مناسک خاک سپاری

مناسک خاکسپاری

ترس از مرگ، جایگاه مقبره، تجملات مراسم خاکسپاری تا حدی مایه ی تسکین زندگان است تا کمکی به حال مردگان(1)

تصور مرگ وحشت زاست و آدمی می کوشد تا تهدید مرگ را دفع و از سر خود دور کند البته نه به امید گنگِ توجیه و تبیین مرگ بلکه به قصد حذف و الغای مرگ و غیرواقعی پنداشتن مرگ و نفی و تکذیب و انکارش. اسطوره ای که متضمن باور داشتن بیمرگی و جوانی جاودان و زندگانی پس از مرگ است، واکنش عقلانی در قبال معمایی از عالم هستی نیست بلکه بیانگر ایمان روشنی است که ریشه در غریزی ترین و هیجانی ترین واکنش ها در برابر شگرف ترین و وسواس انگیزترین تصورات دارد. به نظر مالینوفسکی، جهانی ترین و مهم ترین تنش عاطفی حاکم بر مناسک دینی، واقعیت مرگ است... به نظر او همه ی پدیده هایی که عموما با اصطلاحاتی از قبیل جاندارانگاری، نیاکان پرستی یا اعتقاد به ارواح توصیف می شوند، ریشه در رویکرد کلی انسان ها به مرگ دارند.(2)

در هر آیین و مسلکی نوعی مراسم برای خاکسپاری متوفی وجود دارد. این امر نشان می دهد که بشر از دیرزمان دریافته است که باید به گونه ای با مرگ دیگران کنار بیاید. یکی از بازخوردهای پذیرش مرگ دیگری، ایجاد مناسک و مراسمی است که در قالب تشییع و خاکسپاری و مجلس ترحیم شکل می گیرد. به تعبیر دیگر، شیوه های رفتار با مردگان در همه ی سنت های فرهنگی ویژه است و آداب و رسوم خاصی دارد و اغلب، این شیوه ها تکرار شده، آداب دینی تلقی می شود.(3)

چنان که در فرهنگ انگلیس هم به نوع مشترک این مراسم شکل می گیرد.(آرزوهای بزرگ، دیکنز صص ۳۷۰ تا ۳۷۵)

مناسک و تشریفات جزیی از دین اند. آنها ما را از لحاظ روانی به دیگران و به میراث فرهنگی مشترک خود نزدیک تر می کنند. و این امر یگانگی ما را به منبع مفروض هر نوع خیر و نیرو تضمین می کند و باعث می شود احساس کنیم که می توانیم حتی بر مرگ غلبه کنیم. آیین جنبه ی مهم ایمان است که در حین غم و اندوه نقشی سازنده ایفا می کند. به عبارتی، آیین برای آن که حسّ امنیت ایجاد کند معانی سازنده ی جدیدی به دست می دهد باید به نحوی سازنده از خود بیگانه کننده باشد به تعبیر دیگر، آیین شخص را از هیجاناتش دور می کند و باعث می شود که به جهان بازگردد. فرایندی که مانع خودنگرانی وسواسی است... در سطح دیگر، آیین ها ایجاد ساختار می کنند حمایت اجتماعی پدید می آورند و اغلب باعث دوری از غم و اندوه می شوند. تشریفات رسمی موجب می شود که افراد داغدیده درد فقدان را از سر بگذرانند. مرگ زندگی بازماندگان را تلخ می کند و ایدئولوژی و آیین مذهبی می توانند ثبات را به زندگی ماتم زدگان بازگردانند.(4)

مناسک خاک سپاری، از هراس طبیعی انسان ها از مرگ سرچشمه می گیرد. وقتی مرگی پیش می آید، هراس ها و عواطف نیرومندی در نزدیکان شخص مرده پدید می آیند. هر مرگی روابط را از هم می گسلد، الگوی معمول زندگی آدم ها را درهم می شکند و بنیادهای اخلاقی جامعه را به لرزه در می آورد. سوگواران گرایش به آن دارند که خود را تسلیم نومیدی کنند، وظایف شان را نادیده بگیرند و به شیوه ای رفتار کنند که هم برای خودشان و هم برای دیگران زیانبار است. در این مواقع، یکپارچگی و همبستگی گروهی مورد تهدید قرار می گیرد. مناسک خاکسپاری، این عواطف مخرّب را به مسیرهای سازنده سوق می دهد. این مناسک، اضطراب های ناشی از رخداد مرگ را کاهش می دهد و تعادل را به وضعیت پیش آمده باز می گرداند. این کار از طریق بازتأیید و تقویت اعتقاد به جاودانگی روح انجام می گیرد و به سوگواران اطمینان می دهد که محکوم به نابودی همیشگی نیستند.(5)

شرکت در مجموعه ی مناسک مرگ احساس تسلط دوباره افراد بر روی زندگی شان پس از مرگ متوفا را افزایش می دهد و احساسات منفی شان را به شدت کم می کند.(6) از منظر شناختی، آداب و رسوم مربوط به مردگان به حل مشکلات سازگاری اعضای گروه پس از مرگ عضو کمک می کند. مرگ یکی از اعضای گروه، ثبات گروه اجتماعی و مزایای انطباقی زندگی در گروه اجتماعی را تهدید می کند.(7)

اعضای گروه به اجرای مناسک دقیق و پر هزینه ی مربوط به مردگان بسیار تمایل دارند و همین مزایا دلیل گستردگی و رواج این مراسم در میان همه ی مردم است. همین مزایا سرآغاز تبیین های شناختی با کمک سازوکارهای روانی و اجتماعی ذهن ما برای ظهور و بازتولید این رفتارهای مناسکی در میان مردم است...مرگ عزیزان یکی از اضطراب انگیزترین تجربیاتی است که به نحو پیش بینی پذیر همه ی انسان ها آن را تجربه می کنند. حتی به احتمال قوی ضررهای بسیار برای بیولوژیک افراد داغدار دارد.(8)

