وجه تسمیه ی کتاب «خاک غریب»»
اثری را که غم های ما در پدید آوردنش مشارکت داشته اند می تواند نسبت به آینده مان هم نشانه ای شوم از رنج و هم نشانه ای فرخنده از تسکین تعبیر کرد.(1)
خانم جومپا لاهیری نویسنده ی هندی الاصل متولد لندن که در آمریکا بزرگ شده است و اکنون در رم ایتالیا ساکن است؛ کتابی دارد با عنوان «خاک غریب» این کتاب مجموعهی داستانهای کوتاه است. شخصیتهای اصلی آن کسانی هستند که یا از هند به غربت مهاجرت کردهاند یا اصالتی هندی دارند. آنها در گذر زمان تحتتأثیر محیط جدید قرار گرفته اند و نگاه سنتی و بومی خود را از دست دادهاند. احساس غربت، تنهایی، عدم تعلق به محیط، ترس و دلزدگی شخصیتهای خاک غریب را ساخته است.
اما مراد من از خاک غریب زادگاهم هست که همواره یک حس غریب و نوستالژیک در آن حضور دارد. شاید واژه ی حسرت بتواند آن را تعریف کند. حسرت گذشته، حسرت کودکی، حسرت عشق اول. هر چند پس از گذر سال ها، بارها به آن بازگشته ام و خاطرات خود را در آن جست و جو کرده ام. در یکی از صفحات کتاب آورده ام که دریغ از یک سخنرانی رسمی در زادگاهم بندر دیّر!! چرا؟ نمی دانم. البته خاطرم هست که در مراسم ختم خاله ام مریم و همچنین دخترش زینب صحبت کردم. اما آن سخنرانی ها هم جدی گرفته نشد. در فرصت دیگر هم دو نشست با هنرمندان داشتم که گویا اندیشه ام را برنتافتند. یعنی توقع آنها از یک روحانی در حدّ روضه خوانی در مجلس ختم بود و یکی از افراد حاضر، این را در نشست دوم که عنوان پرطمطراق «دیلتای و هنر نمایش» یدک می کشید، اعتراف کرد. لازم به ذکر است که من این سخنرانی آخری را پیش از بندر دیّر در تئاتر شهر تهران ایراد کرده بودم. اگر دقت کرده باشید من الان دارم آشنایی زدایی می کنم. و شما را با وجه تسمیه ی عنوان کتاب یعنی «خاک غریب» هم آگاه می کنم. به این که من شیفته ی سخنرانی و ارائه ی کنفرانس در زادگاهم نبوده و نیستم. این قدر کارگاه و کلاس در شهرهای مختلف استان هرمزگان و در سطح کشوری برگزار کرده ام که خسته شده ام. و اکنون برخی آنها را می توان در کتاب «مواجهه با متن» و یا در بیان پاره ای خاطرات همین اثر جست و جو کرد. از طرفی من با همین نوشته هایم با دیگران حرف می زنم و اندیشه هایم را با آنها در میان می گذارم. تصور می کنم نوشته ها و یادداشت ها ماندگارتر خواهند بود و داوری در مورد آنها آسان تر. چرا که طیف وسیع تری از مخاطبان را در برمی گیرد.(2)
--------------------------------------
1- در جستجوی زمان از دست رفته ج۷ ص ۲۵۵
2- خاک غریب ص ۵۹
برای خاک غریب
سورن کی یر که گور در کتاب «خلوص دل تمنای یک چیز است» می نویسد: سلیمان وقتی سالخورده ای زندگی خود را از سر می گیرد تنها دلیل زندگی اش تکیه بر خاطرات زیسته اش است .. زندگی چیزی بیش از این از آن سالخورده نمی خواهد و او هم چیزی بیش از آن ادعا نمی کند.(1) نجیب محفوظ، رمان نویس معاصر مصری می گوید: این قاعده ی زندگی است که ما را مجبور می سازد تا در این چند روز باقی مانده ی عمر داستان زندگی ات را جمع و دستی به سر و روی اش بکشیم.(2)
حال حکایت ماست که در این روزگار آشفته، دل به خاطره های گذشته سپرده ایم و با یادآوری آنها روح و روان خویش را صیقل می بخشیم. خاطراتی که پر از رنج های وارده و بیان دلگیری های زمانه است. به قول حافظ
دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند دل غمدیده ی ما بود که هم بر غم زد
یادآوری این نکته هم ضروری است که بازنویسی خاطرات برای فراموش کردن آنهاست نه به یاد آوردن شان. هر چند توصیه می شود تمام گذشته ی خود را به رخ نکشید و خود را برملا نکنید؛ اما تصور می کنم دیگر مجالی برای حسرت و حسادت باقی نمانده است که دیگران را به ولع اندازد. چرا که در میان این همه دانش و بینشی که از ناحیه ی بزرگان کشف شده است؛ ما خوشه چین اندیشه های شان هستیم و برای ابراز وجودی، دل به یادداشت هایی سپرده ایم تا روز و شب مان به بطالت نگذرد.
