میان سالی 5
پارانویای قدرت
سفر به جزیره(بهمن 95)
برای سومین بار بود که به جزیره ی ابوموسی می رفتم. هواپیمای ملخی اش تبدیل به فوکر شده بود. با حاج آقا محب زاده رئیس آموزش و پرورش به مهمانسرا رفته، دمی آسوده و بعد با همراهی همکارش اندکی ساحل را به تماشا نشستیم. تنوع ساکنان جزیره قابل مشاهده بود. ساعت سه و نیم بعد از ظهر با فرهنگیان نشستی صمیمانه داشتم. اشارتی به ابهام دو مفهوم تربیت و فرزند در جهان جدید نمودم و در تشریح سیالیت مفاهیم، با استناد به نظریه ی مید، چند رسانه ای شدن فرزندان را واکاویدم. آن گاه دو عنصر استقلال طلبی و مقایسه نکردن را توضیح دادم و در پایان سه ویژگی مهم معلّم، برخورداری از ثبات شخصیت، لذت بردن از آموختن مدام و پذیرش مسئولیت در دو حوزه ی خودشناسی و دیگرشناسی را یادآور شدم. پرسشی هم در باره ی تنبیه رسید که با انکارش، بروز آسیب های فردی و اجتماعی، ناشی از آن را گوشزد نمودم.
سالن اجتماعات اندیشه را ترک و به مسجد جامع جزیره رفتیم. پس از اقامه ی نماز مغرب و عشا پیرامون بختیاری های امام خمینی(ره) را که پیش از این در کانال تلگرام نوشته بودم، سخنرانی کردم. پاره ای مستمعین آن را برنتافتند. و برخی تحلیلم را گوش نواز تلقی کردند. مهم نیست. ساعت 9 شب در کنار ساحل با مردم جزیره، الله اکبرگویان، فش فش های پراکنده در فضا را تماشا کردیم.
صبحگاهان برخاسته پس از اقامه ی نماز و خواندن صفحه ای از قرآن، کتاب «جستارهایی در باره ی تئوری توطئه در ایران» را مطالعه کردم. با مقدمه ی مترجم دریافتم که این نظریه قدمت دیرینه دارد. حاکمان، با نگاهی بسیار بدبینانه، گرفتار پارانویای قدرت اند. نظام های توتالیتر با پررنگ کردن تئوری توطئه، مانا بودن خود را تضمین می کنند. در سده ی بیستم بزرگترین تراژدی انسانی رخ داد و 170میلیون نفر فقط به جرم دگر اندیشی کشته شدند.(ص27) این نظریه نشان می دهد که بشر همیشه به خودش مظنون بوده است.
ساعت 10 به صف راهپیمایان 22 بهمن پیوستیم با گذر از چند خیابان کوچک به مسجد جامع رسیدیم و سخنرانی و متن قطعنامه را با گوش نیوشا نمودیم. ظهر مهمان معاون آموزشی اداره بودیم و بعد از آن به اتفاق دوستان در جمع دانش آموزان جزیره قرار گرفتیم. پیشینه ای از تحصیلات خود را بازگو نمودم. از این که نمی توانند رشته ای برای تحصیل در مقطع دانشگاهی اختیار کنند، نگران بودند. وقتی با شعری از مولوی، تنهایی و تصمیم فردی را تشریح کردم، کسی پرسید مگر مولوی مجرد بوده است. دریافتم چه تلقی ساده ای از تنهایی دارند. نمی دانند که مراد از تنهایی، تنهایی از خود است نه در خود.
شب در مسجد، مراسم عزاداری حضرت زهرا(ع) برپا شد. سخنران مجلس ابتدا به نقد گفته های دیشب من پرداخت و بعد اندر فضائل حضرت زهرا و انقلاب اسلامی صحبت های کلیشه ای کرد. صبح بعد کتاب «نگاهی به شاه» را تورق کردم. میلانی این کتاب را مکمل «معمای هویدا» می داند. آغاز کتاب پایان قصه ی شاه بود. خواندنی است. هواپیما ساعت 9.30 پرید و 10 به بندر رسید.
ضمیمه - بختیاری های امام خمینی(ره)
تصور این که یکباره حرکتی اوج می گیرد؛ خیالی خام است. روند تاریخی یک نهضت به مؤلفه های زیادی وابسته است و ایجاد و اوج آن در گرو عوامل زمینه ساز است. چنان که در یادداشت دیگری آورده ام بعثت پیامبر اسلام(ص) با زمینه های هفت گانه ای شکل گرفت. همچنان بر این باورم که امام خمینی در روند انقلاب اسلامی ایران از بختیاری های بسیاری برخوردار شد. اشاره ای گذرا به برخی آنها خالی از لطف نیست.
1- از سال 1355 به دنبال برگزاری جشن های 2500 ساله مخالفت های داخلی و خارجی علیه شاه شدت گرفت.
2- تردیدی نیست که ده شب مهرماه سال 1356 موسسه ی گوته نه فقط سخنرانان جلسه را به تغییر رژیم امیدوار کرد بلکه حضور انبوه جوانان سبب همراهی با انقلاب اسلامی کرد. یعنی غیر از خیابان، موسسه گوته هم مرکزی برای افشاگری علیه رژیم پهلوی شد.(فوکو در ایران ص 13 و 55) هر چند جواد طالعی معتقد است شب های گوته ارتباطی با وقوع انقلاب نداشت.(مقاله ی تاریخ ایرانی ص 61 به تاریخ 30 مهر 1391) اما بیشتر کارشناسان بر این باورند که خواندن داستان و اشعاری علیه رژیم شاه در آن نشست ها زمینه ساز انقلاب بود. خصوصا این که کانون معتقد بود در اول صف مبارزه قرار دارد. از طرفی در سالگرد مراسم، کانون نویسندگان قصد برگزاری شب های آزادی و فرهنگ داشت. و با پیروزی انقلاب نویسندگان کانون برای دست بوسی به حضور امام خمینی رفتند و کسرایی مجذوب شخصیت امام شده بود.
3- مرگ نابهنگام دکتر علی شریعتی و سید مصطفی خمینی در سال 1356 آتش زیر خاکستر مخالفان را شعله ور کرد. پرویز ثابتی در کتاب دامگه حادثه می گوید: بیشترین تجهیز و به هم پیوستگی گروه های مذهبی در سال 1356 پس از مرگ مصطفی خمینی در عراق در جریان برگزاری مجالس ختم و ترحیم او حاصل شد.که ما ابتدا از آن جلوگیری کردیم ولی شاه گفت: اجتماعات باید آزاد باشد و از برگزاری ختم ممانعت نکنید. اما من چندین گزارش برای شاه فرستادم که ختم پسر خمینی یک ختم معمولی نیست. آخوندی که در این مجالس به منبر می رود به صحرای کربلا می زند و اعلیحضرت را صریحا و تلویحا با معاویه و یزید و ما را به شمر، برابر و مردم را تحریک می کند و تدریجا مردم، تهییج و بسیج و به خیابان ها می ریزند. شاه می گفت: جلو ختم ها را نگیرید، اگر در خارج از مسجد و خیابان ها راه افتادند، آن وقت جلوگیری کنید!! این اجتماعات و ترحیم ها که به مدت 40 روز در سراسر کشور برقرار شد، زمینه های بسیج و تشنج و اغتشاش را فراهم کرد و وقتی شاه احساس خطر کرد دستور داد آن مقاله ی معروف علیه خمینی منتشر شود. دیگر به سادگی امکان پذیر نبود که کنترل سابق برقرار شود و باید شدت عمل بیشتری نشان داده می شد که شاه آن اراده را دیگر نداشت و گرنه تا 6 ماه قبل از انقلاب، امکان تسلط به اوضاع وجود داشت.(دامگه حادثه ص 341)
خبر مرگ مصطفی، پسر خمینی، در نجف بهانه ی مناسبی به دست طرفداران خمینی(به ویژه فعالین نهضت آزادی که در سال 1340 و فوت آیت الله بروجردی پیوسته از مبلغین و حامیان خمینی بودند) داد که شایع کنند مصطفی به وسیله ی رژیم در نجف کشته شده(به قول خودشان به شهادت رسیده) و در نظر داشتند از این فرصت، به برگزاری مجالس ختم برای مصطفی خمینی و بسیج نیروهای مذهبی بپردازند.(همان ص 398)
در حالی که مخالفین سعی می کردند مصطفی را شهید و رژیم را مسئول مرگ او معرفی کنند، سوء ظن ما بر این بود که مخالفین، به ویژه آنها که در امریکا با شرکت های نفتی در ارتباط بودند، چون نتواسته بودند از فوت علی شریعتی جهت تحریک خمینی به یک حرکت سیاسی استفاده کنند با توطئه ای موجبات مرگ پسر او را فراهم کرده اند تا وی را وارد صحنه کنند و تلاش برای برگزاری هر چه بیشتر مجالس ختم بخشی از این توطئه است. لذا ما تصمیم گرفتیم از برگزاری این مجالس جلوگیری کنیم که شاه اجازه نداد.(همان ص 399)
4- معافیت سربازی جوانان در سال 1357 به مناسبت همزمانی تولد آنها با ولیعهد، بهانه ای برای حضور آنان در خیابان ها گردید. البته امام هم در پیامی فرمان خروج سربازان و نظامیان از پادگان ها را صادر کرد.
5- ایجاد سپاه دانش و سپاه بهداشت و سپاه ترویج عاملی برای اطلاع رسانی روستائیان از اوضاع شهرها و همراهی با انقلاب شد. سربازان روستایی که تحت عنوان سپاه دانش، تأثیر بسیاری در آگاه کردن روستائیان در آن چه در شهرها گذشت؛ داشت. به گونه ای که مردم حسب اعتماد و اتکایی که به این نیروها داشتند و همواره سپاه دانش در کنار کدخدا می نشست خود را مقید می دید که اطلاعاتی از شهر به روستا ببرد و همین سبب شد که آنها از وقوع انقلاب آگاه شوند و با فریادهای شهری همراهی کنند.
6- کارتر رئیس جمهور امریکا به توصیه سفیرش در ایران علنا شاه را تنها گذاشت. سولیوان به عنوان آخرین سفیر آمریکا در ایران پس از جوش و خروش ملت اعلام کرد که امریکا باید از حمایت های خود از ایران دست بردارد.
7- تمام نیروهای اپوزیسیون اعم از چپ و راست در صف واحد قرار گرفتند.
8- ماه محرم و صفر بهترین فرصت برای افشاگری علیه رژیم شد. محرم سال 1357 در آذرماه افتاده بود و از آن به نحو احسن بهره برد. به گونه ای که راهپیمایی تاسوعا و عاشورا که به پیشنهاد آیت الله مفتح بود زمینه مساعدی برای رویارویی با شاه بود. اگر محرم چند ماهی بعد می آمد شاه می توانست اوضاع را به سامان و به راهکاری آتش انقلاب را سرد کند(محمد رهبر، مقاله محرم ماه خون بازی 17 مهر 1395)
9- همراهی رادیو بی بی سی و محمد حسین هیکل و عرفات و میشل فوکو با انقلاب اسلامی، باور جهانیان را در مورد انقلاب و پیروزی قریب الوقوع آن شدت بخشید.
10- پس از برکناری هویدا و نصب جمشید آموزگار، تخریب زاغه نشینان توسط شهرداری تهران، تمدن بزرگ شاه را رسوا کرد.
