پروست‌پژوهی(16)

نامه‌نگاری(4)

چنان که شوفیه بیان کرده است، پروست در فکرِ خلق یک اثر متفاوت بود که نویسنده و راوی در آن یکی نیست و اگر فلسفه‌ی نوشتن کتاب در جستجو، اضمحلال روحیه‌ی زندگی اشرافی است.(آقای پروست، ص 439) طبیعتاً باید از نوشتن نامه‌ها به سران اشرافی احساس پشیمانی کند. چون برخلاف جریان اصلی کتاب خواهد بود. از این رو پروست ضمن اظهار پشیمانی همواره بر جامعه‌ی اشرافی خرده می‌گیرد و آن‌ها را به صفات بد توصیف می‌کند و می‌گوید: اشراف خیلی بیشتر از آنی که آدم فکر می‌کند ساده‌لوح‌اند.(ج7 ص 120) در جایی دیگر قائل بر غلبه‌ی حماقت بر نخوت اشراف است.(ج4 ص 69) یکی از اشتباه‌های اشراف این است که نمی‌دانند برای این که باورشان داشته باشیم باید خود نیز خود را باور داشته باشند، یا دست‌کم به عناصر اساسی باورِ ما احترام بگذارند.(ج 7 ص 199) همینگز معتقد است که پروست در بخش نهایی زمان بازیافته به راحتی درک می‌کند که جامعه‌ی اشراف با آن که خودستاست، گذشته را رها نمی‌کند و بر این باور استوار است که خود از هر گونه تغییر و تحوّل مبرّاست و باز به گونه‌ای تقریباً نامحسوس در حال تحوّل است.(مارسل پروست ص 32)

از زبان سامرست موآم فرانسوی بشنوید که در پاریس، گروه اشرافیان کمتر کسی را به میان خود راه می‌دهد. سیاستمداران در دایره‌های پلید خود زندگی می‌کنند. میان‌حالان جز با یکدیگر نمی‌آیند و نمی‌روند. نویسندگان جز با هم گرد نمی‌آیند، چنان که چون هفته‌نامه‌ی آندره ژید را بگشایید، در شگفت می‌شوید که چگونه مردی چون او، جز از همکاران خود هم‌صحبتی نداشته است. نقّاشان تنها با نقّاشان نزدیک‌اند و موسیقی‌دانان فقط با موسیقی‌دانان می‌نشینند. همین حال در لندن حقیقت دارد، اما نه تا بدان پایه. در لندن کبوتر، کمتر با کبوتر پرواز می‌کند و چند خانه‌ای هست که در آن اشراف‌زاده، هنرپیشه، نقّاش، وکیل، خیاط و نویسنده‌ای را همه بر سر یک میز، گردِ هم می‌توان دید.(لبه‌ی تیغ ص 182)

داستایفسکی هم در رمان جن‌زدگان می‌نویسد: من شرط می‌بندم که شما همه شب را در کنار یکدیگر نشسته و حرف زده‌اید و وقت گرانبهایی را برای رقابت در نجیب‌زادگی تلف کرده‌اید.(جن‌زدگان ص 227) نمونه‌ی ایرانی آن را می‌توان در کتاب «شازده احتجاب» اثر هوشنگ گلشیری جستجو کرد که روایتی است کوتاه و فشرده از زوال یک خاندان اشرافی، با نثری موجز و فضایی وهم‌آلود که گذشته و حال را در هم می‌تند.

از طرفی این رویکرد منجر به ظهور مکتب رومانتیسم در مقابل کلاسیسم شد چرا که به قول دکتر غنیمی: در اشعار و داستان‌های کلاسیک هیچ انسانی از طبقه‌ی خود به طبقه‌ی پست‌تر نمی‌رود. سَروَر همیشه سرور است و خدمتکار همواره خدمتکار باقی می‌ماند؛ اما در مکتب رمانتیسم زیبایی نفوس انسانی اعم از وضیع و شریف ستوده می‌شود. بنابر نظریه‌ی ارسطو و پیروان مکتب کلاسیسم، شخصیت‌های تراژدی باید از طبقه‌ی ممتاز و نجیب‌زادگان و درباریان باشند، اما در نمایشنامه‌ی کمدی قهرمانان می‌توانند از طبقات پایین و عادی روی صحنه ظاهر شوند.(ادبیات تطبیقی ص 174)

