دیدار یار آشنا

در همین ایام بود که عبداللطیف فرزند حمید دریاسفر بعد از تحمّل هفت سال درد و رنج بیماری، بدرود حیات گفت. به مجلس فاتحه‌اش رفتم و پدرش را دلداری دادم و گفتم: شما تمام تلاش خود را کردید، ولی مصلحت الهی چیز دیگری بود. خداوند به شما و خانواده‌ی جعفری اجر و صبر عنایت کند. همسرش لیلا دختر محمود جعفری هم متحمّل زجرهای فراوان شد. واقعاً دختران و زنان مناطق ما چقدر صبور و ایثارگرند. برای عرض تسلیت خدمت مادربزرگ لیلا یعنی دختر خاله‌ام ثریا اسدی و عمه‌اش شهربانو جعفری هم رفتم. آن‌ها هم بسیار داغدیده و رنج کشیده‌اند. البته این بار با خواهرم و همسرش علی اسفندیاری به منزل ثریاخانم رفتیم. چه که خواهرم اصرار داشت او را از نزدیک ببیند و حال و احوالی کند.

از این که با آشنایی یا دوستی نشست و برخاستی داشته باشم و حال و روزشان را دریابم، احساس شعف می‌کنم. از آشنایان غیر از برادران و خواهر و افراد وابسته به آن‌ها، ملاقات جناب حاج حسن رسولی‌زاده و دو معلم قدیمی یکی جناب حاج احمد یوسفی و دیگری پرویز هوشمند در اولویت است. گویا روایات صله‌ی رحم در تن و جانم خوش نشسته است. سرکشی و پرسش از احوال دیگران آدمی را به زیستن امیدوارتر می‌کند. البته اگر انسان بتواند گره‌ای فکری یا مالی هم از کسی بردارد که نورٌ علی نورٍ است. اما اگر هم نتوانست صرف حضور هم ارزش دارد. دست‌کم طرف مقابل این نکته در ذهنش می‌گذرد که فلانی به فکر ماست.

یکی از کسانی که حتماً به دیدارش می شتابم، همکلاسی دوران مدرسه‌ی راهنمایی یعنی محمد احمدی است که بیش از شانزده سال، بر روی تختی روبه‌روی تلویزیون و دوربین مدار بسته، در پذیرایی خانه‌اش جا خوش کرده است. از این که اقوام و آشنایان به او سر بزنند خوشحال می‌شود. همسری دلسوز به نام خیران چاردان و دو فرزند مهربان به نام‌های احمد و علی دارد. همسرش یک عطاری راه‌اندازی کرده است و داروهای گیاهی و محلی می‌فروشد و پسر بزرگش احمد برای تجارت به کشورهای حوزه‌ی خلیج فارس می‌رود. پسر کوچک‌ترش یعنی علی هم مشغول تدریس در دانشگاه آزاد بندر دیّر و همچنین تحصیل در مقطع دکتری حقوق است که در حال نوشتن رساله‌ی خود با عنوان «تحلیلی بر حقوق متقابل بیمار و پزشک خانواده؛ با مطالعه‌ی تطبیقی در حقوق ایران و انگلیس» است.

هر وقت به نزد ایشان می‌روم از حال و روز خودش می‌پرسم و اگر فرزندانش حضور داشته باشند از وضع کاری و درسی‌شان سؤال می‌کنم. البته بیشتر وقت‌ها پسرش علی در خانه است و در مورد پایان‌نامه و مقالات مربوط به آن صحبت می‌کنیم. به یکی از استادانش یعنی دکتر علی آل بویه وابسته است و از همت او در بهبود مسائل آموزشی و پژوهشی دانشگاه آزاد اسلامی یاسوج و فعالیت‌های علمی‌اش سخن می‌گوید. همسر جناب احمدی هم اگر باخبر شود، ما را با پذیرایی مفصّل شرمنده می‌کند. پیش از این، سفر حج زوج هم ردیف شده بود، ولی خانم راضی نشده که به تنهایی برود.

از دیگر کسانی که تقیّد دارم او را ملاقات کنم، مادر شهید میرزا اندرواژ، طلبه و همدوره‌ای سال‌های دور من است. دیدنش مرا به یاد شهید می‌اندازد. آن شهید مدتی را در مدرسه‌ی حقانی قم سپری کرد. در دیداری که با هم داشتیم خواستار حضور در مدرسه‌ی امام صادق(ع) شد. از آنجا که مسئول داخلی مدرسه بودم، او را نزد خود آوردم. پس از چند ماه برای جبهه نام‌نویسی کرد و قصد عزیمت به جبهه‌های نبرد را داشت. هنگام اعزام من در حجره نبودم و موقع بازگشت به حجره او را در کوچه‌ی منتهی به مدرسه، ساک بر دوش دیدم. با هم روبوسی کردیم. او برای همیشه رفت و دیگر برنگشت. از آن روز تاکنون که قریب به چهل سال می‌گذرد، من با سرکشی مدام به مادرش آن لحظات حضور را تجدید می‌کنم. گاه از شهید و آرزوهایش حرف می‌زنیم و گاه از کسانی که با او دیدار دارند سخن می‌گوییم. عشقش و نام تنها فردی که همواره بر زبانش جاری است، پسر بزرگش جابر است که روزانه او را ملاقات می‌کند. البته گاه از دیگر پسران و دخترانش هم یادی می‌کند. از این که من هم با حضورم او را به یاد فرزندش می‌اندازم، اظهار خوشحالی می‌کند. روزی جمعی از طلاب مدرسه‌ی علمیه‌ی بندر دیّر به دیدارش رفته بودند و از او خواسته بودند اندکی در مورد خصوصیات شهید سخن بگوید او هم پس از اشاراتی به روحیات اخلاقی شهید گفته بود: اگر در مورد درس و بحثش می‌خواهید باید با جناب فضلی صحبت کنید. بماند که نه آن‌ها و نه کسانی که جزوه‌ی کوچکی با نام «میرزای قلم و قدم» در مورد شهید نوشته بودند، سراغی از من نگرفتند. تازه اولین کسی که دست به قلم شد و مطلبی با عنوان «سوگ و سرور» در باره‌ی آن شهید نوشت، من بودم. سرانجام پس از 33 سال، با شناسایی پلاک رزمندگی، قسمتی از جسد شهید به خانواده‌اش رسید و آن را در کنار شهیدان بردستان دفن کردند. وقتی این خبر را شنیدم، در تهران بودم. در تماسی که با مادرش داشتم، گفتم: اگر لازم است هر جور شده خودم را برسانم که در مقام پاسخ گفت: نه نیازی نیست، برادری شما برای من ثابت شده است.