آشناتر با خدا
در یکی از آخرین روزهای بهمن 1395 با دکتر عبدالرزاق رحمانی در هوایی بارانی راهی بستک شدیم. در چهارراه چاه بنارد به خانه سید گوده ای رفتیم. عبدالرحمن توانا حضور نداشت ولی با برادرش که چند ماهی است از آمریکا برگشته بود؛ همسخن شدیم. او دوست داشت تجربه ی مدیریتی اش در دُبی و پنسیلوانیای آمریکا را با دانشجویان و استادان در میان بگذارد.
در زنگارد با دکتر کمالی ناهار خورده، پس از استراحتی برای دیدارِ استاد حبیبی به بستک رفتیم. پس از پذیرایی و اقامه ی نماز جماعت مغرب، آقای حبیبی یادآور شد که اهل سنت در سه حالت سفر و مطر و خطر، نماز را به صورت جمع می خوانند. به اتفاق به سوی بخش جناح برای دیدن کتابخانه ی بزرگ مرحوم شرفاوی رفتیم ولی با درِ بسته مواجه شدیم. در ادامه ی مسیر به گچویه رسیدیم و منزل ابوطالب احمدی و قبر مرحوم حسن فرامرزی و عبدالقادر را زیارت نمودیم. با توضیحات دکتر ملک زاده از بی توجهی به معماری در حال تخریب قبر عبدالقادر تأسف خوردیم. این بنا مرا یاد معبد هندوها انداخت. باران همچنان می بارید و خبرهای ضد و نقیضی از تلفات در فضای مجازی می رسید. در هوای زیبای بارانی در کهتویه شام خوردیم. از نیمه شب تا به صبح باران بارید. صبحگاهان بعد از بیداری، کتاب «بعد از تاریکی» اثر رمان نویس مشهور معاصر ژاپنی، هاروکی موراکامی را خواندم. این رمان زندگی شبانه ی توکیو را در عصر تکنولوژی دیجیتال و غرق شدن شهری در میان چراغ های نئون روایت می کند و روان آدم هایی سرگشته و مبهوت را که در چنبره ی زمان و مکان اسیرند، می کاود.
ساعت ده صبح با دکتر رحمانی از آب انبارهای پر آب زنگارد بازدید کردیم. در چشم اندازی دور، باریکه های آب از میانه ی کوه به دره می ریخت. قدم زدن در باران چه صفایی دارد. بعد از ظهر با دو دوست راهی روستای کنچی شدیم. سه سید بزرگوار در آنجا زیست می کردند. بزرگ آنها می گفت: جدّ ما در پناه این کوه به عبادت می پرداخته و اکنون600 نفر ساکن دارد و ما در اینجا از مهمانان پذیرایی می کنیم. در گفت و گویی نیم ساعته سخنانی از جنس دیگر بیان شد. سیاحت و سیادت و عبادت مرا با خدا آشناتر کرد.
و جنبش ها چالش ها
هفته ی پرتلاشی را پشت سر گذاشتم. شنبه به دعوت فرهنگیان «چالش های فلسفی در آموزش و پرورش در قرن بیست و یکم» با توجه به وجودشناسی سه عنصر فلسفه و علم و دین و رقابت سکولاریست ها با دین گرایان در سپهر عمومی با نگاه هابرماسی را تشریح نمودم.
دوشنبه به دعوت دانشگاه آزاد اسلامی واحد بندرعباس در یک مناظره «نقش روحانیت در نهضت ملی شدن صنعت نفت» را مورد ارزیابی قرار دادم و گفتم: ورود روحانیت در این نهضت به صورت یک جریان به رهبری آیت الله کاشانی بود و نهاد روحانیت به حسب سیطره ی مرجعیت آیت الله بروجردی در پی تداوم سیاست بازسازی حوزه ی علمیه قم خود را درگیر این ماجرا نکرد.
سه شنبه و پنج شنبه را با دو کارگاه آموزشی «تکریم ارباب رجوع» با التفات به فلسفه ی اخلاق و نسبیت رفتارها در جهان مدرن با دو گروه از کارشناسان اداری سپری نمودم.
در این میان به مناسبت روز جهانی زن به دعوت جمعیت زنان مسلمان نواندیش هرمزگان، مبحثی را پیرامون وضعیت زنان در ایران و جهان با توجه به پیامدهای مثبت موج های سه گانه ی فمینیسم در قرن بیستم را طرح و آثار آن در تحول فکری و سهم خواهی زنان از آموزش و سیاست را بازشناسی کردم.
نالیدن از روزگار
نوروز سال 1396
یکی از مشغله های من در این ایّام، دید و بازدید از اقوام بود. متأسفانه به هر خانه ای که رفتم، مریضی داشت که از بیماری جسمی می نالید. بسته های دارویی هم در گوشه ای از اتاق چشمک می زد. اما هیچ کس را ندیدم که از درد روحی بنالد. گویا ذهن مردم به رنج های جسمی بیشتر معطوف است و کمتر کسی دغدغه ی فکری و روانی دارد. شاید از ترس این که مبادا متهم به دیوانگی شوند از بیان داشتن بیماری های روحی پرهیز می کنند. به پیرزنی از همسایه های دوران کودکی ام سر زدم گله از روزگار داشت که کسی سراغش نمی گیرد می گفت: زمانه عوض شده و همه سر در موبایل دارند.
مقایسه های نامربوط
از این که آدمیان همیشه به مقایسه ی گذشته و حال می پردازند و حتی بیماری شان نیز به جور دوران حوالت می دهند، نفرت دارم. مثل این که گذشته، بی تقصیر و هر چه گناه و ظلم است متعلق به امروز و امروزی ها است. اصلا امور دیروزی یا انسان های امروزی هیچ نسبتی با خوشی و ناخوشی ندارند. در یک حکم کلی نه امروزی ها برتر از دیروزی ها هستند و نه عکس آن. برخی امور در دیروز مفید بود و پاره ای امروز. از آنجا که همه ی افراد و افکار در تونل زمان می گذرند و این راه یک طرفه و بی بازگشت است. بنابراین اندیشیدن به گذشته و مرور آن، راه به جایی نمی برد. حتی گزاره ی تاریخ تکرار می شود نیز سخنی غلط و بیهوده است چون تاریخ زمانمند است و هر چه در زمان می گذرد، قابل بازگشت نیست.
اخطار به مرگ
در مجلس ختم سالمرگ دو همکلاسی دوره ی راهنمایی در زادگاهم، بندر دیّر، شرکت کردم. پیام این نوع جلسات اخطار به مرگ ماست. همه ی انسان ها این نوع سیگنال ها را در طول شبانه روز دریافت می کنند ولی غافلانه از آن می گذرنند. و به قول عرفا به محاسبه و معاتبه نفس خود نمی پردازند. در روایتی قدسی آمده است که انسان خطاب به خدا می گوید: خدایا چرا مرا از آمدن مرگم خبر نکردی؟ ندا در می رسد این همه علائم فرستادیم ولی تو متوجه نشدی. پا به سن گذاشتن، مرگ دوستان و اطرافیان، بیماری ها و ناتوانی ها و ده ها نشانه ی دیگر
چندین راه دارد و به بیراهه می رود/ بگذار تا بیافتد بیند سزای خویش
نو شدن ایمان
تصور می کنم هر چه به صورت عادت در می آید مخل توجه و تذکر است. نو کردن یعنی ترک عادت چنان که حافظ گفته
به خلاف آمد عادت بطلب کام که من/ کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
از این رو عارفان قائل به نو کردن اندیشه ها و بینش ها هستند.
هر زمان نو می شود دنیا و ما/ بی خبر از نو شدن اندر بقا
عمر همچون جوی نونو می رسد/ مستمری می نماید در جسد
مولوی حتی معتقد است که ایمان هم باید همواره نو شود تا فرد از جمود و تنگ نظری فاصله بگیرد. برخی فکر می کنند ایمان یعنی ایده ای را برای همیشه حفظ کردن و بر آن پای فشردن. دگماتیسم مذهبی مانع از پیشرفت آدمی است. ماندن در مرداب مذهبی توهم زاست و خشونت و شرارت را بازتولید می کند. داعش حاصل این نوع نگاه است. البته نو شدن به معنای تابع زمان و زمانه شدن نیست. بلکه مراد زنده و پویا نگه داشتن ایمان است. مذهب هم مانند دیگر عناصر هستی و طبیعت نیازمند بازنگری و روزآمدی است. حیات دین در گرو اصلاح گری و تحول است. دین گرایی و دین ورزی در پرتو نگرش مؤثر و پویا منجر به رئوفت و تساهل می شود و آدمی را از رعونت و خشونت باز می دارد. ایستایی در دین موجب پس زدن دیگران و ایجاد تبخترّ و تکبرّ فردی و اجتماعی است. دین خدا محدود به تفکر بسته ی ما نیست. تداوم و پویایی دین اقتضا می کند که با هنجارهای اخلاقی و اجتماعی سازگار گردد. پلورالیزم دقیقا به همین معناست. تحمل اندیشه ی دیگران و توجیه عقلانی رفتار آدمی نوعی دینداری محسوب می شود. جلوگیری از ناخالصی های اخلاقی به معنای طرد و نفی دیگران نیست بلکه نقد کردن و عقلانی ساختن آن رفتارهاست. تسامح و تساهل دینی باعث پیشرفت اندیشه ی دینی و مبارزه با خودکامگی و خودشیفتگی مذهبی می شود.
نامه ی سرگشاده
در فضای مجازی، نامه ی سرگشاده ی صادق زیبا کلام خطاب به نعیم آبادی را خواندم. سخنرانی های قبل از خطبه های تهران در پاره ای موارد جهت گیرانه و جنجال آفرین بوده است. وقتی مصباح یزدی هرمنوتیک را نجس خوانده و دیگران را از آن پرهیز داد و یا رأی مردم را فرمایشی قلمداد کرد، موضع گیری ها و انتقاداتی در پی داشت. اما این بار بیان پروژه ی آمریکاستیزی از زبان امام جمعه بندرعباس آن هم پیش از خطبه های نماز جمعه تهران و ارائه ی گزارش دو کتاب از نویسندگان معاصر آمریکایی مبنی بر اشاعه ی فساد اخلاقی و اجتماعی در آمریکا براساس آماری که قبلا توسط سعید جلیلی در نشریه ی مثلث مورد تجلیل و تحلیل قرار گرفته بود، صدای زیباکلام را هم در آورد. شاید آن گفته ها و این گفته ها ناشی از رفراندومی بود که در هفتم اسفندماه سال گذشته به وسیله ی مردم رقم خورد. متأسفانه انسان ها وقتی پا به سن می گذارند، سخنانِ کینه توزانه شان بیشتر می شود. و موضع گیری های آنها شدیدتر و نابسامان تر. من همواره نلسون ماندلا را می ستایم که در اوج قدرت از سیاست کناره گرفت و برای همیشه ی تاریخ، شخصیتی کاریزماتیک از خود به یادگار گذاشت. و از سوی دیگر به هاشمی رفسنجانی انتقاد می کنم که چرا در اوج شهرت و قدرت، باز هوس نمایندگی مجلس و ریاست جمهوری کرد. کاش در این مملکت بازنشستگی از سیاست هم باب می شد.
