بعد از خاک غریب
مقدمه: امید به فردا
امروز آغاز سال 1405 است و همزمانی دو عید فطر و نوروز که باید شادی را دو برابر کند، اما جنگ تحمیلی آمریکایی-صهیونی علیه ایران عزیز چند هفتهای است که اشک و اندوه بر همهی ما چیره کرده است. به رغم سایهی نبرد بر روح و روان جامعه، از این که مطلبی را بنگارم یا کتابی را بخوانم، کوتاهی نمیکنم. هر چند میدانم با ظهور و بروز بحرانها فعالیتهای فکری و فرهنگی در جامعه افت شدیدی پیدا میکند. ماه رمضانِ سختی را پشت سر گذاشتیم. حال و هوای جنگ همه چیز را دگرگون کرده بود.
از این که هر روز اخبار جنگ را دنبال کنم و به تحلیلهای مختلف و گاه متناقض آن گوش بسپارم، چارهای نیست. راست میگفت ویل دورانت که با گذشت سه هزار سال از سرنوشت مکتوب بشر، فقط 275 سال آن بدون جنگ سپری شده است. گویا این دورهی کوتاه هم باید با فرض آتشبس پذیرفت. آلبر کامو میگوید: جنگ همان قدر که زاییدهی شور و شوق جنگطلبهاست همان قدر هم زاییدهی نومیدی و بیعملی کسانی است که از جنگ بیزارند. آدمی چقدر خودخواه و خودپسند است که نمیتواند روزگاری را در آرامش و آسایش به سر ببرد. بالاترین خواستهاش وجود دشمن فرضی و نبرد همیشگی با اوست. البته این نگرش پیش از آن که در میان ملتها باشد، خواستهی دولتهاست. به قول برتراند راسل، در میان همهی شرّهایی که ادعا میشود با جنگ میخواهند از آنها اجتناب کنند، شرّی بزرگتر از خود جنگ نیست. از این رو محمدتقی بهار فریاد میزند.
فغان زجغد جنگ و مرغوای او که تا ابد بریده باد نای او
بریده باد نای او و تا ابد گسسته و شکسته پر و پای او
جنگ، امید به فردا را در ذهن آدمیان کمرنگ میکند و همواره سایهی مرگ را بر سرشان نگه میدارد، هر چند باز هم به امور روزمره میپردازند و آرام آرام همه چیز برایشان عادی میشود، اما من درخت امید را در دل خود می کارم و برای مبارزه با بیهودگی و بیحوصلهگی کتاب میخوانم و گاه دست به نگارش میزنم و از خاطرات دوران سپری شده مینویسم تا زمان گذشتهام را به زمان حال تبدیل کنم.
تقریباً دو سال از انتشار کتاب خاطراتم با نام «خاک غریب، شصت سال تجربهی زیسته» گذشته است و سال 1404 هم از چاپ دوم آن با تجدید نظر و اضافاتی رونمایی شد. پس از خواندن کتاب «یادداشتهایی در بارهی زندکی» اثر اورهان پاموک که ادامهی کتاب «استانبول، خاطرات و شهر» اوست، با خود اندیشیدم که من هم به نوشتن جلد دوم «خاک غریب» همت بگمارم. ذکر خاطراتی هر چند متفرق و متفاوت از کتابِ پیشین، میتواند خوانندگان را با ادامهی گرایشها و نگرشهایم آشنا کند.
از شصت سال تجربهی زیستهام مطالب بسیاری در کتاب «خاک غریب» آوردهام، اما در این دو سال تاکنون دست به قلم نشدهام. الان فرصتی است تا در ادامهی آن کتاب و اولین مقالهای که از قلمم تراوش میکند، اجمالی از آنچه بر من گذشته است و ذکر حوادثی که پیوند میان این دو کتاب به حساب میآید، یادآور شوم. گویا خاطرهها بر من هجوم آوردهاند که آنها را بنویسم.
بر این باورم که تا وقتی مرگ گریبانم را نگرفته است باید بخوانم و بنویسم، اما چقدر این خواندهها و نوشتهها باب طبع دیگران باشد، مهم نیست. از جان اَشبری، شاعر آمریکایی پرسیدند چرا شعر مینویسید؟ جواب داده بود، چون دلم میخواهد.(پرنده به پرنده ص 27) برای دلِ خود نوشتن مجوّز دیگری را طلب نمیکند. آدمی تا توان دارد باید به خواستههای خود بپردازد. از هر گونه پیشرفت دریغ نکند. از ارتقاء شغلی یا ساختن مدرسه و مسجد گرفته تا نوشتن کتابی. چرا که دغدغهی پذیرش دیگران مانع از پرداختن به کار خود میشود. مطمئناً سرانجام روزی این یادداشتها مخاطب خود را پیدا میکند و به او عرضه میشود. تصورم بر این است که کمتر نویسندهای در صدد جستوجوی خوانندهی دوران خود بوده است. همه چیز در نسلهای آینده شکل میگیرد. سرنوشت باروخ اسپینوزا، لودیگ ویتگنشتاین، آرتور شوپنهاور، سیمون وی و مارسل پروست نمونههای بارز و تاریخی این تصورند.
وقتی از اجتماع بزرگ دستت کوتاه شد، کوچکش را در چاردیواری خانه ای می سازی(مثلا شرح احوالات، آل احمد)
پس از دو سال
وقتی کتاب «نیما چه می گوید؟» اثر حسن گل محمدی را میخواندم، متوجه این نکته شدم که نیمایوشیج در زمانهی خود چه غریبانه زیسته است. حملات سیلآسا بر او و نوشتههایش امانش را بریده بود. او از دوست و دشمن ضربه میخورد، ولی جسورانه به کار و راه خود ادامه میدهد. حسن گلمحمدی این کتاب را پس از انتشار دوجلدی یادداشتهای روزانهی نیما توسط پسرش شراگیم، به رشتهی تحریر در آورده است. تنگناها و غم و غصههای نیما از همعصرانش در آن موج میزند. گویا از زمین و آسمان بر او غم میبارد. در محافل بر اشعارش میخندند و یا به شعر نو او نقد وارد میکنند. از این رو گاه از تهران فرار میکند و به یوش، روستای زادگاهش پناه میبرد. اسارت و حسادت دو مفهومی هستند که تا حدودی میتواند این صحنهها را توجیه و تفسیر کند.
ماجراهای این کتاب مرا به یاد مراسم رونمایی از دو کتاب خاک غریب و گزینگویههای خود میاندازد که در آن مراسم، سخنران اصلی به جای معرفی و پرداختن به این دو کتاب در مورد نقدناپذیری جامعه اسلامی سخن گفت که هیچ ربطی به رونمایی کتابها نداشت. گویا سخنران در فضای دیگری سیر میکرد و گفتههایش برای گروه دیگری طراحی شده بود. هر چند پس از گذشت چند روز از آن مراسم دریافتم که مخاطب اصلی سخنران من بودهام. به این که تحمّل پذیرش هیچ نقدی را ندارم و برای خود مینگارم و دردی از جامعه را دوا نمیکنم. البته پس از گذشت چند روز از مراسم، در تماسی که با جناب حامدی داشتم دریافتم که از همشهری خود یعنی جناب دکتر علی ناظمیان هم دقِّ دلی دارد و او را هم ضمیمهی من کرد. نشان به این نشان که گفت: شما دو نفر نقدپذیر نیستید. تازه تمام اینها را وقتی بیان کرد که از صحبت کردن خود در جلسهی رونمایی کتاب هم پشیمان شده بود و میگفت: دوستانی به من گفتند: در این نشست نباید شرکت میکردید؛ چرا که فضلی تحمّل نقد و اعتراض به نوشتهها و گفتههایش را ندارد. بماند که در همان نشست، جناب سجّادی، فرماندار و بنده به پارهای از سخنانش واکنش نشان دادیم و اِشکالی هر چند اجمالی به ایدهاش وارد دانستیم. در تماسهای بعدی به برخی دلمشغولیهای ایشان پی بردم. فایل کامل صوتی و تصویری مراسم وجود دارد و قضاوت نهایی را به مخاطبان میسپارم.
تصور میکنم در کشور ما عقدهگشایی در حوزهی فرهنگ و دانش، یکی از دلمشغولیهای تحصیلکردهها است. خود کاری نمیکنند و از این که دیگری دست به کار شود و اثری خلق کند، آشفتهحال میشوند. یادم به سخن مرتضی مطهری افتاد که میگفت: الان درمییابم که چرا وقتی قطار ایستاده است بچهها کاری به آن ندارند، ولی به محض این که راه افتاد سنگ به سویاش پرتاب میکنند و شیشههایش را میشکنند.
رونمایی کتاب
در رونمایی کتاب دیگرم یعنی مواجهه با متن که یک سال پیش از آن در نشستی دوستانه و با همدلی عزیزانی چون ابراهیم مهرآیین و حسین دوراهکی شکل گرفت، جناب پرویز هوشمند معلم کلاس اول راهنماییام سنگ تمام گذاشت و دغدغههای مرا با مخاطبان در میان نهاد و مرا نوازش کرد. دیگر سخنرانان نشست هم هر چند به محتوای کتاب اشارت چندانی نکردند، ولی همراه و همگام با معلم سالهای دور، درددلهای خود را واگشایی کردند. از دهجان و خیاط گرفته تا دکتر سیدعادل موسوی و خلیل دریانورد. از این رو در دو یادداشت از آنان تشکر کردم.
روز یکشنبه پنجم اسفندماه سال ۱۴۰۳ ساعت ۱۹ تا ۲۳، به همت دوستان دلسوز و مهربانم، شاهد آیین رونمایی از کتاب «مواجهه با متن» با حضور بیش از ۸۰ نفر از پیشکسوتان، فرهیختگان، شاعران و معلّمان زادگاهم (بندر دیّر) بودم. من این نشستها را به فال نیک میگیرم و امیدوارم موجب تشویق افراد به مطالعهی کتاب شود و خرسندم از این که دیگران نیز مجال برگزاری این گردهماییها را داشته باشند و آثارشان بدون هیچ پیشداوری، مورد تجلیل قرار بگیرد و فضای جدیدی در عرصهی کارهای فرهنگی و هنری به منصهی ظهور برسد. ضمن سپاس فراوان از عزیزان شرکتکننده در مراسم رونمایی، در انتظار نقدهایشان بر این کتاب و دیگر نوشتهها هستم. از خانوادهی بزرگ فضلی که بخش تدارکات و پذیرایی را عهدهدار شدند نیز تشکر بسیار دارم.
دوستدار ارتقاء فرهنگ کتابخوانی، عباس فضلی
برای آنان که آمدند
در تاریخ هفتم اسفندماه 1403 به همت دوستان باوفا و حضور 80 نفر از کتاب دوستان، آیین رونمایی از کتاب «مواجهه با متن» در بندر دیّر، بلوار ساحلی، محلهی سیدصفا، جنب پارک خلیج فارس، خانهی سازمانهای مردمنهاد(سمنها) تشکیل شد. چکیدهی سخنرانیهای آن نشست به قرار زیر است.
