حافظ بس

تردیدی نیست که حافظ شیرازی پیچیده‌ترین شاعر تمام دوران است. به رغم کتب و مقالات و سخنرانی‌هایی که از گذشته‌ی تاریخ تاکنون در باره‌ی او نوشته‌اند و گفته‌اند، هنوز از چهره‌ی پُرابهام و ایهام او همچون شعرهای‌اش، رازگشایی نشده است. کمتر نویسنده و گوینده‌ای است که بتواند به ضرس قاطع در مورد اندیشه‌های او اظهار نظرِ نهایی کند. گویا اندیشه‌های حافظی همچون مفاهیم جبر و اختیار ناگشودنی و حل‌ناشدنی هستند. به قول دکتر مرتضوی تنها در شاعری حافظ اجماع و اتفاق نظر وجود دارد و شناخت شخصیت حقیقی او بسیار مشکل است.(1)

در این میان اظهارنظرهای ساده و عامیانه، راه را بر تحقیقات دقیق بسته است و نقل ترجمه‌های ظاهری و عادی اشعار حافظ، پژوهشگران را از درک اندیشه‌ی او عاجز کرده است. از طرفی تناقض‌های گفتاری در دیوان او منجر به طرح نظرات پارادوکسیکالی چون روشنفکر مسلمان(فردید) عارف واصل(فروزانفر، همایی، مطهری) رند تمام(هومن، آشوری) و زمینی صرف(شاملو) انسان مافوق(خرمشاهی) گناه‌شناس ماهر(سروش) شده است. به تعبیر ظریف زرین کوب حافظ تا دیروز زیاده آسمانی بود، امروز گه گاه زیاده زمینی شده است.(2)

اما تصور می‌کنم حافظ هیچ کدام از این شخصیت‌های خیالی نیست بلکه او در بازی با کلمات و مفاهیم به کار گرفته در اشعار شاعران پیش از خود گوی سبقت را از همگان ربوده است تا انعکاسی از چکیده‌ی اندیشه‌های پیشینیان و بازتابی از تمدن ایرانی-اسلامی در قرن هشتم باشد و گویا او به شیب و شیفت این میراث آگاه بود که چنین جلوه‌گری می‌کرد. حافظ کسی است که هر چند به فارسی‌گویی خویش می‌نازید، اما دهانش پر از عربی بود. چرا که دواوین شعری عرب زبانانی چون ابونواس، بحتری، متنبّی و ابوالعلای معرّی را خوانده بود و به تفاسیر قرآن بیضایی، فخر رازی و کشّاف زمخشری مراجعه‌ی مکرر داشت و از بلاغت و فصاحت ناب عربی در فرهنگ شعر فارسی بهره‌های تام گرفته بود. مجموعه‌هایی چون الاغانی ابوالفرج اصفهانی، حماسه‌ی ابوتمام و بحتری را از نظر گذرانده بود و با کتاب‌های عرفانی همچون عوارف المعارف شیخ سهروردی، حکمة الاشراق سهروردی و فصوص‌الحکم ابن‌عربی و شروح آن آشنا بود. از طرفی با دیوان شاعران فارسی زبان چون شاهنامه‌ی فردوسی، رباعیات خیامی، مثنوی مولوی، خمسه‌ی نظامی، کلیات سعدی و همعصران خود مانند عبیدزاکانی، خواجوی کرمانی نیز خو گرفته بود.

از تمام اینها گذشته، حافظ با قرآن و قرائت‌های هفتگانه و روایات چهارده‌گانه‌ی قرآن مأنوس و لقب خود را از آنها وام گرفته بود. از سوی دیگر، به مسائل علوم قرآنی و مباحث عرفانی- فلسفی و کلام اسلامی اشراف و آگاهی کامل داشت. به قول اریک شرودر دیوان حافظ سرشار از تصوف است و معنای زندگی و آثار وی اساساً دینی و متافیزیکی است. حتی نقدی زیباشناختی از شعر او که شبکه‌ی پیچیده‌ی اشارات متافیزیکی را نشان ندهد، از نظر زیباشناسی سطحی خواهد بود.(3) در حقیقت، غزلیات او بازتابی از تمامی آموخته‌ها و آموزهای پیشینیان فرهنگ دینی و ادب فارسی بود.

