چرایی ی مرگ
چرایی ی مرگ
کیفیت حیات شما همان علت پنهان مرگ شماست(تو آن هستی، کمبل ص 80)
ما در مواجه با پاره ای از پدیده های زندگی، دچار کج فهمی و دگردیسی می شویم و با نوعی مغالطه ی منطقی چرایی ها را فدای چگونگی ها می کنیم. مرگ از جمله عناصر زندگی است که نه فقط در تقابل با حیات نیست بلکه در موازی و هم قطار آن پیش می رود. اصلا خود حیات مجموعه ای از مرگ و زندگی است. تا مرگ نباشد زندگی معنا ندارد. و تا وقتی زندگی نباشد مرگ نمایان نمی شود. این دو پدیده ی همراه و همگام، گاه به حسب غفلت و یا مغلطه ای از هم جدا می شوند.
آدمی با اطلاع یابی از مرگ دیگری دو برخورد از خود نشان می دهد اولین واکنش او این است که می گوید خوب شد این مصیبت نصیب من نشد. و از من دور ماند. در واکنش دوم از علت ظاهری مرگ می پرسد. آشکارترین طریق برای انهدام و عدم رویارویی با مرگ پرسش از چگونگی آن است. حال آن که عنصر سازنده و زنده ی مرگ چرایی آن است. و از آنجا که زندگی و مرگ همزاد هم هستند؛ پرسش از چرایی مرگ منجر به پرسش از چرایی زندگی می شود. وقتی نیچه می گوید: هر کس چرایی زندگی را درک کند با چگونگی آن کنار می آید؛ دقیقا به اهمیت و ارزش چرایی اشاره می کند و از آنجا که مرگ روی دیگر سکه ی زندگی است؛ این تحلیل بر مرگ نیز قابل تسری است. اصل در مواجه با پدیده ها درک چرایی آنهاست نه چگونگی آنها. کنار آمدن با سختی های زندگی که شعار امروزین معناگرایان و روان شناسان است؛ همین معنا را تداعی می کند. انسانی که توانسته است فلسفه ی زندگی و مرگ را دریابد؛ به تعلقات آن دچار نمی شود و حرص ثروت و قدرت ندارد. از طرفی به فرایند زمان توجه جدی ندارد و همه چیز را در حال جست و جو می کند.
آنچه انسان جامعه ی مدرن را مشغول و مشعوف خود ساخته است چگونگی های حیات است نه چرایی آن. چون ردیابی چگونگی ها، مواجهه ی علمی و عقلانی با پدیده هاست اما به قول اریک فروم دین آمده است که به چرایی ها پاسخ دهد. به این علت که چرایی ها در نهایت به یک عنصر ختم می شود ولی چگونگی ها متنوع و متکثر هستند. یعنی هر کسی می تواند برداشت فکری خود را بیان نماید. غفلت و تنوع طلبی آدمیان موجب دلبستگی به چگونگی هاست. در این تنوع گرایی است که حقیقت گم می شود. و ایمان گروی رنگ می بازد.
یکی از علل گریز از چرایی مرگ و زندگی این است که دامن ذهن و ضمیر خود ما را می گیرد. درست برعکس چگونگی ها که از ما فاصله دارد و یا ما در گزینش آنها، سراغ دورترین راه می رویم. سر این تنوع و تکثرگزینی این است که آدمی از وحدت فرار می کند. اینکه عرفا وحدت گرا بوده اند همین است که کثرت، آدمی را از خود دور و مشغول حاشیه ها می کند. به تصور من آیه " انالله و اناالیه راجعون " که در مواجهه ی با مصیبت بر زبان مومنان جاری می شود حکایتی از وحدت گرایی است.