مرگ آگاهى
مرگ آگاهی
انديشيدن درباره ی مرگ، تقويت زندگى معنادار و مؤمنانه است. برخلاف گفته ی برخى روانشناسان رفتارگرا كه تفكر پيرامون مرگ را موجب استرس و اضطراب انسان مى دانند. براى انسانى كردن و مذهبى كردن زندگى راهى نداريم جز اينكه تصور و تصويرى مثبت و تحول آفرين درباره ی مرگ در ذهن ما شكل بگيرد. پديده ی مرگ به عنوان موجود محققى كه آدميان را در راستاى سوگوارى و مجلس ختم گرد هم مى آورد و انسانها را به تجديد نظر درباره زندگى و توقف و سكوت نسبت به برخى امور جارى دعوت مى كند؛ موجودى با ارزش و مفيد است. مرگ همرنگ آدمى در حيات زود گذر دنياست.
همان تصور خام و بسته اى كه ما از معناى زندگى داريم درست همان تصور مفهوم مرگ را با ذهن ما آشنا مى كند. يعنى هر چه از معنا و باطن زندگى آگاهى پيدا كنيم در مرگ و نقش آن قابل تعميم است. تفاوت آشكارى كه بين دو پديده ی مرگ و زندگى وجود دارد اين است كه يكى ظاهر و پيدا و ديگرى باطن و پنهان است. يكى جزء عالم شهادت و ديگرى جزء دنياى غيب محسوب می شود. در حقيقت مرگ و زندگى دو روى سكه هستند و چون غيب و شهادت و دنيا و آخرت مفاهيم مرز دار و خط كشيده شده نيستند و تفاوت آنها در نسبت آگاهى و عدم آگاهى ماست. بنابراين هر يك از اين مفاهيم در جريان سيال دانش قابل بازيابى هستند.
براى روشن شدن اين نسبت ناچار از توضيح و توصيف مفهوم جهان شهادت و غيب و دنيا و آخرت هستيم. مرگ مرز ميان دو مفهوم شهادت و غيب و دنيا و آخرت نيست بلكه خود جارى و سارى در اين مفاهيم است. يعنى دانش و آگاهى چنان كه مرز ميان اين مفاهيم را تا حدودى مشخص مى كند؛ مرز مرگ را نيز هويدا مى سازد. براى توضيح مفاهيم مذكور از انديشه هاى شهيد مطهرى بهره مى گيريم. وى در مجموعه آثار 2 ص 137 مى نويسد:
جهان بينى توحيدى- اسلامى، جهان را مجموعه اى از غيب و شهادت مى داند. يعنى جهان را تقسيم مى كند به دو بخش، جهان غيب و جهان شهادت. در خود قرآن كريم مكرر از غيب و شهادت خصوصا" از غيب ياد شده است. ايمان به غيب ركن ايمان اسلامى است. (الذين يؤمنون بالغيب بقره/3) متقين كسانى هستند كه به غيب ايمان مى آورند. غيب يا نهان دو گونه است: نسبى و مطلق. غيب نسبى يعنى چيزى كه از حواس يك نفر به علت دور بودن او از آن يا علتى نظير اين، نهان است. در قرآن كريم در مواردى حكم غيب يه همين مفهوم نسبى آمده است مثل آنجا كه مى فرمايد: «تلك من انباء الغيب نوحيها اليك» (هود/49). بديهى است كه قصص گذشتگان براى مردم اين زمان غيب است اما براى خود آنها شهادت است.