جنون شهرت
در دید و بازدیدهای عید، کتاب «تسخیر خوشبختی» برتراند راسل برگردان مهدی قراچه داغی مرا تسخیر خود کرد. این کتاب فوق العاده خواندنی در دو بخش، موجبات ناخشنودی در 9 فصل و موجبات خوشبختی در 8 فصل، پاره ای باورهای غلط اخلاقی و دینی را طرح می کند. راسل در فصل جنون ستمدیدگی می نویسد:
جنون آزار و ستمدیدگی ریشه در خود نیکوبینی بیش از اندازه دارد. احساس می کنیم همه باید بدانند و در این تردید نکنند که شایسته ترین موجودات زمانه هستیم. اما معمولا این گونه نیست. انگیزه ی ما برای خدمت به دیگران اغلب به آن خلوص و پاکی که تصور می کنیم؛ نیست. عشق به قدرت موزیانه عمل می کند..... برای رهایی از این احساس چهار قاعده وجود دارد 1- به یاد داشته باشید که انگیزه های شما همیشه و لزوما به حدی که تصور می کنید بشردوستانه نیست. 2- در باره ی شایستگی های خود بیش از اندازه مبالغه می کنید. 3- انتظار نداشته باشید که اشخاص به آن اندازه که شما به خودتان بها می دهید؛ به شما بها می دهند. 4- گمان نکنید که اشخاص آن قدر خودشان را درگیر شما می کنند که بخواهند شما را زجر بدهند.(ص 80)
این متن را از دو جهت برگزیدم نخست این که راسل را شخصیتی منفی و غیر اخلاقی جلوه داده اند؛ حال آن که کتابش پر از نکات اخلاقی و دینی است. دوم این که این روزها آغاز ثبت نام شوراهاست و فضای مجازی پر از جنون شهرت است.
آخرین فرصت سفر
وقتی به بندرعباس بازگشتم، روز 12 فروردین به اتفاق جناب آقای بهروز اکرمی راهی جزیره ی قشم شده و از جاده ی ساحلی به پارک کرکودیل ها رفتیم. ابتکاری که توسط یک زوج تهرانی در حاشیه ی جزیره راه اندازی شده بود. کرکودیل های سه ماه تا 25 ساله به وزن 300 کیلو به نمایش گذاشته بودند. راهنما می گفت: ما به تکثیر این حیوان جهت باغ وحش های کشور می پردازیم. البته از گوشت و پوست آن هم می توان استفاده ی پزشکی و پوشاکی کرد. در کنار کرکودیل ها حیواناتی چون بُز تالی و طاووس و میمون هم خودنمایی می کرد.
مسیر را به طرف بخش شیب دراز ادامه دادیم و از آنجا سوار بر قایق در پی دلفین ها که ساعتی ساحل را ترک کرده بودند، رفتیم. دلفین ها به صورت دست جمعی رقص کنان تماشاچیان را به وجد می آوردند. اولین بار بود که انبوه دلفین را در میانه ی آب مشاهده می کردم. می گویند دلفین ها هم زندگی جمعی دارند و هم مرگ جمعی. سال ها پیش خودکشی دلفین ها در سواحل جاسک را به خاطر دارم. اما ما انسان ها پس از گذشت هزاران سال هنوز نتوانسته ایم دست جمعی، زندگی مسالمت آمیزی را تجربه کنیم. چرا؟ نمی دانم.
قایق در ساحل جزیره ی هنگام پهلو گرفت. پیاده روی در جزیره و دیدن اهالی دهکده و خواندن نماز در مسجد امام رضا(ع) و زیارت شهدای گمنام، آرام بخش لحظات ظهرگاهی ما بود. در کنار ساحل انبوه مسافران و چند رستوران با غذاهای محلی چون سمبوسه و توموشی و پلوماهی و میگو یادآور پلاژهای افریقایی بود. اهالی محل با ساخت بازارچه ای به فروش کالاهای محلی و صدف های چینی مشغول بودند. با حضور در یکی از همین رستوران ها ناهار خوردیم و جزیره را به قصد گورزین قشم ترک کردیم. در آنجا باز قایق سوار، جنگل های حرا را در نوردیدیم. گویا برای اولین بار این مجموعه ی تفریحی، توسط دهیار و اعضای شورای محل راه اندازی شده بود.
نظارت دقیق
پس از آن به مرکز جزیره برگشتیم و به سیتی سنتر 1و2 رفتیم. مغازه ای اجناسش را به 70 درصد تخفیف می فروخت. از روی کنجکاوی قیمت یک پیراهن را پرسیدم گفت: 125 هزارتومان بوده که الان 40 هزار تومان می فروشیم. عقل سلیم حکم می کند که قیمت واقعی آن با کلّی سود همین است. بنابراین اجناس سیتی سنترها با 70 درصد تخفیف تازه به قیمت مناسب خود نزدیک می شوند. پس می توان نتیجه گرفت، قیمت کاذب حک شده بر اجناس، نشانگر نظارت دقیق اداره ی بازرگانی و اتحادیه صنوف و فعال بودن شماره 124 برای عرضه ی مناسب کالاهاست. حالا این اجناس سیتی سنتری است. شما می توانید این نظارت دقیق را بر کالاهای خانگی و سوپرمارکت ها و تره بار و میوه ها دنبال کنید. نظارت اداره بازرسی بر کار کارمندان که پیشکش. همه ی اینها بیانگر این است که بر همه ی امور این کشور نظارتی جدّی و کارآمد حاکم است. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
راست قامتی از جنوب
در 15 مهرماه سال 1396 به اتفاق یکی از دوستان در تهران خدمت حاج سید مصطفی حسینی بوشهری رسیدیم. به رغم وضعیت جسمانی ناسفته که در این سن و سال سراغ همه را می گیرد؛ از نظر روحی سرحال بود. پس از پرسش از اوضاع زمانه در حوزه ی معارف دینی به گفتگو پرداختیم. از لابلای کلماتش دریافتم که همچنان در بیان دغدغه ها و نگرانی های فکری و اجتماعی خویش ثابت قدم است. او همواره از خط کشی های فرقه ای و اختلافات شیعه و سنی رنج می برد. آرزوی اتحاد واقعی و آرمان وحدت حقیقی دل و جانش را فرا گرفته است. درگیری های مسلمانان در اقصی نقاط جهان اسلام و زد و بندهای سیاسی دوران را برنمی تابد. تکیه کلام او بیان بروز اختلافات در جوامع اسلامی است.
می گفت: چرا عالمان دینی و سیاستمداران حکومتی در راستای اتحاد گام بر نمی دارند و همواره عوامل تفرقه را برجسته می کنند؟ و تآکید می کرد که قرآن کریم باید مبنای اعتصام به حبل الهی باشد. از طرفی قرآن در معرفی رفتار الگویی پیامبر اسلام(ص) سند بسیار محکمی است. به خاطر دارم در یکی از دیدارهای پیشین گفت: ما در دعای قنوت نماز عید فطر و عید قربان می گوییم: الذی جعلته للمسلمین عیدا یعنی عید همه ی مسلمان است. شیعه و سنی ندارد. پس چرا ما با افق متفاوت و دید مختلف به این اعیاد نگاه می کنیم.
واکنش من در قبال این گفته ها این بود که تفرقه های فکری و عقیدتی امری عادی است در ادیان دیگر هم قابل ملاحظه است. هر مذهب و مسلکی برای هویت بخشی خود نیازمند یک چارچوب فکری و خط کشی های فرقه ای است اما سخن شما درست است که این هویت بخشی ها نباید منجر به تفرقه ها و زد و بندی های سیاسی شود. تا حدودی سخنم را پذیرفت ولی بر این ایده استوار بود که اتحاد در مبانی مانع از بروز اختلافات سیاسی می شود. برآمدن و پیروزی مجدد روحانی در انتخابات را به فال نیک می گرفت. و در زمان تبلیغات دیگران را به رآی دادن به روحانی و ورود به عرصه ی دموکراتیک سیاسی ترغیب کرده بود.
بخش دوم گفتگو پیرامون کارهای تحقیقی اش بود. گویا در پی تجدید چاپ کتاب تفسیر تک جلدی اش برآمده است. در ضمن بحث گفت: اخیرا متوجه نکته ی قرآنی شده ام در آیه 5 سوره ی بینه آمده است وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفَاءَ وَيُقِيمُوا الصَّلَاةَ وَيُؤْتُوا الزَّكَاةَ وَذَلِكَ دِينُ الْقَيِّمَةِ. بیشتر مترجمان و مفسران دِينُ الْقَيِّمَةِ را صفت و موصوف گرفته اند حال آن که مضاف و مضاف الیه است. از طرفی قیمة را استوار و محکم معنا کرده اند ولی این ترجمه ی دقیقی نیست. چرا که قیمة بر اساس کتاب لغت «العین» خلیل بن احمد فراهیدی جمع قائم و به معنی راست قامتان است. بنابر این معنای آیه می شود این دین راست قامتان است.
با این گونه تفطن های قرآنی ایشان بیگانه نیستم هر چند با مباحث هرمنوتیکی بر سر مِهر نیست ولی در نگاه سنتی پیشتاز است. باز به خاطر می آورم در نشست های دهه ی شصت وقتی نظر مرا در تفسیر آیه اکمال ولایت(مائده:3) پرسید به تفصیل نظر علامه طباطبایی را بیان کردم در مقام پاسخ گفت: نظر علامه چنگی به دل نمی زند و نمی توانم آن را بپذیرم. از همان زمان به استقلال فکری و دینی او پی بردم و همین نگاه را مبنای اندیشگی خود قرار دادم و به این که نباید شیفته ی آرای دیگران شد. حتی اگر آن فرد علامه باشد. چرا که رشد و شکوفایی دین و دانش در گرو پای نهادن بر دوش بزرگان است نه پا به پای آنان راه رفتن. اندیشه ی گذشتگان در بستر تاریخی و اجتماعی آن دوران قابل درک و دریافت است. و زمانه ی جدید تفسیر جدیدتری را اقتضا می کند. به قول مولوی
هین سخن تازه بگو تا که جهان تازه شود/ وارهد از هر دو جهان بی حد و اندازه شود
یادآوری سومی هم بجاست که در دهه ی هشتاد درخواست بزرگداشتی پیرامون شخصیت علمی حسینی در بوشهر دادم و مقدمات اولیه هم با ریاست مرکز بوشهرشناسی صورت گرفت ولی راه به جایی نبرد و تنها به درج مقاله ای با عنوان «دویدن در پی آواز حقیقت» اکتفا نمودم. گویا روند مرده پرستی ما همچنان ادامه دارد و می ترسم دهه ی نود هم سپری شود یا آن بزرگوار قالب تهی کند و ما در حسرت برپایی یک بزرگداشت بمانیم.
گویا سرنوشت همه ی راست قامتان تاریخ این است که زمانه آنان را بر نمی تابد و پس از نشستن گرد و غبار تاریخ، چهره ی آنان هویدا می شود. باز به سروده ای از مولانا متوسل می شوم که از این سخن حضرت علی(ع) وام گرفته است بارض عالمها مُلجم و جاهلها مُکرم
جاهلان سرور شدندست و زبیم/ عاقلان سرها کشیده در گلیم
سرحدی سهار
دوباره از مرکز رفتم جنوب، این بار به بهانه ی ازدواج رفتم بندرعباس. جنوب بندر، جنوب بوشهر نبود. مزه ی ماهی شیر و شوریده شان فرق داشت. اما بالاخره جنوب بود و من هم مادرم نبودم. قلیه میگو، مهیاوه، فلافل، سمبوسه، نخود قشمی، انبه میناب، زیتون جنوب و سبزی گُرگا راه شان به آشپزخانه ام باز کردند. مادرم که آمد میزان کدبانوگری دخترش را بسنجد سوء هاضمه گرفت از میگوپلویی که به خوردش دادم. اما باز قصه همان بود که بود. من برقع نمی بستم؛ چادر بندری سر نمی کردم و حلقه ی طلا به انگشت پایم نمی انداختم. از همه بدتر این که زیادی سفید بودم. درست توی همان دو سه سال، توی شمال و سال های دبیرستان برگشته بود. بابا بزرگم مسلم می دانست هر اصلی به اصل خویش است. و این هوا و غذای درست بوده که رنگ نوه اش را سرجا آورده.