تصور این که روزی معلّم کلاس اول راهنمایی سالهای دور، در مقابل جمعی که دانشآموزش هم حضور دارد، بنشیند و در بارهی زندگیاش سخن بگوید، دور از ذهن و عین است. اما پس از گذشت پنجاه سال این اتفاق افتاد و در آیین رونمایی از کتاب مواجهه با متن، در بندر دیر، محلهی سیدصفا، در سالن سمنها، پرویز هوشمند، معلّم عباس فضلی گفت: من در مقام یک همشهری وظیفهی خود میدانستم که بیایم و از آقای فضلی به سبب یک زندگی پاکیزه تشکر کنم. او همواره دغدغهی مفاهیم چهارگانهی خدا و خانواده و امید و مرگ دارد. وی در کتاب «خاک غریب» تعریضی به فضای دیّر میزند که تاکنون نتوانسته است در این شهر یک سخنرانی رسمی داشته باشد. باید به او حق داد.
پس از ایشان مجری-کارشناس برنامه جناب حسین دوراهکی از سرکارخانم نیکنام دعوت کرد تا بیاید و شعر اجازه از زبان یک دانشآموز را بخواند.
اجازه، دردسرم را دوا نکرد علوم درخت علم که گفتی چقدر بیبرگ است
سومین فردی که به جایگاه فراخوانده شد، دکتر سیدعادل موسوی بود. مجری که میدانست او ناآشناست. گفت: فکر میکنم شما از دوستان فضلی هستید؟ دکتر موسوی پاسخ داد: بله من 40 سال است که با فضلی دوستم و به اندازهی 40 دیّری او را میشناسم. گویا همدلی از همزبانی خوشتر است. موسوی از تریلوژی مؤلّف و متن و مخاطب پرده برداشت. سخنران بعدی جناب آقای دهجان بود او هم چون موسوی از شهر بوشهر خود را به دیّر رسانده بود و به قول خودش حدیث نفس کرد و از مظلومیت همکیشان خود گفت. پس از ایشان، شاعر بردستانی جناب مرتضی کراماتی پشت تریبون قرار گرفت و ضمن پاسخ به برخی گلایههای جناب هوشمند در بارهی فضای بستهی فرهنگی دیّر، شعری از خود و حامد عسکری خواند.
بگذارید که با فلسفهشان خوش باشند خودمان آینه هستیم برای خودمان
جناب خیاط هم مانند دهجان، اما به گونهای دیگر درددلهایش را نمایان کرد و گفت: چرا امثال فضلی در پستهای فرهنگی جا خوش نکنند؟
مجری-کارشناس برنامه اما از این اعتراضها راضی نبود و گفت: ناامیدی خیلی راحت و آسان است، ولی امیدواری دشوار و دیریاب است. جناب آقای مهرآیین که بانی و باعث نشست بود، به پشت تریبون آمد. اول از جمع تشکر کرد و نام خیلیها را بُرد و بعد به متنش پناه آورد و از دو دوست دیرینهاش یعنی فولادی و فضلی سخن راند. حرف اصلیاش این بود که این دو به ثروت و شهرت و قدرت نه گفتند. جملهی دیگرش این بود که فضلی خودش یک متن است.
پس از پایانِ بخشِ نخستِ مراسم، مهمانان به پذیرایی دعوت شدند و بعد از صرف چای و نسکافه و کیک خانگی، بخش دوم یعنی پنل گفتوگو پیرامون کتاب شروع شد. ابتدا فضلی به چگونگی پیدایش و انگیزهی نوشتن کتاب اشارتی کرد و سپس به پارهای پرسشها پاسخ داد. بعد ابراهیم مهرآیین با طرح مباحث زبان و فهم از یکسانی آنها سخن راند. در نهایت جناب خلیل دریانورد با پخش کلیپی در بارهی یک روز سفر دریایی به جزیرهی نخیلو، گفت: آشنایی من با فضلی سبب شد تا کتابهایش را بخوانم.
البته من با برپایی این گونه آیینهای رونمایی کتاب موافقت چندانی ندارم و در مقالهی ارسالی برای گاهنامهای که قرار است سیدقاسم حسینی آن را منتشر کند، نظرم را مکتوب کردهام، که بخشی از آن را ذکر میکنم.
رونمایی فرهنگ
چکیده
به رغم فراگیری فضای مجازی، ظهور گاهنامهای در بندر دیّر گواه روشنی بر ضرورت تداوم نوشتن و خواندن متون است. از این رو بر آن شدم تا با نگارش متنی، ضرورت برگزاری نشستهای هفتگی فرهنگی در قالب رونمایی از آثار منتشر شده از سوی نویسندگان و شاعران و پژوهشگران دیّری را یادآوری کنم. در این مقاله ابتدا به تاریخ اجمالی رونمایی کتاب در ایران میپردازم. نکتهی دوم این که شهرستان دیّر از این جهت حرکت کندی در پیش گرفته است و در پایان با ذکر سه متن در راستای بازخورد از رونمایی کتابهای منتشر شده توسط نویسندگان دیّری، بنا دارم دیگران را به این امر ترغیب کنم.
دکتر محمد معین در فرهنگ فارسی خود آورده است: رونمایی پول یا هدیهای است که به هنگام دیدن عروس یا نوزاد میدهند. و امروز اصطلاح رونمایی، برپایی جشنی است که در آن کتاب یک نویسنده یا محصول یک شرکت معرفی میشود. شکل و شیوهی کار در رونمایی کتاب به تمامی با رونمایی از چهرهی نوزاد یا تازه عروس همخوانی دارد. گویا کتاب نوزادی است که نویسنده آن را پرورانده است و دیگران با حضور خویش در جشن رونمایی به نویسنده، تبریک میگویند و نوزادش را میبوسند. پر مسلّم این که رونمایی یک مراسم فرهنگی است که در فرایند آن فقط نمای بیرونی و ظاهری کتاب برای حاضران به تماشا گذارده میشود اما غایت آن تشویق دیگران به خرید و خواندن کتاب است. از سوی دیگر رونمایی کتاب، زمینهساز تجزیه و تحلیل اثر و نویسندهی آن در نشستهای تخصصی با حضور پژوهشگران عرصهی کتابشناسی است.
امروزه به تأسی از رونمایی کتاب برخی از تولیدکنندگان صنایع کوچک و بزرگ، کالای خود را در معرض نمایش میگذارند. یعنی جهان صنعت به تبعیت فرهنگ به رونمایی دل بسته است.
لازم به یادآوری است که عمر رونمایی کتاب در کشور ما به سه دهه پیش برمیگردد. در آغازین سالهای دههی هفتاد اولین بار احمد محمود و محمود دولت آبادی در مراسمی مجزا کتابهای خود را رونمایی کردند. و از آن پس رونمایی کتاب باب شد و این شیوهی پسندیده، در بارهی دیگر نویسندگان اِعمال شد و به صورت معمول تداوم یافت؛ به گونهای که امروز به صورت یک امر بدیهی و در عین حال ضروری در آمده است.
رونمایی کتاب در دیّر
تردیدی نیست که حیات فکری یک شهر مدیون حضور فرهیختگان و فرهنگبانان آن در عرصهی فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی با ابزاری چون آیین رونمایی کتاب، نشستهای فرهنگی، جشنوارههای موسیقی و اجرای نمایش به منصهی ظهور میرسد. از سویی، آثار چنین فعالیتهایی در درازمدت و در فرایندی دور قابل تبیین است؛ چرا که هر نشستِ نواندیشانه، به تعدیل فکری مخاطبان مشتاق در شیوههای اندیشیدن و به چالش کشیدن افکار دیگران منجر خواهد شد. دورنمای این تأثیر را میتوان در جوامع توسعه یافته جستجو کرد.
رمز ماندگاری یک اندیشهی مکتوب به نقد و بررسی مداوم آن اثر منوط است. بنابراین در این نشستها نباید به گفتار شفاهی اکتفا کرد بل باید بازخورد آنها را در قلمزنی و یادداشتنویسی متبلور ساخت. گسترش یک ایده در گرو همین بازخوردها و بازبینیهاست. راهاندازی گاهنامه و سپس فصلنامه یا ماهنامه پژواکی است که جلسات خصوصی و گفتوگوهای آنی را تبدیل به یک مکتوب ماندگار میکند تا نه فقط ذهن مخاطب حاضر را سیراب کند بلکه آیندگان را به اندیشه وا دارد.
با نگاهی به فعالیتهای فرهنگی در قالب رونمایی کتاب در کشور و بروز و ظهور شیوههای مختلف کتابخوانی در این مرز و بوم، به نظر میرسد شهرستان دیر از این جهت دچار رکود و رخوت است. هر چند در دوران اخیر تا حدودی، مسئولان فرهنگی شهرستان در صدد جبران این عقبماندگی برآمدهاند اما برای همراهی با دیگر شهرستانهای استان بوشهر، ما نیازمند تمهیدات بیشتری در این راستا هستیم. تلختر این که شهر بردخون، از توابع بندر دیر در این جهت پیشرفتهتر است. بماند که شهرستان همجوار یعنی بندر کنگان، گوی سبقت از دیگر شهرستانهای استان بوشهر نیز ربوده است. هفتهای نیست که در این شهرستان به بهانهای از فرهنگ و فرهنگیان تجلیل نشود.
از جمله مقدمات ضروری برای رونمایی کتاب این است که اولاً برای پرهیز از حواشی ناخواسته، بهتر است مراسم رونمایی، به صورت فراگیر توسط بخش خصوصی برگزار شود و صبغهی دولتی به خود نگیرد و مراکز فرهنگی صرفاً به عنوان پشتیبان از این جلسات حمایت کنند.
نکتهی اساسیتر این که صرف برگزاری مراسم رونمایی و گزارش مجمل خبرنگاران و بازخورد آن در رسانهها کفاف ترویج و ترغیب به کتابخوانی و کتابنویسی نمیکند و ما محتاج بیان تفصیلی این نشستها هستیم. از این رو پیشنهاد نویسندهی سطور این است که افرادی دست به قلم شوند و با نگاهی کارشناسانه به تفصیل مطالبی که در این مجالس گفته میشود انعکاس دهند تا کسانی که توفیق حضور نداشتهاند از کم و کیف آن جلسات باخبر شوند. از طرفی به گفتوگوهای نشست اکتفا نشود و افراد صاحب قلم در این باره مطالبی را نگارش کنند و از زوایای دیگر پژوهشگر را مورد ارزیابی قرار دهند.
کلاس آنلاین
از کارهایی که پیش از جنگ انجام دادم، برگزاری کلاس آنلاین در مورد پروستپژوهی بود. در این نشست پنج جلسهای که با حضور عدهای از پروستدوستان و پروستخوانان شکل گرفت، به تشریح مقالهای که در بارهی زندگی پروست و کتاب در جستجوی او نوشته بودم پرداختم. سالهاست که به نگارش این مقاله مشغولم و از کتابهای بسیاری برای تنظیم آن مدد جستهام. بخشی از آن مقاله را در کانال تلگرامیام همرسانی کردهام و هنوز بخشهای بیشتری مانده است که باید بارگزاری کنم، ولی فعلاً به سبب قطع اینترنت امکانپذیر نیست.