خلاصه آن که پروست از نامه‌هایی که نگارش کرده بود متنفر بود. چرا که در نامه‌نگاری آدمی با واقعیت‌های هستی سروکار دارد، اما در رمان‌نویسی قدرت تخیّل و گریز از واقعیت بیشتر نمود پیدا می‌کند. از این رو شخصیتی مانند پروست که دوستدار خیال است و همواره خاطرات گذشته را در زمان حال مرور می‌کند، طبیعتاً از نامه‌نگاری خود پشیمان است. به قول نیچه: بهترین کار این است که حساب هنرمندان را از اثرشان جدا کنیم و آن‌ها را به قدر اثرشان به جدّ نگیریم. هر چه باشد آن‌ها فقط پیش‌شرط اثرشان هستند.(نیچه، زندگی به منزله‌ی ادبیات ص 284)

پروست‌پژوهی(17)

نامه‌نگاری(5)

یکی دیگر از کسانی که به پارادوکسیکال بودن کتاب با دیگر آثار مکتوب و زندگی شخصی پروست اذعان دارد، جووانی ماکیا است. وی در مقاله‌ی بلندی که مهدی سحابی در مقدمه‌ی جلد اول به ترجمه‌ی آن همت گماشته است، می‌‌گوید: کمابیش تناقض‌آمیز می‌نماید که اثری چون «جستجو» که یکی از عالی‌ترین نمونه‌های پشتکار و اراده‌ی بشری است و ثمره‌ی عزمی سرسختانه، مدام، نومیدانه، در کشاکش سال‌ها و سال‌ها نبرد با درد تا لحظه‌ی مرگ است، آفریده‌ی بیماری باشد خود را به نداشتن همت، تسلیم شدن به تنبلی‌ای متهم می‌کرد که هم در خانواده (همان گونه که مادر و مادربزرگ راوی در جستجو) بر او خرده می‌گرفتند.(دیباچه ج 1 ص 31)

پروست کتاب جستجو را آغاز نویسندگی‌اش قلمداد می‌کند و با نفرت از آثار پیشین خود به خلق اثری جدید همت می‌گمارد. از این رو ماکیا در ادامه‌ی مقاله‌ی استعاره‌ی توفان می‌نویسد: همواره این واقعیت‌ مایه‌ی شگفتی نگارنده شده است که پروست، هنگامی که دست به کار آفرینش «جستجو» شد چنان کوشید که هرگونه رابطه با فعالیت‌های نویسندگی‌اش در پیش از آن را قطع کند که گفتی آنچه پیش از آن نوشته بود ازآنِ او نبود. سخت‌گیری پروست با خودش حدّی نداشت و در کوشش بی‌رحمانه‌اش برای قطع رابطه با پیشینه‌اش، خوشی‌ها و روزها را «کار بچه مدرسه‌ای» و بی‌اعتنا را «نوولی احمقانه» می‌نامید و معتقد بود که حتی یک صفحه از ژان سنتوی نباید چاپ بشود و دیگر زمان آن رسیده بود خود را از یوغ پیرمردی که آن همه همت و دقت خود را صرف او کرده بود، که اندک نیروی مهارناپذیری را که داشت به خاطر او هدر داده بود رها کند. در سرتاسر «جستجو» تنها دو سه بار از راسکین (جان راسکین (1900-1819) نویسنده‌ی انگلیسی بود که پروست با همکاری مادرش و یک دوست انگلیسی، کتاب تورات آمیین و همچنین کنجد و سوسن‌ها را ترجمه کرد. او کتاب دیگری به نام هفت چراغ معماری دارد. او همچون افلاطون، بر آن بود که هنرمند باید خود را وقف تقلید از طبیعت نماید. راسکین در هنرهای بصری به دنبال معناهای فلسفی بود.) نام برده می‌شود.(دیباچه ج 1 ص 45) در کتاب جستجو هم از زبان مادام دوگرمانت می‌گوید: نامه نوشتن کار کسل‌کننده‌ای است!(ج4 ص 102)