من به قول خودشان یک سرحدی بودم. یک سرحدی از شمال آمده. برای سرحدی ها هر سنگ میگو گران تر از بندری ها است. سرحدی ها همه ی پست ها و مناصب شغلی بندری ها را صاحب می شوند. سرحدی ها دخترهای خوشگل بندر را گلچین می کنند برای پسرهایشان. سرحدی ها پولداراند و این آخری از همه بدتر بود. رنگ پوستم و لهجه و نوزاد سفید و بوری که داشتم راه هر گونه سازش و دوستی منِ سرحدی را با بندری ها بسته بود.(از بندر تا بندر- نوشته ی الهام فلاح به نقل از ماهنامه داستان همشهری شماره ی 85 ص 51 بهمن ماه 1396)
این فشرده ی نگاه یک نفر غیرهرمزگانی نسبت به برداشت بندری ها از اوست. که در قالب یک داستان کوتاه در نشریه ای انعکاس یافته است. نمونه ی این برداشت، همه روزه در کوچه و خیابان این شهر قابل بازیابی است.
در سال 1380 به بهانه ی سخنرانی پیرامون توسعه ی فرهنگی استان هرمزگان، پس از تبیین تاثیرپذیری سه قدرت دین، دولت و فرهنگ در جهت توسعه ی جامعه به پدیده ی بومی گرایی و سرحدی ستیزی در فرهنگ عمومی مردمان این دیار اشاره نمودم و گفتم: متأسفانه هنوز دو واژه ی بومی و غیربومی از حافظه ی مردم این استان پاک نشده است و بر اساس آمار اخیر در قشر تحصیل کرده ی این استان چالش بین بومی و غیر بومی گسترش یافته است. این در حالی است که فرهنگ مرزها را در نوردیده است و دیگر این واژگان کارساز نیست. امروز ما در دنیایی زندگی می کنیم که به رغم تعصبات قومی، زبانی و دینی، وجوه اشتراک و جنبه های پلورالیستی حرف اول را می زنند.
اما این نگاه، سخنران بعدی را برنتافته و با بازخوردی تند، به مقابله برخاست. بعدها هم که استاندار وقت خواستار کاهش فتیله ی بومی و غیر بومی شد؛ پاره ای از اصحاب رسانه بر او تاختند و او را متهم کردند که خود موجبات این اختلاف را فراهم کرده اید. متعاقب واکنش های مطبوعاتی من هم در پاسخ به نشریه ی نوپای دریای اندیشه مقاله ای زیر عنوان «نگاهی به پدیده ی بومی و غیر بومی» در ندای هرمزگان نوشته و گفتم: البته تب این آلرژی سراسر کشور پهناور ایران خصوصا مناطق مرزی از شمال و جنوب، شرق و غرب را در نوردیده است و هر کدام به نوعی و با نگاهی به این پدیده نظر دارند اما ظاهرا مردم این استان گوی سبقت را از دیگران ربوده اند و در صف اول مبارزه با این عنصر اجتماعی سال هاست که به نزاع و کشمکش دچارند ولی متاسفانه تاکنون جنبه های مختلف و متناقض این مساله بررسی نشده و به صورت یک امر لاینحل و پیچیده و پارادوکسیکال باقی مانده است. با گذشت سال ها از این کشمکش ها، حکایت همچنان باقی است و به رغم درخواست برگزاری سمیناری جهت بررسی پیامدهای این رویکرد تاکنون اقدامی صورت نگرفته است.
مطلب را با یک نوشته ی شمالی شروع کردم و با یک گفته ی شمالی به پایان می رسانم. در نشستی انتخاباتی سال 1396 که با زنان فعّال عرصه ی اجتماعی و فرهنگی داشتم، هر کسی سخنی گفت. نوبت به یک خانم خانه دار شمالی که رسید از سی سال فعّالیت های اجتماعی خود در شهر بندرعباس سخن راند و در پایان گفت به رغم این همه احترام و همدردی با بندری ها هنوز به من می گویند: سرحدی!! من به شوخی گفتم برو خدا را شکر کن که به شما می گویند: سرحدی چون به برخی می گویند: سرحدی سهار
در کوچه ی مِدان
روز جمعه ساعت 7 بعد از ظهر روز 8 بهمن 1396 به کوچه ی مِدان که رسیدیم، انتظار به سر آمد دیدار احمد مِدان، مردی از جنس فرهنگ و هنر، گذشته ای فراموش شده در دوران مدرن، در خانه ای محقر و در عین حال بزرگ. تصور اولیه ام این بود که با مردی خمیده و رنجِ روزگار کشیده، رو به رو خواهیم شد اما به رغم نگاهم در سکوتی معنادار، گوشه ی درٍ حیات، مردی با چهره ای نمکین، آمدنمان را خوش آمد گفته و به اتاقی پر از عکس و کتاب و موسیقی فراخواند. فضای اتاق ما را به دهه ی چهل برد. جناب مربوطی متخلص به طوفان، در نسیمی از شعر عربی فارسی با محاوراتی از انگلیسی، جناحی بودن اش را به رخ مان کشید. از لابلای کلامش، می توانستی حدس بزنی که چه سرنوشت نوستالژیکی را پشت سر گذاشته است او اکنون همدم تنهایی های مدان است.
حضور ناصر چمن پیرا که نامش با ترکیبی ناموزون در ذهنم نقش بسته بود، شعر خود را در وصف استاد برخواند و از مربوطی هم خواست که شعر مربوط به مدان را مرور کند. خانم سایبانی نیز در هشتاد و یکمین سال تولد احمد مدان با جعبه ی شیرینی از حضّار پذیرایی نمود.
جناب دکتر لاورنیا برای این که فضا مدانی شود تاریخچه ی مختصری از دغدغه های او گفت و پاره ای از حقایق تجربه ی زیسته اش را بازگو کرد و مکمل گفته هایش را به چمن پیرا سپرد. ساز برساخته ی مدان به نام بلبل پارس، پیش از خودش از کار افتاده بود و صدایش در نمی آمد. به جای آن، مربوطی به اذن استادش دوجفتی نواخت. به یاد دکتر سروش افتادم که در سخنرانی اخیرش گفته بود اگر خدا عمر دوباره ای به من می داد به فراگیری و نواختن موسیقی می پرداختم.
انبوهی از قلم نی ها که روزی تنهایی های مدان را معنا می بخشیدند در طاقچه ی اتاق خودنمایی می کرد. عکس ها و دست نوشته های مدان در ترکیب و ترتیبی خاص در قفسه ها جا خوش کرده بودند. مدان هر از گاهی بر می خاست و آلبومی را به نمایش جمع می گذاشت. من هم ناچار از گزینش، پاره ای از آنها را مشاهده کرده و از این که با سلیقه به موضوعات پیرامون خود پرداخته بود؛ لذت بردم. انواع گیاهان روئیده در بیابان، پیرمردان و کودکان و دوقلوهای جناحی و برج و باروها و برکه ها
هنگام خروج متوجه وجود یک گرامافون در اتاق روبه رو شدیم مدان را تشویق به راه اندازی آن نمودیم. صفحه ای هندی بر روی آن گذاشت و گذشته ی خودش را زنده کرد. این که قلم نی ها و عکس ها در اتاق نشیمن او بود و گرامافون در اتاق خواب اش حکایت این معناست که هنوز دلبسته ی موسیقی است و تنهایی های خود را با آن پر می کند.
تجربه ی عرفانی و مثبت نگری
دیروز(25/11/96) در همایش ملی روانشناسی مثبت نگر سخنرانی کردم. موضوع برگزیده ام تجربه ی عرفانی و مثبت نگری بود. نخست با استناد به کتاب «عرفان و فلسفه» اثر والتر استیس عرفان آفاقی و انفسی را توضیح دادم. اولی اشاره دارد به این که خدا یگانه ی مطلق هستی است و عالم و آدم، هستی نما و تجلی خدا هستتد. و دومی یعنی رهایی از نفس تجربی و رسیدن به فنا و نیستی
در ادامه به دو عبارت عرفانی از مایستر اکهارت استشهاد کردم. یک: پیامبران و عارفان در روشنایی گام می نهند که مفهوم مخالف سخن اش این است که دیگران در تاریکی به سر می برند و اگر خواهان روشنایی اند باید به پیامبران پناه ببرند. دو: این نفس عمل نیست که انسان را به قداست می رساند بلکه بر عکس این قداست روح است که عمل را مقدس می کند. یعنی با یک جهان نگری وسیع و قدسی است که رفتارها رنگ قدسیت به خود می گیرند. در حقیقت مثبت نگری ناشی از تجربه ی عرفانی است
آن گاه از سه عبارت کتاب «انواع تجربه ی دینی» ویلیام جیمز کمک گرفتم. الف: صاحبان تجربه ی دینی و هواداران آن برخوردار از سلامتی روانی هستند و با بحران معنوی مواجه نمی شوند. انسان های سالم هر آنچه می نگرند خوب و خیر می بینند. ب: برای غیرواقعی دانستن جهان عرفانی به این دلیل که همگان آن را تجربه نمی کنند و یا به این دلیل که دین جهانی به آسانی به ذهن استدلالی منتقل یا آشکار نمی شود؛ هیچ توجیه فلسفی وجود ندارد. ج: حیات دینی تأکید دارد که جهان محسوس بخشی از جهان معنوی تر است که اهمیت اساسی حیات دینی از آن ناشی می شود.
بعد به کتاب «آینده ی یک پندار» اثر فروید اشاره کردم که می گوید: دین به مثابه تحقق آرزوهای موهوم بشری است و خلق خدایان برای تسکین دشواری های زندگی است. و به موازات بلوغ تمدن ها علم جایگزین دین خواهد شد. اما شاگردش یونگ این نگاه را برنتافت و با طرح کهن الگوهای همگانی که از ضمیر ناهشیار جمعی پدیدار می شود و عمیق تر از ناهشیاری شخصی افراد است؛ مفهوم خدا را به مثابه ی الگویی از نفس کلی دانست که به صورت نمادین در قهرمانان جلوه گر می شود. به نظر یونگ در نقطه ی مقابل فروید، دینداری معمولا نشانه ی روان رنجوری نیست بلکه برعکس نبود دین به ویژه در نیمه ی دوم حیات می تواند علت اصلی روان رنجوری و بحران میانسالی باشد.
تفکیک سیاست از دیانت
خاطرات نوروز97
افتتاح سال با جشن شادی دامادی پسرم و خانواده ی عروس در کنار سفره ی هفت سین تجربه ای متفاوت بود. برای همه آرزوی بهروزی و سالی سرشار از سرخوشی را از حق تعالی خواستار شدم. و با هدیه ی کتاب، سال جدید را به مهمانان تبریک گفتم. صبح نخست سال را با شنا کردن در دریای آلوده ی بندرعباس آغاز کردیم. جمعیتی انبوه با شن و ماسه ی ساحل خو گرفته بودند و من از این که نوروزیان، شادمان و سرزنده، به بازی و سرگرمی مشغول بودند؛ احساس شعف می کردم.
