در مسیر میسور(15)
در مسیر میسور(15)
یک شنبه 31 جولای 2011
در نامههایی که صادق هدایت از بمبئی به مجتبی مینوی نوشته است از سفرش به بنگلور و میسور مینویسد و میگوید: جایت خالی سیاحت تمام عیاری کردم. افسوس که خیلی گران تمام شد.(1)
تا ساعت 10 صبح به ادامهی کار تحقیق پیرامون تئوری اقتباس قرآن پرداختم. پس از آن، دخترم، صدیقه را در تهیهی غذای ظهر و جمع و جور و تمیز کردن خانه یاری کردم. معمولاً در روزهای تعطیل بخشی از اوقات خود را صرف کمک کردن در امور خانه میکنم. این رویه و روحیه را از دورهی نوجوانی آموختهام که به جای پرسه زدن در خیابان و خوشگذرانی با دوستان در کنار خانواده باشم و آنان را در امور خانه یاری رسانم. شاید یکی از علل علاقهی پدر و مادر نسبت به فرزند را بتوان در همین امر جستوجو کرد. چرا که پارهای از دغدغههایشان فروکش میکند و فرزند هم از پارهای آسیبهای اجتماعی در امان میماند. ساعت 11 به قصد رفتن به میسور خانه را به سمت ترمینال ترک کردیم.
اتوبوس با نیم ساعت تأخیر در ساعت 12:30 حرکت کرد. مسیر بنگلور تا شهر قدیمی میسور 140 کیلومتر است. و دو طرف جادهی اتوبانی سرسبز و پُرگل، چشماندازی از درختان نارگیل، دیده را به همراهی دعوت میکرد. راننده، حدوداً هر پنج دقیقه یکبار، صدای بوق نکره اتوبوسش را به صدا در میآورد تا مزاحمان راه را از آمدنش باخبر کند. البته ما که در صندلی جلو، جلوس کرده بودیم، شاهد اشغال باند سبقت توسط کامیونها و یا عبور موتورسیکلتها در باند دوم اتوبان بودیم و به راننده حق استفاده از بوق را میدادیم، اما نه هر پنج دقیقه یکبار! اسباب پذیرایی آنها هم یک بطری کوچک آب معدنی و تماشای یک فیلم هندی دو ساعت و نیمه با ژانر اجتماعی بود.(2)
در مسیر میسور، روستاها و بخشهای بسیاری به چشم میخورد.(3) از این رو مسافرانی در طول مسیر پیاده و یا سوار میشدند. به جز چشمنوازی گلها و نارگیلها، تعداد زیاد پمپ بنزین و خلوتی آنها با توجه به ازدیاد ماشینها اعجاب مرا برانگیخت. البته این اعجاب ناشی از مقایسهای است که همواره ذهن آدمی بدان مشغول است.(4) هر چند در امور فردی و خانوادگی هنر در مقایسه نکردن است. این را پائولو کوئیلو در کتاب «اندیشههای ماندگار» خود به نقل از مولانا جلال الدین رومی گوشزد کرده است.(5)
سرانجام پس از عبور از مناطق دیدنی میان راهی، اتوبوس ساعت چهار بعد از ظهر وارد ترمینال پرازدحام میسور شد. خارج از ترمینال با تاکسی به منطقهی ویجینگر( Vigaynagar) جایی که ایرانیان مقیم میسور در آنجا سکنی گزیدهاند، رفتیم. تلفنی قرار ملاقات با آقای بلاده از فارغالتحصیلان دورهی دکتری در رشتهی تکنولوژی آموزشی در انجمن اسلامی گذاشته بودیم تا کلید منزل آقای مهدی ملّاحی فینی از دانشجویان دورهی دکتری علوم سیاسی را از او تحویل بگیریم. پس از دیدار با بلاده و همراهی ایشان به خانهی ملّاحی رفتیم. نمازمان را اقامه کردیم و مدتی پای صحبتهای ایشان نشستیم. از وضعیت تحصیل در میسور پرسیدم و گفتم: تمایل به ادامهی تحصیل در رشتهی فلسفه یا جامعهشناسی دارم. در مقام پاسخ خیلی به این رویکرد خوشبین نبود و کمبود استادِ راهنما و سختی اخذ پذیرش را هم بهانهی بدبینی خود کرد. در عین حال، مرا هم ناامید نکرد و گفت: من شمارهی تلفن شما را به یکی از دوستان انجمن میدهم تا با شما تماس بگیرد و در این باره میتوانید بیشتر گفتوگو کنید. در طبقهی اول ساختمان، صاحب خانه حضور داشت. وی مرا برادر ملّاحی معرفی کرد و رفت.