با این که عمری را در طلبگی گذرانده ام اما چنان که از همین خاطرات برمی آید من سودی از این لباس نصیب خود نکرده ام بلکه گاه لقمان وار کوشیده ام که هر چه این جمعیت می کنند، از آن دوری جویم و یا حداقل خود را همرنگ آنان نکنم. از این رو کمتر در محافل شان حضور یافته ام و از دست اندازی به قدرت سیاسی شان هم خودداری کرده ام و خوب این نکته را دریافته ام که اولین راه ورود به این آستانه، چاپلوسی و تملقی است که باید نسبت به بالاتر از خود روا بدارم و من این آه را بر دل شان گذاشته ام که هیچ گاه به تعریف و تمجیدشان نپردازم.
-------------------------------------------
1- خلوص دل تمنای یک چیز است ص 37
2- شبگرد، نجیب محفوظ، ترجمه ی صادق دارابی ص 34
رهایی از رنج روزگار
بارت می نویسد: مؤلف، آن گاه که به او باور داشته باشیم، همواره به منزله ی پیشینه ی کتاب خود پنداشته می شود: کتاب و مؤلف به طور خودکار در خط واحدی می ایستند که به یک پیش و یک پس تقسیم شده. مؤلفی که پرورنده ی کتاب انگاشته می شود، و باید گفت پیش از آن وجود داشته، به خاطرش اندیشیده، رنج کشیده و می زید، همان تقدمی را نسبت به اثر خود دارد که پدر نسبت به فرزند خویش.(1)
من متن کتابم را بارها خوانده ام. و از خواندنش لذت ها برده ام و هنوز هم می برم. شاید این یادداشت ها برای رفوی رنج ها و ناملایماتی است که در زندگی بدان دچار شده ام. البته تردیدی نیست که تلقی منِ نویسنده از این خاطرات همتراز با نظر خوانندگان آنها نیست. من به انگیزه و دغدغه ای می نویسم و مخاطب، با نیتِ دیگری آن را می خواند و همین ناهمخوانی در ایده ها به تولید و گسترش دانش کمک می کند. به قول نیچه بهترین کار این است که حساب هنرمندان را از اثرشان جدا کنیم و آنها را به قدر اثرشان به جدّ نگیریم. هر چه باشد آنها فقط پیش شرط اثرشان هستند.(2)
ولی هر چه هست این خاطرات به من توان زیستن می دهد و مرا از رنج روزگار می رهاند. اکنون که کتاب به چاپ رسیده است، امیدوارم دیگران نیز به درک این لذت ها نائل آیند. این را خوب می دانم که شاید برخی با این حسِ حسّانی کتاب را نخوانند ولی من بی خیال دیگران و احساس شان، به کار خود مشغولم. از طرفی امروزی ها چون همدردِ من نیستند؛ نمی توان از آنها شوق به خواندن مطالب را انتظار داشت، اما برای آیندگان که روزگارانِ ما را مرور می کنند؛ شاید درس عبرتی باشد.
من در این کتاب، به عنوان یک طلبه، نخواسته ام دانش و کنش مذهبی خود را به رخ مخاطب بکشم. بلکه تمام تلاشم بازخورد و برخورد اجتماعی بر اساس داده های پژوهشی در مواجهه با دیگران است. به گونه ای که به نقد مستمر فکری و فرهنگی جامعه ی خود پرداخته ام و توقع ام از مخاطب این است که این درک و دریافت ها را ملحوظ و محفوظ بدارد.
