عشق پرخون**
عشق پرخون
عشق از اول سرکش و خونی بود تا گریزد هر که بیرونی بود
اولین منزل یکی دریای پرخون رو نمود در میان موج آن دریای پرخون تاختیم(دیوان شمس)
مولوی در ابیات فوق اذعان می کند که راه عشق پرخون و سخت است. مانند حافظ که می گوید:
چو عاشق می شدم گفتم بردم گوهر مقصود ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
یعنی هر دو به سختی ها و گرفتاری های عشق و عرفان آگاه بوده اند. با وجود این، یک احساس شادمانی در آنها موج می زند. به این که هر چه از جانب دوست رسد نیکوست. مولوی می گوید:
چه شکرفروش دارم که به من شکر فروشد که نگفت عذر روزیی که برو شکر ندارم.
شکر فروختن و شکر خریدن تمثیلی است برای اظهار خرسندی و رضایتی که از سوی فرد نسبت به خدای هستی رخ می دهد و هیچ وقت او را از درگاه خود نمی راند و به خواسته اش جواب مثبت می دهد. یعنی به درجه ی رضی الله عنهم و رضوا عنه(توبه /100) و یحبهم و یحبونه(مائده/54) رسیده است. به تعبیر دیگر اراده ی او در اراده ی خدا مندکّ شده است.