تبارشناسی یک حدیث

ای پدر در آسمان‌ها! انسان بدون تو چیست! با همه‌ی آنچه که بر هم انباشته است چه می‌داند، اگر تو را نشناسد ذره‌ی بی مقداری بیش نیست!(1)

مقدمه

با تمام شهرتی که حدیث «من عرف نفسه فقد عرف ربه» دارد اما پیشینه‌ی آن را هم می‌توان در میان یونانیان جست و هم به تفسیر و تأویل‌های عرفانی آن در ادیان آسمانی دست یازید. در این جستار با بیان تبارشناسی حدیث مذکور درمی‌یابیم که جمله‌ی فوق حدیث نیست بلکه گزین‌گویه‌ای یونانی است که کاربرد اخلاقی-عرفانی دارد. هر چند به قول چخوف خودت را بشناس شعار زیبا و سودمندی است فقط حیف که قدما به این فکر نیفتادند که راهی هم برای به کار بستن این توصیه نشان دهند.(2)

تبارشناسی حدیث

جمله‌ی «خودت را بشناس» گویا اولین بار از زبان تالس در قرن ششم قبل از میلاد بیان شده است سایمون کریچلی در کتاب «فیلسوفان مرده» می‌نویسد: تالس که کسوف خورشیدی ماه می سال 585 قبل از میلاد را پیش بینی کرد احتمالا نخستین گوینده‌ی عبارت خودت را بشناس است.(3) البته برخی این عبارت را به کیلون از اهالی اسپارت نسبت می‌دهند.(4) خودشناسی در روزگار باستان اغلب دانش سرشت انسان دانسته می‌شد تا دانش ویژگی‌ها، خصوصیات و تمایلات فردی مان. به نظر می‌آید صدای رعدآسای کتیبه‌ی معبد دلفی- خودت را بشناس- به این معنا نیست که بدان که شخصا صبحانه چه دوست داری بخوری. بلکه یعنی آگاه باش که تو انسان محدودی هستی و قدرت‌های خداگونه نداری.(5) از اندرز کلاسیک یونان آگاهیم که خود را بشناس. این دعوتی به درون نگری نیست هشدار به این واقعیت است که تو آنچه آرزو می‌کنی نیستی، یعنی خدا نیستی.(6)

کسی که از این عالم روی برمی‌گرداند تا در پی به کمال رساندن خویش برآید به وجود اخلاقی می‌رسد و این بار سقراط است که الگو واقع می‌شود زیرا او انسانی است که شعارش این است «خودت را بشناس» با وجود این، سقراط هنوز کسی جز شاهدی بر حقیقت نیست و مُقدّر بود که آموزه‌اش در قالب نظام و یا در قالب نگرش هایی صرفا کلبی مسلکانه شکل و قوام یابد.(7) در پاره‌ای از رسالات عربی چنین عبارتی را به افلاطون و ارسطو نسبت می‌دهند.(8)

سقراط افلاطون به اندازه‌ی سقراط گزنفون به اصل اخلاقی معبد دلفی «خودت را بشناس» اهمیت بسیار می‌داد. افلاطون به معنای ضمنی این اصل اخلاقی در آپولوژی می‌پردازد که وقتی معبد دلفی سقراط را به جستجو برمی‌انگیزد در نهایت می‌فهمد حکمت در شناخت نادانی خود است.(9)

ما برای خود ناشناخته‌ایم، ما جویندگان شناخت. ما هرگز خود را جستجو نکرده‌ایم{پس} چگونه می‌توانستیم خود را بیابیم... لذا ما ضرورتا با خود غریبه‌ایم، ما خود را درک نمی‌کنیم، ما به ناگزیر خود را بد درک می‌کنیم، این قانون که هر کس از خود خویش از همه دورتر است، جاودانه بر ما صدق می‌کند. آنجا که پای خودمان در میان است، ما به هیچ روی جوینده‌ی شناخت نیستیم.(10)

اما در هر صورت به قول ماسیمو پیلیوچی، ضرورت دارد کار سقراط را تمرین کنیم: خودمان را بشناسیم. شناخت توانایی‌های روحی و جسمی‌مان متضمن دانستن محدودیت‌هایمان است. نادانی یا بدتر از آن، خودفریبی در باره‌ی توانایی هایمان می‌تواند بسیار خطرناک باشد.(11)