در این کلاسها که با استقبال هم روبهرو شد، به زندگی علمی مارسل پروست با توجه به مطالبی که از شارحان کتاب در جستجو نشر یافته است، همت گماشتم. از دغدغههای پروست در زندگی شخصی و کیفیت کتابخوانی و نویسندگی او سخن گفتم و عشق افلاطونی نویسنده را تشریح کردم. البته هنوز دو جلسهی دیگر مانده است که در بارهی نوشتن کتاب در جستجوی زمان از دست رفته و بازخورد چاپ و انتشار آن در پاریس مطالبی را بگویم تا بحث به اتمام برسد. امیدورام در فرصتی آن دو جلسه هم برپا شود. قصد دارم مجموعهی مطالب گفته شده پیاده شود و آنها را در کتابی مستقل به چاپ برسانم. البته به شاگردانم گفتهام که آنان هم در صورت مقدور، مقالهای پیرامون پروست بنویسند تا به مطالب مذکور ضمیمه شود.
سفر به زادگاه
پیش از ماه رمضان سفری دو هفتهای به زادگاهم داشتم. حوادث بسیاری بر من سپری شد. یک روز به اتفاق جناب مهدی حاجیزاده به جم رفتیم و یک شب هم در باغ شیس بندر کنگان، مهمان آقای یونس ناصری بودم. با جناب محمد کاظمی در روستای بنک، دو جلسه را در میان علاقهمندان مولانا گذراندیم. یک گروه ده نفره هر سهشنبه گرد هم میآیند و مثنوی معنوی مولوی را میخوانند. در ضمن با استفاده از شروح مثنوی به بحث پیرامون اشعار مولانا میپردازند. در نشست اول با خواندن متن عربی زیر از دفتر پنجم، اندکی در مورد آن صحبت کردم و گفتم که اشعار پس از این متن، بازگشایی مفاهیم اصلی آن است.
فیما یُرجی مِن رحمةِ الله تعالی مُعطِی النِعَم قبلَ استحقاقِها و هُوَ الذی یُنزّلُ الغَیثَ مِن بعدِ ما قَنطوا و رُبَّ بُعد یُورثُ قُرباً وَ رُبَّ مَعصیة مِیمونة و رُبَّ سَعادة تَاتی مِن حیثُ یُرجَی النِقَم لیُعلمَ اَنَّ اللهَ یُبدّلُ سَیئاتِهم حَسنات.
در جلسهی دوم بحث از قصهی ایاز و چارق و پوستین او شد که با اتکاء به شیوهی مرسوم مولانا یعنی استفاده از یک داستان و طرح ایدههای خود، توضیحاتی را ارائه دادم.
برای دومین بار پس از 36 سال، شبی را با جناب حبیب زارعی، داماد خواهرم و برادرش ناخدا قاسم و دوستش صادق در دریا گذراندیم. از ساعت سه بعد از ظهر با راه اندازی قایق رهسپار دریا شدیم و در ده مایلی آن قرار گرفتیم و شروع به قلاب انداختن کردیم. با فرار رسیدن غروب به خواندن نماز مغرب و عشا پرداختیم و تا ساعت یازده شب ماهی گرفت مشغول بودیم. هر چند پس از صرف شام اندکی حالم بد شد و به ناچار سه ساعتی در فضای خالی قایق خوابیدم، ولی در نهایت شب خوشی را سپری کردم. دریا آرام بود و مهتاب همه جا را روشن کرده بود. با قلاب چند کیلو ماهی هم گرفتم. آنها هم ماهیهای بسیاری گرفتند. اولین بار به اتفاق برادرم محمد سال 1357 با ناخدا خلیل دریاسفر به دریا رفتیم و به سبب طوفانی شدن هوا ناچار شدیم سه روز روی آب بمانیم. هر چند شبها به جزیرهی نخیلو پناه میبردیم. وقتی آذوقهمان به پایان رسید و ماهیها به سبب آب شدن یخها شروع به گندیدن کرده بود، ناخدا گفت: هر جور شده است باید خود را به اسکلهی دیّر برسانیم. لنج در روی موجها بالا و پایین میرفت و ما هم خسته و کوفته نظارهگر حرکات لنج بودیم تا این که احساس سرگیجه به من دست داد و دریازده شدم. وقتی به ساحل رسیدیم، بر خلاف تصور ما افراد اندکی بر روی اسکله حضور داشتند. یکی از آنها پیش آمد و جریان سوم محرّم و درگیری نیروهای امنیتی با مردم و شهید شدن دو نفر و زخمی شدن 19 نفر خبر داد. با نگرانی مسیر اسکله تا خانه را با برادرم محمد پیمودیم. سکوتی سنگین بر خیابانها و کوچهها حاکم بود. در این مسیر نیروهای نظامی با ماشینهای ارتشی مستقر بودند.
شبی هم تمام خانوادههای وابسته را به شامی در خونه باغ برادرم خلیل دعوت کردم. از این که در کنار همدیگر و با صفا و صمیمت شبی را به خوشی سپری کنند لذّت میبرم. دعوت به شام بهانهای برای این حضور بود. البته زحمت تهیهی شام هم به عهدهی مریم همسر خلیل و دخترش سعیده و عروسانش زینب و زینت بود. خانوادهی خلیل جهرمی هم حضور داشتند و پسرش امیر طرح آشنایی با دختری در بخش آبدان با من در میان گذاشت که من هم بلافاصله آن را با جناب دکتر کرم کرمی در میان گذاشتم تا اطلاعاتی در مورد خانوادهی دختر به ما بدهد. او هم فرصتی خواست و بعد از چند روز تماس گرفت و گفت: میتوانید با پدرش صحبت کنید و قرار گفتوگو را بگذارید. من هم تماس کرفتم. ابتداء استقبال کرد ولی پس از دو روز اعلام کرد: دختر پشیمان شده است. این کنش و واکنش را ناشی از استقلال دختران امروزی دانستم و این نکته را به پدرش یادآور شدم.
در همین ایام بود که عبداللطیف فرزند حمید دریاسفر بعد از هفت سال تحمل درد و رنج بیماری بدرود حیات گفت. به مجلس فاتحهاش رفتم و پدرش را دلداری دادم و گفتم: شما تمام تلاش خود را کردید، ولی مصلحت الهی چیز دیگری بود. خداوند به شما و خانوادهی جعفری اجر و صبر عنایت کند. همسرش لیلا دختر محمود جعفری هم متحمل زجرهای فراوان شد. واقعاً دختران و زنان مناطق ما چقدر صبور و ایثارگرند. برای عرض تسلیت خدمت مادربزرگ لیلا یعنی دختر خالهام ثریا اسدی و عمهاش شهربانو جعفری هم رفتم. آنها هم بسیار داغدیده و رنج کشیدهاند. البته این بار با خواهرم و همسرش علی اسفندیاری به منزل ثریاخانم رفتیم. چه که خواهرم اصرار داشت او را از نزدیک ببیند و حال و احوالی کند.
البته این اولین و آخرین سفرم نبود. پیش از آن هم بارها به زادگاه خود رفتم و از نزدیک شاهد استقبال خواهر و برادرانم بودم. از این که با آشنایی یا دوستی نشست و برخاست داشته باشم و حال و روزشان را دریابم، لذّت میبرم. از آشنایان غیر از برادران و خواهر و افراد وابسته به آنها، ملاقات جناب حاج حسن رسولیزاده و دو معلم قدیمی یکی جناب حاج احمد یوسفی و دیگری پرویز هوشمند در اولویت است. گویا روایات صلهی رحم در تن و جان من خوش نشسته است. سرکشی و پرسش از احوال دیگران آدمی را به زیستن امیدوارتر میکند. برای همین منظور در احادیث آمده است که صلهی رحم موجب افزایش عمر میشود. البته اگر انسان بتواند گرهای فکری یا مالی هم از کسی بردارد که نورٌ علی نورٍ است. اما اگر هم نتوانست صرف حضور هم ارزش دارد. دستکم طرف مقابل این نکته در ذهنش میگذرد که فلانی به فکر ما هست.
یکی از کسانی که حتماً به دیدارش می شتابم، همکلاسی دوران مدرسهی راهنمایی یعنی محمد احمدی است که بیش از پانزده سال، بر روی تختی روبهروی تلویزیون و دوربین مدار بسته، در پذیرایی خانهاش جا خوش کرده است. از این که اقوام و آشنایان به او سر بزنند خوشحال میشود. همسری مهربان به نام خیران چاردان و دو فرزند به نامهای احمد و علی دارد. همسرش یک عطاری راهاندازی کرده است و داروهای گیاهی و محلی میفروشد و پسر بزرگش احمد برای تجارت به کشورهای حوزهی خلیج فارس میرود. پسر کوچکترش یعنی علی هم مشغول تدریس در دانشگاه آزاد بندر دیّر و همچنین تحصیل در مقطع دکتری حقوق است که در حال نوشتن رسالهی خود با عنوان ... است. هر وقت به نزد ایشان میروم از حال و روز خودش میپرسم و اگر فرزندانش حضور داشته باشند از وضع کاری و درسیشان سؤال میکنم. البته بیشتر وقتها پسرش علی در خانه است و در مورد پایاننامه و مقالات مربوط به آن صحبت میکنیم. به یکی از استادانش یعنی دکتر علی آل بویه وابسته است و از او خاطره تعریف میکند و از همت او در بهبودی آموزشی و پژوهشی دانشگاه آزاد اسلامی یاسوج و فعالیتهای علمی او سخن میگوید. همسر جناب احمدی هم اگر باخبر شود، ما را با پذیرایی مفصلش شرمنده میکند. سفر حج زوج هم ردیف شده است، ولی خانمش راضی نشده که به تنهایی برود.
از دیگر کسانی که تقیّد دارم او را ملاقات کنم، مادر شهید میرزا اندرواژ، طلبه و همدورهای سالهای دور من است. دیدنش مرا به یاد شهید میاندازد. آن شهید مدتی را در مدرسهی حقانی قم سپری کرد. در دیداری که با هم داشتیم خواستار حضور در مدرسهی امام صادق(ع) شد. از آنجا که مسئول داخلی مدرسه بودم، او را نزد خود آوردم. پس از چند ماه برای جبهه نامنویسی کرد و قصد عزیمت به جبههها را داشت. هنگام اعزام من در حجره نبودم و موقع بازگشت به حجره او را در کوچهی منتهی به مدرسه، ساک بر دوش ملاقات کردم. با هم روبوسی کردیم و او برای همیشه رفت و برنگشت. از آن روز تاکنون که بیش از سیسال میگذرد، من با سرکشی به مادرش آن لحظات حضور را تجدید میکنم. گاه از شهید و آرزوهایش حرف میزنیم و گاه از کسانی که به او سر میزنند سخن میگوییم. عشقش و تنها کسی که همواره بر زبانش جاری است، پسر بزرگش جابر است که روزانه او را ملاقات میکند. از این که من هم با حضورم او را به یاد فرزندش میاندازم، اظهار خوشحالی میکند. روزی جمعی از طلاب به دیدارش رفته بودند و از او خواسته بودند اندکی در مورد خصوصیات شهید سخن بگوید او هم پس از اشاراتی به روحیات اخلاقی شهید گفته بود: اگر در مورد درس و بحثش میخواهید باید با جناب فضلی صحبت کنید. بماند که نه آنها و نه کسانی که کتاب کوچکی با نام میرزای قلم و قدم در مورد شهید نوشته بودند، سراغی از من نگرفتند. تازه اولین کسی که دست به قلم شد و مطلبی با عنوان «سوگ و سرور» در بارهی آن شهید نوشت، من بودم که اکنون در کتاب مغازله با مرگ آمده است. سرانجام پس از 33 سال، با شناسایی پلاک رزمندگی، قسمتی از جسد شهید به خانوادهاش رسید و آن را در کنار شهیدان بردستان دفن کردند. وقتی این خبر را شنیدم، در تهران بودم. در تماسی که با مادر شهید داشتم، گفتم: اگر لازم است هر جور شده خودم را برسانم که در مقام پاسخ گفت: نه نیازی نیست، برادری شما برای من ثابت شده است.
