موسیقی از دیدگاه ارسطو و فارابی

ازحضور دوستان و دانشجویان در این محفل بسی خرسند و خوشنودم و از اعضای کانون موسیقی، به ویژه آقای بقایی، بابت پی گیری های مستمرش برای برگزاری چنین نشست هایی صمیمانه سپاسگزارم. امیدوارم این گونه همایش ها بر آگاهی و دانش شما بیفزاید و ثمره ی آن، روح و روان شما را تسخیر و تلطیف کند.
من در این مجال، در سه ساحت سخن خواهم گفت. نخست به نگاه و نوع رویکردم به موسیقی اشاره می کنم. آنگاه در قالب یک بحث نظری و فلسفی، پیش فرض ورود به موسیقی را توضیح می دهم و در پایان، دیدگاه ارسطو در تقابل با افلاطون و همچنین نگاه فارابی به موسیقی را می کاوم.
نوجوانی من در دهه ی پنجاه، در فضایی سرشار از موسیقی ایرانی و عربی سپری شد. اما در جوانی، به علت ورودم به حوزه ی علمیه ی قم و سیطره ی نگاه فقیهانه به موسیقی، خودخواسته از شنیدن موسیقی اجتناب کردم.
اما پس از طی یک دوره ی هفت ساله ی تحصیلی در دانشگاه تهران، از کالبد پیشین خود به در آمدم و از زاویه ی تازه یی به انسان،دین و هنر نگریستم. آرام آرام نگاه فقه زده ام رنگ باخت و با تساهل و تسامح دینی با آدم و عالم مواجه شدم و با مطالعه ی گسترده تر به دیگر ساحات وجودی آدمی نظر افکندم. دراین زمان، در خود نیاز به موسیقی را دریافتم و بار دیگر به شنیدن موسیقی های مختلف روی آوردم. این بار ، چون زمانی بر من گذشته بود، با انتخاب و دیدی متعالی تر به شنیدن موسیقی پرداختم. اکنون به نغمه های زیبای موسیقی در قالب های سنتی، کلاسیک و مدرن گوش می سپارم. اگر در نوجوانی موسیقی های ایرانی و عربی را می شنیدم، این زمان موسیقی غربی را نیز بر شنیده هایم افزوده ام.
اکنون با توجه به تغییر و تحولاتی که ازسرگذرانده ام، بر این باورم که نباید جوانان را از هنر، به ویژه موسیقی، محروم کرد. بلکه باید زمینه ی دست یابی آنان را به موسیقی متناسب با سن و اقتضاءات دوره ی حساس جوانی فراهم کرد.لبته با در نظر داشتن سطح معقول و مقبولی از دانش موسیقی؛ تا ذائقه ی هنری آنان آلوده به سخافت و ابتذال نشود.
نکته ی ظریف در این میان این است که فرزندان این زمانه دیگر به انتظار فتوای تحریم و حرمت یا اباحه ی موسیقی از جانب فقیهان بیگانه با موسیقی نمی مانند و راه پر سنگلاخ خود را به سان آب، که خاصیت ناگزیرش روندگی است، در میان جویباران پی می گیرند.

در بخش دوم سخنم، به موضوعی نظری می پردازم. از آنجا که شما دانشجوی پزشکی و پیراپزشکی هستید، اشاره ی کوتاهی به تفکیک و تمایز علوم تجربی و علوم انسانی بی مناسبت نیست. پس از رنسانس، علوم انسانی با سیطره ی علوم تجربی، به محاق رفت. تا این که در قرن نوزدهم با ظهور ویلهلم دیلتای، علوم انسانی جان تازه یی گرفت. دیلتای با نگاه عمیق فلسفی، در صدد بازنگری در حوزه ی علوم انسانی برآمد. او با استفاده از اندیشه های کانت، به تفکیک دو ساحت عین و ذهن پرداخت؛ به این معنا که ما به مثابه ی انسان، با پدیده هایی مواجهیم که وجودی مستقل از ما دارند و به منزله ی فاعل شناسا، متعلق ذهن قرار می گیرند. موجودات مستقل از انسان، سازوکار خاص خود را دارند و قابلیت آزمون و مشاهده دارند.
