مولانا و شعر**
مولانا و شعر
ترک غزل گیر و نگر در ازل کز اول آمد غم و سودای من(دیوان شمس)
قافیه اندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من
رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
قافیه و مغلطه واگو همه سیلاب ببر پوست بود پوست بود در خور مغز شعرا
ابیات فوق حکایت بیزاری و گاه تنفر مولانا از قالب ها و قافیه های شعری دارد. گویا شاعر چنان که در کتاب «فیه ما فیه» آمده است به ناچار عقاید و اندیشه های خود را به شعر بیان کرده است و به رغم این بی توجهی مجموعه ی مثنویات و غزلیات و رباعیات او بالغ بر 70 هزار بیت می شود که جزء بالاترین رقم شعر در دواوین فرهنگ فارسی محسوب می شود.
آنچه برای مولوی اصل است این که بتواند با ابزار شعر به درک مفاهیم و معانی بلند اندیشگی برسد و با رها کردن قالب ها محتوای مطالب و مضامین عمیق را جستجو کند. نگریستن به ازل با ترک غزل و بند نشدن به قافیه ها مقدور است. از کمتر شاعری کتب منثور باقی مانده است. هر چند مولانا به وعظ هم می پرداخته است ولی در بیان معانی بلند عرفانی باز دچار لنگی می شود. به تعبیری کلمات توان بیان درونیات را ندارند چه در شعر چه در نثر. پس این که در سوره ی کهف به ناتوانی قلم در ذکر نعمات الهی اشاره می شود حکایت همین ماجراست آنجا که می گوید: قُلْ لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًا(کهف/ 109)