ظاهراً پروست نه فقط نامه‌ها بلکه دیگر آثار خود را دوست نداشت تجدید چاپ و یا منتشر شود. گویا می‌خواست تمام وجود خود را در کتاب جستجو خلاصه کند. البته این اراده‌ی نویسنده است؛ اما پروست‌پژوهان برای درک و دریافت مطالب کتاب عظیم جستجو نیازمند مقایسه‌ی آن با دیگر آثار نویسنده‌اند. از این رو به رغم خواست پروست پس از مرگ او تمام مکاتبات در چند جلد و کتاب نیمه تمامش یعنی ضد سنت بوو منتشر شد.

پروست‌پژوهی(18)

عشق افلاطونی(1)

در مورد عشق، نخستین نکته‌ای که باید به آن توجه کرد این است که پروست پای‌بند روان‌شناسی عشق است نه جنبه‌های فیزیکی عشق یا آنچه امروز اصطلاحاً رابطه‌ی جنسی نامیده می‌شود.(مارسل پروست ص 36) او خود می‌گوید: دیرزمانی می‌شد که نمی‌کوشیدم جوهره‌ی ذات ناشناس هر زنی را (چنان که از عددی جذرش را) به دست بیاورم، که جاذبه‌اش اغلب بیشتر از همان زمان معرفی دوام نمی‌آورد.(ج4 ص 179) به خاطر حضورش در محافل اشرافی، از جلف‌بازی و غرور زنان تنفر داشت.(ج۴ ص ۱۴۳) و گاه با صراحت تمام می‌گفت: از لاس‌بازی متنفرم و بدم می‌آید که مردها به جای بحث در باره‌ی موضوعات جالب در گوشه‌ای به زنی چرت و پرت بگویند.(ج۵ ص ۲۸۵) پروست نخستین نویسنده‌ای است که عشق را بیماری تلقی می‌کند.(مارسل پروست ص 46) خود می‌گوید: یک شباهت عشق و مرگ این است که ما از ترس پی نبردن به واقعیت شخصیت آدمی به کاوش در ژرفای راز آن وامی‌دارند.(ج1 ص 417)

در عشق، انتخاب دلدار نه ارادی که تقریباً همیشه تصادفی و وابسته به شرایط بیرونی است... در عشق آن کسی که به او دل می‌بندی تقریباً هیچ اهمیتی و حتی نقشی ندارد. چون آدم به موجودی دل می‌بندد که زاده‌ی تخیّل خود اوست.(مقدمه ج3 ص 11) همه‌ی آنچه نزد آدمی مهم است، تنها بر خلاف اراده‌ی او و بر اثر این یا آن قانون بزرگ طبیعی رخ می‌دهد.(ج3 ص200)

برخی از اینان بر آن بودند که بیماری دوشس بهانه‌ای برای سرپوش گذاشتن بر حسودی اوست. و او می‌خواهد خود بر گرد مرد ستایشگر فرمانروایی کند.(ج3 ص 255) کافی است با زنی زندگی کنی تا دیگر هیچ از آنچه تو را دلداده‌ی او کرده بود بجا نماند، گو این که حسادت می‌تواند این دو عنصر از هم جدا شده را دوباره یکی کند.(ج3 ص 431)

