکی از تباهترین تصورات در بارهی خداست که بشر بدان دست یافته است؛ در سیر پسروندهی نوع خدا، این تصور شاید نشاندهندهی پسـتتـرین مرحلـه باشـد. خـدا بـه جـای ایـن کـه دگرگونی، یا آری جاوید به زندگانی باشد به مقام متناقض زنـدگانی تنـزل کـرد! در وجـود خدا دشمنی نسبت به زندگانی، طبیعت، و نیروی اراده به زندگی تجلی کرد! و به دسـتوری برای هر نوع بهتان به «این جهان» و دروغ در بارهی «آن جهان» بدل شد. در وجود وی نیستی، الوهیت یافت و اراده به نیستی تقدیس شد.(23)
نیچه میخواهد مردم را از پیامدهای گستردهی قتل خدا آگاه سازد و خود وی آماده است که این پیامدها را بپذیرد. آیا عظمت این قتل برای بسیاری عظیم نیست؟ آیا نباید هر کس که پس از ما متولّد گردد به خاطر همین نیاز به تاریخی بزرگتر از همهی تاریخ هایی که تاکنون گذشته است تعلق پیدا میکند.(24)
مرگ خدا در نظرگاه نیچه، چیزی دیگری است از نفی او. او نمیگوید خدا نیست بل میگوید خدا مرده است. یعنی موضع او وجودشناسانه نیست. (هرچند عواقب وجودشناسانه دارد) و معرفتشناسانه است و در جایگاه نشان دادن وضع انسان معاصر در هستی و به واقع بیانی است از نیستانگاری.(25)
نیچه با ضروری خواندن پایانی برای فلسفه، شاید عالماً و عامداً، {چیزی} به آن افزوده است... عجیب آن که، همان طور که آرمان زهد حقهی زندگی برای واداشتن انسانها به ادامه دادن زندگی بود، مرگ فلسفه چه بسا حقهی خود فلسفه برای واداشتن انسانها به ادامه دادن نوشتن باشد.(26)
پیشینهی بحث
این که آیا نیچه اولین کسی است که این نظر را بیان میکند یا پیش از او افراد دیگری هم به این مقوله پرداختهاند. برخی بر این باورند که ریشهی این سخن به رنسانس غرب بر میگردد اما صراحت آن را در اندیشههای کانت، هگل و شوپنهاور میتوان یافت. لارس اسوندسن، فیلسوف معاصر نروژی در کتاب «فلسفه ملال» مینویسد: هگل ذهنگرایی را شایعترین بیماری عصر خود میداند. ذهنگرایی با چرخش کوپرنیکی کانت در فلسفه ارتباط دارد. مرگ خدا چیزی نیست که ناگهان به ذهن نیچه خطور کرده باشد. خدا از همان دوران کانت مرده بود. چون دیگر ضامن عینیت شناخت و نظم کائنات نبود. البته دیگر کسی خواستار چنین تضمینی نیز نبود. انسان باید روی دو پای خود میایستاد. شاید برجستهترین ویژگی مدرنیته این باشد که انسان نقشی را بر عهده میگیرد که قبلاً خدا ایفا میکرد. ویژگیهایی که ابتدا به اشیاء و در دوران قرون وسطی به نحو فزایندهای به خداوند نسبت دادند. اکنون به جنبههایی از جهان نسبت میدادند که ساخته و پرداختهی ذهن انسان بود. مسلماً کانت در این روایت جایگاه برجستهای دارد. این گفته که برداشت کانت از مفهوم «من» نسخهی غیردینی شدهی مفهوم خدا در قرون وسطی است، سطحینگری است ولی غیرمعقول نیست. مشکلی که در برابر ذهن قرار دارد این است که حفرهای معنایی را که غیبت خداوند بر جای گذاشته است پر کند.(27)