پژوهش ها نشان می دهد که پیامدهای عملکردی مراسم مردگان این است که مدت رنج و آسیب ناشی از مرگ عزیزان را کاهش می دهد و این کاهش دوره ی سوگواری، بازگشت افراد به زندگی اجتماعی مولد و در نتیجه نفع رسانی به گروه را تسریع می کند... تماس فیزیک نزدیک و طولانی با جسد و شستن و تمیز کردن جسد، به بازشناسی شناختی مرده به عنوان شخص مرده کمک می کند.(9) به طور کلی در پژوهش های بالینی پذیرفته شده است که اگرچه مشاهده یا لمس بدن یکی از عزیزان مرده مان ممکن است در کوتاه مدت باعث افزایش اضطراب و ناراحتی ما شود، اما در درازمدت نتایج مطلوبی دارد.(10)

پژوهش ها نشان می دهد که دو منبع تهدید روحی و جسمی برای زندگی بازماندگان به واسطه ی انجام دادن مناسک آیینی تا حد بسیار مهار می شود. شرکت در مجموعه ای از رفتارهای مناسکی پس از مرگ عزیزان، احساس تسلط مجدد شرکت کنندگان بر زندگی شان را افزایش می دهد و آنها کمتر گزارشی از احساسات منفی در باره ی خود می دهند حال آن که اگر صرفا در سکوت تنها بنشینند اتفاق گذر از این احساسات منفی برایشان به راحتی نمی افتد.(11)

بنابراین، به رغم مخالفت ها و فتاوای مبنی بر تحریم پاره ای مناسک، هنوز که هنوز است این مراسم به قدرت خود باقی است چرا که آثار بسیاری بر آن مترتب است. احساس آرامش، ایجاد اعتماد و اعتبار، پیوند اجتماعی و ممانعت از طرد اجتماعی، مواجهه ی روان با مشکلات، وابستگی به امر فراحسی، یاد مرگ و آسان گیری آن.

--------------------------------------------

1- مونتنی، مقالات ص 124

2- مقاله اسطوره در روان شناسی انسان های بدوی، مالینوفسکی، جهان اسطوره شناسی ترجمه جلال ستاری ص 171

3- علوم شناختی دین ص 264

4- روان شناسی دین، ترجمه محمد دهقانی ص 325

5- مبانی اسطوره شناسی، عباس مخبر ص 165

6- علوم شناختی دین ص ۲۴۰

7- همان مصدر ص 265

8- همان ص 266

9- همان ص 267

10- همان ص 268

11- همان ص 271

برای خاک غریب

وجه تسمیه ی کتاب «خاک غریب»»

اثری را که غم های ما در پدید آوردنش مشارکت داشته اند می تواند نسبت به آینده مان هم نشانه ای شوم از رنج و هم نشانه ای فرخنده از تسکین تعبیر کرد.(1)

خانم جومپا لاهیری نویسنده ی هندی الاصل متولد لندن که در آمریکا بزرگ شده است و اکنون در رم ایتالیا ساکن است؛ کتابی دارد با عنوان «خاک غریب» این کتاب مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه است. شخصیت‌های اصلی آن کسانی هستند که یا از هند به غربت مهاجرت کرده‌اند یا اصالتی هندی دارند. آن‌ها در گذر زمان تحت‌تأثیر محیط جدید قرار گرفته اند و نگاه سنتی و بومی خود را از دست داده‌‌اند. احساس غربت، تنهایی، عدم تعلق به محیط، ترس و دلزدگی شخصیت‌های خاک غریب را ساخته است.

اما مراد من از خاک غریب زادگاهم هست که همواره یک حس غریب و نوستالژیک در آن حضور دارد. شاید واژه ی حسرت بتواند آن را تعریف کند. حسرت گذشته، حسرت کودکی، حسرت عشق اول. هر چند پس از گذر سال ها، بارها به آن بازگشته ام و خاطرات خود را در آن جست و جو کرده ام. در یکی از صفحات کتاب آورده ام که دریغ از یک سخنرانی رسمی در زادگاهم بندر دیّر!! چرا؟ نمی دانم. البته خاطرم هست که در مراسم ختم خاله ام مریم و همچنین دخترش زینب صحبت کردم. اما آن سخنرانی ها هم جدی گرفته نشد. در فرصت دیگر هم دو نشست با هنرمندان داشتم که گویا اندیشه ام را برنتافتند. یعنی توقع آنها از یک روحانی در حدّ روضه خوانی در مجلس ختم بود و یکی از افراد حاضر، این را در نشست دوم که عنوان پرطمطراق «دیلتای و هنر نمایش» یدک می کشید، اعتراف کرد. لازم به ذکر است که من این سخنرانی آخری را پیش از بندر دیّر در تئاتر شهر تهران ایراد کرده بودم. اگر دقت کرده باشید من الان دارم آشنایی زدایی می کنم. و شما را با وجه تسمیه ی عنوان کتاب یعنی «خاک غریب» هم آگاه می کنم. به این که من شیفته ی سخنرانی و ارائه ی کنفرانس در زادگاهم نبوده و نیستم. این قدر کارگاه و کلاس در شهرهای مختلف استان هرمزگان و در سطح کشوری برگزار کرده ام که خسته شده ام. و اکنون برخی آنها را می توان در کتاب «مواجهه با متن» و یا در بیان پاره ای خاطرات همین اثر جست و جو کرد. از طرفی من با همین نوشته هایم با دیگران حرف می زنم و اندیشه هایم را با آنها در میان می گذارم. تصور می کنم نوشته ها و یادداشت ها ماندگارتر خواهند بود و داوری در مورد آنها آسان تر. چرا که طیف وسیع تری از مخاطبان را در برمی گیرد.(2)