زیارتگاه امیردیوان
نام زیارتگاه را سالها بود که میشنیدم اما توفیق حضور نداشتم. تا این که برادزادهام مجتبی گفت: عمو ما پنج شنبه به اتفاق خانوادهی همسرم قرار است به امیردیون برویم، اگر شما هم تمایل دارید میتوانید بیایید. گفتم: موافقم؛ چون من تاکنون به آنجا نرفتهام. روز موعود فرا رسید و ساعت سه بعد از ظهر با خانوادهی مجتبی راهی کوههای جاشک شدیم. فصل زمستان بود و در دامنهی کوه بلندی زیارتگاه امیر دیوان ظاهر شد. در جادهی فرعی با عبور از چند پیچ به آن رسیدیم. دو سه خانوادهی دیگر هم حضور داشتند، ولی آمادهی رفتن بودند. با همکاری بانی زیارتگاه دو اتاق برای استراحت و خواب مهیا شد. در سکوی روبهروی آن دو اتاق فرشی پهن شد و با مردان و زنانی که تعداد آنان به 40 نفر میرسید، مستقر شدیم. در هوای سرد زمستانی، مهمانی با خوردن چای و میوه شروع شد. عدهای مشغول راهاندازی آتش برای شب شدند. در کنار خانوادهی دردان با روحیهای شاد به گفتوگو پرداختیم. نیما پسر شهرام دردان که از ناحیهی پا دچار معلولیت بود، با سخنان خود جمعیت را به وجد میآورد. از بازیهای فوتبال داخلی و خارجی با حرص و ولع بسیار حرف میزد. علت را پرسیدم گفتند: چون معمولاً در خانه است و تلویزیون را مشاهد میکند، با بازیکنان و برخی فیلم و سریالها آشنا است. با این که خود نای بازی کردن ندارد، ولی شیفتهی فوتبال است. البته شوخیهای جور واجور هم بلد بود. ظاهراً به او گفته بودند چون مهمان غریب داریم از شوخیهای آنچنانی پرهیز کن. با این وجود گاه مسیر انحرافی را طی میکرد. به سرعت با من دوست شد و مانعی برای سخن گفتن نمییافت. از هر کسی که سر به سرش میگذاشت، با جملهی می گما او را به سکوت دعوت میکرد. در هر صورت، با صحبتهایش زنان و مردان حاضر را به خندهی بلند وا میداشت. پس از صرف چای و میوه، به اتفاق عدهای از مردان و کودکان جهت پیادهروی، دامنهی کوه را پیمودیم. علفها و سبزیهای خودرو و خوردنی سر از زمین در آورده بودند و بچهها مشغول جمعآوری آنها شدند. حدوداً مسیر رفت و برگشت، یک ساعت طول کشید. غذا جهت شام در خانه آماده کرده بودند.
پس از بازگشت وضوء گرفتیم و به سوی زیارتگاه روانه شدیم. ساختمان بزرگی بود. یک قفسهی کتاب و قرآن و زیارت هم در آن وجود داشت. دو امامزاده در زیارتگاه مدفون بودند. زیارتی کردیم و نماز مغرب و عشا را خواندیم. بساط آتش مهیا شده بود. زغالهای روشن را در منقل بزرگی جای دادند و در میانهی مجلس گذاشتند. گفتوگوی دوستانه ادامه پیدا کرد. گاهی هم نیما با شوخیهای بامزهاش جمع را به قهقه مشغول میکرد. اگر به حرفهای او توجه نمیکردند، با سکوتی معنادار دلخور میشد. ساعتی از نشست گذشت. آقای رضا دردان که متصدی نذر بود، از من خواست که زیارت عاشورا را بخوانم. سفرهی نذری در یکی از اتاقها با حضور جمعیت چیده شد. همه به داخل اتاق فراخوانده شدند. من هم زیارت عاشورا را خواندم. بعد از آن درخواست کردند که مولودی هم بخوانم که عذر اوردم و گفتم من مولودی بلد نیستم. در همین حیص و بیص نیما گفت: همگی ساکت! من مولودی میخوانم. ما هم به تصور این که او واقعاً مولودیخوان است ساکت شدیم. یکباره گفت:
لیلا لیلا مو لیلا را میخوام بلند و بالا مو لیلا میخوام
همگی خندیدیم. مراسم نذری به پایان رسید و چند نفر از خانمها به توزیع محتویات سفره یعنی شیرینی و شکلات و میوه پرداختند.
پس از آن در سکو سفرهای انداختند و به خوردن شام که خورشت گوشت و گمنه و برنج بود مشغول شدیم. دوباره به گفتوگو پرداختیم. هوا داشت رو به سردی میرفت، همگی به داخل اتاقها فرا خوانده شدند. و بخش پایانی شبنشینی در اتاق سپری شد. با خواندن ترانهای و دست زدن جمعیت یکی از آقایان بلند شد و شروع به رقصیدن کرد. وقتی از کنار نیما گذشت، او اندکی شلوارش را پایین کشید؛ خندهها اوج گرفت. ساعت از یازده شب گذشته بود، من به مجتبی گفتم: عمو تا وضع بدتر نشده است، جای ما کجاست تا بخوابیم او مرا به اتاق دیگری راهنمایی کرد و پتویی انداخت و من هم خوابیدم.
صبح ساعت 8 پس از صرف صبحانه راهی بندر دیّر شدیم. در پیچهای جادهی فرعی، به سراغ قبر مرحوم عبدالعلی فخرایی رفتیم و فاتحهای خواندیم. یک تصویر هم توسط موبایل مریم دختر مجتبی برداشتیم.
شاید برای اولین بار بود که مراسم نذری کنار یک زیارتگاه را تجربه میکردم. نماز و دعا و شوخی با هم قاطی شده بودند. تصور میکنم دیگر افراد جامعه هم همین گونه رفتار میکنند. گویا جمع بین این پدیدهها در سرشت آدمیان نهفته است و در طول تاریخ شاهد تکرار آن بودهایم. از سنتهای دیرینهی انسانها تلفیق رفتارهای به ظاهر ناهمگن است. فیلم «رقصنده با گرگها» و مسافران بهرام بیضایی نمونهی بارز این نگاهاند. در مراسم ختم مردگان و محافل روضهخوانی برای امام حسین(ع)، خصوصاً وقتی با غذاخوردن همراه است، شوخی جزء لاینفک مناسک است. دو امر متناقض یعنی گریه و خنده در کنار هم تجربه میشوند. اصلاً گاه شکل و ریتم ظاهری مراسم، مانند سینهزنی و خیامخوانی بوشهریها یکی میشود. همهی اینها شاید بیان و یادآوری این نکته باشد که آدمی چون تحمّل غم و غصه را ندارد، برای رفوی رنجهایش به شادی و همگرایی در مناسک متوسل شود.
دو سفر به کوشکنار
در این مدت دوبار توفیق حضور در روستای کوشکنار از توابع شهرستان پارسیان نصیبم شده است. مردمانی اهل مطالعه و تلاشگر دارد. با این که محیط کوچکی است، اما فعالیتهای علمی و فرهنگی در آن زیاد است. از افراد مختلفی جهت سخنرانی دعوت میکنند. جناب احمد زارعی یکی از دانشجویان تربیت معلم که اکنون مسئولیت یک مدرسهی ابتدایی را عهدهدار است، بار اول در سال 1403 مرا به دورهمی بررسی کتاب ... فرا خواند. من هم استقبال کردم و در سفری که به بندر دیّر داشتم، به اتفاق برادرانم خلیل و جلیل و فرزندش حسن و همچنین برادرزادهام محسن به کوشکنار رفتیم.
ظهر روز .... رسیدیم. یک جعبه شیرینی و چند کتاب از نوشتههای خودم تقدیم کردیم. پس از اقامهی نماز ظهر و عصر، ناهار خوردیم. با اندکی استراحت عصر جناب زارعی اول مرا به مدرسهای که در آن مشغول به خدمت بود، برد. و چند کتاب هم به من هدیه داد. پس از آن به طرف ساحل رفتیم و تا غروب آنجا ماندیم و در همان جا نماز مغرب و عشا به جماعت خواندیم و پس از بازگشت به خانهی پدری و استراحتی، شامی را که سه نفر از خانمهای دورهمی تدارک دیده بودند، صرف کردیم. در ساعت هشت شب به مراسمی که در یک مدرسهی علوم دینی بود رفتیم. بیش از صد نفر از دوستان مشتاق کتاب و دانایی در سالن حضور داشتند. مجری، جناب زارعی ابتدا ضمن عرض خیر مقدم به میهمانان اشارهای به کتاب... کرد و سپس از دوستانی که کتاب را خواندهاند خواست تا نظر خود در بارهی آن با جمع مطرح کنند. سه نفر از کتابخوانان به جایگاه حضور یافتند و نقطه نظر خود را بیان کردند. در ادامه از بنده درخواست کرد تا سخنانم را با شیفتگان کتاب در میان بگذارم من هم ضمن خوشآمدگویی به حاضران در آغاز توضیحی در بارهی نظر دوستان دادم. سپس تقسیمبندی خود را در مورد افراد کتابخوان طرح کردم. پس از آن به بخشی سؤالات پاسخ دادم. جلسه دو ساعت طول کشید.(پیوست اول) جناب احمد مبارکی از دانشجویان سابقم هم چند دقیقهای صحبت کرد. دیگر دانشجویام یعنی سرکار خانم عقیلی با همسرش و مادرش در مراسم شرکت کرده بود و در پایان یک بسته شیرینی محلی هدیه داد. از او و همسر و مادرش تشکر کردم. پس از خداحافظی با میزبان، به سمت بندر دیّر حرکت کردیم.
در سفر دوم که در روز 15 آذرماه سال 1404 اتفاق افتاد، من با پرواز از شیراز به عسلویه رفتم و دو برادرم خلیل و جلیل و برادرزادهام محسن هم از بندر دیّر به فرودگاه آمدند. پس از احوالپرسی به دفتر کار حجتالاسلام گنجی در دانشگاه آزاد اسلامی عسلویه رفتیم و پس از نیم ساعت دیدار راهی کوشکنار شدیم. ظهر به آنجا رسیدیم. یک جعبه شیرینی و کتاب «گزینگویهها» به خانوادهی احمد زارعی دادیم. این بار منزل جناب عبدالرحمن رمش و فرزندش یوسف ترتیب ناهار داده بودند. در موقع ورود، یک جعبه شیرینی و کتاب هم در اختیار آنها قرار دادیم. غذای مفصّلی تدارک دیده بودند. پس از ناهار اندکی استراحت کردیم و بعد از ظهر به سوی ساحل رهسپار شدیم. آنجا هم عصرانه صرف کردیم. این بار جناب عبدالله عبداللهزاده هم به ما پیوست. او معلمی است که هفت سال در سنندج تدریس کرده است و دفزنی را در آن دیار آموخته است. از او تقاضا کردم امشب در بین برنامه دف بزند. پذیرفت.
