کتابنویسی عاملی برای تغییر
کتابنویسی عاملی برای تحمل و تغییر
دکتر سریعالقلم میگوید: هر کسی که بتواند 50 صفحه در مورد خودش بنویسد، از
EQ
بالایی برخوردار است. ولی من 500 صفحه در مورد خود نوشتهام.
مری پیفر، روانشناس امریکایی، در کتاب تأثیرگذار خود به نام سرزمین دیگر: تمایلات در سرزمین هیجانی سالمندان مینویسد که افراد در سنین پیری به دنبال منزلگاه وجودی خود میگردند. آنها میپرسند: زندگی من چقدر مفید بوده؟ آیا عمرم به خوبی گذشته؟ چقدر برای دیگران اهمیت داشتم؟ چه چیزی در گذشتهام دارم که بتوانم به آن افتخار کنم؟ آیا انسانهای خوبی را دوست داشتهام؟ و به دنبال خانه و گوشهی دنجی میگردند که بتوانند در آن آسوده و راحت باشند، مفید باشند و دوست داشته شوند.(شادمانی انتخاب شماست ص 162)
من در این زندگینامه از جریان خطی روایت پرهیز می کنم و به درآمیختگی زمان گذشته و حال و آینده می اندیشم به گونه ای که به تعلیق زمان تن می دهم. یعنی از واقعیت موجود فرار می کنم و به واقعیت مفروض نزدیک می شوم. برای من زمان خطی معنا ندارد تا بتواند روایت زندگی را توصیف کند بلکه زمان و رویدادهای واقع شده در آن را بهانه ای برای بیان نظرات و انتقادات خود از آدمیان و گرایش های دینی و اجتماعی و اخلاقی آنها است. چنان که می دانید توضیح رویداد و توصیف سفر برای رهایی از سفر و رویداد است. گویا خواسته ام همه چیز را از جمله زمان و مکان را فدای ایده های مطلوب و خودخواسته ی خود کنم. حادثه را بهانه کرده ام تا نقد خود را از کنش های اخلاقی و اجتماعی جامعه طرح کنم. و بیزاری خودرا از آنچه اتفاق افتاده یا می افتد بروز دهم. نه فقط حادثه که زمان و مکان هم بهانه ی نقدند. از طرفی خیلی به جریان بینامتنیت وابسته ام مثلا با این که امید را عنصری تأثیرگذار در روند حیات می دانم ولی از اونامونو نقل می کنم که پناه بردن به خاطره بهتر از امیدورزی است. از آغاز تا پایان کتای امر بینامتنیت را پاس می دارم.
زندگینامهنویسی بهانهای است برای القای اندیشهی تحمل و تحوّل فردی در قالب نقد اندیشههای پیشین و انتقاد از وضع موجود برای رسیدن به یک امر مطلوب که در آن همه چیز در حال دگرگونی و دگردیسی است. و تجدیدنظر در زندگینامه و افزودن و ویراستن بر کتاب به این معناست که پروژهی پیشین کفاف نمیدهد و باید اصلاح و پالایش شود. نه فقط نوشته بلکه اندیشه و رفتار نیز همواره نیازمند بازنگری و تغییر است و ما باید با همین تردیدها و تغییرها زندگی کنیم و بر خود ببالیم و افتخار کنیم که زیستنمان ایستا و منفعل نیست بل همواره فعّال و پویاست.
پس از نقد هشت صفحهای جناب حمزه مؤمنی بر کتاب «خاک غریب» که در پیوست هشتم چاپ دوم آوردهام؛ بر آن شدم که تجدید نظر اساسی در کتاب را به انجام رسانم. البته از اولین کتاب تا آخرین نوشتهام همیشه در حال ویراستاری، اضافه و حذف هستم و از این کار لذّت میبرم و این را مدیون مطالعاتی هستم که دائماً صورت میگیرد و مرا از مرداب بودن پرهیز میدهد. بازخوانی و بازبینی نوشتهها فرصتی برای تغییر بینش و روش پذیرفته شده در زندگی نیز هست. هر چند بروز خارجی نداشته باشد.
آنچه مرا راغب به پیرایش و ویرایش دائمی میکند حس انتقادی و اعتراضی نسبت به گذشتههاست. من همواره منتقد مباحث دینی و مسائل اخلاقی و اجتماعی جامعه بوده و هستم . انتقاد از روحانیت که در این کتاب بسیار آمده است ناشی از وضعی است که در آن به سر میبریم. بدون آن که از فرد خاصی نام ببرم رفتارهایشان را به نقد کشیدهام و اگر نام فردی هم آوردهام چون حادثه با او رقم خورده است و برای گشودن معنا ناچار از فضاسازی بودهام. البته یک نکته هم بگویم و آن این که به رغم همهی بحرانهایی که برای دین و دینداری رخ میدهد، بر این باورم که دین همچنان زنده و پویاست. گویا در جوهرهی وجودی هر کس خدا لانه کرده است.
