ملاقات با سیدحسین خمینی

در تابستان سال 1386 به اتفاق دوستم حسین عامری به منزل سیدحسین خمینی نوه‌ی امام خمینی رفتیم. ماه رمضان بود. می‌گفت: من مریض هستم و توان روزه گرفتن را ندارم. وقتی گفتگو گل انداخت از تاریخ و فراز و نشیب‌های دوره‌ی اسلامی آن سخن راند. تاریخ اسلام را بیشتر با تفکرات معاویه‌ای در عرصه‌ی سیاست منطبق می‌دانست. این اندیشه، به گونه‌ای سوء‌استفاده از سیاست را در ذهن تداعی می‌کرد. علاقه‌مند به مطالعات تاریخی بود. و در انطباق مسائل زمانه به استناد تاریخ صدر اسلام در دوران بنی‌امیه و بنی‌عباس مثال‌ها زد.

من گفتگو را به جریان انقلاب اسلامی و حوادث پس از پیروزی کشاندم. بر دیدگاه سی سال پیش خود اصرار داشت و می‌گفت: الان که 50 سال دارم هنوز به حرف‌هایی که در مسجد گوهرشاد مشهد علیه نظام و امام زدم اعتقاد دارم. پس از آن واقعه، پدربزرگ مرا به تهران فرا خواند. یک هفته در خانه‌اش بودم تا این که گفت: می‌روی قم و فقط درس می‌خوانی. در مقام پاسخ گفتم: باشه من امر شما را اطاعت می‌کنم اما نه به عنوان ولی فقیه بلکه به عنوان پدربزرگ که قیّم نوه محسوب می‌شود. در اثنای صحبت در مورد مسائل روز ضمن ستودن بنی صدر و بازرگان گفت: احمدی‌نژاد پوپولیست و ناکارامد است. سیدمحمد خاتمی رئیس جمهور سابق بی‌عرضه است چون از موقعیتی که برایش پیش آمد، استفاده بهینه نکرد. اصلاً حضور روحانیت در عرصه‌ی سیاست به زیان دین است.

از عمویش احمد خمینی پرسیدم، جواب داد: عمو پس از فوت پدربزرگ آرام نداشت و این اواخر از نظر روانی، کاملاً به هم ریخته بود. ما به صورت مخفیانه به استان‌های کشور مسافرت می‌کردیم. بندرعباس شما هم آمدیم. به بندر لنگه رفتیم. معمولاً مسافرت‌ها با ماشین بود. عمویم نیاز به استراحت داشت. حوادث پیرامون او را خسته کرده بود. گفتم: خودت الان چه کار می‌کنی؟ پاسخ داد: بیشتر وقت‌ها در خانه هستم و مطالعه می‌کنم. گاهی اوقات هم با دوستان به اطراف تهران می‌رویم. از نیروهای امنیتی پرسیدم گفت: تلفن‌هایم را کنترل می‌کنند و گاهی هم به من زنگ می‌زنند. البته من هم به کارهای‌شان عادت کرده‌ام. رفت و آمدهایم را زیر نظر دارند.

بعد از ظهری بود و ملاقات ما یک ساعت طول کشید. هر چند از ناراحتی پا می‌نالید ولی سرحال به نظر می‌رسید و قاطعانه سخن می‌گفت. روزه نبود و گاه میوه‌ای نوش جان می‌کرد. واسطه‌ی ما برای این دیدار، شیخ علی صابری از اهالی خُورگوی بندرعباس بود. یک سال بعد هم سراغش گرفتیم. گفت: وقت ندارم و می‌خواهم به جایی بروم. گویا آن نشست، جلسه‌ی اول و آخر ما بود. در هر صورت او هم برگی از تاریخ انقلاب اسلامی ایران است و در آن روز، حرف‌های‌اش بوی مخالفت و تنفر می‌داد از همه کس و از همه چیز.