چه نیازی به مولوی؟

برای مواجهه با جهان جدید نیازمند شناخت آن هستیم. تردیدی نیست که پس از رنسانس و عصر روشنگری انسان‌ها مسیر دیگری را تجربه کردند. علوم گوناگون رشد کرد و تکنولوژی به عنوان یک ابزار در گسترش آن علوم مؤثّر افتاد. توسعه، شکل متفاوتی به خود گرفت. پیشرفت دانش مرهون توجه جدّی بشر به دنیای پیرامون خود و تسخیر طبیعت بود. امروز همه‌ی این خواسته ها به بار نشسته است و ما با جهانی سکولار شده و متفاوت از گذشته مواجهیم. سیاست، اقتصاد، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، تاریخ، حقوق و اخلاق راه دیگری را در پیش گرفته‌اند.

در باره‌ی توجیه فلسفیِ ایجاد جهان مدرن باید گفت: در دوران گذشته، نظام ارسطویی بر علوم حاکم بود و فلسفه با دو سویه‌ی نظری و عملی خود، همه‌ی دانش‌ها را در زیر چتر خود قرار داده بود اما در جهان جدید آرام‌ آرام علوم اعلام استقلال کردند و از زیر بال و بار فلسفه خارج شدند. درست همین اتفاق در حوزه‌ی دین هم رخ داد. تمام علوم و گرایش‌های مختلف اعم از روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، اقتصاد، حقوق و اخلاق در گرو تحوّل و گفت‌‌وگوهای کارشناسانه از دین فاصله گرفتند و به جای اصلی خود برگشتند.

بر اساس تئوری نومینالیستی از هستی، پدیده‌ها ماهیت خاصی ندارند و فقط یک نام کلی‌اند و امر دیگری از بیرون به آن‌ها حیات بخشیده و سامان‌شان داده است. اتفاقاً در نگاه اشعری به جهان، این گرایش به شدت مورد استقبال قرار گرفته بود. آنان انسان و همه‌ی هستی را وامدار اراده‌ی الهی می‌دانستند. به این که پدیده‌ها از خود هیچ ماهیت و قدرتی ندارند و تابع علم و اراده‌ی خداوندی‌اند. یعنی "اگر نازی کند در هم فرو ریزند قالب‌ها" از این زاویه خداوند قادر است همه‌ی محالات را ممکن و همه‌ی ممکنات را محال نماید.

در مقابل این اندیشه‌ی نومینالیستی، پاره‌ای از فلاسفه و متفکران قائل به اصالت ماهیت موجودات شدند و با نگاه اگزیستانسیالیستی به جهان، تحوّلات شگرف و پیشرفت‌های شگفت‌آوری را آفریدند. به گونه‌ای که دست خدا از طبیعت و پدیده‌های طبیعی کوتاه شده است و هم اکنون آن‌ها راه خود را بی‌حضور خدا ادامه می‌دهند.

نکته‌ی دیگری که در کم رنگ شدن نقش خدا در هستی اثر گذاشت؛ موضوع بسیار مهم " شر" بود. تا آنجا که مایکل پترسون در کتاب «عقل و اعتقادات دینی» آن را مسئله‌ای علیه خدا عنوان کرده است.(1) در زلزله‌ی لیسبون، پایتخت فعلی پرتغال که عده‌ی زیادی از بین رفتند. متفکران را به این اندیشه واداشت که بپرسند خدا کجا بود؟ یا در مورد جنگ جهانی اول و دوم بگویند: چرا این همه انسان کشته شد؟ پرسش اساسی این است که شرور در این عالم اعم از انسانی یا طبیعی چه توجیهی دارند؟