پنج روز اول با مهمانان سپری شد و مطالعه ی کتاب «جستار فلسفی در ماهیت اینترنت» از گوردن گرام با ترجمه ی امین ناصری همنشین تنهایی من بود. بنا دارم در مقاله ای دیدگاه نویسنده را تحلیل کنم. روز چهارم، ساحل سورو را به تماشا نشستیم. از این که یک مشتا(تورگذاری به شیوه ی سنتی برای صید ماهی) قریب سه تن ماهی کوچک برای صاحبانش به ارمغان آورده بود؛ احساس شادی می کردم. ماهی ها را در کیسه های بزرگ ریخته بودند تا با ماشین نیسانی آن را حمل کنند.
ششم فروردین راهی زادگاهم بندر دیّر شدیم تا با دیدار آشنایان نسبی و سببی حس نوستالژیک ام فعّال شود. در روز هشتم به اتفاق دوست دیرینه ام، آقای محمد فولادی و فرزندش جواد، برای دیدار معلّم دوران ابتدایی خود، جناب استاد حسن زمانی، عازم خورموج شدیم. فرصت بس مغتنمی بود. سخن از وضع خانوادگی آغاز شد و به تشریح دیدگاه ها پیرامون مسائل اسلام و انقلاب تداوم یافت از این که پس از سال ها این ملاقات صورت می گرفت؛ خرسند بودیم. البته آن بزرگوار را پیش از این در مقاله ی «اولین کتابی که خواندم» ستوده بودم.
روز نهم فروردین با چند تن از فامیل به جزیره ی نخیلو در 20 کیلومتری دیر رفتیم. به محض رسیدن، مشغول ماهی گیری با قلاب شدیم. در نشست شبانه، گفت و گو با پرسش آخرین کتابی که خوانده اید شروع شد. جز یک نفر همه از کتاب سخن گفتند. از این که هنوز شعله ی مطالعه در میان مردم افروخته است؛ امیدوار شدم و هنگام بازگشت کتاب هایی به آنها هدیه دادم. شب جزیره یادآور بی تعلقی عارفان است که از دنیا صدف وار به قطره ای بسنده می کنند تا دُر وجودشان شکل بگیرد. نیم شب صدای پرندگان اوج گرفت و لاک پشت ها از فرصت سکوت بهره گرفته جهت تخم ریزی به ساحل در رفت و آمد بودند. قایقی که ما را رساند به کرایه صد هزارتومانی اکتفا کرد ولی قایق دیگر بابت رفت و برگشت مسافرانش چهارصد هزار تومان گرفته بود. از عدالت که بگذریم به قول راولز انصاف هم چیز خوبی است.
روز یازدهم به بوشهر سفر کردیم و هنگام ورود به قبرستان انگلیسی ها رفتیم. این قبرستان یادآور تجاوز انگلیسی هایی بود که در سال 1856 که به دست باقرخان تنگستانی و رئیسعلی دلواری کشته شدند. با این که این اثر در سال 1379 به عنوان اثر ملی ثبت شده بود ولی متاسفانه امروز تبدیل به زباله دان شده است. پس از عبور از قبرستان به ساحل بهمنی رفتیم. فاضلاب به دریا می ریخت و در مقابل دریا با امواج خروشان خود، تنفرش را اعلام می کرد. اما مسافران بی خبر از این کشمکش ها، حاصل آن را که باد بود؛ درو می کردند.
گشت و گذاری در بافت قدیمی بوشهر مرا به یاد دو اتفاق تلخ و شیرین انداخت. یکی ایّام تحصیل و تصویری که از نوجوانی دارم و دیگری بدقولی مسئول مرکز بوشهرشناسی برای بزرگداشت سید مصطفی حسینی در دهه ی هشتاد. روز بعد خبر برخورد ناسفته ی یک روحانی جوان با جشنواره موسیقی بوشکان بوشهردر فضای مجازی همه را شوکه کرد. من با تماشای ویدئویی آن، لحظه ای در این اندیشه فرو رفتم که چرا حوزه نتوانسته تکلیف خود را با موسیقی حل کند. خصوصا که این برخوردها به نام دین تمام می شود و پیآمدی جز باور بیشتر به تفکیک سیاست از دیانت به دنبال ندارد.
تشییع جنازه
روز 19 تیرماه 1397 در تهران، به تشییع جنازه ی محمد بسته نگار داماد مرحوم طالقانی رفتم. هنگام ورود به حسینیه ارشاد یاد و خاطره ی دکتر شریعتی در ذهن و ضمیرم تداعی شد. نام حسینیه با نام شریعتی عجین است. در حیاط حسینیه سعید مدنی در کنار لطف الله میثمی ایستاده بود. من هم پس از سلام و احوال پرسی در کنارشان قرار گرفتم. شخصیت هایی چون محمد توسلی، احمد زیدآبادی، محمدرضا خاتمی، صدیقه وسمقی، حبیب الله پیمان، طاهره طالقانی و اعظم طالقانی نیز در میانه ی جمعیت حضور داشتند. افراد زیادی منتظر ورود تابوت بودند.
رأس ساعت 9 صبح نماز میت به امامت حجت الاسلام سید محمود دعایی اقامه شد. از روحانیون، فاضل میبدی و هادی قابل هم حضور داشتند. پس از اقامه ی نماز میت، به اتفاق مدنی و میثمی بر سر جنازه حضور پیدا کردیم. لطف الله میثمی با ناله های بلند بسته نگار را صدا می زد. محمد کجا رفتی؟ محمد محمد.
تا اول بزرگراه همت، تشییع جنازه صورت گرفت. شعار اصلی مردم عزادار این بود
عزا عزاست امروز روز عزاست امروز/ طالقانی مجاهد صاحب عزاست امروز
عزا عزاست امروز روز عزاست امروز/ محمد مصدق صاحب عزاست امروز
با اتوبوس به بهشت زهرا رفتیم. در موقع دفن میت ابتدا دکترمحمدمهدی جعفری در مورد تنظیم آثار مرحوم طالقانی با همکاری و مساعدت محمد بسته نگار صحبت کرد. پس از آن لطف الله میثمی و احمد زیدآبادی در باره ی خصوصیات اخلاقی و سیاسی بسته نگار به اختصار سخن گفتند. در پایان دکتر مهنوش بسته نگار از شرکت کنندگان در مراسم تدفین پدرش تشکر کرد. آن گاه با جمعیت حاضر در مراسم از بهشت زهرا به سوی شهرک وصال برای صرف ناهار رفتیم. در اتوبوس کنار دکتر جعفری نشستم و با هم گفتگو کردیم. پیش از صرف ناهار خانم اعظم طالقانی خواهر زن مرحوم بسته نگار نکاتی در باره ی زندگی اخلاقی و علمی او بیان کرد. مراسم تشییع جنازه و مجلس ختمِ متفاوتی را تجربه کردم.
رسوایی آخرت
شبی از ماه مرداد سال 1397 در شیراز به اتفاق دوستم آقای محمد فولادی به خانه ی جناب آقای حسن رسولی زاده یکی از همشهریان رفتیم. او که معلّمی بازنشسته است از این که 9 میلیارد دلار دولت تدبیر و عمل گم شده است به شدت ناراحت بود و می گفت: از شنیدن این خبر بیمار شده ام. در اثنای سخن قصه ی قاضی ای نقل کرد که غیر از باج گیری از مردم به ناموسشان هم دست درازی دارد. در فرصتی جریان را به یکی از مهمانان اش که از تهران آمده بود، تعریف می کند او هم با نفوذی که داشته کمتر از یک هفته او را از این مقام عزل نموده است. با خوشحالی قضیه را دنبال می کند و درمی یابد که قاضی، حکم معاون دادستان در مرکز استان را گرفته است!!
دوستم هم از خرافاتی که به نام دین و امام حسین(ع) در جامعه رواج یافته گلایه ها داشت. و می گفت: من در عجبم که امامان ما گنبد و بارگاه طلایی به چه کارشان می آید؟ در حالی که مسلمانانی گرسنه پیرامون شان زندگی می کنند. مگر در حیات خودشان دستگیر فقرا و ضعفا نبودند؟ چرا ما از زندگی شان درس نمی گیریم؟ ما راه شان را گم کرده ایم.
مجلس که به پایان رسید راهی خانه شدیم در میانه ی راه توقفی داشتیم. دیدم یک گوشت فروشی باز است به داخل رفتم گفتم: آقا این کله چند قیمته؟ پاسخ داد 45 هزارتومان گفتم: گوشت کیلو چنده؟ گفت: 55 هزارتومان. سر را پایین انداخته مغازه اش را ترک کردم.
به خانه آمدم و گشتی در سایت ها زدم. اخبار استیضاح وزیر کار هنوز داغ بود. پزشکیان که متهم است دخترش در عسلویه کار می کند، پاسخ داده بود او بر خلاف آنچه گفته اند؛ چهار میلیون بیشتر نمی گیرد. خودم هم با این تخصصی که دارم اگر مطب می زدم ماهی 500 تا 600 میلیون درآمد داشتم با خود گفتم: امثال شما زیادند که این درآمد را می گیرند. ولی جای تعجب اینجاست که چقدر پزشکی درآمدزاست که آقای وزیر سابق بهداشت هم آرزوی بازگشت به آن دارد. اتفاقا یکی از پزشکان هم که مدت ها برای ادامه ی تحصیل بندرعباس را ترک کرده بود اخیرا در چهار راه مرادی مطب اش راه اندازی شده است. در تبلیغات اینستاگرامی همه به او تبریک گفته بودند ولی من نوشتم: برای پزشکان همه ی راه ها به چهارراه مرادی ختم می شود!!! این ایام هم که زمان انتخاب رشته ی کنکوری هاست بیشتر تجربی ها در آرزوی قبولی پزشکی هستند. جالب است بدانید در هیچ جای جهان نه تب پزشکی وجود دارد و نه پزشکان حقوق گزاف دریافت می کنند. ما جزء استثناها هستیم.
برای گریز از اوضاع آشفته ی سیاسی، اقتصادی و قضایی کشور، کتاب «نوشته های اساسی شریعتی» که به کوشش بیژن عبدالکریمی تدوین شده است را به مطالعه گرفتم. دکترشریعتی در بخش سوم کتاب یعنی اسلام و ایران نیم نگاهی دارد به آخرین روزهای پیامبر اسلام(ص) که بر منبر رفت و از مردم حلیت طلبید و فرمود هر کس از من طلبی دارد بفرماید تا طلب او را پس دهم و اگر به او آزاری رسانده ام هم اکنون تلافی کند. مردی برخاست و مطالبه سه درهم کرد؛ حضرتش به او داد. دیگران او را شماتت کردند اما پیامبر فرمود: رسوایی این دنیا آسان تر از رسوایی آخرت است. فرد دیگری فریاد زد ای پیامبر یک بار بر بدن من تازیانه ای زدی حضرت لباس اش را بالا کشید گفت بیا تلافی کن او هم خود را به پیامبر رساند و بر بدن پیامبر بوسه زد.