علوم تجربی متولی بازشناسی امور بیرونی اند؛ اما در مقابل، علوم انسانی ناشی از نگرش آدمی به خود و کارکرد اویند. حوزه ی علوم انسانی با دو مسأله ی فهم و تبیین سروکار دارند. ما باید نخست خود را فهم کنیم، سپس به تبیین داده های درون خود بپردازیم. بنابراین، سازوکار شناخت خود امری ضروری است. ما همواره با اموری بیرون از خود مواجهیم؛ فرقی نمی کند این امور، اشیاء باشند یا دستگاه های فنی و یا حتی انسان هایی که به مثابه ی ابزار اقتصادی یا ااعتباری به آن ها نگریسته می شود. اما پرداختن به خود، یا از دریچه ی درون عالم هستی را نظاره کردن، رویکرد دیگری را ایجاب می کند. بروز این رویکرد در سخن و عمل کسانی قابل جست وجوست که با زبانی غیرتجربی سخن می گویند و انسان ها را از زاویه یی دیگر بررسی می کنند.
تا زمانی که به یک حرفه و تخصص به منزله ی شغل نگریسته می شود، تأثیر چندانی بر شخص نمی گذارد. اما با اندک توجهی به خود، شغل و حرفه رنگ می بازد. حالا با این مقدمه می توان گفت که موسیقی نوعی در خود فرورفتن و انتزاع از عالم کثرت و رسیدن به وحدت است. موسیقی با تحریک درون، آدمی را به خود متوجه می کند و ساحت وجودی اش را اشباع و ارضاء می کند. از این منظر، موسیقی یکی از راه های پناه بردن به خود و توجه به ساحت وجودی است. منظور از این سخن، توجه به موسیقی در تنهایی و یا درک تنهایی در جمع است. همان حدیث حاضر غایب.
عطف عنان عنایت به خود، در هر صورت امری تماشایی و مبارک است. انسان هایی که از تنهایی خود لذت می برند، بیشتر متوجه خود وجودی شان می شوند و به انسانی دیگر تبدیل می شوند. از نگاه من، اگر موسیقی شخص را متوجه خود نکند، لغو و بیهوده است و نوعی غفلت را به دنبال دارد. موسیقی باید ما را متوجه خود کند، نه دیگری و دیگران.

اکنون به بخش سوم و پایانی سخن می رسیم که می کوشم رویکرد ارسطو به هنر موسیقی را توضیح دهم.
افلاطون در کتاب «فایدون» فایده یی برای شعر و موسیقی قائل نیست. چون که معتقد است شعر و موسیقی، ما را از حقیقت دور می کند و نیز عواطف ما را فربه می کند و عقل را دچار پریشانی. حال آن که آموزش باید به ما بیاموزد که عقل، عنصری کامل است و بدون تأثیرپذیری از عناصر پست نفسانی، به ادراک کلیات می پردازد.
ارسطو در کتاب «اخلاق نیکوماخوس» قاطعانه این نظر افلاطون را رد می کند و براین باور است که دریافت حقایق اخلاقی، به معنای درک قواعد عام نیست؛ بلکه مستلزم درک شهودی ویژگی های برجسته ی وضعیت های مختلف و پیچیده یی است که در زندگی با آن مواجه می شویم. از میان قضایای مربوط به رفتار یا عقل عملی، قضایای کلی مصداق های بیشتری دارند؛ ولی قضایای جزیی صادق ترند، زیرا عمل با موارد جزیی سروکار دارد.
ارسطو در فصل نهم کتاب «فن شعر» نیز به این موضوع توجه دارد و می گوید: شعر ابزاری برای موسیقی است و الفاظ، اصوات را تکمیل می کنند. شعر از حیث ارزش فلسفی، بالاتر از تاریخ است؛ زیرا داستان هایی که به شعر سروده می شوند، نمونه وارترند.