هر چند این دو موضوع سبب راندن موقّت خدا از جهان جدید شد اما با وجود این دلیل قطعی بر حذف نهایی خدا وجود ندارد. بشر همواره محتاج رویکرد به خدا بوده است. از قرن هیجدهم با کوشش کانت و پیش از او دکارت برای عقلانی کردن مفاهیم و تفکیک ذهنی از عینی، جسم از روح و ظهور دوآلیسم، شخصیت‌های دیگری در تعارض با این اندیشه، درخشیدند که یکی از آن‌ها شلایرماخر بود. او قائل به ظهور نوعی شناخت شهودی از جهان شد. یعنی پدیده‌ها را می‌توان از طریق امر قدسی و تجربه‌ی دینی توجیه کرد و جهان را به تفسیر و تاویل نشست. همان راهی که در متون مقدّس بدان اشاره شده است و پیامبران و اولیای الهی و عارفان در آن گام زده‌اند. اگر علم بر حواس پنجگانه‌ی ظاهری تکیه و تأکید دارد و فلاسفه به مفاهیم نظری و عقلانی اعتنا و اکتفا کرده‌اند و حتی گفته‌اند که مدرکات حواس ظاهری هم از طریق درک فلسفی قابل دریافتند. اما راه سوم قابل فرض، همان شهود و تجربه‌های دینی است. طرح این مسئله در قرن نوزدهم و گسترش آن در قرن بیستم، دلیل روشنی بر وجود و کارکرد این رویکرد در جهان است. بنابراین عناصر طبیعت و زندگی آدمی را نمی‌توان منحصر در حواس ظاهری یا عقلی کرد. ما نیازمند حواس باطنی و شهودی نیز هستیم. و همین حواس هستند که می‌توانند برداشت ما را از دین سامان دهند. البته این رویکرد غیر از نگاه سنتی و ماکسیمالیستی نسبت به دین است. رگه‌های دینداری سنتی با حمایت فقیهان مکاتب و مذاهب مختلف امری اجتناب‌ناپذیر است اما جهان مدرن با تفکیک حوزه‌های مختلف امور و علوم، تا حدودی ما را از این نگاه بسته و دگماتیک مذهبی دور نگه داشته است.

تمامی این مقدمات را ذکر کردم که بگویم: جدایی امور انسانی و بشری از حوزه‌ی دین امری مبارک است. استقلال آن‌ها از دین به معنای خالص شدن دین و توجه دینداران به گوهر دین است. یکی از محسنات جهان جدید، سبک کردن بار دین از امور عرضی و غیرذاتی آن بود. این امر میمون را باید به فال نیک گرفت. چرا که منجر به استقلال دین شد تا دین و دینداری در جهان معاصر گوهر اصلی دین خود را بازیابند. اگر امروز فتوای فقیهی نسبت به حرمت ورود بانوان به ورزشگاه یا اظهار نظر او پیرامون سریال "مست عشق" به جدّ گرفته نمی‌شود. چون دیدگاه سکولاری و فیفایی حاکم شده است؛ این همان ظهور باوری است که در جهان معاصر جا افتاده است که این امور ربطی به دین و فتوای دینی ندارد.

اما آنچه نیاز امروز ما را به امثال مولوی تشدید می‌کند، بازگشت به اصل دین و اصالت دین‌ورزی‌ی است که جوهره‌ی آن در تجربه‌ی دینی خلاصه می‌شود. برداشت و قرائتی که به درکی متفاوت از هستی و جایگاه خدا در جهان منجر شده است. دقیقاً مولوی با در میان نهادن همین تجربه‌ی شخصی و دینی، ما را به سوی خدا فرا می‌خواند. او پیام خود را در راستای پیام پیامبر اسلام(ص) می‌داند و به جدّ قائل است که جا پای پیامبر گذاشته است و همان فرمان‌ها و تجربه‌ها را در قالبی جدیدی به عصر خود حواله کرده است. به این که ما برای درک خالص از دین، نیازمند کشف شهود و تجربه‌ی دینی هستیم. درک و دریافتی که زیستن در جهان مدرن را توجیه شناختی، اخلاقی و روانی می‌کند. ما در جهانی به سر می‌بریم که همه چیز سکولاریته و این جهانی شده‌اند. دانش‌اندوزی در کودکی اجباری است. رعایت اصول اخلاقی در مواجهه با دیگران و توجه به قوانین اجتماعی و اقتصادی امری ضروری است، یعنی انضباط فردی و اجتماعی اموری لازم‌الاجرای‌اند. همه‌ی اینها توجیه‌گر ارتباطات فرهنگی، اجتماعی و سیاسی ما با دیگران است. اما گرایش خاص و ناب ما به دین محتاج درک و دریافت دیگری است که رابطه‌ی ما را با خدا تنظیم می‌کند و عبادت ما را معنا می‌بخشد و روح و روان ما را صیقل می‌دهد و از خرافات و روابط ناموزون مذهب با پدیده‌ها می‌رهاند و مواجهه‌ی ما را با مرگ آسان می‌گرداند. و در نهایت رستگاری اُخروی ما را تضمین می‌کند. اینها آثار مثبت دینداری در جهان معاصر است. به معنای دیگر، دین آمده است که ما را با خدا و آخرت آشنا کند؛ چرا که آگاهی نسبت به دنیا و چگونگی زیستن در جهان از امور عمومی و سکولار محسوب می‌شود.

--------------------------------------

1- عقل و اعتقادات دینی، مایکل پترسون و ... ص 61