نماز را به امامت عبداللهزاده خواندیم و بعد از آن به خانهی عبدالرحمن رمش آمدیم. وسائل را برداشتیم و من به اتفاق آقای عبداللهزاده در جلسه حضور یافتم. سالن پر از افراد مشتاق بود. این بار رمانی از شمس لنگرودی به نام «میروم که به کنسرت برسم» مورد تحلیل قرار گرفت. جناب احمد زارعی، مجری مراسم ضمن معرفی اجمالی کتاب از چند نفر خواست که نظر خود را در مورد کتاب بیان کنند. پس از صحبتهای کتابخوانان جناب عبداللهزاده به ترانهخوانی و دفزنی پرداخت و جمع را شادمان کرد.
یادآور میشوم این کتاب را یک ماه پیش دخترم صدیقه از تهران برایم سفارش داده بود و من آن را خوانده بودم. و از آنجا که عنوان سخنرانی من روایتگری در زندگی بود. ابتدا عرض کردم از این که یک نشست ادبی در مدرسهی علوم دینی صورت میگیرد، برای من خیلی خاطرهانگیز است و در پی آن مختصری از کتاب و روایت آن را به حاضران بیان کردم. سپس با توجه به این که در آستانهی روز دانشجو قرار داشتیم، روایتی از زندگی و شهادت سه دانشجوی اهورایی ارائه دادم و در بخش سوم به روایت خودمان از زندگی پرداختم و گفتم: هر یک از ما هم میتواند روایت خود را در زندگی رقم بزند و بنا نیست روایت ما مانند شمس لنگرودی یا دانشجویان 16 آذری باشد. ما باید روایت خود را آن گونه که مقدورمان هست طرح کنیم. یکی شاید با محبتی که به همسر و فرزندانش دارد، روایت خود را معنا کند. دیگری شاید با کمک به دیگران روایتگری کند و یکی دیگر با مکتوب کردن زندگی خود، آیندگان را با روند حیات آشنا کند. بنابراین باید بکوشیم که هر جور شده روایت زندگی خود را ترسیم کنیم. (پیوست دوم)
تصور میکنم از این نشست هم استقبال شد. چرا که پس از جلسه عدهای از شرکتکنندگان پیرامونم گرفتند و پرسشهای خود را طرح کردند. خانم عقیلی هم به اتفاق مادر و دخترش حضور داشتند. قرار شد در سفر بعدی حتماً به خانهشان بروم. با دوستان خداحافظی کردیم و جهت صرف شام به منزل حاج آقا خیاری، دایی جناب زارعی و از طلاب مدرسهی علوم دینی رفتیم. پس از خوردن شام جناب عبدالرحمن رمش هدیهای به من داد. در پایان هم یک جلد کتاب «گزینگویهها» را به جناب عبداللهزاده و یک جلد هم به خانم عقیلی هدیه دادم.
سفر به بندرعباس
در مدت این دو سال بارها به بندرعباس سفر کردهام و خاطرات تلخ و شیرینی را رقم زدهام، اما در مورد آنها تاکنون مطلبی نگارش نکردهام. اشاره به پارهای از آن خاطرات خالی از لطف نیست.
معمولاً سفرهایم به بندرعباس با همسر و فرزندانم صورت میگیرد. آنها هم چون سالها در بندر زیستهاند، از تجدید خاطرات خود لذّت میبرند. اوائل بهانهی سفر تدریس در دانشگاه بود که پس از اسکان در شیراز به ناچار مدت یک سال رفت و آمد میکردم و در مهمانسرای دانشگاه مستقر میشدیم. یک بار هم به اتفاق آقای محمد فولادی رفتیم. در آن سفر او را با دوستانم آشنا کردم و نشستهای مختلفی با هم داشتیم. فرصتهایی هم که کلاس داشتم یا با من به دانشکده میآمد و در دفتر کاری من مینشست و یا در مهمانسرا میماند و دوستان به سراغش میرفتند. یک شب هم در جزیرهی قشم نشستی با جمعی از یاران داشتیم و روزی هم به اتفاق در منطقهی هشتبندی در باغ حاج ابوذر به سر بردیم.
در سفری پس از آن در روستایی ناهار مهمان دختر خالهی دکتر محبزاده بودیم. من که آرام در گوشهای نشسته بودم، صاحبخانه اشاره کرد که کجایی هستید؟ گفتم از اهالی دیّر بوشهر. گفت: ما هم اینجا یک دیّری داریم. گفتم: نام او چیست؟ گفت: حامد خیراندیش. گفتم: ایشان را میشناسم. عمویش مهدی یا همان میرزا همدورهی طلبگی من بود که در جبهه شهید شد. من همواره به خانهی مادربزرگش میروم. از طرفی در مورد ازدواج حامد هم تحقیق کردم. پدرش جابر به من سپرده بود که در مورد خانوادهی دختر اطلاعاتی را کسب کنم. من هم با طلبهای به نام سالمی که در جزیرهی قشم تحصیل میکرد، تماس گرفتم و در مورد دخترخانم سؤالاتی را پرسیدم. صاحبخانه گفت: همسرش خواهرزادهی من است و اتفاقاً به رغم غریب بودن خواستگار من با این ازدواج موافقت کردم. الان هم در خانهی خواهرم حضور دارد. پس از آن رفت و حامد را نزد ما آورد. برای اولین بار بود که از نزدیک او را میدیدم. ماجرای خواستگاری و تحقیق را بازگو کردم. بعد از این گفتوگو خانوادهی دایی دختر بیشتر ما را تحویل گرفت و با دو بسته رطب و یک بسته لیموی خشک ما را بدرقه کرد. در سفری سه روزه به مناطق دیگر هشتبندی هم رفتیم. در نهایت شبی را در برنطین در کنار دوستانی چون جواد و افضل خاشعی گذراندیم. این دو برادر که در این روستا به کار کشاورزی و دامپروری مشغول هستند، علاقهی وافری به مباحث نظری در حوزهی اسلامی دارند. گفت و شنودی هم با آنها داشتیم. البته در این جلسات معمولاً جناب غلامعباس شمسالدینی و هدایتالله صادقی هم از رودان به ما میپیوندند.
در سفر آخری که به بندر رفتم، به اتفاق دکتر قائدی به استخر شنای شیلات رفتیم. دکتر ایروش هم ما را همراهی میکرد. قبل از ورود به استخر، نماز جماعت را در نمازخانهی هتل شیلات خواندیم. در استخر هم با شخصی شمالی آشنا شدم که میگفت: من در انتخابات سال 1388 حضور داشتم و شاهد سخنرانیهای شما بودم. بعد از استخر، قرار شد که کتاب تجدید چاپ شدهی «خاک غریب» را به دکتر قائدی هدیه دهم که پیش از او دکتر ایروش آن را ربود و گفت: اتفاقاً من تصویر این کتاب را دیده بودم و دوست داشتم آن را بگیرم و بخوانم. من هم کتاب را تقدیم ایشان کردم. پس از شنا دکتر ایروش را به منزلش رساندیم و خود به گشتزنی در خیابانها پرداختیم. دکتر قائدی در حین رانندگی یادش افتاد که امشب خواهرش آش پخته است. به سرعت خود را به خانهی او رساند و ضمن خوردن آش، کاسهای هم نصیب ما شد. پس از آن به یک بستنیفروشی سلف سرویس در خیابان فرعی بلوار دانشگاه رفتیم و بستنی خوردیم. پایان بخش گردش ما حضور در محلهی سورو و تماشای مکانهای غریب و عجیب این منطقه بود که مرا به یاد منازل مسکونی هند میانداخت. هنوز بخشی از این محله سنتی است و ساز و کار گذشته را دارد. از خانمی که در کنار خانهاش بساط نان توموشی را برپا کرده بود، چهار نان و دو کاسه نخود خوردیم. وی پسری داشت که علاقهای به مدرسه نشان نمیداد. از ما راه چاره را جست با تذکّر مواردی او را راهنمایی کردیم. البته از این که تا یازده شب پسر همچنان بیداری میکشید، تعجب کردم. هزینهی غذا را دکتر متقبل شد و من هم هزینهی بستنی را پرداخت کرده بودم. شبی به یاد ماندنی در ذهن من ماندگار شد.
از دیگر برنامههایم در بندرعباس رفتن به شرکتِ روی برای گفتوگو با مدیر داخلی آن یعنی جناب بهروز اکرمی است. وی پس از بازنشستگی مدیریت داخلی این شرکت را متقبل شده است و گاه دوستانش را به صرف ناهار و نشستی دعوت می کند. هر وقت بندر میروم مرا به این دورهمی فرا میخواند. ناگفته نماند که جناب اکرمی بیشتر وقتها هم مهمانسرای این شرکت در اختیارمان میگذارد. او به بحث پیرامون مسائل دینی و اجتماعی علاقهمند است و هر فرصتی را بهانه میکند تا این نشستها برقرار شود. معمولاً در این گردهماییها جناب محب زاده و فیصل ضرغامی و شیخ فرهادزاده هم شرکت میکنند. البته جناب اکرمی در دورانی دوست داشت که در منزلش این گونه نشستها را شکل دهد که به یک یا دو جلسه بسنده کرد. آرزوی همیشگی من و ایشان و حتی دکتر زارعی و دکتر زینلی و دکتر فروزانفر و جناب غلام دارا تشکیل این جلسات بوده و هست. کم و بیش هم نشستهایی داشتهایم و تداوم آن نیازمند به یک مکان مستقل است که تاکنون میسر نشده است. در هر صورت در این نشستها پارهای از پرسشهای سیاسی و اجتماعی و دینی طرح میشود و دوستان به فراخور مطالعات خود مطالبی را بیان میکنند. چندین جلسه از این گردهماییها در دانشگاه پیام نور شکل گرفت.
سرکشی به دفتر جناب دکتر محمد ذاکری در ساختمان گفتوگوی تمدنها وابسته به دانشگاه هرمزگان و بحث پیرامون موضوعات مختلف و متنوع فکری و سیاسی و همچنین حضور در پژوهشکدهی هرمز و صحبت با دکتر رحمانی و جناب لوایی هم از برنامههای دائمی من در بندرعباس است.
حضور در محیط کار سابق و دیدن همکاران را نوعی طلبکاری و پشیمانی تلقی میکنم. از این رو تمایل چندانی به حضور در دانشکدهی پزشکی و دیدار با کارکنان و اعضای هئیت علمی آن دانشکده ندارم و پس از بازنشستگی تاکنون به آنجا نرفتهام. البته آنان هم زحمت تماس به خود نمیدهند؛ جز دکتر دیندارلو و دکتر فقیه و سرکارخانم دکتر لنجم که حسابشان با بقیه جداست. این سه بزرگوار در برخی نشستهای حضوری و آنلاینی من هم شرکت میکنند.
پس از درگذشت آیت الله رئوفی، جناب عباس حبیب زاده تماس گرفت و گفت: قرار است از طرف مجمع روحانیون مبارز استان مجلس بزرگداشتی برای آیت الله رئوفی برگزار شود، دوستان شما را به عنوان سخنران جلسه در نظر گرفته اند....