--------------------------------------

1- در جستجوی زمان از دست رفته ج۷ ص ۲۵۵

2- خاک غریب ص ۵۹

برای خاک غریب

سورن کی یر که گور در کتاب «خلوص دل تمنای یک چیز است» می نویسد: سلیمان وقتی سالخورده ای زندگی خود را از سر می گیرد تنها دلیل زندگی اش تکیه بر خاطرات زیسته اش است .. زندگی چیزی بیش از این از آن سالخورده نمی خواهد و او هم چیزی بیش از آن ادعا نمی کند.(1) نجیب محفوظ، رمان نویس معاصر مصری می گوید: این قاعده ی زندگی است که ما را مجبور می سازد تا در این چند روز باقی مانده ی عمر داستان زندگی ات را جمع و دستی به سر و روی اش بکشیم.(2)

حال حکایت ماست که در این روزگار آشفته، دل به خاطره های گذشته سپرده ایم و با یادآوری آنها روح و روان خویش را صیقل می بخشیم. خاطراتی که پر از رنج های وارده و بیان دلگیری های زمانه است. به قول حافظ

دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند دل غمدیده ی ما بود که هم بر غم زد

یادآوری این نکته هم ضروری است که بازنویسی خاطرات برای فراموش کردن آنهاست نه به یاد آوردن شان. هر چند توصیه می شود تمام گذشته ی خود را به رخ نکشید و خود را برملا نکنید؛ اما تصور می کنم دیگر مجالی برای حسرت و حسادت باقی نمانده است که دیگران را به ولع اندازد. چرا که در میان این همه دانش و بینشی که از ناحیه ی بزرگان کشف شده است؛ ما خوشه چین اندیشه های شان هستیم و برای ابراز وجودی، دل به یادداشت هایی سپرده ایم تا روز و شب مان به بطالت نگذرد.

با این که عمری را در طلبگی گذرانده ام اما چنان که از همین خاطرات برمی آید من سودی از این لباس نصیب خود نکرده ام بلکه گاه لقمان وار کوشیده ام که هر چه این جمعیت می کنند، از آن دوری جویم و یا حداقل خود را همرنگ آنان نکنم. از این رو کمتر در محافل شان حضور یافته ام و از دست اندازی به قدرت سیاسی شان هم خودداری کرده ام و خوب این نکته را دریافته ام که اولین راه ورود به این آستانه، چاپلوسی و تملقی است که باید نسبت به بالاتر از خود روا بدارم و من این آه را بر دل شان گذاشته ام که هیچ گاه به تعریف و تمجیدشان نپردازم.

-------------------------------------------

1- خلوص دل تمنای یک چیز است ص 37

2- شبگرد، نجیب محفوظ، ترجمه ی صادق دارابی ص 34

رهایی از رنج روزگار

بارت می نویسد: مؤلف، آن گاه که به او باور داشته باشیم، همواره به منزله ی پیشینه ی کتاب خود پنداشته می شود: کتاب و مؤلف به طور خودکار در خط واحدی می ایستند که به یک پیش و یک پس تقسیم شده. مؤلفی که پرورنده ی کتاب انگاشته می شود، و باید گفت پیش از آن وجود داشته، به خاطرش اندیشیده، رنج کشیده و می زید، همان تقدمی را نسبت به اثر خود دارد که پدر نسبت به فرزند خویش.(1)

من متن کتابم را بارها خوانده ام. و از خواندنش لذت ها برده ام و هنوز هم می برم. شاید این یادداشت ها برای رفوی رنج ها و ناملایماتی است که در زندگی بدان دچار شده ام. البته تردیدی نیست که تلقی منِ نویسنده از این خاطرات همتراز با نظر خوانندگان آنها نیست. من به انگیزه و دغدغه ای می نویسم و مخاطب، با نیتِ دیگری آن را می خواند و همین ناهمخوانی در ایده ها به تولید و گسترش دانش کمک می کند. به قول نیچه بهترین کار این است که حساب هنرمندان را از اثرشان جدا کنیم و آنها را به قدر اثرشان به جدّ نگیریم. هر چه باشد آنها فقط پیش شرط اثرشان هستند.(2)

ولی هر چه هست این خاطرات به من توان زیستن می دهد و مرا از رنج روزگار می رهاند. اکنون که کتاب به چاپ رسیده است، امیدوارم دیگران نیز به درک این لذت ها نائل آیند. این را خوب می دانم که شاید برخی با این حسِ حسّانی کتاب را نخوانند ولی من بی خیال دیگران و احساس شان، به کار خود مشغولم. از طرفی امروزی ها چون همدردِ من نیستند؛ نمی توان از آنها شوق به خواندن مطالب را انتظار داشت، اما برای آیندگان که روزگارانِ ما را مرور می کنند؛ شاید درس عبرتی باشد.

من در این کتاب، به عنوان یک طلبه، نخواسته ام دانش و کنش مذهبی خود را به رخ مخاطب بکشم. بلکه تمام تلاشم بازخورد و برخورد اجتماعی بر اساس داده های پژوهشی در مواجهه با دیگران است. به گونه ای که به نقد مستمر فکری و فرهنگی جامعه ی خود پرداخته ام و توقع ام از مخاطب این است که این درک و دریافت ها را ملحوظ و محفوظ بدارد.