در بازگویی این همه خاطرات تلخ، به این فکر فرو رفتم که گویا وزرا و وکلا و اطبای ما، اخلاق و آخرت را به کلی فراموش کرده اند. نه به خود رحم می کنند و نه به کشور. از ماست که برماست.
دور، دور زنان است
هنگام ورود به سوئد مانند یک فرد لال از دیگران درخواست اشتغال می کردم تا این که موفق شدم به مدت هشت ماه در یک کشتی آشپزی کنم و هزینه ی زندگی خود و فرزندانم را فراهم نمایم. پس از فراگیری کامل زبان، دوست داشتم در رشته ی پرستاری ادامه ی تحصیل دهم که برایم مقدور نشد لذا چهار سال روان شناسی خوانده و لیسانس گرفتم. سه سال دیگر هم ماندم تا دوره ی احمدی نژاد به پایان رسید و به ایران بازگشتم.
این جملات گفته های ابتدایی خانم زینت دریایی در روستای سلخ از توابع طبل جزیره قشم است که روز جمعه یازدهم آبان ماه 1397 با چند تن از دوستان، از جمله آقای بهروز اکرمی، مهمان اش بودیم. با این که 51 سال سن دارد اما همچنان پرتلاش به مطالبه گری و اشتغال زایی زنان بخش شهاب اصرار دارد. او که بخشی از زندگی نامه اش در کتاب «در گرگ و میش راه» با همکاری ابراهیم مختاری انعکاس یافته، این بار، فعّالیت های اجتماعی و اقتصادی خود را در ایجاد کارگاه های صنایع دستی و گردشگری معطوف نموده است.
فرزندش محسن با فارغ التحصیلی در رشته ی اطلاعات و فن آوری از کشور سوئد با او به وطن برگشته اما دختر بزرگش در میلان ایتالیا کارشناسی ارشد نانوتکنولوژی و پسر دیگرش کارشناسی فیزیک می خواند. این تلاش و تحول ها حاصل دسترنج یک زن روستایی است که به زندگی کردن از جنس دیگر تن داده است.
پیش از رفتن به خارج، زنان را با انواع پیشگیری از بارداری آشنا و 66 درصد آنها را تشویق به توبکتومی(بستن لوله های رحم) می کند. برای این امر وقتی با مخالفت مردان و زنان روستایی مواجه می شود از شیخ خطیب، فتوایی مبنی بر جواز انجام آن، مشروط بر این که خطری متوجه مادر و یا جنین باشد، می گیرد و روی قسمت آخر آن لاک گرفته، در سطح وسیعی منتشر می کند.
اکنون با آموزش و راه اندازی صنایع دستی برای قریب به 200 نفر از زنان روستایی اشتغال ایجاد نموده و با دعوت دکتر انوشفر از دانشگاه تبریز، یک کوره ی سفالی گری با استفاده از چوب و درجه حرارت 1100 راه اندازی کرده است. در ضمن با مشارکت مالی و کاری زنان، یک زمین پنج هکتاری را به زیر کشت انواع گیاهان مانند آلوورا، چای ترش، کاکتوس و مورینگو برده است. در ضمن با تأمین برق دستگاه آب شیرین کن آن به توسعه ی آن می اندیشید.
در کنار این کارها، با تنظیم تقویم مراسم آیینی خلیج فارس به گسترش گروه های موسیقی منطقه همت گمارده است. وقتی با حرارت تمام به ذکر این امور می پرداخت گفت: الان دور دور زنان است.
سراب شریعت
شب های دی ماه سال 1397 ما بودیم و ماه، چه شب های شیرینی، گفت و گوی های کوتاه و دوستانه با استاد محمد مجتهد شبستری که از قرائت رسمی دین فاصله و از رسم زمانه خسته و از بحث های جدی سیر شده و به خواندن رمان پناه برده بود. خود می گفت: کتاب «وقتی نیچه گریست» اثر آروین یالوم را برای مطالعه انتخاب کرده ام. اتفاقا در آغاز این کتاب آمده است: دکتر برویر در حال گذراندن تعطیلات است و علاقه ای به موضوع های مهم ندارد و او اصلا به این دلیل به ونیز آمده که از موضوع های مهم فرار کند.(ص 12) وقتی علت انتخاب پرسیدیم، گفت: هر چه در باره ی نیچه باشد، دوست دارم. چون بزرگانی مثل او، شخصیت های قاطی بودند. به یاد سخن دکترمرتضی مردیها افتادم که در باره ی داستایفسکی و کتاب «برادران کارامازوف» اش همین تعبیر را به کار برده بود. استاد قدم زدن در وسعت ساحل را نوازشی می دانست بر دل زخمین و سنگین اش.
از همین سخنان آغازین معلوم می شود که استاد شبستری از افکار و اندیشه های پیشین خویش، فاصله گرفته و در جهانی دیگر سیر می کند. با گذشت نیم قرن حضور در عرصه ی اندیشگی، از فقه عبور کرده است و تشکیل حکومت اسلامی را امری مطلوب نمی داند و برای روحانیت جایگاهی قائل نیست و معتقد است که روحانیت مثل بختک روی دین افتاده است. او بر دین مسلط است نه دین بر او. روحانیت عصمت پیامبر و امام را طرح می کند تا نقش خودش را برجسته کند. او تعریف می کرد: در دیداری که رجایی با آیت الله مرعشی نجفی داشت. و از او درخواست مساعدت و مشاورت می کند، مرعشی گفته بود: مسائل سیاست را از اهل سیاست بخواهید. پروژه ی هرمنوتیک خود را دنبال می کند. و از این که فریادش، مخاطبانی را به اندیشیدن واداشته؛ خشنود است. نسبت به آینده ی جامعه امیدوار نیست و بحران های موجود را به نوعی ابهام زایی و سرخوردگی از سوی افراد جامعه تفسیر می کند. همه ی اینها اکنون در کتاب جدیدش به نام «نقد بنیادین فقه و کلام» بازتاب یافته است.
یک شب وقتی قرص ماه را در آسمان صاف و پُرستاره ی بندرعباس مشاهده نمود گفت: ما و ماه چه زیبا!! دوستان تصویرهایی از آن فضا گرفتند. قدم زنان از باریکه ی آبی در جزر ساحل، گذر کردیم، گفت: حضرت موسی و یارانش هم از این آبراه ها مسیر خود را بازیافته و فرعونیان گرفتار مد دریا شدند. قرآن همه ی حوادث طبیعی را به خدا نسبت می دهد. حتی زندگی و مرگ انسان ها را. دوست ظریفی اشاره کرد، این مطلب در حقیقت پاسخی به اعجازهای قرآنی بود که ده دقیقه ی پیش، از او پرسیدیم.
قرآن را محصول نگاه موّحدانه ی پیامبر از هستی می داند و می گوید: نبوت و وحی به معنای موّحدانه نگریستن به عالم و آدم است و دستاوردهای پیامبر(فرآوردههای وحی) و مدعیات او صدق و کذب بردار نیستند لذا تمام قرآن، کلام پیامبر(ص) است. از دیدگاه شبستری متن قرآن در عین حال که منشأ وحیانی دارد؛ کلام انسان(پیامبر) هم هست آنچه در این کتاب یافت می شود، جنبه ی معرفتی ندارد، نوعی بینش است. از این رو نبوت پیامبراسلام(ص) طریقیت دارد نه موضوعیت. مسئله ی اصلی پیامبر، معرفی خدا بود.
در توضیح این مطلب باید اشاره کنم که استاد در مقالات «قرآئت نبوی از جهان» آورده است: درتجربه ی پیامبر فهم جهان مقدم بر تفسیر جهان یا عین آن است. او خبر می دهد که جهان را چگونه می بیند نه این که جهان چگونه است؟ بنابراین از زاویه ی هرمنوتیکی، متن قران به مشابه یک فهم تفسیری از جهان یک نمود است و هر چیزی که نمود است با فهم و تفسیر دوباره ممکن است فهمیده شود آن هم در وجهی از وجوه و نه با احاطه ی تمام حقیقت آن نمود.
چکیده ی نظر استاد شبستری این است که قرآن یک قرائت نبوی از جهان است. و بررسی تاریخی این متن میتواند ما را به فهم دقیق آن برساند. پس در داستان نجات حضرت موسی و یاران او از دریا و غرق شدن فرعون و اصحابش می خواهد، محوریت خدا را در هستی تبیین نماید. چنان که در داستان های پیامبران دیگر و زندگی اقوام گذشته نوعی روایت گری مد نظر است نه بیان واقعیت های موجود آن عصر. حتی در بیان چگونگی به وجود آمدن پدیده ها در صدد واکاوی علمی و زیستی آنها نیست. یعنی قرآن به مسائل علمی نگاه پدیدارشناسانه نمیکند بلکه رابطه ی آنها را با خدا مشخص می کند.
در مقابل بر اساس دیدگاه دکتر عبدالکریم سروش، شخصیت پیامبراسلام(ص) در فرایند وحی موضوعیت دارد نه طریقیت. و بشری است که قرآن بر او نازل و از او جاری شده است.(کلام محمد، رؤیای محمد ص 32) وی با رویکردی عرفانی مبتنی بر متافیزک وصال به توجیه مکانیسم وحی می پردازد.(همان ص 109) و با بسط تجربه ی نبوی در صدد بیان مفاهیم و داده های قرآنی است و در نهایت با طرح نظریه ی رؤیای رسولانه و نگاه صدرایی به توجیه آیات به ظاهر متناقض قرآن و توصیفات آن از قیامت همت می گمارد. اما استاد شبستری بر این باور است که اصلا زبان قرآن انسانی است و ملاک فهم و تفسیر قرآن مواجهه ی با یک امر زبانی و انسانی است
یک شب، وقتی از دریا در اندیشه ی مولانا سخن رفت و این که مولوی دریا را ندیده است، چگونه از دریا دم می زند؟ فرمود: پرسش جالبی است اما مولانا تصویری از دریا در ذهن داشته که این گونه حرف زده است.
کف دریاست صورت های عالم / زکف بگذر اگر اهل صفایی
علم دریایی است بی حد و کنار/ طالب علم است غواص بحار
در نگنجد عشق در گفت و شنید/ عشق دریایی است قعرش ناپدید
تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق/ بلکه گردونی و دریای عمیق
یکی از دوستان یادآور شد: در افغانستان به رود جیحون و رود سیحون، سیردریا و آمودریا می گویند. در مقابل برای دریا لفظ بحر به کار می برند. شاید مولانا هم متأثر از این فرهنگ است. البته باید گفت: مولانا در مهاجرت خانوادگی از بلخ به آسیای صغیر رفته و در آنجا دریای مدیترانه را هم دیده و پس از آن در قونیه اقامت گزیده است.
از اوائل ورودش به حوزه ی علمیه ی قم این گونه تعریف می کرد: من و برادرم محسن در یک حجره ی مدرسه ی خان(بروجردی) به سر می بردیم. از همان اول، خط من از محسن جدا بود. گاه می رفتم به گذر خان و از مغازه ای، شیرینی می خریدم. یک روز متوجه شدم در پستوی مغازه، الاغی همواره دور خودش می چرخد(الحمار الطاحونه) بعد فهمیدم که دارد کنجدها را خرد می کند. من هم الان روزی یک ساعت به تنهایی دور هتل هما(محل اقامت) می چرخم. البته خارج از این شوخی، استاد در فرصت دیگری گفت: یکی از شیوه های اندیشیدن پیاده روی است ظاهرا کاربرد کلمه ی مشاء بر ارسطو و پیروان او به علتِ گفت و گو کردن در حال قدم زدن بوده است.
