در میدان حادثه KH
در میدان حادثه
گزارشی از بیمارستان شهید محمدی
8 آذر 1387 ساعت دو بعد از ظهر روز جمعه بود. پس از اقامهی نماز و صرف ناهار برای استراحت به اتاق خواب رفتم. در حال گوش دادن اخبار نیمروزی بودم که صدای زنگِ خانه، گوشم را نوازش کرد. زن همسایه بود با سراسیمگی تمام گفت: شوهرم حالش بد شده لطف کنید او را به بیمارستان برسانید. با عجله لباس پوشیدم و ماشین را روشن کردم و به اتفاق مرد همسایه و همسرش به طرف بیمارستان شهید محمدی بندرعباس رهسپار شدیم.
در راه به زنِ همسایه گفتم: چرا تلفن نزدی تا زودتر آماده شوم؟ به خودم هم گفتم: راستی چرا اورژانس را خبر ندادی؟ شاید حضور آمبولانس با وجود کارشناس فوریتهای پزشکی در تسریع انتقال بیمار و استفاده از دستگاه اکسیژن و احیانا تزریق داروهای اولیه، موثرتر باشد. او گفت: من دستپاچه شدم و نمیدانستم چه کار کنم. راستش بخواهید من هم در آن لحظه فکرم به جایی و چیزی قد نمیداد. در پرانتز باید عرض کنم که متأسفانه در مواقع خطر و اورژانسی، خانوادهها آموزش کافی ندیدهاند؛ از این رو برخی از حادثهدیدهها در مسیر بیمارستان از دست میروند. البته بیمار ما وضعیت خاصی نداشت که نیازی به این امور داشته باشد. با همین گفتگوها و نالههای گاه و بیگاه مریضمان به شفاخانه(به قول افغانها) رسیدیم.
مرد همسایه در بخش فوریتهای اورژانس تحت معاینه قرار گرفت. گویا خطر برطرف شده بود نه سکتهی قلبی و نه چیز خاص دیگری. یک مورد فوداستیج بود. با وجود این به خاطر فشار بالای مریض، تشخیص پزشک اورژانس این بود که چند ساعت باید زیر نظر باشد. تخت بیمار عوض شد و به بخش بستریها منتقل گردید. پس از گرفتن نوار قلب مجدّد، پزشک بخش گفت: به علت مصرف مشروبات دستساز این بخش پُر از مصدوم است. اگر برایتان مقدور است تا شما را به بیمارستان خصوصی بفرستم؟ برادر بیمار که به جمع ما پیوسته بود گفت: اگر به مدت چند ساعت است، ترجیح میدهیم او را منتقل نکنیم. در گوشهای از سالن بیمارستان جا گرفتیم. از این به بعد صحبت از اثرات منفی مشروبات دستساز بود.
ساعت سه بعد از ظهر شد و وقت ملاقات. صدای بیماران و همراهان و ناله و گریهی پدران و مادران افزایش یافت و نیروهای انتظامی ناچار از بستن درِ ورودی بخش شدند. اما مقاومت فایدهای نداشت و دوباره ملاقات کنندهها بخش را سیراب از صدا کردند. شاخکهای ذهن من فعّالتر شد و در جستجوی واقعه برآمدم. مریض ما با خنده گفت: پس این که پزشک چند بار از من پرسید چیزی خوردهای، منظورش همین بود. اخبار غیررسمی منتشره در بیمارستان حکایت از مرگ بسیاری از مشروبخواران داشت. هر کس نظری میداد. شایعات به سرعت در بخشها میپیچید. تعداد نیروهای انتظامی هم بیشتر شد.
وقتی در میدان حادثه باشی و در خلاء اطلاعاتی قرار بگیری، درمییابی که چگونه آمارها به صورت تصاعدی بالا میرود. یکی میگفت: میگویند چهل نفر مردهاند. دیگری میگفت: برخی هم از ترس به خانههاشان رفتهاند و همانجا مردهاند. یکی از پزشکان گفت: ما را از مصاحبه کردن منع کردهاند. ملاقاتکنندهها آرام آرام بخش را ترک میکردند. یکی از همراهان مریضهای مشروبی که ظاهری مذهبی داشت و نقش پدر بیمار را بازی میکرد و گویی ناراحت از این که نتوانسته بچهاش را خوب تربیت کند، به سراغ پزشک بخش آمد و سراسیمه گفت: دستگاه تنفسی مریض ما به صفر رسید. پزشک پاسخ داد: برو الان میآیم و از جا بلند شد و یواشکی به من گفت: این هم مُرد.
پس از گذشت چند روز، در نهایت مرکز فوریتهای پزشکی منطقهی جنوب کشور آمار فوتیها را 10 نفر اعلام کرد و دکتر مصباحی رئیس بیمارستان به ایسنا گفته بود: در ساخت مشروبات الکلی مصرفی این افراد، از الکل چوب(متانول) استفاده شده بود و این مشروبات در یک مجلس عروسی مورد استفاده قرار گرفته است.