فیلون اسکندرانی(م/40م) که ادبیاتی را که در آن مفاهیم تورات با عناصر فکر رواقی و افلاطونی درهم آمیخته بود، بارور کرد؛ با تفسیر جمله‌ی معروف سقراط یعنی خود را بشناس به عرفان می‌گراید.(12) رواقیان در ترجمه‌ی این جمله گفته بودند که هر کس خود را بشناسد خدا را خواهد شناخت. به عقیده‌ی فیلون ما باید بیاموزیم که تنها در روح زندگی می‌کنیم از دنیای تن رخ بربندیم و حس و نطق را ترک گوییم تا خدا را در آرامش ذهن بیابیم.(13) گویا رواقیون اولین کسانی هستند که خداشناسی را در پرتو خودشناسی طرح کرده‌اند. یعنی گزین‌گویه‌ی من عرف نفسه فقد عرف ربه در اندیشه‌ی آنان تجلی یافته است.

یادآور می‌شود که گزین‌گویه(14)گونه‌ای ادبی است که نیچه دست کم تا اندازه‌ای به دلیل ستایشی که نثار فیلسوفان پیش سقراطی و اخلاق باوران فرانسوی می‌کرد آن را اختیار کرد و خود یکی از بزرگ‌ترین استادان آن است. البته گزین‌گویه‌ها صبغه‌ی نظام مند و استدلالی و برهانی ندارند؛ تفسیر کردن آنها هم عمدتا بسی دشوارتر از آن چیزی است که در بادی نظر می‌نماید.(15) به تعبیر سارا کوفمن گزین‌گویی به دلیل سرشت ناپیوسته‌اش معنا را اشاعه می‌دهد؛ گزین‌گویی فراخوانی است به کثرتی از تفاسیر و تجدید آنها؛ چیزی جز حرکت، نامیرا نیست.(16)

هلموت ریتر بر اساس این نگاه می‌گوید: فلسفه‌ی نوافلاطونی هم با این اندیشه آشناست که راه به سوی خدا راه به درون ماست و بازگشت به سوی مبدأ کل و مطلق از طریق یک حالت بازگشت به خود تحقق پذیر است.(17) مونتنی معتقد است میان خودشناسی و آگاهی از محدودیت توانایی‌های آدمی ارتباطی اساسی وجود دارد. یعنی قابلیت زیستن در محدودیت های طبیعی فرد.(18)

در اندیشه‌ی بودایی این گزاره به گونه‌ای دیگر انعکاس یافته است. دوکن استاد ذن می‌گوید: شناختن خود یعنی فراموش کردن خود و فراموش کردن خود یعنی همه چیز، ما را روشن و آگاه می‌کند.(19)

از اندیشه‌های یونانی و بودایی که بگذریم این گفته در ادیان الهی و مکتب‌های عرفانی حضوری فعّال دارد. و وجه اشتراک آنها توجه به خود و شناخت خداوند است. شمس تبریزی در این باره می‌گوید: انبیاء علیهم السلام همه معرّف یکدیگرند عیسی می‌گوید: ای جهود! موسی را نیکو نشناختی بیا مرا ببین تا موسی را بشناسی. محمد(ص) می‌گوید: ای نصرانی و جهود! موسی و عیسی را نیکو نشناختید. بیائید مرا ببینید تا ایشان را بشناسید. انبیاء همه معرّف همدیگرند. سخن انبیا شارح و معرّف همدیگر است. بعد از آن یاران گفتند: که یارسول الله! هر نبی ای معرّف مَن قبلَه بود اکنون تو خاتم النبیین. معرّف تو که باشد؟ گفت: من عرف نفسه فقد عرف ربه.(20)

هر چند متن فوق تفسیر آیه‌ی لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ(21) است اما استناد به حدیث من عرف نفسه شاید حکایت این معناست که در اصل شناخت پیامبران و جایگاه آنها به شناخت و نسبتی است که آنها با خدا دارند. یا شاید اشارتی است به محال بودن این شناخت، اما با احتجاجی که صورت گرفته است احتمالا به شناخت ظاهری اشاره دارد و شناخت باطنی را امکان ناپذیر می‌نمایاند.