آن روزها صحبت از آموزش و پرورش و حذف مشق شب دانش آموزان و واکنش آیت الله سبحانی بود. وقتی داستان را شنید گفت: آقای سبحانی خودش خیلی زحمت می کشید و کتاب های بسیاری را می خواند. اما مکارم باهوش بود و خیلی نیاز به مطالعه نداشت. ما در نشریه ی مکتب اسلام با هم همکار بودیم. آقای سبحانی فکر می کند دیگران هم باید مثل او از همان دوران اولیه ی زندگی زحمت بکشند. و متوجه نیست که زمانه عوض شده است. یادآوری این نکته بجاست که آیت الله سبحانی پس از سخنرانی جناب شبستری در دانشگاه اصفهان در اسفند 87 پیرامون انتظار ما از پیامبران واکنش نشان داده و گفته بود: این نواندیش دینی به هنگام اقامت در آلمان، شب ها به درس کلام مسیحی می رفت و از آن تأثیر پذیرفته است. البته ایشان هم پاسخ مفصلی به یادداشت سبحانی داده و گفته بود: من شب ها به درس کلام مسیحی نرفته ام بلکه پس از آموختن زبان آلمانی در باره ی مباحث هرمنوتیکی به مطالعه پرداخته ام و به آن افتخار می کنم.(ر.ک به کتاب نقد بنیادهای فقه و کلام)
یک شب صحبت آیت الله بروجردی شد. من کتاب «نیروهای مذهبی در بستر حرکت نهضت ملی» اثر دکتر علی رهنما را به ایشان معرفی کردم. درخواست کرد شب بعد کتاب را با خود بیاورم. زمانی که روی جلد کتاب را که تصویری از آیت الله بروجردی و آیت الله کاشانی و نواب صفوی بود، مشاهده کرد گفت: اینها یک جور زندگی کرده اند و ما به شکل دیگری می زییم. پس از مطالعه ی مروری کتاب در هتل اقامت، گفت: نویسنده اشراف بالایی نسبت به حوادث کودتای بیست و هشت مرداد داشته و نکات ظریفی را پیرامون شخصیت های مذهبی آن دوران بیان کرده است. من مطلبی در باره ی مصدق و کاشانی در مصاحبه ای زیر عنوان «در جستجوی معنای معناها» نقل کرده ام که دقیق نبود و این نویسنده درست گفته است. باید یک جوری آن گفته ها را تصحیح کنم.
یکی از همراهان از او پرسید: استاد چند سال است که لباس طلبگی نمی پوشید؟ گفت حدودا ده سال است. راحت شدم. بعد سؤال کرد علت خاصی داشت؟ پاسخ داد: من از این لباس منتفع نبودم و حتی گاه برای من مضار هم داشت. الان خیلی احساس راحتی می کنم. یکی از دوستان از کار جدید آیت الله نکونام در باره ی تفسیر قرآن به روش ترتیب نزول پرسید گفت: این رویکرد لازمه اش پذیرش تاریخمندی قرآن است. یعنی نوعی سکولار دیدن دین. به این که قرآن یک سخن انسانی است و در بستری زمانمند و فضایی تاریخی شکل گرفته است.
یک بار صحبت از مسجد هامبورگ آلمان شد فرمود: در دهه ی سی هجری شمسی، چند تاجر ایرانی در هامبورگ آلمان مسجدی ساختند تا شیعیان در آن اجتماع کنند و آموزش دینی ببینند. پس از ساخت آن مسجد از آیت الله بروجردی تقاضای روحانی کردند ایشان ابتدا آقای محمدی و سپس محققی فرستادند. پس از فوت آیت الله بروجردی در سال 40 با همکاری آیت الله میلانی و مرتضی حائری، آیت الله بهشتی به مدت سه و سال نیم عازم هامبورگ شد. پس از آن به پیشنهاد بهشتی، من بیش از 9 سال در آنجا حضور داشتم. چون بهشتی پیش از این با من آشنا بود. وی در سال 1344 جلسه ای جهت بررسی دیدگاه ها پیرامون حکومت اسلامی تشکیل داد که آقای هاشمی رفسنجانی و چند تن از روحانیون حضور داشتند و من در آن جلسه با توجه به مطالعاتی که در باره ی قانون اساسی و حقوق اساسی داشتم طرحی را ارائه دادم و آقای بهشتی خوشش آمد. البته پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران و انتخابات ریاست جمهوری که منجر به پیروزی ابوالحسن بنی صدر شد، آقای بهشتی تغییر رویه داد. و به نگاه اسلام سنتی برگشت و معتقد بود اگر ما دیدگاه روشنفکران اسلامی را دنبال کنیم جا برای امثال بنی صدر باز می شود و حاکمیت از دست ما خارج می شود. لذا لایحه ی قصاص را به مجلس برد و تصویب شد.
در جریان انقلاب اسلامی ایران، آمریکایی ها وقتی قلدری های شاه را دیدند که حتی به فکر ساخت بمب هستی است، حمایت خود را از او برداشتند و برای این که ایران به دست شوروی نیفتد از امام خمینی حمایت کردند. وقتی ایشان در نوفل لوشاتو اقامت داشتند در یک ساختمانی نزدیک به محل اقامت امام مستقر شدند و آنجا را مانیتور می کردند. از خبرنگاران اروپایی و امریکایی برای پوشش خبرهای ایران استفاده می کردند.(پرویز ثابتی می گوید: تبلیغات رسانه ای از طرف غربی ها(به ویژه انگلیس و آمریکا) و محافل چپ و لیبرال غرب در 6 ماه آخر، قبل از انقلاب(به ویژه پس از انتقال خمینی به فرانسه) صورت گرفت. در دامگه حادثه ص 530) و چند بار هم با بهشتی و ابراهیم یزدی در باره ی مسائل آینده ی ایران مذاکره کردند. اما پس از پیروزی انقلاب، وزیر دادگستری وقت امریکا گفته بود: آقای خمینی ما را فریب داد و انقلاب به مسیر دیگری رفت.
روز دیگر وقتی بحث از انقلاب و پیامدهای آن شد، گفت: ما به خواست های دمکراتیک خود نرسیدیم چرا که این خواسته خیلی تلاش طلب می کند و نیاز به کارهای مبنایی و عمیق دارد. غرب هم به سادگی به این خواسته دسترسی پیدا نکرد. من فکر می کنم مردم ایران بیش از این که از فقر مالی رنج ببرند از این که انسانیت شان زیر سؤال رفته رنج می برند. چون به گونه ای همه اعم از سرمایه دار و فقیر از وضع مملکت راضی نیستند. یعنی نمی دانند تکلیف شان چیست سردرگم اند. همه چیز مبهم است.
من وقتی به آلمان می روم معمولا به کتاب فروشی ها سری می زنم یک روز کتابی دیدم که محتوای آن مقالاتی پیرامون دمکراسی بود. آن را خریداری نمودم در مقاله ی اول نویسنده مدعی شده بود منشأ دموکراسی حسادت ذاتی بشر است. چون وقتی فردی به قدرت می رسد دیگران نسبت به او حسادت می ورزند و در کارش خدشه وارد می کنند. برای این که این حسادت فروکش کند بشر به توزیع قدرت اندیشید یعنی با یک نگاه روانشناختی دیگران می گویند: سهم من از قدرت کجاست؟ با این رویکرد حکومت دموکراتیک شکل گرفت. بنابراین موضوع خیلی ظریف و عمیق است.
در دوره ی مجلس اول با چند نفر از نماینده ها به کشور سوریه رفته بودیم در لابی هتل سه نفر توریست آلمانی هم حضور داشتند. با آنها به زبان آلمانی صحبت کردم. وقتی فهمید ما نماینده ی مجلس از ایران هستیم یکی از آنها گفت: دیگر دوره ی حکومت دینی گذشته است. شما بر چه اساسی می خواهید حکومت اسلامی برپا کنید؟ این مطلب مرا یاد کتاب «انقلاب دینی چیست؟» مرحوم شایگان می اندازد که ظاهرا بیانگر همین نظر است.
یک روز با ماشین داشتیم از پاسگاه پلیس راه عبور می کردیم، روی تابلویی نوشته شده بود: تخلف از قوانین راهنمایی و رانندگی شرعا حرام است/ امام خمینی. وقتی متن را خواند گفت: دقیقا مشکل از همین جا شروع می شود. ما باید فقه را به قانون تبدیل نماییم نه این که قانون را توجیه فقهی کنیم.
استاد شبستری به پرسش های از جنس آخرت همواره جواب سربالا می داد. یکی از دوستان پرسید ما را به دلیل فلان کار به جهنم که نمی برند؟ در مقام پاسخ گفت: در باره ی جهنم از من نپرسید. یک بار هم خودم گفتم: مراد از معاد در نگاه ملاصدرا چیست؟ خصوصا این که دکترسروش از آن را در بحث رؤیای رسولانه کمک می گیرد. گفت: بگذار دریا تماشا کنیم.
شبی در یک غذاخوری بیرون شهر منتظر آماده شدن غذا بودیم استاد گفت: یک موسیقی ندارید تا گوش بدهیم؟ من غزل شراب حقیقت از دکترسروش، با آواز قاسم زاده به مناسبت هفتاد و سه سالگی سروش، برایش گذاشتم.
در گفت و گوی خویشم و در جست و جوی خویش/ هیچ آرزوم نیست به جز آرزوی خویش
در غربتم، سپرده به بیگانگان وطن/ هنگام رجعت است زغربت به کوی خویش
عمریست بر کناره ی دریا نشسته ام/ تا آب رفته باز رسانم به جوی خویش
آیینه وار روی به بیگانه تا به کی؟/ آیینه ای به دست کنم روبه روی خویش
ما را به غمگساری خصمان امید نیست/ لاتقنطوی خویشم و لاتحزنوی خویش
با شیخ شهر گوی که ظالم به چه فتاد/ تا سنگ تجربت نزند بر سبوی خویش
ناشسته روی و پشت به محراب و بی حضور/ خیز ای فقیه مدرسه نو کن وضوی خویش
اکنون که آبروی شریعت بریختی/ برگرد سوی خانه پی آبروی خویش
ما نیز جامه های کرامت رفو کنیم/ تا جامه عاریت نکنیم از عدوی خویش
شرط است کز سراب شریعت چو بگذریم/ تر سازم از شراب حقیقت گلوی خویش
به دقت گوش داد و در پایان گفت: آنهایی که داخل هستند یک جور مشکل دارند و آنهایی که در خارج اند گونه ای دیگر
جالب است پس از چند روز این بخش پایانی را به دکترعبدالکریم سروش ایمیل کردم. در پاسخ، از ایشان و بنده تشکر کرد.
تابوشکنی زنانه
سال ها پیش به اتفاق یکی از همکاران بندری در بازار مرکزی قدم می زدیم. از او خواستم قیمت یک کالا را از خانم دستفروش بپرسد. او بلافاصله گفت: خاله اینا چندِن؟ با شنیدن این عبارت، حس عاطفی و آشنایی عمیقی در ذهن و ضمیرم نقش بست. چنان رابطه را صمیمانه یافتم که هنوز وقتی می خواهم به روابط عاطفی بندری ها اشاره کنم، واژه ی «خاله» در ذهنم مجسم می شود.