ولى در مواردى ديگر قرآن كريم كلمه غيب را به حقايقى اطلاق مى كند كه ناديدنى است. فرق است ميان واقعيتى كه قابل حس و لمس باشد ولى به علت دورى يا مانع ديده نمى شود آن چنان كه اصفهان از كسانى كه در تهران هستند نهان است و ميان واقعيت هايى كه به علت نامحدودى و غيرمادى بودن قابل احساس به حواس ظاهر نيست و به اين اعتبار نهان است. بديهى است آنجا كه قرآن مؤمنان را توصيف مى كند كه به غيب ايمان دارند؛ مقصود غيب نسبى نيست. به غيب نسبى همه مردم اعم از كافر و مؤمن ايمان و اعتراف دارند. همچنين آنجا كه مى فرمايد: (و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الاهو) (انعام/59) كه اطلاع بر غيب را منحصر به ذات حق مى كند مقصود غيب مطلق است و با غيب نسبى سازگار نيست. آنجا كه غيب و شهادت با يكديگر ذكر مى شوند مثلا" مى فرمايد: عالم الغيب و الشهاده هو الرحمن الرحيم) (حشر/22) او داناى نهان و پيداست او بخشنده و مهربان است يعنى داناى محسوس و غيرمحسوس است. باز ناظر به غيب ناديدنى است نه غيب نسبى. رابطه غيب و شهادت را با تعبيرى مادى و جسمانى نمى توان توضيح داد. حداكثر تعبيرى كه مطلب را به ذهن نزديك مى كند اين است كه بگوييم شبيه رابطه اصل و فرع يا شخص و سايه است، يعنى اين جهان به منزله انعكاسى از آن جهان ديگر است.
چرخ با اين اختران، نغز و خوش و زيباستى
صورتى در زير دارد آنچه در بالاستى
صورت زيرين اگر با نردبان معرفت
بر رود بالا همى با اصل خود يكتاستی
صورت عقلى كه بى پايان و جاويدان بود
با همه و بى همه مجموعه و يكتاستى
اين سخن را در نيابد هيچ فهم ظاهرى
گر ابونصرستى و گر بوعلى سيناستى
اساسا" پيامبران آمده اند كه به بشر آنگونه بينش و جهان بينى بدهند كه بشر تا آنجا كه برايش مقدور است تصورى هر چند مجمل از مجموع نظام آفرينش داشته باشد. خلقت آفرينش محدود به امور حس كردنى و لمس كردنى كه در حوزه علوم حسى و تجربى است نمى باشد. پيامبران مى خواستند بينش انسان را از محسوس تا معقول و از آشكار تا نهان و از محدود تا نامحدود بالا ببرند.
دو مفهوم دنيا و آخرت نيز از مفاهيم كاربردى در انديشه اسلامى هستند. اين دو مفهوم مانند جهان غيب و شهادت بى مرز بوده و نمى توان حدودى خاص را برايشان در نظر گرفت، از اين رو نيازمند توضيح است. شهيد مطهرى با توجه به مشكلى كه اين دو مفهوم در درك آدميان دارند به بررسى آنها پرداخته و مى نويسد: يكى ديگر از اركان جهان بينى اسلامى تقسيم جهان است به دنيا و آخرت آنچه قبلا" تحت عنوان غيب و شهادت گفتيم مربوط بود به جهانى مقدم بر اين جهان، جهانى كه سازنده اين جهان و تدبير كننده اين جهان است. اگر چه از يك نظر جهان آخرت غيب است و جهان دنيا شهادت ولى نظر به اينكه جهان آخرت متأخر از جهان دنياست، جهانى است كه انسان به سوى آن بازگشت مى كند، تحت عنوان مستقل قابل توضيح است. جهان غيب جهانى است كه از آنجا آمده ايم و جهان آخرت جهانى است كه به آنجا مى رويم. اين است معنى سخن على (ع): «رحم الله امرء علم من اين و فى اين والى اين». يعنى خدا رحمت كند انسانى كه بداند از چه جهانى آمده و در چه جهانى بسر مى برد و به سوى چه جهانى مى رود....دنيا و آخرت نيز مانند غيب و شهادت از نظر جهان بينى اسلامى دو مفهوم مطلق اند نه نسبى و به تعبير قرآن هر كدام نشئه اى جداگانه هستند. آنچه نسبى است كار دنيايى و كار آخرتى است يعنى يك كار اگر به منظور نفس پرستى باشد كار دنيايى است و احيانا" همان كار اگر براى خدا و در راه رضاى خدا باشد كار آخرتى است. (مجموعه آثار ج / 2 ص 141).
