راضی به روزی(35)
روز شنبه 20 اگوست 2011
صبح ساعت 30/8 از خواب برخاستم؛ قرآن خوانده و به جمع و جور کردن وسائل و تمییز کردن خانه مشغول شدم. مدت زمانی که اضافه آوردم به مطالعه ی گرامرانگلیسی پرداختم. ظهر آقای ایرانمش آمد و کلید خانه را به ایشان تحویل دادم. برای رجعت به بنگلور با یک ریکشا خود را به ترمینال میسور رساندم. اتوبوس های مختلف با قیمت های متفاوت مسیر 140 کیلومتری را در مدت چهار ساعت طی می کنند. یکی از آنها را انتخاب کرده و با پرداخت هزینه ی بلیط سوار شدم. میانه ی راه باران شدیدی باریدن گرفت ریز و زیبا و مرا به فرو رفتن دررویاهایم دعوت نمود. نگاهم بیشتر به طبیعت سر سبز و پرنشاط پیرامون جاده بود. جاده حکایت زندگی آدمیان است پر پیچ و خم و با مناظری رنگارنگ. کتاب کیمیاگر کوئیلو در جاده ی سانتیاگو سپری می شود. کتاب کوری ساراماگو از چهار راه یک خیابان شروع می شود.(1) بزرگان زندگی را به جاده تشبیه می کنند دراتوبوس زندگی، عده ای مشغول خوردن خوراکیها می شوند و پاره ای به آینده ی فرارو می اندیشند و بخشی هم نظاره گر تابلوهای کنار جاده هستند. اتوبوس حدودا پس از 2 ساعت حرکت در کنار یک رستوران بین راهی توقف کرد و برخی از مسافران نارگیل خوردند و عده ای هم به چای خوردن مشغول شدند. و من هم لحظاتی درهوای بارانی قدم زدم.(2)
ساعت 6 بعد از ظهر به بنگلور رسیده و با تاکسی به محله ی کامن حالی، آنجا که دخترم انتظارم را می کشید، رفتم. با سلام و احوال پرسی از او و هم اتاقی اش، استراحتی کردم و بعد نماز خوانده و افطار گشودم. پریسا رئیسی غذای ایرانی را تدارک دیده بود؛ به اتفاق خوردیم. پس از گذشت نیم ساعت، باران شدیدی با دانه های درشت، پنجره را نوازش می کرد. من هم سرشار از بارش و نوازش باران شدم با خود گفتم چه دنیای عجیبی و رنگارنگی الان
در بندرعباس، مردم، گرمای بالای 50 درجه را تحمل می کنند ولی در اینجا باران امان نمی دهد. قبلا در باره ی تفاوت طبیعت و پاداش روزه مطلبی آورده بودم(3) آنی به یاد آواز شجریان افتادم که می خواند ببار ای بارون ببار/ با دلم گریه کن، خون ببار/ در شبهای تیره چون زلف یار/ بهر لیلی چو مجنون ببارای بارون / دلا خون شو، خون ببار/ بر کوه و دشت و هامون ببار....
پس از خوردن افطاری مدتی با دخترم و هم اتاقی اش در باره ی اینجا و آنجا (ایران) گفت و گو کردیم. طبیعی است در این صحبت ها به یک مقایسه در زمینه ی فرهنگ اجتماعی و اخلاقی و دینی پرداخته می شود هر دونفر از این که هندوستان را برای ادامه ی تحصیل انتخاب کرده بودند؛ احساس رضایت و شعف داشتند و با قاطعیت برای ادامه ی تحصیل در مرحله ی دکتری عزمشان را جزم کرده بودند(4)
این همه همت و جزم برای تحصیل و کنار آمدن با مشکلات را ستودم و آنها را برای ادامه ی تحصیل تشویق کردم. آنها می گفتند در کلاس درس به جز ما یک ایرانی دیگر هم حضور دارد و در مجموع 12 نفر هستیم. البته یک دختر اصفهانی هم با مادرش در بنگلور زندگی می کرد که خواهان هم اتاقی شدن بود. اما پریسا نظر موافقی نداشت و می گفت لازم است ایشان را چک کنیم.
از آنجا که خسته بودم؛ ترجیح دادم که زودتر بخوابم. این خواسته را به نوعی به دخترم منتقل کردم او هم با دوستش به اتاق دیگری رفته و به درس و مشق خود پرداختند. من هم خود را آماده ی خواب کردم و لحظاتی بعد با رختخواب انس گرفتم. اصولا خواب شب را به خواب صبح ترجیح می دهم این آیه ی قرآن که می فرماید: هو الذی جعل اللیل لباسا والنوم سباتا(5) در وجودم رخنه کرده است. شاید هم دغدغه ی خواندن نماز صبح یکی از علل این ترجیح باشد و دیگر اینکه در سکوت صبح بهتر می توانم مطالعه کنم(6) هر چند در ماه رمضان پس از خوردن سحری و اقامه ی نماز برای ساعتی استراحت می کنم ولی در غیر ماه رمضان به بیداری دل می بندم. در روایات آمده که صبح هنگام توزیع روزی است گویا از این روزی صبحگاهی، اندکی اندیشه نصیب ما شده است به همین روزی، راضی و خشنود هستم. خدا را شکر.
------------------------------
1-مهدی غبرایی مترجم کتاب کوری مقدمه ای مفصلٌ بر آن نگاشته است.
2-از قدم زدن در هوای بارانی بسیار لذت می برم و سخت به این سخن سپهری معتقدم که چترها را باید بست زیر باران باید رفت.
3-به بخش 22 به نام "علم و ثروت" مراجعه شود.
4-دختر من که به امریکا رفت و اکنون در دانشگاه مشغول ادامه ی تحصیل در مقطع دکتری است ولی پریسا رئیسی تلاش داشت که به فرانسه برود.
5-فرقان/47
6-روانشناسان در باره ی زمان مطالعه کردن نظر یکسانی ندارند و معتقد به رعایت روحیات مختلف در مطالعه و زمان آن هستند.