-------------------------------------------
1- بینامتنیت، گراهام آلن، ترجمه ی پیام یزدانجو ص 107
2- نیچه، زندگی به منزله ی ادبیات ص 284
حدیث نفس
رولان بارت در کتاب «رولان بارت» با استفاده از ضمیر او زندگینامه ی خودنوشت خود را نگارش کرده است. به قول گراهام آلن، رولان بارت متنی است که می تواند جلوه ای از نوشتن نفس خود(خود زندگی نگاری) در عین از سر گذراندن مرگ مؤلف باشد.(1)
اگر دقت کنید من در این زندگینامه ی خودنوشت یعنی «خاک غریب» به دو پایگاه آموزشی خود، حوزه و دانشگاه کمتر اشاره کرده ام. چرا که از این فضاهای دانش اندوز، مطالبی آموخته ام ولی حواشی آنها برایم جذّاب تر بوده است. مثلا وقتی در حوزه ی علمیه ی قم درس می خواندم، روزهای جمعه، حضور در منزل آیت الله سیدمصطفی حسینی بوشهری و گفتگو پیرامون کتاب های تازه نشر یافته، بسیار جذّاب تر از حضور هر روز هفته در کلاس درس فقه و اصول بود. یا در دانشگاه تهران که بودم گفتگوهای طولانی با دو همکلاسی ام جناب محمدصادقی و حجت الله جوانی شیرین تر از درس های دکتر سید محمدباقر حجتی بود. یا وقتی در خوابگاه امیرآباد بودم؛ بحث با دوستان، عمدتا پیرامون تفکرات نواندیشان دینی خصوصا دکتر سروش بود به گونه ای که زمینه ساز ورودم به افکار و اندیشه های معاصر گردید
لازم به ذکر است که نه فقط از دو خاستگاه آموزشی ام کمتر سخن گفته ام بلکه در جای جای کتاب، آن دو را به نقد و چالش هم کشیده ام. چرا که سخت معتقدم هر دو پایگاه از وظایف اصلی خود خارج شده اند و به جایگاهی برای زراندوزان و فریب کاران بدل شده است. چنان که مراکز آموزشی کنکوری ممری برای جبران حقوق معلمان و بازاری برای ثروتمندان است. از این رو حذف کنکور در کشور به خیالی خام تبدیل شده است. البته مخفی نماند که مشوب به سیاست شدن این مراکز هم مانع ارتقا و پیشرفت ارزش و دانش است. هر چند خوب درمی یابم که بروز شخصیت های بنام در گذشته هم حاصل کوشش فراوان خود آنها بوده است. و ظهور روشنفکرانی چون دکتر سروش از درون دبیرستان علوی و نواندیشی چون استاد محمد مجتهد شبستری از دل حوزه ی علمیه ی قم مرهون فداکاری و کوشش های علمی خود آنان است.
من نه استاد حوزه ام و نه استاد دانشگاه.!! یعنی خواسته های فکری ام را از زمین این دو جایگاه برداشت نکرده ام. خود بر این باورم که فقط مطالعات می تواند آدمی را ارتقا دهد. و آموزش تنها بهانه ای برای تشویق به خواندن کتاب و تقویت درخواست های فکری آدمی است. اکنون هم مطالعه کردن و مباحث جدید را سُفتن و گفتگوهای بینامتنی شنیدن، برایم ارزش بیشتری دارند. و جالب اینجاست که هیچ وقت از از این رویکرد خسته نمی شوم و تصور می کنم بقیت عمرم را در همین راه سپری خواهم کرد.
به خوبی دریافته ام که تعمّق و تأمّل و پردازش مطالب جدید در حوزه ی اندیشگی برای رفوی رنج ها و رفع بی عدالتی های فردی و اجتماعی مؤثر است؛ از این رو از نشست های فکری و فرهنگی استقبال می کنم. از طرفی لذت بخش ترین امری که بدان دچار هستم خواندن کتاب ها و نوشتن و ویراست کردن مطالب است. شاید در ذهن شما بگذرد پس دیگر امور زندگی را چگونه از سر می گذرانم؟ آن امور دغدغه های اصلی من نیستند و به نوعی با آنها کنار می آیم.