در دوران معاصر بسیار سخن‌ها گفته‌اند تا افکار حافظ را برملا کنند و کارکردهای عصری او را هویدا نمایند اما به رغم کوشش‌های فراوان راه به جایی نبرده‌اند بلکه به ظنّ و زعم خود یار او گشته‌اند، تا آنجا که شاعری چون امیری فیروزکوهی ندای «حافظ بس» را سر داد و فریاد زد دیگر از حافظ سخن نگوئید و دیگر شاعران و خطیبان را دریابید. اما کسی به اقتراح او وقعی ننهاد و همچنان می‌گویند و می‌سرایند و در مورد این شاعر شیرین سخن، قلم‌فرسایی می‌کنند. اما به خاطر ابهام تاریخی دوران حافظی و حالات شخصی او، چاره‌ای جز حدس و گمان در ارائه‌ی پژوهش‌ها نیست. همین قدر که از حافظ گفتن، سخت و طاقت‌فرساست؛ از حافظان زمان سخن به میان آوردن نیز امری ناسنجیده و بی‌معناست. روزگاری، ملک‌الشعرای بهار پروین اعتصامی را حافظ زمان نامید. بعدها باب شد که سیمین بهبهانی و محمدحسین شهریار را به این نام بخوانند و پاره‌ای درصدد برآمدند که هوشنگ ابتهاج را حافظ دوران لقب دهند. تمام این تعارفات، بازی کردن با افکار و رفتار پیشینیان است. چرا که حافظ فقط در بافتار اجتماعی و سیاسی دوران خودش قابل ارزیابی است و هیچ کس در هیچ دورانی نمی‌تواند جایگزین او گردد. تصور می‌کنم این حکم در مورد دیگر شخصیت‌های بزرگ دینی و سیاسی و حتی علمی قابل تسری است. زمان و زمانه‌ی هر انسانی خاص خود اوست و انطباق و اتفاق در باره‌ی هیچ فردی مصداق ندارد و مُصدَّق نیست. بگذاریم هر انسانی تنها و با ویژگی‌های منحصر به فردش بماند و از مقایسه‌ها و تطبیق‌های نارسا پرهیز کنیم. به قول سلین، گذشته حرام‌زاده است. در خیال‌پروری ذوبت می‌کند و سعی می‌کند واقعیت دور از بزک را بازسازی کند.(4) نهایت چیزی که در باره‌ی دیگران می‌توان ادعا کرد، بهره‌وری ناقص از اندیشه‌های آنان است. بنابراین من شعارِ حافظ بسِ فیروزکوهی را این گونه تصحیح می‌کنم که حافظ یک نفر بود و بس. خلاقیت و هنرِ کار و ابتکار در تغییر موضع و موضوع است نه بازگشت به گذشته و گذشتگان. شاید یکی از علل پسرفت جهان سومی‌ها همین داوری‌های تطبیقی است.

ریفاتر می‌گوید: گسترده‌ترین شاکله‌ی قابل تحلیلی که در ادبیات متصور می‌شویم باید همان متن باشد و نه مجموعه‌ای از متون. به گفته‌ی او، متن خود به خاطر یکتایی خویش، رمزگشایی خاص خود را تحت کنترل دارد.(5)

----------------------------------

1- در مکتب حافظ س ۴۵۳

2- از کوچه رندان ص ۱۹۸

3- فراسوی ایمان و کفر، لئونارد لویزن، ترجمه‌ی دکتر مجدالدین کیوانی ص ۲۷۵

4- کتاب‌نامه آگاهی نو ش 1 ص 201

5- بینامتنیت، گراهام آلن ص ۱۶۶