از این که اخلاق عمومی جامعه را به نقد بکشم اِبایی ندارم چرا که دوست دارم رفتارهای اخلاقی و اجتماعی پیرامونم سمت و سوی دیگری به خود بگیرد. از این رو به جای رویارویی مستقیم با افراد، در خلوت خود آنها را نقد میکنم. خصوصاً در این سن و سال که رسالت اجتماعی و آموزش مستقیم من به سر آمده است. یعنی به کتابها پناه میبرم تا دیگران را به چالش بکشم.
در لابلای کتاب تا توانستهام به انتقاد از وضعیت سیاسی موجود پرداختهام. ولی از برخورد چکشی و رادیکال چه وقتی در فضای سیاسی حضور داشتم و چه اکنون که بازنشسته شدهام پرهیز کرده و میکنم. معتقدم که تندرویها سیاسی و بداخلاقیهای هیجانی جواب نمیدهد چون کوتاه و ناپایدارند. واکنشهای عقلانی ماندگارترند.
مهمترین عنصر مورد نقد مواجهه با بحرانهای فرهنگی جامعه است که از نگرش سطحی تودهی مردم سرچشمه میگیرد و برای تجدیدنظر در این رفتارها نیازمند به مطالعه هستیم. افراد جامعه اگر مطالعه کنند مطمئناً به تغییر روش و منش تن میدهند. اهل مطالعه پویا و سرزنده هستند. آنها از آنچه در کتابهاست برای تغییر و تحوّل خود و جامعه بهره میگیرند. افراد اهل کتاب در مواجهه با اندیشههای مخالف از سعهی صدر برخوردارند. برای آنها رشد و تکامل معنا پیدا میکند و از این که به اصلاح خود و دیگران مشغول شوند، احساس شادمانی میکنند. خواندن کتاب به ما طریق زیستن و اندیشیدن را میآموزد و یاد میدهد که به آنچه هستیم اکتفا نکنیم. همواره در صدد ارتقاء و استعلاء باشیم و از درجا زدن پرهیز کنیم. ارزش زیستن به بالا رفتن است. هر کسی هر جایی هست وقتی یک گام به جلو بردارد بُرد کرده است. من از زندگی روتین و معمولی فرار میکنم و اگر در نوشتههایام از آن سخن میرانم برای عبور از آنهاست نه پذیرش و ماندن در آنها. توصیف یک رفتار به معنای پذیرش و یا تأیید آن نیست بلکه روشی برای تغییر و تنبّه است.
بیان خاطرات را بهانه کردهام که به اصلاح اندیشه و گفتار و رفتار جامعهی هدف بپردازم. گویا این امر حاصل رسوباتی است که از زندگی در دوران پیشین مانده است و در قالب نوشتن احیا میشود. اصلاً زندگینامهها را با همین نگاه میخوانم و با همین قصد مطلبی نگارش میکنم. بیان جزئیات زندگی برای بازیابی خود است. عدم رضایت از وضع موجود و رسیدن به امر مطلوب امری پسندیده است.
البته کتاب خاک غریب یک روی دیگری هم دارد. آنجا که دلبستگیهای مرا نشانه رفته است. کتابخوانی، پیادهروی، گوش دادن به موسیقی، نوشتن و یا با بزرگان نشستن از جمله اموری است که در کتاب میتوان آنها را جستجو کرد. توصیه ی مکرر به مطالعه در جای جای کتاب شاید گاه موجب ملال خواننده شود اما هیچ گاه این ملال مانع از تکرار موضوع نشده است.
ثبت اطلاعات در مورد افرادی که پیرامون من بودهاند و ذکر نکاتی از زندگی آنها حکایت این معناست که همواره خواستهام جهات مثبت خود و دیگران را به مخاطب منتقل کنم. اوج این نگاه در سفرنامهی هند من تجلی یافته است. از مثبتنگری و شادمانی ناشی از آن لذّت میبرم. بیان درددلها و نابسامانیهای زندگی چیزی جز حس ترحّم دیگران در پی ندارد از این رو بسیار اندک این موارد را ذکر کردهام.
یک نکته هم یادآوری کنم. برای این که یک فرد از نظر فکری رشد کند به توصیهها و یا رفتارهایی که از سوی نزدیکانی غیر از پدر و مادر ارائه میشود، نیاز دارد. گاه یک تلنگر دینی یا اخلاقی مبنای تمام زندگی فرد میشود. و او را در مسیر خاصی قرار میدهد. در زندگی من یک معلّم بود که مرا به خواندن کتاب تشویق کرد و در میان آشنایان پسرخالههایی داشتم که اهل مطالعه بودند.