-------------------------------------------

1- بینامتنیت، گراهام آلن، ترجمه ی پیام یزدانجو ص 107

2- نیچه، زندگی به منزله ی ادبیات ص 284

حدیث نفس

رولان بارت در کتاب «رولان بارت» با استفاده از ضمیر او زندگینامه ی خودنوشت خود را نگارش کرده است. به قول گراهام آلن، رولان بارت متنی است که می تواند جلوه ای از نوشتن نفس خود(خود زندگی نگاری) در عین از سر گذراندن مرگ مؤلف باشد.(1)

اگر دقت کنید من در این زندگینامه ی خودنوشت یعنی «خاک غریب» به دو پایگاه آموزشی خود، حوزه و دانشگاه کمتر اشاره کرده ام. چرا که از این فضاهای دانش اندوز، مطالبی آموخته ام ولی حواشی آنها برایم جذّاب تر بوده است. مثلا وقتی در حوزه ی علمیه ی قم درس می خواندم، روزهای جمعه، حضور در منزل آیت الله سیدمصطفی حسینی بوشهری و گفتگو پیرامون کتاب های تازه نشر یافته، بسیار جذّاب تر از حضور هر روز هفته در کلاس درس فقه و اصول بود. یا در دانشگاه تهران که بودم گفتگوهای طولانی با دو همکلاسی ام جناب محمدصادقی و حجت الله جوانی شیرین تر از درس های دکتر سید محمدباقر حجتی بود. یا وقتی در خوابگاه امیرآباد بودم؛ بحث با دوستان، عمدتا پیرامون تفکرات نواندیشان دینی خصوصا دکتر سروش بود به گونه ای که زمینه ساز ورودم به افکار و اندیشه های معاصر گردید

لازم به ذکر است که نه فقط از دو خاستگاه آموزشی ام کمتر سخن گفته ام بلکه در جای جای کتاب، آن دو را به نقد و چالش هم کشیده ام. چرا که سخت معتقدم هر دو پایگاه از وظایف اصلی خود خارج شده اند و به جایگاهی برای زراندوزان و فریب کاران بدل شده است. چنان که مراکز آموزشی کنکوری ممری برای جبران حقوق معلمان و بازاری برای ثروتمندان است. از این رو حذف کنکور در کشور به خیالی خام تبدیل شده است. البته مخفی نماند که مشوب به سیاست شدن این مراکز هم مانع ارتقا و پیشرفت ارزش و دانش است. هر چند خوب درمی یابم که بروز شخصیت های بنام در گذشته هم حاصل کوشش فراوان خود آنها بوده است. و ظهور روشنفکرانی چون دکتر سروش از درون دبیرستان علوی و نواندیشی چون استاد محمد مجتهد شبستری از دل حوزه ی علمیه ی قم مرهون فداکاری و کوشش های علمی خود آنان است.

من نه استاد حوزه ام و نه استاد دانشگاه.!! یعنی خواسته های فکری ام را از زمین این دو جایگاه برداشت نکرده ام. خود بر این باورم که فقط مطالعات می تواند آدمی را ارتقا دهد. و آموزش تنها بهانه ای برای تشویق به خواندن کتاب و تقویت درخواست های فکری آدمی است. اکنون هم مطالعه کردن و مباحث جدید را سُفتن و گفتگوهای بینامتنی شنیدن، برایم ارزش بیشتری دارند. و جالب اینجاست که هیچ وقت از از این رویکرد خسته نمی شوم و تصور می کنم بقیت عمرم را در همین راه سپری خواهم کرد.

به خوبی دریافته ام که تعمّق و تأمّل و پردازش مطالب جدید در حوزه ی اندیشگی برای رفوی رنج ها و رفع بی عدالتی های فردی و اجتماعی مؤثر است؛ از این رو از نشست های فکری و فرهنگی استقبال می کنم. از طرفی لذت بخش ترین امری که بدان دچار هستم خواندن کتاب ها و نوشتن و ویراست کردن مطالب است. شاید در ذهن شما بگذرد پس دیگر امور زندگی را چگونه از سر می گذرانم؟ آن امور دغدغه های اصلی من نیستند و به نوعی با آنها کنار می آیم.

-------------------------------------------

1- رولان بارت، گراهام آلن، ترجمه ی پیام یزدانجو ص ۲۲۵

ماجرای عشق نافرجام

یکی از دوستان وقتی خبردار شد که زندگینامه ی خودنوشتم را تنظیم کرده ام و در صدد چاپ آن برآمده ام. گفت: راستش بگو در باره ی عشق خود به دخترها هم چیزی نوشته ای؟ گفتم: اتفاقا به این موضوع هم اشاره کرده ام. گفت: پس این کتاب خواندنی است. البته چنان که در متن کتاب آمده است، این عشق نافرجام در نوجوانی من رخ داد و جدّی نبود، اما رشحه ای از طعم عشق را به من چشاند. هر چند آن تابستان لعنتی مرا از معشوق جدا کرد. ولی هر چه بود، مبارک بود. البته شاید صفت لعنتی برای تابستان هم روا نباشد. چرا که تابستان در مناطق جنوبی کشور و حتی شمالی، همین جوری هم فحش می خورد. من چرا ناسزای دیگری نصیب آن کنم. در هر صورت بدون آن که نامی از معشوق ببرم با چند شعر او را ستوده ام. البته ادبیات ما پُر از ماجرای این نوع عشق هاست. و اصلا فلسفه ی تولد رمان، برای چشاندن مزه ی عشق به آدمیان بوده است. ولی از میان شاعران معاصر، قصه ی عشق نیمایوشیج تا حدودی به عشق من پهلو می زند. گویا او هم در نوجوانی اسیر عشقی می شود که پس از ناکامی، او را به سوی دیگر دعوت می کند.

