سپهرى، فريادى در سپهر عرفان طبيعى M&M
سپهرى، فريادى در سپهر عرفان طبيعى
نام سهراب سپهرى براى هر هنردوستى نامى ديرين آشناست و نقش او در نقاشى ها و اشعار نغزش كاويدنى است. او را با دو واژهی بلند نقاشى شاعر و شاعرى نقاش ستودهاند. هر چند شايد كمتر ارتباط وثيق اين دو، انديشهاى را به خود مشغول داشته باشد. سهراب به سان نقّاشان زبردست و فرهيختهی روزگار با طبيعت حرفها زد و نقاشىهایاش، ناگفتههاى زيادى را با خود به افق افكار خاموش برد تا به پنجرهها جان و به گلدانها نوا و به گيوهها نيرو ببخشند.
سهراب بيش از آن كه رشحهی قلمش با واژهها انس بگيرد، رنگهاى تيره و خاكسترى را از مظلوميت رهانيد و آنها را چون سبز سبزهها و زرد قنارىها احياء ساخت، خطهاى كج و معوج ترسيم شده در ذهن پرتلاطمش، قلمموى او را خسته و صفحات نازك و گنگ را به ستوه آورده بود. ترديدى نيست كه طبيعت به فراخناى تمامى آرزوهاى ناپيدا كرانهی بشرى وسعت دارد و انطباق و همگنى دشت و سرشت، نظام احسن جهان را تداعى مىكند. چه كه مبدأ هستى در درون و برون هر كس در تكامل زيستى، رازهاى ناگفته و ناشنوده، نهفته داشته است تا گل بر طراوتش بنازد و خار خشمآلود و حسودانه ناز پروردگيهاى گل را نيشى زند.
سهراب قبل از اين كه نقش بازى كند، نقّاشى كرد و با رنگهاى صامت، خود را زندانى لحظهها كرد، لحظههايى كه ديگران، روشنفكرمآبانه در آن پرسه هوس مىزدند و بر دوش ماركسيسم بالا میرفتند و ادعاى ياورى پرولتارياى زخمين را نابخردانه يدك مىكشيدند، غافل از آن كه شراب تغافل با شعر تعامل قهرى ديرينه دارند و لقلقههاى گويشى گاه دين را هم به بازيچه مىگيرد تا چه رسد به بازيچههاى زمين و زمانه و بدين سان او تنها ماند و نقّاشىهایاش همدمى و همدلى با او را پذيرفتند.
نقّاشىها و طرحهاى سهراب با استفاده از روش تخليه روانى در پى درمان درد وى برآمدند اما هنگامى كه سخنهاى آنها در هم مىريخت، سهراب از خود بىخود و به وادى دورتر از نقاشى يعنى گفتگوهاى تنهايى بىحضور قلم و قدم، پرواز در خيال خال را پيشه مىساخت. سپهرى با نقّاشیهاى خود به رنگهاى مرده، عزت بخشيد و گاه گلها را در كنار پنجرهی هستى پژمرده مىپنداشت تا هم به گل و هم به گلدوستان بگويد زندگى تر شدن پى در پى است و تر شدن، پرپر شدن را به دنبال دارد، تا باز آفرين كند غمهاى سرنوشتساز، اندوه شادیها و كاميابى غمپذير را، مگر آن كه در غفلت زمانهی ديجور، ما چشم بسته و گوش كر عبرتها را له كنیم و عاقلى را در گور جویا شويم.
پس از احياى رنگها كه جشن عروسى عزت خويش را شادىكنان در اطاق آبى سهراب به پا كرده بودند سپهرى سراغ سخن گرفت و اين بار نه با قلم مو كه با نيش قلم، قدمهاى مات مانده در منجلاب روشنفكرنمايى را نشانه رفت و با قطارى خالى از سياست در جنگل پيچ در پيچ عرفان، راه طولانى سفر به درون را آغازيد و ناباورانه در گلستانه علفها را بوئيد.
سهراب، سهرابهاى افسانهاى را رسوا كرد و طبيعت خاموش را به خونخواهى در برابر ستمهاى زيركانهی صنعت مدرن فراخواند. در پى اين فريادها پنجرهها به تپش افتادند و در درازناى روزگار، صداى پاى آب در صحن نزديكىها به گوش رسيد، اگر آب سر سخن بگشايد آلودگيها رنجور مىشوند و مىكوشند تا همان خط پرهدف نقّاشىهاى سهراب را بر روى شخصيت تازه شكفتهاش خاكمالى كنند و نداى دردش را با شكستن قلمش بخشكانند.
