عاقبتِ آرزومندی

گاهی به دلم می‌آید که من پادشاهم بی ملک، و قاضیم بی قضا، و صاحب صدرم بی صدر، توانگرم بی مال، و از این اندیشه‌ها هم بوی حب جاه و مال و طمع و حسد می‌آید. و از غصه‌ی اینها خویشتن را این سوداها می‌دهی. باید که روح خود را به صفات الله چنان متحد گردانی که از اینها در تو هیچ نماند. مردمان جدً می‌کنند در دکان‌های دنیا از جاه و مال. مرادها همچون نردبانی است دراز و با عقبه‌ی بلندی، پایه پایه برمی‌روند و یقین می‌دانم که از میان نردبان فرو خواهند افتادن(معارف جلد1 ص 374)

این جملات از عارف بزرگ بهاءالدین بلخی است که به نوعی در کلام شاگردش برهان الدین و فرزندش مولانا جلال الدین نیز انعکاس یافته است. در این عبارات پر احساس و آموزنده، نکته‌های بسیاری نهفته است که بدان اشارت می‌کنم.

- کلام با گاهی آغاز می‌گردد. یعنی این که وسوسه‌ها گاه سراغ عارفان نیز می‌آیند و کسی از آنها در امان نیست به دل آمدن یعنی وسوسه شدن و خواستن یعنی خواهان تغییردر بیرون به نفع برون که ارضاء منیت انسانی است.

- پادشاه بی ملک و ... بیانی از خودشیفتگی آدمی است. خودشیفتگی بر دو نوع است یکی فردی و شخصی که امثال بهاءالدین بدان دچارند و دیگری عمومی و ملی است که فردوسی و نظامی گنجوی از آن سخن می‌گویند.

- بوی حب جاه و حسد همواره مشام آدمی را می‌آزارد و کمتر کسی است که از آن رهایی یابد. به قول غزالی آخرین چیزی که از قلوب مخلصین خارج می‌گردد؛ حب جاه است بلکه می‌توان گفت: حب جاه خصلتی است که از قلوب مخلصین هم خارج نمی‌گردد. ورود این سوداها به دل، موجبات غصه‌ی آدمی را فراهم می‌کند و زندگی را پر آشوب می‌گرداند. از این رو بهاء ولد خود و دیگران را نهیب می‌زند که اگرآسایش دو گیتی را جستجو می‌کنند باید از بروز این گونه خطورات در قلب پرهیز کنند و دل را از اغیار خالی گردانند تا یار در آن ساکن شود.

- راه رهایی از این آرزوها، وحدت موجود است یعنی اتحاد با خدا و فنا شدن در او. زیرا از این آرزوها بوی شرکت و شراکت با خدا می‌آید. و همین حس خداگونه شدن است که آدمی را در این جهان به ورطه‌ی سقوط می‌کشاند. به تعبیر قرآن لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ (تین/4)

- در ادامه از خود و خواسته‌های نفسانی گذر کرده است و یک حکم کلی صادر می‌کند و آن این که مردم همواره در معرض این خطورات و خطرات هستند و به جاه و مال می‌اندیشند ولی این را نمی‌دانند که این آرزوها مانند بالا رفتن از نردبان است که پله پله طی می‌شود و وقتی فرد به بالا می‌رسد؛ متوجه می‌شود که زیر پایش خالی است یعنی عمر را غافلانه سپری کرده است و بدون آن که به یکی از آن مرادها رسیده باشد؛ مرگ از راه می‌رسد.

- وقتی نفس‌های آخر به صدا درآمد؛ صدای شکستن پایه‌های آرزوها نیز به گوش می‌رسد و با فرا رسیدن مرگ یکباره از آن بالا سقوط می‌کند و استخوان‌های‌اش می‌شکند. این را با جمله‌ی "یقین می‌دانم" همراه می‌کند یعنی در آن تردیدی نیست که عاقبتِ آرزومندی همین است.

- اما این نکته‌ها با بیانی دیگر در کلام برهان الدین محقق، شاگرد بهاءالدین، نیز جاری شده است. او می‌گوید: دنیا سقف دوزخ است.همه‌ی ازهار و انوار و خوشی‌ها و آرزوها می‌بینی و در اندرون صد هزار عذاب و اگر کسی گوید تو را که عاقبت این سقف فرو درد و التفت الساق بالساق(قرآن سوره‌ی 75، آیه‌ی 29) و هنگامه بالا گیرد، زنهار تا بر بام به لاله و ریاحین مغرور نشوی(معارف ص 48)

- گویا مولوی به تأسی از دو استاد خود اشعار زیر را سروده است

نردبان خلق این ما و منیست عاقبت زین نردبان افتادنیست

هر که بالاتر رود ابله ترست کاستخوان او بتر خواهد شکست

این فروعست و اصولش آن بود که ترفع شرکت یزدان بود

چون نمردی و نگشتی زنده زو یاغیی باشی به شرکت ملک جو

چون بدو زنده شدی آن خود وی است وحدت محض است آن شرکت کی است

شرح این در آینه اعمال جو که نیابی فهم آن از گفت و گو

(مثنوی 4/2763 به بعد)