چنان که گفته اند: شوق صفورا گاه نیما را وادار می کرد تا بهانه ای بتراشد و دروغی سر هم کند و از مکتب خانه فرار کند و به اردوگاه ایل صفورا برود اما این دیدارها زیاد طول نکشید. نیما 12 ساله بود که با خانواده اش به تهران مهاجرت کرد. مادر نیما اصرار داشت که تهران امکانات بهتر و بیشتری دارد برای ادامه ی تحصیل فرزندانش. آن قدر اصرار کرد که بالاخره پدر نیما قبول کرد و به تهران رفتند، به خانه ای روبه روی مسجدشاه. نیما یاد طبیعت یوش را با خودش به تهران آورد، یاد صفورا را هم. پدر و مادرش نام او را در دبستان حیات جاوید نوشتند. دو سال در تهران ماندند.(1)

پس از گذشت سال ها، پدر نیما با ازدواج او و صفورا موافق بود، اما شرط گذاشته بود که آن ها برای زندگی و آینده ی بهتر به تهران برگردند. نیما نمی خواست دوباره راهی تهران شود، اما نمی توانست جلوی حرف پدرش نه بیاورد ونمی خواست صفورا را هم از دست بدهد. پدر صفورا هم با ازدواج آن ها مخالفتی نداشت، اما تصمیم نهایی را بر عهده ی دخترش گذاشت. با پاسخ صفورا قلب نیما فرو ریخت. صفورا دوست نداشت به تهران برود. او نمی خواست زندگی در کوه و جنگل و ایل را رها کند. نمی خواست از پدرش جدا شود. نیما هم نمی توانست از فرمان پدرش سرپیچی کند. پدر نیما اصرار داشت آن ها بعد از ازدواج در تهران زندگی کنند. سرانجام این نخواستن های صفورا و نتوانستن های نیما تلخ بود و برای نیما زخمی شد که تا پایان عمرش به یادگار ماند. آن قدر که چهل سال بعد نیما در یکی از یادداشت های روزانه اش به آن زخم اشاره می کند و می نویسد: اگر ای صفورا، اگر ای پدر درست کار می کردید، من اکنون نه این بودم... نمی دانم اگر با آن دختر چادرنشین ازدواج می کردم، سرگذشت من بهتر بود یا نه... همان عشق بود که امروز من با مطالعه و فهم عرفان یافته ام... آن دختر چادرنشین در من چه هوایی کرد.(2)

--------------------------------

1- نیمایوشیج، حسین تولایی ص 26

2- همان مصدر ص 30

معراج**

معراج

معراج رفتن خاص پیامبر اسلام(ص) نیست بلکه تمامی پیامبران و اولیای الهی سفری معراج گونه داشته‌اند. در نقد کسانی که می‌گویند کتاب مقدس بر اساس هیئت بطلمیوسی آسمان را تشریح می‌کند و حال آن که امروزه این ایده باطل شده است و هیئت کوپرنیکی جایگزین آن گردیده است گفته اند: کتاب مقدس برای این نیامده است که آسمان‌ها چگونه می‌روند بلکه برای این آمده است که چگونه می‌توان به آسمان‌ها رفت. از این رو مولوی می‌گوید:

به معراج برآیید چو از آل رسولید رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید

یعنی تجربه‌ی معراج بر هر مسلمانی رواست البته این درک و دریافت نیازمند آن است که مفهوم معراج را گسترده‌تر بگیریم و هر نوع سفر روحانی و تجربه ی دینی را معراج گونه تلقی کنیم.

تردیدی نیست که پیامبران الهی که پیام‌های خود را از طریق تجربه‌های دینی می‌گیرند، در این امر گوی سبقت بر همگان ربوده‌اند. رؤیای حضرت ابراهیم برای قربانی کردن فرزند که به زیباترین روایت در کتاب «ترس و لرز» سورن کی یر که گور، متأله دانمارکی آمده است، نمونه‌ی بارز معراج است. ساختن کشتی توسط حضرت نوح و قرار گرفتن یاران در آن نمونه‌ی دیگری از حرکت به سوی خداست. چنان که رفتن حضرت موسی به کوه طور هم معراج تلقی می‌شود. به صلیب کشیدن و قربانی شدن حضرت مسیح نیز نمونه‌ی دیگری از به معراج رفتن است.

در معراج نامه‌ها معمولا از عالم برزخ و دوزخ و بهشت سخن می‌رود. و حال و روز آدمیان بر حسب رفتارهایی که در این دنیا داشته‌اند، انعکاس می‌یابد. جالب است عین آنچه در معراج پیامبر اسلام(ص) گزارش شده است در ارداویراف نامه، فصل چهارم نیز آمده است: و او فرمود ایدون بنویسند که در آن نخستین شب، سروش اهلو و آذر ایزد به پیشواز من آمدند به من نماز بردند و گفتند: خوش آمدی تو ای ارداویراز که ترا هنوز زمان نبود. گفتم: من پیغامبرم. پس سروش اهلو پیروزگر و آذر ایزد دست من فراز گرفتند. نخستین گام به اندیشه‌ی نیک و دُ دیگر گام به گفتار نیک و سِدیگر گام به کردار نیک به پل چینود فراز شدم که آفریده‌ی اورمزدِ بسیار نگاهبان و نیرومند است. هنگامی که به آنجا فراز آمدم و دیدم روان درگذشتگان را که در آن سه شب نخست، روان به بالین تن نشسته بود و این گفتار گاهانی را می‌گفت(ارداویراف نامه ص 50)

در کتاب «رسالة الغفران» ابوالعلاء معرّی و «کمدی الهی» دانته نیز همین وضع برقرار است. عمر فردوخ در کتاب «عقاید فلسفی ابوالعلاء معرّی» همسانی بین این دو کتاب را بررسیده است. البته این را هم گفته‌اند که دانته از منابع اسلامی خبر نداشته است و این ایده‌ها را از طریق منابع یهودی و بعضا عربی گرفته است.(مقدمه‌ی ژاله آموزگار بر کتاب ارداویراف نامه ص 14)

عید زمانی برای اندیشیدن**

عید زمانی برای اندیشیدن

هر چیزی زمانی از آنِ خود دارد، زمانی برای تولد و زمانی برای مردن؛ زمانی برای سبکبارانه شوخی کردن در هر نسیم بهاری و زمانی برای شکستن در زیر بار طوفان پاییزی؛ زمانی برای شکفتن در کنار آب روان و زمانی برای پژمردن و فراموش شدن؛ زمانی برای جست و جوی زیبایی و زمانی برای نادیده گرفته شدن مصیبت‌ها؛ زمانی برای مراقبت صبورانه و زمانی برای رانده شدن تحقیرآمیز؛ زمانی برای لذت بردن از گرمای آفتاب صبح و زمانی برای مردن در سرمای شب. همه و همه زمانی از آنِ خود دارند.(خلوص دل تمنای یک چیز است ص 40)