عارف مسلك شاعر، مدتها در آب حيات شناى شجاعت كرد تا خود را از هر چه پليدى شاعرانه است تطهير كند و در اندك اوقاتى توانست روح پژمرده ی ترك بردار چينى تنهايىاش را التيامى بخشد. در اين مرحله سهراب چنان غوغايى در واژهها انداخت كه ادبيات مات و مبهوت بازماند و ستايش و سرزنش مجسمههاى تقوا و فخور را به دست انديشهی موّاج سهراب سپرد.
شاعر مدتی در حوضچهی اكنون به آبتنى و همگام با تطهير تن خستهی خود، واژهها را هم شست تا دگرانديشان و تازه از راه رسيدگان، در هياهوى مكاتب ناسيوناليستى و سورئاليستى و ديگر ايسمهاى سر برآورده از كاخ ستم زورمداران، آزادى را آلوده نكنند. حوضچهی اكنون سهراب انديشيدن در بارهی نسل جديد فرو رفته در تباهيها بود هر چند صداى كم بم او، تنها اطرافيان را خبردار ساخت و گاه گاهى در اثر پژواكى، فراسوى خوديها را هم گرفت اما باز صداى پرزرق و برق در دالان از فرنگ برگشتهها گوش دهر را كر كرده بود و فقط فلك گوشده آواز شقايق گشت.
از اين رو شاعر گامى فراتر از نقّاشى و آبتنى كردن برداشت و با نور آشنا شد چه كه گويا آبها هر چند بيش از 70% كرهی خاكى را از آن خود ساختهاند ولى شعاع ندارند و به درد خاكىها مىخورند. سهراب انديشيد كه زيبايىهاى جهان از نور است نه از آب و بدين سبب رفت و به نور پيوست و اين پيام را سر داد كه روشنايى را بايد از نور جست. اگر مىخواهى شعاع عرفانى تو را ببينند بايد در نور رقصيد، اگر مىخواهى در ظلمتكدهی زمانه نمانى بايد نورجو باشى. اصلاً خداوند سبحان قبل از اين كه آفرينندهی آب باشد آفريدگار نور بود، پيامبران الهى نور خدايند، پيشوايان الهى همه از جنس نورند. اولياء و عرفا مزهی نور را چشيدهاند تا كه به سر منزل مقصود رسيدند. طبيعت به نور زنده است نه به آب.
شاعر اين احساس شورانگيز را وقتى درك كرد كه قلبش با عرفان عجين شد و حتى حوضچهی اكنون را پس پشت انداخت. عرفان سر بر آورده بود تا سهراب نقّاش و آشناى با طبيعت و آب را با جهانى ديگر آشنا كند و در حقيقت به طبيعت مأنوس عطر عاطفه عطا كند. سپهرى پس از سپرى كردن بازى با رنگها و آب تنى كردن در حوضچهها با نور در غلطيد و دريافت كه اگر جهان زنده است و همهی موجودات حرفى براى گفتن دارند از اين روست كه خداى متعال آنها را به حرف زدن واداشته است چه كه تسبيحشان با گوش جان شنيدنى است؛ تسبيحى كه سهراب در سكوت گلستانه و ناز گل و خشم خار ديده بود و اين بار با نيش قلم و رنجش كاغذ، هنر انديشان را راهى و آهى هديه داد. سهراب سر بر آستانهی طبيعت به نظر مرده نهاده و با فريادى به رسايى نعرهی شير و نغمهی بلبل، عرفان طبيعى را شكوفا كرد و جهان تكيدهی هنر و ادب را نفخ صورى دميد تا چشمها و واژهها شسته شود و خدا را بتوان در لاى شببوها ديد او در خزر جغرافيا آب مىخورد و نور نمازش و دشت سجادهاش بود. تو مىتوانستى در قفس او كركس بيابى و... در پشت اين واژههای سترگ، انبوه معانى پرپر مىزد چه كه او پس از آب دادن واژهها به آنها نور رسانده بود تا كه در صحراى سيناى ادبيت همگى سبز شوند و آيندگان را خوراك فكرى باشند.
كوته سخن آن كه سهراب سپهرى پس از گذراندن اين مراحل تدريجى، خود واقعی را شاهد شد و بزم دنياپسندان را رها كرد و با برزخىها آشنا شد. چه خوش دنيايى است دنياى انسانهاى آسودهخاطر و رهيده از تعلقات نام و نان و نشان. و بدين سان سهراب در ارديبهشت 1359با هشت كتاب اردوى بهشت را بر ساخت و در آن به آرامى بخسبيد تا كه بعدىها، ستونهاى اردويش را نشكنند. اما پس از گذشت هشت سال عدهاى از شاعران اين مرز و بوم كه برزخى شدند به اردوى او سر زدند و دست به دامن طهورى براى تطهير انديشهشان «هشت كتاب» را به چاپ رساندند.