پشت صحنه‌ی خاطره‌نویسی

صرف نظر از فرم و محتوای یک متن، ما نیازمند احیای پشت صحنه‌ی آن هستیم. آنچه یک نوشتار را جالب و جذّاب می‌کند خود متن و مفاهیم به کار رفته در آن نیست، بلکه توجه جدّی به احساسات روحی و روانی‌ای است که به مثابه‌ی پشت صحنه‌های یک نوشته جلوه می‌کند. یعنی ورود احساسات و هیجانات در یک متن، آن را جان و جلا می‌بخشد. از این رو نوشته‌های سفارشی و پولی روح ندارند و در حقیقت از باب ادای تکلیف نگارش شده‌اند. یا برای گرفتن امتیازی به صورت نوشته در آمده‌اند.

دقیقاً همین وضعیت بر یک گفتار نیز حاکم است. وقتی سخنران زیر و بم سخن را رعایت می‌کند، در حقیقت می‌خواهد با کلمات، احساسات درونی خود را به گوش مخاطب برساند. این حس‌آمیزی و پیوستگی حس و سخن به واکنش آنی مخاطب می‌انجامد و او درمی‌یابد که متوجه خطاب است. متون مقدّس نیز از این خصیصه برخوردارند. این که علی علیه السلام می‌فرماید: فَتَجلّى لَهُم سبحانَهُ في كتابِهِ(1) معنایش همین است. نه کلام بل کلّ هستی تجلی خداوند است. سامرست موآم می‌گوید: دنیا آفریده نشده است، چون از هیچ، فقط هیچ به وجود می‌آید. دنیا تجلیگاه طبیعت ابدی است.(2) به تعبیر دیگر یکی از صفات خداوند بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ(بقره/117) است. یعنی از هیچ همه چیز را آفرید.

پس ما نه فقط با سه پدیده‌ی، متن(سخن) و نویسنده(گوینده) و خواننده(مخاطب) مواجه هستیم بلکه عنصر چهارمی هم به نام احساسات در این وسط نقش بازی می‌کند. حال می‌خواهم در باره‌ی این موضوع و مفهوم با شما صحبت کنم و به واکاوی روانشناختی آن بپردازم. به این که چگونه می‌توان این احساسات پشت صحنه‌ای را ضمیمه‌ی متن کرد.

نخست این که در هر متن یا سخن، فرد باید به اندازه‌ای دانش داشته باشد که حرف‌های ناگفته و نانوشته‌اش به مراتب بیشتر از آنچه گفته و نوشته جلوه کند. اگر خاطرات را تعریف می‌کند پس از آن باید دریابد که خیلی از آنها را نگفته است و یا در حین گفتن، حرف‌هایی که نمی‌خواسته بگوید بر زبانش جاری شده است یا پس از پایان صحبت در حسرت بیان آن باشد. یعنی احساسات به مثابه‌ی ناگفته و ناشنیده‌ها در ذهن و ضمیر او جریان پیدا کند. افق‌گشایی در هرمنوتیک دقیقاً به همین معناست.

جالب توجه است بدانید که مخاطب باهوش هم از متن سخن به بطن آن پی می‌برد و با نوعی تله‌پاتی با ناگفته‌های سخن همراه می‌شود. یعنی افق‌گشایی هم از سوی سخنران هم از سوی مخاطب صورت می‌گیرد و این اوج ارزش کلام است. بنابراین خاطره‌نویسی مانند خاطره‌گویی باید پرملاط باشد پر از نانوشته‌ها و ناگفته‌ها. شاید بخشی از آن خواننده حدس بزند و شماری از آنها اصلاً نتواند دریابد. این که می‌گویند معنا در بطن شاعر است یعنی در بطن شعری است که از شاعر سرچشمه می‌گیرد و ما به آن دسترسی نداریم. باید سال‌ها بگذرد تا کسی آن را دریابد یا بیشتر از مخاطبِ حاضر، مخاطبِ غایب آن را بفهمد. نوشتن هم چنین حال و هوایی دارد.