حدودا یک ماه پیش هم که مهمان زینت دریایی، زن اسطوره ای سلخی، بودیم. پسر نوجوانی را دیدم که سراسیمه وارد هال خانه شد و پرسید؟ خاله زینت کجاست؟ بعد از آن، این واژه توسط چند نفر دیگر هم که سراغ او را می گرفتند، تکرار شد. به زودی دریافتم که در روستای سلخ، کودک و کلان زینت را خاله صدا می زنند.
جمعه ی گذشته 27/10/1397 در روستای هرنگ از توابع بستک بودیم. یک مجتمع تفریحی را دیدم که بر روی تابلوی آن ترکیب «باغ خاله» حکّ شده بود. خانمی با لباسی ساده از راه رسید. اهالی او را خاله می گفتند. وقتی با فرزندش پیرامون ساخت و راه اندازی مجتمع صحبت می کردم گفت: اینجا کار خاله است. بعد وقتی تعجب مرا دریافت گفت: در اینجا همه به مادرم خاله می گویند. ما هم به حسب عادت، خاله می گوییم.
خانم مریم آبسالان از پانزده سالگی به کشاورزی و دامپروری اشتغال داشته است. او با اندوخته های مالی خود توانسته است، مجموعه ی وسیعی به همت همسر و فرزندان خود ساخته و راه اندازی نماید. آبراه ها و آبشارهای مصنوعی در ایجاد فضایی دلپذیر و نشاط آور همراه با غذاهای محلی و دوغ و کشک تازه، مسافران را به وجد می آورد.
خاله مریم اکنون دوران میانسالی را سپری می کند و همچنان سرحال و قبراق به کمک همسر و هشت پسر و چهار دختر خود با پخت نان و غداهای محلی از مهمانان پذیرایی می کند. هر چند با این همه هزینه از درآمد چندانی برخوردار نیست و نیاز به تسهیلات دولتی دارد.
این مجتمع گردشگری و تفریحی با اندوخته های مالی مادری تهیه شده است که تمام همت خویش را مصروف اشتغال زایی فرزندان و وابستگان نموده است. مطمئنا خانواده هایی که رویکرد خود اشتغالی دارند کمتر در معرض آسیب های اخلاقی و اجتماعی گرفتار می شوند و در امور معیشتی موفق تر عمل می کنند.
تابوشکنی زنانه در فضای روستایی و سنتی به مثابه ی گذر از فرهنگ غالب مردسالار -آن هم در جامعه ی اهل سنت- همتی است که توسط زنانی چون مریم و زینت شکل گرفته است. وجه اشتراک این دو زن شریف این است که از تحصیلات آکادمیک برخوردار نیستند و بسیار ساده پوش و بی ادعا هستند. و تمام تلاش خود را در جهت تقویت باور به استقلال و خودشکوفایی و اشتغال زایی به کار گرفته اند. باوری که می تواند الگویی عینی برای زنان جامعه ی ما باشد.
بوی کتاب
پائولو کوئیلو در کتاب «کیمیاگر» نسبت به آرزوی چوپان برای حج گزاری پاسخ می دهد. این آرزویت را به تأخیر بیاندازد تا عطش زیارت در دل تو بیشتر شود. من هم به پیروی از راهنمای پیر با یک ماه پس از افتتاح بوکتاب، یعنی اسفند 1397 سراغ آن فروشگاه را گرفتم تا عطش بیشتری وجودم را فرا گیرد. از دو طبقه ی مگامال در حالی که جمعیتی انبوه مشغول خرید البسه و اشربه بودند، گذرکردم. در طبقه ی سوم با نوشت افزارها و اسباب بازی کودکان و چند قفسه کتاب کودک مواجه شدم. با خود گفتم پس این کتابفروشی چی شد؟ از آقایی پرسیدم کتاب های بزرگسالان کجاست؟ گفت: باید یک طبقه بالاتر بروی. باز هم امیدوارانه پلههای طبقه ی چهارم را طی نمودم و همچنان در انبوهی از کیف و اسباب بازی های کودکان گم شدم. ناامید از یافتن کتاب وقتی نگاهم به ته طبقه افتاد، در چندین قفسه کتاب هایی سوسو می زدند. به سوی آنها روان شدم دیدم مجموعه ای از رمان های داخلی و خارجی است.
از راهنما پرسیدم قفسه ی کتاب های فلسفی کجاست؟ مرا به فضای دیگر نمایشگاه دعوت نمود. در قفسه ها چند کتاب فلسفی پرپر میزدند. از میان آنها چهار کتاب را آزاد کردم(خریدم) تا در اندیشه ام حضوری فعّال یابند. رو به روی آن، در قفسه هایی عنوان دین خودنمایی میکرد که رونق چندانی نداشت. در قسمت انتهای سالن چند دختر و پسر جوان گرد میزی بیضی شکل، به گفتگو میپرداختند و بیش از آن که درباره ی کتاب و کتابخوانی حرف بزنند، به امور روزمره مشغول بودند. در حالی که کتاب های بخش فلسفه و دین را تورّق میکردم، مرد میانسالی در کنار آنها قرار گرفت و حضورشان را خوش آمد گفت و شروع به صحبت کرد. من که از دور صحنه را به تماشا نشسته بودم چندان متوجه صحبت کارشناس و خواست جوانان جویای اندیشه نشدم.
زنگ موبایلم به صدا در آمد. دکتر محمد ذاکری، دوست دانشگاهی ام بود. موقعیت خود را اعلام نمودم، به سراغم آمد و با هم پیرامون این فضای بزرگ یعنی بوکتاب به گفتوگو پرداختیم. نتیجه ی آن گفت و شنود، چیزی جز نیمچه امیدی نسبت به گسترش کتاب و کتابخوانی در بندرعباس نبود. اولاً هنوز نام این نمایشگاه گنگ است. ترکیب دو واژه ی بوک و کتاب نامأنوس است. تصور اولیه ی من بو- کتاب بود ولی ظاهراً مراد آنها بوک - تاب است. کاف در این میان سردرگم است. نمی داند جانب بو را بگیرد یا تاب از هر سو برود، پاره ی دیگر ناراحت می شود!! البته روی پلاستیکی که فروشنده نامحترمانه به من حواله کرد، دو واژه ی ترکیبی ماه پیشونی و باغ کتاب تهران حکّ شده بود. که اصلا با فضای باغ کتاب تهران و کتاب های موجود در آن، همخوانی نداشت بالاخره من نفهمیدم این باغ کتاب تهران است یا هرمزگان.
البته پس از گفتگو با همکارم، من ترکیب بوی کتاب بیشتر پسندیدم چون در این مجموعه ی وسیع کیف و کفش و اسباب بازی و بازی های فکری کودکان که هفتاد درصد فضا را اشغال کرده است، از کتاب چیزی جز بو استشمام نمی شود. البته من از پشت پرده های مالی و سیاسی نمایشگاه خبری ندارم ولی آنچه در این فضا طنین انداز است امیدم را به ناامیدی بدل کرد. شاید هم توقع من بالاست. ولی باور کنید کسانی که آن را دومین نمایشگاه باغ کتاب پس از تهران میدانند، سخنی بیهوده بر زبان رانده اند. از طرفی امسال ارشاد هرمزگان هم که در خوابی عمیق به سر میبرد. نه از نمایشگاه سالانه ی کتاب خبری شد. و نه مدیر کل سابقش در همدان خوش درخشید و نه مدیرکل برآمده از استانداری، برنامهای دارد. پس همچنان باید بر طبل نامتوازن اقتصاد و فرهنگ کوبید. شاید صدایی از دور شنیده شود و ما را امیدوار سازد.
در سودای ساخت
گزارش دومین سفر به جزیره هرمز
در همسایگی ما مسجد کوچک و قدیمی است که پنج نمازگزار دارد یکی از آنها که اتفاقا همیشه کنار من می ایستد؛ معمولا در قنوت اش پس از قِناعذابَ النار می گوید: وعذاب القبر. من هم همواره اعتراض می کنم که چرا آیه ی قرآن را خراب می کنی؟ شب جمعه ی گذشته هرمز بودیم. امام جماعت مسجد جامع پس از عذاب القبر می گفت: و عذاب یوم القیامه. با خود گفتم: ای بابا مگر عذاب النار همان عذاب یوم القیامه نیست؟ البته من منکر عذاب نیستم ولی با نگاه عارفانه، جهنم هم تجلی رحمت خداست. چون رحمانیت الهی بر همه ی عالم سیطره دارد. در این مسجد به جای پنج نفر، پنج صف نمازگزار حضور داشتند که بی خیال برگزاری مسابقات پنجمین دو میدانی ماراتن آقایان و دومین دو میدانی نیمه ماراتن بانوان کشور بودند. به گونه ای که در مراسم افتتاحیه و اختتامیه جز کودکان و مسئولان بلندمرتبه و کوتاه مرتبه ی استانی و تهرانی هیچ یک از اهالی حضور نداشتند.
از اسکله تا قلعه با هزینه ی 12 میلیارد تومان سنگ فرش کرده اند. تصور می کنم اگر به جای سنگ از اسکناس ده هزارتومانی استفاده می شد؛ قشنگ تر بود. در انتهای مسیر کاخ فرح نمایان می شود که اکنون تبدیل شده به گلزار شهدای گمنام و موزه ی دفاع مقدس و درِ آن بسته است. وقتی به سمت چپ می پیچی با یک پارکینگ بزرگ قایق ها و سوله ی زنگ زده و بنای فروریخته ی قلعه ی پرتغالی ها مواجه می شوی.
در این دورگرد، زنان هرمزی را می بینی که مشغول فروش صنایع دستی و در انتظار لطف مسئولان برای ساخت یک سایبان و سرویس بهداشتی هستند. کارشناس قلعه می گفت: پرتغالی ها تقاضای بازسازی قلعه کرده ولی با مخالفت استاندار وقت روبه رو شده اند. اما ما همچنان در سودای ساخت.
از آنجا به سمت خانه ی خاله کنیز رفتیم زنی که با استفاده از آبرنگ و گواش، دختران و اسطوره های دریایی جزیره را به تصویر می کشد. ولی در منزل برادرش ساکن است و با داشتن سیزده پسر و دختر در حسرت یک خانه به سر می برد. گفتند: جزیره، خاله معصومه هم دارد که ما موفق به دیدارش نشدیم.
خانه و مدرسه ی جری پولاک هنرمند چک تبار از آثار تاریخی هرمز است که به صورت غیرکارشناسانه در حال بازسازی است. دو مکتب خانه هم با قدمت 400 ساله در حال تخریب است. گویا میراث فرهنگی و گردشگری استان، جزیره ی هرمز را فراموش کرده است.
در انتهای منطقه ی مسکونی، دیوار بلندی کشیده شده که تابلوی دانشگاه آزاد اسلامی بر سردر آن خودنمایی می کند. اشغال بیست هکتار زمین که کفاف صدها سال تحصیل دانشجویی را می دهد. این در حالی است که اهالی هرمز از کمبود زمین می نالند. با وجود این، شور و نشاط عجیبی بر جزیره حاکم است. ون ها و سه چرخه ها مسافران را به اطراف جزیره می برند و کودکان در کوی و برزن خنده کنان، مشغول بازی اند و سفره خانه ها و بومگردی ها فعّال هستند. ولی پیش بینی می شود در آینده، جزیره را تهرانی ها یا پرتغالی ها اشغال خواهند کرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر ۱۴۰۲ ساعت 20:16 توسط عباس فضلی
|