از دیدگاه پروست، عشق کمابیش مستقل از تمنّای جسمی شکل می‌گیرد و این تمنّا با آن که یقیناً وجود دارد، عنصری نسبتاً جزیی از کل مسئله‌ی عشق را تشکیل می‌دهد.(مارسل پروست ص 37) او می‌گوید: وقتی به زنی دل می‌بندیم، فقط یک حال روحی خودمان را در او باز می‌تابانیم؛ در نتیجه، آنچه اهمیت دارد نه ارزش آن زن، که ژرفای این حال است؛ و هیجان‌های عشق دختری پیش پا افتاده می‌تواند بیش از لذّتی که از گفت‌وگو با یک مرد برجسته یا حتی از تماشای ستایش‌آمیز آثارش می‌بریم این امکان را به ما بدهد که بخش‌های اندرونی‌تر، شخصی‌تر، دورتر و بنیادی‌تر وجود خود را به حد شعور برسانیم.(ج2 ص 501) در کتاب «مقدمه‌ی کمبریج بر مارسل پروست» پس از اشاره به متن فوق از جلد دوم جستجو می‌نویسد: راوی در اوج ناامیدی، چنین برداشتی از عشق دارد و درست در مقابل تصویر عشق به‌ سان درک و ستایشی دوسویه قرار دارد. ولی همان طور که پروست در جاهای دیگر رمان نشان می‌دهد وقتی عاشقیم همان چیزی را می‌بینیم و می‌شنویم و می‌فهمیم که مطلوب ماست، نه آن چیزی را که به چشم ناظران بی‌طرف بیرونی می‌آید.(مقدمه‌ی کمبریج بر مارسل پروست ص 93) هارالد هارتونگ که یکی از گفت‌آوردهای طولانی‌اش را به عنوان تبلیغ در ابتدای جلد دوم چاپ کرده‌اند، می‌نویسد: عشق سوان به اودت «دقیق‌ترین توصیف و تحلیل از عشقی است که ادبیات مدرن خلق کرده است».(تابستانی با پروست ص 21)

پروست‌پژوهی(19)

عشق افلاطونی(2)

بخش بزرگی از جلد پنجم کتاب جستجو (اسیر) در باره‌ی شیوه‌هایی است که راوی می‌کوشد با این نیاز کنار بیاید. او نیاز دارد مطمئن شود که آلبرتین عاشق زن دیگری نیست. با تلاش برای منزوی کردن آلبرتین، خود راوی نیز به اندازه‌ی او اسیر می‌شود. زیرا حسادت او به عادت‌های ناشناخته‌ی آلبرتین و آشنایان سابقش درست مثل هراسی است که به اندازه‌ی کژی مبهمی که آن را برمی‌انگیزد، می‌تواند به شکل‌های گوناگون در آید. حضور دائمی این معضل را می‌توان در توصیفات گوناگون و مکرّر او از این وضعیت در سراسر اسیر احساس کرد. مثلاً در جایی دیگر حسادت را به جنّی تشبیه می‌کند که نمی‌توان از تن بیرون کرد و هر بار خود را به شکل دیگری نمایان می‌کند.(مقدمه‌ی کمبریج بر مارسل پروست ص 135) حسادت همچنین شیطانی است که نمی‌توان از جسم خویش بیرون کشید و همواره در شکل‌هایی تازه حلول می‌کند. حتی اگر بتوانی همه‌ی اینها را نابود کنی و آنی را که دوست می‌داری همیشه نگه داری، باز شیطان به شکل تازه‌ای، این بار دردناک‌تر، در می‌آید: عذابِ این که دلدار را به وفاداری مجبور کرده باشی، عذابِ این که دوستت نداشته باشد.(ج5 ص 121)

در اسیر بارها نشان می‌دهد برای انسانِ حسود، عزلت همان قدر نادرست است که حضور در کنار کسی که مایه‌ی حسادت است. حتی وقتی تنهاییم، دستخوش یادها و تداعی افکاریم.(همان ص 138) نمونه‌ی این نگاه را می‌توان در رمان «موزه‌ی معصومیت» اثر اورهان پاموک سراغ گرفت. گویا او سخت متأثر از اندیشه‌های پروستی است که می‌نویسد: اما در طول این هشت سال انگار یک حس حسادت درونی در من به وجود آمده و سرشار شده بود و حالا در چشمان فریدون می‌دیدم که به شادمانی ما حسادت می‌کند.(موزه‌ی معصومیت، ترجمه‌ی مریم طباطبائیها، چاپ هشتم ص 441) نشان به این نشان که چند صفحه‌ی بعد، یادی از پروست می‌کند و می‌گوید: روزهای آخرم در پاریس به دیدن آثار پروست و گوستاو مورو رفتم.(همان ص 474) برای او تعریف کردم که رمان پروست پر از قهرمانانی بود که برای خلق آن‌ها از اشخاص خاصی الهام گرفته شده بود و در موزه‌ی پروست پرتره آن اشخاص نمایش داده شده است.(همان ص 486)