پاراگراف فوق از سورن کی یر که گور متأله دانمارکی، حکایت جهان تزاحم‌هاست. در بیان این معنا که زمان امری سیّال و روان است که پدیده ها در آن به ظهور می رسند. ظهوری نه از سر اراده و اختیار ما بلکه در همخوانی با کائنات. درک و دریافت این جهانِ رازآلود به ما کمک می کند تا اولویت های خود را در رویارویی با پدیده‌ها مشخص و معین کنیم. وجود تضادها و تناقض‌های هستی در زندگی آدمیان بیانی از همین جهان تزاحم‌هاست.

به بیانی ساده تر سهم ما از هستی اندک است و در نهایت به یک چیز ختم می شود. این سهم به بهای نادیده گرفتن سهم دیگری نیست. مطالبات و درخواست های نامعقول ما از هستی و خدای هستی همواره مانعی برای رسیدن دیگران به خواسته‌هایشان است. درک جهان تزاحمی در راستای کاستن خواسته‌ها و آرزوها و قانع شدن به اندک درخواست‌هاست. از این رو اولویت بندی امور ضرورتی عقلانی است و این عین شکرگزاری از خداست.

در این زمانه‌ای که عید باستانی نوروز(سال 1402) با عید قرآنی رمضان با هم تلاقی پیدا کرده‌اند نباید درخواست‌های روزی روزه داران فراتر از حد معمول باشد و نه آرزوهای نوروزیان به فراخنای گیتی. عافیت‌طلبی و عاقبت‌اندیشی هر دو مطلوب است. مولوی خطاب به اولی‌ها می‌گوید:

نازنینی تو ولی در حد خویش الله الله پا منه از حد خویش

و گویا به نوروزیان هم خطاب می‌کند:

لطف حق با تو مداراها کند چون که از حد بگذرد رسوا کند

حلم حق گرچه مواساها کند لیک چون از حد بشد پیدا کند(مثنوی 3/2487)

تناقضات متنی

تناقضات متنی

عجیب است که نه فقط اصطلاح ها که افکار یک آدم چقدر کم تغییر می کند.(زمان بازیافته، مارسل پروست ص 65)

پیروی شفاهی از ایده ی دیگران و فاصله گیری از متن مکتوب، فرد را دچار نوعی سرخوردگی، سردرگمی و تقلید محض از دیگران می کند. عیب سخنان شفاهی آن است که به شدت متأثر از بستر فرهنگی و موقعیت اجتماعی گوینده و شرایط روحی- روانی اوست. اما متن مکتوب کمتر به این عوامل وابسته است. چون عمل نوشتن بر خلاف گفتن در یک فضای گسترده و همه جانبه تری صورت می گیرد. در گفتار شرایط آنی حضور فعّال دارند. گفتن معمولا با احساسات عاطفی و هیجانات روانی همراه است ولی در نوشتار تمام گذشته ی فکری و حتی اندیشه های آینده نگرانه ی نویسنده نیز دخیل هستند. نوشتن ثبت دائمی ایده ها در تراز اندیشه هاست.

واکنشی که از سوی مخاطب یا خواننده در حوزه ی سخن یا مطالعه ی یک متن رخ می دهد و با مکانیسمی به فرجام فهم می رسد، هرمنوتیک گویند. به تعبیر دیگر کارکرد هرمنوتیک تکامل دادن نظریه ی کنش خواندن است. برای درک یک متن، شما محتاج زندگی کردن با آن هستید. نکته ی قابل ذکر این که باید بین مفهوم دانش و بینش تفکیک قائل شد. ما در تبیین علوم طبیعی از روش تجربی (دانش) بهره می گیریم اما برای کشف و توجیه گزاره ها در علوم انسانی نیازمند روش هرمنوتیکی (بینش) هستیم. به قول مولوی

هر که در خلوت به بینش یافت راه او زدانش ها نجوید دستگاه (مثنوی3/3856)

ما باید با مطالعه کردن یک کتاب، خود را در آن جستجو کنیم و از قبلِ همین بازیابی، زندگی خود را ترسیم نماییم. یعنی مطالعه نوعی پراکسیس و عمل است. پروست در کتاب «زمان بازیافته» می نویسد: خواننده هنگامی که کتابی می خواند، خواننده ی خویشتن است. هیچ من خودساخته ای پیش از خواندن وجود ندارد. کنش خواندن، من تازه می آفریند. هنگامی که می خوانم استحقاق من بودن را با امکان شناخت این که این من کیست، مبادله می کنم و آنگاه من در کنش خواندن، خود را می یابم (ص 40)

ما می خواهیم عناصری که متنیت متن را مشخص و معین می کند، بشناسیم. هسته ی اصلی و مرکز ثقل هرمنوتیک مسأله ی جهان اثر و فرافکنده شدن خواننده به جهان متن توسط خود متن است. ما به عنوان خواننده ی متن معتبر در صدد این هستیم که خود را در متن بیابیم از این رو رومن رولان می گوید: ما کتاب نمی خوانیم بلکه خود را در کتاب می خوانیم. کسی که در پی افزایش دانایی است به مطالعه ی بیشتری روی می آورد تا خود و جهان خود را گسترش دهد.