در مقابل اگر کسی حین سخنرانی دچار کمبود واژگان و کلمات ترکیبی شود معنایش این است که ذهنش از مفاهیم و معانی خالی است. و مطالب اندکی می‌داند. به قول عرب‌ها دچار الکلام یجر الکلام شده است. یعنی نمی‌تواند روی یک موضوع تمرکز کند و به ناچار پراکنده‌گویی می‌کند. به تعبیر دیگر، مخاطب واژه ها و گفته‌های بعدی گوینده را حدس می‌زند. یعنی ذهن مخاطب و متکلم در یک راستاست و او چیزی بیشتر از مخاطب نمی‌داند و به تکرار سخن تن می‌دهد. از این رو هر دو خسته می‌شوند.

نکته‌ی دوم این که تولید کننده‌ی متن اینقدر با آن کلمات و مفاهیم خو گرفته باشد که جزء هویت وجودی‌اش شده باشد. چرا که به قول جان لاک، آدم بدون خاطره، آدم بدون هویت است. خاطره به دلیل ایجاد حس پیوستگی زمان گذشته و حال، هویت فردی را به وجود می‌آورد. بنابراین متن همواره برای نویسنده، شیرین و روح افزاست. یعنی هر وقت بازخوانی می‌کند به سان یک خواننده ظهور می‌کند و به افق بالاتری دست می‌یابد.

نکته‌ی سوم این که آن متن باید با احساسات آمیخته باشد به گونه‌ای که برای خودش همواره تازه جلوه کند و مخاطبش را هم به وجد آورد. از ترکیبات ساده و استفاده از مفاهیم مکرر پرهیز نماید و با جملات متفاوت و عبارات تازه و پرطراوت، متن را ویرایش کند. یادآور می‌شوم که یکی از علوم مورد نیاز برای نگارش خاطره، علم معناشناسی است. در این دانش فرایند تشکیل یک جمله‌ی خبری یا انشایی مورد بررسی قرار می‌گیرد. خلق ترکیبات و واژه‌های جدید منجر به ظهور شیوه‌ای برای نگارش می‌شود که متن را از دیگر نوشتارها متمایز می‌کند. این تمایز سبب فعّال شدن ذهن خواننده می‌شود و با استفاده از علم معانی و بیان و بدیع چون تمثیل و تشبیه و استعاره، متن به نوعی تعلیق تن می‌دهد.

نکته‌ی پایانی این که خاطره‌نویسی اقتضای آن را دارد که در همان روز وقوع حادثه نوشته شود تا برخی از پدیده‌های عینی که به سرعت از ذهن پاک می‌شود ثبت و ضبط گردد. چرا که ذهن فقط پاره‌ای از وقایع را گزینش می‌کند. آدمی در مواجه با پدیده‌های عینی نمی‌تواند تمام جزئیات یک ماجرا را به خاطر بسپارد بنابراین با نوشتن می‌تواند آن‌ها را در بند کشد تا برای روز مبادا از آن بهره ببرد.

حُسن خاطره‌نویسی روزانه آن است که وقتی متن پس از سال‌ها خوانده می‌شود و رخدادهای پیشین بازسازی می‌شوند، نگاه امروز فرد به گذشته‌اش گره می‌خورد و موجب آمیختگی حال و زمان گذشته می‌شود. مگر این که چون مارسل پروست اینقدر با هوش باشیم که بتوانیم از رؤیاها واقعیت و از واقعیت‌ها رؤیا بسازیم و در نقل خاطره به اوج خود برسیم. به تعبیر گابریل مارسل، خاطره نحوه‌ای است از احیای تجربه‌ی پیشین، می‌توان گفت که تجربه‌ای است مرتبه‌ی دوم. و اگر چنین باشد، آلودگی گذشته به دست زمان حال، امکان‌پذیر باشد و شاید اجتناب‌ناپذیر می‌شود.(3)

--------------------------------------

1- نهج‌البلاغه، خطبه‌ی 147

2- لبه‌ی تیغ ص 135

3- انسان مسئله‌گون ص ۳۵