اذان در دازان
اذان در دازان
وقتی به دل روستا می روی هنوز سنت های دست ناخورده ی بسیاری از دوران پیشین به یادگار مانده است که بدون هیچ مقاومتی از سوی به شهر رفتگان تداوم یافته است. حتی تحصیل کرده های آنها هم در انبوه جمعیت سنتی گم می شوند و گفتاری و رفتاری، آنان را به فکر و ذکر وانمی دارد. خصوصا سنتهای مذهبی و معنوی که ترس از رویارویی با آنها، همه را فرا گرفته است. البته شاید در جلسات خصوصی خود گاه به نقد این سنت ها بپردازند ولی در جمع، جرئت و جسارت اظهار نظر ندارند. دوست دارم بدانم که فرایند سنت شکنی در غرب، در چه فاکتورهایی ریشه دارد. آیا آنان همواره به نقد و بررسی سنت های شان پرداخته اند؟ یا آن که آیین های مذهبی و معنوی در میان آنان بیریشه است؟ و مقاومت در برابر آنها سخت و طاقت فرسا نیست و غرب در راه مدرن شدن حاضر به شکستن سنت ها شد.
تیرماه 1390 در روز مبعث رسول اکرم(ص) به اتفاق نماینده ی مجلس، حاج آقا مصطفی ذوالقدر به بخش دازان رفته بودیم. همان جایی که در سال ۱۳۸۸ در آن، جشن روشنایی برگزار شده بود. البته خاطرم هست که در همان روزها انتقاداتی متوجه این جشن نمادین شد. در حالی که بیش از ۲۰۰ روستای بالای ۲۰ خانوار در کشور از نعمت روشنایی برق برخوردار نبودند. در دل کوه دازان لامپی سوسو می زد. عادت به این نوع جشن گرفتن ها در زمینه های دیگر هم دست کمی از جشن روشنایی ندارد. مانند جشن خودکفایی گندم، جشن سوادآموزی و جشن ترک سیگار در فلان روستای استان هرمزگان.
مراسمی به مناسبت شفابخشی یک قدمگاه و به بار نشستن نخل ها و ورود رطب(خرمای تازه) به جمع میوه ها، بهانه ی هر ساله ی روستاییان دازان و کوه لهرو و پشت کوه بود که جمعیتی بیش از ۵۰۰ نفر را در گرمای طاقتفرسا گرد هم آورده بود. ساعت یازده و نیم در اوج عزاداری و سینه زنی در روز مبعث رسول اکرم(ص) به آنجا رسیدیم. برایم تعجب انگیز بود. گویا امروز روز عزاداری سالار شهیدان است. اگر غریبهای راه گم کرده به آن دیار آمده بود، یقین حاصل می کرد که روز بعثت پیامبر نیست بلکه ماتمی این قوم را فرا گرفته است.
نوحه خوانی محلی تا ساعت ۱۲ ادامه یافت و پس از آن آقای ذوالقدر درباره ی پیامبر اسلام به سخنرانی پرداخت و در پایان به احترام این روز روضه نخواند. برخی از زنان به عشق روضه و گریه خود را به جمعیت مردان نزدیک کرده بودند و زیر آفتاب تموز تیرماه گرمای هوا را تحمل می کردند. کودکان پسر و دختر هم بر روی تپه های کوچک به بازی و سرگرمی های کودکانه ی خود مشغول بودند و بی خیال برنامههای ضد و نقیض ما، با تفنگ های پلاستیکی خود همدیگر را نشانه می رفتند و یا به تعقیب و گریزی متفاوت تن میداند.
با خود تصور می کردم که مرحوم عباسی هم به این دیار آمده باشد ولی از چند تن از اهالی که پرسیدم گفتند: نه نیامده است. ظاهرا در سالهای گذشته این قدر این مسیر صعب العبور بوده که ایشان گذرشان به این جا نیفتاده است. مردم روستا می گفتند: وضعیت جاده مان بسیار بد است. پیمانکار هم به پیمان خود عمل نکرده و با کمبود بودجه مواجه شده و جاده را رها کرده است. اگر کسی در اینجا بیمار شود ناچار است با مبلغ بین ۶۰ تا ۸۰ هزار تومان خود را به بیمارستان شهید محمدی بندرعباس برساند. جاده کوه لهرو از دازان هم بدتر است. جاده پشتکوه هم به درد جاده دازان گرفتار شده و بی پیمانکار شده است. اهالی می گفتند: سه سال است پیگیر نصب دکل صداوسیما هستیم ولی هنوز پاسخی نگرفته ایم. آنها از دیدن شبکه های ایرانی محروم بوده ولی ویدئو و ماهواره به دادشان رسیده است. جشن روشنایی را در جایی گرفته اند که چراغ ایرانی با نفت بیگانه می سوزد.
فرزند آقایی که نزد من نشسته بود در گوشی از پدر تقاضای پول کرد و پدرش هم هزار تومان به او داد و پس از ۵ دقیقه یخمک به دست برگشت. گویا مغازه دار به جای اسباب بازی کودک را به گرفتن یخمکی قانع کرده بود. من یاد سال ۱۳۵۷ افتادم که با خانواده ام به مشهد رفته بودیم. خانه ای را برای مدت یک ماه رمضان در مقابل پرداخت هزار تومان اجاره کرده بودیم. حال پس از ۳۲ سال همین مبلغ هزینه ی یخمک گرم در روستا است. ببینید از نظر اقتصادی چه پیشرفت سریعی کرده ایم!!
پس از اعلام اذان در دازان و اقامه ی نماز ظهر و عصر، به صرف ناهار پرداختیم. با گوشت گوسفند نذری از مهمانان پذیرایی کردند. یکی می گفت برای مراسم امروز 90 گوسفند قربانی شده است. این مراسم در سه هفته ی متوالی در منطقه ی لهرو و پشتکوه ادامه می یابد ولی در روزهای بعد از ازدحام جمعیت کاسته میشود. دیدن روستاها زیباست خصوصا مشاهده ی مراسمی که ریشه در اعتقادات مذهبی و شاید خرافی مردم دارد.