پارادوکس های متن

1- فاصله مندی: کتاب ابزار مهمی برای فهمیدن است که سه مؤلفه ی وجودی یعنی متن و نویسنده و خواننده را در برمی گیرد. در نگاه پل ریکور این رابطه به هم می ریزد و نوعی فاصله مندی بین عناصر سه گانه شکل می گیرد. در حقیقت متن است که این فاصله را ایجاد می کند. کتاب بین عمل نگارش و عمل خواندن جدایی می افکند. چون وقتی مؤلف کتاب می نوشته، خواننده غایب بوده است هر چند هر نویسنده ای در ذهن و ضمیر خود، خواننده ای را فرض و بعد شروع به نوشتن می کند. از طرفی وقتی خواننده، متن را می خواند، نویسنده ی کتاب حضور ندارد. پس متن یک رهاشدگی را تجربه می کند. در واقع متن هم موجب فقدان نویسنده و از سویی دیگر باعث غیاب خواننده می شود.

2- زمینه زدایی: پارادوکس دوم متن این است که زمینه زدایی می کند. یعنی باعث به تعلیق در آوردن شرایط جامعه شناختی و روان شناختی حاکم بر مؤلف می شود. از طرفی با گستره ی مخاطبان و ایجاد شرایط جدید نوعی زمینه زایی هم رخ می دهد. یعنی یک فضای متفاوتی برای ما ترسیم می کند تا بر اساس داده های پیشین آن را مورد بررسی قرار دهیم. به قول ریکور مطالعه به مثابه ی شناخت خود یا خود- فهمی است.(عوامل فهم متن ص 91) باید از یک متن زمینه زدایی کرد و آن را مستقل از زمینه های روان شناختی و جامعه شناختی خواند. و یک زمینه زایی جدید برای متن با توجه به شرایط محیطی خود فراهم ساخت.(همان ص 94) با فرض مرگ مؤلف و تولد متن و خواننده، دو اتفاق رخ می دهد یکی این که تمام شرایط پیرامونی محیط از بین می رود و بستر فرهنگی و اجتماعی وجود ندارد. اتفاق دوم این که متن با مخاطب خاص روبه رو نیست بلکه هر کسی می تواند آن را بخواند و برداشتی از آن داشته باشد. یعنی متن بر روی هر انسانی گشوده است.

نیچه می نویسد: بهترین کار این است که حساب هنرمندان را از اثرشان جدا کنیم و آنها را به قدر اثرشان به جد نگیریم. هر چه باشد آنها فقط پیش شرط اثرشان هستند، یعنی آن زهدان، خاک و گاه آن تپاله و کودی که اثر بر روی آن می بالد.. و بنابراین در بیشتر موارد اگر بخواهیم از خود اثر لذت ببریم باید آنها را فراموش کنیم.(نیچه زندگی به منزله ی ادبیات ص 284)

3- بدفهمی: تناقض سوم این که ما با نوعی سوء فهم نسبت به نویسنده مواجه هستیم. چند معنا بودن متن از همین بدفهمی شروع می شود یعنی نباید به دریافت و برداشت مؤلف اکتفا کرد چرا که متن و الفاظ به کار رفته در آن، معانی جدیدی را پیش روی ما قرار می دهد. از نگاه هرمنوتیکی، متون مقدس و غیرمقدس در نافهم ها و سوء فهم های شان قابل دستیابی اند. چنان که انسان ها همان نیستند که می نمایانند؛ متون هم همان نیستند که می نگارانند. مؤلف هر که باشد و متن هر چه باشد، پوششی است برای پنهان کردن ناگفته ها. بنابراین ما به عنوان خواننده باید کوشش کنیم در زیر این متن و در زیر ضمیر آگاه و نیمه آگاه مؤلف، به ناآگاهی‌ها و نانوشته های آن دسترسی پیدا کنیم. البته ناگفته های نویسنده نه به خاطر سانسورهای سیاسی و اجتماعی است که گاه در خود متن بازخورد پیدا می کند بلکه مراد از ناگفته ها همان حرف هایی است که در لفافه می زند و متن پوششی برای آنهاست.

از نظر زیباشناسی، مطالب یک متن در ظواهر آن جایی ندارند؛ بلکه پنهان در بطن اویند. متن را که همه می توانند دریابند و بخوانند و مرور کنند. نامروری ها مهم اند. انسان های متفاوت با نگاه‌های متفاوت نضج و رشد می‌یابند. سیالیت ذهن، اقتضای سوءفهم های متنی و بینامتنیت است. زیبایی ها در ناگفته ها و نهفته ها حضور دارند و صدای ناشنیده ی مؤلف از دل همین شنیده‌های متن قابل احصاست.

4- تعلیق دانایی: پارادوکس چهارم این که نویسنده می نویسد تا فراموش کند ولی خواننده می خواند تا به یاد آورد. بنابراین نیت نویسنده و خواننده گاه ناهمخوان است. این هم یکی از شگفتی های متن اندیشی است. توضیح این که وقتی فردی دست به قلم می شود تا در باره ی ناملایمات و ناگواری های زندگی اجتماعی و سیاسی مطلبی را نگارش کند در حقیقت دارد با نوعی نیستی و مرگ مبارزه می کند اما مخاطب عمومی وقتی نوشته را می خواند تازه به یاد می آورد که در آن دوران چه رویدادهایی رخ داده است. بشر برای زنده ماندن باید وجوه مشترک خود را روایت کند و نویسندگان با ثبت خاطرات و رخدادها، آیندگان را آگاه می کنند. ظهور همین چرخه سبب ماندگاری متون می شود.

مواجهه با کتاب**

مواجهه با کتاب

برای این که خواندن یک کتاب بر شما روا و روان شود نیاز است که به موارد فیزیکی و محتوایی آن توجه ویژه داشته باشید. این امر سبب می شود شما با میل و رغبت بیشتری به سراغ کتاب و خواندن آن بروید.

1- لمس کردن و بوئیدن و نظر انداختن به کتاب چاپی گونه ای حس آمیزی است که در دیگر انواع محصولات فکری در فضای مجازی، دسترسی به آن امکان پذیر نیست.

2- شکل و رنگ و قطع کتاب و تعداد صفحات آن زمینه ی مناسبی برای آشنایی اولیه با کتاب است.

