نهان بودگی عشق

مفهوم پدیدارشناسی یا فنومنولوژی از برساخته های ادموند هوسرل فیلسوف بزرگ آلمانی است که امروزه در فلسفه به مثابه ی یک نگرش هستی شناسانه مشهور و ماندگار شده است. این مفهوم در اندیشه ی مارتین هایدگر برجسته شده و جوانب مختلف اش در کتاب "هستی و زمان" بازتاب یافته است.

هایدگر پدیدار را چیزی می داند که خود را چنان که هست نشان می دهد. هستی همواره هستی یک موجود است اما معنای دیگر پدیدار نمود است. موجودات همواره آن گونه که در واقعیت امر هستند، ظاهر نمی شوند یعنی وجه هستمندانه ی هستی دازاین، وجه هستی شناختی وی را می پوشاند. یک هستنده می تواند خود را چنان که هست نشان دهد و نیز می تواند خود را در هیئت چیزی دیگر یا چیزی که نیست هم نشان دهد.

به باور هایدگر این حقیقت که چیزی بتواند خود را در هیئت آنچه که نیست نشان دهد، مستلزم این است که بتواند خود را چنان که هست نیز نشان دهد. میان پدیدار و نمود ارتباط سلبی وجود دارد. نمود صورت نابسنده ای از پدیدار است.

از نظر هوسرل و هایدگر انسان ها از خلال التفات به یک شی، هستی می یابند. به بیان هوسرل آگاهی همواره آگاهی از چیزی است اما هایدگر می گوید: حیث التفاتی باید بر استعلا بنا داشته باشد.

مفاهیمی چون عشق، اختیار، جبر، خدا و عقل از مفاهیم پدیداری و فلسفی هستند که دسترسی به آنها نیازمند برون ایستی یا همان اگزیست است. یعنی ما باید با این مفاهیم حیث التفاتی داشته باشیم تا به درکی از آنها نائل آییم اما این حیث التفاتی نباید صرف توجه باشد بلکه نیازمند توجهی استعلایی و سطح بالایی است. مفاهیم سترگی چون علم، عشق و عقل وقتی فروکاسته شده و در کاربرد روزانه و عوامانه مورد التفات و استفاده قرار می گیرند؛ در حقیقت معنای اصلی خود را از دست می دهند.

مولوی در مثنوی در صدد ارتقا واژه های کلیدی همچون عشق، عقل، علم و دیگر مفاهیم مرتبط با انسان است. او تلاش می کند با بهره گیری از داستان های تخیلی و اسطوره ای، روایتی متفاوت از مفاهیم اساسی را به خواننده منتقل کند. با این فرض که

آنچه می گویم به حد فهم توست مردم اندر حسرت فهم درست

بسیار ساده انگارانه است که فردی مدعی درک معنایی پدیده ی عشق و تصاحب و تسخیر این مفهوم شود چرا که آگاهی از یک پدیده به معنای دریافت آن نیست. حداکثر این آگاهی دلیلی بر بودن و بودن یک چیز به معنی پدیداربودن آن است. اما پدیدار بودن به معنای دستیابی و رسیدن به آن شی نیست چرا که بودگی ظاهری گاه منجر به نهان بودگی آن می شود. نمودهایی که در قالب مصادیق عشق به مفهوم آن الصاق شده اند؛ اجازه نمی دهد تا اصالت آن آشکار شود. یعنی بسنده کردن به امری در قالب نمود، صورت نابسنده ای از همان پدیدار است.

بوی آن دلبر چو پران می شود آن زبانها جمله حیران می شود

پدیده ی عشق زمانی می تواند به منزله ی یک روش مورد استفاده قرار گیرد که استعلایی بودن آن را مفروض بگیریم یعنی دریابیم که با یک عنصر گریزپذیر و دست نایافتنی روبرو هستیم. اسطرلاب اسرار خدا بودن عشق تداعی همین معناست

علت عشق زعلت ها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست

در نگاهی دیگر وقتی عشق خود را استعلایی نشان داد صید کردن آن امکان ناپذیر شده و فرد خود صید آن می شود.

عشق می گوید به گوشم پست پست صید بودن خوشتر از صیادی است

دیگر مفاهیم فخیم و سترگ هستی به همین وضع دچارند یعنی با ظاهر آنها نمی توان به کنه معنای شان دسترسی پیدا کرد.