شیخ اشراق می‌گوید: بدان که شناخت حق تعالی موقوف است بر شناخت نفسِ خود. چنان که مصطفی(ص) می‌فرماید: من عرف نفسه فقد عرف ربه.(22)

نجم الدین رازی در تحلیل حدیث فوق می‌نویسد: اینجا نکته‌ای لطیف روی می‌نماید، آری خاصیت آینه روی نمودن ست فرمود که من عرف نفسه، اول می‌باید که آینه‌ی خود را به آینگی بشناسد تا اگر ناگاه صفا پذیرد و جمال حق بنماید حقیقت آن جمال بر خود نبندد که هر که بر خود نبندد که هر که بر خود بندد بر خود خندد بداند که او آینه است نه حق چون حسین منصور نگوید انا الحق گوید انا المراه تا عاشقان غیور قصد آینه شکستن نکنند.(23)

اما هلموت ریتر آلمانی با توجه به پژوهش‌هایی که در عرفان اسلامی دارد، این حدیث را منسوب به پیامبر اسلام(ص) می‌داند و می‌نویسد: در ادبیات اسلامی هم این تفکر را با علاقه‌ی خاصی در قالب یک حدیث ساختگی پوشانیده‌اند که من عرف نفسه فقد عرف ربه. اخوان الصفا این سخن را به حضرت محمد(ص) نسبت داده‌اند ولی ظاهرا باید از سوی یحیی بن معاذ رازی(م 258) پراکنده شده باشد.(24) ولی ابن تیمیه به جعلی بودن حدیث اشاره می‌کند.(25) نه این که حدیث ارزش معنایی ندارد بلکه ظاهرا مرادش آن است که این سخن در میان دانشمندان گذشته شهرت داشته و از پیامبر صادر نشده است

بنابراین می‌توان گفت: خودشناسی امر دیرینه‌ی بشری است و جمله‌ی فوق به قرن‌ها پیش از میلاد برمی‌گردد. اما این که از زبان پیامبر اسلام(ص) در قالب گزاره‌ی «هر کس خود را بشناسد خدای خود را می شناسد»نقل شده است ضمن این که یادآور فکر رواقی است، بیانی از این ایده است که پیامبر همه‌ی امور را با توجیه خدانگری می‌دیده است یعنی تمام چیزها را به خدا نسبت می‌دهد. چنان که انتساب پدیده‌های عالم و کارکرد آنها به خدا در قرآن هم از این رویه سرچشمه می‌گیرد. یونگ می‌گوید: آن کسانی که گفتند: نفس، راه را برای وصول به معرفت خدا باز می‌کند در واقع مردمان بسیار دینداری بودند.(26)

سویه‌های عرفانی

یکی از معانی حدیث فوق این است که ما بر صورت خدا ساخته شده‌ایم. چنان که در تورات آمده است. خلق الله آدم علی صورته(27) یعنی هر چه خود را بهتر بشناسیم به خدا نزدیکتر می‌شویم. شبیه خداوند بودن توصیه‌ای است که عرفای ما کرده‌اند. چنان که سِنت اگوستین معتقد است تشبه به خداوند نیازمند تشبه به تثلیث است تشبه به خدا یعنی صفات او را گرفتن. هر چه علم بیشتر داشته باشیم به خداوند نزدیک‌تر می‌شویم قدرت اراده همان تقوای الهی است.

البته مولوی اصرار دارد که دانش آموختن هنر نیست. انسان پیش و بیش از این که دانش بیاموزد باید خود را دریابد. وی می‌گوید

صدهزاران فصل داند از علوم قدر خود را می‌نداند آن ظلوم

داند او خاصیت هر جوهری در بیان جوهر خود چون خری

جان جمله علم‌ها این است این که بدانی من کیم در یوم دین.(28)

در نگاه اکثر صوفیان مسلمان عشق بیانگر عالی‌ترین درجه‌ی اتحاد با خدا نیست بلکه صرفا مَرکبی است که آدمی در آن به شناخت بیشتری از خود نائل می‌شود.(29)

یکی از احادیثی که در مکتب عرفان عاشقانه یا تصوف مبتنی بر عشق در شناخت خداوند به آن استناد می‌شود حدیث من عرف نفسه فقد عرف ربه است. از ابوسعید پرسیدند که منظور از این عبارت چیست: من عرف نفسه فقد عرف ربه او جواب داد: من عرف نفسه بالعدم عرف ربه بالوجود.(30)

کسانی که تصوفشان تصوف زاهدانه است به این حدیث تمسک نمی‌جویند بلکه معتقدند که شناخت خداوند فقط با خود او امکان پذیر است عرفوا الله بالله. شمس که اندیشه‌اش برعرفان و تصوف عاشقانه استوار است شناخت خداوند را در گرو شناخت نفس انسان می‌داند. البته برداشت وی از این حدیث برداشتی تأویل گونه است بدین معنا که فرایند این دو شناخت را منوط به شناخت حقیقت صفات انسانی در برابر صفات خداوند تلقی می‌کند. هر که خود را شناخت به محدثی ، خدای خود را شناخت به قدیمی. هر که تن خود را شناخت به جفا خدای خود را شناخت به وفا.(31)