از قضا، آنچه از فراسوی رابطه‌ی خفقان‌آوری که راوی در آن اسیر شده، نور امیدی بر او می‌تاباند، موسیقی است.(مقدمه‌ی کمبریج بر مارسل پروست 139) پروست نشان می‌دهد که روابط عاشقانه از هر نوع که باشند، تقدیری مشابه دارند و تشویش‌ها و عواطف مشابهی را برمی‌انگیزند. و به محض آن که در دام عشقی گرفتار شویم، امیال ما کورکورانه ما را به سوی این تقدیر می‌برند.(همان ص 143) کتاب سیاه اورهان پاموک، روایتگر مردی است در جست‌وجوی همسر گریخته‌اش و در سراسر رشته‌ی اصلی روایت به خرده روایت‌ها و کاوش‌هایی در هویت، حقیقت و معنا برمی‌خوریم که گویی بازنویسی گریخته‌ی پروست است.(همان ص 203)

بابک معین هم می‌نویسد: از نظر این رمان‌نویس پرآوازه‌ی قرن بیستم فرانسه، عشق با عدم شناخت دیگری آغاز می‌شود، و همین عدمِ شناخت دیگری مجالی برای تخیّلِ عاشق فراهم می‌آورد تا او بتواند در تاریکخانه‌ی آگاهیِ خویش آن گونه که خود می‌خواهد، تصویری از معشوق را بیافریند و به آن عشق ورزد؛ به گونه‌ای که عاشق به جای دل بستن به فردی با ویژگی‌های مشخص و عینی، به تصویر برساخته‌ی توهّمی و تخیّلی معشوق، که خود در جهان آگاهی ساخته است، عشق می‌ورزد.(پروست، زیر ذره‌بینی دیگر ص 14) از این رو پس از ازدواج، گاه فرد از تخیل خویش فاصله می‌گیرد و شروع به ایراد گرفتن طرف مقابل می‌کند و تمام آن عشق‌ورزیدنی‌ها رنگ می‌بازد.

لذّت به عکس می‌ماند. لذّتی که در کنار آن دلدار حس می‌کنی، نگاتیفی بیش نیست، آن را بعد که به خانه رفتی ظاهر می‌کنی. هنگامی که تاریکخانه‌ی درونی‌ات را دوباره در اختیار داری که تا زمانی که با دیگرانی درش به رُویت بسته است.(ج2 ص 545) از این روی عشق را باید نزد پروست مفهومی کاملاً انتزاعی و ذهنی بدانیم. فراتر از ارتباط احساسی بین دو فرد... انسان موجودی است که نمی‌تواند از خود برون شود، موجودی که دیگران را تنها و تنها در درون خود می‌شناسد.(پروست، زیر ذره‌بینی دیگر ص 20) حسود از منظر پروست کسی است که خود را به دست ماجراجوی‌های تخیّل می‌دهد. در واقع موقعیت‌هایی که شخصیت‌های پروستی در آن محبوس می‌باشند، به ما نشان می‌دهند تا چه اندازه حسادت مقدّم بر عشق و مولّدِ آن است. به اعتقاد پروست این حسادت است که عشق را می‌آفریند و آن را دوباره زنده می‌کند. از همین روی گریمالدی معتقد است: نزد پروست انسان به دلیلِ وجود عشق حسود نمی‌شود، بلکه برعکس، عاشق می‌شویم، زیرا حسودیم.(همان ص 22) بینش عشق نزد استاندال مبتنی بر بینش کلاسیک در خصوص آگاهی است و بر عکس، دیدگاه پروست نسبت به عشق، مبتنی است بر بینش مدرن از آگاهی، که خصوصاً مبتنی بر اندیشه‌ی مرلوپونتی است.(همان ص 34)