اما بازگرداندن دوبارهی خدا به زندگی ممکن نبود. هگل در شرایطی که کمی با شرایط مورد نظر ما تفاوت دارد، در ایمان و معرفت که از آخرین کارهایاش در یِنا بود، نوشت که اکنون دین به احساسات متّکی است. خدا خود مرده است البته نیچه هشتاد سال بعد مرگ خداوند را با خودنمایی بیشتری اعلام کرد. ولی این کلام هگل سرآغاز رومانتیسم یِنا بود. مرگ خدا انسانیت را در جهانی قرار نمیدهد که بیهیچ ابهامی از پیش موجود است. بلکه در جهانی قرار میدهد که در آن همین محدودیتها به موضوعات ممتاز تجربه و مرزهایی تبدیل شدند که میتوان فرض کرد، دگرگون کرد و پشت سر گذاشت. بدین ترتیب، این تجربهای کاملاً مدرن است، یعنی تجربهی مرزها و مرزشکنیها.(28)
هگل گفت: خدا مرده است و نیچه آن را جدی گرفت و آلتایزر از این سخن ملازماتی دینی در قالب استعلاء اخروی بیرون کشید. در واقع آلتایزر مدعی است که نیچه اولین مسیحی تمام عیار و بنیادی است.(29) علاوه بر هگل، هاینه در کتاب خود «تاریخ دین و فلسفه در آلمان» و سوین برن، شاعر ویکتوریایی در 1871 در شعر «سرود انسان» در مورد خدای مرده سخن گفتهاند.(30) هانس کونگ معتقد است که شوپنهاور، از نظر نیچه، نخستین کسی است که الحاد را در میان ما آلمانیها پذیرفت.(31)
درون مایهی مرگ خدا یک ابداع تندروانه نیست. یعنی مرگ خدا احیای مفهوم خدای غیرفعّال است. خدایی که جهان را آفرید و بعد مسئولیت خود را کنار گذاشت و در ژرفای آسمان به خود مشغول شد. مضمونی است که در شمار زیادی از ادیان کهن پیدا میشود. با وجود این، درست است که ایزدشناسی مرگ خدا بینهایت اهمیت دارد. زیرا تنها آفرینش دینی جهان مدرن غرب است و واپسین گام فرایند تقدّسزدایی را به ما نشان میدهد. در نظر تاریخپژوه ادیان این مسئله اهمیت دارد زیرا این مرحلهی نهایی نشان میدهد که این مقدّس به مرحلهی کمال پوشانندگی رسیده است یا دقیقترش این است که تماماً با نامقدّس یکی شده است.(32) از نظر ویتگنشتاین، تلاش برای توجیه اعتقادات مسیحی با استدلالهای فلسفی گم کردن سوراخ دعاست.(33)
نظر عرفانی
عرفا بر این باورند و میگویند: اکثر آدمیان همواره در غفلتی غلیظ به سر میبرند. و ستون و سقف هستی بر غفلت بنا نهاده شده است. شاید یکی از معانی دنیا همین نگاه پایین و پست نسبت به خدا و پدیدههای هستی است. یعنی یافتن حقیقت مطلق در زندگی دنیوی امکانپذیر نیست. از این رو عارفان بسیاری پیش از نیچه - که او هم با نگاهی شبهعرفانی یا جنون صوفیانه به جهان پیرامون مینگریست - نسبت به بیتوجهی به خدا داد سخن دادهاند و به مرگ خدا اشاره کردهاند. از باب نمونه ابوسعید ابوالخیر در آخر عهد به مدت یک سال در هر مجلسی بگفتی ای مسلمانان قحطِ خدای میآید.(34) چنان که در اسرارالتوحید آمده است: به خدمت درویشان مشغول میباید بود و خدمت ایشان را میان درباید بست. کودکان را بازی نباید کرد. جوانان را بُلعجبی نباید کرد. پیران را قُرّایی و مُرایی نباید کرد. علم دو جهان در این کلمات گفته شد. انا لله و انا الیه راجعون. قحطِ خدای آمد. قحطِ خدای آمد. قحطِ خدای آمد.(35)
مولوی نیز فتوا به غفلت این جهانی میداد و میگفت:
استن این عالم ای جان غفلت است هوشیاری این جهان را آفت است
هوشیاری زان جهانست و چو آن غالب آید پست گردد این جهان
هوشیاری آفتاب و حرص یخ هوشیاری آب و این عالم وسخ
زان جهان اندک ترشح میرسد تا نغرّد در جهان حرص و حسد
گر ترشح بیشتر گردد ز غیب نه هنر ماند درین عالم نه عیب