-------------------------------------------
1- رولان بارت، گراهام آلن، ترجمه ی پیام یزدانجو ص ۲۲۵
ماجرای عشق نافرجام
یکی از دوستان وقتی خبردار شد که زندگینامه ی خودنوشتم را تنظیم کرده ام و در صدد چاپ آن برآمده ام. گفت: راستش بگو در باره ی عشق خود به دخترها هم چیزی نوشته ای؟ گفتم: اتفاقا به این موضوع هم اشاره کرده ام. گفت: پس این کتاب خواندنی است. البته چنان که در متن کتاب آمده است، این عشق نافرجام در نوجوانی من رخ داد و جدّی نبود، اما رشحه ای از طعم عشق را به من چشاند. هر چند آن تابستان لعنتی مرا از معشوق جدا کرد. ولی هر چه بود، مبارک بود. البته شاید صفت لعنتی برای تابستان هم روا نباشد. چرا که تابستان در مناطق جنوبی کشور و حتی شمالی، همین جوری هم فحش می خورد. من چرا ناسزای دیگری نصیب آن کنم. در هر صورت بدون آن که نامی از معشوق ببرم با چند شعر او را ستوده ام. البته ادبیات ما پُر از ماجرای این نوع عشق هاست. و اصلا فلسفه ی تولد رمان، برای چشاندن مزه ی عشق به آدمیان بوده است. ولی از میان شاعران معاصر، قصه ی عشق نیمایوشیج تا حدودی به عشق من پهلو می زند. گویا او هم در نوجوانی اسیر عشقی می شود که پس از ناکامی، او را به سوی دیگر دعوت می کند.
چنان که گفته اند: شوق صفورا گاه نیما را وادار می کرد تا بهانه ای بتراشد و دروغی سر هم کند و از مکتب خانه فرار کند و به اردوگاه ایل صفورا برود اما این دیدارها زیاد طول نکشید. نیما 12 ساله بود که با خانواده اش به تهران مهاجرت کرد. مادر نیما اصرار داشت که تهران امکانات بهتر و بیشتری دارد برای ادامه ی تحصیل فرزندانش. آن قدر اصرار کرد که بالاخره پدر نیما قبول کرد و به تهران رفتند، به خانه ای روبه روی مسجدشاه. نیما یاد طبیعت یوش را با خودش به تهران آورد، یاد صفورا را هم. پدر و مادرش نام او را در دبستان حیات جاوید نوشتند. دو سال در تهران ماندند.(1)
پس از گذشت سال ها، پدر نیما با ازدواج او و صفورا موافق بود، اما شرط گذاشته بود که آن ها برای زندگی و آینده ی بهتر به تهران برگردند. نیما نمی خواست دوباره راهی تهران شود، اما نمی توانست جلوی حرف پدرش نه بیاورد ونمی خواست صفورا را هم از دست بدهد. پدر صفورا هم با ازدواج آن ها مخالفتی نداشت، اما تصمیم نهایی را بر عهده ی دخترش گذاشت. با پاسخ صفورا قلب نیما فرو ریخت. صفورا دوست نداشت به تهران برود. او نمی خواست زندگی در کوه و جنگل و ایل را رها کند. نمی خواست از پدرش جدا شود. نیما هم نمی توانست از فرمان پدرش سرپیچی کند. پدر نیما اصرار داشت آن ها بعد از ازدواج در تهران زندگی کنند. سرانجام این نخواستن های صفورا و نتوانستن های نیما تلخ بود و برای نیما زخمی شد که تا پایان عمرش به یادگار ماند. آن قدر که چهل سال بعد نیما در یکی از یادداشت های روزانه اش به آن زخم اشاره می کند و می نویسد: اگر ای صفورا، اگر ای پدر درست کار می کردید، من اکنون نه این بودم... نمی دانم اگر با آن دختر چادرنشین ازدواج می کردم، سرگذشت من بهتر بود یا نه... همان عشق بود که امروز من با مطالعه و فهم عرفان یافته ام... آن دختر چادرنشین در من چه هوایی کرد.(2)
--------------------------------
1- نیمایوشیج، حسین تولایی ص 26
2- همان مصدر ص 30
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 16:55 توسط عباس فضلی
|