چون آلبرتین سخن گفتنی چنان هوس‌انگیز و نرم داشت که با همان حرف زدن انگار آدم را می‌بوسید.(ج3 ص 441) در جایی دیگر می‌گوید: از لحظه‌ای که فهمیدم می‌شود گونه‌هایش را بوسید. به روانش کنجکاو شدم و همه‌ی دنیا به چشمم جالب‌تر از پیش آمد... یک زن شاید جامه‌اش را برای معشوق از تن در آورد، اما برای این که روانش را در برابر او برهنه کند، به عشقی بیشتر از آنچه او معمولاً حس می‌کند نیاز دارد.(آقای پروست ص 38) ملا احمد نراقی در مثنوی طاقدیس در غزلی می‌سراید:

عاشق ار بر رُخ معشوق نگاهی بکند نه چنانست گمانم که گناهی بکند

ما به عاشق نه همین رخصت دیدار دهیم بوسه را نیز دهیم اذن که گاهی بکند

(مثنوی طاقدیس، به اهتمام حسن نراقی، چاپ دوم. 1362، ص 456)

این نگاه (یأس‌آمیز به عشق رمانتیک) در قرن بیستم می‌رسد به منفی‌نگری پروست؛ هر چند او هم به شگفتی زیباشناختی عشق رمانتیک که حاصل به کارگیری فوق‌العاده ثمربخش قوه‌ی تخیّل است، حسّاس و آگاه بود. با این همه پروست عقیده داشت که چون عشق رمانتیک پایه‌ی یک توهّم استوار بود، همواره ویرانگر است. یگانه عشقی که او به راستی می‌پذیرد یا می‌ستاید و به نظر من یگانه عشقی که او واقعاً درک می‌کند، عشق به هنر است. پروست نوعی دیدگاه رمانتیک در باره‌ی عشق دارد. به رغم این محدودیت، پروست احتمالاً بزرگترین نویسنده‌ی رمان فلسفی است که تا به حال پا به عرصه نهاده است و علت اصلی این امر هم آن است که او در درک ارزش‌های متعارفی که به کوشش‌های انسان برای رسیدن به عشق حاکم است نگاه بسیار تیزبینی دارد و همواره تلاش می‌کند که صادقانه از آن‌ها سخن بگوید.(فلسفه عشق ص 56)

پروست‌پژوهی(20)

عشق افلاطونی(3)

در کتاب جستجو از دختران بسیاری سخن می‌راند، تا آنجا که در جایی تعداد آن‌ها را به 14 نفر می‌رساند،(ج4 ص 221) اما ظاهراً در میان همه‌ی آنان اول دلباخته‌ی ژیلبرت سوان (یا همان ماری دوبنارداکی دختر یک اشراف‌زاده‌ی لهستانی) بود. تا آنجا که می‌گوید: در دوره‌ای که دلداده‌ی ژیلبرت بودم هنوز می‌پنداشتم که عشق به راستی در بیرون از ما وجود دارد...، به نظرم می‌آمد که اگر به اراده‌ی خودم وانمود به بی‌اعتنایی را به جای شیرینی اعتراف به عشق می‌نشاندم، نه تنها خود را از یکی از شادکامی‌هایی که بیش از همه آرزوهای‌شان را داشتم، محروم می کردم، بلکه به دلخواه خود عشقی جعلی و بی‌ارزش می ساختم.(به نقل از مارسل پروست و نشانه‌ها ص 45) و بعداً آندره و در نهایت آلبرتین سیمونه، دختری در بلبک بوده است که پس از مرگ پدر و مادرش، نزد خاله‌اش خانم بونتان زندگی می‌کرد.(ج۵ ص ۵۸) به گونه‌ای که خاله‌ی آلبرتین آرزو داشت که پروست با او ازدواج کند.(ج4 ص 382) مادرم آلبرتین را دیده بود و پافشاری کرد که ببینمش، به خاطر چیزهای مهرآمیزی که در باره‌ی مادربزرگ و در باره‌ی من گفته بود. از این رو با او قرار گذاشتم.(ج4 ص 205) هر چند مادرش راضی به ازدواج با او نبود.(ج4 ص 488 و 576) و با این وصلت مخالف بوده است.(ج5 ص 163) و به قول خودش، به هر کاری دست می‌زدم تا سرگرمش کنم، زندگی را برایش خوشایند کنم و شاید ناخودآگاه می‌کوشیدم به این وسیله آرزوی ازدواجش با خودم را به دلش بنشانم.(ج۵ ص ۲۲) فکرش بکن، این همه سال‌های زندگی‌ام را هدر دادم، مرگ خودم را خواستم. بزرگترین عشق زندگی‌ام را برای زنی مایه گذاشتم که ازش خوشم نمی‌آمد و به من نمی‌خورد.(ج1 ص 502)