یکی پیش مولانا شمسالدین تبریزی گفت که من به دلیل قاطع هستی خدا را ثابت کردهام. بامداد مولانا شمسالدین فرمود که دوش ملائکه آمده بودند و آن مرد را دعا میکردند که الحمدلله خدای ما را ثابت کرد. خداش خیر دهاد در حق عالمیان تقصیر نکرد. ای مردک خدا ثابت است. اثبات او را دلیلی مینباید. اگر کاری میکنی خود را به مرتبه و مقامی پیش او ثابت کن.(36)
این غفلت همان غیاب خدا در ذهن و زبان آدمیان است که حافظ هم از آن پرده برداشت و گفت:
حضوری گر همی خواهی از او غائب مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
این چیزی چونان هشدار عارفان در باب غیاب خدای است... او دماغی شبهعرفانی و یا بهتر است بگوییم جنونی صوفیانه دارد.(37) لو سالومه، معشوقهی وی، به این دماغ عرفانی تصریح دارد.(38)
نگاه جامعهشناختی
چرا من به خدا اعتقاد دارم؟ آیا این عقیدهای است که برای من اثبات شده است؟ آیا چیزی است که انسانها به طور طبیعی به آن اعتقاد دارند؟ آیا چیزی است که از پدر و مادر پذیرفتهام؟ آیا چیزی است که به من آرامش میدهد؟ آیا چیزی است که نیاز دارم باور داشته باشم؟ آیا حقیقتی است که از منبع ماورای طبیعی بر من آشکار گشته است؟(39) طرح این سؤالات جامعهشناختی، دلیل روشنی است که هر فرد به گونهای با خدای خود ارتباط ذهنی و معنوی پیدا میکند.
اگر تحوّل تاریخی و اجتماعی را از دو قرن پیش به این سو ملاحظه کنیم، به نظر میرسد که انسان مرجع الهیاش را از دست داده است. انسان دیگر با خدایی که خودش مخلوق و تصویر اوست، روبهرو نیست. آیا مرگ خدا، به معنای دقیقی که نیچه از این کلمهها اراده کرده است، منشأ این واقعیت نیست که انسان برای خود به صورت سؤالی بیپاسخ در آمده است؟(40) نیچه فکر میکرد که تفکر مرگ خدا برای اکثر مردم آسیبزاست مردمی که نیازمندند باور کنند ارزشهایشان فارغ از ویژگیها و پسندشان درست است.(41)
تعبیر ریمون آرون از جملهی مشهور نیچه که او را به عنوان یک پوچگرا میشناسد این است. خدا مرده است و همه چیز جایز است یا حدّاقل خدا مرده است و هر کس خدای خود را که شاید شیطان باشد؛ انتخاب میکند. او معتقد است ماکس وبر هم دچار این تفکر بود.(42) شاید جملهی مشهور داستایفسکی که اگر خدا نبود همه چیز مجاز بود اشاره به همین سخن نیچه داشته باشد. چنان که در نامهای مینویسد: مسئلهی اساسی که در تمام قسمتهای این کتاب (برادران کارامازوف) دنبال خواهد شد همان مسئلهای است که من آگاهانه یا ناآگاهانه، تمام عمر، از آن رنج بردهام: مسئلهی وجود خدا.
همان طور که ماکس وبر جامعهشناس روشن ساخت ما که در غرب هستیم در دنیایی زندگی میکنیم که عمدتاً دلزده و ناامید است. خدایان باستان ما را ترک گفتهاند و خدای مسیحیان نیز به گفتهی نیچه برای بسیاری از ما مرده است. منظور نیچه این است که معابد و کلیساها مقبرهی خداوند است و آباء کلیسا در واقع با رونق دادن به معابد و کلیساها خداوند را در آن دفن کردهاند.(43)
زندگی میتواند اعتقاد به خدا را به انسان تعلیم دهد. این کار را تجربیات انجام میدهند؛ اما منظورم مکاشفه و دیگر اشکال تجربه که «وجود این موجود» را به ما نشان دهند نیست، بلکه مثلاً انواعی از رنج بردن است. اینها نه باعث رؤیت چیزی میشوند نه حدسیات را دامن میزنند. تجربیات، افکار و زندگی میتواند این مفاهیم را به ما بقبولاند.(44)
