جونپی گفت: سعی کن اخبار نگاه نکنی. اصلا تلویزیون رو روشن نکن. این روزها تنها چیزی که نشون می دن زلزله ست.

من چند وقته تقریبا اصلا تلویزیون نگاه نمی کنم. (بعد زلزله ص ۱۹۲ چاپ دهم)

کافکا در کرانه

در باره ی رمان کافکا در کرانه اثر هاروکی موراکامی با ترجمه ی مهدی غبرایی چند نکته قابل ذکر است.

1-ترجمه رمان به نام کافکا در کرانه خوشخوان تر از کافکا در ساحل است و جنبه آوایی آن رعایت شده است.

2-مقدمه ی مترجم بسیار کوتاه و اقتباسی از دو مقاله پیرامون نویسنده و اثرش است و هیچ تلاشی برای معرفی رمان صورت نگرفته است.

3-مترجم چون با فرهنگ و آداب و رسوم اجتماعی ژاپن آشنایی چندانی نداشته در ترجمه ی پاره ای اصطلاحات و مفاهیم درمانده است و در توضیح برخی کلمات و حکایات ژاپنی با تردید روبروست و در مقایسه داستان مایوگا و تمیز کردن کفش های پیروان بودا با داستان موسی و شبان دچار خبط و خطا شده است چرا که شبان در بیابان بوده که موسی با او برخورد می کند و داستان به گونه ای دیگر پیش می رود. از طرفی داستان برخاسته از ذهن جوال و وقاد مولاناست و مستند تاریخی و حتی افسانه ای هم ندارد.

4- رمان ظاهرا بین واقعیت و رؤیا در نوسان است و بیش از آنکه با واقعیت های خارجی و یاد آوری جنگ آمریکا وژاپن و ورود ناپلئون به روسیه سرو کار داشته باشد بیشتر رمز گونه و دراماتیک است و با اسطوره های ژاپنی آمیخته شده است. عنصر خیال در آن غوطه ور است و افراد واقعی و قهرمانان داستان با آن دست و پنجه نرم می کنند. ولی تحت تأثیر محیط و گفتارهای مقابل از واقعیت فاصله گرفته و وارد عالم معنا و خیال می شوند. افراد هر چه پیرتر می شوند بیشتر به خیالات دل می بندند.

شکستن مرزهای واقعیت و ورود به دنیای خیال برای انسان معاصر امری ضروری است و شاید اقبال به عرفان هم از این سودا سرچشمه می گیرد و اسطوره ها نوعی مواجه عرفان گونه در هستی را تداعی می کند.

5-نویسنده با بیان داستان از سوی نوجوان پانزده ساله و ورود اشخاص مختلف در ادامه مسیر به فاصله گرفتن آنها کمک می کند ولی در پایان داستان آنها را به هم می رساند. این ورود و فاصله گیری و به هم رسانی اتفاقی است که به گره خوردن سرنوشت آدمیان اشارت دارد.

6-تقدیر محتوم حوادث برای قهرمانان حکایت موج سواری در دریای هستی است که در نگاه شرقی برجسته است. نوجوانی که سر از کتابخانه و جنگل در می آورد. راننده کامیونی که با پیرمردی همراه می شود و زن جوان و یا میانسالی که به تقدیر تاریخی خود باور دارند و در نهایت تمام شخصیت های داستان از این که به سرنوشتی محتوم دچار شده اند خود را سرزنش نمی کنند.

7-در چند جای داستان وقتی به تلویزیون و برنامه های آن اشارت می رود، نوعی تنفر از آن به مشام می رسد گاه در مقام سرگرمی و گاه حساسیت گوش دادن به روشن کردن تلویزیون می شود زود به خاموش شدن آن می انجامد. در این میان از رادیو هم خبری نیست نه در خانه و نه در کامیون جز یک مورد در پایان داستان.

8-تردیدی نیست که رمان بازتابی از فرهنگ معاصر ژاپن است مانند رمان بادبادک باز خالد حسینی در انعکاس حوادث افغانستان. برای فردی که با این فرهنگ آشنا نیست خواندن این رمان کمک می کند تا او بداند ژاپنی ها چگونه می اندیشند چه چیزهایی می خورند و به چه اموری دلبسته اند و در مواجه با دیگران چه رفتارها و تعارفاتی رد و بدل می کنند.

9-به نظر می رسد نوعی تنفر نسبت به پلیس در ژاپن اعمال می شود. چرا که در چند جای رمان وقتی بحث از پلیس راهنمایی و یا جنایی می شود نویسنده زود از آن می گذرد و بر خود لازم نمی بیند که ماجرا را پلیسی کند و از حضور او بهر ببرد. خصوصا که در برخی موارد فقط به نام آن اکتفا نموده و برای پنهان نگه داشتن ماجرا تلاش می کند و از کارکرد پلیس به نوعی، سلب اعتماد دارد.

10-نویسنده از ورود به مباحث اعتقادی و فلسفی گریزان است و با اشاراتی از آنها می گذرد و در یک جا دختر دانشجوی فلسفه را به راهنمایی سرهنگ ساندرا سر راه راننده کامیون هوشینو قرار می دهد تا از او کامجویی کند و او این کار را نوعی کمک خرجی تحصیلی به حساب می آورد. شاید بی توجهی و بی علاقگی به مباحث فلسفی در این برخورد استشمام می شود.