باز می‌گوید: همه‌ی عشق‌های دیگرم هم چیزی جز طرح‌هایی تُنُک و خجولانه برای تدارک و فراهم آوردن زمینه‌ی عشق بزرگ‌تر... یعنی عشق به آلبرتین نبود.(ج۵ ص ۲۹۵) اما در اوائل جلد ششم با عنوان گریخته، رفتنش را تحمل نمی‌کند. گویا قصد ازدواج با او داشته است ولی در نهایت، آلبرتین پس از پرت شدن از اسب می‌میرد.(ج 6 ص 71)

از این رو دلباختگی‌اش به او تا آخرین لحظه‌ی رفتنش به تورن و مرگ نابهنگامش در ذهن و ضمیر پروست جاری بود.(ج4 ص 612) فراموش کردن آلبرتین تنها زمانی به جریان می‌افتد که قهرمان داستان آن قسمت سطوح و درجات عشق خود نسبت به وی را پایین می‌آورد که آغاز عشق او را تحت تأثیر قرار داده بودند.«اکنون به خوبی احساس می‌کردم که قبل از فراموش کردن کامل آلبرتین و قبل از رسیدن به همان بی‌تفاوتی آغازین، لازم بود، مانند مسافری که از جاده‌ای که آمده است برمی‌گردد، در جهت عکس تمام احساساتی که توسط آن‌ها به این عشق بزرگ رسیده بودم، حرکت کنم.(مارسل پروست و نشانه‌ها ص 102)

جلد ششم جستجو با عنوان گریخته (اسم اصلی آن آلبرتین گمشده است)، بیشتر در مورد عشق به آلبرتین است. در همین کتاب وقتی درمی‌یابد که آلبرتین با یک دختر رختشو در دریا آب تنی کرده است، حالت آن‌ها را شبیه دو نقاشی السیتر فرض می‌کند و می‌نویسد: چنین حالتی را زمانی که آلبرتین کنارم می‌نشست در پای او نیز می‌دیدم و اغلب خواسته بودم به او بگویم که مرا به یاد آن نقاشی‌ها می‌اندازد، اما نگفته بودم، چون نمی‌خواستم با او از تصویر تن برهنه‌ی زن حرفی زده باشم.(ج ۶ ص ۱۳۰) و در جایی با صراحت تمام می‌گوید: هیچ‌گاه فکر ازدواج با او را نداشته بودم.(ج۵ ص ۴۲۳)

پروست‌پژوهی(21)

عشق افلاطونی(4)

عشق به آلبرتین زمانی به پایان می‌رسد که بازگشت به گروه انجام می‌گیرد: این بازگشت ممکن است به گروه قدیمی دوشیزه‌های جوان باشد، مانند مورد آندره که بعد از مرگ آلبرتین به عنوان نماد این عشق محسوب می‌شود.(«در آن زمان، شوق این را داشتم تا اندکی ارتباط نزدیک با آندره داشته باشم، چرا که وی در آغاز ارتباط خود با من یک وجه مشترکی با گروه دوشیزه‌های جوان داشت و عشق مرا به گروه دوشیزه‌هایی که مدت مدیدی از هم جدا نشده بودند، معطوف می‌کرد»)؛ و احتمال دارد این بازگشت به گروهی مشابه به گروه قدیمی باشد، درست مانند همان گروهی که پس از مرگ آلبرتین قهرمان داستان در کوچه‌ای آن را ملاقات می‌کند، گروهی که این بار برخلاف معمول، موجب شکل‌گیری عشقی می‌شود و محبوبی را برای قهرمان داستان انتخاب می‌کند. چنین می‌توان گفت که از برخی جهات گروه و سلسله {عشق} در مقابل همدیگر قرار می‌گیرند و گاهی نیز آن‌ها از همدیگر تفکیک‌ناپذیر بوده، مکمل یکدیگرند.(مارسل پروست و نشانه‌ها ص112) مرگ ناگهانی و نابهنگام آلبرتین راوی را از میل جنسی دلزده می‌کند و به همان اندازه باعث بی‌اعتنایی او به مرگ می‌شود تا نهایتاً در دلبستگی به واقعیتی دیگر یعنی «کتاب من» سنگری امن بیابد.(مارسل پروست و ادراک زمان ص 44) سلست با معصومیتی دلپذیر اعتراف می‌کند که جای آلبرتین نشسته است، یک آلبرتین بدون نقص که در حد اعلای محبت مادرانه‌اش، نه وصلت محبوب با خود که غرقه شدن او در کارش را می‌خواهد.(همان ص 53)