لازم به یادآوری است که دوباتن در کتاب «تسلیبخشیهای فلسفه» هیچ اشارهای به مرگ خدای نیچه نمیکند. تمام بخش پایانی که در بارهی نیچه است به این نکته معطوف میشود که خوشبختی زندگی در گذر از بدیها و سختیهای آن میّسر است. فقط یکجا اشاره دارد که نیچه از الکل و مسیحیت تنفر داشت. الکل و مسیحیت دو مُخدّر بزرگ اروپا هستند.(45)
نظر روانشناختی
یکی از دلایل یأس روحی بسیاری از افراد در عصر مدرن این است که دیگر نمیتوانند به راهحلهایی که چنین مذاهبی ارائه میکنند واقعاً اعتقاد داشته باشند. این بخشی از منظور فیلسوف آلمانی فریدریش نیچه از مرگ خدا است اما نیازهایی که این مذاهب سعی در رفعشان داشتهاند همچنان به قوت خود باقیاند.(46) هایدگر میگوید: در این عبارت فقط خدای اخلاقی نفی شده است... خدایی که همچون ارزش اندیشیده شود، حتی اگر متعالیترین ارزش هم باشد خدا نیست. بنابراین خدا نمرده است و الوهیت او زنده است چه او به تفکر نزدیکتر است تا به ایمان.(47)
به نظر میرسد تز مرگ خدا بیشتر بیانی از یک بحران معرفتی، اخلاقی و روانی است که پس از رنسانس دامنگیر جامعهی غرب شد. و از نگاه نیچه باید آن را جدّی گرفت چون پیامد آن پوچگرایی است. بنابراین اعلان مرگ خدا الحاد تعصبآمیز نیست بلکه مفهوم آن بیشتر فقدان نهایی ایمان به هر گونه هستی خارجی هدایتکننده و نگهدارندهی حیات بشر و از جمله حتی جهان عینی و بانظم است و این یعنی نیستانگاری.(48)
نفوذ علم
در جهانی که شالودهی کهنارزشها، یعنی دین (مسیحیت) چنان که نیچه میدید، زیر نفوذ علم از هر سو فرو میریخت او این از بین رفتن بنیاد برتر از طبیعی ارزشها را با عبارت خدا مرده است بیان کرد.(49) نیچه بر بیاعتمادی به دین در عصر کنونی وقوف دارد. از آنجا که امروزه علم بسی کارهای سودمند و ویژه را با موفّقیت به انجام رسانده است، مردم آن را تکیهگاه قابل اعتماد خود میدانند و مایلند همان گونه که در گذشته تسلیم دین بودند، اینک در برابر علم سر تسلیم فرود آورند.(50)
ویتگنشتاین پس از ترجمهی نمایشنامهی پادشاه حجرهی تاریک اثر رابیندرانات میگوید: راسل و کشیشها بینهایت زیان به بار آوردهاند بینهایت. چرا راسل و کشیشها را به یک چوب میراند؟ چون هر دو برای عقاید مذهبی دنبال توجیه فلسفیاند. هم آدم بیخدایی که دین را خوار میشمارد، چون شواهدی برای باورهای دینی پیدا نمیکند. هم آدم دینداری که دنبال اثبات وجود خداست، هر دو آن «سبک دیگر»اند- سبک تفکر علمی بتپرستانه. باورهای دینی از جنس نظریههای علمی نیستند، و ردّ و قبول آنها با همان معیارهای شواهد و اثبات اشتباه است. وی تأکید میکند تجربهای که یک انسان را به دینداری سوق میدهد به هیچ وجه شبیه تجربهی نتیجهگیری از آزمایشها با حدس و استنباط بر اساس دادهها نیست. مثال جالبی میزند میگوید یک نفر روز قیامت را در خواب میبیند و حالا میگوید میداند که آنجا چگونه است.(51)
معنای زندگی
وقتی نیچه شعار معروفش خدا مرده است را مینوشت تا حدی منظورش این بود که بدون خدا زندگی بیمعنا و فاقد مقصود نهایی و ارزش آفاقی است... به عبارت دیگر اگر خدا وجود نداشته باشد آنگاه معنا یا ارزش زندگی فقط میتواند انفسی باشد. یگانه راه آفاقی بودن معنا یا ارزش زندگی وجود خداست.(52) به تعبیر دیگر خدا مرده است یعنی بود و نبودش تأثیری در زندگی ما ندارد.