مولوی می‌گوید: نفس و شیطان هر دو یک تن بوده‌اند/ در دو صورت خویش را بنموده‌اند(32) بنابراین مراد از شناخت نفس در حدیث من عرف نفسه شناخت شیطان درون است یعنی پُر شدن نفس از زشتی‌ها و پلشتی‌ها مانع از ورود حُبّ خدا در دل آدمی می‌شود. تصور این که این تحلیل نوعی تقلیل‌گرایی است درست نیست چرا که نفس آدمی در خلاء شکل نمی‌گیرد اگر خبائثی چون حسد و کینه و خودشیفتگی و تکبر در آن جای گرفت، دیگر جایی برای حضور خدا و شناخت او نمی‌ماند.

به عارفی گفتند دنبال چه می‌گردی؟ گفت: خودم! اگر پیدایش کنم خدا را پیدا کرده‌ام! خدا را هم که پیدا کنیم خودمان را پیدا کرده‌ایم. معرفت بالاتر از یافتن است. ممکن است دُر قیمتی در دست داشته باشیم و ارزشش را ندانیم. گوهری، طفلی به قرص نان دهد. این حضور مراتبی دارد. مقول به تشکیک است. به اصطلاح آقایان! در واقع راه است. هر چه می رویم مقصد درخشش بیشتری پیدا می‌کند و دورتر و خواستنی‌تر می‌شود. در تفسیر من عرف نفسه عرف ربه گفته‌اند: امتناع عند الامتناع.(33)

اگر امتناع عند الامتناع درست باشد یعنی خدا و انسان قابل شناخت نیستند. چنان که نوزت ترهان بر این باور است که آموزش ذهن انسان شبیه آموزش فیل است. فیل موجودی قوی، صبور و متواضع است، اما در شرایط بحرانی کنترل خود را از دست می‌دهد و حتی ممکن است صاحب خود را بکشد. انسان هم تحت تأثیر استرس این موقعیت بحرانی قرار می‌گیرد.(34) بنابراین احتمال دارد مراد مولانا از داستان فیل در تاریکی عدم شناخت انسان باشد نه خدا

------------------------------------------

1- خلوص دل تمنای یک چیز است، سورن کیرکه گور، پوریا پرندوش ص 35

2- داستان ملال انگیز، آنتون چخوف، آبتین گلکار ص 103

3- فیلسوفان مرده ص 39

4- همان مصدر ص 40

5- لذت تفکر، زینا هیتز ص ۱۵۶

6- هومر، جسپر گریفین، ترجمه عبدالله کوثری ص 41

7- انسان مسئله‌گون، مارسل ص 110

8- دریای جان، هلموت ریتر ج2 ص 434

9- هنر زندگی، الکساندر نهاماس، ترجمه بابک تختی ص 178

10- تبارشناسی اخلاق، نیچه ص 2

11- عشق به سرنوشت ص 177

12- تاریخ فلسفه شرق و غرب، سروپالي راداكريشنان ج2 ص 77

13- همان مصدر ج2 ص 79

Aphorism14-

15- نیچه، الکساندر نهاماس، ترجمه سید مسعود حسینی ص 19

16- همان مصدر ص 22

17- دریای جان ج2 ص 434

18- هنر زندگی، الکساندر نهاماس، ترجمه بابک تختی ص 179

19- با تردید و تغییر زیبا زندگی کنید ص 128

مناقب العارفین ج 2 ص 660- 20- خمی از شراب ربانی، محمدعلی موحد ص 30

21- بقره/285

22- مجموعه مصنفات شیخ اشراق ج3 ص 374

23- مرموزات اسدی در مزمورات داودی ص ۴۳

24- دریای جان ج2 ص 434

25- احادیث مثنوی ص 167

26- پاسخ به ایوب ص 128

27- تورات، سفر پیدایش/2

28- مثنوی3/2648

29- اقتدا به مسیح، توماس آ.کمپیس ص 19

30- ابوسعید ابوالخیر، حقیقت و افسانه، فریتس مایر ص ۹۷

31- مطالعه تطبیقی مثنوی و احیاء العلوم، بتول واعظ ص 290

32- مثنوی 3/4053

33- حاج آخوند، مهاجرانی ص 76

35- رومی درمانی، نوزت ترهان ص 14