آغاز ماه رمضان بود و ما هم با توکّل بر خدا و توجه به عنایتش گفتوگوی اولیه را به فال نیک گرفتیم و برای پیشوازی ماه پرفضیلت رمضان برای خرید وسائل شام و سحری به فروشگاه بزرگ محله به نام More رفتیم. در آنجا با چند ایرانی که برای خرید آمده بودند، مواجه شدیم.(6)
در همان نگاه اول دریافتم که میسور نسبت به بنگلور کوچکتر است، اما تمیزتر و سرسبزتر. بسیاری از ایرانیان ترجیح میدهند در این شهر به تحصیل بپردازند. البته خیابانهای کمعرض و پر چالهی محلهی ویجینگر آدمی را آزار میدهد. ولی ظاهراً مردم هند با این وضع خو کردهاند. این خوگیری همان ورود به دنیای عرفان طبیعی و حضور و رضایت در طبقهی اجتماعی (کاست) است که هندیان را متفاوت از دیگر شرقیان کرده است.(7) به نظر میرسد خونسردی و آرامش حاکم بر روح و روحیهی آنها هم ناشی از این شیوهی زندگی باشد. این وضعیت را میتوان از فضای حاکم بر فیلمهایشان نیز دریافت کرد. در آغاز فیلم همه چیز رو به راه است و در میانه، قهرمان فیلم با چالشی جدّی روبهرو میشود، ولی با پیمودن مسیری پر پیچ و خم، سرانجام گرهی کور بحران گشوده میشود و همه چیز به خیر و خوشی به پایان میرسد.
ساعت 8 شب جناب سعیدی تماس گرفت و پس از خوشامدگویی گفت: از فردا شب ما جلسهی قرآنخوانی برگزار میکنیم و از حضور شما هم در جلسات بهره میگیریم. در ضمن من دانشجوی دورهی دکتری در رشتهی مددکاری اجتماعیام (social work) و برای ادامهی تحصیل شما نیز استاد راهنما سراغ دارم و در صورت بروز مشکل، شما یک پرسشنامه را پُر میکنید تا در فرصت مقتضی، دانشگاه، استادی را معرفی کند. ضمن تشکر از آقای سعیدی، قول همکاری در زمینهی تفسیر قرآن را دادم. شکر الهی را بر زبان راندم و با دخترم ذوقزده به گفتوگو پیرامون برنامههای فردا پرداختیم.
روزی پر دغدغه و پرکار را سپری کرده بودیم. پس از خوردن شام، سری هم به فیسبوک زدم و اخبار مربوط به ایران و جهان را مرور کردم و به نیّت یومالشک و یا همان پیشوازی ماه مبارک رمضان با خوردن سحری ساده، ساعت 10 شب به رختخواب رفتم. خدای بزرگ را به همهی نعمتهایش شکر کردم و از این که لحظههایمان با امید و عنایت به مدد الهی سپری میشود؛ پلکهایم را به علامت خواب روی هم گذاشتم و با تلاوتی از آیات قرآن در انتظار طلوعی دیگر به خوابی عمیق فرو رفتم. چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی.(8)
-----------------------------------
1- نامههای صادق هدایت، به کوشش محمد بهارلو ص 185 و 188
2- نام فیلم به خاطرم نمیآید، ولی حکایت دو خانواده بود که در جنب و جوش مراسم ازدواج بودند؛ ولی درگیریهای بیرونی و کنشهای روحی، مانع از سرگیری مراسم گردید. در نهایت با واسطهگری بزرگان، موانع برطرف و قضیه حلّ و فصل شد.
3- گاندی بیش از یک قرن پیش، گفته بود آیندهی هند در روستاهاست نه شهرهایش.(سقراط اکسپرس، اریک وینر ص 191)
4- البته مقایسه کردن یک امر روانی - فلسفی است و ذهن به صورت ناخودآگاه سراغ آن میرود.
5- کتاب «اندیشههای ماندگار» به شخصیتهایی اشاره دارد که کوئیلو متأثر از آنهاست که از جملهی آنان مولوی است. وی در کتاب «کیمیاگر» هم سخت تحت تأثیر مولوی است و در مصاحبهاش با دکتر آرش حجازی این نکته را با صراحت تمام بیان کرده است.
6- تنها زمانی بالبداهه به کمال دست مییابیم که در سرزمینی بیگانه به هموطنی برمیخوریم و میانمان خود به خود تفاهمی برقرار میشود، چه بی آن که پیشتر یکدیگر را دیده باشیم عامل یگانهای ربطمان میدهد.(در جستجوی زمان از دست رفته ج 4 ص 6)
7- مخملباف در مقالهی مجسمه بودا از شرم فرو ریخت، هندیان را به داشتن عرفان طبیعی ستوده است. والتر استیس هم در کتاب «عرفان و فلسفه» میگوید: بودائیان گرچه به ظاهر خدا ندارند و بتپرستی میکنند، اما داستان عمیقتر از اینهاست؛ بوداییها تئوری خدا را ندارند، گرچه تجربهی خدا را دارند.(ص 126)
8- چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند/حافظ
یارب شب دوشین چه مبارک سحری بود کو را به سر کشته هجران گذری بود/سعدی