از نظر نیچه البته خبر مرگ خداوند خبری دهشتناک و ناخوشایند است. خدا در طول هزاران سال بنیان تمدن و اخلاق غرب بوده است و اکنون پیامبران نیچه نگراناند که با رفتن خداوند جهان به ورطهی پوچگرایی درغلتد و زندگی آدمی یکسره از معنا تهی شود. تلاش نیچه، دست کم بر مبنای تحلیل پارهای از نیچهشناسان به نحوی عمیق برمبنا و محور باور به خداوند شکل گرفته است و چگونه با ویران شدن آن بنیان، انسان مدرن یکباره خود را گرفتار طوفانی ویرانگر و گمشده و سرگشته در بیابان هستی مییابد و چگونه میتواند راهی برای رهایی از این گمگشتگی بیابد. اگر اساساً چنان راهی در کار باشد.(53)
پولس وان بورن، شاگرد کارل بارت اظهار میدارد: امروز ما حتی ممکن نیست فریاد نیچه را که خدا مرده است بشنویم. زیرا اگر چنین بود از کجا دانستیم؟ امروز مسئله عبارت از خود کلمهی خدا مرده است. البته معلوم نیست که این بیان دارای معنا میباشد یا نه. بیشک میلیونها نفر وجود دارند که برای آنها کلمهی خدا مرده نیست و بعضی از بخشهای زندگی آنها بدون اعتقاد به وجود خدا قابل درک نیست.(54)
از استاد شبستری سؤال شده است که در یکی از درسگفتارهایتان (خدا راز جهان) در بارهی این جملهی نیچه که خدا مرده است گفتهاید: موقعی که نیچه این حرف را در اروپا زد در غرب خدا مرده بود و منظورش هم از مردن خدا این بود که امکان ارتباط با خدای متعال به حد اعلای ضعف رسیده و کلمهی خدا دیگر برای انسانها هیچ الهامی نمیبخشید. گرچه عقیدهاش این بود که ما انسانها او را کشتیم. میخواستم بپرسم آیا این وضع در جامعهی ما هم اتفاق افتاده است یا خیر؟ وی پاسخ داد: نیچه از فیلسوفان قرن نوزدهم آلمان است او گفته که خدا مرده است خلاصهی حرفش این بود که دیگر انسانها نمیتوانند تجربهای با خدا داشته باشند. دیگر خدا از دسترس انسانها بیرون رفته است.(55)
از نظر نیچه، نیستانگاری با از هم پاشیدگی مسیحیت و شاید به طور کلیتر با از همپاشیدگی تفکر ایدئالیستی پیوند دارد. همان طور که یاسپرس به شکل بسیار خوبی نشان داده است.(56) در نظر نیچه نیستانگاری از تفسیر اخلاقی نشئت میگیرد.(57)
در واقع نتیجهی این تفکر چیزی جز بحران بیمعنا شدن زندگی و بیاساس شدن واقعیت و پوچگرایی نبود. بحرانی که انسان برتر نیچه نتوانست بر آن غلبه کند تنها راه غلبه بر این بحران بازگشت و باور به خداست. باوری که تنها راه معنابخشی به زندگی و فرار از پوچگرایی است.(58)
فراروایتها
رامین جهانبگلو میگوید: تبارشناسی اخلاق نیچه با این که حدود صد و بیست سال است که از آن میگذرد و در قرن نوزدهم نگاشته شده است یک بحث و یک متن پستمدرن میباشد. چرا؟ به جهت این که اولاً متن و بحثی که نیچه طرح میکند تمام قطعیتهای مسیحیت را زیر سؤال میبرد. تمامی آن مواردی که مسیحیت آموزههای مسیحی بر مردم تحمیل میکردند به نام حقیقت مطلق و مطلق حقیقت. به نام ارزشهای فرازمانی و فرامرزی و فراانسانی، همه را زیر سؤال میبرد. ثانیاً نقدش منحصر به مسیحیت و اخلاق مسیحی و یهودی نمیشود. تمام قطعیتهای اخلاق را هم ردّ میکند هر چه که به نام اخلاق مطلق و قطعی شناخته شده است را زیر سؤال میبرد. کلان روایتها را زیر سؤال میبرد. سوسیالیزم را نقد میکند. حتی دموکراسی را هم شدیداً نقد میکند که نقدهای جانسوز نیچه تا به امروز هم پاسخی درخور نیافته است. یعنی نقدهای نیچه به دموکراسی تاکنون بیپاسخ مانده است.(59)
اسپایکد ریویو از چارلز تیلور، فیلسوف بزرگ کانادایی در مورد مرگ خدا به مثابهی یک فراروایت میپرسد: بسیاری از متفکران دلسپردهی روایتی از مدرنیتهاند که میگوید: خدا مرده است. ایدهای که در قالب پایان فراروایتها روزآمد شده است و به این معناست که هیچ هدف یا غایتی برای زندگی وجود ندارد که در پرتو آن، وجود انسانی فرد معنادار شود. خواه انگارهی مذهبی رستگاری باشد خواه حکایت سکولار ترقی و کمونیسم. اما شما در اثرتان (سرچشمهی خود) اصرار میکنید که خودِ مدرن هنوز هم بر پایهی چیزی مبتنی است که به آن افق اهمیت میگویید. چارچوبی است که از طریق آن انسان نمیتواند معنا را بیابد یا به جهان معنا بدهد. لطفاً توضیح دهید که چرا هنوز چنین وضعیتی برقرار است.