سفر به جناح
یکبار جناب دکتر فقیه با همراهی دکتر ذاکری و دکتر رحمانی، ما را به شهر جناح از توابع بستک دعوت کرد و در آنجا روز و شب خوشی را سپری کردیم. پدرخانمش در منزل فرزندش آرش که برای کار پژوهشی به کشور چین رفته بود، از ما پذیرایی کرد. تجربهی حضور در جناح چندین بار نصیب من شده است. مردمانی فهیم و تحصیل کرده دارد. دو کتابخانهی شخصی که یکی متعلق به شرفاوی بزرگ است، نشانگر فرهنگی بودن این شهر و رونق کتاب و کتابخوانی است. ساختمانهای شیک و مغازههای پر از اجناس خارجی و عربی، ذهن آدمی را به کشورهای حوزهی خلیج فارس حوالت میدهد. بچهها با دوچرخههای مدل بالا در کوچه پس کوچههای این دیار تردد میکنند. سالهای بسیار دور وقتی برای اولین بار با معاون آموزشی دانشگاه پیام نور بستک، جناب دکتر حسننیا از اهالی خلوص این تداعیها در ذهنم خطور کرد و ماندگار شد. چقدر از فضاهای فرهنگی به این سبک لذّت میبرم. ثروت آنگاه که هزینهی فرهنگ میشود و پول وقتی به کتاب تعلق میگیرد، مردمانی باادب و متین را به جامعه تحویل میدهد. بماند که امروزه به همت عباسیها شهر رنگ توسعهی جادهای و آبادانی هم به خود گرفته است. احمد مدان هم یکی از فرهنگبانان این دیار بود که یکبار با جمعی از دوستان حضورش را درک کردیم و گزارش آن را در کتاب «خاک غریب» با عنوان «در کوچهی مدان» آوردهام.
تجرّد بعد التأهّل
دخترم صدیقه که با همسر و فرزندانش در پرتلند آمریکا به سر میبرند، اصرار داشت که برای من و مادرش ویزای آمریکا بگیرد. در اولین فرصت برای مادرش اقدام کرد و در یک سفر پس از گرفتن ویزا از سفارت آمریکا در ابوظبی، او را با خود برد. در همان سفر موفّق شد برای او گریندکارت هم بگیرد که لازمهاش این شد که به مدت ده سال، شش ماه از هر سال را در آمریکا بگذراند.
با روی کار آمدن ترامپ، ویزا گرفتن برای پدر و مادران شهروندان غیرآمریکایی به حالت تعویق در آمد و قوانین گذشته لغو شد. از این رو همسرم به ناچار باید این سفر را بدون حضور من طی کند. سفر دوم او هم اکنون که من این یادداشتها را مینویسم صورت گرفته است. شرایط جنگی امان از او بریده است و گاه که اینترنت اجازه میدهد، به صورت چت کردن با او در تماس هستیم.
من در این شش ماه به قول عربها دوران تجرّد بعد التأهّل را سپری میکنم. هر چند در ذهن اطرافیانم میگذرد که من چگونه این دوران را میگذرانم، اما بیخیال حرف و حدیثهایی که در ذهن و زبان دیگران وجود دارد، من مشغول سپری کردن امور جاری هستم. خود را با خواندن و نوشتن و پیادهروی و گاه حضور در جمع دوستان و سرکشی به خویشان و اقوام مشغول میکنم. گاه در ذهنم میگذرد که افرادی چون جلال آل احمد وقتی همسرش برای تحصیل به آمریکا رفته بود چه کار میکرد و یا نویسندگانی که به تنهایی در صدد خلق آثار ماندگار خود بودهاند به چه امور دل میسپردند. خود را با آنان همراه و همراز میدانم. چنان که در دو کتاب «سفرنامه هند و خاک غریب» آوردهام، از اموری مانند صیغه کردن پرهیز دارم، هر چند در ذهن دیگران میگذرد که امثال بنده در این امور غرقیم. من تکهمسری را پاس میدارم.
بارها گفتهام و حتی نوشتهام که از امور جاری در میان برخی روحانیون خودداری میکنم تا رنگ آنها را به خود نگیرم. از بالای مجلسنشینی و خودبزرگبینی و کلمات قلمبه و سلمبه عربی بر زبان راندن گرفته تا همراه کردن افرادی با خود برای دیدن دوستی و یا بازدید از مکانی. در هر صورت تنهایی را دوست دارم و الان در مییابم چرا پارهای از شخصیتها زندگی را در تنهاییها سپری کردهاند. بیشترین آسیبهای اخلاقی و اجتماعی در حضور جمعی شکل میگیرد. شیطنتها و ستمها حاصل جمعگرایی انسانهاست. در این باب چند مقاله تنظیم کردهام که در کتابی با عنوان «تاب تنهایی» به چاپ خواهد رسید. البته در کتابی هم خوانده بودم که ریچارد نیسبت، روانشناس شاغل در دانشگاه میشیگان که در بارهی تفاوتهای فرهنگی در نوع نگاه افراد به دنیا مطالعه میکند، متوجه شده است که در چین باستان، دشتهای حاصلخیز و رودخانهها را در اختیار کشت برنجی قرار میدادند که نیازمند آبیاری بود و مردم را متقاعد میکردند که «زمینهایشان را هماهنگ با یکدیگر کشت کنند». در مقابل، یونیان باستان، که در میان کوهها و خطوط ساحلی زندگی میکردند، با گلهداری، تجارت و ماهیگیری روزگار میگذراندند و این باعث میشد آنها مستقلتر از هم بتوانند زندگی کنند. به این ترتیب، نیسبت دستاوردهای تفکر یونانی در بارهی آزادی فردی، فردیت و تفکر عینی توانستند به منصهی ظهور برسند.(عصر جاهطلبی ص 60)
در هر صورت، این هم موضوع خوبی برای پژوهش است. شاید علت این که راهبان مسیحی و عارفان اسلامی آدمیان را به تنهایی و تجارب شخصی دعوت می کنند ریشه در همین آفات و آثار منفی جمعی دارد هر چند بشر ناچار از حضور در جمع و پیامدهای آن است.
طعم عشق
سرانجام پس از قریب دو ماه تنهایی و انتظار، برادرزادههای عزیز یعنی فرزندان حاج محمد تصمیم گرفتند از بندر دیّر و خرمشهر برای تجدید دیدار و فرار از فشارهای جنگ چهل روزه آمریکا و اسرائیل علیه ایران، به منزل ما بیایند.
در تماسی که داشتم دریافتم که مرتضی و همسرش به علت نداشتن مرخصی توفیق حضور ندارند، ولی محسن و مجتبی و خواهرشان محدثه همراه با خانوادههایشان، روز پنجشنبه 27 فروردین 1405 عزم سفر کردند و بعد از غروب همان روز به شیراز رسیدند. البته پیش از رسیدن آنها با تماس جناب عبدالرضا خلیجی، قرار شد من به جمع گروهی که از بندر دیّر آمده بودند، بپیوندم و در فضایی صمیمی دوستانی را زیارت کنم. برای صرف ناهار و تجدید دیدار به قلات رفتیم. در آنجا به چند پرسش معمول آنها پاسخی اجمالی دادم. یکی این که آیا پس از مرگ، برزخ و قیامتی هم وجود دارد؟ یا این پرسش که در بارهی امام زمان(ع) چه دیدگاههایی قابل طرح است؟ از این که تاکنون در فضای گفتمانی محدود به سر میبردند اظهار گلایه میکردند. هر چند جای گلایه نیست چرا که در جهان مک لوهانی افراد توان این را دارند که خود را به روز کنند و با خواندن مقالات و کتب معتبر از تک منبعی نجات دهند. در نمییابم چرا ما با وجود فضای پرملاط مجازی خود را محدود به اینستا و واتساپ کردهایم و از سر زدن به دنیای اندیشه محروم ماندهایم. تبلیغات پروپگاندایی و اطلاعات خام هوش مصنوعی، ذهن همگان را تسخیر کرده است. جناب عباس فرجی به مناسبت جشن بازنشستگی ناهار را تدارک دیده بود و با حضور برادرش علی فرجی و بحرینی، اسماعیل جهانگیری، مجید فرخزاد، سعید... قاسمی و... عبدالرضا خلیجی ناهار صرف شد. بعد از ظهر هم در منطقهای که به شب شتری شهره است پیادهروی کردیم. به اتفاقِ همشهریها قلات را به سمت شیراز ترک کردیم. در ضمن قرار شد تا این نشست با همین دوستان، در خردادماه سال جاری به گونهای دیگر تکرار شود.
به خانه رسیدم. سینا با همکاری برادرش آرمان و همسرش الهام، برخی از اقلام مورد نیاز برای پذیرایی از مهمانان را تهیه کرده بودند. برادرزادهها هم شاداب از حضور، قصههای پرغصهی بمبارانهای مدام بندر دیّر را بازگو کردند. تقابل دو امر شادی و غم برای روایتگری ضروری است و اصلاً زیبایی روایت در پارادوکس حکایت بروز میکند.
راستی از آنها خواسته بودم بساط کشکنه و پلیل، دو غذای محلی منطقهی جنوب را با خود بیاورند. روز اول با حضور 18 نفر، پلیل مفصلی برای ناهار تدراک دیدند و ما هم به یاد گذشتههای نه چندان دور آن را نوش جان کردیم. کشکنه هم گذاشتیم تا بعدها خود آن را تجربه کنیم. گویا همراه با مزهی غذاها، خاطرات دورهمیهای گذشته هم در روح و روان ما مرور میشوند. به یاد مادرم افتادم که زمستانها برای ما و همسایهها پلیل درست میکرد. شاید مهر و محبتهای آدمی در زندگی، از طریق همین سنتهای غذایی به درون تزریق و ماندگار میشود. هنوز به رابطهی تنگاتنگ فلسفی این دو پدیده، یکی بیرونی و دیگری درونی پی نبردهام، ولی تا حدودی بدان اعتراف دارم.
برای ناهار روز دوم، باغی در روستای دالین از توابع هماشهر به فاصلهی چهل کیلومتری شیراز به سوی اردکان هماهنگ کرده بودم. باغ متعلق به خانوادهی موسوی باجناق بود که توسط فرزندش سید جواد اداره میشود. این بار به خانمها پیشنهاد تهیهی یک غذای محلی دیگر یعنی گمنه و برنج و خورش گوشت، با طعم عشق به امام حسین(ع) که معمولاً در نذورات و عمدتاً در ماه محرم مصرف میشود، سفارش داده بودم. صبح روز شنبه با چهار ماشین به دالین رفتیم. در آنجا بچهها با مشاهدهی درخت و سبزه شروع به شادی کردند و فضای پرتحرکی را به وجود آوردند. بزرگان هم با بازی والیبال بر این تجربه افزودند. ناهار مرسوم را با دلخوشی صرف کردیم و پس از استراحت اندکی به پیادهروی بر روی تپهها پرداختیم. سید جواد موسوی حکایت مرگ همسایه را نقل کرد. مردی هفتادساله که به او میگوید: حالم مساعد نیست! مرا به درمانگاهی برسان. با ماشین حرکت میکنند و در مسیر احساس نفستنگی شدیدی به او دست میدهد و گردنش شل میشود. جواد با همسرش تماس میگیرد و ماجرا را توضیح میدهد. سفارش لازم صورت میگیرد. خود را به اولین ایستگاه هلال احمر میرسانند. هر چند 40 دقیقه عمل احیاء صورت میگیرد، اما سودی نمیبخشد و پیرمرد میمیرد. خانوادهاش را از ماجرا خبردار می سازد. میآیند و شیونکنان خود را روی جسد میاندازند. جواد میگفت: علت مرگش فشار بیش از حدّ کاری بود. یک خانهی دوطبقهای در باغش ساخته بود. آخرت و عاقبت آدمی را ببینید. در سفر قبلی برای ما از باغش انگور آورد. خدای او را رحمت کناد.