پروست در جلد هفتم کتاب در جستجوی زمان از دست رفته می‌نویسد: مادام دو گرمانت سپس گفت: اما شما، شما هنوز همان هستید که بودید. بله، واقعا عجیب است. همین طوری جوان مانده‌اید و این گفته بسیار غم‌انگیز است، زیرا فقط زمانی مفهوم دارد که به راستی (حتی اگر نه به ظاهر) پیر شده باشیم. و ضربه‌ی نهایی را با این گفته به من زد: همیشه متأسف بوده‌ام از این که شما چرا ازدواج نکردید. اما شاید هم در نهایت این طوری بهتر باشد.(ج۷ ص ۲۸۶)

ژیل دلوز در مورد معشوقه‌های متعدّد پروست می‌نویسد: یک تمایز و تفاوت بنیادی بر عشق‌های ما تقدّم دارد و آن‌ها را هدایت می‌کند. شاید این تصویر عشق به مادر (یا در مورد یک بانو، تصویر عشق به پدر، مانند مورد دوشیزه ونتوی) باشد. {که عشق ما را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.} دقیقاً این نوع عشق می‌تواند تصویری بسیار دور باشد که در ورای تجربه‌ی ما قرار دارد و یا موضوعی باشد که خارج از اراده‌ی ما عمل می کند و یا نوعی کهن‌الگو باشد. این عشق می‌تواند به صورت تصویر، تصوّر و یا جوهری غنی باشد که به شکل متفاوت در وجود اشخاصی که دوست می‌داریم و حتی در نزد تنها یک فردی که به آن عشق می‌ورزیم، ظاهر گردد؛ و این عشق می‌تواند همواره در عشق‌های متوالی ما تکرار شده و حتی در هر یک از آن‌ها به طور انفرادی متجلّی شود. آلبرتین نسبت به عشق‌های دیگر قهرمان کتاب در جستجو و حتی نسبت به خود، هم خودش و هم دیگری است. در واقع آلبرتین‌های زیادی وجود دارند که باید به هر یک از آن‌ها نامی جداگانه داد، ولی در عین حال گویی همه‌ی آن‌ها یک موضوع هستند و گویی همه‌ی آن‌ها یک کیفیتی را تشکیل می‌دهند که جنبه‌های متفاوتی دارند. بنابراین احیای گذشته و انکشاف در هر عشق به صورت تنگاتنگی در هم ادغام می‌شوند. حافظه و تخیّل با هم به کار گرفته می‌شوند و همدیگر را اصلاح می‌کنند؛ هر یک از آن‌ها به محض برداشتن گامی به جلو، دیگری را وادار می‌کند تا گامی دیگر بردارد. به طور حتم، در عشق‌های مستمر ما، هر عشق تفاوت خود را عرضه می‌کند، اما این تفاوت پیشاپیش در عشق قبلی نیز وجود داشت، تمام تفاوت‌ها در یک تصویر اولیه جای می‌گیرند که ما همواره در سطوح مختلف اشاعه می‌کنیم و آن‌ها را مانند قوانین ادراکات عشق‌های‌مان تکرار می‌نماییم.«پس عشق من به آلبرتین، علی ‌رغم تفاوت از حیث زمانی، قبلاً در عشق من نسبت به ژیلبرت ثبت شده بود.(مارسل پروست و نشانه‌ها ص 98 و99)