چارلز تیلور پاسخ میدهد: من با ایدهی خدا مرده است و پایان فراروایتها همدلی بسیار اندکی دارم. در این ایده تعارضی پراگماتیک نهفته است. چیزی که افرادی نظیر ژان فرانسوا لیوتار میگویند؛ شبیه این است که بگوئیم تا فلان تاریخ، همهی ما با کلان روایتها سرگرم بودیم سپس از ظلمت به در آمدیم و همهی آن کلان روایتها را دور ریختیم. خب این هم یک فراروایت است. پس این ایده تعارضی پراگماتیک دارد که دوام نمییابد. چون همهی ما با روایت زندگی میکنیم. خود را این طور در نظر میگیریم که یا به سمت چیزی میرویم که میخواهیم باشیم یا از آن دور میشویم.(60)
نتیجه
چنان که گفته شد نیچه گزیدهگو و مبهمنویس بود و از تز مرگ خدای او میتوان نتایج بسیاری گرفت که در متن فوق تحلیل و تبیین شد؛ ولی از این تحلیلها بر نمیآید که نیچه در پی انکار خدا بود. به قول ایزوتسو، تنها زمانی میتوانیم منکر یک کلمه شویم که از معنی آن آگاه باشیم.(61) و به تعبیر کانت، از میان همهی باشندهها، خدا تنها باشندهای است که بودن او پیش از امکان است و یا با آن یکی است. اگر هستی او را انکار کنیم دیگر هیچ مفهومی از هستی ممکن او نیز بر جای نخواهد ماند.(62) بلکه او مانند اخلاف خود که از مرگ ساختار و مرگ مؤلّف سخن راندهاند؛ در صدد به چالش کشیدن داوری انسانها در بارهی پدیدهها و در رأس آنها خدای هستی بود. به این که با سیطرهی علم و گسترش اومانیسم دیگر نمیتوان از معنای زندگی و خدا سخن گفت.
____________________
* اخیراً دریافتم که هوشنگ معینزاده در نقد فلسفی الهیات کتابی به همین عنوان دارد که در سال 1386 انتشارات آذرخش در آلمان آن را چاپ کرده بود و نسخه الکترونیکی آن در سال 2007 منتشر شد. در این اثر نویسنده با نگاهی تحلیلی و تاریخی، به این پرسش میپردازد که آیا باور به خداوند همچنان جایگاه خود را در دنیای مدرن حفظ کرده است یا در مواجهه با پیشرفتهای علمی و فلسفی دچار تحوّل یا افول شده است. او به نقش شریعتمداران، کشیشان، مؤبدان و دیگر واسطههای دینی در تحریف و بهرهبرداری از مفاهیم الهی اشاره میکند و نقدی جدّی بر تبدیل دین به ابزار قدرت و سلطه دارد.