وقتی برای خرید اقلام شام به سوپری دالین رفتیم در موقع بازگشت، مردی جلوی ما را گرفت.
شما در اینجا پلاک دارید؟
محسن پاسخ داد: بله.
شمارهی پلاکتون چنده؟ 56
B. ؟A یاB
من تا حالا شما را اینجا ندیدم. ما هم تا حالا شما را ندیدیم.
خب بریم تا پلاک شما را ببینم. بفرمائید.
محسن به ما گفت: داره چراغ میده. بله چی شده؟
پلاک 56 را ردّ کردید. آها ببخشید دقیقاً شماره پلاک را نمیدانم. یه کم جلوتره.
باز پشت سر ما آمد. من میخوام بدونم این فرد چه کاره است و چرا ما را تعقیب میکند. جواد در بیرون از باغ قدم میزد. محسن خطاب به او گفت: پلاک شما چنده؟ 128. خب به این مرد پشت سری جواب بده.
خندهکنان وارد باغ شدیم. جواد از راه رسید. گفتیم: چی شد؟ پاسخ داد: این مرد آقای مرادی، صاحب اصلی این زمینهاست. هر کسی میخواهد پلاکی خرید و فروش کند و یا بخواهد دیواری دور آن بکشد. از او باج میگیرد. از ما هم بابت دیوارکشی مبلغی گرفت.
عجب روزگاری است. تصور میکنم این باجگیری ناشی از طمع انسانی یا ضرری است که فرد پس از فروش زمینهای کشاورزی بدان دچار شده است. گویا قطعات زمین را به 200 میلیون فروخته است، ولی اکنون به یک میلیارد و دویست میلیون معامله میشود. بماند که همهی این امور غلط و ناشی از سیاستهای نادرست اقتصادی است.
با فرا رسیدن غروبِ صحرا، اتشی بر افروخته شد و همگی در کنار آن به گفتوگو مشغول شدیم. احمد آرامی، داماد برادرم حاج محمد، پرسشهایی میکرد که توقع داشت پاسخهایش با ذهنیتش منطبق باشد. گویا میکوشید برای نظراتی که به آن رسیده است، از دیگران تأییدی بگیرد. از این رو، گفتوگوها به نتیجهی مطلوبی نرسید. هر چند نفس اینگونه نشستها نیکو و مبارک است. هوا رو به سردی رفت؛ لذا بعد از خوردن شام، درنگ نکردیم و با تشکر از سید جواد و هدیهی کتاب «زیباشناسی و معناشناسی تقابل در قرآن» نویسنده دکتر عباس جمعه، با او خداحافظی کردیم و ساعت ده شب راهی شیراز شدیم. صبح روز بعد هم مهمانها به خرمشهر و بندر دیّر بازگشتند. در ضمن من هم سه کتاب هدیه دادم. «برگی از دفتر عشق» رمانی از امیل زولا به مریم، «عادتهای اتمی» اثر جیمز کلیر به فاطمه و «پله پله تا ملاقات خدا» نوشتهی دکتر عبدالحسین زرینکوب به محدثه.
مرگهای آشکار
این روزها (اردیبهشت 1405) اخبار ناخوشایندی از شهر دیّر به گوش میرسد. گاه خبر مرگ یک یا چند جوان مخابره میشود. جوانانی که امید آیندهی خانوادههایشان را به گور میبرند و از آنها جز سنگ قبری باقی نمیماند. در نگاه اول شاید بتوان این مرگها را به بحران ناامیدی تفسیر کرد که با گسست نسلها بروز کرده است. یعنی شکاف بین نسلی گریبانگیر جامعه شده است.
با این مرگهای عریان و آشکار، راهی برای تلاش حقوقی و پلیسی به جا نمانده است. چرا که کارشناسان امر در مورد مرگهای مشکوک تحقیق میکنند، اما مرگهای چند ماه اخیر نیاز به بررسی جنایی و قضایی ندارند و آسان و آسوده رخ میدهند و خانوادههایی را غمبار و عزادار میکنند. تا آنجا که والدین نمیدانند چگونه خود را شماتت کنند و یا چطور در صدد توجیه حادثه برای اطرافیان بر آیند.
جوانان امروز چنان ساده با مرگ مواجهه میشوند که تفکر و تأملی را برنمیانگیزاند و دیگران مات و مبهوت فقط نظارهگر کار آنانند. سوار بر ماشین و یا موتورسیکلتی بودن و سرعت رفتن و در خون خود غلتیدن یا در نشستی دوستانه دیگری را کشتن، نیازمند چه توجیه و توبیخی است؟ آدمی در میماند که چه کسی را مقصّر بداند. موتورسیکلت، مشروبات الکلی، مواد مخدّر، دوست یا خانواده؟ ولی هر چه هست ناروا و ناگوار است و حاصلش مرگ عزیزی است که دیگر جایگزین ندارد. کسی چه میداند. شاید پارهای از این وسائل، خود ابزار خودکشی مدرن شدهاند!
فکری که مرا آزار میدهد این است که چرا این اتفاقات در شهر کوچکی اتفاق میافتد که توسعهنایافته و کمتر مهاجرپذیر است؟ چه کسی مقصر است؟ جوان، خانواده، جامعه یا مسئولان؟ نمیدانم. فقط میدانیم که رویدادهایی رخ میدهند و ما هم به گونهای مقصریم.
اگر ماشین و موتورسیکلتها مقصّرند که باید ادارهی راهنمایی و رانندگی فکر اساسی برای آنها کند. اگر نیاز به پیست موتورسواری است، ادارهی جوانان و ورزش باید کاری کند. اگر اسلحه به دست جوانان افتاده است، مسئولان امنیتی شهر باید چارهجویی کنند. اگر جوانان با مشکلات روحی و روانی دست و پنجه نرم میکنند از چند روانشناس برای آموزش آنها دعوت شود. اگر خانوادهها نیاز به آگاهی اجتماعی و آموزش دینی دارند، باید از کارشناسان مربوطه بهره گرفت.
برای جلوگیری از تکرار مرگهای آشکار تا دیر نشده باید چارهای اندیشید و دیگر خانوادهها را از مرگ عزیزانشان نجات داد.
اخیرا کتابی در مورد داستایفسکی توسط آنا همسرش با عنوان شوهرم داستایفسکی نوشته شده است که سبحان اسماعیلی سیگارودی به فارسی برگردانده است.
در مورد نیروهای حراست دانشگاه که گفته بودند آقای فضلی را زیر نظر داشته باشید.خاک غریب
نادر ابراهیمی در مقدمه ی کتاب یک عاشقانهی ارام می نویسد: به همسرم فرزانه، که با مهر بیحدم به او، تنها کسی بودهام که پیوسته عذابش دادهام.
نمی فهمم که مردم چه حوصله ای دارند که ازدواج می کنند!زندگی این قدر کوتاه است، ازادی این قدر کم است و آنها باز هم خود را گرفتار می کنند. در باره ی عشق چخوف ص ۱۳۶
طبیعت به من آموخت به خدا عشق بورزم و با او حرف یزنم.(راسپوتین ص ۸۷
بیژن اشتری به جای دو کلمه ی گراند دوک و گراند دوشس، شاهزاده و شاهدخت انتخاب کرده است. همان ص ۱۶
راسپوتین تصور می گرد خودش دارای چنین هاله ی نور نامریی ی هست و پیروانش هم چنین تصوری در باره اش داشتند. ص ۵۹۱
نوال السعداوی (۱۹۳۱-۲۰۲۱) پزشک، روانپزشک و نویسندهای مصری بود که زندگی حرفهای و ادبی خود را وقف جنگ با تابوهای جنسی و اجتماعی در جهان عرب کرد. او که بنیانگذار انجمن همبستگی زنان عرب است، با قلمی تیز و بیپروا، خشونت ساختاری علیه زنان را به چالش کشید. آثارش در جهان با استقبال گسترده روبهرو شد.
آثار ترجمهشده به فارسی:
«خاطرات دخترکی به نام سعاد» – ترجمه شقایق نیاپور، انتشارات نشر ثالث
شاخصترین اثر نویسنده:
«زن در نقطه صفر» (المرأة عند نقطة الصفر) – مشهورترین رمان نوال السعداوی که در ایران ترجمه رسمی ندارد. این کتاب تصویری تکاندهنده از زن بودن در جامعه مردسالار مصر ارائه میدهد.
من هم در مصر تحصیل کردهام و هم در آمریکا و در هر دو کشور تدریس هم کردهام و می توانم بگویم سیستم آموزشیِ مدارس و دانشگاهها در همه جای دنیا، در خدمت سیستم سیاسی و اقتصادی کشورهاست و همین موضوع باعث جداسازی علوم مختلف از هم و فاصله انداختن بین علم و هنر میشود. این سیستم میخواهد افراد را فقط برای طی کردن مسیر باریک حرفه خودشان تربیت کند؛ بدون آنکه به دیگر جوانب زندگی و اجتماع و به اینکه در جهان چه میگذرد، توجهی داشته باشند.
سعداوی بیان کرد: من بر این باورم که برای اینکه پزشک خوبی باشم باید بدانم چرا انسانها بیمار میشوند و این یعنی وصل شدن به دنیای اقتصاد و سیاست. نود درصد بیمارانی که همواره به من مراجعه کردهاند، ریشه بیماریشان به چیزی خارج از دنیای پزشکی برمیگردد. پزشک باید با هنر، موسیقی و ادبیات آشنا باشد؛ چرا که اینها به سلامتی روح انسان ربط دارند و بیشتر بیماریها از روح به جسم میرسند.
او همچنین بیان کرد: من گاهی برای بیمارانم، خواندن رمانی را تجویز میکنم و به نتیجه این کار باور دارم. بدن به روح و ذهن متصل است و دانشهایی که به هر کدام از اینها مربوط هستند هم ناگزیر به یکدیگر وصل هستند و خلاقیت از نظر من یعنی ارتباط برقرار کردن میان گونههای مختلف علم و استفاده از همه آنها برای ایجاد زندگی بهتر برای خود و دیگران. تأکید میکنم که جداسازی علوم خطرناک است و با این کار سیستمهای آموزشی خلاقیت افراد را از آنها میگیرند.
گفتگو در استکهلم سال ۲۰۱۶
می زیاده (لبنان-فلسطین، ۱۸۸۶-۱۹۴۱) – شاعر، نویسنده و روشنفکر نامدار که از پیشگامان ادبیات زنانه در جهان عرب است.