3- نام کتاب و نویسنده، مترجم و انتشاراتی سرآغاز خوبی برای شناخت کتاب است. این عناوین سبب می شود که ما اندکی در موردشان بیندیشیم.

4- عنوان اصلی و فرعی که حاصل سلائق و ظرافت بینی های نویسنده، مترجم یا ناشر است راهنمای شما به محتوای اجمالی کتاب است. به سان چراغ فانوسی که دریانوردان را به مسیر آگاه می سازد.

5- چکیده ای که پشت جلد کتاب نوشته شده است به شما کمک می کند تا نویسنده و تألیف او را بهتر بشناسید. از این رو با دیدن یک کتاب در کتابفروشی و یا کتابخانه، برای درک ابتدایی محتوای آن شما به ناچار باید چکیده را بخوانید و پس از آن تصمیم به خرید و یا خواندن آن بگیرید. البته یادمان باشد که پس از مطالعه ی کتاب هم بار دیگر چکیده را بخوانیم.

6- مقدمه ی نویسنده و یا مترجم هم خیلی کارساز است چون روند شکل گیری و اهداف نهایی و نوآوری ها در آن ثبت شده است. مثلا دکتر محسن ثلاثی مقدمه ی مفصلی بر ترجمه ی کتاب «زبان و اسطوره» اثر ارنست کاسیرر نوشته است. یا مقدمه ی دکتر فریدون بدره ای در ترجمه ی کتاب «واژه های دخیل در قرآن مجید اثر آرتور جفری. پس از خواندن مطالب پشت جلد حتما به سراغ مقدمه بروید تا بهتر بر کلیت کتاب اشراف پیدا کنید. چون مقدمه ائینه ی تمام نمای کتاب محسوب می شود. لازم به یادآوری است کتاب هایی که مقدمه ی جالب و جذابی ندارند معمولا از محتوای خوبی برخوردار نیستند و یا مترجم به صورت سفارشی به ترجمه ی آن پرداخته است.

7- ذهن آدمی همواره به مقایسه و رابطه ی بین محتوای کتاب در دست با دیگر کتبی که در این حوزه نوشته شده یا او خوانده است؛ معطوف می شود. این امر ضمن گسترش دایره ی آگاهی سبب می گردد که شما نسبت به خرید و یا خواندن کتاب مذکور تصمیم مقتضی را بگیرید. البته در مقایسه ی کتب و نویسندگان آنها باید از خلط انگیزه و انگیخته و دخالت حبّ و بغض پرهیز نمود.

رمضان و امتحان**

رمضان و امتحان

تصور اولیه ما بر این مبناست که انسان‌های مؤمن فقط در برخورد با سختی‌ها و گرفتاری‌های زندگی مورد امتحان الهی قرار می‌گیرند؛ حال آن که بنده‌های الهی در خوشی‌ها و خوبی‌ها هم همواره در معرض امتحان‌اند. چنان که مفهوم صبر به مثابه‌ی بارزترین مصداق در مقابل آزمایش آدمی، در سه راستا شکل می‌گیرد که دو مورد آن یعنی صبر در معصیت و مصیبت به ناملایمات برمی‌گردد اما بخش سوم آن صبر در عبادت است که به حسب درجه‌ی ایمان افراد معیّن می‌شود. چرا که ایمان آدمیان در طیفی از صفر تا صد در نوسان است. گویا رفتار یک فرد مؤمن در زیر ذره بینی از صداقت و قداست مورد ارزیابی قرار دارد و در فرهنگ دینی، جهت گیری‌های او نسبت به پدیده‌های پیرامونی همانا مفهوم امتحان و آزمایشی است که درصد ایمان او را رقم می‌زند.

در آستانه‌ی عید باستانی نوروز(1403)، ماه رمضان هم از راه رسیده است. این ماه با فریاد بلند صلا می‌دهد که ای بندگان خدا مرا با روزه‌داری و تقواپیشگی پاس دارید. درست در همین دوراهه‌ی بهار قرآن و بهار طبیعت است که مؤمنان حقیقی از مسلمانان شناسنامه‌ای بازشناخته می‌شوند. آنهایی که به حرمت این ماه قید سفر و گردش به اقصا نقاط کشور را می‌زنند تا روزه‌ی خود را بگیرند و در مقابل کسانی که بی خیال حلول ماه رمضان، به گردش و تفریح تن می‌دهند. اتفاقا تغییر در سال‌های قمری و هجری فرصت خوبی برای امتحان مؤمنان و بازشناسی آنان از مدعیان ایمان است. ترجیح بهار قرآن بر عید باستانی نوروز دقیقا به معنای انتخابی از سر ایمان و توجه به فرامین و دستورات الهی است. البته بحث در تقابل دین‌گرایی و ملی‌گرایی نیست تا عده‌ای با این ریسمان پوسیده به نبرد با داده‌های دینی بپردازند چون کسانی که دغدغه‌ی ایمانی دارند حتی در تشکیک و تفکیک هم نمی‌مانند اما افرادی که سست ایمان هستند همواره در انتخاب یکی بر دیگری به دنبال بهانه‌ای هستند تا خواسته‌ی خود را به کرسی بنشانند. مواردی چون همراهی با خانواده و استفاده از فرصت بهار و دورهمی‌های عیدانه واقعا بهانه‌ای بیش نیست. از طرفی پاسداشت و حرمت رمضان از هر امری مقدّم است و مؤمن حقیقی در می‌یابد که زمان برای تفریح و تفرج در یازده ماه دیگر از آدمی نگرفته اند. بنابراین تجدید نظر در پاره‌ای تصمیمات در جهت روزه گرفتن امری مطلوب است بماند که بی اعتنایی به حکم خدا و شکستن روزه هم مصداق بارزی از عبور از حدود الهی است. وَمَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الظَّالِمُون(بقره/229)