پاسخ ارسطو به دومین نظر افلاطون، این است که عواطف همیشه مایه ی آشفتگی نیستند، بلکه چه بسا ممکن است منشأ آموزش و ارشاد باشند. اغلب تشخیص می دهیم که چه کنیم و یا چه رفتاری با منش و اصول اعتقادی ما سازگار است.
ارسطو استدلال می کند که واکنش عاطفی مناسب، بخشی از منش نیک است. به نظر او این مقصود حاصل نخواهد شد، مگر با آشنایی با آثاری از شعر و موسیقی که عاطفه ی انسانی یا تدبر آدمی، یا هردو را بنمایاند.
مارتا نوسباوم، ارسطوپژوه بزرگ معاصر، می گوید: راست است که ارسطو احتمالٱ معتقد بود که همه ی تجربه ها و فعالیت های آدمی هر بار در نوعی زمینه ی مادی صورت می گیرد، اما این بدان معنا نیست که جریان مورد نظر را شرحی مادی به نحوی کافی تبیین کرده است. ارسطو معتقد است که شرح مادی به تنهایی هرگز تبیین کننده نیست.
ارسطو توجه به آثار هنری و شعر و موسیقی را دلیلی بر فرارفتن پزشکان از شغلشان می داند. ابراز واکنش در برابر رویدادهای تراژیک، به ما درس اخلاق می دهد و ادراکات ما را ظریف تر می کند؛ به نحوی که با استفاده از تجربه های خود، خواهیم توانست در هر وضع پیچیده، ویژگی های اخلاقی دخیل و مرتبط را بهتر تشخیص دهیم.

ارسطو را معلم اول دانسته اند و چون هفت قرن بعد، فارابی آثار ارسطو را به عربی برگرداند، در دنیای اسلامی به او لقب معلم ثانی داده اند. فارابی با اقتباس از «اخلاق نیکوماخوس» و «فن شعر» ارسطو، کتاب «موسیقی الکبیر» را نوشت و با استفاده از زبان ریاضی، نت های موسیقی را بازشناسی کرد.
فارابی کتاب «موسیقی الکبیر» را در هشت مقاله تنظیم کرد. برخی کتاب «کلام فی الموسیقی» را نیز به فارابی نسبت می دهند. فارابی موسیقی را به سه نوع تقسیم می کند: الف- موسیقی نشاط انگیز. ب- موسیقی احساس انگیز. ج- موسیقی خیال انگیز.
نوع اول که معمولٱ با شعر و تغنی همراه است، شخص را به نشاطی موقت می رساند و گاه ممکن است غفلت زا هم باشد. در نوع دوم، گونه یی انفعال صورت می گیرد؛ یعنی تا حدودی شخص را متوجه خود می کند. اما نوع سوم مهم ترین نوع موسیقی است که باعث واکنش در روح می شود و خیال آدمی را تحریک و فعال می کند و شخص با تقویت حالات درونی خود، به مسائل و مشکلات بیرونی پاسخ درخور می دهد. به این معنا که تحمل رنج را آسان تر می کند و مفهوم گذشت زمان از بین می رود.
از مجموع مباحثی که بیان کردم، می توان دریافت که موسیقی باید ما را به درون خودمان متوجه کند و موجب تقویت حالات درونی ما شود. همگامی عقلانیت و عواطف، سبب ایجاد تعادل در رفتار و زندگی است. به قول میلان کوندرا بار هستی، درون آدمی را می آزارد و تحمل این بار دشوار و طاقت فرساست. برای نجات از این بار و تحمل آن، باید به چیزی چنگ زد. موسیقی یکی از پدیده هایی است که ما را در این جهت یاری می رساند.
دلیل این که انسان امروزی از تنهایی خود می گریزد، این است که با خود بیگانه است. موسیقی آشتی کردن با خود وجودی است. در این روزگار وانفساه که همه می خواهند دیده شوند و از این که دیده نمی شوند، دچار آشوب و اضطرابند؛ موسیقی می تواند التیام بخش درد تنهایی ما باشد.