در خرداد برنامه ای ردیف شد تا به تهران بیایم. پسرم با همسرش قرار بود به اتفاق یک دوست دوران دانشجویی و او هم با همسرش به یک سفر شمال بروند من و سینا هم فرصت را غنیمت شمرده با آنان از شیراز راه افتادیم تا به تهران نزد دخترمان برویم. صبح ساعت ۸ از مسیر بیضا حرکت مان آغاز شد. در راه صبحانه را صرف کردیم و آرام ارام با جاده ای که خلوت بود انس گرفتیم تا این که در بخش خروجی اصفهان مدتی را صرف ناهار کردیم. با گذر از کاشان و اصفهان خود را به پرند جایی که دخترم ازدواج کرده رسیدیم.
روز بعد مراسم عروسی دایی امیرحسین بود. پیش از این که به عروسی برویم با ایت الله حسینی دشتی که در همان حوالی حضور داشت رفتیم. در این دیدار بحث هایی صورت گرفت که اجمال ان را در متن زیر در رسانه های مجازی بازخورد دادم.
دوست دیرینه ام جناب سید غلامرضا حسینی، پس از خواندن مطلب فوق، پیشنهاد کرد به قم بروم و با ایشان گفتگویی داشته باشم. روز یک شنبه، با سینا به منزل احمد خالدی رفتیم و ملاقات با دوستان را هماهنگ کردیم. در روز اول جناب دکتر عقیل فولادی، خود به دیدارمان آمد و بیش از دو ساعت صحبت کردیم. او از وضعیت انتشار کتب سخن می گفت. امیدی به تحول در جامعه ندارد و حرف هایش بوی ناامیدی می داد. اشاره ای هم به کتاب تازه نشر یافته ی محمد فولادی به نام باده ی پارسایان که خود مسئولیت ویرایش آن را به عهده داشت صورت گرفت. می گفت کار شاقی نیست اما از این که دوباره نهج البلاغه و مسائل اخلاقی آن مورد توجه قرار گیرد مفید است.
شب به اتفاق سینا و جناب خالدی خدمت حجت الاسلام منهاج رسیدیم. او در آغاز با ایراد پرسشی از سوی من شروع به صحبت کرد. وقتی در مورد کتاب جناب فولادی سوالی مطرح کردم گفت: با خود ایشان ایرادهای کتاب را گفته ام. مثلا این که چرا از کتاب بحارالانوار مجلسی استفاده کرده است. حال آن که این کتاب منجر به اختلافات بین شیعه و سنی شده است تا آنجا که وقتی جلدهایی در مورد مطاعن خلفا در افعانستان منتشر شد موجب گردید که آنها به حاکمان صفوی حمله کنند و این رژیم را برکنند. خیلی با نظرش موافق نبودم و سیاه و سفید دیدن شخصیتها را نمیپسندم. علامهی مجلسی هم مانند دیگران خبط و خطاهایی داشته است اما نمی توان تمام تلاشش را زیر سوال برد. شریعتی هم با دوگانهی تشیع علوی و تشیع صفوی در صدد خط کشیدن و مرزبندی بین دو تفکر است. در تماسی هم که با جناب فولادی داشتم و این مطلب را منتقل کردم ایشان موافق این برداشت نبود و استفاده از دایره المعارفی چون بحار الانوار را روا می دانست. جالب است بدانید پس از گذشت چند روز وقتی به بازخوانی مصاحبه ی محمدباقر بهبودی با کیهان فرهنگی پرداختم ایشان بر این ادعا بود که کسانی که علامهی مجلسی را رد می کنند مقدمهی ۶۰ صفحهای بحار را نخوانده اند.
البته حاج اقا نه فقط به روحانیت گذشته معترض است بلکه براین باور است که روحانیت فعلی هم راه به جایی نمی برد. از این رو گفت: در عالم روحانیت، برخی افراد با لطایف الحیلی خود را جلو می اندازند و سعی می کنند به گونه ای خود را پیشواز و پیشتاز نشان دهند اما در مقابل عده ای هیچ گونه تلاشی برای محبوب و مشهور شدن نمی کنند. حرفش را تصدیق کردم. واقعا همین گونه است. مردم هم که به ظاهر امور می نگرند جمعیت پیشرو را می ستایند و روحانیون منزوی را نکوهش می کنند. البته هر شهرت و یا انزوایی دلیل بر برتری یا پست تری نیست.
این تحلیل و بررسی ها نباید ما را واقعیت تاریخی صنف روحانیت باز دارد. در هر دوره ای این تقابل و تفاوت ها وجود داشته است من همواره با نگاه رادیکال نسبت به هر گروه و فکری مخالفم. روحانیت هم مانند دیگر اقشار و افکار فراز و نشیب هایی را تجربه کرده است. و مطمئنا باز هم در این فراز و فرودها قرار می گیرد. نه هر پیروزی منجر به سیطره می شود و نه هر شکستی موجب نابودی تمام عیار.
شب را به خانه ی خالدی برگشتیم و در روز دوم برای زیارت به حرم مطهر حضرت معصومه رفتیم. پس از زیارت و عبادت، در خیابان سعیدی ناهار را یک دیزی خوردیم و بعد سینا با قطار عازم تهران شد و من با اسنپ به منزل جناب خالدی برگشتم.
بعد از ظهر به اتفاق آقای خالدی سری به دکتر فولادی زدیم و با هم به گفتگو پرداختیم. ایشان چون مشغول ترجمه ی از آثار مارتین هایدگر بود از وضعیت نابهنجار کاغذ و چاپ سخن گفت و در مورد کتاب های هایدگر و دیگر فلاسفه اندکی صحبت کردیم. البته من به ایشان ایراد گرفتم که کتاب هایی که ترجمه می کنید فاقد مقدمه و معرفی کتاب است. در پاسخ گفت برخی مقدمه نویسی مفصل بر کتاب زا نوعی داوری در مورد محتوای کتاب می دانند و بز این باورند که نباید با قضاوت زود هنگام خواننده را در برابر کار انجام شده قرار داد. بر خلاف این نگاه من بر این اعتقاد هستم که مقدمهی مترجم بر یک کتاب نشانهی تسلط او بر محتوا و مفاهیم کتاب می دانم و بر فرض که نسبت به آن مقدمه تلقی داوری شتایزده باشد حداقل یکی از برداشت ها است.
بعد از آن، با تماس جناب سید غلامرضا حسینی، به منزل ایشان رفتیم. مختصری در مورد وضعیت روحانیون در استان بوشهر سخن گعتیم. وی بر این باور بود که طلاب بوشهری تلاش جدی برای تحصیل ندارند در ضمن به رغم فعالیت های امام جمعه ی بوشهر در معرفی چهره های شاخص روحانیون استان و تدوین دو کتاب تصانیف العلما و اعلام العلما کار کارستانی از منطقه سر نزده است. او خود را آماده ی حرکت به سوی زادگاهش، بردستان جهت تبلیغ دهه ی اول محرم می کرد. اصرار داشت که سخنانی متفاوت در جمع مشتاقان مسائل مذهبی بزند.
روز بعد با جناب خالدی به منزل دکتر جمال زاده رفتیم. همسرش شام مفصلی را تدارک دیده بود. در گفتگوی با ایشان در مورد عدم استقبال از کتاب هایی که در این سال ها منتشر می شود من دلیل آوردم که علت این امر، تگرار موضوعات و عدم استفاده از کلمات و جملات جدید است و از طرفی وجود کتاب های مختلف و متکثر سبب نگاه گزینشی کتاب شده است.
شب چهارم محرم برابر با خرداد به مسجدی در حوالی منزل دخترم رفتم تا نماز مغرب و عشا را ادا کنم.مردان در سه ردیف حضور داشتند. پس از اقامهی نماز مرد چاقی با آستین کوتاه و لباس روشن برای مداحی بر صندلی نشست. مثل دیگران شروع به مداحی کرد روزهی زینب را خواند ارام آرام بر جمعیت مسجد افزوده شد و جوانانی برای سینهزنی وارد شدند. تعداد جمعیت دوبرابر شد و مراسم سینهزنی رونق یافت. با خود گفتم که این جمعیت کجا بود که به نماز نایستاد ولی شوق و شور حسینی در سر دارد. گویا مناسک عاشورایی مقدم بر مناسک آیینی است. چنان که چند روز بعد هم که به مسجد دیگری رفتم اوضاع از همین قرار بود. برایم قابل هضم نیست که بازار حسینی بیشتر بازار خدایی مشتری دارد باید عوامل دیگری در میان باشد. البته برای پارهای از جوانان امروزی امام حسین هم فراموش شده است. چرا نمی دانم.
پس از بازگشت خانم از سفر شش ماهی آمریکا دوباره به اتفاق فرزندان به نزد برادرش شیخ موسی جمال زاده رفتیم. از این دید و بازدیدها اندکی معرفت کسب می کنم و بقیه به رفع و دفع زمان مشغولم. البته تلاش کرده ام این گونه امور را به مثابه ی زنگ تفریح زندگی ام در نطر بگیرم. در هر صورت ظهر روز بعد که در کتابخانه مشغول بازخوانی دوباره ی مصاحبه های کیهان فرهنگی بودم و شاید قریب دو ساعت با این مصاحبه ها حال می کردم در هال خانه تمام افراد در مورد ازدواج صحبت می کردند. وقتی از کتابخانه بیرون زدم آقای جمال زاده گفت نبودی و ما کلی در باره ی ازدواج گفتگو کردیم. در پاسخ گفتم چرا اتفاقا صدای شما را می شنیدم ولی این حرف ها وقت گذرانی است اصلا من به اقتفای شوپنهاور ازدواج را امری مطلوب نمی دانم. باید این امر را جزء مشغولیات زندگی قلمداد کرد. به تعبیر دیگر هر چه عمومی است مطلوب نیست. تقسیم آدمیان به حسب مشغله های فراوان حاکی از گدر از همین عمومیات است. منظور این که وجود پیامبران و اولیا و عارفان و فیلسوفان و ظهور پزشکان و مهندسان و جامعه شناسان و روان شناسان و سیاسیون در دوران معاصر همه حاکی از عبور از جمع عمومی است. یعنی تقسیم بندی افراد جامعه و اشاره به تخصص آنها نوعی جداسازی امر خصوصی از عمومی است. امور عمومی و همگانی در پست ترین مرحله ی زندگی قرار دارد و ازدواج هم یکی از آنهاست. این که قرآن فرزند را فتنه نامیده است برای اشاره به این مطلب است. هر چند برخی این واژه را به معنی امتحان گرفته اند اما هر چه هست امور عمومی و فراگیر مطلوب بالذات نیستند و هر فردی باید گرایش های خاص خود را دنبال کند. نوشتن مقاله ی بلند محرد زیستن در کتاب تاب تنهایی که بعدا به چاپ می رسد ناشی از همین نگاه است. تاملی دوباره برای تفکیک امر عمومی و خصوصی ضروری است. نه فقط ازدواج بلکه نفس تفکیک امری عقلانی و تاملی است. یعنی افراد در تقسیم بندی و تفکیک ها محوریت وجودی خود را درمی یابند و از دیگران منفک می شوند. بنابراین دلخوش بودن به امور عمومی در جهت غفلت آدمیان معنا می شود و پرهیز از آنها کمکی به درک خاص آدمی از هستی است.
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 10:48 توسط عباس فضلی
|