وى در كتاب زندگى جاويد يا حيات اخروى وجوه مشترك زندگى دنيا و زندگى آخرت را اينگونه ترسيم مى كند، هر دو زندگى حقيقى و واقعى است، در هر دو زندگى انسان به خود و آنچه به خود تعلق دارد آگاه است، در هر دو زندگى لذت و رنج، سرور و اندوه، سعادت و شقاوت هست. غرايز انسان اعم از غرايز حيوانى و غرايز ويژه انسانى، در هر دو زندگى حكمفرماست، در هر دو زندگى انسان با بدن و اندام كامل و اعضاء و جوارح زندگى مى كند، در هر دو زندگى فضا و اجرام هست اما تفاوتهاى اساسى هم در كار است. (همان ص 523)
در مقابل به وجوه متفاوتى اشاره كرده كه براى شناخت اين دو مفهوم ضرورى است. در دنيا خستگى و دلزدگى و ملال خصوصا" از يك نواختى است و انسان حالت گم كرده اى را دارد كه در پى گمشده خويش است و به هر چيزى كه مى رسد مى پندارد آن را يافته است و به او دل خوش مى كند اما پس از چندى احساس مى كند او نيست، خسته و دل زده مى گردد و به دنبال چيز ديگر مى رود. اين است كه در دنيا انسان هميشه طالب چيزى است كه ندارد و دلزده از چيزى است كه دارد اما در جهان آخرت به حكم آنچه در اعماق فطرت و شعور شخصى خود دلبستگى داشته و گمشده واقعى او بوده است يعنى حيات جاويد در جوار رب العالمين رسيده است به هيچ وجه خستگى و ملال و دلزدگى برايش پيدا نمى شود. قرآن كريم به همين نكته اشاره مى كند آنجا كه مى گويد: « لا يبغون عنها حولا"» (در آنجا انسانها طالب دگرگونى و وضع جديد نيستند) اين است كه اهل بهشت با آنكه الى الابد در بهشت بسر مى برند هرگز دلزده و سير نمى گردند و بعلاوه نظر به اينكه در آنجا هر چه بخواهند به اراده الهى برايشان پيدا مى شود آرزوى آنچه ندارند آزارشان نمى دهد. (همان ص / 524).
بنابراين مرگ و زندگى نيز مانند دو پديده غيب و شهادت، دنيا و آخرت جنبه غيبى و مطلق دارد كه با رويكرد ذهنى بشر قابل دسترسى است. اينكه ما از مرگ هراس داريم بيشتر به خاطر ناپيدايى و مبهم بودن آن است بلكه به تعبير كارل ياسپرس بيشتر ناشى از حوادث پس از مرگ است كه ما نسبت به آن آگاهى نداريم. اگر مرز بين زندگى و مرگ براى انسان مشخص و در ذهن او از عناصر شكل دهى اين دو پديده زمينه هايى از ظهور آگاهى يافت شود، در پذيرش آن احساس روان و راحتى به او دست مى دهد. از اين رو عنصر "مرگ آگاهى" در تفكر دينى و اگزيستانسياليسم الهى بسيار مورد تأكيد قرار گرفته است. اينكه پيامبر اسلام (ص) و ائمه اطهار بر ياد كرد مرگ احاديث زيادى بيان كرده اند؛ در راستاى مواجه آگاهانه با اين پديده است. تصور اينكه مرگ آگاهى زندگى آدمى را دچار اختلال مى كند و چند روز زيست را به غمبارگى و سوگوارى تبديل مى كند تصور خامى است ياد مرگ براى رهايى از غفلت هاى اين جهانى و توجه بيشتر به كاركرد و رفتارهاى ناپخته و ناهنجار آدمى است. زندگى موقت و مسافرانه با زندگى دائمى و مقيمانه رفتارهاى متفاوتى را اقتضا مى كند. ياد مرگ مسافر بودن آدمى را به رخ او مى كشد و غفلت از آن، غفلت هاى بيشمارى را با تصور ماندن دائمى به همراه دارد. مرگ آگاهى در جهت بهتر و مفيدتر زندگى كردن اين جهانى است و از آنجا كه جهان آخرت روى ديگر سكه اين جهانى است در پرتو توجه به مرگ تضمين مى شود.