انسان شناسی(1)

روابط چهارگانه ی آدمی

انسان تنها موجودى است كه هويت و شخصيت خود را مرهون ارتباط با ديگر موجودات است و از آنجا كه داراى اندیشه است. تلاش مى كند با ارتباط گرفتن، ماهيت خود را بازتعريف نماید. در يك نگاه كلى، بين انسان و ديگر موجودات، چهار رابطه قابل تصور است. رابطه انسان با خدا - رابطه انسان با خودش - رابطه انسان با ديگران و رابطه انسان با جهان. اين چهار رابطه، نشانگر پيچيدگى ذاتی آدمى به مثابه ی عنصر برتر هستى است. چون اگر براى دیگر موجودات سه رابطه از مجموع روابط مطروحه، لحاظ گردد؛ انسان تنها موجودى است كه با خودش نيز رابطه دارد. يعنى به برداشت هاى مختلفى از هويت خود می رسد. البته شايد تصور شود كه اين رابطه ممکن است پس از ارتباط با ديگر موجودات در او پديد بیايد ولى مهم اين است كه اين رابطه را هم مى توان تعريف و تحلیل كرد.

بنابراین انسان تنها موجودى است كه عليه خود دست به انقلاب و قيام مى زند. و از خود تفسيرهاى مختلفى ارائه مى دهد ولى ديگر موجودات قدرت اين بازپرورى را ندارند و از خود بيگانه هستند و با اتصال و ارتباط با ديگر موجودات به حيات خود ادامه مي دهند.

روابط چهارگانه اى كه براى انسان برشمرديم ناشى از برداشت و تفسيرى است كه انسان درباره ی پيرامون خود دارد لذا در ديگر موجودات اين چهار رابطه دريافت نمى شود. چه که انسان از قدرت تفكر و تحليل برخوردار است. و خردورزی مابه التفاوت او و ساير موجودات است.

اى برادر تو همين انديشه اى

مابقى خود استخوان و ريشه اى

گر بود انديشه ات گل، گلشنى

ور بود خارى، تو هيمه گلخنى

        بنابراين انسان به روابط چهارگانه ی خود پى مى برد. و از هر كدام، تلقی و برداشتى خاص دارد، آنچه در جهان فلسفى مورد ارزيابى قرار گرفته؛ بررسى و برداشت انسان از جهان هستى به عنوان موجود مطلق است.  فلسفه درباره ی رابطه ی انسان با خودش کمتر سخن می گوید ولی عرفان متولی اين رابطه است و آدمی را متوجه خودش مى كند. عارفان در این زمینه خدمت شایانی كرده اند. از اين روست كه ما مولوى و حافظ و سعدى را بيشتر از فارابى و بوعلى و بیرونی مى شناسيم.

مكاتب جديد اجتماعی كه در حيطه ی انسان محورى شكل گرفته اند، حاصل نگاه انسان به پيرامون خود و درتنظيم روابط با ديگران است اگزيستانسياليسم که قائل به وحدت وجود است؛ در دو جنبه ی الحادى و الهى ظهور کرد. مکتب اومانيسم همه چيز را حول محور انسان مورد بررسى قرار داد. ماركسيسم نیز به رابطه ی بين انسان و جهان پيرامونش خصوصا از بعد اقتصادى پرداخت. در اين ميان مكتب اگزيستانسياليسم توجه جدی به تنهايى انسان دارد. اما تلقى عارفانه دینی بر این باور است که در مقايسه با انسانهاى ديگر تنهاست اگر او را با خدا مقايسه كنيد و رابطه او را با خدا بسنجيد؛ تنهايى در كار نيست، نوعی جدا ماندگى در كار است.

بنابراين ما نيازمنديم كه رابطه ی خودمان با خودمان را مورد بررسى و تجدید نظرقرار دهيم. اين است كه مولوى در دفتر سوم مثنوى در داستان مارگير مى گويد: آدميان را به حيرانى هاى بيرونى سرگرم كرده اند و از درون پرغوغاى خود دور نگه داشته اند.

مارگير از بهر حيرانى خلق

مارگيرد اينت نادانى خلق

آدمى كوهيست چون مفتون شود

كوه اندر مار حيران چون شود

صد هزاران مار و كه حيران اوست

او چرا حيران شدست و مار دوست

همه حيران آدمى هستند ولى برعكس در جهان امروز، انسان حيران همه چيز شده است. وقتى انسان از خودش بيگانه شد؛ حيران ديگر چيزها مى شود. وقتى خود را گم كرد به دنبال چيزهايى ديگر مى گردد. در حقيقت انسانها از وقتى خود را به فراموشى زدند يا خود را گم كردند طبيعتشان گسترش پيدا كرد. و بى رويه به اسراف و اتراف پرداختند. کسی که دنياى خود را گم کرده است؛ خود را در بيرون جستجو مى كند.

حال آنكه به قول مولوى گمشده ی او در وجود خود اوست. كسى ثروتى نصيبش شد زمينى خريد و بعد در آن كاخى ساخت پس از مدتى فهميد تا در زمينى ديگر خانه كرده است.

در زمين مردمان خانه مكن      كار خود كن كار بيگانه مكن

كيست بيگانه تن خاكى تو        كز براى اوست غمناكى تو

تا تو تن را چرب و شيرين مى دهى      جوهر خود را نیابى فربهى