1- زندگی در سایه اساطیر، جوزف کمبل ص 293
2- رولان بارت، گراهام آلن، ترجمه پیام یزدانجو ص 122
3- همان مصدر ص 128
4- انکار حضور دیگری، سیاوش جمادی ص 60
5- مکاتبات فلوبر نامهی مورخه 9 دسامبر 1852 به نقل از کتاب انکار حضور دیگری ص 71
6- دین نمرده است ص 154
7- نیچه، زندگی به منزلهی ادبیات ص 132
8- رامین جهانبگلو، جلسهی اول درسگفتار فلسفهی نیچه
9- همان مصدر، درسگفتار فلسفهی نیچه
10- عشق در زمان وبا ص 473
11- نگاهی به فلسفه، دونالد پامر ص 338
12- حکمت شادان ص193-192
13- همان ص ۳۰۹
14- چنین گفت زرتشت ص ۳
15- جنون هشیاری، داریوش شایگان ص 167
16- راههای جنگلی، مترجم منوچهر اسدی ص 32
17- به نقل از روزنامه شرق به تاریخ 20/7/1393
18- دین و اخلاق در نگاه هانس کونگ، حسن قنبری ص 437
19- سیر و تطور مفهوم خدا، صالح حسنزاده ص 454
20- همان مصدر ص 455
21- همان مصدر ص 456
22- آسیا در برابر غرب، داریوش شایگان ص 21
23- دجّال، فریدریش نیچه، مترجم سعید فیروزآبادی ص 46
24- دین و اخلاق در نگاه هانس کونگ ص 438
25- یازده، مهدی فاموری ص ۱۱۴
26- نیچه، زندگی به منزلهی ادبیات همان ص 193
27- فلسفه ملال، اسوندسن، مترجم افشین خاکباز ص 72 همچنین رجوع شود به انسان مسئلهگون، مارسل ص 23
28- فلسفه ملال، اسوندسن ص 97
29- فلسفه دین، نورمن گیسلر، مترجم حمیدرضا آیتاللهی ص 85
30- سیر و تطور مفهوم خدا، صالح حسنزاده ص 454
31- دین و اخلاق در نگاه هانس کونگ ص 435
32- هزارتوی آزمونهای دشوار، میرچا الیاده، مترجم آرمان صالحی ص 191
33- لودویگ ویتگنشتاین، وظیفهای به نام نبوغ ص 596
34- حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر ص 130
35- اسرار التوحید ج1 ص 338
36- فیه ما فیه ص 92
37- یازده ص ۱۱۷
38- حکمت شادان، پیشگفتار مترجمان ص ۸
39- ده پرسش از دیدگاه جامعهشناسی، جوئل شارون، منوچهر صبوری ص ۱۳۴
40- انسان مسئلهگون، گابریل مارسل، مترجم بیتا شمسینی ص 22
41- هنر زندگی، الکساندر نهاماس ص 242
42- مقدمه ریمون آرن بر کتاب دانشمند و سیاستمدار اثر ماکس وبر ص 38
43- چگونه رنج بکشیم، کریستوفر همیلتون، سماء قرایی چاپ سوم ص 65
44- لودویگ ویتگنشتاین، وظیفهای به نام نبوغ ص 627
45- تسلیبخشیهای فلسفه، آلن دوباتن، عرفان ثابتی ص 282
46- چگونه رنج بکشیم، کریستوفر همیلتون، سما قرایی چاپ سوم ص 21
47- آسیا در برابر غرب، داریوش شایگان ص 28
48- سیر و تطور مفهوم خدا ص 456
49- فلسفه نیچه، استنلی مک دانیل، ترجمان عبدالعلی دستغیب ص 36
50- نیچه، کارل یاسپرس، ترجمه سیاوش جمادی ص 292
51- لودویگ ویتگنشتاین، وظیفهای به نام نبوغ ص 457
52- معنای زندگی، گرت تامسون، مترجمان غزاله حجتی و امیرحسین خداپرست ص 28
53- آرش نراقی، در انتظار معنا، ماهنامه اندیشه پویا ش 67 تیرماه 1399 ص 69
54- فلسفه و ایمان مسیحی، کالین براون، ترجمه طاطهوس میکائلیان ص 222
55- نبوت محمدی و هویت مسلمانی، محمد مجتهد شبستری
56- نیچه، کارل یاسپرس، ترجمه سیاوش جمادی ص 389
57- انسان مسئلهگون، گابریل مارسل ص 27
58- دین و اخلاق در نگاه هانس کونگ ص 447
59- درس گفتار اول فلسفهی نیچه، رامین جهانبگلو
60- مقاله «قدرت ما در تمایزمان نهفته است» فصلنامه ترجمان ش 1 ص 163
61- خدا و انسان در قرآن، ایزوتسو ص 115
62- کانت، کارل یاسپرس، ترجمهی میرعبدالحسین نقیبزاده ص 43